.
*صعود به گاوکول* *سفری میان ابر و آفتاب آمیخته با سختی و رفاقت*
با وجود هشدارهای هواشناسی درباره بارشهای سنگین در دامنه ی شمال سلسلهجبال زاگرس و استانهای مختلف، از جمله گیلان، حسین آقا، برنامهریز گروه فرهنگیان، اعلام کرد که برنامه کوهپیمایی به مقصد گاوکول، روز جمعه طبق برنامه اجرا خواهد شد.
من هم که پیشتر اعلام آمادگی کرده بودم، حدود ساعت چهار بامداد مقابل منزل حسین آقا خودرو را پارک کردم. آقای بشیری و آقا حجت نیز آماده و منتظر ایستاده بودند. صحبتشان درباره آقا اسماعیل، هنرمند خوشصدای گروه، بود. ظاهراً ایشان دقایقی پیش تماس گرفته و با توجه به هشدارهای هواشناسی، از همراهی با گروه انصراف داده بودند.
ما که به شور و نشاط و انگیزهای که حضور و صدای دلنشین ایشان به جمع میبخشید دل بسته بودیم، از این خبر کمی دلسرد شدیم. البته آقا اسماعیل با چند نوبت تماس تلفنی، در آغاز، میانه و پایان کوهپیمایی، لطف و محبت خود را به تکتک دوستان نشان دادند؛ اما به هر حال، تماس تلفنی هرگز نمیتوانست جای خالی حضور گرم و صمیمی ایشان را در جمع ما پر کند.
به سمت محل استقرار مینیبوس حرکت کردیم. حسن آقا، مثل همیشه وقتشناس و منظم، پیش از ما آمده و سوار مینیبوس شده بودند.
مینیبوس به راه افتاد و مسیر رشت را در پیش گرفت. بارانی بسیار ریز و ملایم، شیشههای مینیبوس را نمناک میکرد و همین باران، هشدارهای هواشناسی را در ذهنمان پررنگتر میساخت. در میانه راه، آقا رامین نیز به جمع ما پیوستند و پس از آن، مینیبوس به سراغ دیگر دوستان رفت.
سرانجام پس از سوار شدن همه همراهان در رشت، به سمت شهر زیتون، منجیل، حرکت کردیم.
*در پناه سرو سههزارساله*
حدود ساعت ششونیم صبح به هرزویل رسیدیم؛ جایی که سرو سربلند و باشکوه سههزارسالهاش همچنان استوار ایستاده و گویی از فراز قرنها به رهگذران خوشامد میگوید.
حصار اطراف این درخت کهنسال، پوشیده از پارچههای رنگارنگ و دخیلهای سبز بود؛ نشانههایی از باورها و امیدهای عوام که برای برآورده شدن حاجاتشان به این درخت متوسل میشوند.
در باور عامه، بستن دخیل به حصار چنین درختانی نوعی توسل و طلب شفاعت در پیشگاه خداوند است؛ به این امید که حاجت و نیاز فرد، به واسطه جایگاه معنوی درخت نزد او، برآورده شود.
جالب است بدانیم قدمت این سرو کهنسال به دوران ساسانیان، یعنی پیش از اسلام، بازمیگردد.
پس از کمی توقف و آماده شدن، گروه به راه افتاد.
هوا اندکی سرد شده بود، اما برآورد من از شدت سرما، بیش از اندازه محتاطانه بود. لباسهای نسبتاً ضخیمی پوشیده بودم که خیلی زود باعث تعریقم شد. حدود یک ساعت بعد، همه برای استراحت و کم کردن لباسهای گرم توقف کردیم.
*از باران گیلان تا آفتاب منجیل*
نکته جالب این بود که پس از عبور از رودبار و رسیدن به منجیل، آسمان کاملاً صاف و آفتابی شده بود. اثری از آن باران ابتدای مسیر دیده نمیشد.
من از قبل تجربه مشابهی داشتم. استاد علی آقا راهنمای گروه در روزهای بارانی، بهجای انتخاب قلههای واقع در محدوده بارندگی استان گیلان، مانند ماسوله، رودبار یا لاهیجان، معمولاً در پلان دوم شان مسیر یالهای کوهستانی سمت استان قزوین را انتخاب میکنند؛ مناطقی که میزان بارندگی در آنها بسیار کمتر و گاهی نزدیک به صفر است.
این بار هم پیشبینی علی آقا از پیشبینی سازمان هواشناسی دقیقتر از آب درآمده بود!
با خیال آسودهتر، مسیر کوهپیمایی را ادامه دادیم.
اما تازه دشواری اصلی آغاز شده بود. سربالایی بسیار تندی پیش رویمان قرار داشت که همان یک ساعت نخست، حسابی از ما انرژی گرفت و دمار از روزگارمان درآورد!
