صعود به قله ترین   Terin peak

*صعود به قله ترین Terin peak*

چند روز قبل علی آقا مربی و راهنمای گروه کوهنوردی فرهنگیان با من تماس گرفتند و جویای احوال شدند و گفتند: - جمعه ۶ شهریور یه برنامه کوهنوردی به قله ترین داریم که برای من و حتی خودشان جایی جدیده. اگر گیلان هستین در جمعی کوچک و دوستانه پنج نفره با ماشین آقا رحیم به *اطاق ور لاهیجان* و سپس به قله *ترین* میریم. من هم که بیش از یک ماه بود که قرص ویتامین کوه را نخورده بود با فراغ بال مانند یک پروانه آماده پرواز، پیشنهاد ایشان را پذیرفتم و قرار شد ساعت چهار صبح جمعه طبق نقشه ای که برایم ارسال کردند جلو خانه آقا رحیم آماده باشم. از آنجا که ضمیر ناخواسته و ساعت بیولوژیک بدن من خیلی حساس و بیش از حد مقرراتی بار آمده نتوانستم بیش از یکساعتی از نعمت خوابیدن بهره ببرم. هر ورزشی آسیب های خاص خود را برای ورزشکاران آن رشته با هر تجربه و سنی دارند و ورزشکاران حرفه ای که من پیش آنها عددی نیستم هم بدون استثنا گرفتار این آسیب ها می شوند. با این که من آدم بسیار محتاطی هستم. آسیبی هم گریبان من را گرفت. در کوهپیمایی ماه قبل، یک فراموشی ساده و نبردن دو عصای کوه همیشگیم چنان بلایی بر سر پاشنه پایم آورد که بعد از برگشتن به خانه چند روز من را کاملا زمینگیر کرد. آسیب خوردگی ناپیدا چنان بود که حس می کردم از این به بعد باید با واکر راه بروم. البته رفیق شفیق و همنورد عزیز آقا رحیم از موضوع خبر داشتند و چند بار بزرگواری کردند و تلفنی جویای احوال شدند. در طول یک ماه با یک هفته استراحت مطلق و خود درمانی و ریکاوری و با تقلید از ژیمناستیک کاران که به دلیل پرش سخت و سنگین بر روی پاشنه پا همیشه قسمت پاشنه پا را باند کشی می بندد. من هم این کار را با مالیدن مداوم پماد تسکین دهنده درد انجام دادم تا استخوان ضرب خورده که به خار پاشنه مشهور است و زردپی و ماهیچه های کوفته شده را به حال اولش برگردانم. یک هفته فقط در حد ده متر در روز حرکت کردم تا پاشنه پا به حالت اول برگشت. هفته دوم دو بار راه پیمایی ها کوتاه مدت کردم. هفته سوم دوبار راهپیمایی طولانی مدت کردم. دیگر حس می کردم که با احتیاط و سرعت کمتر در پایین آمدن از کوه می توانم این صعود را انجام دهم. پنج دقیقه به ساعت ۴ ماشینم را جلو خانه آقا رحیم پارک کردم. او هم ماشین شان را از شب قبل آماده بیرون خانه گذاشته بودند. رأس ساعت ۴ از خانه بیرون آمدند. در همین حین آقا رامین هم رسیدند و ماشین شان را جای ماشین آقا رحیم پارک کردند. کوله ها و عصا ها را پشت ماشین آقا رحیم گذشتیم و به سراغ آقا بهمن رفتیم که بیخیال اما با احتیاط مشغول عبور از چهار راه بود آقا رحیم چنان با آرتیست بازی به سمت ایشان رفت که بنده خدا نمی دانست به کدام طرف فرار کند. خوشبختانه آقا بهمن از این شوخی جان سالم بدر برد و با خنده ترس و شادی از دیدن دوستان سوار ماشین شدند. به منزل علی آقا رفتیم مطابق معمول سر موقع منتظر ما ایستاده بودند. ظرفیت تکمیل شد و به سمت *لاهیجان* به راه افتادیم. آقا رحیم هم که برای خودشان راننده فرمول یکی هستند به سرعت ما را به جاده کوهستانی *لیلا کوه* رساندند. آقا بهمن توضیح دادند بنابر گفته بومیان محل نام *لیل کوه* درست است و لیلا کوه یک اشتباه مصطلح عوام است. اتفاقاً روستایی هم به نام *لیل* در مسیر بود. به ورودی جاده کوهستانی و صعب العبور اطاق ور رسیدیم که تابلو روستای *پنو* نصب بود. جاده آسفالته بود که جاهایی هم با بارش باران و عبور آب خراب شده بود. ساعت ۶:۳۰ به روستای کوچک *پنو* رسیدیم. پیاده و آماده حرکت شدیم . علی آقا با سلاح شان چی پی اس به دست جلو افتادند. مسیر هموار بود ولی سربالایی عجیبی داشت. علی آقا هم با چهار همنورد مطلیع و بی سر و صدا بقول انگلیسی ها «نان استاپ»(= بی توقف) با خیال راحت پیش می رفتند. دیگر کسی نمی گفت: -

علی آقا شما صبحانه تون رو کی خوردین؟ - آقا مردیم از گرسنگی! - کی توقف می کنیم! - چانه اش را روی عصایش بگذارد و با صدای بلند با واژه ای زیبای زبان ترکی بگوید: - اتراق می کنیم. - استراحت می کنیم. و...

جای همگی دوستان و هنرمندان گروه، به‌ویژه آقا حجت و حاجی اسماعیل خالی بود. اگرچه آقا رحیم چند دفعه با دیدن عقب افتادن و با احتیاط حرکت کردن من هنگام صعود نقش آقا حجت با عصای زیر چانه را برای کاهش سرعت علی آقا بازی کردند که جای سپاسگزاری دارد. طبق مقررات علی آقا رأس ساعت ۸ برای خوردن صبحانه در جایی مناسب زیر درختی نشستیم. طبق روال مرسوم علی آقا از قوری شان رونمایی کردند و چای را دم کردند. آقا رامین به همه یک آغوز (گیلکی=گردو) تازه و یک قاشق شیره انگور خانگی دادند. آقا بهمن هم یک فلاسک پر آب جوش آورده بودند که چای دمی و دلچسب علی آقا را تکمیل کرد و نفری یک لیوان مهمان این بزرگواران شدیم.. بعد از صبحانه به سمت قله ترین به راه افتادیم. برای من که دقایقی خیلی مفیدی بود: - صبحانه خوردن، استراحت و بازگشت نیرو و گرفتن چند عکس و سپس حرکت با سرعتی باور نکردنی صعود ادامه داشت و ناباورانه ساعت۱۰:۳۰ به نقطه ای رسیدم که طبق جی پی اس علی آقا قله بود ولی میان علف های هم قد خودمان تابلو و نشانی از قله نبود. ناگهان از پشت علف ها یک نفر با لهجه یزدی فریاد زد: - آقا بیا اینجا از من یه عکس بنداز! هرچی نگاه می کردیم کسی نبود کمی جلو رفتیم و زمین چمنزار و علف ها کوتاه تر شد. یک کله مابین علف ها دیدم که باز با لهجه فریاد می زد: - آقا از من عکس می‌اندازی! به سمت صدا رفتیم *تابلو قله ترین* آنجا بود. با یک چاله کنارش که فکر کنم کار سودجویان گنج بود که بار ها در کنار غار ها و جاهایی که سنگ های با اشکال عجیب و غریب وجود دارد، دیده ام. دو جوان یکی یزدی و دیگری ترک کنار تابلو ایستاده بودند، سلام کردند. علی آقا که پیشتاز بود نزدیک بود در چاله اسکندرون بیفتند. یک چوپان هم با داس از پشت علف ها پیدایش شد. که ظاهراً آن دو جوان را به آنجا راهنمایی کرده بود. چوپان از دیدن چند نفر گیلک زبان به وجد آمده بود. عکس گرفتن و صحبت دوستان به درازا کشید. چوپان نشانی یک چشمه را داد و آقا بهمن شیشه های آب ما را گرفت تا سراغ چشمه برود و به جای محمد آقا پسر زرنگ (غایب) گروه آب بیاورد. من و آقا رحیم از فرصت استفاده کردیم زیر انداز هایمان را در نقطه تختی انداختیم هوا عالی و خنک و صاف بود. بالای سر ما درست روی قله تکه ابری ظریف بی حرکت جلو آفتاب را گرفته بود. که آدم را یاد افسانه های دینی می انداخت. جای شما خالی در ارتفاع ۱۴۸۰ متری دراز کشیدم. کلاه را روی صورتم گذاشتم تا از پشه و روشنایی بکاهد. آقا رحیم تا سر بر زمین گذاشت بیدرنگ به خواب عمیقی فرو رفت و من هم چرتی کوتاه زدم. جوان ها و چوپان رفتند . آن مرد با بطری های آب آمد. (منظور آقا بهمن) ساعت ۱۱:۳۰ علی آقا هم اعلام حرکت کرد و بدون ذره ای توقف یک کله تا ماشین ما را در عرض ۲ ساعت و نیم بازگرداندند. این پایین آمدن از کوه برای من بی سابقه و مثل کوه کندن بود و برای علی آقا که هفته پیش گزارش تصویری از صعود به *چهار قله ی پشت سر هم بدون توقف در یک روز ( کله قندی ، آسمان کوه ، گدوک ، لاسه سر )* را داده بودند مثل آب خوردن بود. وقتی پایین علت این همه سرعت و عدم توقف و نخوردن ناهار را پرسیدم، استاد مهربان گفتند: - چون چشمه یا آب برای چای خوردن در مسیر نبود. آب چشمه طعم آب گاز دار داشت من یک قلپ بیشتر نخوردم. حق با استاد بود. با آن آب چای نمیشد خورد و دوستان آب اضافه هم نداشتند. وسایل را داخل ماشین گذاشتیم روی سنگی نشستم و شربتی را که با خاکشیر و تخم شربتی و شکر درست کرده بود و آخرین ذخیره آبی ام بود را با ولع از تشنگی و گرسنگی سرکشیدم. بعد از آمدن آقا رامین به راه افتادیم. خدا نکند که اسم جایی زیبا مشهور شود و به گوش این ویرانگران طبیعت برسد. نقطه ای به نام *ماهی مشو* در مسیر ما در جاده ای باریک به عرض فقط دو ماشین دو طرف ماشین های شاسی بلند و پهن پیکر حتی مینی بوس و انواع دیگر سواری از شهرهای مختلف پارک شده بود. به زور حدود دویست سیصد متر از جاده را به سختی با دنده یک عبور کردیم. بعد این ترافیک موتور و ماشین به جاده اصلی رسیدیم. هنگام آمدن در مسیر از کنار روستای *شش لول* گذشتیم ولی برگشت از مسیر جدید از کنار روستایی به نام *شش کلایه* برگشتیم که ارادت مردمان این محل به عدد شش تعجب آور بود.. بعد از گذشتن از روستای اتاق ور آقا رحیم ایستادند و آب معدنی خریدند. و کمی جلو تر در کوچه باغی کناری ایستادند تا ناهار بخوریم. زیرانداز را انداختیم. گاز پیک نیکی علی آقا آب و غذا و نان ها را گرم کرد. غذا و چای را خوردیم و به راه افتادیم. کمی جلوتر بین راه بنابر سنت مرسوم آقا رحیم ایستادند. آخر سفر هم با خوردن یک بستنی، شیرینی و یاد خاطره کوهپیمایی را در ذهن مان ماندگار ساختند. سرانجام به رشت برگشتیم و سر جای اول مان پیاده شدیم و من با ترافیک سنگین ساعت ۱۸:۳۰ به منزل رسیدم.

مولانا: زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد *تا باد چنین بادا*

صعود به ارتفاعات کوهدروبار ماسوله

*صعود به ارتفاعات کوروبار*
جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۰۲ ساعت ۳:۵۰ مقابل خانه حسین آقا پارک کردم و دقایقی بعد حسین آقا با یک باتوم اضافه از منزل بیرون آمدند.
ماجرای باتوم هم این بود که من به خاطر عجله در جمع آوری لوازم کوهنوردی باتوم هایم را در خانه جا گذاشته بودم و از دو دوست عزیز درخواست کردم چنانچه باتوم اضافه دارند به من بدهند که هر دو رفیق درجه یکم یکی گفت.:
- سلام خوش آمدی به شهر خوبان، چشم باتوم هم دارم.
و آقا رحیم هم گفتند:
درود، روزخوش ، خوش اومدی، نگران نباشید ، باتوم میارم.
که من چون به حسین آقا ابتدا گفته بودم از ایشان باتومشان را گرفتم. به رحیم آقا هم پیام دادم دیگه زحمت نکشید.
آقا حجت هم به محض شنیدن سر و صدای ما با خوشرویی همیشگی به ما پیوست و سر کوچه رفتیم. حسن آقا مطابق معمول زودتر از همه در ایستگاه ایستاده بود. مینی بوس سر موقع آمد. همگی سوار شدیم. بعد به میدان نماز خمام رفتیم. چهار دوست عزیز که سعادت دیدار دو نفر شان را نداشتم و دو نفر شان را خیلی کم داشتم سوار ماشین شدند و به طرف شهر رشت رفتیم. در سه ایستگاه دوستان عزیز جمع مان را کامل کردند و حدود ساعت پنج به طرف ماسوله رفتیم.
در پانزده کیلومتری جاده فومن به ماسوله، از فومن درختان تنومند در دو طرف جاده بود. مثل این بود که درخت ها دو طرف دست هایشان را درهم گره کرده بودند و تونل سبزی را برای ورود ماشین ها به بهشت ماسوله ساخته بودند. روستاهای چپول، زردبجه و بردکیله در سمت چپ تونل سبز با نامهای با نمک خود بامزگی خاصی به مسیر داده بود.
در مسیر سبز جای جایی با خانه های روستایی و زباله هایشان ، هتل و گردشگران بی خان مان زشت و بد قیافه شده بودند.
امروز به دلیل نیامدن دو نفر از دوستان و وجود صندلی خالی علی آقا راهنمای گروه عقب ماشین نشسته بودند و صندلی کنار راننده خالی بود. فرهاد خان مرد مثبت و یاور علی آقا در تهیه آب و هیزم و چای با کسب اجازه بر جای بزرگان با خوشحالی تکیه زده بود و موضوع شوخی تا ماسوله را فراهم آورده بود.
قبل از ساعت شش پس از عبور از عوارضی شهر و پل های ابتدای شهر کنار پله های آبشار خره بو پیاده شدیم. به گفته دوستان خره به زبان تالشی به معنی مه است. که ظاهراً دلیل نامگذاری این آبشار هم به علت مه زیاد این منطقه بوده است. طبق تابلو راهنما تا آبشاربزرگ خره بو ۵۰ دقیقه راه بود.
گروه ۲۰ دقیقه بعد در دل کوه جلو مکانی که امام زاده هاشم نامیده می شد توقفی کرد تا دوستان آبی بخورند. پس از سوختگیری دوباره به راه افتادیم.
از چند جا که بار قبل آب جاری بود اما این بار خشکیده بود، گذشتیم. به آبشار کوچک اول رسیدیم. دوباره در میان درختان جنگلی، فندق، راش، آلو جنگلی و تمشک به سمت آبشار بلند خره بو که مسیرش در جاهایی باریک و گلی و لغزنده بود رفتیم.
ما هنوز باید سه ساعت دیگر از سطحی شیب دار و لغزنده بالا می رفتیم تا به مقصد می رسیدیم. از رودخانه کم عمق آبشار با پرش گذشتیم و از راهی بسیار سخت بالا رفتیم تا در چند متری آبشار عکس بگیریم.
حدود یکساعت مسیر را ادامه دادیم تا صدای اعتراض فرهاد خان درآمد و از ته صف به علی آقا که صد متر بالاتر و جلوتر بودند، با صدای بلند گفت: شما ساعت سه صبحانه خوردین که گرسنه تون نیست؟... و استاد هم گفتند تا دقایقی دیگه به چشمه آب و منطقه ای تخت خواهیم رسید.
وقتی رسیدیم هر کس زیرانداز و صبحانه اش را بیرون آورد و دوستان به رسم احسان و رفاقت تکه ای از غذایشان را به هم تعارف می کردند. آقا اسماعیل معجونی سفت تر از مربا ترکیبی از خیلی از چیزها مثل فندق و بادام گردو عسل و کنجد و ... را قاشق قاشق به همه دوستان دادند. که حکم دوپینگ داشت. آقای رضا مخلوط عسل با بادام زمینی به ما دادند و آقا رحیم هم گوجه گیلاسی مزرعه شان را تعارف کردند و در نهایت علی آقا چای با طعم رفاقت و صفا را پس از دم کردن بین همه توزیع کردند.
بعد از خوردن صبحانه دوباره راه افتادیم. بعد از دو ساعت و عبور از میان تونل طولانی سبز از بوته های سرخس به ارتفاع بیش از دو متر که زیرشان پر از گزنه بود و پشت دست من الان هم تیغ خار هایش را احساس می کند، گذاشتیم. به یک کلبه چوبی چوپانی بزرگ که از دودکش اتاقش دود بیرون می آمد رسیدیم. چوپان پیری مسیر مان را پرسید گفت شصت سالمه ولی ظاهراً چاخان کرد چون سنش ده بیست سال بیشتر می زد. دوستان با او خوش و بشی کردند و ادامه مسیر دادیم. بیش از دو ساعت دیگر رفتیم تا به محل مناسبی نزدیک چشمه آب برای نشستن رسیدیم. تعدادی از دوستان گفتند :
- به ارتفاعات بالاتر برویم
و تعدادی گفتند:
- کوله پشتی ها رو بگذارین ما اینجا می مانیم چای را دم می کنیم.
تصمیم پذیرفته شد. من هم با کوهپیما ها راهی ییلاقات بالاتر شدم.
بعد مدتی به یک مرتع بزرگ با چندین کلبه چوپان و تعداد زیادی اسب و گاو و گوسفند رسیدیم. چیز عجیب این بود که در ارتفاعی که ما با تمام توان و نفس نفس زدن رفته بودیم خانواده هایی سانتی مانتال، دخترکانی با تاپ و شلوارک و پسرکانی با تتو و گوشواره، زن و شوهر هایی با بچه های قد و نیم قد، حتی کودک های زیر دو سال که تاتی تاتی می کردند آن بالا قدم می زدند و پیک نیک راه انداخته بودند. البته یک موتور تریل هم با چرخش مشغول شخم زدن مراتع با چرخ هایش و صدای نخراشیده موتورش بود.
ما راهمان را به بالا ادامه دادیم.
حدود یکساعت رفتیم تا به صخره های عظیمی برخورد کردیم. مه زیبایی پایین آمده و به کوه زیبایی خاصی داده بود. منظره ای خاص شکرگزاری های آقا اسماعیل بود. من نیابتا در دلم صد ها بار برای دسترسی‌ و دیدن این نعمات زیبا خداوند و سلامتی خود و خانواده و دوستانم شکرگزاری کردم.
پس از آن دوستان در کنار صخره و گلزار بابونه عکس های زیبایی انداختند و بعد با سرعت به دوستان خود که خوش و سرمست کنار آتش و کتری و قوری دراز کشیده بودند. رسیدیم. زیر انداز ها کنار هم پهن شد و باز تعارف ها شروع شد. چون در کنار آقا رحیم نشسته بودم مهر و محبت این دوست عزیز بیشتر شامل حالم بود. نگذاشتند لقمه دوم خودم را بخورم. به زور بشقاب باقالی پلو و کله گنجشکی و ترشی فلفل را جلو من گذاشتند و من را در غذای خود شریک کردند.
بعد از خوردن ناهار و چای فرد اعلای علی آقا وسایلمان را جمع کردیم و به به سمت پایین از یک مسیر جدید سرازیر شدیم. مسیر برگشت را با چند نفر از دوستان با سرعت پایین آمدیم بین راه عکس های انداختیم. در مسیر به پیشنهاد من فیلم گرفتن از سکانسی از راه رفتن داش آکل در جنگل توسط آقا اسماعیل بود، که قرار شد بعداً توسط آقا رحیم صداگذاری شود و در اختیار دوستان حاضر در این سکانس قرار گیرد. از سمت مسیر للندیز وارد شهر پر از مسافر ماسوله شدیم. مینی بوس انتهای شهر ایستاده بود. همگی سوار شدیم و به سمت رشت به راه افتادیم.
در شهر فومن با یادآوری آقا قربان و آقا حجت توسط آقا بهزاد بستنی حصیری آنهم از نوع کاله خریداری شد. ناگهان سجاد جان بهانه کلوچه فومنی داغ گرفت. دوباره آقا بهزاد دل سجاد جان را نشکست پیاده شد و کلوچه تازه از تنور درآمده داغی را به تعداد خرید و بازگشت. اگرچه زحمات آقا بهزاد ستودنی بود و خوردن کلوچه گرم پشت بستنی سرد و دو شیرینی خیلی غلیظ پشت سر هم کمی سنگین به نظر می رسید ولی کام دوستان بیش از حد معمول شیرین شد.
ادامه مسیر با آواز های هنرمند و نوازنده چیره دست آقا حجت آن هم بدون همتای هنری غایبش، با ترانه های از منوچهر سخایی و دست زدن دوستان تا شهر ادامه داشت و ترافیک و مسیر طولانی برایمان کوتاه تر از همیشه شد و نفهمیدیم کی به رشت رسیدیم.
دوستان ساکن رشت پیاده شدند و بعد هم من و دوستانم در خمام سر کوچه حسین آقا پیاده شدیم.
بعد از خداحافظی به سراغ ماشینم رفتم و روزی پر از انرژی مثبت را با دوستان در طبیعت اینگونه به پایان رساندم.
تا باد چنین بادا

صعود به ارتفاعات سوته

صعود به ارتفاعات سوته امروز ساعت ۳:۳۰ جمعه. ۱۴۰۵/۰۴/۱۲ به سمت منزل حسین آقا به راه افتادم وقتی ماشین را پارک کردم ایشان جلو در منتظر بودند و بر عکس همیشه آقا حجت نیامده بود. تماس های مکرر با ایشان فایده نداشت و یقین کردیم که خواب مانده است. دست بر قضا باتری گوشی حسین آقا هم تمام شد. راهکار حسین آقا زدن گوشی شان به شارژ و تماس از تلفن خانه بود. پس از برگشتن ایشان معلوم شد آقا حجت بیدارند اما نیمه شب به حمام رفته بودند. ما سرکوچه رفتیم. حسین آقا گفتند مینی بوس نمی آید آقای رامین مثل دفعه قبل به دنبالمان می آیند و ما به صورت کامپکت و فشرده چهار نفری به رشت می رویم و آنجا نفر آخر به یک تاکسی سوار می شوند. من و حسن آقا و حسین آقا عقب نشستیم و آقا حجت هم که بسرعت خودش را رساند جلو نشست نفر چهارم حاج آقا اسماعیل بودند که هر کاری کردیم عقب روی صندلی پراید جا نشدند و بنده خدا به سختی کنار آقا حجت جلو نشست. آقای رامین هم که این بار با سرعتی باور نکردنی می رفتند در چند دست انداز و برش ارتفاع آقا اسماعیل را کنار آقا حجت جا انداختند و تا میدان یخچال سازی این بندگان خدا طاقت آوردند. بعد آقا اسماعیل به تاکسی دوستان منتقل شد و آقا رامین و راننده تاکسی عین عملیات تعقیب و گریز و سپر به سپر شبیه مامور دو صفر هفت رانندگی کردند تا مزگده! همیشه کوه و پرتگاه‌هایش رعب انگیز و هیجان داشت ایندفعه ماشین سواری. در یک چشم بر هم زدن به مزگده رسیدیم. دو ماشین دیگر از دوستان همنورد بدون انتظار برای رسیدن ما به مزگده رفته بودند. همه چیز کمی متفاوت شده بود. همیشه چه با مینی بوس چه سواری با هم سفر را شروع می کردیم ‌و با هم تمام می کردیم ولی این بار نه با هم شروع کردیم و نه به پایان رساندیم. ساعت ۶:۰۰ صعود را از کوچه با شیب تند زاویه حدود ۸۰ درجه شروع کردیم. به دلیل بارندگی مسیر تا حدودی گلی بود. من گترم را نپوشیده بودم شلوارم کمی گلی شد. من همیشه از خانه گتر را می پوشیدم دفعه قبل حسین آقا گفتند: چرا گتر پوشیدی؟ هوا به این خوبی! این بار به حرف ایشان چون بارندگی نبود گتر را نپوشیدم. با درخواست دوستان ساعت ۸:۳۰ در جای تخت صبحانه خوردیم و پس از نیم ساعت دوباره شیب تند را ادامه دادیم تا ساعت ۱۰:۳۰ بالا رفتیم و در محلی ییلاقی کنار یکی از کلبه های چوبی چوپانان که آب و دستشویی داشت اطراق کردیم. زیراندازم را انداختم و کفشم را در آوردم . تعدادی از دوستان پیشنهاد دادند که به قله زرده کوه بروند. علی آقا راهنمای گروه مطابق معمول زحمت پر کردن کاری و قوری و چای را کشیدند و دم کردنش را به آقا رامین و آقا حجت سپردند و به من هم گفتند شما نمی آیید؟ من چون توان خودم را می دانستم به علت اینکه جمعه پیش کوهنوردی سنگینی کرده بود و دو روز پیش هم از سفر امده بودم. سپاسگزاری کردم. در ضمن این صعود نزدیک به چهار ساعت دیگر کوهپیمایی داشت. انصراف دادم. من در کنار آقا حجت، آقا اسماعیل، آقا رامین، آقا سجاد و آقا بهزاد ماندم. با اظهار لطف آقا بهزاد کنارشان رفتم و با آلبالو گرو و بادام پذیرایی شدم اما برای اینکه مزاحمشان نباشم بلند شدم شروع به گرفتن عکس از گل و گیاه و درخت آن. اطراف کردم. ناهار را زیر سایه درختی مجاور درخت آقا حجت و آقای رامین خوردم و چون آن منطقه چراگاه گاو بود و فضولات زیادی روی زمین بود انواع پشه ها هم دور ما می چرخیدن و من طعمه نیش پشه ها شدم. بالاخره دوستان خسته و کوفته با چهره های زرد و رنگ پریده و سرخ و عطشان برگشتند. چای آماده را نوشیدند و قابلمه ها دور آتش چیده شد. بعد حدود یکی دو ساعت علی آقا اعلام کردند که حرکت کنیم. چون درگیر مبارزه با مسیر نبودیم بازگشت برایم خیلی زیباتر بود و من تا می توانستم عکس انداختم.، بالاخره ساعت ۱۷:۰۰ به روستای مزگده رسیدیم متاسفانه تاکسی قرار بود ساعت ۱۸:۰۰ دنبال دوستان بیایید من به شخصه به احترام دوستان بر خودم واجب دیدم که کنار دوستانم بمانم. یکی پیشنهاد داد کوله پشتی دوستانی که با دو تاکسی امده بودند در ماشین ما گذاشته شود و ماشین به حدود چهار کیلومتر پایین تر ابتدای ورودی و.جاده در از دست انداز و سربالایی نامناسب و تند بماند و ما پیاده تا آنجا برویم. ماشین آقای فرهاد مسافرانش از همان ابتدا پر شد و رفت. تاکسی اول آمد در مسیر پیاده رویمان آمد پر شد و رفت. تاکسی دوم هم در وسط مسیر آمد پر شد و با دو نفر از همراهان ماشین ما پر شد و رفت. علی ماند و حوضش من ماندم و حسن آقا که حدود دو کیلومتر پیاده جاده را باید راه می رفتیم دوستان ما هم نکرده بودند دنبالمان بیایند تازه وقتی رسیدیم تلفن زدند و گفتند صد متر جلوتر بیایید ما را می بینید. بندهٔ حلقه‌ به‌ گوش اَر ننوازی بِرَوَد. لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه‌ به‌ گوش. بالاخره من و حسن آقا هم سوار شدیم و با سرعت مافوق صوت به رشت رسیدیم و آقا اسماعیل را که بسیار شاکی از این برنامه ریزی بود عقب نشست و چهار نفره من و حسین آقا و حسن آقا در صندلی عقب پراید نشستیم و در حالیکه پاهای همه خشک و بی حس شده بود در ترافیک سنگین رشت حرکت می کردیم. کودکی هاج و واج به ما نگاه میکر که چگونه چهار پیرمرد در صندلی عقب پراید جا شده‌اند. راننده‌ای کنارمان آمد و خندید و گفت:

- آقا همه دارن بهتون می خندن ... چجوری کج و کوله تو این پراید کوچیک نشستین...

به همین شکل در ترافیک شهر و حتی بزرگراه رشت انزلی آمدیم. همه از درد زانو و کمر و دست بخود می پیچیدند اما به احترام هم چیزی نمی گفتند و تحمل می کردند. ولی آقا اسماعیل تحملش طاق شد و با جدیت و عصبانی تهدید کرد که اگر دور بعد به همین منوال باشد همان جلو خانه شأن برمیگردند و به کوهپیمایی نمی آیند. سرانجام حدود ساعت ۱۹:۰۰ سر کوچه حسین آقا رسیدیم و اسباب تفریح و خنده ماشین های مجاور به مقصد رسید.

روزی تابستانی در جهنم دره

روزی تابستانی در جهنم دره

روز شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ دوست عزیزم آقا رحیم زنگ زدند و احوالپرسی کردند و گفتند:

- یادتونه در مورد جهنم دره با هم صحبت کردیم. امروز یکی از دوستانم گفتتند، الان بهترین زمان برای رفتن به اونجا س . اگه دوست دارین، من هم بیکارم دو روز تعطیلی رو بریم، جهنم دره.

گفتم:

:به آقای علی آقا هم پیشنهاد بدید اگه مایل بودن تشریف بیارن.

- باشه.

بعد از چند دقیقه زنگ زدند و گفتند:

- به علی آقا گفتم خیلی خوشحال شدند و گفتند با خانواده صحبت کنم و تا ظهر جواب میدم.

ظهر من با آقا رحیم تماس گرفتم و پرسیدم:

- علی آقا چه پاسخی دادند؟

: هنوز پاسخی نداده اند. من روم نمیشه زنگ بزنم بپرسم، چون ممکنه ایشان به علتی مایل به اومدن نبودن و با تلفن من رودواسی بکنن.

گفتم:

- آمدن علی آقا موجب خوشحالیم میشد. اگر نیایند هم از کم سعادتی ماست. ولی دیدن این محل برام مهمه... تصمیمی که گرفتیم رو باید عملی کنم و برنامه سفری رو که مدت هاست منتظرشم کنسل نمی کنم. ولی اگه ایشون حتی در آخرین لحظه و ساعت حرکت هم زنگ بزنن و اعلام تمایل به همراهی کنند در جوارشان به جهنم دره میریم.

- فردا قرارمون ساعت ۴ صبح جلو منزل شما

شب وسایل لازم را در ماشین چیدم و مقداری صبحانه و غذا برای ناهار تهیه کردم. به رحیم آقا پیامک دادم:

- لوکیشن منزلتون رو به واتساپ من بفرستید.

ولی رحیم آقا پیامک دادند:

- باشه برات تون تو واتساپ می فرستم. اما صبحانه و ناهار تدارک نبینین من میارم.

پیامک دادم:

- رحیم آقا بخدا راضی به زحمت نبودم من غذایی که به پای زحمات شما نمی‌رسه رو برای صبح و ظهر تهیه کرده بودم ولی با فرمایش شما دیگه نمیارم. از لطف شما سپاسگزارم.

: در ضمن احتمال اینکه آبگرم هم بریم هست لباس و حوله همراه داشته باشید.

ساعت ۳:۱۰ صبح به سمت رشت به راه افتادم. مدتی جلو خانه رحیم آقا ایستادم و نزدیک ساعت ۴:۰۰ پیام دادم:

- که جلو در منتظر شما هستم.

آقا رحیم پایین آمدند کوله پشتی و وسایلشان را روی صندلی عقب گذاشتند و حرکت کردیم. از شهر های زیادی گذشتیم تا به جنگل گیسوم و سپس به پارک جنگلی بی بی یانلو در چند کیلومتری بندر آستارا رسیدیم. ایستادم و بساط صبحانه با نان بربری تازه ای که بین راه گرفته بودیم را برقرار کردیم.

بعد از خوردن صبحانه دوباره به راه افتادیم. در بین راه چند بار رگبار باران هوا را برایمان لطیف تر کرد. از گردنه‌های حیران و نزدیکی مرز ایران با جمهوری آذربایجان گذشتیم. در جاده رحیم آقا مقداری گیلاس تازه ای به درشتی یک گردو و زردآلو به درشتی توپ پینگ پونگ گرفتند. فروشنده گفت :

- اینها محلیه است و نیاز به شستن نداره

واژه آشنای عامه پسند و فریبکارانه ای بود که در یکشنبه بازار ها زیاد شنیده بودم. ما هم گولش را خوردیم و میوه نشسته خوردیم که عاقبت خوشی برای من نداشت.

