روزی تابستانی در جهنم دره
روز شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ دوست عزیزم آقا رحیم زنگ زدند و احوالپرسی کردند و گفتند:
- یادتونه در مورد جهنم دره با هم صحبت کردیم. امروز یکی از دوستانم گفتتند، الان بهترین زمان برای رفتن به اونجا س . اگه دوست دارین، من هم بیکارم دو روز تعطیلی رو بریم، جهنم دره.
گفتم:
:به آقای علی آقا هم پیشنهاد بدید اگه مایل بودن تشریف بیارن.
- باشه.
بعد از چند دقیقه زنگ زدند و گفتند:
- به علی آقا گفتم خیلی خوشحال شدند و گفتند با خانواده صحبت کنم و تا ظهر جواب میدم.
ظهر من با آقا رحیم تماس گرفتم و پرسیدم:
- علی آقا چه پاسخی دادند؟
: هنوز پاسخی نداده اند. من روم نمیشه زنگ بزنم بپرسم، چون ممکنه ایشان به علتی مایل به اومدن نبودن و با تلفن من رودواسی بکنن.
گفتم:
- آمدن علی آقا موجب خوشحالیم میشد. اگر نیایند هم از کم سعادتی ماست. ولی دیدن این محل برام مهمه... تصمیمی که گرفتیم رو باید عملی کنم و برنامه سفری رو که مدت هاست منتظرشم کنسل نمی کنم. ولی اگه ایشون حتی در آخرین لحظه و ساعت حرکت هم زنگ بزنن و اعلام تمایل به همراهی کنند در جوارشان به جهنم دره میریم.
- فردا قرارمون ساعت ۴ صبح جلو منزل شما
شب وسایل لازم را در ماشین چیدم و مقداری صبحانه و غذا برای ناهار تهیه کردم. به رحیم آقا پیامک دادم:
- لوکیشن منزلتون رو به واتساپ من بفرستید.
ولی رحیم آقا پیامک دادند:
- باشه برات تون تو واتساپ می فرستم. اما صبحانه و ناهار تدارک نبینین من میارم.
پیامک دادم:
- رحیم آقا بخدا راضی به زحمت نبودم من غذایی که به پای زحمات شما نمیرسه رو برای صبح و ظهر تهیه کرده بودم ولی با فرمایش شما دیگه نمیارم. از لطف شما سپاسگزارم.
: در ضمن احتمال اینکه آبگرم هم بریم هست لباس و حوله همراه داشته باشید.
ساعت ۳:۱۰ صبح به سمت رشت به راه افتادم. مدتی جلو خانه رحیم آقا ایستادم و نزدیک ساعت ۴:۰۰ پیام دادم:
- که جلو در منتظر شما هستم.
آقا رحیم پایین آمدند کوله پشتی و وسایلشان را روی صندلی عقب گذاشتند و حرکت کردیم. از شهر های زیادی گذشتیم تا به جنگل گیسوم و سپس به پارک جنگلی بی بی یانلو در چند کیلومتری بندر آستارا رسیدیم. ایستادم و بساط صبحانه با نان بربری تازه ای که بین راه گرفته بودیم را برقرار کردیم.
بعد از خوردن صبحانه دوباره به راه افتادیم. در بین راه چند بار رگبار باران هوا را برایمان لطیف تر کرد. از گردنههای حیران و نزدیکی مرز ایران با جمهوری آذربایجان گذشتیم. در جاده رحیم آقا مقداری گیلاس تازه ای به درشتی یک گردو و زردآلو به درشتی توپ پینگ پونگ گرفتند. فروشنده گفت :
- اینها محلیه است و نیاز به شستن نداره
واژه آشنای عامه پسند و فریبکارانه ای بود که در یکشنبه بازار ها زیاد شنیده بودم. ما هم گولش را خوردیم و میوه نشسته خوردیم که عاقبت خوشی برای من نداشت.