*صبحانهای که به چای ختم نشد!*
بالاخره پس از پیمودن مسیر دشوار، به محل همیشگی استراحت رسیدیم؛ نقطهای بر فراز صخرهها که فرورفتگی کوچکی به ابعاد تقریبی یک در چند متر داشت و پناهگاه مناسبی برای نشستن و صرف صبحانه بود. جایی که حتی بز کوهی هم برای رسیدن به آن باید حسابی زحمت میکشید!
از آنجا که به حضور علی آقا و بساط چای ایشان عادت کردهایم، نگاه همه دوستان ناخودآگاه به سمت کولهپشتی استاد بود تا شاید کتری و قوری معروف از آن بیرون بیاید و بساط چای به راه شود.
اما ظاهراً نه جای مناسبی برای برپایی آتش وجود داشت و نه هیمه و هیزم و امکانات لازم فراهم بود. بنابراین، خبری از آن مراسم همیشگی چای نبود.
هنوز صبحانه همه دوستان تمام نشده بود که علی آقا کولهپشتی را به دوش انداختند؛ حرکتی معنادار و آشنایی برای همه ما:
ـ بچهها، بلند شید! بریم، وقت حرکته!
ما هم بیدرنگ وسایل را جمع کردیم و راهی مسیر شدیم؛ مسیری که قرار بود از آنچه پشت سر گذاشته بودیم، دشوارتر باشد.
*سه کوهپیمایی برای رسیدن به یک قله!*
مسیر پیش رو، سنگلاخی، پرشیب و صعبالعبور بود؛ بهگونهای که گاهی آدم را از جانش سیر میکرد! سربالاییهای پیدرپی، سنگهای پراکنده و شیبهای نفسگیر، انرژی زیادی از همه میگرفت.
این کوهپیمایی مرا به یاد بهار سال گذشته انداخت؛ زمانی که در همین حوالی مقدار زیادی چای کوهی چیده بودم و هنوز هم از دمکرده خوشعطر آن استفاده میکنم و لذت میبرم.
خوشبختانه آقا حجت و سجاد جان تقریباً همپای من حرکت میکردند و ما سه نفر در بیشتر مسیر، جزو نفرات عقبمانده گروه بودیم!
البته همین عقبماندن هم لطف خودش را داشت. هر بار که برای استراحت توقف میکردیم، گفتوگوهای جذاب و گاهی طولانی این دو عزیز به زبان شیرین گیلکی شروع میشد. صحبتهایی که علاوه بر جنبه آموزشی و شنیدنی، بهانه خوبی برای طولانیتر شدن زمان استراحت ما بود!
بالاخره با تحمل مشقتی که گویی به اندازه سه کوهپیمایی انرژی میطلبید، به سمت قله گاوکول پیش رفتیم.
در این میان، حسین آقا با توجه به توان بدنی خود و تعدادی از دوستان همراهشان، همچنان بر انتخاب این مسیر خوب و راحت و کوتاه اصرار داشتند و معتقد بودند:
ـ این مسیر خیلی کوتاهتر و نزدیکتر از مسیر دوم است. ما از این مسیر بالا آمدیم تا از مسیر دوم برگردیم!
سجاد جان هم با همان زبان طنز و طعنه شیرین همیشگیاش، به این ادعا پاسخ میداد و گاهی با کنایههای بامزه، لبخند را بر لبانمان مینشاند.
*فتح قله و عکسهای یادگاری*
سرانجام به قله گاوکول رسیدیم.
در آنجا گروهی از کوهنوردان کرجی مشغول عکس گرفتن در کنار تابلوی فلزی نام قله بودند. ظاهراً قصد تمام کردن نداشتند و هرچه منتظر ماندیم، از محل عکسبرداری کنار نمیرفتند.
من که حسابی خسته شده بودم، کولهپشتیام را روی تختهسنگی گذاشتم و دراز کشیدم. چشمم به آنها بود و منتظر ماندم تا بالاخره عکسهایشان تمام شود و جای خود را به ما بدهند!
پس از خوشوبش با اعضای گروه کرج، توصیه دوستانهای هم به آنها کردم که مبادا فریب اظهارنظر سرپرستشان را بخورند و از مسیر ما برای بازگشت استفاده کنند؛ زیرا مسیر پیش روی ما شیب تند و لغزندگی خاص خودش را داشت و برای بازگشت چندان مناسب به نظر نمیرسید.
پس از رفتن کوهنوردان کرجی، نوبت گروه ما شد تا سهم خود را از عکسهای یادگاری و البته اینستاگرامی قله بگیریم!
با وجود آنکه آفتاب در میانه آسمان میدرخشید، هنوز بعضی از دوستان نسبت به تغییر ناگهانی شرایط جوی نگران بودند. بنابراین، برنامه عکسبرداری چندان طول نکشید و خیلی زود وسایل را جمع کردیم و از مسیر دوم به سمت پایین سرازیر شدیم.
*ناهار در دل جنگل و چای معروف استاد*
خوشبختانه مسیر بازگشت در مقایسه با مسیر صعود، راحتتر بود. پس از مدتی پایینآمدن، وارد محدوده جنگلی شدیم و به چشمهای رسیدیم که آب آن بهقدری کم بود که گویی به اندازه دم موش از آن بیرون میریخت!