بالاخره بعد از ساعت ها رانندگی پس از گذشتن از مشکین شهر ساعت ۱۰:۳۰ به دامنه کوه سبلان و جهنم دره که به آن شیطان دره و جهنم دره سی هم می گویند و در فاصله ۱۹ کیلومتری شهرستان مشکین شهر، کیلومتر ۱۸ ییلاق قارایاتاغ، در استان اردبیل قرار گرفته است، رسیدیم.

- در این لحظه به ضرب المثل؛ سحر خیز باش تا کامروا باشی، ایمان آوردم.

۴۵ دقیقه جاده سربالایی مارپیچ که برای ماشین نفسگیر بود را در منطقه سرسبز و کوهستانی جهنم دره بالا رفتیم. مسیر پر از عشایر گله دار بود که گوسفند هایشان در اطراف چادر یا کلبه هایشان می چریدند یا پشم شان را می چیدند یا شیر شان را می دوشیدند.

در یک پیچ تند کنار یک راه فرعی تابلویی نصب شده بود و رویش نوشته بود:

- جهنم دره سی و آبگرم

چند دقیقه در جاده ای نیمه آسفالت و خاکی جلو رفتیم. بالای تپه ای رسیدیم. ادامه جاده با جریان آبی کم جان قطع می شد. ماشین را پارک کردیم و با کوله پشتی خوردنی ها راه افتادیم.

خوشبختانه در مسیر تابلو جهت نمای راهنما و میزان فاصله هر چند صد متر نصب شده بود. تا جهنم دره حدوداً ۲۰۰۰ متر پاکوب کوهستانی شیب دار فاصله بود. این مسیر زیبا کمی برای مبتدیان دشوار است. دو طرف پاکوب پوشیده از انواع گیاهان دارویی و گل های معطر به رنگ های زرد و سرخ و ارغوانی و صورتی و بنفش بود.

تا حدود ۱۰۰۰ متر شیب مسیر ملایم بود. پانصد متر بعدی شیب پاکوب بینهایت تند با خاکی سست و ماسه رونده به طرف دره عمیق ادامه داشت اما عبور از میان انبوهی از گل های یک رنگ، بوته های بلند گلپر، مخلوطی از بو های خوش پونه، مریم گلی و گیاهان دیگری که من نمی شناختم، بیننده را از خود بیخود و مدهوش می کرد.

هر کس را دیدیم محو تماشا و مشغول تحسین و به به و چه چه از این زیبایی های آفریدگار بود. تابلو زیبای از دره ای باریک و کوچک چون بهشت که کم لطفان به طبیعت و بی انصافان، آن را جهنم دره نامیده بودند.

پس از حدود دو ساعت کوهپیمایی، رودخانه‌ای با آب خنک می‌گذرد که زیستگاه گیاهان و جانوران بسیار است و چشم‌انداز زیبایی به فضای خشن دره بخشیده است.

در دره آنقدر جلو رفتیم تا با آخرین نفرات لم داده کنار رودخانه چند صد متر فاصله داشته باشیم. نایلون های گیلاس و زردآلو و بطری های آب مان را در گودالی از آب رودخانه گذاشتیم. بعد از حدود شش ساعت رانندگی کفش و جورابم را درآوردم و پایم در آب حدود صفر درجه گذاشتم. از شدت سردی هر چند دقیقه پایم بیرون می آوردم تا یخ نزند. میوه ها سریع سرد و مناسب خوردن شد. آن ها را خوردیم. بعد از یکساعت دوباره مسیر را برگشتیم.

برنامه بعدی رفتن به حمام آبگرم معدنی بود. کنار جایی که ماشین پارک بود، یک حمام نوساز بسیار بزرگ آبگرم بود. تصمیم گرفتیم به جایی سنتی برویم.

در هفت و نیم کیلومتری جهنم دره *روستای موئیل* قرار داشت. کنار جاده فرعی روی یک تابلو نوشته بود:

- حمام سنتی آبگرم

داخل روستا رفتیم. در دامنه کوه ساختمانی با ظاهری پنجاه شصت ساله قرار داشت. جلویش اتاقک کوچکی بود که به در و دیوار بیرونش مایو، لیف و کیسه آویزان بود و داخل اتاقک هم پر از خوردنی و نوشیدنی و صابون و شامپو بود. یک جوان، فروشنده این اقلام و بلیت بود.

کنار اتاقک، شش پله باریک فلزی، سکویی یک متری کفش کن، با چند قفسه جاکفشی با در و پیکر بی قفل و خراب بود! روی سکو یک سبد پر از دمپایی های پلاستیکی و فومی قدیمی و پاره سنگین که عمرشان به قدمت ساختمان بود.

از خیر این امکانات و تجهیزات گذشتیم. کفش مان را در نایلون و وسایل دیگرمان را در کوله پشتی گذاشتیم و در ورودی حمام یا استخر را باز کردیم. یک متر جلو تر استخر شروع می شد. محوطه ای حدود هشتاد نود متری در دل کوه بود. داخل حمام شامل ده دوش، یک اتاقک رختکن فلزی یک نفره، یک دستشویی ، دور تا دور استخر رخت آویز، استخری حدود بیست متر با کاشی آبی آسمانی و حوضچه سر ریز آب، یک لوله قطور که آبگرم چشمه از دل کوه وارد استخر میشد. روی دیوار هم چند تابلوی توصیه های بهداشتی چسبانده بودند.

پس از در آوردن لباس در ملع عام و نهایتاً پوشیدن مایو در رختکن و دوش گرفتن، کنار استخر نشستم و آرام پایم را در آب سوزان گذاشتم و خرد خرد در آب رفتم و شروع به راه رفتن کردم. آب تا زیر گردنم می رسید.

یک پدر بزرگ هم مشغول آموزش شنا به نوه نیم متریش بود که فریاد می‌زد:

- آی آب خوردم... آی سوختم...

ولی او بی خیال از ضجه زدن های بچه، روی شجاعت نوه اش کار می کرد.

پانزده نفری دور تا دور استخر در حال سوختن بودیم. گاهی قدمی می زدم گاهی هم از آب داغ جاری از چشمه بر سر و صورت خود می ریختم و وقتی طاقت نمی آوردم. از استخر بیرون می جهیدم. جهیدن برای این بود که چند نفر هم روی پله ها نشسته بودند تا خنک شوند و راه رفت و آمد را بسته بودند. فایده نشستن آن بود که دچار افزایش دمای بدن و نفس تنگی و سرگیجه نشوم. به این شکل در گرمای سوزان آب چهل و پنج دقیقه غیر پیوسته استقامت کردم.

بعد از رکوردشکنیِ استقامت در آب سوزان، سرانجام از استخر بیرون آمدیم، دوش گرفتیم ، لباس پوشیدیم، سوار ماشین شدیم و طبق برنامه قبلی راهی مشکین شهر، برای دیدن پل معلق و خوردن ناهار در آنجا شدیم.

پل چوبی معلق مشکین شهر

ماشین را کناری پارک کردم. بعد در گوشه ای از محوطه پل معلق، کنار درختان شاه توت، زیرانداز را انداختیم. رحیم آقا باقالی‌پلو با مرغ را روی کپسول کوچک گاز گذاشت. در همین حین چند قطره باران بر سرمان افتاد.

سرمان را رو به آسمان کردیم و به باران گفتیم:

- غیرت کن و نبار! تا ما غذامون رو بخوریم.

انصافاً معرفت نشون داد و حرفمان را شنید و نبارید. تا ما وسایلمان رو جمع کردیم بارش شدت گرفت. نمی‌شد برنامه راه رفتن روی پل را بخاطر باران کنسل کنیم. به باجه الکترونیکی فروش بلیت رفتیم. صدای غرش ابر ها و رعد و برق شروع شد.

پل معلق مشکین شهر، با طول ۳۶۵ متر و عرض ۲ متر به عنوان طولانی‌ترین پل معلق در خاورمیانه شناخته می‌شود. این پل در ارتفاع ۸۰ متری روی رودخانه خیاوچایی قرار گرفته است.

بالاخره روی پل رفتیم. زیر بارش باران چند عکس در میان خیل بازدیدکنندگان انداختیم. تا آخر پل رفتیم. بعد از این پل فضای باز قرار داشت که یک طرف پارک و تعدادی مغازه و طرف دیگرش مجدداً پل معلق جوبی باریکتر و کوتاهتر بود. این پل بسیار مرتعش که مثل تاب اینور آنور می رفت باعث ترس و جیغ بچه ها و خانم ها شده بود. افراد کم دل و جرأت تر روی آن نمی رفتند و از همانجا بر می گشتند.

روی این پل هم قدم زدیم و بعد در میان باد و باران از روی پل اول سمت ماشین برگشتیم. البته کنار پل یک زیپ لاین ۳ لاینی به طول ۳۵۰ متر در ارتفاع ۹۰ متری هم بود که جوانان از آن استفاده می کردند. دوان دوان سوار ماشین شدیم تا طبق برنامه به دیدار آقا بایرام دوست آقا رحیم در شهر هشجین برویم.

پل شیشه ای هیر

بعد از خارج شدن از مشکین شهر، با دیدن تابلو شهر هیر و پل شیشه‌ای آن وسوسه شدیم که دوری در آنجا بزنیم و چند عکس یادگاری بگیریم. حدود ۱۵ کیلومتر از جاده اصلی دور شدیم تا به شهر هیر رسیدیم. پل در سینه کوه و انتهای شهر بود. از جاده ای مارپیچ در سینه کوه بالا رفتیم و به پارکینگ خاکی و سنگلاخ درب و داغون و یک مجموعه با شکوه رسیدیم که به هم نمی آمدند.

به گفته ای این پل، نخستین پل معلق شیشه ای قوسی شکل در جهان است. کنار این پل امکاناتی نظیر زیپ لاین، بگ جامپ و پرش از ارتفاع و شهر بازی کودکان هم بود. این پل معلق در ارتفاع ۸۰ متری با طول ۲۱۰ متر و عرض ۱۲۰سانتی‌متر ساخته شده‌است.

ساعتی را در آنجا گذراندیم. باتری موبایلمان را شارژ کردیم. تعدادی عکس گرفتیم. مسیر کوهستانی را پایین آمدیم و پس از خرید کمی تنقلات و بستنی مسیرمان را به طرف هشجین ادامه دادیم.

دیدار با آقا بایرام

می خواهم از آقا بایرام تعریف کنم که واقعاً آدمی شایسته تعریف بود. ایشان دبیر سابق آموزش و پرورش هشجین بودند. دیداری منحصر به فرد و به یادماندنی با انسانی که نمونه واقعی بزرگمنشی و مهمانوازی در رفتار بود.

از هیر که حرکت کردیم خورشید داشت، غروب می کرد. هر چه می رفتیم هوا تاریکتر می شد. پرسان پرسان خود را به ابتدای بزرگراه زنجان رساندیم. به محض حرکت ما از مشکین شهر، آقا بایرام هر از چند ساعت زنگ می‌زدند و جویای حال ما می شدند. چون می‌خواستند ما از کوتاه ترین و بی دردسر ترین مسیر و بدون گم شدن به هشجین برسیم. ایشان گفتند:

- مسیر دوازده تا تونل داره که به اسم دوازده امامه... تونل یازدهم و پلیس راه را که رد کردین یه جاده سمت چپ تونه... تابلو زده هشجین، بپیچید. انتهاش میخوره به شهر ما.

آنقدر مسیر تاریک بود که به زور جلو دیده میشد، چه برسد به اینکه راه فرعی را بشود، دید. از تونل یازدهم با دنده دو آرام آرام جلو می رفتیم. پلیس راه را رد کردیم. مقداری جلوتر حین عبور احساس کردم یک تابلو فلزی دیدم که نوشته اش به سمت مقابل بود. ایستادم و دنده عقب برگشتم. چهار چشمی به تابلو نگاه کردیم.

روی تابلو نوشته بود: هشجین

با احتیاط دور زدیم و سربالایی کنار جاده را در تاریکی مطلق بالا رفتیم. اثری از یک موجود زنده نبود و پرنده پر نمی زد و من نور بالا را زدم و یکه تاز کوهستان شدم. هنوز ۹۰ کیلومتر تا مقصد فاصله داشتیم. ابتدای جاده پر از دست انداز بود. نیمه اول راه بدون تابلو راهنما و پر دست انداز و نیمه دوم آسفالت جاده بدون دست انداز، خط کشی شده و بهتر بود. جاده همچنان تاریک بود تا به دروازه شهر رسیدیم. شهر کوچک هشجین در مقایسه با شهرهای مشابه دیگر به شکل زیبایی نورپردازی شده بود. آقا بایرام زنگ زدند و گفتند:

- من الان تو باشگاه ورزشیم رسیدین به میدان اصلی اطلاع بدین تا من بیام راهنماییتون کنم.

وقتی رسیدیم آقا رحیم زنگ زدند تا ایشان بیایند و ما را تا خوابگاه فرهنگیان یا شهرداری راهنمایی کنند و طبق برنامه شب را آنجا بگذرانیم.گفتند:

- ما الان رسیدیم، تو میدان اول شهریم.

دقایقی در میدان ایستادیم. آقا رحیم گفتند:

فکر می کنین آقا بایرام چه شکلیه؟

در تصورم یک مرد از یک ماشین شاسی بلند، در لباس ورزشی، خسته و کوفته، با مو و صورت خیس بعد دوش گرفتن آخر ورزش، از ماشین پیاده می شود و به سبک مدیران معمول با تکبر خاص احوالپرسی می کند.

تصوراتم را به آقا رحیم نگفتم اما در مورد شکل ظاهری ایشان گفتم:

- ایشون هم قد و هیکل شما س. تجربه میگه کبوتر با کبوتر باز با باز! معمولاً آدما برای دوستی با افرادی شبیه خودشون از لحاظ ظاهری و باطنی رفاقت می کنن.

آقا رحیم گفتند:

:آفرین، درست گفتی. هم قد و هیکل خودمونه.

ناگهان دیدم پرایدی قهوه ای رنگِ قدیمی از دور ظاهر شد برامون بوق و چراغ زد و چهره ای خندان دست تکان داد. ماشین ایستاد. آقا رحیم به سمت پراید رفت و دو دوست همدیگر را بغل و احوالپرسی گرمی کردند. من از فرصت استفاده کردم و چند عکس خاص از دیدار این دو دوست گرفتم .

بعد از اون چاق سلامتی گرم، آقا بایرام با کت و شلواری مرتب و ساده و پیراهنی مشکی به همان سبک دبیران دبیرستان به سمت من آمد و به همان گرمی و صفا و صمیمیت مثل یک دوست قدیمی با من احوالپرسی کردند و خوش آمد گفتند. بعد به ما گفتند:

- دنبال من بیایید.

اولین پرده از منش و اخلاق پسندیده ایشان اینجا نمودار شد که آقا رحیم خواستند به احترام دیدار ایشان سوار ماشینشان شوند که آقا بایرام ممانعت کردند و گفتند:

- دوستتان را تنها نگذارید پشت سر من بیایید.

خیال کردم که حالا به سمت خوابگاه می رویم. به دنبال ایشان رفتم جلو یک کافه تازه تاسیس شیک توقف کردند. فکر کردم کاری دارند. پیاده شدند و گفتند:

- شما هم بفرمایید.

به زبان ترکی از فروشنده خواستند که از دوستانم پذیرایی‌ کن. پسر جوان خوش لباس و خوش برخورد با مو های فرفری ضمن خوش آمدگویی منو را جلوی ما گذاشت. همه به هم تعارف می کردیم که شما اول بفرمایید و انتخاب کنید. بالاخره فصل الخطاب توسط آقا رحیم با انتخاب آب هویج بستنی به فروشنده اعلام شد.

در هوایی دلچسب و خنک که لرزشی مختصر هم به اندام ما انداخته بود. بستنی بسیار خوشمزه سنتی را با آب هویج خوردیم. آقا بایرام در حین حرف زدن با ما و خوردن آب هویج بستنی همچنان در حال رتق و فتق امور اداریشان بودند. ناگهان برایم فیلم مشهور چارلی چاپلین و ماشینی شدن انسان ها تداعی شد.

در فیلم عصر جدید چاپلین به‌عنوان یک کارگر در خط مونتاژ یک کارخانه، با یک دستگاه معیوب و یک خط مونتاژ شتاب‌دهنده کار می‌کند و مهره‌ها را مداوم با سرعت روی قطعات ماشین‌آلات می پیچد.

سال ها بود که در سیستم اداری اثری از مدیران بی ادعا و فروتن که خالصانه و چراغ خاموش کار های محوله را حتی در تعطیلات انجام می دهند . ندیده بودم.

قبل از آمدن آقا بایرام و رسیدن به شهر هشجین من فکر می کردم برنامه دیداری کوتاه با آقا بایرام و پس از احوالپرسی رفتن به خوابگاه آموزش و پرورش یا شهرداری است. اما برنامه اقامت شب عوض شد.

پس از دیدار در همان برخورد دوستانه آقا بایرام احساس می کردم سال هاست ایشان را می شناسم. زنگ خوردن موبایل و تلفن های مکرر ایشان نشان می داد که مشغله زیادی دارند اما پروانه وار دور ما می چرخیدند و همزمان حین پذیرایی کار های اداری را هم مدیریت می کردند.

بعد از پذیرایی اولیه در کافه ای با اصرار نگذاشتند به ستاد اسکان فرهنگیان یا شهرداری برویم. شهر را به ما نشان دادند و سپس به منزلشان رفتیم. ‌و ماشین من را داخل حیاط بردند و ماشین خودشان را در خیابان گذاشتند.

در حیاط یک خانه قدیمی روی سکویی که با فرش و پشتی و مبل آراسته شده بود، نشستیم . خانه شامل یک عمارت با نمای سنگی و آجری در وسط با دو طبقه مجزا، طبقه بالا مهمانخانه با سلیقه ای خاص و زیبا آراسته و تزیین شده بود و طبقه پایین هم برای اقامت شخصی در نظر گرفته شده بود. جلو عمارت حیاطی چند صد متری با درختان میوه مثل گیلاس، سیب، آلبالو، توت، گوجه سبز، گلابی، گردو، در باغچه قطعات حدود شش متری پر از سبزیجات و دور باغچه بوته های گل وجود داشت. روی همه درخت ها پر از میوه بود. خانه سه در ورودی با ابعاد مختلف در سه سمت حیاط داشت.

خلوص نیت و مهمانوازی ایشان باور نکردنی و غیر قابل توصیف بود. فضای خانه های قدیمی جوری است که آشپزخانه ده پانزده متر با مهمانخانه و محل پذیرایی فاصله دارد و میزبان برای هر کاری باید این مسیر طولانی را طی کند. این خانه هم همین جور بود. رفت و آمد پی در پی آقا بایرام در این مسیر برای آوردن چای ، میوه، وسایل پذیرایی، غذا برای شام و صبحانه برایم نشان از میزان محبت و یکرنگی در دوستی و مهمانوازی ایشان بود که لذت می بردم و از سوی دیگر موجب شرمندگی من از این همه لطف و احسان ایشان می شد. در طول پذیرایی ایشان همه غذا ها و میوه های ارگانیک، طبیعی، سنتی و بومی هشجین را خوردیم.

میوه جلو ما از درخت چیده می شد. شسته می شد و تعارف می شد. در سفره شام غذای نذری خورشت قیمه، جوجه کباب و کباب کوبیده با گوشت محلی، نان لواش قزوینی، نان بربری دست پخت، نان لواش معمولی، نان شیرمال با مغز حلوای زرد و نان شیرمال معمولی در سفره چیده شد که همراه با تعارف فراوان از ته دل، طعمی دلچسب به خود گرفته بود که مدت ها بود که در جمع غیر خانواده ندیده بودم.

تا ساعت ۱۲:۰۰ شب در کنار باغچه و هوای دلپذیر و خُنَک و سکوت شب و صدای جیرجیرک در مورد کوهنوردی و آبشارهای هشجین دیدن عکس ها و فیلم های ایشان و حتی کار روزانه آقا بایرام صحبت شد. وقتی صحبت ایشان به باشگاه رسید تازه من منظور آقا بایرام که گفتند:

- من از باشگاه میام بهتون ملحق میشم

را فهمیدم چه بوده است! متوجه شدم که شورای شهر مشغول بازسازی و نوسازی یک ورزشگاه یا همان باشگاه و زمین چمن مصنوعی آن برای شهر است. و ایشان مشغول مدیریت و نظارت بر کار پیمانکار و پروژه زمین چمن آنجا بوده اند.

هنگام دیدن عکس های آقا بایرام، خواب به چشمهای آقا رحیم امان نمی داد. بالاخره به طبقه بالا رفتیم. فاز بعدی زحمات آقا بایرام برای انداختن رختخواب انجام شد. آقا رحیم تا سر بر بالش گذاشتند خواب هفت پادشاه را دیدند. اما من تا ساعت یک مشغول پیامک بازی و توضیح زحماتی که به آقا بایرام داده ام و محبت و مهمانوازی ایشان و صحبت در مورد نتایج بازی فوتبال آن شب در جام جهانی با خانواده بودم.

من هم تا صبح خوابیدم و ساعت پنج از خواب بیدار شدم و تا شش دراز کشیده بودم. آقا رحیم هم بیدار شده بود. رختخواب ها را جمع کردیم و برای اینکه صاحبخانه را بیدار نکنیم بی سر و صدا روی مبل نشستیم

ساعت ۷:۱۰ آقا رحیم گفتند:

- نظرتون چیه یه زنگ به آقا بایرام بزنم و بیدارشون کنم.

گفتم:

- خوبه، اگر خوابند از زحماتشون تشکر کنین و از قول من هم تشکر و خداحافظی کنین و بگید ما در رو می بندیم و میریم.

آقا رحیم به ایشان زنگ زدند. با کمال تعجب ایشان اصلاً خانه نبود و برای سرکشی به کارگران و گریدر و بیل مکانیکی و خرید وسایل صبحانه بیرون رفته بودند.

چند دقیقه بعد از تلفن با دستانی پر برگشتند . از آشپزخانه سفره ای آوردند و در آن چای، تخم مرغ محلی، پنیر محلی و انواع و اقسام نان را چیدند. در هوای مطبوع صبحگاهی صبحانه ای مفصل به همراه تعارفات فراوان ایشان خوردیم.

ما آماده حرکت شدیم. آقا بایرام دو سطل آوردند و اصرار می کردند که سطل را با میوه های حیاط پر کنید و ببرید اما ما تشکر و خداحافظی کردیم. پس از یک دیدار خاطره انگیز راهمان را به سمت خلخال پیش گرفتیم.

به خلخال که رسیدم تازه مغازه ها داشتند باز می کردند. من پیشنهاد دادم به مرکز شهر و بازار برویم و کمی عسل و لبنیات محلی بگیریم. نزدیک بازار پارک کردیم و در یک مغازه عسل، پنیر، ماست چکیده، روغن حیوانی، کره و سرشیر محلی خریدیم و به ماشین برگشتیم و بسمت پونل و رشت حرکت کردیم.

سرانجام ساعت ۱۳:۰۰ آقا رحیم را جلو منزلشان پیاده کردم و نیم ساعت بعد خودم هم به خانه رسیدم.

صعود به قله کاکوه

صعود به قله کاکوه

صبح ساعت ۴:۱۰ جلو منزل حسین آقا بودم. ماشین را پارک کردم و سر کوچه رفتم. حسین آقا و آقا حجت ۵ دقیقه بعد به من و آقا حسن ملحق شدند. شوخی و سر به سر گذاشتن آنی آقا حجت با تقلید صدای سگ و گربه و دوستان حین تلفن زدن شروع شد.

این بار بر عکس شد ما که همیشه اول از همه سوار می شدیم و آخر از همه از مینی بوس پیاده می شدیم. چون از طریق سیاهکل لاهیجان به دیدار قله پوشیده از درخت کاکوه می رفتیم، مدال نفر اول را نگرفتیم و مقام اول را به دوستان ساکن رشت واگذار کردیم.

اولین چیزی که منتظر دیدنش بودم دیدار دوستانم بود اما یک نفر نیامد همان که با مهربانیش خو کرده بودیم. پیشکسوت عزیزمان حاج آقا افلاک !

و دل تنگمان همچنان در رفت و برگشت به یاد این عزیز بود.

ساعت ۷ صبح شروع به کوهپیمایی کردیم. مسیر کوهنوردی الحق زیبا و سرسبز بود. این مسیر از ان‌هایی بود که از ابتدا تا انتهایش شیبی تند داشت. با صلابت و نفس‌گیر !

شاخصه اش باغ های چای و بعد درختان جنگلی کهنسال بلند بود ، که سن بعضی از آنها از من و دوستانم بیشتر بود. درختانی که با فرسایش باران و خاک، ریشه هایشان از زیر خاک بیرون زده و در جای جای کوهستان به شکلی حزن انگیز سرنگون شده بودند.

نگفتم که ارتفاع قله کاکوه ۱۰۹۸ متر است، این کوه یکی از قلل شاخص و جنگلی در شرق گیلان است. این رشته کوه زیبا میان شهرهای سیاهکل، لاهیجان و اطاق‌ور قرار گرفته است. صعود به این قله از یازده مسیر امکان پذیر است. اطرافش جاذبه های فراوانی چون چشمه دولول، مرداب کاکوسل، آبشار چوشتول سیاهکل قرار دارد.

مسیر شیب دار جنگلی را در سایه درختان سر به فلک کشیده طی کردیم و پس چندین بار نفس‌گیری کوتاه مدت و صبحانه خوردن یکساعته و خوردن چای مخصوص علی آقا در مسیر صعود، حدود ساعت ۱۱ صبح به قله رسیدیم.

دوستان تا توانستند با تابلو زرد نام قله عکس انداختند. بعد های آقا عزیز گروه ۲۳ نفره مان را به مکانی تخت زیر سایه هدایت کردند.

همگی در آن نقطه مستقر شدیم که چون در آن مکان چشمه ای نبود. گروه تجسسی به رهبری سلطان ردزنی و خوانش جی پی اس علی آقا با کتری و قوری و ظروف آب راهی یافتن چشمه شدند. آقا مطهر، محمد آقا، آقا بهمن، آقا رحیم و من این گروه را تشکیل می دادیم. بقیه مشغول جمع آوری هیزم و روشن کردن آتش شدند.

از سمت مقابل از شیبی بسیار تند حدود نیم‌ساعت پایین رفتیم. من به آقا رحیم گفتم برگشتن سختی خواهیم داشت. بررسی‌های علی آقا در جی پی اس نشان داد که ما از چشمه مورد نظر بسیار دور شده ایم و تا اولین چشمه چند ساعتی راه است و باید ناکام برگردیم و از نقطه شروع پایین آمدنمان در سمتی دیگر به دنبال چشمه یرویم.

مسیر برگشت به قدری سنگین و سخت و عمودی بود که من فقط دعا دعا می کردم زودتر به نزدیکی محل اقامت دوستان برسیم تا از ادامه همراهی و جستجو انصراف بدهم و پیش دوستان کنار آتش برگردم.

بالاخره به محلی رسیدیم که باید به سمت دیگر به پایین سرازیر می شدیم. علی آقا هم که پی به قیافه مردد من برده بودند پیشنهاد دادند که به سبک قهرمانانه ای به کمپ استقرار دوستان برگردم. آقا رحیم هم که رفیق و همراه اول است. با من دوباره در شیبی عمودی و محل استقرار دوستان برگشتند.

وقتی رسیدیم همه ناهار خورده بودند. به پیشنهاد آقا رحیم زیرانداز مان را انداختیم. ایشان قابلمه لوبیا پلوشان را کنار آتش گذاشتند تا گرم شود.

پس از گرم شدن غذایشان را طبق معمول به اصرار نصف کردند و برای من ریختند. من هم نیمی از غذایم را که به خوشمزگی غذای ایشان نبود در ظرفی ریختم و بقول انگلیسی ها غذایمان را با هم (سهیم شدیم) share کردیم و بماند که ترشی و آلو زرد و خیار مزرعه شان واقعاً بی نظیر بود. ناهارمان تمام شد. دوستانمان هم چشمه را نیافته و خسته و گرسنه و تشنه بازگشتند.

البته همه ما آب ذخیره داشتیم اما برای چای درست کردن کافی نبود.

بعد از غذا چند نفرمان دراز کشیدند و چرتی زدند.

حدود ساعت ۱۴:۰۰ آهسته آهسته وسایلمان را جمع کردیم. دوستان آتش را خاموش کردند و به سمت پایین و محل پیاده شدن از ماشین به راه افتادیم. وقتی رسیدیم مینی بوس منتظرمان بود. در طول مسیر و حتی در ماشین بداهه خوانی، نصایح اخلاقی، شوخی، جوک، سربه‌سر گذاشتن، بذله گویی ها و آواز خوانی جناب موافق و آقا حجت همچنان ادامه داشت . بالاخره در لاهیجان پرونده این سفر شیرین با بستنی های خوشمزه ای که آقا بهزاد تهیه کردند بسته شد.

صعود به قله کاکوه

صعود به قله کاکوه

صبح ساعت ۴:۱۰ جلو منزل حسین آقا بودم. ماشین را پارک کردم و سر کوچه رفتم. حسین آقا و آقا حجت ۵ دقیقه بعد به من و آقا حسن ملحق شدند. شوخی و سر به سر گذاشتن آنی آقا حجت با تقلید صدای سگ و گربه و دوستان حین تلفن زدن شروع شد.

این بار بر عکس شد ما که همیشه اول از همه سوار می شدیم و آخر از همه از مینی بوس پیاده می شدیم. چون از طریق سیاهکل لاهیجان به دیدار قله پوشیده از درخت کاکوه می رفتیم، مدال نفر اول را نگرفتیم و مقام اول را به دوستان ساکن رشت واگذار کردیم.

اولین چیزی که منتظر دیدنش بودم دیدار دوستانم بود اما یک نفر نیامد همان که با مهربانیش خو کرده بودیم. پیشکسوت عزیزمان حاج آقا افلاک !

و دل تنگمان همچنان در رفت و برگشت به یاد این عزیز بود.

ساعت ۷ صبح شروع به کوهپیمایی کردیم. مسیر کوهنوردی الحق زیبا و سرسبز بود. این مسیر از ان‌هایی بود که از ابتدا تا انتهایش شیبی تند داشت. با صلابت و نفس‌گیر !

شاخصه اش باغ های چای و بعد درختان جنگلی کهنسال بلند بود ، که سن بعضی از آنها از من و دوستانم بیشتر بود. درختانی که با فرسایش باران و خاک، ریشه هایشان از زیر خاک بیرون زده و در جای جای کوهستان به شکلی حزن انگیز سرنگون شده بودند.

نگفتم که ارتفاع قله کاکوه ۱۰۹۸ متر است، این کوه یکی از قلل شاخص و جنگلی در شرق گیلان است. این رشته کوه زیبا میان شهرهای سیاهکل، لاهیجان و اطاق‌ور قرار گرفته است. صعود به این قله از یازده مسیر امکان پذیر است. اطرافش جاذبه های فراوانی چون چشمه دولول، مرداب کاکوسل، آبشار چوشتول سیاهکل قرار دارد.

مسیر شیب دار جنگلی را در سایه درختان سر به فلک کشیده طی کردیم و پس چندین بار نفس‌گیری کوتاه مدت و صبحانه خوردن یکساعته و خوردن چای مخصوص علی آقا در مسیر صعود، حدود ساعت ۱۱ صبح به قله رسیدیم.

دوستان تا توانستند با تابلو زرد نام قله عکس انداختند. بعد های آقا عزیز گروه ۲۳ نفره مان را به مکانی تخت زیر سایه هدایت کردند.

همگی در آن نقطه مستقر شدیم که چون در آن مکان چشمه ای نبود. گروه تجسسی به رهبری سلطان ردزنی و خوانش جی پی اس علی آقا با کتری و قوری و ظروف آب راهی یافتن چشمه شدند. آقا مطهر، محمد آقا، آقا بهمن، آقا رحیم و من این گروه را تشکیل می دادیم. بقیه مشغول جمع آوری هیزم و روشن کردن آتش شدند.

از سمت مقابل از شیبی بسیار تند حدود نیم‌ساعت پایین رفتیم. من به آقا رحیم گفتم برگشتن سختی خواهیم داشت. بررسی‌های علی آقا در جی پی اس نشان داد که ما از چشمه مورد نظر بسیار دور شده ایم و تا اولین چشمه چند ساعتی راه است و باید ناکام برگردیم و از نقطه شروع پایین آمدنمان در سمتی دیگر به دنبال چشمه یرویم.

مسیر برگشت به قدری سنگین و سخت و عمودی بود که من فقط دعا دعا می کردم زودتر به نزدیکی محل اقامت دوستان برسیم تا از ادامه همراهی و جستجو انصراف بدهم و پیش دوستان کنار آتش برگردم.