بالاخره بعد از ساعت ها رانندگی پس از گذشتن از مشکین شهر ساعت ۱۰:۳۰ به دامنه کوه سبلان و جهنم دره که به آن شیطان دره و جهنم دره سی هم می گویند و در فاصله ۱۹ کیلومتری شهرستان مشکین شهر، کیلومتر ۱۸ ییلاق قارایاتاغ، در استان اردبیل قرار گرفته است، رسیدیم.
- در این لحظه به ضرب المثل؛ سحر خیز باش تا کامروا باشی، ایمان آوردم.
۴۵ دقیقه جاده سربالایی مارپیچ که برای ماشین نفسگیر بود را در منطقه سرسبز و کوهستانی جهنم دره بالا رفتیم. مسیر پر از عشایر گله دار بود که گوسفند هایشان در اطراف چادر یا کلبه هایشان می چریدند یا پشم شان را می چیدند یا شیر شان را می دوشیدند.
در یک پیچ تند کنار یک راه فرعی تابلویی نصب شده بود و رویش نوشته بود:
- جهنم دره سی و آبگرم
چند دقیقه در جاده ای نیمه آسفالت و خاکی جلو رفتیم. بالای تپه ای رسیدیم. ادامه جاده با جریان آبی کم جان قطع می شد. ماشین را پارک کردیم و با کوله پشتی خوردنی ها راه افتادیم.
خوشبختانه در مسیر تابلو جهت نمای راهنما و میزان فاصله هر چند صد متر نصب شده بود. تا جهنم دره حدوداً ۲۰۰۰ متر پاکوب کوهستانی شیب دار فاصله بود. این مسیر زیبا کمی برای مبتدیان دشوار است. دو طرف پاکوب پوشیده از انواع گیاهان دارویی و گل های معطر به رنگ های زرد و سرخ و ارغوانی و صورتی و بنفش بود.
تا حدود ۱۰۰۰ متر شیب مسیر ملایم بود. پانصد متر بعدی شیب پاکوب بینهایت تند با خاکی سست و ماسه رونده به طرف دره عمیق ادامه داشت اما عبور از میان انبوهی از گل های یک رنگ، بوته های بلند گلپر، مخلوطی از بو های خوش پونه، مریم گلی و گیاهان دیگری که من نمی شناختم، بیننده را از خود بیخود و مدهوش می کرد.
هر کس را دیدیم محو تماشا و مشغول تحسین و به به و چه چه از این زیبایی های آفریدگار بود. تابلو زیبای از دره ای باریک و کوچک چون بهشت که کم لطفان به طبیعت و بی انصافان، آن را جهنم دره نامیده بودند.
پس از حدود دو ساعت کوهپیمایی، رودخانهای با آب خنک میگذرد که زیستگاه گیاهان و جانوران بسیار است و چشمانداز زیبایی به فضای خشن دره بخشیده است.
در دره آنقدر جلو رفتیم تا با آخرین نفرات لم داده کنار رودخانه چند صد متر فاصله داشته باشیم. نایلون های گیلاس و زردآلو و بطری های آب مان را در گودالی از آب رودخانه گذاشتیم. بعد از حدود شش ساعت رانندگی کفش و جورابم را درآوردم و پایم در آب حدود صفر درجه گذاشتم. از شدت سردی هر چند دقیقه پایم بیرون می آوردم تا یخ نزند. میوه ها سریع سرد و مناسب خوردن شد. آن ها را خوردیم. بعد از یکساعت دوباره مسیر را برگشتیم.
برنامه بعدی رفتن به حمام آبگرم معدنی بود. کنار جایی که ماشین پارک بود، یک حمام نوساز بسیار بزرگ آبگرم بود. تصمیم گرفتیم به جایی سنتی برویم.