همانجا برای صرف ناهار توقف کردیم.
زیراندازها پهن شد و کتری و قوری معروف علی آقا بار دیگر رونمایی شدند!
استاد، پایه مخصوص چوبی خود را برپا کردند. سپس با جمعآوری هیزمهای خشک روی زمین و استفاده از منقل و زغالهای باقیمانده، آتشی مناسب و جاندار برپا کردند.
ناهار را صرف کردیم و پس از آن، چای معجون و دمکرده مخصوص استاد را نوشیدیم؛ چایی که بعد از آن همه سربالایی و خستگی، واقعاً میچسبید.
لحظاتی در کنار دوستان، در دل جنگل و هوای پاک کوهستان، خستگی مسیر را از تنمان بیرون کرد.
پس از جمعآوری وسایل، دوباره راه افتادیم. مسیر برگشت نسبتاً هموار بود و با سرعت خوبی طی شد. خیلی زود به محل استقرار مینیبوس رسیدیم.
*بستنی؛ شیرینی پایان یک روز پرماجرا!*
سوار مینیبوس شدیم و مسیر بازگشت را در پیش گرفتیم.
در این میان، آقای قربان نقش آقابهزاد را بر عهده گرفته بودند و همراه آقا حجت، مسئولیت جمعآوری کرایه ماشین را انجام میدادند.
مدتی از حرکت گذشته بود که سجاد جان هوس بستنی کرد! البته این پیشنهاد با مخالفت تعدادی از دوستان روبهرو شد. به پیشنهاد سجاد جان سرانجام قرار شد رأیگیری کنند.
اما ماجرا کمی عجیب بود؛ چون سجاد جان، بدون آنکه نظر همه را تک تک جویا شود، از تعدادی از دوستان نظرخواهی کرد و بعد از پشت سر من به سمت راننده، آقای فرخ، رفت و گفت:
ـ جلو یک مغازه نگه دار!
من هم به شانهاش زدم و گفتم:
ـ آقا سجاد، من سرفه میکنم و بستنی نمیخورم!
به هر حال، در گروههای دوستانه و جمعی معمولاً رسم بر این است که هنگام خرید خوراکی، کسی به احترام دیگران مخالفت آشکاری نمیکند؛ اما به نظرم بهتر است در چنین مواردی، احترام متقابل هم رعایت شود.
چهبسا یکی از دوستان به دلیل بیماری قند، مشکل جسمی، بیماری خاص یا حتی نداشتن تمایل به خوردن شیرینی، نخواهد بستنی بخورد. بنابراین، بد نیست پیش از خرید، از همه دوستان پرسیده شود: که آیا واقعاً موافق هستند یا خیر؟!
سجاد جان پیاده شد و ظاهراً بدون توجه به مخالفت من و چند نفر دیگر، به تعداد همه بستنی خرید و برگشت.
البته از ما بابت بستنی اضافه پولی نگرفتند و این جای قدردانی داشت؛ اما با همه این احوال، این رفتار از سجاد جان که پسری مهربان، فهمیده و مورد علاقه من است، کمی بعید به نظر میرسید.
*خداحافظیهای خیابانی و ماجرای مجرد گروه!*
در ادامه مسیر و در ترافیک خیابانهای شهر، دوستان یکییکی پیاده شدند.
نوبت به آقا فرهاد رسید؛ تنها مجرد گروه که اتفاقاً همسنوسال ما هستند!
پیاده شدن ایشان با خنده و شوخی همراه بود. ظاهراً دوستانی که در قسمت عقب مینیبوس نشسته بودند، طرح یک دورهمی خانوادگی را مطرح کرده بودند و آقا فرهاد نیز تمایل داشتند در این جمع شرکت کنند.
اما هر پیشنهادی که ایشان برای حضور فیزیکی در این دورهمی مطرح میکردند، مورد موافقت گردانندگان قرار نمیگرفت!
این وضعیت بهانهای شده بود تا ایشان هم با خنده و شوخی، کنایههای بامزهای نثار دوستان کنند و میگفتند:
ـ بهم میگن ازدواج بکن، اونوقت بیا دورهمی ما!
این جمله و موقعیت طنزآمیز آن، خنده دوستان را به دنبال داشت و پایانبخش یکی دیگر از لحظات شیرین جمع دوستانه ما شد.
پس از پیاده شدن دوستان ساکن رشت، نوبت به من و چهار نفر دیگر رسید.
سرانجام ساعت ۲۰:۲۰ به خانه رسیدم.
*همه اتفاقات این کوهپیمایی تکههایی از پازل خاطرات این سفر بودند. آن چیزی بود که این برنامهها را ارزشمند و ماندگار میکند، فقط رسیدن به بلندای کوه هدف نیست؛ بلکه رفاقتها، خندهها، همدلیها، گفتوگوها و لحظاتی است که در کنار یکدیگر تجربه میکنیم که بخش پنهان مورد نیاز ماست.*