بالاخره به محلی رسیدیم که باید به سمت دیگر به پایین سرازیر می شدیم. علی آقا هم که پی به قیافه مردد من برده بودند پیشنهاد دادند که به سبک قهرمانانه ای به کمپ استقرار دوستان برگردم. آقا رحیم هم که رفیق و همراه اول است. با من دوباره در شیبی عمودی و محل استقرار دوستان برگشتند.

وقتی رسیدیم همه ناهار خورده بودند. به پیشنهاد آقا رحیم زیرانداز مان را انداختیم. ایشان قابلمه لوبیا پلوشان را کنار آتش گذاشتند تا گرم شود.

پس از گرم شدن غذایشان را طبق معمول به اصرار نصف کردند و برای من ریختند. من هم نیمی از غذایم را که به خوشمزگی غذای ایشان نبود در ظرفی ریختم و بقول انگلیسی ها غذایمان را با هم (سهیم شدیم) share کردیم و بماند که ترشی و آلو زرد و خیار مزرعه شان واقعاً بی نظیر بود. ناهارمان تمام شد. دوستانمان هم چشمه را نیافته و خسته و گرسنه و تشنه بازگشتند.

البته همه ما آب ذخیره داشتیم اما برای چای درست کردن کافی نبود.

بعد از غذا چند نفرمان دراز کشیدند و چرتی زدند.

حدود ساعت ۱۴:۰۰ آهسته آهسته وسایلمان را جمع کردیم. دوستان آتش را خاموش کردند و به سمت پایین و محل پیاده شدن از ماشین به راه افتادیم. وقتی رسیدیم مینی بوس منتظرمان بود. در طول مسیر و حتی در ماشین بداهه خوانی، نصایح اخلاقی، شوخی، جوک، سربه‌سر گذاشتن، بذله گویی ها و آواز خوانی جناب موافق و آقا حجت همچنان ادامه داشت . بالاخره در لاهیجان پرونده این سفر شیرین با بستنی های خوشمزه ای که آقا بهزاد تهیه کردند بسته شد.

آتش در لانه کلاغ

آتش در لانه یِ کلاغ ماه ها است که محله ما به اسارت یک اَبَر ساختمانِ بلندِ در حال ساخت در آمده. آپارتمانی که مثل لوبیای سحرآمیز جک هر روز بلند و بلندتر می شود و سرش به ابر های سفید آسمون رسیده. وقتی نگاهش می کنی کلاه از سرت می افته. هر روز صبح و شب عین صحنه بمباران جنگ، صدای مهیب افتادن اشیاء بزرگ، جوشکاری و دریل چکشی مثل مسلسل آسایش روح و روان رو نه تنها از ما و همسایه ها بلکه از پرنده ها هم گرفته بود. خُب طبیعی بود که سازنده هاش از رشد قارچ مانند عمودی ساختمان و اضافه شدن به طبقاتش خوشحال باشن و همسایه هاش هر روز با شنیدن صدای دریل و پُتک وُ داد و بیداد کارگرا ناراحت! از ناچاری عادت کرده بودیم اول صبح موقع روشن شدن هوا، باصدای کارگرای ساختمون نیمه تموم و همهمه تنها پرنده خوش صدای شهر، یعنی کلاغ سیاه روی درختای خونه مون بیدار بشیم. درختای کاجی که عمرشون بیشتر از شصت ساله! تو ساختمون ما ده تا واحد بود با ده تا خونواده آروم و بی سر و صدا. من تازه مدیر ساختمون شده بودم ساختمون کمی کارای تعمیراتی داشت. بعد از چند روز دویدن برای خرید اجناس لازم و قرار و مدار با شوفاژکار، امروز محمد آقا شوفاژکار با پسرش برای تعمیر شوفاژ به ساختمون ما می اومد. محمد آقا ساعت نه صبح شروع به کار کرد. بعد از سه یا چهار ساعت کار سخت، دیگه کارش داشت تموم می شد که یکی از همسایه های ساختمون هراسون رنگ پریده و نفس نفس زنان داخل شوفاژخونه شد و به من گفت: - سلام شیر آب کجاست؟ محمد آقا، پسرش و من که از هیچی خبر نداشتیم هاج و واج به هم نگاه کردیم. منظور همسایه مون رو نفهمیدم، نمی دونستم شیر آب رو برای چی میخاد؟! با اشاره به گوشه شوفاژخونه گفتم: - همینجا یکی هست. : نه برای تو حیاط میخام! تو حیاط شیر آب خرابه! - یکی تو پارکینگ زیر زمین هست. برای چی میخاین؟ :درختا آتیش گرفته. میخام درختا رو خاموش کنم. بازم اصلاً نمی تونستم تصور کنم چه جور درختمون آتیش گرفته! گفتم: - کدوم درخت رو میگین؟ : همه ی درختا! - یه شیر آب کنار درختا هست. : خرابه، کار نمی کنه. - یه دونه هم همین پارکینگ و پارکینگ طبقه بالاس. ما داخل شوفاژخونه تاریک و بی سر و صدا از وسعت آتیش خبر نداشتیم. من فکر می کردم شاید بچه ای یه آتیش کوچک تو حیاط روشن کرده و همسایه مون می خاد خاموشش کنه. همراهش راه افتادیم به دهانه های رمپ پارکینگ که رسیدم تازه از بزرگی فاجعه مطلع شدیم و فهمیدیم چه خبره و چه بلایی آدمای بی احتیاط به سر کاج هامون آوردن. درختای کاج مثل شمع سرشون شعله ور بود و زبانه آتش با باد چنان گُر گرفته بود که گرماش رو حس می کردم. قلبم به تپش افتاده بود. یک لحظه تصور سرایت آتش به داخل واحد ها یا افتادن درختان مشتعل روی ماشین ها تنم را لرزوند. جرأت نکردیم از رمپ که محل باران شاخه های آتش گرفته و گلوله های آتش و کُپه مشتعل برگ های کاج بود به طبقه همکف کنار باغچه بریم. برگشتیم و از پله های ته پارکینگ بالا رفتیم. برگای سوزنی کاج و لانه آتش گرفته کلاغا و شاخه مشتعل مثل توپ هایی شعله ور با باد به این سو و اون سو در پرواز بودن و روی بوته ها و درختای دیگه می افتادن. صدای چِرق چِرق سوختن شاخه های خشک و تبدیل شدنشون به زغال مشتعل شنیده می شد. برگای خشک ریخته شده در باغچه و شمشادا و گل های کوچک اطراف درختا هم آتیش گرفته بودن. صحنه رعب انگیز و وحشتناکی بود سه نفر از خانه همسایه های روبرو از ترس نفوذ آتش به داخل خونه شون با شلنگِ آب از پشت بامِ طبقه سوم مشغول آب پاشیدن روی درختا بودن. همه همسایه ها پایین اومده بودن. یکی داد زد: به آتش نشانی زنگ زدم گفتن الان میاییم. از ساختمون غربی یک نفر از تو حیاط و یکی از تو واحدش از طبقه دوم به درختای شعله ور آب می پاشید. گرمای و صدای شعله ور شدن و زبانه کشیدن آتش تا طبقه پنجم غربی همه رو بد جوری ترسونده بود. محمد آقا شوفاژکار زیر آتیش از نرده رمپ خودش رو بالا کشید، بی محابا دوید و زیر بارون برگای مشتعلی که پایین می ریخت. شیر آب حیاط رو باز کرد. شلنگ رو برداشت و شمشادا و درختچه های آتش گرفته اطراف پنج درخت رو آب می پاشید. از بالای درختا چند بچه کلاغ جزغاله شده و سالم پایین افتادن. صدای کلاغایی که غار غار می کردن وُ دور درختا می چرخیدن قطع نمی شد. محمد آقا با این که جرقه ها و تکه زغال های سرخ گُر گرفته روش می افتاد به کارش برای مهار آتش آتیش ادامه می داد و آب می پاشید. به همسایه مون که هراسونآتش رو نگاه می کردن گفتم: - زنگ به آتش نشانی زدین؟ گفتند: : اره، ولی نمیدونیم چرا نمیان. از اونطرف بلوار به این طرف بلوار راهی نیست. گفتم: - در رو با ریموت کنترل باز کنین تا وقتی ماشین آتش نشانی میاد بتونه شلنگش رو داخل بیاره. یک نفر در رو باز کرد و من یه چیز جلوی چشمی در گذاشتم تا باز بمونه خودم هم تو خیابون رفتم تا اگر آتش نشانی سر کوچه مون رسید. بدوم صداشون کنم. جالب اینجا بود که فاصه ما با آتش نشانی پیاده ده دقیقه هم نیست. صدای آژیر ماشین هاشون اول بلند بود. با خودم گفتم تا دو سه دقیقه دیگه می رسند. بر عکس هر لحظه صدای ماشینای آتش نشانی دور تر میشد تا اینگه کاملاً قطع شد. محمد آقا شوفاژکار از کنار دیوار سمت شرق که هنوز یه درخت بلند آتیش نگرفته بود[خودش رو بالا کشید و رو تیغه دیوار رفت و به برگای خشک و کارتون های مقوا و وسایل بی مصرف آتش گرفته و ریخته شده تو حیاط خلوت همسایه روبرو که به حالت متروکه و کلنگی رهاش کرده بودن، آب می پاشید. نیم ساعتی محمد آقا شوفاژکار و همسایه ها تلاش کردند تا آتش درختای شعله ور رو خاموش کنن و فقط شعله های فندک مانند روی سر شاخه های سوخته با باد گاهی روشن و خاموش میشد و دود می کرد. همسایه ها که از ابتدا نگران شاهد ماجرا بودند، حالا نفس راحتی کشیدند و هر کس با لبخندی پیروزمندانه از اقدامات خودش چیزی می گفت. یکی می گفت: - من از درختای شعله ور عکس فیلم می گرفتم. یکی می گفت: - تو اتاق خواب بودم صدا گُر گرفتن آتش می اومد در بالکن باز بود و پرده اتاق به بیرون پرواز می کرد. بلند شدم دیدم. شانس آوردم پرده آتش نگرفت. سریع در رو بستم و زنگ شما رو زدم. شما نبودین به همسایه بالا زنگ زدم و گفتم حیاط آتیش گرفته و بعد دویدم پایین. یکی می گفت: - خانمم مقداری سیر رو برای خشک شدن روی کف بالکن پهن کرده بود که از گرمای آتش درختا همشون سوختن! - یکی که با سر و صدا و آژیر بعد از خاموش شدن آتش تازه متوجه ماجرا شده بود می پرسید: - چرا اینجور شد؟! نوش دارو بعد از مرگ سهراب رسید تازه صدای آژیر ماشین آتش نشانی جلو در خونه قطع شد و ماموران آتش نشانی داخل ریختن و می پرسیدند: - چی شده؟ یکی از همسایه ها گفت: - من دیدم چیزی مشتعل از طرف اون ساختمون نیمه ساز روی درخت های ما افتاد. در طبقات بالای ساختمان نیمه ساز کارگرا و جوشکارای ساختمون کنار هم ردیف ایستاده بودند و از جایی بلنده منظره سوختن و آخرین دسته گلی را که به آب داده بودن تماشا می کردن. یکی از آتش نشان ها می گفت: - اولین نفری که به ما زنگ زد آدرس غلط داد. گفت: یه ساختمون تو خیابون کُجور آتش گرفته! ما هم رفتیم اونطرف! ماشینای بزرگمون تو خیابونای باریک گیر کرد تا اومدیم اینجا نیمساعت طول کشید. من به یکی از آتش نشان ها که فکر کنم سرتیم و به اصطلاح خودشون کاپیتان بود و فقط ایستاده بود و با حیرت بِر وُ بِر به تن سوخته درختای نگاه می کرد و فقط سوال می پرسید و هیچ دستوری نمی داد گفتم: - لااقل حالا که اومدین اون شلنگ تون رو بیارین اون سرشاخه هایی که هنوز مثل زغال نیمسوز دود میده و یا شعله کم جون داره رو خاموش کنین تا دوباره با باد شعله ور نشه. بالاخره راضی شد و گفت: - شلنگ رو داخل بیار! از توی حیاط آب رو به سر شاخه های زغال مانند بپاشین. دود ها قطع شد. حیاط پوشیده از زغال و خاکستر شده بود. به آتش نشان گفتم: - آقا با یه اره اون شاخه های زغال شده رو ببرین که خطر افتادن تو سر کسی رو نداشته باشه. اون گفت: : آقا مگه شما تو خارج زندگی می کنین. اینجا ایرانه... اره بلندمون کجا بوده... چه جور اون بالا بریم! - یعنی واقعاً آتش نشانی با این همه دبدبه و کبکبه یه اره ندارین؟! فهمید که حرف خوب و درستی نزده جواب منفی ش رو با توجیهی دیگه گفت: : چرا داریم، خوبشم داریم. اما اگه درخت رو قطع کنیم باید جواب شهرداری رو بدیم شما با صد و سی هفت تماس بگیرین تا اونا بیان درخت سوخته رو ببرند. این رفتار و گفتار برایم آشنا بود در سی سال که به مردم خدمت کرده بودم بین برخی کارمندان راحت طلب مرسوم بود که از پذیرش مسئولیت طفره بروند یا به نوعی فرار می کردند. همونی که بهش میگفتن فرا فکنی یا توپ رو تو زمین دیگری انداختن! آتش نشان ها لوله هاشون رو جمع و خیابون رو باز کردن ، بعد هم اسم و مشخصات من رو برای گزارششون گرفتند. اصرار من و همسایه ها برای گرفتن یه نسخه از گزارش شون بی نتیجه بود. چون غیر از یادداشت اسم من و آدرس خونه. حتی دقایقی صرف جستجو برای پیدا کردن سرنخی برای علت آتش سوزی نکردن و معلوم بود میخان بر اساس احتمالات و گفته های همسایه ها یک خط در دفتر گزارش کاریشون بنویسند. یکی از آتش نشان ها گفت: - الان ما گزارش مون رو تو دفتر می نویسیم. پس فردا بیایین اداره آتش نشانی اونور خیابون بگیرین. خانم ساکن در ملک روبروی ما اصرار داشت که به آتش نشان ها بفهمونه مسبب این آتش ساختمون در حال ساخته شدن هست. شما این موضوع رو به شهرداری و مراجع نظارتی بر ایمنی شهری منتقل و گزارش کنین که بهش تذکر بدن تا ایمنی رو بیشتر رعایت کنن. یک بار دیگه این عبارت رو شنیدم که: - مگه شما تو اروپا زندگی می کنین... اینجا ایرانه... آتش نشان ها سعی داشتتند زودتر محل رو ترک کنن تا از شرِّ درخواست من و همسایه ها برای گرفتن گزارش شون راحت بشن و پیگیری موضوع و گرفتن گزارش رو به پس فردا و مراجعه به مرکزشون ختم کنن. بعد هم همگی سوار ماشین شون شدند و رفتند. خانم ساکن در ملک روبرو گفت: - من مشغول کار بودم که از پنجره دفترمون، طبقه سوم دیدم که چیزی از طرف ساختمون بلند روی درخت خونه شما افتاد و بوی دود اومد. از جام بلند شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. دیدم، وای درخت کاج خونه شما شعله وره. آتش سریع به برگای خشک چهار درخت دیگه هم سرایت کرد. شعله های آتش با باد از پنجره به داخل آپارتمان ما وارد می شد. دستگاه سِروِر سنگین، بزرگ و گران قیمت کامپیوترمون رو پشت به پنجره گذاشته بودیم تا با باد خُنک بشه. هر آن ممکن بود آتش به دستگاه ما برسه. شانس آوردیم زیر دستگاه، چرخ داشت. از همکارم خواستم تا به کمک هم دستگاه رو از پنجره دور کنیم و دو نفر هم بالای پشت بوم رفتن تا از بالا روی درختا آب بپاشن. بعد سفره دلش از مزاحمت های ساختمون بلند نیمه ساز رو برام باز کرد و گفت: - ما ماشین هامون رو تو حیاط پارک می کنیم. چندین بار موقع سیمانکاری انگار که برف می باره تموم ماشین یه لایه از سیمان ماشینامون رو پوشونده بود. اعتراض های ما هم همیشه بیفایده بوده! حیاط مون پر از تکه های حلبی تیزه که مثل چاقوی پرنده به زمین میاد و یا آشغال های دیگه که از بالا، کارگرا به پایین پرتاب می کنن. گفتم: : حیاط و پشت بوم ما هم همینطوره! دو روز بعد من و یکی از همسایه ها به آتش نشانی و بخش اداریش رفتیم بر خلاف همه جا که در گاراژ ها باز هست و ماشین های آتش نشانی آماده به یراق قابل مشاهده اند، این قرارگاه آتش نشانی کرکره هاش پایین بود و دریغ از یه روزنه که بشه یه نفر رو دید تا صداش بزنی و بیاد در رو باز کنه. دوست ما چند بار زنگ در ساختمان رو زد و من هم با کلید به در زدم. ساختمان مثل قلعه نفوذ ناپذیر بسته بود. بالاخره صدایی گفت: - کیه؟ - در رو باز کنین کار اداری داریم. وارد شدیم کارمند پرسید: - کارتون چیه؟ ما ماجرای آتش سوزی رو توضیح دادیم و به طرف ساختمان پشت پارکینگ رفتیم. مسئول بالاتر با تاکید توی بی سیم گفت: - نیان داخل همون دم در بمونن... نیارشون تو، همون دم در نگهشون دار تا یه نفر رو بفرستم. من و همسایه مون تا در دوم ورودی به محوطه اداری پیش رفتیم. یک نفر دیگه جلو آمد راه رو بست و ما رو برگردوند به اتاقک خالی که ظاهراً اتاق کنترل و سیستم مخابراتی شون اونجا بود تا اونجا بشینیم و ما رو توجیه کنن! کارمندی آمد. از خود ما اطلاعات روز و ساعت و مکان آتش سوزی رو گرفت و برداشت و نتیجه حرفاشون این شد: - ما گزارشی به شما نمیدیم مگر اینکه یه مرجع قضایی یا انتظامی و یا شهرداری از ما کتباً گزارش بخاد. ما بخاطر اینکه از گزارشمون سوءاستفاده نشه به اشخاص معمولی گزارشی رو نمیدیم. من از کلام و گفتار ایشان برداشت کردم که حتی با دستور رسمی مقامات قضایی و بالا دست بعیده گزارشی کاربردی و مستدل که حاصل بررسی کارشناسانه علل آتش سوزی باشه به دست بیاریم و فقط ممکنه گزارش مختصری در حد چند خط بر پایه احتمالات و گفته شاهدان عینی تهیه کنند. چون در محل یادداشت برداری یا گزارشی نوشته نشد. حتی تمایل چندانی به پاشیدن آب به چوب های نیم سوخته درخت ها را هم نداشتند و وقتی من اصرار کردم و گفتم: - تا اینجا اومدین اقلاً یه آب روی اون دودا و آتش های سر شاخه ها نیم سوخته بپاشین. این کار رو کردند. گفتگوی نتیجه بخشی نبود و حاصل آن انداختن توپ رو به زمین دیگران توسط ایشان بود. البته به ایشان هم برداشت مون رو گوشزد کردیم. که به جای وعده دادن به پس فردا از اول بفرمایید: - ما گزارشی به شما نمیدیم تا ما هم مزاحم اوقات گرانبهای شما نشویم. برگردیم سراغ باغچه یِ سوخته، از فردای سوختن درختا یه بچه کلاغ هست که بی پر توی باغچه پرسه می زنه و فامیلاش یا پدر وُ مادرش دائم از بالای درخت مواظبشن که کسی بهش آسیب نزنه. به محضی که کسی توی حیاط میره، غارغار می کنن و دو کلاغ با نوک بهش حمله می کنن. ما هم هواش رو داریم و سمتش نمیریم. فکر می کنم این روزا کلاغا با غارغار شون فریاد می زنند: - خدایا منفعت طلب بی احتیاط و پول دوست بسوزه، که خونه و بچه های ما رو سوزوند و آشیانه مون رو نیست و نابود کرد.

صعود به قله آسمانسرا گلدیران رودبار گیلان

صعود به قله ۱۹۵۰ متری آسمانسرا - رودبارِ گیلان
جمعه ۱۴۰۴/۱۰/۰۹ ساعت ۴ بامداد

ساعت ۴ صبح، قرار ما برای سوار شدن به مینی بوس بود. فکر می کردم، فقط و فقط من مشتاق دیدار دوستان همنورد هستم ولی امروز دیدم؛ این حسی مشترک است. پیشکسوتم آقا اسماعیل از شوق دیدار دوستان اصلاً شب نخوابیده و پیاده از منزل تا ایستگاه اول مینی بوس آمده بودند. آقا بهزاد بخاطر به حد نصاب رساندن مسافرین مینی بوس به رغم مشکلات فراوانی که داشتند علاوه بر خودشان افراد دیگری را نیز ترغیب به آمدن کرده بودند. احمد آقا با وجود مشکلِ مراقبت از بیمارشان، به احترام گروه آمده بودند. سجاد جان هم گفت من مشکلی داشتم که یادم نمی آید؟! از لحاظ اخلاقی این رفتار نشان دهنده اوج رفاقت و بقول رضا، در فیلم مارمولک اند رفاقت؛ نه با حرف، بلکه با عمل است.
قدیمی ها می گفتند: سفر محکی برای شناخت دوست است. همنشینی و همسفری بیشتر برابر با شناخت بیشتر است. میزان محبت، با مرامی و روحیات و منش فرد ناخواسته بروز کرده و هویدا می شود و یک سلسله مراتب طبقاتی دوستی را در ذهن انسان رقم می زند. موزیسین و خواننده و دوست عزیز آقا حجت شخصی با صفا است که در نگاه اول مهر و محبتش قابل رویت نیست اما مرور زمان، مرام و میزان دلسوزی و معرفت و شخصیت ایشان را نشان می دهد. در سفر های مختلف به رفتار ایشان دقت داشته ام فردی رو راست و دلسوز که هر موقع متوجه شده است من در فضای زبانی بیگانه گیر کرده ام و لبخند یا رابطه و فهمی از مکالمه و مطالب دوستان ندارم، فوراً دست به کار ترجمه واژه های گیلکی می شوند . جا دارد از این بزرگوار برای طینت و دل پاکشان صمیمانه سپاسگزاری کنم. بقول حاج آقا اسماعیل: تو را بیمیرم، جانه قوربان
با این دوستان خوب سوار مینی بوس شدیم به طرف رودبار رفتیم. حدود ساعت شش و نیم صبح به روستای گلدیان رسیدیم و مینی بوس ما را به اولین توربین بادی روی ارتفاعات کوه رساند. هوا بسیار تاریک بود و بادِ شدیدی می وزید. سرعت باد به گفته استاد علی آقا عزیز حدود ۲۴ کیلومتر در ساعت بود. یعنی در حدی که باد کلاهمان را می برد.
پس از آمادگی گروه برای صعود استاد علی آقا همچون همیشه پیشتاز و راهنما و رهبر گروه اعلام حرکت کردند. سردی هوا زیر صفر درجه سانتیگراد و شدت وزش باد ، به حدی بود که گاهی ما را از زمین می کَند و تعادل مان را بر هم میزد و راهکار استاد انتخاب مسیر کم باد تر در لا به لای درختان بود تا مقداری از شدت باد کاسته شود اما ناگزیر بعضی جاها بدون درخت باید در برابر باد و تکان های شدید، مقاومت می کردیم. مسیر پر شیب را تا دریاچه کوچک گلدیان و تک درخت مشهورش طی نمودیم.
دوستان شروع به عکس گرفتن کردند .
و من با حسرت، به آن همه زیبایی مسیر و دریاچه نگاه می کردم. غمگین بودم که چرا موبایلم را در منزل جاگذاشته ام؟ و حالا همچمون حاتم طائی بی نیاز، خودکفاء و مسلح نیستم که این همه زیبایی و خاطراتش را ثبت کنم.
غافل از اینکه این تازه اول ماجراست! اوج زیبایی را طبیعت در بازگشت به ما هدیه خواهد داد و صد حیف که حواس پرتی این نعمت را از من گرفت!
در سفر ها با گروه های مختلف و بیشتر این گروه عادت داشتم «با یا بدون» درخواست دوستان که خود موبایل داشتند، عکس آنها را به صورت غافلگیرانه در صحنه های جالب و موقعیت های زیبا گرفته و بعداً در گروه برایشان ارسال می کردم. ولی در بی موبایلیم، این اتفاق از سوی یکی دو نفری که مثل من اهل این کار بودند؛ نیفتاد و یا در این کوهپیمایی حاضر نبودند. کنار دریاچه و روی قله شخصاً از دوستی خواهش کردم که این کار را انجام دهند که حالا که نگاه کردم دیدم فقط یکی آنهم بالای قله را گرفتند و کنار دریاچه را هم یا نگرفته یا نفرستاده اند.
عکس گرفتن دوستان در پوزیشن های مختلف که تمام شد؛ استادعلی آقا مجدداً دستور حرکت دادند و تازه از اینجا سختی مسیر آغاز شد. هر چه جلو تر می رفتیم، بر شدت باد و شیب کوه افزوده می شد. همچنین استادعلی آقا گفتند که از ساعت سه بعد از ظهر بارندگی شروع خواهد شد که من فکر کردم مسئله ای نیست نهایت کمی خیس می شوم ولی نگو قیامت و محشری در انتظار ماست و من نمی دانم.
نزدیک سه ساعت مانده به قله از شدتِ باد، پشت چند تکه سنگ بزرگ چسبیدیم و در سرما و در حال لرزیدن از عرقی که در طول مسیر بر بدن و لباس ما نشسته بود و اکنون مثل کولر با سوزی گدا کُش به سرما بدل می شد؛ صبحانه را خوردیم. نمی دانم چرا الان یاد آهنگ گدعلی و خواننده خوش صدای حرفه ای آن استاد بهرام افتادم؟!
دو نکته جالب، سخاوتمندانه و دلی در صبحانه خوری کوهی ما بود. یکی کار استاد علی آقا با مرام و دوست داشتنی که با گاز کوچک، قوری و آب گرم فلاسک شان به من و دوستان فنجانی چای دادند که در آن سرما، بسیار دلچسب و به موقع بود و دیگری آقا اسماعیل عزیز هم مثل همیشه در حال پذیرایی و پخش لقمه های پر محبت نان شیرمال و عسل شان بین دوستان بودند. بذل و بخش ایشان به حدی بود که نان شیرمال برای خودشان نماند و از دیگری کمی نان بربری قرض گرفتند.
صبحانه را خوردیم و به طرف قله به راه افتادیم. حدود ساعت ده به محلی صاف رسیدیم. عده از دوستان تمایلی به ادامه صعود نداشتند. قرار بر این شد که آنها آتش بیفروزند و کتری و قوری مرد افکن استاد علی آقا را با برف پر کنند و چای دست ساز و معجون استاد علی آقا را دم کنند. در ضمن مراقب کوله پشتی و دیگ های پلو ناهار دوستان باشند تا علاقه مندان صعود به قله بروند و برگردند و ناهار بخورند. در آن لحظه و در آن نقطه بادی نمی وزید و همه چیز عادی و در امن و امان بود.
من هم چون دفعه قبل با گروهی ضعیف تا دریاچه گلدیان و تک درخت آمده بودم؛ این بار قصد داشتم به هر قیمتی به دیدار قله آسمانسرا بروم. احتیاط کردم و یخ شکن کفش را در جیبم چپاندم. خوشبختانه برف آنچنان نبود که در آن لحظه به یخ شکن نیاز شود.
شیب کوه و باد شدید در نقاطی به سختیِ صعود می افزود. در مسیر با چند گروه کوهنوردی برخوردیم که دوست آقایان اسماعیل و حجت در آمدند و خوش و بشی کردند و سپس ادامه مسیر دادیم. بعد استاد گفتند: هر چیز گرم از قبیل دستکش و کلاه و کاپشن دارید بپوشید که داریم وارد یخچال می شویم. هر چه به قله نزدیکتر می شدیم مه سنگینتر و سرما بیشتر و برفی مثل تگرگ یا سوزنی تیز به سر و صورت مان می خورد. با راهنمایی استاد قلی زاده در مه شدید به قله رسیدیم. مه گرفتگی به حدی بود که تا دو متری خود را نمی دیدیم. پس از عکس گرفتن دوستان و خواهش از دوستی برای گرفتن یک عکس تکی در کنار تابلو قله از من، به طرف پایین حرکت کردیم.
استاد نگران دو چیز بودند: نخست دوستانی که هر چه اصرار می کردند صد متر از گروه عقب می افتادند، عکس می گرفتند یا غرق در صحبت بودند و دوم یافتن یک مسیر درست و ایمن با جی پی اس
وزش شدید باد و بارش تگرگ سوزنی و راهبری دقیق استاد علی آقا همراه با لحظاتی بسیار استرس زا ولی برای من بینهایت هیجان انگیز، لذت بخش، زیبا و شیرین و به یادماندنی بود. گاهی مسیری را می رفتیم و پس از بررسی جی پی اس متوجه می شدند اشتباه است و بر می گشتیم. در آن لحظه یاد خوف و رجا در سلوک عارفان افتادم که ما هم در ترس تام، اما امید به رسیدن به مقصد را داشتیم. سرانجام پس از حدود دو و نیم ساعت نزد دوستان برگشتیم.
وقتی به دوستان رسیدیم، کولاکی شامل باد و برف پودری در هوای محیط و اطراف آتش و قوری و کتری گروه پراکنده بود. سرما و باد و بوران به حدی بود که نمی توانستیم بنشینیم. دوستان قابلمه به دست ایستاده گرد آتش مشغول خوردن پلو شدند و افرادی که ساندویچ داشتند سر پا یا دست قرمز یخ زده ساندویچ گاز می زدند.
ناهار را که خوردیم؛ سجاد جان رو کرد به حاج آقا رضا و با شوخ طبعی و شیرین زبانی همیشگی اش گفت: حاج رضا اون شیرینیا که من خریدم گذاشتم تو کوله ت رو آوردی؟ که حاج آقا رضا هم یادش افتاد شیرینی هایش در قوطی فلزی را بیرون بیاورد. زحمت پخش کردنش هم افتاد گردن سجاد جان.
عده ای جوان مخرب طبیعت هم با موتور های کراس شان در کنار آتش گروه ما ایستاده بودند و از گرمای آتش استفاده می بردند. فیلم گرفتند و زدند و رقصیدند و مورد مهر و محبت دوستان میهمان نواز ما با لیوان های چای ساخت استاد علی آقا و قند قرار گرفتند.
جمله یکی از پیشکسوتان گروه خطاب به آنها بسیار جالب بود که گفتند: بهتون چای قند پهلو دادیم! براتون آواز خوندیم! جوک گفتیم! خندیدید! رقصیدیم! شاد شدید! شیرینی خوردید! دیگه چی میخاید! آنها هم گفتند: مرسی عمو جون! خدمت باشیم! خداحافظ!
بعد از رفتن گروه حرفه ای دشمنان طبیعت یعنی مخربین موتور سوار، مخرب ماشین سوار آمد. یک پاترول از جان گذشته ی بی کله در این هوای خراب و بوران و کولاک برف، از کنار ما گذشت تا به ارتفاعات برود.
برای اینکه در برگشت به تاریکی بر نخوریم به سمت پایین به راه افتادیم. شدت برف و کولاک رو به افزایش بود. مسیر صعب العبوری که هنگام آمدن پر از برگ خشک و خاکی یا سبزه بود؛ پر از برف شده بود. گاهی عمق برگ های تلنبار شده تا نیم متر بود که با بیست سانت برف پوشیده شده بود. روی شاخه های درختان جنگلی حدود ده سانت برف نشسته و بی اندازه زیبا شده بودند و من مدام حسرت می خوردم که چرا موبایلم همراهم نیست؟! گاهی دوستان صاحب نفوذ را ترغیب می کردم که جناب بهرام را دست به کار فیلم گرفتن کنند؛ تا ذره ای از این زیبایی ها ثبت شود!
از زیبایی درختان برف گرفته که با نیمساعت پیش شان تفاوتی از زمین تا آسمان پیدا کرده بودند، در حیرت بودم! شگفتا از این همه نعمت و زیبایی بکر خدادادی! بارها در مسیر در دلم از خدا برای دیدن این زیبایی ها سپاسگزاری کردم. البته از حق نگذرم که آقا اسماعیل هم یکسره در طول مسیر با آوازی زیبا و شعرگونه ورد زبانشان سپاس از درگاه حق بود.
شدت کولاک به حدی بود که نه سرمان را می توانستیم بلند کنیم تا بیش از یک متر جلو پایمان را ببینیم و نه به سمت راستمان در جهت وزش باد و کولاک نگاه کنیم و هر گاه می ایستادیم یاد صحنه های فیلم طبیعتگردی در قطب شمال و اسکیمو ها با ابرو و سبیل یخ زده و یا پنگوئن ها که دسته ای کنار هم برای یخ نزدن می ایستند، می افتادم. باید پشت مان را به باد سهمناک می کردیم و روی لباس ما نیز، لایه ای چند سانتی از برف فشرده و چسبنده نشسته بود. همه صورت ها از سرما، باد وُ بوران، کولاک و برفِ سوزنیِ تیز مثل لبو قرمز شده بود. رفته رفته به شدت کولاک افزوده می شد. دید بسیار کم بود و استاد علی آقا تمام سعیش را می کرد که بر اساس جی پی اس مسیر درست را انتخاب کند. در دل برخی از دوستان نگرانی گم شدن افتاده بود و واقعاً در دو ساعت پایانی دید کاملاً کور، مسیر کاملاً نامشخص و قیامتی از کولاک بر پا شده بود. در این وانفسای آشفتگی جوی و آشوب فکری و اضطراب و ترس برخی از دوستان و گاهی اشتباه کردن چند متری مسیر، شارژ جی پی اس هم تمام شد و استاد علی آقا با دستی سُرخ یخ زده در کوله پشتی به دنبال یافتن پاور بانک برای شارژ بودند.
راننده مینی بوس هم دم به دم زنگ می زد و می گفت: اجازه بدید من پایین برم که تو برف گیر نکنم! جاده را برف گرفته! او هم عامل مضاعفی بر استرس دوست هماهنگ کننده مان شده بود. با هنر نمایی استاد علی آقا بالاخره با اسکی بازی و لیز خوردن بسیاری از دوستان در شیب های سرسره مانند به دریاچه رسیدیم. کولاک به حدی بود که دریاچه با وسعت چند هزار متری، تا ده متری قابل دیدن نبود و نگران بودیم روی سطح یخ زده کناره دریاچه نرویم. بالاخره با چند بار اشتباهِ جی پی اس، بعد از دریاچه به محل پیاده شدن از مینی بوس رسیدیم. حدود بیست سانت برف روی زمین، همراه با کولاک اطراف مان را احاطه کرده بود و حالا تازه باید با تمام خستگی، جاده را تا روستای گلدیان در چند کیلومتری طی می کردیم.
سجاد جان دائما به روح راننده و امواتش صلوات می فرستاد که ما را از ترس بالای کوه رها کرده و رفته است!!! ناگهان راننده مینی بوس زنگ زد و گفت: دارم بالا میام! ما هم برف های کوله و لباسمان را تکاندیم و خوش خیال که مینی بوس می آید. حاج آقا اسماعیل و سجاد جان شرمنده کردند و برف های لباس و سر و کله من را تکاندند و منتظر ایستادیم اما خبری از مینی بوس نشد. آقا بهزاد که به سختی با تلفن پیگیر آمدن مینی بوس بود؛ گفت: مینی بوس در پیچای پایین تر گیر کرده و بالاتر نمی تونه بیاد. دوباره در کولاک حدود یک کیلومتر پیاده راه رفتیم، مینی بوس را دیدیم که با سرسره بازی و بوکس باد مشغول دور زدن و جاده را بند آورده است. با کمک دوستان یک پژو و پراید که پشت مینی بوس؛ در حال لیز خوردن بودند را هل دادیم تا بالا رفتند و بعد مینی بوس دور زد و ما آدم برفی های سفید پوش با روکش برفی و چک چک آب از سر وُ صورت وُ لباس مان سوار ماشین شدیم. مینی بوس با دنده یک مسیر را آرام پایین آمد. به روستای گلدیان که رسیدیم برف تبدیل به باران و اوضاع عادی شد. بارش باران همچنان ادامه داشت. به رودبار رسیدیم دوستان برای خرید زیتون و روغن پیاده شدند. قرار بود بعد از آن بستنی بخرند. لباس مان خیس بود و با وجود روشن بودنِ بخاریِ مینی بوس، احساس سرما می کردیم. لرزیدن و سرما باعث شد دوستان علاقه مند به بستنی کوتاه بیایند و از خوردن بستنی منصرف شوند.
دوستان پیاده شده با دستی پر، از مغازه زیتون فروشی برگشتند و سجاد جان دستش پر تر بود. زحمت کشیده بود و با کاری زیبا این سفر را با خرید کلوچه نادری برای اعضاء گروه کوهنوردی شیرین تر به پایان رساند.
پس از پیاده شدن همه ی دوستان رشتی، مینی بوس ما را به خانه رساند. آقا حجت از شدت لرزیدن و سرما زیر باران خداحافظی کرد و به طرف خانه دوید. خیسی لباس من هم زیر بارش باران موجب شد چنان سرما در بدنم رسوخ کند که تا روشن شدن ماشین و گرم شدن با بخاری تا چند دقیقه مانند بید می لرزیدم. بالاخره ساعت ۲۱ شب به خانه رسیدم و لباس های خیس را با خشک تعویض کردم. شامی خوردم و این چند خط را درباره یکی از بهترین، پر چالش ترین و قشنگ ترین صعود های کوهنوردی خود نوشتم.