در هفت و نیم کیلومتری جهنم دره *روستای موئیل* قرار داشت. کنار جاده فرعی روی یک تابلو نوشته بود:
- حمام سنتی آبگرم
داخل روستا رفتیم. در دامنه کوه ساختمانی با ظاهری پنجاه شصت ساله قرار داشت. جلویش اتاقک کوچکی بود که به در و دیوار بیرونش مایو، لیف و کیسه آویزان بود و داخل اتاقک هم پر از خوردنی و نوشیدنی و صابون و شامپو بود. یک جوان، فروشنده این اقلام و بلیت بود.
کنار اتاقک، شش پله باریک فلزی، سکویی یک متری کفش کن، با چند قفسه جاکفشی با در و پیکر بی قفل و خراب بود! روی سکو یک سبد پر از دمپایی های پلاستیکی و فومی قدیمی و پاره سنگین که عمرشان به قدمت ساختمان بود.
از خیر این امکانات و تجهیزات گذشتیم. کفش مان را در نایلون و وسایل دیگرمان را در کوله پشتی گذاشتیم و در ورودی حمام یا استخر را باز کردیم. یک متر جلو تر استخر شروع می شد. محوطه ای حدود هشتاد نود متری در دل کوه بود. داخل حمام شامل ده دوش، یک اتاقک رختکن فلزی یک نفره، یک دستشویی ، دور تا دور استخر رخت آویز، استخری حدود بیست متر با کاشی آبی آسمانی و حوضچه سر ریز آب، یک لوله قطور که آبگرم چشمه از دل کوه وارد استخر میشد. روی دیوار هم چند تابلوی توصیه های بهداشتی چسبانده بودند.
پس از در آوردن لباس در ملع عام و نهایتاً پوشیدن مایو در رختکن و دوش گرفتن، کنار استخر نشستم و آرام پایم را در آب سوزان گذاشتم و خرد خرد در آب رفتم و شروع به راه رفتن کردم. آب تا زیر گردنم می رسید.
یک پدر بزرگ هم مشغول آموزش شنا به نوه نیم متریش بود که فریاد میزد:
- آی آب خوردم... آی سوختم...
ولی او بی خیال از ضجه زدن های بچه، روی شجاعت نوه اش کار می کرد.
پانزده نفری دور تا دور استخر در حال سوختن بودیم. گاهی قدمی می زدم گاهی هم از آب داغ جاری از چشمه بر سر و صورت خود می ریختم و وقتی طاقت نمی آوردم. از استخر بیرون می جهیدم. جهیدن برای این بود که چند نفر هم روی پله ها نشسته بودند تا خنک شوند و راه رفت و آمد را بسته بودند. فایده نشستن آن بود که دچار افزایش دمای بدن و نفس تنگی و سرگیجه نشوم. به این شکل در گرمای سوزان آب چهل و پنج دقیقه غیر پیوسته استقامت کردم.
بعد از رکوردشکنیِ استقامت در آب سوزان، سرانجام از استخر بیرون آمدیم، دوش گرفتیم ، لباس پوشیدیم، سوار ماشین شدیم و طبق برنامه قبلی راهی مشکین شهر، برای دیدن پل معلق و خوردن ناهار در آنجا شدیم.
پل چوبی معلق مشکین شهر
ماشین را کناری پارک کردم. بعد در گوشه ای از محوطه پل معلق، کنار درختان شاه توت، زیرانداز را انداختیم. رحیم آقا باقالیپلو با مرغ را روی کپسول کوچک گاز گذاشت. در همین حین چند قطره باران بر سرمان افتاد.
سرمان را رو به آسمان کردیم و به باران گفتیم:
- غیرت کن و نبار! تا ما غذامون رو بخوریم.
انصافاً معرفت نشون داد و حرفمان را شنید و نبارید. تا ما وسایلمان رو جمع کردیم بارش شدت گرفت. نمیشد برنامه راه رفتن روی پل را بخاطر باران کنسل کنیم. به باجه الکترونیکی فروش بلیت رفتیم. صدای غرش ابر ها و رعد و برق شروع شد.
پل معلق مشکین شهر، با طول ۳۶۵ متر و عرض ۲ متر به عنوان طولانیترین پل معلق در خاورمیانه شناخته میشود. این پل در ارتفاع ۸۰ متری روی رودخانه خیاوچایی قرار گرفته است.