آبشار خربوه کوه روباری ماسوله گیلان

*قند مکرر یعنی صعود مجدد در مسیر کوه روبار*

جمعه ۱۴۰۴/۰۹/۲۱ ساعت ۵ بامداد .

امروز ساعت ۴:۳۰ صبح کنار منزل حسین اقا پارک کردم مثل دفعات قبل ابتدا با چهره خندان و مهربان آقا حجت صبح خود را آغاز کردم. پنج دقیقه بعد حسین آقا هم تشریف آوردند و با هم سر کوچه رفتیم. مینی بوس آقا فرخ و حسن آقا هر دو ایستاده بودند . سوار شدیم و دوستان عزیز دیگر در خمام و رشت به ما ملحق شدند.

در مدرسه ته کلاسی ها همیشه عامل شادی کلاس بودند و در کوهپیمایی ما *ته مینی بوسی ها* که سرپرستی گروه با آقا اسماعیل است. از شروع حرکت با عبارات و اشعار و ترانه های ایشان که همگی درس اخلاقند و جوک های ایشان که قرص خنده است همراه بودیم. با این که هنرنمایی دوستان بیشتر به زبان زیبای گیلکی است اما برای من به شخصه مسیر دو ساعته تا مقصد حس نمی شود.

امروز چند نفر از دوستان غیبت غیر موجه داشتند. کاری به کارشان ندارم

امروز به نظر می رسید حاج آقا رضا هم موقع سوار شدن دل و دماغ ندارند و فقط به ماچ سر آقا فرخ اکتفا کردند و به ما وعده ماچ برگشت را دادند اما در برگشت به قولشان عمل کردند و سر حال از صندلی ردیف آخر تا ردیف اول پیشانی همه را ماچ آبداری کرده و خندان مبنی بوس را ترک کردند.

من فکر می کنم حاج آقا اسماعیل و آقا حجت هم حس و حال همیشه را نداشتند حتی چهره برخی از دوستان دیگر هم گرفته بود.

ساعت ۷:۳۰ بامداد در ابتدای مسیر آبشار خربوه پیاده شدیم . به علت اینکه مسیر را قبلاً تا آبشار خربوه توصیف کرده ام از تکرار مکررات برای کوتاه کردن نوشتار خودداری می کنم . مسیر از نظر من سخت نبود و فشار بدنی آنچنانی نداشت.

حدود یکساعتی را رفتیم تا به جایی مناسب برای صبحانه رسیدیم. استاد علی آقا و تعدادی از دوستان زحمت حمل و تهیه چوب خشک برای سه پایه چای و هیزم را به عهده گرفتند و با زحمات همیشگی استاد چای دم کشید و با مهر و صفای خودشان در لیوان های همنوردان ریخته شد.

پس از صرف صبحانه به راه افتادیم، چند شیب تند را بالا رفتیم و استاد علی آقا دائم از افرادی که دویست سیصد متری از ما فاصله داشتند، خواهش می کردند. لطفاً نایستید ، راه بیایید و صحبت کنید. هوا کمی سرد بود و باد شدیدی می وزید و تن عرق کرده ما را می لرزاند. از کلبه های چوپانان گذشتیم رودخانه ها بی آب یا کم آب بودند و در حاشیه رودخانه از میان درختان تنومند با عمری صد ها ساله گذشتیم . بارش کم، آنها را میان تهی و خشک کرده بود . درخت های کوتاه تر فندق و بلوط آنها را احاطه کرده بود. به بالا دست ادامه مسیر دادیم. به ناحیه ای ییلاق مانند با چند خانه سنگی رسیدیم و استاد علی آقا نقطه پایان این برنامه را با نام *کوه روباری* اعلام نمودند.

دو باره همین مسیر را پایین آمدیم از چشمه ی بین راه قوری و کتری را پر کردند. با این وزن سنگین حدود پنج کیلو و مقداری چوب خشک شکسته در محلی تخت ، که کمتر در معرض باد شدید بود نشستیم و مجدداً با زحمات استاد علی آقا و سایر دوستان آتشی زیبا با حفظ نکات ایمنی در طبیعت بر پا شد. ناهار را خوردیم حدود ساعت ۱۴:۳۰ آتش کاملاً خاموش و کوله بر پشت ، به پایین حرکت کردیم.

استاد در بین راه چند شاخه ضخیم خشک را جهت قرار دادن در مسیر رودخانه آماده کردند . به طرف آبشار خربوه به راه افتادیم. به رودخانه ی آبشار رسیدیم. عده ای از روی پل چوبی استاد علی آقا با ایمنی و کفشی خشک گذشتند و برخی از مناطق کم عمق تر رودخانه با کفش کمی یا کاملا خیس از روی سنگ ها جهیدند. از همه زیبا تر جهش استادانه آقا بهمن بود که آخرین سنگ زیر پایشان لغزید و با شیرجه بالانس و چرخ معکوس مثل نمازگزاران بودایی به حالت سجده نقش زمین شدند طوری که لبه کلاهشات در شن ها فرو رفت و آقا اسماعیل که در جلوی گروه تماشاچیان ایشان بودند گفتند این نشانه خشم خدا بود برای کار هایی است که خودت و ما می دانیم ، خود ایشان و بقیه از نحوه افتادن و عبارت آقا اسماعیل از خنده غش کرده بودند . شادمان همه ادامه مسیر دادند تا به گورستان قدیمی کوهستان رسیدند، بعد از تجدید قوا دو باره به راه افتادیم و حدود ساعت ۱۸:۰۰ به مینی بوس که جلو عوارضی شهر ماسوله ایستاده بود رسیدیم . همگی سوار شدیم . اما به احترام فوت فرزند نوجوان آقا فرخ، راننده مان ، هنرمندان گروه ترانه ای نخواندند . ولی شوخ طبعی ، شکرگزاری حاج آقا اسماعیل ادامه داشت تا به فومن رسیدیم آقا حجت و استاد علی آقا پیاده شدند . از پشت پنجره مینی بوس شاهد کشتی گرفتن این دو عزیز در مغازه بودم که استاد علی آقا با فنون مخصوص پیروز شده و نزد صندوق دار مغازه رفتند. بستنی ها را حساب کردند و به مینی بوس برگشتند. فرمودند: این بستنی را برای تولد نوه ام خریده ام ، *شیرینی تولده* و این بستنی فوق‌العاده خوشمزه با مزه گز و زعفران ، شیرینی بخش آخر سفرمان شد .

البته در پرانتز بگویم : قبلا در جمع همنوردان حکم جریمه ای تصویب شده بود و به علی آقا برای اجرا ابلاغ شده بود، که به عنوان *جریمه (خرید بستنی)* هنگام بازگشت چند نفر از دوستان که در مه حدود نیم ساعت گروه را در میان کوه و جنگل با استرس معطل کرده بودند و پس از تماس های مکرر تلفنی و سوت و داد و فریاد بالآخره پیدا شدند، ابلاغ گردد. اما با پوزش های بینهایت مودبانه ، احساسی ، شورانگیز و رأفت انگیز جناب بهرام جریمه بخشیده و مسئله برایشان ختم به خیر شد.

و بالاخره من نیز ساعت ۲۰:۴۵ به خانه رسیدم.

ارتفاعات سوته ، مزگده ، سیاهمزگی گیلان

*جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۳۰ صعود به ارتفاعات سوته*

*از طریق روستا های مزگده - سیاهمزگی*

*ساعت ۴ صبح* طبق معمول کنار منزل حسین آقا و آقا حجت پارک کردم . به محض ایستادن آقا حجت پر از انرژی مثبت ، خندان و با محبت همیشگی از راه رسیدند و گفتند :

*_ماشین رو تو حیاط ما بگذارید ..._*

چون جای مناسبی پارک کرده بودم *تشکر* کردم ، در ها را قفل کرده و منتظر حسین آقا شدیم ،

ایشان هم دقایقی بعد آمدند و به سرکوچه رفتیم و آقا حسن به موقع سر کوچه حاضر بودند . آقا فرخ راننده همیشگی گروه پیامی بسیار ناراحت کننده و غم انگیز به حسین آقا داده بودند .

*متاسفانه پسر ۱۶ ساله ایشان به دلیل ناآشنایی کامل با فن شنا در تهران در استخری که نجات غریق نداشته غرق شده بود* و خبر بد دوم *ماشین خواهر ، خواهرزاده و شوهر خواهر ایشان هم ، که از تهران برای شرکت در مراسم تدفین و خاکسپاری و عزاداری آمده بود در مسیر تهران رشت چپ شده بود .*

*ماشین از بین رفته بود ولی سرنشینان آسیب جانی ندیده بودند .*

آقا اسماعیل عزیز و آقا حجت مهربان هم در مینی بوسی که جایگزین شده بود ، جهت همدردی در رثای این نوجوان از دست رفته ، از خمام تا روستای مزگده نوحه ها و ترانه های محزون با صدای زیبایی خواندند . *آقا بهرام هم ترانه محزون گدعلی* را که مورد علاقه شان است و استادانه می خوانند با صدایی رسا و غمناک اجرا کردند .

من با دوبار دیدن آقا فرخ راننده و دوستان با ۲۰ سال هم سفری با ایشان بسیار متاثر از این اتفاقی بودند.

مینی بوس در تاریکی به رشت رفت ، دوستان رشتی را در مناطق مختلف شهر سوار کرد .

با سوار شدن هریک از دوستان با تشویق و واژه هایی مناسب شخصیت آنها استقبال می شد که از همه با مزه تر مربوط بود به آقای آقا بیژن والیبالیست با سابقه و مجرب ، که همه داد میزنند : *کاپیتان دوستت داریم .*

شعار با مزه دیگر مربوط به آقای سید حسن بود که همه داد میزنند : *سید بیا بالا ... سید بیا بالا* (چون شل و ول وارد می شدند ) و چون ایشان هم خنده ریزی می کرد ، فکر کنم سجاد جان به ایشان می گفت : *چه خنده تو دلی می کنی!!!*

یا به آقا بهزاد می گفتند : *بهزاد دوستت داریم .* ، سجاد جان شوخ طبع هم خیلی سفارش کرد که به *کفش صفر کیلومتر نارنجی و خوشگل آقا بهزاد* در این کوتاه نوشت اشاره ای داشته باشم . (اینم *بخاطر دل سجاد جان* دوست داشتنی و خوش زبان)

بالاخره همه با تکیه کلام های مختلف سوار شدند . در تاریکی هوا مینی بوس رفت و رفت ... و در اوایل طلوع آفتاب ما را به آخرین نقطه مزگده رساند .

تقریبا ساعات ۶:۴۰ بود که در نقطه شروع ، کوهپیمایی آغاز شد .

حدود بیست دقیقه شیب ابتدایی بسیار بسیار تند و شدید شاید در حد ۸۰ درجه را بالا رفتیم و آهسته آهسته شیب کمتر شد ، اما همچنان شیب ادامه داشت .

امروز خوانندگان خوش صدای ما آقا اسماعیل و آقا حجت با توجه به خبر درگذشت پسر آقا فرخ ، زیاد دل و دماغ خواندن ترانه شاد را نداشتند و قلبا تحت تاثیر اتفاق بودند و با ترانه های محزون و ملایم و لطیفه‌های شیرین به *سبک حاج آقا اسماعیل و قهقهه های مصنوعی آقا حجت و داش نبی ساعات خوشی را برای گروه رقم زدند .

خواننده زاپاس سوم ، جناب داس نبی گلپای گروه غمگین می خواند . (البته ناگفته نماند که خوانندگان زیاد و گروه همسرایان هم داریم)

در کوهپیمایی هایم با گروه ، با دوستانی ، مافوق تصور مهربان و با فرهنگ و متشخص و فرهیخته آشنا شده ام که *بقول حاج اسماعیل عزیز* : برای گلچین شدن این نخبگان ورزشکار کوهنورد ، *همگی باید ، از خداوند بزرگ سپاسگزاری نماییم .*

من به تازگی متوجه شده ام ، *علاوه بر هنرمندان گروه* که همیشه از هنر آنها گفتم ، باید هر بار در نوشته هایم نامی از یک جوان شوخ و بذله گو و فوق العاده ببرم ، که در ایجاد روابط دوستانه و ارتباطات محترمانه درون گروهی با تمام افراد ، متناسب با شخصیت آنها ، بین همنوردانم نخبه است ، او کسی نیست جز *سجاد جان*

با این هنرمندان خوش مرام حرفه ای و دوستان *یک* و حرفه‌ای صعود ادامه یافت .

متاسفانه در طول مسیر رفت و برگشت ، در جای جای کوه زباله هایی دیده می شد ، که نشان از افرادی ناآگاه به زندگی مسالمت آمیز با طبیعت بود و چشم را می آزرد .

علاوه بر آن ، رفت و آمد موتور سواران کراس ، آسایش و امنیت کوهپیمایی و کوهنوردان را به هم می ریخت ، با این همه دوستانم از روی مهر به این مزاحمان طبیعت ، خسته نباشید ، می گفتند ،

در راه توقفی داشتیم ، دوستان آب و میوه خوردن و سجاد جان مثل همیشه نارنگی ها و انار هایش رابین دوستان اطرافش پخش کرد ، ناگهان از دور متوجه من شد که گوشه ای نشسته ام به حسین آقا گفت این را بده به دوستمون که ایشان نگاهی کرد ولی توجه کافی نداشت و آقا حجت هنرمند خوش صدا و ویالونیست گروه ، بسرعت انار را گرفت و به سمت من دوید و من را با احسانش ، خجالت زده کرد .

پس از حدود یکساعت به چشمه ای رسیدیم و بطری ها را پر کردیم . علی آقا عزیز هم به فکر چای هیزمی گروه بودند . قوری و کتری هیئتی جناب قلی زاده را که به برکتش می شود به بیش از بیست نفر ، نفری دو لیوان چای داد و مابقی هم برای خاموش کردن آتش استفاده کرد ، را پر آب کردند و دو دوست مهربان هم ، زحمت حمل آن تا محل خوردن صبحانه را کشیدند .

به نقطه ای تقریبا تخت رسیدیم و علی آقا سریع ترتیب تهیه سه پایه چوبی و جمع آوری هیزم را دادند و آتش راه اندازی شد .

در کنار *حاج رحیم* نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم که به اصرار این عزیز ، *مربای خوشمزه* ی ایشان ، به لقمه های صبحانه ام افزوده شد . سپس یکی از دوستان یک جعبه شیرینی آورده بودند که کام همگی دوستان شیرین شد . *خداوند رفتگان ایشان را بیامرزد و کام ایشان را شیرین کند*

پس از صرف صبحانه ،علی آقا *آتش را به دقت بی نظیری خاموش و با چیدن سنگ روی آن خفه کردند* و کوهپیمایی از طریق شیبی نسبتا تند به بالا دست آغاز شد ،

در حال بالا رفتن به گروهی کوهنورد بر خوردیم که چند نفر از دوستان گروه ما را می شناختند و ضرب المثل : *کوه به کوه نمی‌رسه ولی آدم به آدم میرسه* در ذهن مان زنده شد .

یک *عرض اندام خوانندگی* بین استادان آواز گروه ما با گروه رقیب رخ داد .

کاملا مشخص بود کف کردند و دماغشان در این نبرد سوخت .

در مسیر *درخت های کونوس* یا ازگیل وحشی که برای دوستان وسوسه انگیز و برای برخی دیگر فوق العاده وسوسه گر ، دل نکندنی و جدایی امکان ناپذیر بود ، به وفور دیده می شدند .

دوستان شروع به چیدن کردند ولی با توجه به نصایح حاج آقا رضا از عوارض بعدی ، من به سراغ کونوس های خام نرفتم.

مسیر ادامه پیدا کرد تا به یک آلاچیق رسیدیم که شیر آبی هم آنجا بود بطری را مجدد پر کردیم و به بالا رفتن ادامه دادیم . چون باید قبل تاریکی هوا و ترافیک شدید خیابان ها باز می گشتیم . به صلاحدید علی آقا از دور کلبه های سوته را دیدیم اما نرسیده بازگشتیم .

مجددا به کلبه و لوله آب رسیدم و آب برداشتیم و قوری و کتری را پر کردند . آقایی کنار کلبه ایستاده بود که ادعای مالکیت آن مکان نزدیک به قله را داشت ، به دوستان گفته بود چون من ۱۴۰۰ متر لوله کشی کردم و آب را از چشمه به اینجا آوردم ، باید پول بدهید ، که آقا بهزاد هم مبلغی به ایشان داده بودند .

*این مبلغ سوژه ی شوخی های میان سجاد جان با آقا بهزاد و خنده گروه از کلبه تا مینی بوس شده بود* همگی کلی خندیدیم .

ناهارم را نیز با زیتون آقا بهرام و زیتون پرورده حاج رحیم خوردم و با نوشیدن چای دلچسب و پر از مهر و صفای استاد علی آقا و سرو آن با دستان مبارک شان و کوکی های خوشمزه حاج آقا رضا به پایان رساندم .

سپس علی آقا اعلام کردند که آماده شوید که حرکت کنیم . اتفاق غم انگیز این بود که در *حین جمع آوری سر کتری با وفای گروه هم گم شد و هر چه گشتند ، پیدا نشد و استاد از خیر آن گذشتند و گفتند یکی دیگر خواهم خرید .*

وسایل جمع و کوله ها بسته شد و با سرعتی بالاتر در پاکوب ها به سمت پایین حرکت کردیم پس عبور از مسیر سنگلاخی و بعضی جاها گلی ، که با چرخ موتور سیکلت چی های بی فرهنگ ، گاهی تا نیم متر عمیق شده بود ، به روستای مزگده رسیدیم.

مینی بوس جایگزین آقا فرخ پس از انجام دادن سرویس ش در شهر بازگشته بود و آماده حرکت بود .

مینی بوس از سراشیبی جاده خاکی باریک روستا و تقریبا یک سویه تا سیاهمزگی با سرعت بسیار کم پایین رفت ، از پلی حدود ده متر طول ، که فقط به عرض یک مینی بوس بود رسید و با مهارت خاص و دلهره آور عبور کرد و وارد جاده ای با آسفالت بسیار خراب و پر چاله چوله ی روستایی سیاه مزگی شد .

در این جاده به زور یک مینی بوس و یک سواری از کنار هم عبور می کردند . تا حدی که هر لحظه فکر می کردی که یا مینی بوس از پرتگاه پایین می افتد ، یا حتما به ماشین مقابل می مالد .

در مسیر به پیشنهاد حاج اسماعیل و زحمت آقا بهزاد با بستنی چوبی با طعم بیسکویت که مورد تایید و پسند حاج اسماعیل بود ، رفع خستگی و تشنگی مان شد .

صعود به قله سرک ماسوله گیلان

*صعود به قله سرک sarak_peak*
تقریبا در تاریکی ساعت ۶ صبح جمعه ای از آذر ماه به امام زاده طاهر رسیدیم ، قله سرک چند مسیر صعود دارد . قرار شد از یک مسیر برویم و از مسیر دیگر بازگردیم .
ابتدای مسیر شیبی نسبتا تند داشت که پس یکساعت به چشمه آبی رسیدیم .
راهنمای عزیز علی آقا کتری و قوری ها را پر کردند و شیب ملایم را به سمت محل صبحانه آغاز کردیم .
سجاد جان که وجود نازنین و طنزهای زیبایش همیشه در گروه مایه شادی و نشاط گروه است چون نیمه شب تصمیم به آمدن گرفته بود و با عجله آمده بود ، امروز مثل همیشه کیفش مملو از خوراکی نبود و شوخی هایش در مورد شریک شدن در صبحانه و ناهار دوستان موجب خنده زیادی شده بود .
بالاخره به محل مناسبی برای صبحانه رسیدیم و زحمات علی آقا برای برافراشتن سه پایه چوبی قوری ها و کتری و روشن کردن آتش با هیزم تهیه شده توسط دوستان آغاز گردید .
صبحانه را خوردیم و دمنوش گیاهی ترکیب شده با چای را از دستان مهربان علی آقا نوشیدیم .
دوستان می گفتند هرچه اصرار می کنیم ما چای بیاوریم علی آقا نمی پذیرند و ما سال هاست که از چایشان که ترکیبی از گیاهان مختلف کوهی بهره می بریم .
بعد از صبحانه به سمت قله سرک به راه افتادیم یواش یواش ، شیب کند ، به شیب تند ، تبدیل شد و به زحمت به *قله ۱۳۶۰ متری سرک* رسیدیم . عکس های یادگاری گرفته ولی چند نفر از دوستان از کونوس چینی (ازگیل وحشی) هنوز فارغ نشده و به قله نرسیده بودند.
انتظار طولانی شد و دوستان به علی آقا پیشنهاد دادند از مسیر دوم به پایین برویم ، افراد باقیمانده راه را بلدند ...
*بازگشت*
سرعت بازگشت همیشه بیشتر است . فاصله با دوستان به جامانده زیاد تر شد و علی آقا نگران آنها بودند . در مسیر سر پایینی درختان کونوس *رسیده* زیادی بود که همگی ما را به سمت خود کشید ، تا می توانستیم خوردیم و کمی هم چیدیم . دوستان می گفتند : با فرآوری خاص کونوس ، آب کونوس تهیه می‌شود و آقا بهرام و آقا محمد توضیحات مبسوطی از طرز تهیه و خواص و نحوه خوردن آن به من دادند که برایم جدید و جالب بود . دوستان جامانده به ما رسیدند و باز چینش مرحله دوم را آغاز کردند و علی آقا دوباره حرکت کردند و ما هم به دنبال ایشان به راه افتادیم . به نقطه بسیار با صفا روی بلندی دو طرف رودخانه خروشان که صدای حرکت آب انسان را مدهوش خود می کرد ، رسیدیم . دقایقی به کنار آب رفتم و نشستم و به صدای سخن آب گوش دادم و در سکوت و خلوت برای عزیزانم در میان انرژی مثبت انبوه در طبیعت ، آرزوی نیکی و بهروزی کردم و بعد عکس هایی گرفتم .
باز مراسم ویژه چای به سبک علی آقا عزیز برگزار شد که بعد از ناهار از دستان پر برکت ایشان چای بنوشیم .
سجاد جان که همیشه هوای من را دارد به اصرار مرا به کنار آتش برای گرم شدن کشاند ، دقایقی از ته دل از گرما آتش در هوای سرد جنگل لذت بردم . ناگهان *آقا بهرام * که روی تنه درختی نشسته بودند خطاب به علی آقا گفتند ، *قانون چهارده چهارده* را فراموش نکنید .
من متوجه منظور ایشان نشدم ولی *سجاد جان* گفت : یعنی جمع کنیم و بلند بشیم
ساعت ۱۴ بعد از ظهر بود و برای اینکه به تاریکی نخوریم باید حرکت می کردیم .
در مسیر *گفتگوی دوستان در مورد خاطرات کودکی ، غذاهای گیلکی و قارچی خوشمزه که شبیه سیب‌زمینی و زیر خاک پس از رعد و برق و باران در مناطق خاصی از گیلان رشد می کند ، نحوه پیوند زدن درخت ، قیمت برنج و ...* بود .
به جایی رسیدیم که آب رودخانه به حوضچه ای با درپوش فلزی می ریخت و آب در آن انباشته میشد و با لوله کشی به روستای *شمام* می رفت ، دوستان می گفتند : یک شرکت در انتهای لوله کشی در سال های گذشته آب رودخانه را به نام *آب معدنی شمام* در کل ایران پخش می کرده ، که امروز تعطیل شده است و آب شرب روستا از این لوله کشی تامین می شود . در مسیر جاهایی این لوله کشی توسط افراد مردم آزار آسیب دیده و شکسته بود و آب شرب مردم روستا به هدر می رفت .
بعد از این نقطه یاد یک خاطره افتادم ؛ من با یک دوست یکبار دیگر *صعودی نیمه کاره* در زمستان به قله سرک داشتم که ایشان مسیری دیگری را با سختی بالا رفتند و من بخاطر ایمنی از بالا رفتن از آن شیب عمود امتناع کردم و ایشان نمی توانست پایین بیاید و گفت برو کمک بیار ، گروه کوهنوردی دقایقی قبل از بالا رفتن ایشان از کنار من عبور کرده و ناپدید شدند و حدود صد متری رفته بودند ، دویدم و از آنها خواهش کردم که به کمک بیایند ، سه نفر آمد و یک نفر ده متر بالا رفت و درختی را گرفت و نفر دوم پنج متر بالا رفت و درختی را گرفت و نفر سوم شاخه چهار متری را به آنها داد تا دست به دست به دوستمان دهند و ایشان نشسته و به کمک شاخه درخت ، مرحله به مرحله پایین آمد . من از این اتفاق با موبایل فیلم گرفتم و آن دوستم گفت : نام فیلم را بگذار *نجات یک کوهنورد*
از روی قبرستان روستا عبور کردیم *کودکی در کنار مادرش* دیدم که هر از گاهی بسیار گرفته و غمگین به مادر گریانش نگاه می کرد و چشمش با موجی از غم در درون و صورتش به سنگ قبر خیره می شود که حاکی از سخن های بسیار بود .
به امام زاده طاهر رسیدیم من و دوستان وسایلمان را در ماشین گذاشتیم با دوستان به گرمی خداحافظی کرده و حرکت کردیم و *بقیه ماجرا را خودتان بهتر می دانید .*
با آرزوی تندرستی و شادکامی برای دوستان خوبم
*پایان*

*جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴ خورشیدی*

صعود به قله تجر در رودبار گیلان

*دیدار با قله پر شجر و حجر (درخت و سنگ ) تجر*
*فروغ فرخزاد* زیبا سروده است :
در آنجا، بر فراز قلّه کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به‌سوی ابرهای تیره پَرزد
نگاه روشن امیدوارم

امروز ساعت ۳ صبح جمعه ۱۸ مهر ۱۴۰۴ خورشیدی است ، چون ظهر چرت کوچولویی زده بودم و اصطلاحاً خوش خواب نیستم ، شب خوابم نمی برد و تلویزیون نگاه می کردم .‌ناگهان متوجه شدم ساعت ۳ شده و موبایلم زنگ می زدند ، طبق عادت معمول همه چیز آماده شده بود ، کوله پشتی را داخل ماشینم گذاشتم و شروع به آماده شدن کردم و ساعت ۳:۳۰ در مه شدید صبحگاهی راهی منزل حسین آقای عزیز شدم ، مه بسیار غلیظ و تقریبا دید کور بود تا پنجاه متری به سختی دیده می شد . با احتیاط پس از هفت دقیقه رانندگی به منزل ایشان رسیدم و ماشین را پارک کردم و داخلش به انتظار دوستان نشستم تا مثل همیشه آقا حجت بسیار مهربان و حاج حسین آقا را با چهره باز و پر انرژی و مهربان ملاقات کنم .
هر دو عزیز چون همسایه هستند همزمان ساعت ۳:۴۵ از منزل بیرون آمدند و من مورد استقبال و محبت گرم آنها واقع شدم . آقا حجت از همان ابتدا شوخی های زیبایش و تقلید صدای گربه را با گربه های محل شروع کرد . سپس با جملات طنازانه آقا حجت و چاشنی ها و همراهی های حسین آقا به سمت سر کوچه رفتیم . حسن آقای سر به زیر و کم حرف را دیدیم که مثل همیشه سر کوچه حاضر و آماده و منتظر بودند .
در میان مه غلیظ از دور دو چراغ پر نور به ما نزدیک شد ، مینی بوس مان به رانندگی آقا فرخ ( به لهجه گیلکی آقا فوروخ ) رسید .
کوله ها و باتوم هایمان را در صندوق عقب گذاشتیم ، سوار شدیم و آقا فرخ با دید کم به سمت رشت حرکت کرد . در میان راه از شوخی های آقا حجت غش کرده بود . به آقای بهمن رسیدیم که سوار شدند و سپس علی آقای عزیز و بینهایت محترم و دوست داشتنی و آقا رحیم نازنین نفرات بعدی بودند و به همین ترتیب سایر دوستان سوار شدند .