بالاخره روی پل رفتیم. زیر بارش باران چند عکس در میان خیل بازدیدکنندگان انداختیم. تا آخر پل رفتیم. بعد از این پل فضای باز قرار داشت که یک طرف پارک و تعدادی مغازه و طرف دیگرش مجدداً پل معلق جوبی باریکتر و کوتاهتر بود. این پل بسیار مرتعش که مثل تاب اینور آنور می رفت باعث ترس و جیغ بچه ها و خانم ها شده بود. افراد کم دل و جرأت تر روی آن نمی رفتند و از همانجا بر می گشتند.
روی این پل هم قدم زدیم و بعد در میان باد و باران از روی پل اول سمت ماشین برگشتیم. البته کنار پل یک زیپ لاین ۳ لاینی به طول ۳۵۰ متر در ارتفاع ۹۰ متری هم بود که جوانان از آن استفاده می کردند. دوان دوان سوار ماشین شدیم تا طبق برنامه به دیدار آقا بایرام دوست آقا رحیم در شهر هشجین برویم.
پل شیشه ای هیر
بعد از خارج شدن از مشکین شهر، با دیدن تابلو شهر هیر و پل شیشهای آن وسوسه شدیم که دوری در آنجا بزنیم و چند عکس یادگاری بگیریم. حدود ۱۵ کیلومتر از جاده اصلی دور شدیم تا به شهر هیر رسیدیم. پل در سینه کوه و انتهای شهر بود. از جاده ای مارپیچ در سینه کوه بالا رفتیم و به پارکینگ خاکی و سنگلاخ درب و داغون و یک مجموعه با شکوه رسیدیم که به هم نمی آمدند.
به گفته ای این پل، نخستین پل معلق شیشه ای قوسی شکل در جهان است. کنار این پل امکاناتی نظیر زیپ لاین، بگ جامپ و پرش از ارتفاع و شهر بازی کودکان هم بود. این پل معلق در ارتفاع ۸۰ متری با طول ۲۱۰ متر و عرض ۱۲۰سانتیمتر ساخته شدهاست.
ساعتی را در آنجا گذراندیم. باتری موبایلمان را شارژ کردیم. تعدادی عکس گرفتیم. مسیر کوهستانی را پایین آمدیم و پس از خرید کمی تنقلات و بستنی مسیرمان را به طرف هشجین ادامه دادیم.
دیدار با آقا بایرام
می خواهم از آقا بایرام تعریف کنم که واقعاً آدمی شایسته تعریف بود. ایشان دبیر سابق آموزش و پرورش هشجین بودند. دیداری منحصر به فرد و به یادماندنی با انسانی که نمونه واقعی بزرگمنشی و مهمانوازی در رفتار بود.
از هیر که حرکت کردیم خورشید داشت، غروب می کرد. هر چه می رفتیم هوا تاریکتر می شد. پرسان پرسان خود را به ابتدای بزرگراه زنجان رساندیم. به محض حرکت ما از مشکین شهر، آقا بایرام هر از چند ساعت زنگ میزدند و جویای حال ما می شدند. چون میخواستند ما از کوتاه ترین و بی دردسر ترین مسیر و بدون گم شدن به هشجین برسیم. ایشان گفتند:
- مسیر دوازده تا تونل داره که به اسم دوازده امامه... تونل یازدهم و پلیس راه را که رد کردین یه جاده سمت چپ تونه... تابلو زده هشجین، بپیچید. انتهاش میخوره به شهر ما.
آنقدر مسیر تاریک بود که به زور جلو دیده میشد، چه برسد به اینکه راه فرعی را بشود، دید. از تونل یازدهم با دنده دو آرام آرام جلو می رفتیم. پلیس راه را رد کردیم. مقداری جلوتر حین عبور احساس کردم یک تابلو فلزی دیدم که نوشته اش به سمت مقابل بود. ایستادم و دنده عقب برگشتم. چهار چشمی به تابلو نگاه کردیم.