*و اما بعد*
مینی بوس ساعت ۶:۲۸ صبح به رودبار رسید و پس از عبور از خیابانی ما را در ابتدای خیابان بالابازار که به سمت فیلده می رفت ، پیاده کرد .
به سمت روستایی خوش آب و هوای *پیلده یا فلیده* به راه افتادیم . پس از عبور از چند خیابان آسفالت وارد مسیری خاکی ، خشک و سنگلاخی و سخت شدیم . در ابتدا باید بگویم اگرچه آقا حجت زحمت زیادی می کشید تا با صدای زیبا و دلنشینش دوستان را مشغول کند اما همچنان کمبود آقا اسماعیل خوش صدا حس می شد که غیبت صغرای ایشان به غیبت کبرا و عدم حضور دائمی در جمع دوستان به دلایل تکراری تبدیل شده است .
حدود یکساعت رفتیم ، در مسیر با آقا امید برای اولین بار آشنا شدم . مردی اهل دانش و مطالعه ، که با تعریف خاطرات کودکی خود و به تصویر ذهنی کشیدن تاریخچه ای زیبا و جذاب از آن دوران ، مرا شیفته و مبهوت بیان گرم خود کرده بودند . از روزگاری که قوت غالب روستاییان گیلان برنج بوده و از نان استفاده نمی کرده اند . حتی هنگام صبحانه نیز بجای نان ، ته دیگ برنج میل می کرده اند . روزگاری که خرید و فروش کالا به کالا بوده و برنج می داده اند و مواد غذایی و مایحتاج می خریدند . روزگاری که ایشان کودکی دبستانی بودند و پول تو جیبی برای ناهارشان را صرف خرید کتاب کرده و گرسنگی را برای مطالعه و علاقه به عشق کتاب خوانی ترجیح دادند و عشقی که سیراب شدنی و اشباع نمی شده است . روزگاری که سادگی کودکانه و عشق به خواندن و مطالعه حاکم بر اندیشه و روح و وجودشان بوده است . سخنان زیبا و شیرینشان به صورت متکلم وحده ادامه داشت تا به نزدیکی چشمه ای با خروجی یک اینچی رسیدیم که آبش به داخل حوضچه ای فلزی برای آشامیدن حیوانات اهلی و سگان ولگرد می ریخت .
علی آقای عزیز راهنمای گروه اعلام نمودند که در اینجا صبحانه می خوریم ، زیر انداز ها را پهن کردیم و من هم در کنار دوست عزیزم آقا رحیم نشستم تا لقمه های آماده ام را بخورم . آقا رحیم مهربان ، چای و گردو را نیز به صبحانه من افزودند . داشتیم صبحانه دلچسب مان را با هم می خوردیم که صدای رسای آقا حجت را به سبک ملوانان کشتی شنیدم که بلند می گفت : حرکت می کنیم ... وسایل را جمع کردیم و از شیبی تند به سمت روستای فیلده به راه افتادیم .
*رسیدن به روستای فیلده*
*فيلده يا پيلده* قدمت تاریخی زیاد دارد ، ديرينگي آن مربوط به سده ها و هزاره هاي گذشته است در حفاري های باستان شناسی اخیر ، گورهاي تاريخي و بقاياي تدفيني و اشياي نهاده شده در كنار مردگان در این روستا کشف شده است .
*حرم امامزادگان*
وقتی به روستا رسیدیم یک ساختمان مسجد مانند آینه کاری شده و رواق را دیدم که روی تابلو سر در آن بنا نوشته شده مرقد سه فرزند امام موسی کاظم ع ، تعدادی نیز به زیارت آنجا رفته بودند . در حیاط حرم یک *درخت بسیار بزرگ و تنومند کهنسال بریده شده* که قطر آن به اندازه یک اتاق سه در چهار یعنی *قطرش بیش از چهار متر* بود قرار داشت ، که باز دوباره شاخه های قطور از بالای آن تنه بریده شده درخت بینوا رشد کرده بود . در حیاط دو درخت قطور به قطر حدود یک و نیم متر نیز وجود داشت که شاخه هایشان سر به فلک کشیده بود و سایه ای مطبوع در حیاط انداخته بود . چند آرامگاه خانوادگی و یک مغازه و چایخانه و گورستانی نیز در حیاط این بنای مذهبی قرار داشت .
کمی جلو تر رفتیم آنجا نیز یک *درخت چنار چند صد ساله تنومند و بلند قامت* بود که با شاخه های افراشته ، پای در خاک و سر به آسمان کشیده در میان حصاری محافظت می شد این درخت همانند میدان بود و بچه های کم سن و سال موتور سوار محلی ، اطراف آن تک چرخ میزدند و با موتور سواری خود دل ما و هر رهگذری را می ریختند و دائم در مسیر حرکت ما به سمت کوه ویراژ می دادند . اتفاقا بنر مراسم ختم یک پسربچه موتور سوار روی دیوار امامزاده نیز خود نمایی می کرد ، مادر بزرگی نیز ساکت جلو در خانه اش نشسته بود و رهگذران و هنرنمایی خطرناک این نوجوانان را فقط ورانداز می کرد .
کوهنوردانی که قصد صعود به *قله تجر* را دارند از چند کیلومتری این روستا صعود سخت خود را آغاز می کنند . به دامنه کوه رسیدیم و جنگنده به سینه کوه زدیم ، هر چه بالاتر می رفتیم شیب تندتر میشد که به چشمه دیگر با خروجی به قطر ده سانت رسیدیم كه آبش به داخل حوضچه فلزی برای استفاده دام ها و حیوانات وحشی می ریخت . هوا آفتابی بود و عطش بیداد می کرد باز آبی نوشیدیم و بطری ها را پر آب کردیم .
علی آقا با *کتری و قوری* معروف و همیشگی به سراغ چشمه رفتند و هر دو را برای دم کردن چای برای ناهار پر کردند و قوری و کتری به کمک زحمت‌کشان گمنام گروه به سمت بالا دست حمل شد .
*محل ناهار*
به محلی مناسب با درختان جنگلی سایه دار رسیدیم چهار نفر از دوستان که تمایل به صعود نداشتند ، در آنجا ماندند و موظف شدند تا آتشی بیفروزند و چای را دم کنند و بقیه افراد مرحله آخر صعود به قله را انجام دهند
*مرحله نهایی صعود*
پس از کمی استراحت و خوردن کوکی های خوشمزه *حاج آقا مجید* قرار شد کوله پشتی ها را کنار دوستان بگذاریم و به سمت قله حرکت کنیم .
حدود ساعت ۱۱ از دوستان جدا شدیم و صعودی طاقت فرسا و نفس‌گیر را آغاز نمودیم . شیب بسیار تند و سنگلاخی بود با هر مشقتی بود تا ساعت ۱۲:۳۰ به قله تجر رسیدیم .
*قله تجر*
روی قله همه کمی نشستند و به نوعی ولو شدند چون صعود بسیار سختی بود . در یکسو یک پناهگاه با دیوار سنگی و سقفی از حلبی بود و در سوی دیگر آرامگاه کوهنوردی ناکام از صعود قرار داشت و حدود صد متر آنطرفتر تابلو قله تجر جلب توجه می کرد.
دوستان به سمت تابلو فلزی قله حرکت کردند و در کنارش عکس های یادگاری زیادی گرفتند . سپس راهنما اعلام کردند ، نزد دوستان مستقر شده در پایین باز می گردیم .
همیشه برای من پایین رفتن از کوه با اینکه به زانو فشار بیشتری می آورد ، بسیار راحتتر است . حدود ساعت ۱۳:۳۰ به دوستان رسیدیم .
*سجاد جان* در کنار محل کوله من و آقا رحیم دراز کشیده بود و به نوعی کوله حاوی مواد غذایی ما را از چنگ سگ های که دائم اطراف گروه برای تکه ای غذا پرسه می زدند ، حفظ کرده بود که از این بابت و محبت های همیشگی ش نسبت به دل نوشته هایم بینهایت سپاسگزاری می کنم .
زیرانداز ها پهن شده و من لقمه های آماده ناهارم را در آوردم تا بخورم . بی اشتهایی و خستگی اجازه نداد که بیش از یک لقمه ساندویچی بخورم ، لقمه را خوردم و بعدش دقایقی دراز کشیدم تا کمی خستگی برطرف شد . سپس لیوانم را برداشتم و سمت آتشی که با زحمت دوستان مستقر در این محل با چوب های خشک افتاده بر زمین افروخته شده بود و قوری و کتری رفتم تا چای بریزم . از تشنگی دو لیوان از دمنوشی که با چای با سلیقه علی آقای مهربان ترکیب شده بود ، نوشیدم و برگشتم و شروع به جمع آوری وسایلم کردم . کمی عرق کرده بودم اما باد می وزید و هوا رو بسردی بود هودی خود را پوشیدم و آماده بودم تا راهنما اعلام حرکت کنند .
ساعت ۱۴:۳۰ به سمت فیلده حرکت کردیم همه مسیر ها و کارهای صعود هنگام بازگشت تکرار شد . از چشمه آب نوشیدیم و باز به سمت پایین حرکت کردیم . کمی در فیلده استراحت کردیم و به سمت رودبار ادامه دادیم.
سرانجام پس از عبور تمامی مسیر های سنگلاخی صعب العبور سخت به شهر رسیدیم مینی بوس منتظرمان بود . کوله ام را صندوق عقب مینی بوس گذاشتم و سوار شدم .
سه چهار سگ دست از سر ما بر نمی داشتند دائم از کنار پای ما عبور می کردند . من با اینکه با حیوان آزاری مخالفم اما تماس سگ با لباس و دستم را دوست ندارم اما توجه بیش از حد همنوردان در گروه به این سگ ها و دادن غذا و نان به آنها ، تا پای پلکان مینی بوس آنها را کشاند .
به نظرم در این کوهپیمایی *دو نکته* موجب تکدر خاطر علی آقا راهنمای گروه شد :
یکی عدم توجه به درخواست ایشان به رعایت *حرکت گروه در یک صف* که در اکثر مسیر به صورت حرکت دسته جمعی و هیئتی بود .
و دیگری هم *بیست دقیقه در انتظار برای چهار نفر* از دوستان ، که در مسیر به دلیل توجه به درختان انار مسیر همه را معطل کردند البته این دومین بار است که من می بینم دوستان رعایت حال استاد و کسانی که نگران و منتظرشان در مبنی بوس هستند را نمی کنند .
دوستان خونسردانه و بی توجه به اعتراض نهفته در دل گروه منتظر بالاخره آمدند و حرکت کردیم .
مطابق معمول بستنی فراموش نشد و آقا حجت زحمت خریدش را کشید و سجاد جان نیز از فرصت استفاده کرد و از مغازه مورد علاقه اش در رودبار روغن زیتون منزل را خرید . سپس همگی سوار شدند ، بستنی توزیع شد .
یک کار قشنگ نیز علی آقا کردند و برای کفش جدیدشان به همه کلوچه فومنی شیرینی دادند که زیبایی و شیرینی این کوهپیمایی را صد چندان کرد .
به بزرگراه رودبار رشت که رسیدیم با ترافیک بی سابقه و عجیبی روبرو شدیم ، اینجا نیز نخبگی و تجربه راننده آقا فرخ به دادمان رسید و از دور برگردان مسیر را به جیرده و جاده لاکان تغییر داد و ما را مانند روز هایی با ترافیک معمولی به رشت رساند .
*سخن آخر*
آقا فرهاد عزیز پیام زیبایی در گروه کوهنوردی گذاشته بودند که بسیار سودمند بود و من باز نشر می کنم ، آنجا گفته بود :
✓ *سرعت حرکت* با آهنگی همسان و هماهنگ با سرپرست گروه باشد .
✓ *استراحت‌ها* کوتاه ۲–۳ دقیقه‌ای باشد .
✓ *کوله پشتی* با وزنی در حد توان فرد بوده و موقعیت و وزن آن روی لگن قرار گیرد .
✓ *برای آرام کردن ذهن و کاهش خستگی جسمی* نفس عمیق بکشید و از طبیعت لذت ببرید .
✨ *نکته کلیدی* : کوهنوردی در میان اعضا گروه *مسابقه برای رسیدن به قله نیست* ، بلکه مدیریت انرژی و لذت بردن از مسیر است .
رسیدن به خانه
سرانجام ساعت ۲۰:۴۵ پس از پیاده شدن از مینی بوس به سراغ ماشینم رفتم و از آقا حجت و حاج حسین آقا خداحافظی کردم و ساعت ۲۱:۰۰ به منزل رسیدم .

صعودی دیگر به گاوکول

*قله گاوکول*
امروز جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴ است و من برای سومین یا چهارمین بار به همراه گروه کوهنوردی برای شروع برنامه سفر صعود به قله گاوکول رهسپار مقابل منزل حسین آقا می شوم . جذابیت یک سفر آن است که تکراری نباشد که بتوان مسیر صعود و طبیعت کوه را توصیف کرد .
مینی بوس مطابق معمول گذشته سر ساعت آمد من و دوستان همیشگی و آقا مجید که از اعضا گروه *همنورد * بودند سوار مینی بوس شدیم و به سمت رشت برای سوار کردن سایر اعضاء وفادار گروه که با راهنمای گروه علی آقا ۱۳ نفر می شدند به راه افتادیم .
از جمله غایبین گروه ، *جناب آقا رحیم مدیر محترم و دوست داشتنی گروه واتساپ و حاج آقا اسماعیل مرد همیشه خندان و شادیبخش گروه* بودند .
می خواهم به *کلید واژه ای* از گفتار پیشکسوت بزرگوار *آقا اسماعیل* در همین صفحه واتساپ که تکرار می فرمایند اشاره کنم : *همدلی و همراهی* هر بار به محض اعلام برنامه کوهپیمایی در گروه مشتاقانه و سریع چندین نفر ثبت نام می کردند و گاهی در روز اعلام برنامه مینی بوس پر شده بود . اما این بار ... یک بی اعتنایی و سکوت بعد از اعلام برنامه حکم فرما بود و بقول آقا رحیم مطالب غیرمرتبط زیر خاکی و در کنج طاقچه افکار بر فضای گروه حاکم بود ، البته این وضعیت به زعم من علل زیاد داشت :
در روز های اخیر بیماری برخی و میهمانداری برخی دیگر ، عکس هایی از سفر های استانی و اخباری از فعالیت کوهنوردی چند نفره و شرکت در برنامه سایر گروه های کوهنوردی وجود داشت که مایه خستگی و نادیده انگاشتن این برنامه در روز جمعه را داشت که انجام کاری بهتر و یا این جمله‌ی معروف “از جمعه بعد…” جایگزین علاقه شده بود .
روانشناسان معتقدند حتی وقتی دوستمان از کار ما هیجان زده و شاد می شود یا وقتی دوست ما به یک شوخی و سرگرمی می خندد، نوعی همدلی است. همدلی روابط ما را با افکار و احساسات دوستان و عزیزانمان را عمیق تر و تقویت می کند .
اگرچه زعمای گروه که در هر برنامه ای در گذشته جزو اولین نفرات در ثبت نام بودند ، حضور نداشتند ، اما گروه نصف و نیمه با ۱۳ نفر همدل به دیدار مادر طبیعت می رفتند . بالاخره به سرو سه هزار ساله هرزویل که توصیفش را پیشتر کرده بودم رسیدیم ، پیاده شدیم و از کوچه های پر پیچ و خم از میان درختان با میوه زیتون سبز و سیاه و انار و گردو به پیش رفتیم ، باغ های سرسبز در روزی عجیب ولی زیبا خودنمایی می کرد ، دنیایی پر از رنگ و صدای طبیعت ، سرشار از شور و شوق زندگی که محال بود آن را ببینی و دلت غنج نرود ، سبک و خوشحال در دریای اکسیژن و نسیم صبحگاهی ، زندگی را مانند قطاری سریع السیر می دیدم که در ایستگاه‌هایی توقف می کند و تعدادی مسافر را پیاده می کند اما گاهی در بعضی از جاها سرعت قطار بسیار کم می شود . احساسم این است که صحنه آرایی های طبیعت ، یکی از آن جا هاست ، انگار زندگی کمی ترمزش را کشیده تا لحظاتی زندگی را لمس و حس کنی و با تمام وجود در آن زمان و مکان باشی چرا که بودن (حضور) با نبودن آدم در اینجا تاثیر و تفاوت جسمی و روحی و احساسی ایجاد می‌کند .
پس از طی سفری دو ساعته در دل باغ و نهر و جاده و کوهستان ، در بلندای کوه با نوای زیبا و دلنشین آقا حجت به نقطه ای مناسب رسیدیم که مرد صبور و با مرام و مجرب علی آقا پیشنهاد خوردن صبحانه را دادند . صبحانه را خوردیم و سپس کوه سنگی با شیب تند و نفس‌گیر را بالا رفتیم از کنار فرو رفتگی سنگی بر فراز کوه که دفعه قبل صبحانه خوردیم و علی آقا با گاز پیک نیکی کوچکشان به ما چای دادند گذشتیم ،
ناگفته نماند که کوه دو مسیر کوهپیمایی دارد یکی کوتاه تر و طاقت فرسا که میان سنگ ها و صخره ها پر شیب و بینهایت نفس گیر به قله می رسد و یک مسیر کمی طولانی تر و جنگلی و فوق العاده زیبا و دلنشین که با شیبی نرم و ملایم تا چند صد متری کوه ادامه دارد و ناگهان به شیبی تند تبدیل می شود .
کوهنوردان معمولا از یک مسیر به سمت قله صعود می کنند و از سمت دیگر فرود را انجام می دهند و باز می گردند .
گروه ما که همیشه چالش های کوهنوردی را دوست دارد ، راه سخت را جهت صعود برگزیده بود . مسیر پر از خاطرات گذشته بود ، هنوز طعم چای کوهی را که دفعه پیش چیده بودیم بر فراز کوه و مهِ کوهستان احساس می کردم ، در کوه خشک و گرم عرق می ریختم و بالا می رفتیم گاهی هم در پناه سایه اندک کاج های کوتاه قامت سبز استراحتی می کردیم و آبی می نوشیدیم .
اشعه های نور مردمکِ چشمانمان را می آزرد و شیب تند و گرما توان مان را گرفته بود گاهی بادی پرسرعت از گرما نجات مان می داد ولی تا خود قله با گرما و شیب نفس‌گیر دست به گریبان بودیم .
در طول مسیر متوجه شدم که چند دوست عزیز عمل قلب و گرفتگی عروق داشته اند که اصلا باورش برایم سخت بود . خوشبختانه همپا زیاد داشتم و زیاد از عقب ماندن از غزال های تیز پا خجالت نکشیدم . گرچه علی آقا هوای ما را داشت و با توقف هایی در طول مسیر فاصله ما را با غزال های گروه کم می کردند .
همیشه برایم رسیدن به قله اوج آمال من در کوهنوردی است و وقتی خسته و کوفته و تشنه و ناتوان به قله می رسی صفای زیادی دارد و خوشحالترین لحظه زندگی ما کوهنوردان است .
به قله رسیدیم همه دوستان با ژست های مختلف عکس یک نفره و گروهی انداختند و بالاخره لحظه وداع با قله گاوکول شد از سمت دیگر کوه بسرعت بی آب و تشنه پایین آمدیم چون چشمه های مسیر از این سمت همگی بی آب بود و همه ذخیره آب مان را در صعود به پایان رسانده بودیم .
در مکانی مناسب در میان درختان جنگلی که چوب های خشک زیادی برای روشن کردن آتش و تهیه چای مخصوص علی آقا داشت برای خوردن ناهار نشستیم . اما رودخانه این سمت هم خشک بود و تا چشمه مقداری راه مانده بود . سه نفر قهرمان به عنوان گروه اکتشافی با یک دبه چهار لیتری و دو کیسه حاوی قمقمه های دوستان به سمت لوله یک اینچی چشمه که تا کنون همیشه آب درونش جریان داشته ، رفتند . علی آقا نیز با کمک عده ای از دوستان سه پایه و زنجیر نگه دارنده کتری و قوری به سه پایه را نصب کردند و منتظر بودند تا آب برسد و چای را رو به راه کنند ، بالاخره دوستان با دستانی پر و خوشحال بازگشتند .
آتش برافروخته شد و کتری و قوری و ظروف غذای دوستان رویش قرار گرفت ، آنهایی که غذای سرد داشتند سفره خود را پهن کردند و شروع به خوردن غذا کردند .
بالاخره همه غذای خود را خوردند و چای آماده شد ، علی آقا خود فنجان همه دوستان را پر کردند . در این لحظه کوکی های حاج آقا رشید بین دوستان بخش گردید . به دلیل عطش زیاد چای دوم را هم ریختم داشتم بر می گشتم دوست جوان ، مودب و دوست داشتنی آقا سجاد به اصرار و با کلی شوخی کوکی خود و مویز و توت خشکش را به من داد . بعد از نوشیدن چای مان ، سجاد جان منجی طبیعت شد و نایلون بزرگ دمپایی اش را برداشت و پلاستیک های ریخته شده طبیعتگردان بی مسئولیت و بی فرهنگ را جمع کرد . دوستان دیگری هم که نایلون داشتند این کار را کردند . پس از گرفتن عکس های خود وسایل را جمع و آتش را کاملا خاموش و دوباره به راه افتادیم تا به چشمه رسیدیم دوباره آبی نوشیدیم و بطری خود را پر کردیم و باز به راه افتادیم. در مسیر تعدادی از دوستان از جمله میهمان گروه آقا مجید به دلیل شور و شوق تعریف برای همنوردان اطرافش و عدم توجه به فاصله ایجاد شده با سرپرست و تعدادی از همنوردان عقب افتادند و علی آقا را به عدم توجه به پشت سرشان مورد خطاب قرار دادند ! و ادامه دادند : در گروه های دیگر عقب دار و جلودار و ... داریم چرا شما ندارید ؟! که از آن پس استاد با بزرگ منشی و احترام و با کاستن از سرعت گروه و توقف های مکرر منتظر ایشان و همنوردان مشغول به تعاریف ایشان می شدند .
من با خیلی از گروه ها در کوهنوردی همسفر بوده ام پس از این گفتگو ، بخاطر آوردم که در گذشته با گروه های دیگر از جمله گروهی که ایشان افتخار به همراهیش را داشتند ، برای سوار شدن اولیه گاهی تا چهل و پنج یا بیشتر منتظر می ماندیم . گاهی آنقدر مسافر می گرفتند که جا برای نشستن نبود و بار ها چهار پایه وسط مینی بوس می گذاشتند و می نشستند ، پس از حرکت جلو یک سوپرمارکت برای خرید آب و تنقلات و نانوایی برای خرید نان گاهی تا نیم‌ساعت معطل می کردند در طول مسیر کوهپیمایی به دلیل یکسان نبودن سن گروه از کودک ۷ ساله تا فرد هفتاد ساله و یکسان نبودن جنسیت و قدرت بدنی و توان کم برخی کوهنوردان مجبور به توقف های حداقل پانزده دقیقه‌ای برای تجدید قوای افراد کم بنیه وقت هدر می دادند و حضور جلودار و عقب دار عملا بی معنی و فرمالیته بود .
یا در هنگام بازگشت تازه فاجعه تاخیر آغاز می شد و جلو یک قهوه خانه ، مغازه و یا بستنی فروشی پیاده می شدند و یکی دو ساعت وقت دوستان خود را تلف می کردند .
بگذریم !!!
به سرعت از میان جنگل راهی طولانی را طی کردیم و سرانجام به مینی بوس رسیدیم ، سجاد جان دلسوزانه پیام تنها مغازه زیتون فروش کنار سرو کهنسال هرزویل را به ما رساند که می گوید : زیتون خوبی دارد و کیلویی ۲۰۰ هزار تومان می فروشد ، که پس از اعلام نظر دوستان نتیجه گرفته شد ، مغازه دار سرگردنه را بسته !!! و نامنصفانه بهای زیتون را ۷۰ هزار تومان از همشهریانش بیشتر می فروشد !
از خرید زیتون منصرف شدیم و به سمت رشت به راه افتادیم .
در بین راه سجاد جان مسئولیت خرید بستنی را نیز به عهده گرفت و بستنی خوشمزه ای خرید و آورد و این بار او بود که پایان این کوهپیمایی را با شوخی های بامزه و زیبایش سفر را برایمان بسیار شیرین رقم زد . امروز آقا حجت با تمام توان و صفا و صمیمیت همیشگی‌اش تلاش کرد تا جای خالی آقا اسماعیل را پر کند و این کار را در مینی بوس با همخوانی و همنوایی و حتی گاهی آموزش آواز به آقا مجید و چهره نوظهور مهربان برای من جناب گلپا !! ببخشید آقا نبی عزیز و دوستان دیگر و در طول مسیر انجام داد .
خوشبختانه این کوهپیمایی ساعت ۲۱:۳۰ به پایان رسید و توانستم در خانه باشم و خاطره ی زیبای دیگری در ذهنم نقش ببندد .

قله آرننگاه گیلان


*با پیشگامان تا قله آرننگاه*
امروز ۲۴ مردادماه است با گروه کوهنوردی پیشگامان خمام می خواهم به صعود قله آرننگاه در حومه شهرستان شفت منطقه سیاهمزگی که پنیری مشهور به همین نام را دارد بروم ، قرار ما برای سوار شدن به مینی بوس ساعت ۴ بامداد است . نیم‌ساعت زودتر برخاسته و شروع به آماده شدن کردم ناگهان نگاهم به آینه تمام قد روی دیوار افتاد خود را در لباس کوهپیمایی دیدم ، به خود گفتم این جایی است که باید باشی ، در این زمان کمتر کسی در جایگاه تو است که در فصل گرم تابستان در سرزمینی که به چشمه و آبشار و جنگلش معروف است ، از آرامش طبیعت همراه با ورزش لذت ببرد و پنجه در پنجه کوه تجربه چالش برانگیزی را کسب کند . گروهی معتقدند کوهستان ها unexplored هستند یعنی مکان های مناسبی برای کشف ناشناخته ها ! پر از چالش هایی که پاداش آن فرار از زندگی روزمره ، غرق شدن در مناظر خیره کننده و دست نخورده و زیبا و سرانجام پیروزی بر موانع طبیعی که حاصل اتفاقات طبیعی است.
بامداد امروز با ساعت بدن چندین بار از خواب پریدم بالاخره ساعت ۲:۴۵ از جا برخاستم و شروع به آماده شدن کردم . بخاطر عدم برخورد با سگ های ولگرد و حارسان شبگرد با ماشین ۳۰ دقیقه قبل از آغاز برنامه کوهپیمایی با ماشینم به راه افتادم و بنابر گفتگویی که با حسین آقا از گروه فرهنگیان کرده بودم خودرو را جلو منزل ایشان پارک کردم و پیاده به میدان نماز رفتم . زود رسیده بودم کمی آهسته رفتم تا دوستان برسند وقتی به میدان رسیدم با آقا جمشید و دوستان دیگر خوش و بشی کردم مینی بوس آمد و همه سوار شدیم .
آقای یوسف هم آمدند ، ایشان مرا از این برنامه کوهپیمایی مطلع کرده بودند اما مانند برنامه قبلی به گیلوندرود علیرغم اینکه خود اطلاع دادند و حضور صددرصد خود را اعلام کردند که با دوستان هستم با مبنی بوس نیامدند و باز رفیق نیمه راه من شدند . ایشان با همنورد عزیز آقا رضا گروه خود را تشکیل داده و هماهنگ کرده بودند با ماشین شخصی و دو خانم همنورد دیگر به سیاهمزگی بروند و آنجا به گروه پیشگامان ملحق شوند . در طول برنامه دقایقی موقع ناهار به ما سری زدند که توسط آقا رحیم عزیز با خیار محلی پذیرایی شدند و رفتند .
مینی بوس حرکت کرد و تعدادی از دوستان را که در خواچکین با دقایقی تاخیر رسیدند در ایستگاه مورد نظر سوار کرد .
سپس به سمت رشت حرکت کرد ، ابتدا علی آقا راهنمای درجه یک و دوست داشتنی گروه ها و رحیم آقا را سوار نمود و در ادامه مسیر نیز دوستان دیگر را سوار کرد و به سمت سیاهمزگی به راه افتاد .
من الگوبرداری در زندگی از افراد فرهیخته و با دانش را دوست دارم ، به نظرم گروه کوهنوردی فرهنگیان خمام الگوی خوبی برای گروههای کوهنوردی دیگر هم می تواند باشد و برخی از شاخص‌هایش می تواند استفاده شود ، از شاخص های ممتاز این گروه آن است که اعضا دارای نظم و در وقت شناسی دقیق اند . یک دست ، متشکل از مردانی فرهیخته و اکثرا فرهنگی اند ، اعضا در یک طیف سنی ، هم فکر ، هم توان و هماهنگند .
با اندکی تاخیر ساعت حدود ۶:۰۰ صبح به روستای سیاهمزگی رسیدیم هوا بسیار عالی بود ولی آقا قاسم گفتند تا ساعت شش و هفت بعد از ظهر بارشی نداریم و تا آن موقع باز خواهیم گشت .
چون شب قبل بارندگی شده بود و مسیر کمی لغزنده بود و آب رودخانه افزایش یافته بود ، راهنمای گروه صلاح دیدند از مسیر کناره رودخانه نرویم و مسیر دوم که ایمن تر بود را برگزینند.
مسیر ما : عبور از جاده خاکی ، عبور از راه مال رو پر فراز و نشیب و سنگلاخ حاشیه رودخانه ، عبور از کنار کلبه های جنگلی ، عبور از قهوه خانه سید یا آوینه روبار ، عبور از کمپ فرهنگیان یا شلمه جار که استراحتگاه کوهستانی بود و در انتها رسیدن به قله آرننگاه
سپس عده ای که توان کمتری دارند در کمپ فرهنگیان شلمه جار اقامت کرده و افراد علاقه مند صعود به قله آراننگاه راه را ادامه دهند .
گروه اصلی پیشگامان مستقر در مینی بوس و گروه فرعی آقا یوسف مستقر در سواری به راه افتادند.
به نظرم کوهنوردی در طبیعت آداب و قوانینی داشته و یک کوهنورد شرایط نسبی برای کوه را باید داشته باشد بعد اقدام به کوهپیمایی کند و همین مسئله کوهنوردی را از تفریح و پیک نیک به ورزش حرفه ای تبدیل کرده است ،
یک کوهنورد خوب باید از نظر جسمی و روحی آمادگی و پوشش لباس و کفش مناسب و کوله پشتی با مایحتاج خوراکی مختصر داشته تا سنگینی کوله در حد توانش باشد . درضمن به محیط زیست و طبیعت و فرهنگ محلی نیز احترام بگذارد.
در توصیف گروه باید بگویم گروه امروز از لحاظ مسیر دارای دو هدف با طول مسیر متفاوت ، با جنسیت متفاوت و با سنین متفاوت ، با مقصد متفاوت ، با توان جسمی متفاوت و با تجارب کوهنوردی متفاوت بعلاوه کوله پشتی و کفش نامناسب بود .
پس از پایان رسیدن جاده خاکی و گذر از کنار کلبه های چوبی روستاییان و آغل گاوان به راه سخت و پر فراز و نشیب و صعب العبور مال رو رسیدم ، پس از ساعتی پیاده روی در چند مسیر سربالایی رنگ چهره چند همنورد خانم همچون گچ پریده و مانند سیب سرخ شد معلوم بود نفس هایشان به شمارش افتاده و ضربان و تپش قلب افزایش یافته و توان ادامه مسیر ندارند .
در اینجا توصیه های پزشکی برخی از دوستان و روحیه دادن آقا قاسم و همسرشان به سه نفر از خانم ها شروع شد . یکی می گفت نمک بخور فشارت افتاده ، یکی مایعات شیرین مثل نوشابه بخور ، یکی می گفت کمی بنشین ، کوله آن را به همسرت بده و ... و آنها آنرا اجرا می کردند اما باز نتیجه آنچنانی نداشت . با جملات انگیزشی و روحیه بخش که هر ده دقیقه از سوی آقا قاسم اعلام می شد تا مقصد راهی نمانده پانصد متر دیگر این سربالایی را برویم به کلبه های چوبی می رسیم یا ده دقیقه برویم می رسیم .
برای همین هر صد متر توقفی داشتیم . آنها تا پای جان تلاش می کردند و به راه ادامه می دادند ، از اینکه نمی توانستند در میانه راه بایستند و محکوم به حرکت اجباری در کنار گروه بودند ، به اجبار فشار فراوانی را تحمل می کردند و علیرغم کاهش سرعت گروه بخاطر آنها باز توان حرکت را نداشتند . کوله پشتی این خانم ها یکی توسط همسرشان و دیگری توسط آقا سعید مرد ورزیده ، همه فن حریف و پرتوان حمل می شد ، جالب اینجا بود که کوله پشتی آقا سعید یک ششم کوله پشتی همنورد خانمی بود که حال خوشی نداشت . آقا سعید با وجود حمل این بار سنگین همچون غزال تیز پا در میان درختان جنگلی و شیب سخت کوهستان را می دوید و با شیرین زبانی بامزه حواس گروه را از سختی راه پرت می کرد .
آقا مرتضی، به همراه آقا قاسم ، شروع به آواز خواندن کردند و ترانه گل مریم را خواندند ، یاد صدای گیرا و رسای آقا اسماعیل هم شد که با طنین صدای خود دل کوهستان را شکافته و دل دوستانش را با تقلید صدای زیبا اکثر خوانندگان می رباید ، افتادم . حتی یادی هم از آقا ابراهیم مرد دوم خوش صدا و آقا فرهاد و خوانش آهنگ گدعلی کردیم . چون آهنگی به نام کلعلی خواندند که آقا رحیم گفتن این کلمه کلالی و نام یک دختر است .
جهت مزاح ، صدای آقا مرتضی فقط ده ها اکتاو پایین تر از آقا اسماعیل و چند تحریر فالش داشتند اما باز جای تقدیر داشت که موجب فراموشی بخش از طول مسیر آن هم در سربالایی شدند .
همچنان سه همنورد خانم همچنان با حال ناخوش با فشار به خود برای اینکه آهنگ حرکت گروه را آهسته تر نکنند صعود را ادامه می دادند و این امر موجب به هم ریختن زمان بندی در برنامه علی آقا شده بود و ما را به خطر گیر افتادن در بارش باران هنگام برگشت مواجه می کرد .
علی آقا برای استراحت جایی در کنار رودخانه پیشنهاد توقف دادند در آنسوی رودخانه آب چشمه ای از دل کوه می جوشید ایشان با کمال مهربانی قمقمه ها و بطری های خالی از آب دوستان را در نایلونی جمع کردند و از روی دو تنه درخت حدود ده متر به آن سوی رودخانه رفتند و ظرف ها را یکی یکی پر کردند آقا قاسم که در همه ماجرا های نقشی داشتند جهت کمک به دنبال علی آقا به آن سوی رود رفتند و تعدادی از بطری های پلاستیکی به روش دست رشته به این طرف رود پرتاب کردند و من هم در گرفتن چند تای آنها نقش کوچکی ایفا کردم .
پس نوشیدن آب و استراحتی کوچک با همان اوضاع احوال بدنی گذشته همنوردان به راه افتادیم
*آوینه روبار ، یا قهوه خانه سید*
در اوینه روبار که یک قهوه خانه با اتاق های تاریک چوبی بود و با رنگ مشکی رو دیوار قهوه خانه *سید* نوشته بودند توقفی کردیم . دو مرد در این جای متروکه همچون تاریکخانه ساکن بودند ، این دو دل کوه این بنا را برای کسب درآمد برپا کرده اند . بنا سه اتاق تاریک که اتاق وسط در چوبیش بسته بود و جلو آن دو بالکن مسقف ۴�۳ یکی مفروش و یکی دور تا دور نیمکت با میز چوبی در وسط بود . در فضای باز نیز چند میز و نیمکت چوبی تصویر دل انگیز و بکر را به نمایش می گذاشت در فضای باز لوله آب با شیر شکسته خراب و آبی در حال ریختن جلب توجه می کرد . به کنار آن رفتم آبی نوشیدم ، سپس عده ای روی میز و نیمکت ها ، عده ای روی زمین روی زیرانداز هایشان نشستند و صبحانه را میل کردند ، من ، آقا رحیم و علی آقا نیز در مصاحبت هم صبحانه را خوردیم و با گاز کوچولوی آقا رحیم و کتری و فلاسک علی آقا در بالای صخره کنار رودخانه چای خوشمزه ای را آماده شد و نوشیدیم که مزه اش در هیچ چایخانه و کافی شاپی پیدا نمی شد سپس برخاستم و با اینکه ذخیره آب داشتم بطری آبم را برای تهیه چای مصرف شده بود پر کردم ، کمی هم از آب چشمه نوشیدم . اعلام حرکت شد ، یکی از دوستان گفتند : نه به دو ساعت صبحانه خوردن گروه فرهنگیان نه به نیم‌ساعت صبحانه خوردن اینجا ! من گفتم صبحانه خوردن آنها طولانی است ولی یک فرق اساسی با این گروه دارند ، آنها در توان برابر و سرعت حرکت کردن یکنواخت و سریعتری دارند . زیراندازم را جمع کردم و به همراه دوستان بسوی کمپ فرهنگیان یا شلمه جار به راه افتادیم . مسیر برایم آنچنان سخت نبود چون توقف های همنوردان از حال رفته سریع موجب تجدید قوا برای همه می شد .
*کمپ فرهنگیان یا شلمه جار*
با هر سختی بود همنوردان به مقر دوم توقف ، کمپ فرهنگیان یا شلمه جار رسیدیم گروهی جوان که جایشان روی هیزم می جوشید و غذایشان در حال پختن ، آنجا بودند به دلیل خوش نبودن حال سه همنورد خانم یکی از اتاق ها تخلیه شد تا همنوردان خانم بد حال بتوانند در فضای خصوصی استراحتی کنند . این کمپ کوهنوردی نسبتا کامل بود . دو اتاق بزرگ مجهز به تخت داشت قسمت بیرون اتاق ها با میز های بزرگ احاطه شده بود و فضای محصورش چند آلاچیق بزرگ یک شیر آب و بیرون از حصار یک دستشویی مرتب با آب در میان درختان و علف های بلند قرار داشت .
دوستان همنوردی که قصد داشتند به قله بروند آبی نوشیدند و گلویی تازه کردند . نفر شش نفر در مرحله اول و ۲ نفر هم در مرحله بعد در کمپ ماندند و ۱۳ نفر آقا و یک خانم به سمت قله حرکت کردند . باز داستان ابتدای مسیر تکرار شد .
پس از طی چند صد متر آقا یوسف که راهنمای با سابقه کوهنوردی هستند ، گفتند : عضلات پایم گرفته ، ماهیچه ها قفل کرده ، ادامه نمی دهم و قله نمی آیم .
صد متر جلوتر همنورد خانمی که از گروه آقا یوسف بودند نیز گفتند دیگر نمی توانم بالا بیایم ایشان هم انصراف دادند و گفتند اینجا می نشینم تا برگردید .
با توجه به دیدن مدفوع خرس در مسیر ، گروه صعود کننده به قله دستش در حنا مانده بود ، نمی توانست ایشان را با حیوانات وحشی و خرس تنها بگذارد و عملا یک گره کور درست شده بود . تنها گذاشتن ایشان شدنی نبود و صعود به قله را باید فراموش می کرد .
خوشبختانه گروه چند بیسیم داشت با مقر کمپ فرهنگیان تماس گرفته شد تا آقا یوسف بالا بیایند و ایشان را تحویل بگیرند تا در بازگشت در مسیر جنگلی تنها نباشند و گم نشوند . سعید آقا و آقا قاسم که جوانتر و تیز تر و آشناتر به مسیر بودند ماندند . قرار شد ما آهسته تر برویم تا این دوستان این خانم را به آقا یوسف تحویل دهند و به سرعت به ما پیوندند .
خوشبختانه این کار انجام شد ولی در برنامه زمان بندی استاد علی آقا باز خلل ایجاد شد اما ایشان تلاش کردند با سرعت بیشتر و کوتاهتر کردن مسیر یعنی بجای راهپیمایی زیکزاگی شیب را عمودی بپیماییم و تا در دو ساعتی که پیش بینی کرده بودند به قله آرننگاه برسیم . در ضمن زودتر از بارش شدید باران و تاریک هوا به مینی بوس برسیم .‌ در طی عبور از منطقه جنگلی و علف های بلند آقا علی گفتند باید کچلک را هم رد کنیم تا به قله برسیم وقتی فضای کوچکی که سنگی و عاری سبزی رد کردیم باز وارد بوته زار سبز شدیم .
*قله آرننگاه*
در انتها در ارتفاع ۱۸۲۰ متری به قله متفاوت و سرسبز آرننگاه رسیدم که تابلو آن توسط افراد کم لطف به کوه و کوهنوردی کنده شده و تنها یک لوله نیم متری گالوانیزه آب از آن میان یک تپه از سنگ دیده می شد . چند عکس به یادگار گروهی گرفتیم . من از استاد علی آقا پرسیدم *کچلک* اسم کدام محل است ، ایشان گفتند این یک اصطلاح کوهنوردی است هر جایی در کوه خشک و سنگلاخ است اصطلاحات کچلک می گویند .
آقا رحیم در کنار آقا رحمن * یک عکس دو نفره گرفتند آقای رحمن در قله آرننگا از سمت چندین ساله خود که عقب داری گروه بود استعفا دادند و گفتند من دیگر عقب دار نیستم و از این به بعد رئیس گروه هستم . آقا قاسم هم که دائم به افتخار تک تک گروه می گفتند *دست بزنید بگید ماشاالله* ، این مسئله رسماً اعلام کردند و و گفتند : به افتخار آقا رحمن که تا کوپیمایی قبلی عقب دار بودند و الان رئیسند دست بزنید و بگین ماشاالله ، همه به افتخار ایشان دست زدند و با صدای بلند گفتند : ماشاالله
دوستان در کمپ فرهنگیان می گفتند که در صعود پیش در قله هوا سرد و شدت باد چنان بوده افراد را باد می برده و برای همین دست هم را می گرفته اند تا باد پرتابشان نکند و توصیه کردند ، بادگیر ببرید ، من هم کاپشن بادگیرم را پوشیدم و خوشبختانه در قله هوا لطیف و خنک و دلنشین بود و این اتفاقات برای ما نیفتاد .
گروه بقول آقا مرتضی پس از *سیراب شدن و غرق شدن در اقیانوس اکسیژن* در اوج آرننگاه زیبا به سمت پایین حرکت کردیم . سرعت بقدری تند بود که مسیر دو ساعته را در عرض ۴۵ دقیقه پایین آمدیم تا ناهار را زودتر بخوریم به سمت مینی بوس حرکت کنیم . از سراشیبی در میان علف زار ها و درختان قطور جنگلی که قطر آنها گاهی به چند متر می رسید عبور کردیم .
*کمپ فرهنگیان یا شلمه جار*
به کمپ رسیدیم ، روی تخت آلاچیق نشستیم و ناهار خود را خوردیم و سپس وسایل را جمع کردیم و به سمت آوینه روبار ، همان قهوه خانه کذایی که توصیفش را کردم براه افتادیم .
همنوردان خانم که از حال رفته بودند با استراحت روحیه بهتری یافته و با سرعت بیشتری حرکت می کردند ، باز هم ملاک و معیار و سرعت حرکت گروه با پای آنها پشت سر استاد علی آقا بود . به دلیل سراشیبی مسیر بازگشت بسیار سریعتر بود
*آوینه روبار یا قهوه خانه سید*
پس طی مسافتی به قهوه خانه سید یا آوینه روبار رسیدیم . ناگهان یک نفر هوس چای کرد و به جای توقف کوتاه برای نوشیدن آب دستور خرید چای از قهوه خانه داده شد و نشستن آنقدر ادامه یافت صدای رعد و برق ها از دور دست شنیده شد . همانطور که در ابتدا گفتم هوای کوهستان غیرقابل پیش بینی و خشن است و در یک چشم بر هم زدن سیل به پا می افتد . صدای رعد و برق ها هر لحظه نزدیک تر و سهمگین تر می شد ، آسمان را ابرهای سیاه پوشاند و قطرات ریز باران شروع به بارش کرد ، کم کم ساعقه ها درست بالای سرما رسیدند ، شدت بارش باران بیشتر و بیشتر می شد به زیر سایه بان قهوه خانه پناه بردم تا دوستان آماده شوند ، پانچو هایشان را پوشیدند ولی کار از کار گذشته بود و باران سیل آسا با رعد و برقی که در آسمان می غرید صحنه مهیج و غیر قابل باوری را بوجود آورده بود. صدای رودخانه نیز پیوسته خروشان تر می شد . بقولی دچار شگفتانه یا سورپرایز شده بودیم .
به پیشنهاد دوستان وارد قهوه خانه تنگ و تاریک سید شدیم که با هدلایت یا چراغ سر دوستان همدیگر می دیدیم من در ابتدا وارد شده بودم روی لبه ای نشستم اما پس از مدتی بلند شدم تا کاپشنم را مرتب کنم به محض بلند شدن سرداری جایم را گرفت . چون جا نبود تا موقع حرکت ایستاده نظاره گر سخنان شورانگیز دوستان بودم . قهوه چی می گفت : بارش باران تا نیم‌ساعت دیگه قطع میشه !
در ابتدا استاد علی آقا اجازه حرکت ندادند . تا حدود نیم ساعتی چیزی نگفتند .
من فکر می کنم چند فاکتور در ذهن ایشان بود : *اول* عمل و اعتماد به گفته قهوه چی ، *دوم* اینکه همنوردان گوش و چشم و ذهن‌شان با صدای بارش و رود آشنا شود و وارد این فضا بدون ترس شوند ، *سوم* واقعا بارش باران کمی خفیف تر و مناسب تر شد ، *چهارم* ایشان نگران بودند پل ارتباطی روی رودخانه را سیلاب با خود نبرد ، *پنجم* مسیر صعب العبور لیز و لغزنده موجب آسیب دوستان همنورد نشود . با رعایت تمام این موارد بعد نیمساعت اعلام حرکت کردند و این احتمال هم وجود داشت اگر حرکت نکنیم باید در قهوه خانه سید بدون امکانات اوقاتی نگران کننده را تا صبح سپری کنیم .
*حرکت به سمت مینی بوس*
گروه در میان گل و لای به حرکت افتاد راهیانی چراغ به سر یا روشن سر در ستونی پشت سرهم با فاصله نزدیک در تاریکی وهم زای شب که تا یک قدم جلوتر قابل دیدن نبود مسیر پاکوب را پیش می رفت .
آقا قاسم همچنان مشغول روحیه بخشی بودند و سخنان به یادمانی می گفتند ، یکی از قشنگترین جملات ایشان این بود که در این تاریکی پر التهاب که جلو پای مان را به زور می دیدیم و تمام هوش و حواسمان این بود که روی پاکوب سی سانتی روی شیب تند کوه لیز نخوریم و تا به قعر دره سرنگون نشویم *از صدای رودخانه خروشان که هر لحظه نگران بودیم پل را با خود نبرد ، لذت ببریم* .
خلاصه زیر باران ، با گام های لرزان به پیش می رفتیم تا به پل چوبی مورد نظر رسیدیم یکی یکی از روی پل عبور کردیم که مبادا تخته ای بشکند و با رود همسفر آب تا دریا شویم .
پس از عبور از ته دل خدا را سپاس گفتم که در این تاریکی و لغزندگی مسیر همه گروه سالم به آن طرف پل رسیدند !
باز با حداکثر سرعت پاکوب ها در فراز و فرود ها طی کردیم و سرانجام به کلبه های چوبی رسیدیم ،
پس از آن انتهای جاده خاکی روستا آغاز شد ، بارش باران جاده را پر از دریاچه های کوچک کرده بود و همچنان چلپ چلپ در آب و گل مسیر را طی کردیم وقتی مسیر بازگشت مشخص شد ، عده ای تخته گاز مسیر را ادامه دادند من هم به سرعتم افزودم . حدود سی متر جلوتر در سیاهی شبحی با سرعت زیاد می رفت . من همه را رد کردم ولی به سرعت پای او نمی رسیدم . تیر برق ها با چراغ هایش هر پنجاه متر محوطه زیرش را روشن کرده بود تا به خیابان اصلی آسفالت رسیدم مینی بوس نبود . این بدترین منظره بعد از آن همه خستگی بود . به مرد قد بلند رسیدم که کلاهی بسر داشت ناگهان برگشت دیدم آقا یوسف خودمان است که پایش پیچ خورده و دچار گرفتگی عضلات شده بود . از ایشان پرسیدم مینی بوس کجاست ؟! گفتند : نمی دانم ، من با ماشین خودم می روم .و اشاره به ماشین سفیدی کردند که کنار خیابان پارک بود .
من یکبار در ابتدا و بار دیگر در انتها کوهپیمایی رفیق نیمه راه خودم را دیدم . در همین حین همزمان دوستان عزیزم آقا رحیم و آقا رحمن هم آشکار شدند آقای رحیم پیش من ایستادند و آقای رحمن ادامه مسیر دادند تا مینی بوس را بیابند ، پس از حدود صد متر فریاد زدند بیایید ماشین اینجاست .
و من در طول کوهپیمایی هایم از هیچ خبری به این اندازه چنین خوشحال نشده بودم . نوه آقا مرتضی که بنده خدا از شدت خستگی برای نشستن روی صندلی مینی بوس لحظه شماری می کرد از من سبقت گرفت و هر دو سوار ماشین شدیم . یکی یکی همه آمدند و مینی بوس حرکت کرد . در مسیر بین سرپرست گروه جلودار و مسئول روابط عمومی گروه مناظره بود که آیا با چایی که در قهوه خانه به گروه داده شده البته من نخورده بودم ، از لحاظ بودجه لزومی دارد که با بستنی هم پذیرایی صورت گیرد.
که با موافقت آقا جمشید خرید بستنی به تصویب رسید و شیرینی و لذت این کوهپیمایی با تمام چالش هایش نیز چون کوهپیمایی های دیگر با خوردن بستنی چندین برابر شیرین تر گشت و این دلنوشته برگ دیگری شد بر خاطرات خوب گذشته

سپاس بیکران از خداوند بزرگ برای این نعماتش

سفرنامه صعود به قله شاه معلم

*صعود به قله شاه معلم*

امروز جمعه ۱۴۰۴/۰۵/۱۷ ساعت ۲:۰۰ بامداد است و قصد دارم در کنار دوستان همنوردم برای اولین بار به دیدار قله دوست داشتنی *شاه معلم* مورد علاقه همه کوهنوردان گیلانی و شاید ایرانی نائل شوم .
با خودروی خود از خانه بیش از دو کیلومتر رانده و به خمام رفتم و در کنار منزل حاج حسین پارک کردم و سپس با این دوست محترم سوار مینی بوس شدیم . حضرت حافظ می فرماید :
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی، مشکل توان بریدن
فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن
قرار ما برای سوار شدن به مینی بوس ساعت ۳:۰۰ بود ولی چون من همیشه تلاش می کنم در همه کارها ، گفتار ، رفتار و کردارم عامل هیچ مشکل ، تاخیر یا رنجشی حتی به اندازه افتادن یک خط بر خاطر و ذهن دوستانم نباشم امروز زودتر ساعت ۲:۳۰ خودرو را کنار منزل حاج حسین پارک کردم و در خودرو منتظر آمدن دوستان نشستم .
بیست دقیقه بعد ، سی متر جلوتر پشت یک کامیون ، ناگهان چراغ در پارکینگ مقابل روشن و در باز و سپس بسته شد و مردی آشنا و دوست داشتنی و مهربان از دور هویدا شد او کسی نبود جز آقا ابراهیم عزیز هنرمند چیره دست که با مهربانی و گرمی و انرژی مثبت و صمیمیتی مشهود همانند کهنه رفیقان ناب از دور به سمت من می آمد . سلام و احوالپرسی کرد و مرا برای نشان دادن موقعیت و فضای منزلشان داخل حیاط ، آلاچیق زیبای خود برد و گفت : اگر می خواهید ماشین را داخل منزل ما پارک کنید ؟ از ایشان سپاسگزاری کردم و گفتم نه نیازی نیست ، جایش خوب است . دوباره به کنار ماشین در کوچه رفتیم در این حین حاج حسین عزیز نیز از منزل خارج شدند ، آقا یوسف نیز از راه رسیدند . ایشان هم با اینکه منزلشان بسیار نزدیک بود با ماشین آمده و جلو منزل حاج حسین پارک نمودند و چهار نفری به سمت ایستگاه مینی بوس سر کوچه رفتیم .
مینی بوس به موقع رسید و ما سوار شدیم ، در ادامه مسیر سایر دوستان خمامی و رشتی نیز به ما پیوستند .
به رغم تلاش سرپرست با اخلاق و دوست داشتنی گروه علی آقای عزیز برای مدیریت زمان و جلوگیری از اتلاف وقت معمولا جمع آوری گروه در سطح شهر اگر همگی آماده باشند گاهی یک ساعت یا بیشتر طول می‌کشد.
بالاخره به سمت ماسوله حرکت کردیم . ساعت ۵:۱۴ به *لار چشمه* با آبشار بی آبش و چشمه جوشانش با دهانه و لوله دو اینچی اش رسیدیم . دوستان بی آب بطری های آبشان را پر کردند و من هم از فرصت استفاده کرده از چشمه آبی نوشیدم و از آبشار بی آب چند عکس انداختم .
به سمت ماسوله حرکت کردیم از روستای تقریبا دست نخورده ،مینیاتوری ، پلکانی ، فشرده ، کوچک ، توریستی و شلوغ ماسوله از میان انبوهی از ماشین با جمعیتی بیش از ظرفیت روستا عبور کردیم ،
جاده کوهستانی انتهای روستا نیز پر از خودرو و چادر های مسافرتی و جمعیت بود ، مینی بوس به سختی از میان خیل جمعیت و خودرو ها که یادآور زائرین اماکن مقدس بود به بالا رفت . پس چند کیلومتر جاده خاکی آغاز شد و مینی بوس با دنده یک و دو از میان جاده ای که شبیه مار خفته بر سینه کوه و در میان درختان جنگلی است ، با آخرین توان بالا می رفت ، تا اینکه ساعت ۶:۲۰ بامداد در نقطه شروع کوهپیمایی ایستاد .
آفتابی درخشان و هوایی صاف و باد صبحگاهی به ما خوش آمد گفت ،
از ابتدا مسیر با شیب تند آغاز می شد از روی حفاظ سیم خار دار سازمان منابع طبیعی که برای جلوگیری از ورود گاو و حیوانات اهلی به منطقه بود گذشتیم و بماند که بعد در طول مسیر دیدیم که گاو های زیادی وارد این منطقه شده بودند . طبیعت با درختی تنومند به انسان ها سلام می کرد اما با دیدن صحنه اطراف درخت و حفره درون آن ، انسان نماهای بی ملاحظه پاسخ سلامی غم انگیز به طبیعت داده بودند .
درون و اطراف درخت پر از زباله ، بطری آب معدنی ، نوشابه و پلاستیک بود . این صحنه ناخوشایند را پشت سر گذاشتیم و به منطقه با شیب کم ، پر از بوته های بلند وحشی و گیاه خشکیده گلپر شدیم پس طی مسافتی کوتاه دقایقی در میان محیط سرسبز علفزار و درختان فشرده جنگل به شیب بسیار تند رسیدیم که از خاک خشکیده و ترک خورده اش نشان از کم آبی و نمایش یک سرسره طبیعی در زمستان و هنگام بارندگی داشت . البته به هیچ عنوان سرسره ایمنی نبود جون با سنگ های تیز و ناهموار آراسته شده بود .
شنیدن نوای دلنشین و با احساس حاج آقا اسماعیل عزیز و ابراهیم خان هم تحت تاثیر گرمای هوا و صعود سخت کاهش یافته بود .
مسیر کوهپیمایی با تابلو هایی که افزایش ارتفاع را نشان می داد و گفته می شد تابلو های نشانگر تا قله ادامه دارد ،
افزایش ارتفاع با کاهش درختان همراه بود . یعنی ارتفاع بیشتر برابر با درخت کمتر و پس چند صد متر سرانجام تعداد درختان به صفر می رسید . شیب تند و گرمای هوا ، عرق را از سر و صورت و پیکر من جاری کرده بود که با نوشیدن مداوم آب کاهش آب بدن را جبران می کردم . تقریبا به انتهای درختان جنگلی رسیده بودیم. که ناگهان در زیر یک درخت تنومند روی شیبی تند ، زیر سایه اش در فضایی کوچک ، ناخدای مهربان گروه اعلام کردند : توقف می کنیم ، استراحت می کنیم ، صبحانه می خوریم . هرکس در مختصر جای تختی که می یافت ، نشست و صبحانه اش را خورد . من و آقا یوسف نیز در چند متری آقا اسماعیل نشستیم ، ایشان با اصرار زیاد و محبت فراوان مقداری نان روغنی و عسل را به ما دادند و ما را شرمنده احسان خود کردند . چون فرصت برای روشن کردن آتش نبود ، چای خشکی که به این منظور آورده شده بود روی دست آقا فرهاد مانده بود ، هر کس می خواست مشت ... مشت توزیع گردید .
تقریبا در کنار هر تابلو ارتفاع دقایقی برای نفس گیری دوستان و نوشیدن جرعه ای آب توقفی حدود ده دقیقه ای داشتیم . نحوه کوهپیمایی و حرکت و توقف گروه توسط استاد ارجمند علی آقا برای من چنان به موقع و مناسب بود که فشار تنفسی و قلبی را در شیب تند و سخت اصلا حس نکردم و یکی از بهترین کوهپیمایی های دلنشین من بود .
در میانه کوهپیمایی در یکی از توقف ها برای استراحت ، انسان شریف و دوست داشتنی ، پیشکسوت گرامی و با محبت گروه حاج آقا رضا قوطی فلزی همیشگی حاوی شیرینی کوکی خوشمزه خود را رونمایی کردند که توسط آقا فرهاد به دوستان تعارف گردید و دوستان آنرا همراه با آب میل کردند .
همچنان که مسیر را طی می کردیم توقف های زیادی در مسیر داشتیم .
شیب کوه ، گرمای هوا ، عرق ریزان و تشنگی با اشتیاق برای رسیدن به قله شاه معلم فراموشم شده بود ، هنگام توقف سه تابلو ارتفاع مانده به قله ، به گونه ای در دید سرپرست گروه باشم ، چون نفس و توان داشتم به همراه پنج یا شش نفر دیگر به سمت قله و بالا حرکت کردیم و زود تر از سایرین به قله رسیدیم . تعدادی عکس گرفتیم . در زیر آفتاب داغ البته با بادی خنک ، همسطح با چند تکه ابر زیبا در دور دست و بالاتر از قلل دیگر چون کله قندی ، تریشم ، ... بر فراز قله ، پشت پرچینی کوتاه از سنگ ، گوشه ای نشستم و ناهارم را خوردم ، در این موقع بقیه دوستان به بالای کوه رسیدند و شروع به عکس گرفتن کردند و سپس بساط ناهار خود را گستردند و ناهار میل کردند .
پس از یک ساعت استراحت ناخدای گروه علی آقا فرمودند : حرکت می کنیم ، برمی گردیم .
اگرچه پایین آمدن از کوه به زانو فشار می آورد ولی برای من همیشه فرود آمدن از بر فراز رفتن شادیبخش تر است چون نیاز به صرف انرژی ندارم . شروع به بازگشت کردیم ، هوا همچنان گرم بود و نوشیدن آب و عرق ریختن چون باران ادامه داشت . در طول رفت و برگشت من حدود ۵ لیتر آب خوردم ، یکی از دوستان عزیز گفتند امروز گرمترین روز سال در استان گیلان بوده است . برگشت را با سه توقف به پایین آمدیم ولی شیب مسیر و لغزنده بودن سنگریزه ها مسیر بازگشت را با چالش و جذابیت همراه کرده ، همه برای لیز نخوردن دقت بیشتری می کردند . باورمان نمی‌شد که ما چنین مسیر شیبدار دشواری را بالا آمده بودیم . سپس به علفزار و درختان رسیدیم که شیبی بسیار ملایم‌تر داشت . من و چند نفر از دوستان که جلو افتاده بودیم توقف کردیم تا بقیه دوستان هم برسند . دوست شوخ طبع ما حاج آقا اسماعیل که همیشه از سوی ایشان غیر از محبت و احترام چیزی ندیده ام و نسبت به هر کس به مقتضای حال و روحیه و شخصیت او حرف می زند ، فریاد می زدند آقا چراغ ها رو خاموش کن در آن لحظه متوجه منظورشان نشدم و فکر کردم به آقا بهزاد هستند که یک دایره روی پشت کوله داشت هستند . آقا رحیم کنار من بودند گفتند فکر کنم منظورشان آن حلقه های روی کوله شماست که زیر نور خورشید مانند چراغ نورانی می‌شوند ، شوخی بامزه و ظریف ایشان موجب خنده ما شد .
سپس با آقا رحیم به راه افتادیم ایشان گفتند : نایلون داری ؟ گفتم : بله ! گفتند : بیا تا دوستان می رسند برویم برایت کمی گلپر بچینیم و به سرعت برق و باد با زحمت و راهنمایی ایشان مقداری گلپر خوشبو معطر را چیدیم . به محض رسیدن دوستان به آنها ملحق شدیم و جزو اولین نفراتی بودیم که به مینی بوس رسیدیم راننده همچون سقاهای قدیم با بطریش مشغول آب دادن به کوهنوردان تشنه لب بود . بطری من راهم پر کرد و سپس سوار مینی بوس شدیم . آقا بهمن و حاج آقا رضا آخرین نفر بودند که تقریبا نیم‌ساعت بعد از همه از حال رفته ، خسته و کوفته با کمک دوستان سوار شدند و حرکت کردیم . در بین راه کنار چشمه ای توقف کردیم ، همه دوستان تشنه لب به سرعت بلااستثنا پیاده شده و هر کس با بطری در خور خودش به لوله یک اینچی چشمه حمله کرد و سعی می کرد جلو دیگری بزند تا آب بردارد و بنوشد و بنده خدا آقا بهزاد می گفت من اولین نفر بودم که پیاده شدم و آخرین نفر هستم که آب برداشتم و سوار شدم این صحنه من را یاد خاطره ای از ۴۴ سال پیش وقتی دوره آموزشی سربازی در هنگ ژاندارمری لار (بقول کارکنانش ژاندارمرغی) می گذراندم ، انداخت . شهر لار از مناطق زلزله خیز استان فارس است و سقف خانه ها در توابعش را که زلزله شدید می آید ، شبیه خانه اسکیمو ها گنبدی ساخته بودند تا مقاومت بیشتری داشته باشد فرمانده ما استوار یکمی بود که جدیدا به ستوان سومی ارتقا یافته بود و ما به او جناب سروان می گفتیم . جناب سروان ما خیلی ادعای شجاعت ، ورزیدگی و با ایمانی داشت و هر روز ظهر گروهان ها را ردیف می کرد و به مسجد برای نماز می برد و خودش هم پشت سر پیش نماز ، نماز می خواند ! روزی حین نماز خواندن ناگهان ساختمان مسجد مانند منار جنبان شروع به تکان خوردن کرد . یکی فریاد زد ! زلزله ... سالن پر از سرباز همه به سمت تنها راه خروجی کوچک که به زور دو نقر از آن عبور می کردند دویدند . راه کاملا به دلیل فشار جمعیت مسدود شده بود ! من راهی ندیدم جز اینکه به کنار ستونی پناه ببرم و شاهد ماجرا بودم زلزله طولانی بود و راه فراری مسدود بود ! ولی یک صحنه خنده دار داشت ، روحانی که پیرمردی بود نمازش را تمام کرد . پشت سرش را نگاه کرد . گفت : جناب سروان کو ؟ همه به سمت در برگشتند ، جناب سروان بالای سر همه سربازان برای فرار دست و پا می زد تا خارج شود . این عبارت که : *جناب سروان کو ؟* تا پایان خدمت طنز و سوژه خنده بین هم‌دوره ای های من بود . کنار چشمه هم یک لحظه آن لحظه برایم متصور شد هر کس دستش را به لوله باریک آب می چسباند که نفر بعدی برای پر کردن بطری خود باشد .
باز به راه افتادیم به روستای ماسوله رسیدیم از میان سیل خودرو و ترافیک قفل و صف چند صد متری خودرو های منتظر ورود به روستا جلو دروازه و عوارضی ماسوله خارج شدیم .
در بین راه به پیشنهاد پیشکسوت گروه آقا اسماعیل و زحمت آقا بهزاد بستنی خریداری شد و همچون دفعات قبل داستان شیرین کوهپیمایی با شیرینی بستنی به پایان رسید .

پیاده تا سوباتان

*شکستن طلسم سوباتان*

امروز سه شنبه ۳۱ تیر ساعت ۳:۳۰ قصد دارم با دوستان گیلانی ام به رشت بروم و از آنجا به شهر لیسار رفته و پیاده به *ییلاقات سوباتان* برویم .

علی آقا ، آقا رحیم و آقا مهران سه دوست عزیزی هستند که به امید خدا در کنار آنها این مسیر را طی خواهم کرد .

قرار ملاقات ما در بلوار گلباغ نماز ساعت ۴:۰۰ بامداد است . در حالیکه هنوز آثار خستگی از روز جمعه در صعود به قله کله قندی ماسوله را در عضلاتم حس می کنم اما *عشق پیاده رفتن به سوباتان* که چند سال است پس از اولین دیدارم از سوباتان در دلم می جوشد انگیزه انجام این کوهپیمایی را به من می دهد.

*اوج زیبایی سوباتان اردیبهشت و خرداد است* که در دشت های چند هکتاری گل‌های وحشی به رنگ های زیبا می روید . صحنه ها آنقدر زیباست که چشم ها غرق در زیبایی آفرینش نیکوی خداوند می شود و به درگاهش سپاس می گویی که دیدن بهشت را بر روی زمین نصیبت کرده است .