روی تابلو نوشته بود: هشجین
با احتیاط دور زدیم و سربالایی کنار جاده را در تاریکی مطلق بالا رفتیم. اثری از یک موجود زنده نبود و پرنده پر نمی زد و من نور بالا را زدم و یکه تاز کوهستان شدم. هنوز ۹۰ کیلومتر تا مقصد فاصله داشتیم. ابتدای جاده پر از دست انداز بود. نیمه اول راه بدون تابلو راهنما و پر دست انداز و نیمه دوم آسفالت جاده بدون دست انداز، خط کشی شده و بهتر بود. جاده همچنان تاریک بود تا به دروازه شهر رسیدیم. شهر کوچک هشجین در مقایسه با شهرهای مشابه دیگر به شکل زیبایی نورپردازی شده بود. آقا بایرام زنگ زدند و گفتند:
- من الان تو باشگاه ورزشیم رسیدین به میدان اصلی اطلاع بدین تا من بیام راهنماییتون کنم.
وقتی رسیدیم آقا رحیم زنگ زدند تا ایشان بیایند و ما را تا خوابگاه فرهنگیان یا شهرداری راهنمایی کنند و طبق برنامه شب را آنجا بگذرانیم.گفتند:
- ما الان رسیدیم، تو میدان اول شهریم.
دقایقی در میدان ایستادیم. آقا رحیم گفتند:
فکر می کنین آقا بایرام چه شکلیه؟
در تصورم یک مرد از یک ماشین شاسی بلند، در لباس ورزشی، خسته و کوفته، با مو و صورت خیس بعد دوش گرفتن آخر ورزش، از ماشین پیاده می شود و به سبک مدیران معمول با تکبر خاص احوالپرسی می کند.
تصوراتم را به آقا رحیم نگفتم اما در مورد شکل ظاهری ایشان گفتم:
- ایشون هم قد و هیکل شما س. تجربه میگه کبوتر با کبوتر باز با باز! معمولاً آدما برای دوستی با افرادی شبیه خودشون از لحاظ ظاهری و باطنی رفاقت می کنن.
آقا رحیم گفتند:
:آفرین، درست گفتی. هم قد و هیکل خودمونه.
ناگهان دیدم پرایدی قهوه ای رنگِ قدیمی از دور ظاهر شد برامون بوق و چراغ زد و چهره ای خندان دست تکان داد. ماشین ایستاد. آقا رحیم به سمت پراید رفت و دو دوست همدیگر را بغل و احوالپرسی گرمی کردند. من از فرصت استفاده کردم و چند عکس خاص از دیدار این دو دوست گرفتم .
بعد از اون چاق سلامتی گرم، آقا بایرام با کت و شلواری مرتب و ساده و پیراهنی مشکی به همان سبک دبیران دبیرستان به سمت من آمد و به همان گرمی و صفا و صمیمیت مثل یک دوست قدیمی با من احوالپرسی کردند و خوش آمد گفتند. بعد به ما گفتند:
- دنبال من بیایید.
اولین پرده از منش و اخلاق پسندیده ایشان اینجا نمودار شد که آقا رحیم خواستند به احترام دیدار ایشان سوار ماشینشان شوند که آقا بایرام ممانعت کردند و گفتند:
- دوستتان را تنها نگذارید پشت سر من بیایید.
خیال کردم که حالا به سمت خوابگاه می رویم. به دنبال ایشان رفتم جلو یک کافه تازه تاسیس شیک توقف کردند. فکر کردم کاری دارند. پیاده شدند و گفتند:
- شما هم بفرمایید.
به زبان ترکی از فروشنده خواستند که از دوستانم پذیرایی کن. پسر جوان خوش لباس و خوش برخورد با مو های فرفری ضمن خوش آمدگویی منو را جلوی ما گذاشت. همه به هم تعارف می کردیم که شما اول بفرمایید و انتخاب کنید. بالاخره فصل الخطاب توسط آقا رحیم با انتخاب آب هویج بستنی به فروشنده اعلام شد.
در هوایی دلچسب و خنک که لرزشی مختصر هم به اندام ما انداخته بود. بستنی بسیار خوشمزه سنتی را با آب هویج خوردیم. آقا بایرام در حین حرف زدن با ما و خوردن آب هویج بستنی همچنان در حال رتق و فتق امور اداریشان بودند. ناگهان برایم فیلم مشهور چارلی چاپلین و ماشینی شدن انسان ها تداعی شد.
در فیلم عصر جدید چاپلین بهعنوان یک کارگر در خط مونتاژ یک کارخانه، با یک دستگاه معیوب و یک خط مونتاژ شتابدهنده کار میکند و مهرهها را مداوم با سرعت روی قطعات ماشینآلات می پیچد.
سال ها بود که در سیستم اداری اثری از مدیران بی ادعا و فروتن که خالصانه و چراغ خاموش کار های محوله را حتی در تعطیلات انجام می دهند . ندیده بودم.
قبل از آمدن آقا بایرام و رسیدن به شهر هشجین من فکر می کردم برنامه دیداری کوتاه با آقا بایرام و پس از احوالپرسی رفتن به خوابگاه آموزش و پرورش یا شهرداری است. اما برنامه اقامت شب عوض شد.
پس از دیدار در همان برخورد دوستانه آقا بایرام احساس می کردم سال هاست ایشان را می شناسم. زنگ خوردن موبایل و تلفن های مکرر ایشان نشان می داد که مشغله زیادی دارند اما پروانه وار دور ما می چرخیدند و همزمان حین پذیرایی کار های اداری را هم مدیریت می کردند.
بعد از پذیرایی اولیه در کافه ای با اصرار نگذاشتند به ستاد اسکان فرهنگیان یا شهرداری برویم. شهر را به ما نشان دادند و سپس به منزلشان رفتیم. و ماشین من را داخل حیاط بردند و ماشین خودشان را در خیابان گذاشتند.
در حیاط یک خانه قدیمی روی سکویی که با فرش و پشتی و مبل آراسته شده بود، نشستیم . خانه شامل یک عمارت با نمای سنگی و آجری در وسط با دو طبقه مجزا، طبقه بالا مهمانخانه با سلیقه ای خاص و زیبا آراسته و تزیین شده بود و طبقه پایین هم برای اقامت شخصی در نظر گرفته شده بود. جلو عمارت حیاطی چند صد متری با درختان میوه مثل گیلاس، سیب، آلبالو، توت، گوجه سبز، گلابی، گردو، در باغچه قطعات حدود شش متری پر از سبزیجات و دور باغچه بوته های گل وجود داشت. روی همه درخت ها پر از میوه بود. خانه سه در ورودی با ابعاد مختلف در سه سمت حیاط داشت.
خلوص نیت و مهمانوازی ایشان باور نکردنی و غیر قابل توصیف بود. فضای خانه های قدیمی جوری است که آشپزخانه ده پانزده متر با مهمانخانه و محل پذیرایی فاصله دارد و میزبان برای هر کاری باید این مسیر طولانی را طی کند. این خانه هم همین جور بود. رفت و آمد پی در پی آقا بایرام در این مسیر برای آوردن چای ، میوه، وسایل پذیرایی، غذا برای شام و صبحانه برایم نشان از میزان محبت و یکرنگی در دوستی و مهمانوازی ایشان بود که لذت می بردم و از سوی دیگر موجب شرمندگی من از این همه لطف و احسان ایشان می شد. در طول پذیرایی ایشان همه غذا ها و میوه های ارگانیک، طبیعی، سنتی و بومی هشجین را خوردیم.