می دانستم فصل عوض شده و از آن گل ها خبری نیست ، اما قصد داشتن تجربه دیگری را بیازمایم ، در ضمن سرزمین *گیلان مورد لطف خداست و همیشه سبز است* حتی در تابستان

از سختی راه و طول مسیر خبری نداشتم و به خستگی آن نمی اندیشیم و دوست داشتم در عمرم این کار حداقل یکبار انجام دهم . *عطار نیشابوری* شعری زیبا دارد که وصف این حال من بود :

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به ره درنه و هیچ مپرس

خود ره بگویدت که چون باید رفت

دلگرمی من دو نکته بود : با بودن *کنار استاد مجرب و راهنمایی حرفه ای* غمی از گم شدن نبود و *همراهانی که در دوستی و صفا و محبت و اظهار لطف به من گوی رقابت را می ربودند* این سفر و کوهپیمایی را برایم استثنایی می کرد .

*مسیر سفر* با برنامه علی آقا این بود که من ماشینم را در شهر هشتپر پارک می کردم و با اسنپ به شهر لیسار می رفتیم از آنجا پیاده به سوباتان رفته و با پاترول های مسافرکشی به شهر هشتپر برمی گشتیم ، مسیری دایره وار

حدود ساعت ساعت ۵:۳۰ بامداد به شهر هشتپر از توابع تالش رسیدیم در کنار بوستانی کوچک در کنار رودخانه ایستادیم به پیشنهاد رهبر گروه صبحانه را آنجا خوردیم . سپس توسط ایشان *تاکسی اسنپ سفارش دادیم تا به شهر لیسار* *زورومی* برویم حدود ساعت ۶:۳۰ به ابتدا جاده که به سمت ورودی جنگل می رفت رسیدیم . با *تاکسی دیگری حدود نیم ساعت راه* پر پیچ و خم و سنگلاخی را تا دروازه کوه های جنگلی منتهی به بهشت *حره دشت* را طی کردیم . ساعت حدود ۷:۰۰ بامداد شده بود .

*اینجا آغاز پیاده روی ، چه عرض کنم کوهنوردی ، شیب نوردی ، رودنودی ، جنگل نوردی ما بود ،* چون تمام این موارد را کم یا زیاد انجام دادیم اما به صورت فنی با هدایت و رهبری علی آقا

در سکوت مطلق رودخانه ای پیش روی ما بود که صدایش با صدای فریاد جیرجیرک ها گره خورده بود و گاهی پرنده نیز در لابلای آن آوازی می خواند . ساحل رودخانه پیوسته باریک و باریکتر می شد و باید دست به سنگ از کناره رودخانه عبور می کردی تا جایی که دیگر بن بست شد و جریان آب کناره رود را با کوه یکی کرده بود .

از اینجا مجبور شدیم از شیبی ۸۰ درجه خاکی سنگی که بی شباهت به صخره نوردی نبود با کمک شاخه و ریشه درختان و چنگ و باتوم مسافتی سخت و چند صدمتری را بالا برویم تا اینکه به جاده مالرو رسیدیم .

علی آقا تعریف می کردند که در ابتدای مسیر ، قاطر و اسب هم برای رفتن به سوباتان کرایه می دهند چند سال پیش کرایه هر قاطر ۸۰۰ هزار تومان بوده است .

این جاده باریک مالرو سی سانتی در شیب تند کوه توسط قاطر ها ساخته شده بود که در حال حاضر به علت کمبود مسافر برخی نقاط همین جاده مالرو نیر ازبین رفته بود .

چند ساعت رفتیم باز به نزدیکی بستر رودخانه رسیدیم که *چشمه* ای بود ، استراحت کوتاهی کردیم ، آبی نوشیدم و ظروف آب خود را پر کردیم و آقا مهران با میوه های خنک و خوشرنگ خوشمزه پذیرایی کوهستانی انجام دادند و سپس به راه افتادیم .

به *پل چوبی حدود ۱۰ متر* بر رودخانه رسیدیم که برای ادامه مسیر باید از رویش به آن سوی رودخانه می رفتیم . کوه روبرو بیشتر از سنگ بود که درختان جنگلی در بین سنگ ها روییده بودند .

علی آقا برای روحیه بخشی گفتند : از این به بعد چند تپه است که کمی شیب دارد و ما هم تقریبا چون اول راه بودیم خوشحال و خوش باورانه بالا می رفتیم تا به تپه کم شیب و راه همواره مورد اشاره برسیم .

اما هر تپه یک صعود بود و به نظرم یک کوهنورد تازه کار توانایی این همه کوه یا تپه پشت سرم را ندارد و نباید ریسک پیاده رفتن به سوباتان را بکند .

از نظر من تا روستای سوباتان ۹۸٪ راه فقط بر فراز و در حال صعود با شیب تند و گاهی سنگلاخ بودیم و بیست دقیقه آخر رسیدن به روستا در حالت فرود !

حدود یک کیلومتری از مسیر نیز مرا یاد *جنگل های آمازون* انداخت که راهنما در میان علف های بلند تر از قامت یک انسان با داس به پیش می رود این علف ها در زبان گیلکی *شوند* می گفتند و آنرا برای انسان بسیار سمی می دانستند و در گذشته و حال میوه اش را جهت رنگ آمیزی الیاف و فرش بکار می بردند ، گذراندیم . گروه کوچکمان با احتیاط و دقت از لابلای علف های سر به فلک کشیده که می گفتند از شدت تلخی حتی حیوانات اهلی نیز از آن نمی توانند بخورند ، عبور کردیم تا به محوطه بی درخت شیب دار دیگری رسیدیم .

توقف های کوتاه مدت علی آقا برای رفع خستگی و تجدید قوا و بازگشت تنفس و ریتم قلب به حالت نرمال بسیار موثر بود و گفتگو ها و نوشیدن آب و گاهی خوردن میوه های دوستان که با مهر و محبت توزیع می شد روحیه بخش و توان افزا بود .

*ساعت ۱۲:۳۰ بود و گرسنگی بر دوستان غالب شده و می طلبید استراحت کوتاهی دیگر کرده و ناهار بخوریم .*

مقدار دیگری رفتیم تا مکان مناسب و تختی رسیدیم . زیرانداز ها پهن شد و گاز های پیک نیکی کوچک دوستان بیرون آمد و غذاهایشان را گرم کردند . صحنه ای جذاب و دلچسب پر از خوردنی های رنگارنگ دوستان .

من هم ساندویچ های آماده شده در خانه را از کوله پشتی بیرون آوردم و خوردم .

رحیم آقا مثل همیشه مقداری از پلو مرغ و کال کباب را جلو من گذاشتند و اصرار پشت اصرار که باید بخوری که ناگهان آقا مهران یک تکه مرغ کبابی را به ظرف رحیم آقا افزودند که نصیب من شد . *سفره کوچک ولی هفت رنگ بود گوجه سیاه ،گوجه قرمز ، سیر ، خیار ، خرما و حسن ختام آن دو شیرینی خوشمزه کوکی های توپول و چای مخصوص توسط علی آقا بود .* خلاصه در آن کوه دور از آبادی ناهار منحصربفرد و خوشمزه و خاطره انگیزی را خوردیم . امیدوارم که *خداوند به سفره هر سه عزیز برکت عنایت فرماید .*

در حین خوردن ناهار مردی با پسرش با قاطر و اسب کنار ما ایستاد و خوش و بشی کرد و رفت و یاد کودکی و درس ، *آن مرد آمد ، آن مرد با اسب آمد .* را برایم زنده کرد .

بساط ناهار را جمع کردیم و تقریبا همه ذخایر آبی همراه را خوردیم و به راه افتادیم.

پس از عبور از میان درختان با سایه مطبوعشان و آفتاب شدید در چندین سربالایی و شیب تند *صدای قوقولی قوقول خروسی* نظرمان جلب کرد دوستی گفت هر جا خروس باشد آب هم هست .

از دور صدای عوعو سگ ها که بوی غریبه ها را حس می کردند بلند شد کلبه چوبی با آغلی پر از گوسفند دو کودک و زنی مشغول کار کردن و مردی که به ما می نگریست همگی خبر خوش از وجود آب در آن نقطه بود .

یکی از دوستان پرسید: مهندس آب دارید ؟! و مرد هم متکبرانه گفت اون جلو هست !

جلوتر که رفتیم آبشخور گوسفندان را دیدم که از تنه درخت تو خالی بزرگی درست شده بود و بوی خوش گوسفند از یک متری آن به مشام می رسید یک لوله باریک که به اندازه دم موش از آن آب می آمد به داخل آن می ریخت . بطری های همراه مان را در میان فضای عطرآگین گوسفندان و مرغ و خروس و ... در آبشخور پر کردیم . از این نعمت نمی شد چشم‌پوشی کرد حتی با بوی گوسفند

مرد این کلبه هم آمد و توضیحاتی داد که این آب پس از جمع شدن در منبعی در بالادست ها از طریق این لوله به پایین می رسد و ما می نوشیم و علت گرم بودن آب گرم شدن منبع بالای کوه است .

باز به راه افتادیم تا چند کیلومتر ، مرد کلبه از دور مراقب گاو ها و احشامش بود و گوشه چشمی به ما هم داشت و گاهی نزدیک می‌شد و هنگامی که علی آقا گفتند: از این پاکوب ها موتور هم عبور کرده ! مرد شنید و با تعجب گفت : خیلی واردی !! گفته علی آقا یک علامت سوال را نیز در ذهن من پاک کرد و آن اینکه این مرد گله دار اگر کودکش را خدای نکرده مار بزند یا همسر و دخترش بیمار شوند با این مسیر صعب‌العبور چه می کند؟ اگر مثل ما بخواهد پیاده برود بیمار از بین خواهد رفت ، قاطر هم کمی از انسان سریعتر می رود و در مواقع اضطراری آمبولانس خوبی نیست ، مثل خارجی ها پهپاد و هلیکوپتر هم برای بیمار روانه نمی کنند ، گوشی همراه هم خط نمی دهد ! پس تنها راه نجات برای خانواده این مرد موتور کوهستان باید باشد و سپس به راه افتادیم و دور شدیم . مرد محو شد و به خاطره ها پیوست .

علی آقا از دور کلبه ها و تپه های نشان می دادند و برای دلگرمی ما می گفتند: *سوباتان آنجاست ، کوه را دور بزنیم می رسیم .*

سربالایی پشت سربالایی به شیب های تندتر و نفسگیرتر می رسیدیم . بر اساس گفته آن مرد گله دار ، ما سه ساعت دیگر باید کوهپیمایی می کردیم .

پس از دو ساعت کوهپیمایی طبق محاسبات علی آقا یکساعت تا مقصد مانده بود که ایشان گفتند : آن *آخرین تپه* است ، *سر را بلند کردم و کوه به بلندی و شیب انتهایی نوک قله کله قندی دیدم که به من لبخند می زند .* هیچکس شکایتی از مسیر نداشت چون دلخواسته و با اشتیاق پا به این مسیر گذاشته بودیم ولی رنگ رخسار که شواهدی از آن در عکس ها وجود دارد نشان از راز درون است .

علی آقا با مدارا و محبت طبق نقشه جی پی اس و تجربه دفعات قبلشان ما را به جلو هدایت می کردند .

بالاخره به بالای *کوه تپه نما* رسیدیم از بالا *سوباتان در انتهای دره در شش هفت کیلومتری معلوم بود.* با جرقه ای از شادی دیدن سوباتان در دل ، شیب کوهستان را با سرعت بیشتر به پایین رفتیم .

دوستان آخرین عکس هایشان در دامنه کوه گرفتند و ادامه مسیر *به خیابان روستا رسیدیم.* در *بازار روستا* گشتی زدیم ، مغازه‌هایی با در های چوبی متعلق به نیم قرن پیش یا بیشتر

چند خواربار فروش و چند قهوه خانه و چند قصابی و یک نانوایی مجموعه مغازه‌های این خیابان بودند .

در انتهای خیابان *پاترولی مسافرکش* منتظر مسافر بود . با پاترول به راه افتادیم ، راننده پاترول بسیار خوش زبان و خوش برخورد بود و مسیر را قدم به قدم توصیف و معرفی می کرد و توضیح می داد . در نزدیکی روستا *چشمه آبی کنار جاده* بود . راننده ایستاد تا قدری آب سرد و گوارا از دل کوه بنوشیم و شیشه های آب مان را پر کنیم .

قبل از ما یک نیسان آبی پر از بشکه ۲۰ لیتری مشغول برداشتن آب برای روستاییان بود .

به روایت دوستان تا آن لحظه هر نفر از ما حدود هشت لیتر آب خورده بود که به نوع خودش در زندگیمان رکودشکنی کرده بود .

مجدد سوار شدیم و به راه افتادیم در مسیر *مزارعی از برنج ، پاچه باقلا ، باقلا سبز ، لوبیا چیتی ، علوفه برای دام و در سطح وسیعی تنباکو* بود .

راننده می گفت : *اداره دخانیات* برای ترویج و تشویق روستاییان به کشت توتون و راه اندازی تجارت سودآور خود ، به آنها *وام بلاعوض* می دهد و *پس از برداشت و فرآوری ، آنها را با قیمت خوب می خرد !* سود کاشت توتون چندین برابر سود کاشت سایر گیاهان خوراکی ست اما فرآوری آن کمی مشکل است .

این گفته راننده مرا به یاد پاکت های سیگار انداخت که فرمالیته و نمایشی *رویش عکس یک ریه سیاه است و نوشته : کشیدن سیگار برای شما زیان آور است .*

توضیحات راننده از مسیر تا شهر ما را مشغول کرده بود و مسیر پر دست انداز که گاهی تا سقف به هوا می پریدیم را برایمان مفرح کرده بود .

نکته جالب این مسیر پر دست انداز خواب آقا رحیم بود که از شدت خستگی و کم خوابی نیمی از مسیر در خواب ناز با ما همراه بودند . در آخر مسیر وارد جاده آسفالت باریکی شدیم و در پایان *حدود ساعت ۱۸:۳۰ به شهر هشتپر رسیدیم* ، پس پرداخت کرایه و خداحافظی با راننده پاترول ، *راند دوم سفر آغاز شد .* به یاد و روال کوهپیمایی های گذشته آقا رحیم نیز با خرید بستنی *لحظات شیرین با بستنی که از شیرش خوشمزه تره* این سفر و کوهپیمایی شیرین تر کردند .

پس از خوردن بستنی حرکت کردیم تا به رشت رسیدیم دوستان در نزدیک منازل خود پیاده شدند و سرانجام این سفر زیبا و دوست داشتنی در ساعت *۲۲:۰۵ با رسیدن به منزل پایان پذیرفت .*

*پروردگارا از اینکه به من توانایی دادی که این کوهپیمایی در طبیعت زیبای گیلان را در کنار دوستان خوب و با محبت و مهربانم را داشته باشم ، بینهایت سپاسگزارم.*

به شیرینی صعود به قله کله قندی

*کوهپیمایی به قله کله قندی چون قند شیرین*

*خدا رو شکر کله قندی رو زدیم*
*آقا اسماعیل همنورد عزیز*

امروز *جمعه ۲۷ تیر ۱۴۰۴* با *گروه کوهنوردی فرهنگیان* برنامه کوهپیمایی قله کله قندی در نزدیکی شهر ماسوله را داریم .

چون حرکت پیاده یک کیلومتری از منزل و انتظار در ایستگاه تا سوار شدن به مینی بوس در کوهپیمایی های گذشته موجب بروز اتفاقات ناخوشایندی قبل از سوار شدن شده بود ، به فکر راهکاری جدیدی افتادم ، با دوست عزیز حسین آقا تماس گرفتم و گفتم که می خواهم سحرگاه با ماشینم به منزل شما بیایم و ماشین را برای امنیت بیشتر مقابل خانه شما در کوچه پارک نمایم و صد متر جلوتر سرکوچه با شما سوار مینی بوس شوم ، که ایشان نیز با روی گشاده و استقبال موافقت کردند .
ایشان ساعت ۳:۰۰ بامداد تلفنی با من تماس گرفتند و گفتند منتظر شما هستم ، ساعت ۳:۱۵ وارد کوچه ایشان شدم و ایشان را از دور در کنار آقا ابراهیم دیدم که با دست علامت می دهند و مرا به محل خاصی جلو منزل راهنمایی کردند .
ماشین را پارک کردم و به سمت سر کوچه رفتیم . امروز همه چیز جور دیگر بود و حدس زدم روی باز و خوش دوستانم سرآغاز کوهپیمایی دلپذیری خواهد بود.
اتفاقات پشت سر هم بقدری ردیف و منظم و زیبا بود که یاد مردم منضبط *ژاپن* افتادم . تا ما به سر خیابان رسیدیم مینی بوس جلو پای ما ترمز کرد . به محض سوار شدن آقا ابراهیم با تقلید صدا و جملات به طنز و شوخی و به شکلی خنده دار به زبان گیلکی چنان راننده و پسرش و حسین آقا را به خنده انداختند که از خنده غش کرده بودند و مطابق معمول من هم که گیلکی نمی دانم از خنده آنها روده بر شده بودم .
نفرات بعدی سوار شونده بمب خنده و هنرمند خوش صدا آقا اسماعیل به همراه آقا قاسم بود ، که سر موقع سوار شدند و ورودشان موجب ایجاد فضای دوستانه و خوشایندتری شد و این هماهنگی و وقت شناسی و حضور به موقع و معطل نکردن دوستان خمامی انرژی مثبت و شادیبخشی برای جمع ما به دنبال داشت.
به سمت شهر رشت رفتیم *راهنما و رهبر دوست داشتنی گروه علی آقا* بموقع و دقایقی بعد از آن آقا رحیم همچون همیشه آماده در محل مربوطه بودند اما چند نفر از دوستان تاخیر داشتند برخی از دوستان به دلیل فضای بسته و گرم مینی بوس پیاده شدند و بیرون نشستند تا دوستان دیگر به محل قرار آمدند .
همه سوار شدند . به دنبال دوستان دیگر در نقاط دیگر شهر رشت رفتیم ، خوشبختانه این دوستان در محل قرار حاضر بودند . پس از سوار شدن آنها به سمت ماسوله رفتیم .
می خواهم داستانی زیبا از *وقت شناسی ژاپنی ها* بگویم : در ژاپن آنهایی که صبحها زودتر از بقیه سر کار می آیند برای رفاه حال دوستان و همکارانشان ماشین هایشان را در محل پارک در انتها و دورترین پارکینگ پارک می کنند تا آنهایی که دیرتر به سرکار می رسند و دیرشان شده بتوانند نزدیک تر پارک کنند و زود وارد محل کارشان بشوند تا دیگر بیشتر معطل محل پارک نشوند و دیرشان نشود .
بالاخره راه افتادیم .
پس از دو ساعت مینی بوس سواری نزدیک *ساعت ۶:۰۰ بامداد* به ماسوله رسیدیم و پس از آماده شدن دوستان همنورد به سمت کوه حرکت کردیم . مسیر بسیار سرسبز ، پر از درختان تنومند جنگل و هوا بسیار مطبوع و خنک و فرحبخش بود اما *زباله های ریخته شده در مسیر حال من و دوستان را گرفت* . زباله *گردشگر نمایان* بی فرهنگ و دشمن محیط زیست و *شهرداری* بی توجه به زباله‌ها ، با این همه درآمد از گردشگران ، صحنه نازیبا و تاسف‌باری را بوجود آورده بود ابتدای مسیر ، محیط پر از زباله پلاستیک ، ظروف غذا ، کاغذ ، پاکت سیگار و ته سیگار بود . در مورد پلاستیک و ته سیگار می گویند : تجزیه پلاستیک در طبیعت فرآیندی طولانی دارد و زمان دقیقی که طول می‌کشد به نوع پلاستیک و شرایط محیطی بستگی دارد. به طور کلی، تجزیه پلاستیک می‌تواند از چند صد سال تا هزاران سال طول بکشد. و هر ته سیگار حدود یک متر مربع از زمین را آلوده می کند. به ویژه در صورت بارندگی، مواد سمی و فلزات سنگین موجود در فیلتر سیگار در خاک پخش شده و باعث آلودگی آن می شوند. این آلودگی می تواند بر منابع آبی و خاک تأثیر منفی بگذارد و منجر به کاهش حاصلخیزی خاک و آلودگی گیاهان و جانوران شود.
انسان ها نیز ممکن است از طریق مصرف گیاهان یا گوشت حیوانات آلوده شده، مواد سمی موجود در ته سیگار را به بدن خود وارد کنند.
همانطور که گفتم امروز بسیار خوب و خوش شروع شد و در مسیری که جزو آرزوهای من شده بود داشتم پیش می رفتم .
شنیده بودم در مسیر *سنگواره یا فسیل* هم یافت می شود که این هم جزو فانتزی های من شده بود که روزی به قله کله قندی بروم و فسیلی بیابم و به یادگار از این کوهستان و کوهپیمایی در قفسه مخصوصم تا وقتی زنده ام نگهداری نمایم .
همین مسیر را *پاییز پیارسال* ، به قصد صعود قله کله قندی آمده بودم ، وقتی به ارتفاعات خلیل دشت بالاتر از ابر ها رسیدیم ، سرعت وزش باد به حدی شدید شد که همنوردان را باد می برد و سرپرست آن گروه جهت حفظ سلامتی و امنیت جانی کوهنوردان صعود به قله کله قندی را باطل کرد و از همانجا به دامنه کوه و ماسوله بازگشتیم .
امروز نوبت انتقام و پیروزی من بر سر سختی *قله حدود ۲۴۸۰ متری کله قندی* بود . از مسیری دیگر با گروهی جدید و سرپرست و راهنمای بسیار با تجربه علی آقا راهنمای گروه ،
نحوه حرکت و نفس گیری مناسب در طول مسیر ، صعود من را به گونه ای کرده بود که هیچگونه احساس ضعفی نداشتم و به راحتی پیش می رفتم . دائم یک نکته که خانمم به من پیشنهاد می دهد به خاطرم می آمد که : *از مسیر لذت ببر و به سختی و به چیز های مخرب روح فکر نکن* و من اصلا به دوری و صعب العبوری و واماندن برخی از دوستان در حرکت و خستگی فکر نمی کردم و فقط نگاهم به جلو پا برای برداشتن گام درست و قرار دادن پا در جایی مناسب که لیز نخورم و نگاه به سنگ ها جهت یافتن فسیل و گل ها و سبزه زار اطراف و ابر های زیر پایم بود .
ساعت ها می گذشت و دوستان خسته تر می شدند ، توقف های کوتاهی در مسیر داشتیم ولی باز ادامه می‌دادیم . یک بار در کنار چشمه برای خوردن صبحانه ایستادیم و طبق معمول رحیم آقا با گردو ، مربای تمشک ، خیار محلی مرا در صبحانه لذیذشان سهیم نمودند . یک توقف نیمساعته نیز در کنار دکل مخابرات ماسوله داشتیم که دو ساعت با قله فاصله داشت . در این محل با شیرینی های خوشمزه و همیشگی پیشکسوت مان *حاج محمود* گروه انرژی تازه ای گرفت و سپس صعود را ادامه دادیم ، شیب کوه تندتر و تندتر می شد . شیب های بسیار تند و گاهی با زاویه هفتاد یا هشتاد درجه با زمینی لغزنده پر از سنگریزه روان ... !
ناگهان دوست نازنین و استاد مجرب علی آقا گفتند *یک فسیل برایت پیدا کردم* که موجب خوشحالی و لذت بردن بیشتر من از مسیر شد .
نمی توانم بگویم مسیر صعود دشوار نبود و صعب‌العبوری را انکار کنم اما من بر افکار خودم غلبه کرده بود که من می توانم این صعود را به آهستگی و راحت انجام دهم و برای من چیز سختی نیست . من در کوهپیمایی های قبلی گاهی روی برف و گل و لای و خاک خشک و سنگریزه ها لیز می خوردم ، اما این بار حتی یکبار در رفت یا برگشت هم لیز نخوردم . درحالی که اساتید و پیشکسوتان من چندین بار لیز خوردند .
سختی اصلی مسیر در یکساعت پایانی بود ، که به راس قله داشتیم می رسیدیم . انگار برای پی ریزی یک ساختمان عظیم صد ها تن سنگ با کامیون روی هم ریخته باشند یعنی سطح کوه سنگ تخت و یک دست نبود . این قله بسیار شبیه کله قند بود .
با زحمت فراوان *ساعت ۱۳:۰۵ به قله کله قندی رسیدیم* ، با خوشحالی مشغول عکس انداختن شدیم . پس از آن که کارمان تمام شد و از عکس گرفتن اشباع شدیم به فرمان راهنما و سرپرست گروه همان مسیر سخت را شروع به پایین آمدن کردیم . پس از طی چندین شیب تند در کنار دکل معروف مخابراتی ماسوله در کنار آقا اسماعیل نشستم و آبی نوشیدم و ایشان با تعریف *خاطرات شش سالگی و سادگی معصومانه کودکی شان در کنار مادر بزرگ و پدر بزرگ* جمع را از خنده روده بر کرده بودند .
دوبار دستور حرکت داده شد تا برای ناهار توقف کند . ناهار ساعت ۱۶:۰۰ خوردیم و در انتها با چای توسط علی آقا همگی پذیرایی شدیم و سپس گروه به سمت پایین به راه افتاد . ناگفته نماند که در طول رفت و برگشت از آوای زیبا و همخوانی های خلاقانه و نواختن موسیقی ترانه ها با دهان توسط آقا اسماعیل و آقا ابراهیم بسیار لذت بردیم .
در راه درختان آلوچه بسیار ترش جنگلی چشمک می زدند و یکی از دوستان را وسوسه کرد که مقداری برای منزل بچینند .
سرانجام با تاریک شدن هوا در ماسوله و نورانی شدن شهر ساعت ۲۰:۴۵ سوار مینی بوس شدیم .
در مینی بوس دوستان تقاضای بستنی کردند که همچون همیشه آقا بهزاد عزیز زحمت خریدش را کشید و شیرینی کوهپیمایی را دو چندان کرد . سپس آقا بهزاد پیشنهاد دادند که کلوچه فومنی بخرند که در طول مسیر با صحبت های دوستان منصرف شدند و خرید کلوچه به سفر بعدی موکول گردید .
در ادامه مسیر وقتی به رشت رسیدم ، آخرین نفری که سوار شده بودند ، پیاده شدند و طبق دفعات قبل من هم جزو آخرین نفرات بودم . تا اینکه به ماشینم جلو منزل حسین آقا رسیدم . و سرانجام ساعت ۲۳:۲۰ دقیقه وارد خانه شدم و این سفر ورزشی زیبا و روح نواز اینگونه به پایان رسید .

صعود به قله درفک رودبار گیلان

*با گروه کوهنوردی فرهنگیان تا قله و غار درفک*

چند روز پیش توسط آقا رحیم و آقا بهزاد از برنامه کوهپیمایی و صعود به قله و غار درفک در روز جمعه ششم تیر مطلع شدم .

جا دارد که مختصری در مورد قله و غار درفک بگویم :

*قله درفک*

در ۲۷ کیلومتری شمال شرقی شهرستان رودبار گیلان ، قله ی آتشفشانی خاموش درفک به ارتفاع حدود ۲۷۰۰ متر قرار دارد . دهانه ی آتشفشان بسیار پهن و کوتاه است و به شکل یک *غار یخی* در زیر قله است . ورود به غار با تجهیزات کامل امکان‌پذیر است.

طبق روایت‌ها، زلزله سال ۱۳۶۹ بخش‌هایی از این قله را در هم فروریخته و بعد از آن هر ساله بر شدت فرسایش قله افزوده شده است. اهالی معتقدند قله درفک اسرار سالیان سال اقوام گیل و دیلمی‌ را در خود نهفته دارد .

*غار درفک* :

سیصد متر پایین تر از قله ، غاری یخی قرار دارد که دامداران این ناحیه از آن برای تامین یخ و آب مورد نیاز خود و دام هایشان استفاده می کنند.

ارتفاع این غار از سطح دریا بیش از ۲۴۰۰ متر است که این منطقه را به ناحیه ای سرد و برف گیر در فصول سرد سال تبدیل کرده است. در گذشته و حال چوپانان از غار درفک به عنوان یخچال طبیعی استفاده می کرده اند ، زیرا در تمام روزهای سال، حتی در گرم ترین روزهای فصل تابستان برف و یخ را درون خود نگه می دارد.

طول غار حدود ۱۰۰ متر و عرضش حدود ۴۰ است .

تا سال ۱۳۶۹ در نزدیکی غار درفک، یک غار آهکی زیبای دیگر به نام نوچاه وجود داشته ، که بر اثر زلزله اکثر قسمت های آن از جمله دهانه اش از بین رفته اند. در گذشته ای نه چندان دور، مردمان این منطقه در اطراف این غار شمع روشن می کردند. چرا که عقیده داشتند این منطقه محل دفن شدن ۴ امام زاده است. چوپانان و افرادی که در این منطقه زندگی می کردند، برف و یخ موجود در این غار را درون ظرفی چوبی به اسم لاوار می ریختند تا آب شود تا از آن برای نوشیدن خود و دامشان و شستشو استفاده کنند.

در گذشته برخی افراد عقیده داشتند که آب درون این غار شفا بخش است. به همین منظور این یخ ها را از مسیر های سخت و طولانی جهت تبرک و درمان به رشت می بردند و گاهی می فروختند.

*در انتظار مینی بوس*

بامداد جمعه ساعت ۲:۳۰ سحرگاهان که خروس ها هنوز در خواب ناز بودند و سگ های ولگرد برای خود در کوچه ها و خیابان ها فرمانروایی می کردند ، به قصد کوهپیمایی و صعود و دیدن قله و غار و یخچال و دو گودال طبیعی درفک از خانه خارج شدم .

در ساعت ۲:۴۵ بامداد به محل مورد قرار ، جهت سوار شدن به مینی بوس و ملحق شدن به چند همنورد عزیز دیگر رسیدم و منتظر آمدن آنها شدم .

انتظاری سخت و ناخوشایند در مکانی پر تردد از قشر های مختلف چون پسران و دخترکان جوان شب زنده دار ، معتادان ، بی خان مان ها ، افرادی که اگر پلیس هوشیار و دقیقی داشتیم می توانست انواع و اقسام مواد مخدر و خلاف را از آنها کشف می کرد .

همانطور که با لباس معمولی ورزشی باتوم و کوله پشتی نظاره گر جاده ی پر تردد از خودروهای سبک و سنگین و گاهی مسابقه رانندگی بین دو راننده جوان با سرعت غیرمجاز بودم ، متوجه عبور آهسته یک گشت کلانتری با سه درجه دار شدم که دارند مشکوکانه ، نظر به راست به من خیره شده بودند که به آهستگی عبور کردند و رفتند ، ده دقیقه بعد یک خودرو پرشیا مشکی با شیشه دودی با سه سرنشین سیاهپوش و قوی هیکل که همگی من را نگاه می کردند به آهستگی در مقابل من متوقف شدند . شیشه جلو را پایین کشید و راننده آنها ، گفت : سلام ، اینجا ایستادتید ؟! گفتم : سلام ، بله ، منتظر دوستانم هستم ، گفت برای چی ؟! گفتم : میخام باهاشون بروم کوه !! گفت : میشه کوله تون رو نگاه کنم ، سری تکان دادم و او پیاده شد ، کوله را روی صندوق عقب گذاشتم و مأمور دستی روی وسایل زد و گفت : کدام کوه میروید ؟ گفتم : درفک !!! دستی به شانه من زد و گفت : موفق باشید ، مواظب خودتون باشید ! ، گفتم : ممنون و آنها رفتند .

خوشبختانه حدود ساعت ۳:۱۰ بامداد مینی بوس رسید و من به جمع گرم و صمیمی دوستان عزیزم پیوستم و به سوی رشت حرکت کردیم .

در آغاز به نظر می رسید که عوامل مثل تغییر فصل بهار با درختان پر گل و گلزارهای زیبا و نشنیدن آواز و نغمه ی چکاوک و بلبل و شانه به سر ، صدای کوکو در تابستان ، روحیه دوستان تاثیر گذاشته و دل و دماغ شادی و نشاط همیشگی را نداشتند و آنها را از شور و هیجان انداخته است .

در همین حال و هوا حدود یک ساعت نیز طول کشید تا همنوردان دیگر که در خیابان های مختلف رشت بودند ، به ما ملحق شدند و به سوی قله درفک حرکت کردیم .

مینی بوس مسیر رشت تا توتکابن رودبار را به راحتی طی کرد و وارد جاده کوهستانی و صعب العبور سی دشت شد . در این مسیر ما از شهر توتکابن، دهستان دشت ویل ، روستای دفراز، پلنگ‌دره و روستای رشی با غار باستانی و مشهور دربند رشی و سپس روستای نور العرش و اربناب به پایه کوه رسیدیم .