میوه جلو ما از درخت چیده می شد. شسته می شد و تعارف می شد. در سفره شام غذای نذری خورشت قیمه، جوجه کباب و کباب کوبیده با گوشت محلی، نان لواش قزوینی، نان بربری دست پخت، نان لواش معمولی، نان شیرمال با مغز حلوای زرد و نان شیرمال معمولی در سفره چیده شد که همراه با تعارف فراوان از ته دل، طعمی دلچسب به خود گرفته بود که مدت ها بود که در جمع غیر خانواده ندیده بودم.
تا ساعت ۱۲:۰۰ شب در کنار باغچه و هوای دلپذیر و خُنَک و سکوت شب و صدای جیرجیرک در مورد کوهنوردی و آبشارهای هشجین دیدن عکس ها و فیلم های ایشان و حتی کار روزانه آقا بایرام صحبت شد. وقتی صحبت ایشان به باشگاه رسید تازه من منظور آقا بایرام که گفتند:
- من از باشگاه میام بهتون ملحق میشم
را فهمیدم چه بوده است! متوجه شدم که شورای شهر مشغول بازسازی و نوسازی یک ورزشگاه یا همان باشگاه و زمین چمن مصنوعی آن برای شهر است. و ایشان مشغول مدیریت و نظارت بر کار پیمانکار و پروژه زمین چمن آنجا بوده اند.
هنگام دیدن عکس های آقا بایرام، خواب به چشمهای آقا رحیم امان نمی داد. بالاخره به طبقه بالا رفتیم. فاز بعدی زحمات آقا بایرام برای انداختن رختخواب انجام شد. آقا رحیم تا سر بر بالش گذاشتند خواب هفت پادشاه را دیدند. اما من تا ساعت یک مشغول پیامک بازی و توضیح زحماتی که به آقا بایرام داده ام و محبت و مهمانوازی ایشان و صحبت در مورد نتایج بازی فوتبال آن شب در جام جهانی با خانواده بودم.
من هم تا صبح خوابیدم و ساعت پنج از خواب بیدار شدم و تا شش دراز کشیده بودم. آقا رحیم هم بیدار شده بود. رختخواب ها را جمع کردیم و برای اینکه صاحبخانه را بیدار نکنیم بی سر و صدا روی مبل نشستیم
ساعت ۷:۱۰ آقا رحیم گفتند:
- نظرتون چیه یه زنگ به آقا بایرام بزنم و بیدارشون کنم.
گفتم:
- خوبه، اگر خوابند از زحماتشون تشکر کنین و از قول من هم تشکر و خداحافظی کنین و بگید ما در رو می بندیم و میریم.
آقا رحیم به ایشان زنگ زدند. با کمال تعجب ایشان اصلاً خانه نبود و برای سرکشی به کارگران و گریدر و بیل مکانیکی و خرید وسایل صبحانه بیرون رفته بودند.
چند دقیقه بعد از تلفن با دستانی پر برگشتند . از آشپزخانه سفره ای آوردند و در آن چای، تخم مرغ محلی، پنیر محلی و انواع و اقسام نان را چیدند. در هوای مطبوع صبحگاهی صبحانه ای مفصل به همراه تعارفات فراوان ایشان خوردیم.
ما آماده حرکت شدیم. آقا بایرام دو سطل آوردند و اصرار می کردند که سطل را با میوه های حیاط پر کنید و ببرید اما ما تشکر و خداحافظی کردیم. پس از یک دیدار خاطره انگیز راهمان را به سمت خلخال پیش گرفتیم.
به خلخال که رسیدم تازه مغازه ها داشتند باز می کردند. من پیشنهاد دادم به مرکز شهر و بازار برویم و کمی عسل و لبنیات محلی بگیریم. نزدیک بازار پارک کردیم و در یک مغازه عسل، پنیر، ماست چکیده، روغن حیوانی، کره و سرشیر محلی خریدیم و به ماشین برگشتیم و بسمت پونل و رشت حرکت کردیم.
سرانجام ساعت ۱۳:۰۰ آقا رحیم را جلو منزلشان پیاده کردم و نیم ساعت بعد خودم هم به خانه رسیدم.