مسیری حدود سه ساعت و عبور از جاده های سنگلاخی صعب العبور موجب شکستن یک فنر مینی بوس شد در نتیجه عده ای از دوستان مجبور شدند مسافتی کوتاه از راه را برای سبک کردن وزن و عبور مینی بوس از چاله ها و جاده خراب ، پیاده طی کنند . سپس به تعدادی خانه چوبی و کاهگلی با چند خانوار و تعدادی آغل گوسفند در دامنه کوه رسیدیم .

همه پیاده شدیم و کوهپیمایی از این نقطه آغاز شد .

پس از طی ساعاتی آقا علی عزیز ،سرپرست و راهنما و مرشد گروه محل مناسبی را برای صرف صبحانه پیشنهاد دادند. گروه پس از خوردن صبحانه خود و شیرینی کوکی خوشمزه ی حاج آقا محمد به را افتاد . سختی راه تازه آغاز شد .

من این مسیر را برای بار دوم بود که طی می کردم یکبار در زمستان بعد از بارش برف و باران و این بار در تابستان و گرما و زمین خشک ، با مقایسه این دوبار به نظرم رسید کوهپیمایی در زمستان چندین برابر سنگین تر از تابستان است چون هم وزن کوله پشتی و وسایل درونش بیشتر است و هم وزن تعداد البسه زمستانی پوشیده شده ، همچنین باید وزن کفش با یخ شکن و برف و گل و لای چسبیده شده به آن را جابجا کرد . تفاوت فشار راه رفتن میان گل و لای و برف لغزنده با زمین خشک به پاها از زمین تا آسمان است .

خوشبختانه این بار نیز با راهنمایی استادانه و دلسوزانه علی آقا صعودی بسیار لذت بخش و راحتتر از دفعه قبل را نیز تجربه کردم ، که حتی دوست عزیز و مهربانم آقا اسماعیل با دیدگان تیزبینشان نیز به درستی متوجه حال و احوال من و این موضوع شده و در بازگشت در مینی بوس عنوان کردند .

در انتهای مسیر شیب قله بسیار تیز و تند بود که کمی همنوردان را شاکی کرده بود که باز مسیریابی علی آقا از شدت آن سختی کاست تا به قله رسیدیم .

*بر فراز قله درفک*

به دلیل تعطیلی روز جمعه گروه های کوهنوردی زیاد و دوچرخه سواران کوهستان نیز به قله رسیده بودند و قله را شلوغ کرده بودند .

رسیدن به قله کوه حسن ختام یک برنامه کوهپیمایی ، هدف کوهنوردان و لذت بردن از اوج است در بلندترین نقطه از زمین .

بار ها با صبر و شکیبایی به این نقطه رسیده ایم و از همنورادان پیشکسوتان درس محبت ، گذشت و شکیبایی را آموخته ام . آموخته ام که هر چه پیشکسوت تر باشی باید صبورتر و با گذشت تر باشی . صبر و گذشت دو ویژگی مهم و ضروری در کوهنوردی است . صبر برای تحمل سختی ها ، موانع و شرایط بد جوی لازم است و گذشت برای چشم پوشی از اشتباه های همنوردان با توجه به شرایط روحی و خستگی جسمانی آنها ضروری است .

کوهنورد با بردباری بر سرمای سخت زمستان و گرمای سوزان و طاقت فرسای تابستان مبارزه می کند ، کوهنورد با شکیبایی بر سنگ و صخره و یخ و برف فائق می شود ، کوهنورد به خاطر همنوردش از خود می گذرد ، کوهنورد با چالش کشیدن روحش در تلاش است تا بر جسم و اخلاق ناپسند غلبه کند تا به قله انسانیت برسد ، آستانه صبر و تحمل کوهنورد متزلزل و ناپایدار نیست تا اینقدر پایین بیاید تا با گفتار و کردار یک فرد بی نزاکت به هم بریزد هم کلام شده ، مشاجره کند و منش و مرام خود را فراموش کند . در در چند سال گذشته در کوهپیمایی همیشه من و دوستان همنوردم از نبودن تابلو نام قله و میزان ارتفاع ناراضی بودیم و حتی برخی دوستان پیشنهاد می دادند که هر بار روی کاغذ A4 نام و ارتفاع قله را بنویسیم و در کنار نام قله با افتخار به عنوان یادگار عکسی بگیریم . این بر فراز قله درفک متوجه شدیم دوستان کوهنورد از شهری دیگری تابلویی فلزی زیبایی را به سختی به قله حمل کرده و در آنجا نصب کرده بودند که جای تقدیر و سپاسگزاری داشت .

البته این حرکت زیبای دوستان ستودنی و قابل تقدیر بود که من نهایت بردباری و گذشت را در همین سفر در رفت و برگشت در مینی بوس دیدم ، در حالیکه به دلیل استقبال دوستان از این برنامه و نبودن صندلی شاگرد در مینی بوس دو نفر بدون جا بودند ، یک نفر روی چهارپایه و دیگری نیز کف مینی بوس روی پارچه ای از مبدا تا مقصد نشسته و یا دراز کشیدند .

پس از دل سیری در آغوش گرفتن تابلو فلزی قله ، دوستان عکس های یادگاریشان با تابلو را گرفتن و سپس به پیشنهاد علی آقا به سمت غار درفک سرازیر شدیم .

بازگشت مان حال و هوای دیگری داشت ، احساس کردم که دوستانم از طبیعت و کوهپیمایی انرژی وافری رفته اند ، تازه ذوق آقا اسماعیل و آقای ابراهیم آهسته آهسته شکوفا شد و چون بلبلان نغمه خوانی را آغاز کردند ، تا اینکه به غار درفک رسیدیم .

*دیدار از غار زیبای درفک*

بار قبل به سبب بارش برف و شیب تند دهانه غار جسارت نزدیک شدن به غار را نداشتم ولی این بار تا محلی که علی آقا خط قرمز تعیین کرده بودند به غار نزدیک شده و به وضوح یخ و برف و نسیم سرد داخل غار را حس کردم . دوستان مشتاق علیرغم اصرار علی آقا و تذکرات مکرر با مهر و محبت و ادب و خواهش و تمنا جهت ایمنی و سلامتی ایشان بی توجه به نقاط یخی و لغزنده غار نزدیک می شدند . در این حین ناگهان خانمی مسن تر از ما که در بالای کوه با خانواده گله داری می کردند با گالش کف تخت و یک داس و زنبیل از دهانه لغزنده و مرتفع غار پایین رفت و و در غار غیب شد به نظر می رسید می خواهد برای خانواده یخ بالا بیاورد .

دیدن این خانم مرا یاد ضرب‌المثل «کار نیکو کردن از پر کردن است» و داستان بهرام گور و دیدن کنیزک سرهنگ ، که گاوی بر دوش از شصت پله بالا می رود ، انداخت . وقتی بهرام علت قدرت کنیزک را پرسید ؟! سرهنگ گفت : کنیزک از قدیم هر روز وقتی این گاو ، گوساله‌ بود ، گوساله را بر دوش می گذاشت و از شصت پله بالا می برد ، این کار تا تا زمانی که امروز به گاوی بدل شده است انجام داده است .

پس از یک دل سیر نگاه کردن به غار تاریخی و زیبای درفک مسیر بازگشت از راهی دیگر به سمت مینی بوس را ادامه دادیم . ساعتی راه رفتیم و تعدادی از دوستان عقب افتاده بودند در محلی نشستیم تا آنها نیز به ما ملحق شوند و کمی استراحت کنند . ساعت ۱۴:۳۰ شده بود و زمان انتظار بقدری زیاد بود که من فرصت کردم ساندویچ آماده خودم را بخورم و آبی بنوشم و منتظر حرکت شوم .

باز به راه افتادیم تا ساعت ۱۵:۳۰ در چند کیلومتری مینی بوس برای ناهار توقف کردیم ، مطابق معمول ، زحمات علی آقا برای درست کردن چای دمی مشهور دبش ، لب سوز ، لب دوز ، فرد اعلا آغاز شد .

در حین زحمات علی آقا چشم من به خودروهای آفرود و پاترول سواران و موتورسیکلت های کراس در طبیعت افتاد برایم صحنه ای غم انگیز بود که نشان از بی حرمتی و نفوذ افرادی است که به طبیعت به صورتی خودخواهانه می نگرند و باعث آسیب و زشتی سیما طبیعت و مناظر چشم نواز آن و ترساندن و آزار و حتی مرگ حیوانات وحشی ، ترساندن و مرگ دام و طیور بومیان و انزجار و ایجاد تصور بدی از طبیعت دوستان و طبیعت گردان و کوهنوردان در ذهن مردم محلی می شود . اکنون تنها جایی که براحتی و بدور از سرو صدا و گرد و غبار و دود خودرو های شهری و بدون ترس و لرز از برخورد خودرو و موتورسیکلت راه می رفتیم نیز به سیطره این بی فرهنگان در آمده است . وقتی ناهار را خوردیم دو پاترول آفرود و شش موتور روبروی ما نشسته بودند هنگام رفتن راننده یک آژیر پلیس زد و با بلندگو خداحافظی کرد ، من محل ایستادنشان را نگاه کردم تلی از زباله ، پوست انواع میوه جات وجود داشت . همه این آسیب ها باضافه شنیدن آهنگ با بلندگوهای گوشخراش نتیجه شادی و خوشی این چند نفر بود .

اگرچه دوستان همنورد مهربان من با رفتار بزرگ منشانه و ورزشی و لطف و مهر و محبت با این طبیعت آزاران برخورد داشتند ولی از دیدگاه من طبیعت متعلق به نسل ما نیست بلکه امانتی است که باید تا می توانیم به آن آسیب نزنیم و سالم آنرا به نوادگان و آیندگانمان تحویل دهیم و باید با برخوردی محبت آمیز و ارشادی جلو بی بند و باری طبیعت آزاران را گرفته شود .

پس از اینکه دوستان ناهارشان را گرم نموده و میل کردند و چای خوشمزه دستپخت علی آقا نوشیده شد ، آتش برافروخته خاموش و وسایلمان را جمع کردیم و بسوی مینی بوس به راه افتادیم .

پس از نیم ساعت عبور از میان درختان تنومند و سبز جنگلی به مینی بوس رسیده و به روش قبل یعنی پیاده آمدن عده ای از نقاط پر دست انداز مسیر مجددا به سمت توتکابن حرکت کردیم . در مینی بوس آقا اسماعیل به آقا بهزاد که زحمات پشتیبانی و لجستیک گروه را انجام میدهند پیشنهاد خرید بستنی را دادند و آقا سجاد نیز نظراتی در مورد نوع بستنی داشتند که قابل اجرا نبود ، در نهایت شهر توتکابن کنار مغازه ای ایستادیم و بستنی خریداری و بین دوستان پخش گردید .

تأثیر هوای فرحبخش کوهستان و ورزش و کوهپیمایی در روحیه و شادابی دوستان به حدی مشهود بود که در طول مسیر بزگشت آقا اسماعیل و آقای ابراهیم برای شادی دوستان سنگ تمام گذاشتند . آقای اسماعیل یک جوک و یا طنزی را با زیبایی تعریف می کرد و آقای ابراهیم ترانه ای گیلکی را به زیبایی بعد از آن می خواند .

این طنز هم زیبا و هم قابل تامل بود ، فرمودند : دشمن در اخبارش گفته است ، می خواهد پنج نقطه *ایران* را بزنم ، آخه پنج نقطه رو از کجا آوردی !!! ایران فقط سه نقطه داره !

سپس نوبت به خاطرگویی آقا حسین از کودکیشان رسید : ایشان آدابی زیبایی را با هیجان و احساسات از مراسم پنجاه سال پیش به زبان گیلکی تعریف کردند که برای من جذابیت و تازگی داشت . از نحوه خواستگاری ، مراسم حنابندان و عروسی گفتند . من که به علت عدم تسلط به زبان گیلکی گفته های ایشان را جسته گریخته می فهمیدم و می شنیدم لذت می بردم .

یکی از آنها که نظر من را جلب کرد این بود که روز بعد از مراسم عقد و عروسی ، عروس به کنار لانه مرغ و خروس ها می رود و در لانه یا قفس را باز می کند اگر خروس بیرون بیاید *اول زا پسره* و اگر مرغ از لانه یا قفس خارج شود *اول زا دختره* همه از خاطرات ایشان و سایرین لذت می بردند ، می گفتند و می خندیدند .

و اینچنین برنامه کوهپیمایی و سفری شیرین را در کنار بزرگان و پیشکسوتان و استاتید فرهنگی را به پایان رساندم .

ساعت ۲۲:۰۰ شب به رشت رسیدیم . خوش شانس این برنامه کوهپیمایی ، آخرین نفر سوار شده به مینی بوس هنگام صبح زود بود . او اولین نفر پیاده شد و دوستان به ترتیب از آخر به اول مینی بوس را ترک کردند .

حدود ساعت ۲۳:۰۰ نیز افتخار آخرین نفر برای « *پیاده شدن* » به من رسید .

شمال خاطره ساز

یک مادر همیشه دغدغه‌ش خانواده و بچه هاست ، خیلی دوست داشتم فارغ از این دغدغه ها یکی دو روز از دود و دم تهران جدا بشم و هوایی تازه کنم ولی این دغدغه ها نمی‌گذاشت . گوشم پر بود از شلوغی و سر صدای ساختمان سازی اطراف آپارتمان ، صدای پتک جوشکار به تیرآهن اسکلت فلزی ، صدای موتور و ماشین همه آزاردهنده است.

دیگه تصمیمم رو گرفتم ، زنگ زدم آبجی بهجت که شهرستان بود . بهش گفتم میای بریم شمال اونم که عاشق سفره و بعد سی سال کارمندی در دوران بازنشستگی منتظر یه فرصت بود ، گفت : آره که میام چی از این پیشنهاد بهتر !

یاد دوستم ماهرخ افتادم که اونم خداییش پای سفر و همسفر خوبیه ، بهش زنگ زدم گفتم میای بریم شمال گفت : یه چند تا کار دارم تو دو سه روز آینده تمام میشه بعدش باشه میام . نمی‌دونم چرا ؟ ولی حسی منو به سمت ماهرخ می کشونه که فرا از دوستی دو رفیقه ، شاید بهتر بگم مثل دوست داشتن خواهر کوچکم هست

خلاصه قرار سفر با ماهرخ و بهجت برای چهارشنبه ساعت ۵ صبح گذاشته شد .

بهجت با اتوبوس با کوله پشتی سوغاتیاش خودشو به خونه ی ما دوشنبه رسوند و آماده بود ماهرخ هم ساعت ۹ شب سه شنبه با ساک و بالش مخصوص و وسایل مورد نیاز سفرش آماده به خونه ما آمد .

نگفتم راستی تو این سفر مانی همسرم هم با ماشینش ما رو همراهی می کرد . همون شب مانی تقریبا همه وسایل رو که از یک نیمچه وانت کمتر بود تو سواری چید ، مختصری هم ماند که باید صبح زود آماده می شد .

ساعت ۴/۵ صبح قبل از زنگ زدن ساعت موبایل بیدار بودم پا شدم آب جوش رو تو فلاسک ریختم پنیر و خوردنی های یخچال رو تو سبد چیدم با سر وصدا همه رو بیدار کردم تا راهشون انداختم ، ساعت ۶ صبح شده بود .

می خواستیم زود بریم که شهر و جاده خلوت باشه و هنوز راننده های بی احتیاط عجول و خطرساز در خواب ناز باشند و از چنگ و دید پلیس هایی که بی دلیل فقط بلدند جریمه کنند به راحتی به مقصد برسیم .

بالاخره حرکت کردیم کمی پنجره ماشین رو پایین کشیدم تا از هوای صبح خنک و روح نواز صبح لذت ببرم ، باد به نرمی صورتم رو نوازش می کرد با نوای موسیقی چشمانم رو بستم و به هیچ چیز فکر نکردم تو حال خودم بودم . مانی پاش روی گاز ، ضبط با آهنگی دلخوش ساز ، ماهرخ و بهجت در خواب ناز و من هم با چشمانی باز همراه جاده و مواظب حال و بیداری راننده ...

تا ساعت ۸ صبح سرنشینان عقب خواب سیری کردند و سرنشینان جلو بی صدا ، تا اینکه به منجیل رسیدم ، مانی گفت موافقی صبحانه را در پارک کنار *دریاچه مصنوعی سد منجیل* بخوریم و فرمان را به سمت شهر و پارک کنار دریاچه چرخاند .

نان و پنیر چای را خوردیم چند عکس گرفتیم و دسته جمعی تصمیم گرفتیم کنار دریاچه بریم .

از جاده خاکی و پر چاله چوله انتهای پارک عبور کردیم و آژ زیر پل بلند قطار که ارتفاعش حدود ده متری بود از میان درختان زیتون و علف زار به سمت دریاچه رفتیم کمی کنار ساحلش نشستیم و به یاد بچگی چند تا سنگ پرتاب کردیم و کلی خندیدیم .

مانی برای خودش در دور دست ها قدم میزد و ما دخترای کوچولو مشغول خاطره بازی از گذشته ها

نسیم خنک و زیبایی دریاچه و لذت کنار هم بودن هوش و حواسمون رو ربوده بود متوجه شدیم یک ساعتی گذشته و تصمیم گرفتیم به سمت ماشین بریم و راه بیفتیم .

تو ماشین توقف بعدی *دریاچه عروس* نزدیک روستای حلیمه جان بعد شهر رودبار بود . پس گذشتن از خیابان اصلی رودبار که معدن زیتون و مشتقاتش هست وارد بزرگراه رودبار رشت شدیم اندکی بعد تابلو دریاچه عروس و جاده آن نمودار شد . وارد بهشت کوچکی از گیلان شدیم که از ابتدای مسیر زیبا بود . دو طرف جاده زمین های شخم خورده شالیزار و پرچین های چوبی باغ ها قرار داشت حدود سی دقیقه در چشمانم فقط سبزی و طراوت گیاهان رو می دید از جاده پر پیچ و خم به دریاچه رسیدیم .‌ کنار دریاچه توقف کردیم .

دل من و بقیه از دیدن این همه زیبایی خدا ، غش رفته بود پیاده شدیم تا دور دریاچه و درختان جنگلی کنارش گشتی بزنیم سایه ساختمان های روستا و کوه همجوار و درختان اطراف دریاچه منظره ای مسحور کننده و رویایی را در تابلویی به وسعت سطح دریاچه بوجود آورده بود روی دریاچه مرغابی ها شنا می کردند گله ای از گاو گاومیش که توسط خانمی خوش لباس چوپانی میشد به سمت بالای تپه مجاور رانده میشد ، چند سگ ولگرد نیز در میان باقیمانده غذاهای ریخته شده در اطراف دریاچه توسط گردشگران بی‌خیال ، که طبیعت را می آزارند ، مشغول پرسه زدن و خوردن بودند .

سعی کردیم در نقاطی پاک و تمیز چند عکس بگیریم . سپس کمی روی تنه درختی افتاده در کنار دریاچه نشستیم و به تماشای لاک پشت های شناور و ماهی های قرمز بزرگ در آب کدر و آلوده دریاچه پرداختیم . سپس برخاستیم و دور دریاچه را کامل چرخیدیم تا دوباره به ماشین رسیدم ، سوار شدیم و راهی رشت و سپس خمام شدیم به محض ورود به خانه رز های رونده صورتی روی حفاظ دور خانه دلبری می کرد . تا ظهر استراحتی کردیم و بعد از ظهر بخاطر ضیق وقت به محل مورد علاقه مشترکمان یعنی *مجموعه تجاری منطقه آزاد تجاری کاسپین* رفتیم ، این مجموعه شامل ده ها پاساژ بزرگ چند طبقه مجهز زیبا عمودی و افقی با شاید بیش از هزار مغازه در هر صنفی و پیشه ای را شامل می شود . در این محوطه محصور انواع رستوران ها و فست فود ، پارک دلفین ها ، پارک درختان حرا ، پارک مشاهیر گیلان ، اسکله ، پارک ساحل وسیع چند کیلومتری با درختان بلند میز و صندلی و نیمکت و ... وجود دارد . ما خانم ها همگی می خواستیم خرید نکنیم ولی مگر میشد اگرچه قیمت ها تقریبا با تهران برابری می کرد ولی وسوسه نفسانی باعث شد شیطان گول مون بزنه و گوی رقابت رو از هم برباییم . وارد هر مغازه می شدیم ناخنکی به پوشاک و ظروف و خوردنی ها زدیم و در حد کمی خودمان را از لذت خرید بهره مند کردیم و در آخر به کنار ساحل رفتیم و پس از کمی استراحت به خانه بازگشتیم ، *پنجشنبه* هم به همین منوال در پاساژگردی با خریدی اندک سپری شد ، روز *جمعه* مانی با دوستاش قرار کوه گذاشت و گفت کلید ماشین خدمت شما ، امروز من مرخصی میرم و ساعت ۵ صبح خانه را برای کوهپیمایی به مقصد *گیلوندرود* ترک کرد .

ما که از خواب بیدار شدیم ، گفتیم خونه موندن فایده ندارد ، کسی هم مسئولیت رانندگی با ماشین رو بعهده نمی گرفت . گفتم بچه ها نظرتون چیه که با اسنپ تاکسی بریم *میدان قدیمی شهرداری و فضای سنتی و بازار رشت* رو ببینیم . پروژه به تصویب رسید و رفتیم رشت تا ظهر چرخیدیم . یار با وفا و دست و دلباز همیشگی ما ماهرخ گفت : کسی دست تو جیب نکنه ، همه مهمون من میریم رستوران ... خلاصه ناهار خوشمزه ای خوردیم و بعدش باز چرخی زدیم و بعد از ظهر با اسنپ تاکسی برگشتیم خونه ، غروب داشتیم استراحت می کردیم که مانی هم از کوه برگشت .

هر شب روال این بود که بعد از جنگ بر سر ظرف شستن و پیروزی یک نفر ، بساط *منش بازی* رو پهن می کردیم تا پاسی از شب ، کرکر خنده و شادی شبانه جور بود و بعدش دخترا هر کدوم می‌رفت تو اتاقش می خوابید .

روز *شنبه* آماده بیرون رفتن شدیم ،نزدیکی اونجا یک روستا با جاده سرسبز هست که ابتدای روستا رو *فشتکه سفلی* میگن که از بزرگراه رشت انزلی آغاز و انتهای روستا *فشتکه علیا* هست که به بلوار منطقه آزاد تجاری انزلی ختم میشه ، روی تابلویی نوشته بود *مرکز حصیر ایران* ، پر از مغازه حصیر فروشی یکی دو تاش رفتیم و بچه ها از فروشگاه دومی چند تا چیز خریدند.

تو این روستا خانمی هست که *گاوداری* داره و ما سال ها باهاش دوستیم و ازش شیر و ماست و پنیر محلی می‌خریم و خونه باغ بزرگ و پر درخت و سبز و در اندر دشتش هم برامون جذابیت داره ، کوچشون هم نهر بزرگی از آب داره دو طرفش درختان نارنج قرار داره که اون هم زیبایی خاصی داره و از کوچه های دیگه متمایزش کرده

سفارشات لبنیات مون رو آماده کرد و دوباره به سمت خرید در پاساژ های منطقه آزاد تجاری انزلی راه افتادیم ، بازم کمی خرید و کمی استراحت روی نیمکت در ساحل دریا تا غروب خورشید و تاریکی هوا و بازگشت به خانه

روز *یکشنبه* از قبل برای دیدن یکشنبه بازار در نظر گرفته شده بود. در خمام دو *یکشنبه بازار* هست یک کوچولو اول شهر و یک بزرگ آخر شهر ، اونجا هم در میان فضای سنتی و محلی در بین قیل و قال فروشنده ها خریدی جانانه از زیتون و پنیر محلی کردیم ، در آخر بازار هم تخم مرغ ، اردک ، غاز ، بوقلمون ، شترمرغ محلی ، مرغ و خروس و مرغابی های پا بسته و آویزان در دست صاحبانشان به فروش می رسید و قصابان با پیش بند خونی و چاقویی که خون ازش می چکید قرار داشتند که به دلیل اینکه ماهرخ دل و دماغ دیدن این صحنه های قساوت آمیز و حیوان آزاری را نداشت سریع ترک کردیم و باز به خانه برگشتیم .

روز *دوشنبه* گفتیم بریم کنار دریا و انزلی و همین کار رو کردیم . نرسیده به انزلی از جاده ای فرعی از کنار گله از سگ عبور کردیم و پس از چند صد متر به کنار دریا رسیدیم پیاده شدیم باد شدیدی می آمد و سرما به سر و صورت مون رسوخ کرده بود کنار ساحل چند عکس گرفتیم ولی سرما مجبورمان کرده به ماشین برگردیم .

به سمت انزلی رفتیم روی *پل معروف انزلی* ، اسکله کشتی های تجاری و ناوگان نیروی دریایی ردیف کنار هم ایستاده بودند . چند قایق موتوری روی آب با سرعت می چرخیدند و یک کشتی لجن کش مشغول مکیدن زباله های شناور و نیلوفر ها آبی مزاحم روی آب بود . ساعت ۱۲ شده بود و تقریبا گرسنگی بر ما داشت غالب میشد ، ماهرخ گفت بچه ها من یه چیز میگم کسی رو حرفم حرفی نزنه همه مهمون من بریم ناهار بخوریم .

من گفتم : مانی یک دوست قدیمی داره که از قهرمانان دوچرخه سواری و یک رستوران و مهمانپذیر داره در جاده *صومعه سرا ، ضیابر به نام غزال* که خیلی بزرگ و بهداشتی و شیک و تمیزه و جاده مسیر هم بسیار زیبا و سرسبزه اگر همه موافقید اونجا بریم . همه موافقت کردند و به راه افتادیم . آخر های شهر تابلو *بازار خاورمیانه* رو دیدیم که بر خلاف بزرگی اسمش بسیار محقرانه و فاقد ساختمان زیبا یا فروشگاه های آنچنانی هست دو سه مغازه باز بود دوری زدیم ، همه چیز گرانتر از منطقه آزاد تجاری انزلی و تهران بود . مایوس از نخریدن سوار ماشین شدیم و با نرم افزار نشان به سمت *رستوران غزال* به راه افتادیم ،

در مسیر ۴۵ دقیقه من در حال *زیبایی دیدن* در طول مسیر بودم و بهجت و ماهرخ در حال *خواب دیدن* ، تا پنج دقیقه به رسیدن !

ماشین رو تو حیاط رستوران پارک کردیم داخل رستوران شدیم و *آقا امیر و برادرشان* به پیشواز ما آمدند و خوش آمد گفتند و دور یک میز نشستیم .

آقا امیر منو غذا رو آورد ، سفارش دادیم و مخلفات زیادی از زیتون پرورده و گردو و باقالی و سیر و ظرفی باقالاقاتق هم به سلیقه خودش آورد .

غذا بسیار خوشمزه و لذیذ بود تا اونجا که جا داشتیم خوردیم .

بعد آقا امیر چای لب سوز ، لب دوز و محلی سفارش سر آشپز رو آورد و در دو نوبت پذیرایی کرد . آقا امیر دو پسر با مزه دوازده سیزده ساله به نام *رحمان و رحیم* داره که اونا هم به کمک پدرشون دور ما پروانه وار می چرخیدن و با زبان شیرنشون پذیرایی می کردند.

یک مزرعه کوچک مرغ گوشه حیاط و چند تاب نظرمون رو از پشت دیواره های شیشه ای دور رستوران نظرمون رو جلب کرد .

بلند شدیم و یک نیم ساعتی هم تاب بازی کرده و به تماشای مرغ و خروس ها گذراندیم .

بعد از آقا امیر خداحافظی کردیم و بسوی خانه برگشتیم . در مسیر مناظر زیبایی دیدیم در *جاده ی خلوت* که ساعتی یک ماشین هم عبور نمی کرد ، ایستادم . دو طرف جاده کوچه باغ بود . ابتدای یک کوچه خانه ای نیمه ساز که *در ورودی و دیوارش از نی* ساخته شده بود و کوچه مقابل باغ و شالیزاری با در چوبی بود . جاده اصلی *شاخه درختان دو طرفش در هم رفته* بود و شانه جاده و باغ های دو طرف جاده پر از *درخت* و مملو از *گل زرد زیبای گیاه کلزا* بود آنقدر زیبا که تصمیم گرفتیم به میان دریای گل های زرد کلزا برویم و تا می توانستیم در میان این زیبایی های آفریدگار عکس گرفتیم . بعد از اشباع شدن از این نعمات سوار ماشین شدیم و ادامه مسیر دادیم و در بین راه در *چوکام* پس از خرید مختصری به خانه بازگشتیم .

سرانجام روز *سه شنبه* ، روز بازگشت فرا رسید ، ساعت ۵ صبح وسایل و خرید ها را در ماشین چیدیم و ساعت ۶ حرکت کردیم تا این سفر زیبا را به پایان برسانیم یک ساعت بعد در *رودبار* رسیدم در میان وزش باد و کمی سرما صبحانه را خوردیم و چای نوشیدیم و باز سوار ماشین شدیم ساعت ۱۰ صبح به *کرج* رسیدیم *ترافیک* آزاردهنده از کرج تا تهران دو ساعت ( معادل مسافت تهران قزوین ) از وقت ما را تا رسیدن به خانه ، تلف کرد .

سرانجام به شهر آلودگی ، دود ، صدا ، شلوغی و پر ترافیک تهران رسیدیم و *روز از نو و روزی از نو*

سفرنامه کوهپیمایی به ییلاق بالادست گیلوندرود

* *سفر به بالا دست های گیلوندرود*
به اعماق طبیعت نگاه کنید
و بعد همه چیز را بهتر خواهید فهمید .
*آلبرت انیشتین*
روز جمعه ۲۲ فروردین ۱۴۰۴ ، ساعت ۵ صبح است ، هوا نسبتا سرد و تاریک است و خیابان ساکت و خلوت ، هر از گاهی خودرویی زوزه کشان سکوت را می شکند و احساس ناخوشایند تنهایی در کنار سگان ولگرد که اطرافت در خیابان پارس کرده و پرسه می زنند را ، برطرف می کند .
و من همچنان منتظر مینی بوس سر خیابان ایستاده ام ، چند نفر از دوستان دیگر هم آمدند ، سرانجام مینی بوس با ده دقیقه تاخیر رسید ، بسوی رشت رفتیم تا یک نفر دیگر را از رشت سوار کرده و به سمت مقصدمان گیلوندرود حرکت کنیم ، یکی از دوستان همنورد نیز با خانم و دخترخانم و سگشان لوسی با خودرو شخصی مینی بوس را دنبال می کردند . پس از نزدیک به دو ساعت ، به گیلوندرود رسیدیم . مسافران گیلوندرود از مینی بوس و خودرو همراهمان پیاده و آماده کوهپیمایی شدند . با درخواست مکرر سر گروه ، جلو دار ، میان دار ، عقب دار همه دوستان در یک صف قرار گرفتند اما ظاهراً گوش شنوایی نبود و هر چند مدت این درخواست تا مقصد تکرار شد .
بالاخره گروه پیشگامان خمام کوهپیمایی را در جاده خاکی از خروجی جاده فومن به ماسوله به سوی روستای گیلوندرود با آبشار و ییلاق بالادست آن آغاز کرد .
خوب است بدانید که گیلوندرود ، کوچک‌ترین روستای گیلان با شش خانوار و چند خانه و کلبه های چوبی در هشت کیلومتری ماسوله با طبیعت بکر دارای مسیر خاکی و صعب العبور است . مسیر زیبایی که مناسب پیاده‌روی و کوهپیمایی و کوهگشت است اما توسط خودرو کسانی که توانایی راه رفتن را نداشته و یا لذت پیاده روی و کوهپیمایی را فدای راحت طلبی ماشین سواری می کنند . دائم در حال خراشیده شدن است . خودرو ها و سرنشینانش نه تنها سکوت کوهستان و آرامش حیوانات وحشی و زیبایی طبیعت را تحت تاثیر قرار می دهند بلکه برای خود و خانواده شان و کوهنوردان نیز خطر آفرین می شوند . در کنار جاده دره عمیقی با شیب تند بود که رودخانه ای زیبا آنرا به شکل مارپیچ طولانی و خطرناک و گاهی خروشان تا روستا و بعد از آن همراهی می کرد . گفته می شود ، که در رودخانه ماهی قزل‌آلا نیز وجود دارد ، که ماهیگیران با مجوز و بی مجوز را به سوی خود جلب می‌کند . روستا با ساکنین اندک و مسیرش موقعیتی مناسب برای گردشگری ، کوهپیمایی سبک ، با سکوتی آرامش‌بخش است .

*آبشار باسکمون*
با ۴۵ دقیقه پیاده روی به آبشاری با آبی خنک با جریان آب بهاری ، میزان آبدهی نسبتا خوب که تخمینی ارتفاعش بیش از بیست سی متر به نظر می رسید ، نظرم را جلب کرد .‌ همانطور که روز قبل پیرامون این آبشار خوانده بودم ، دیواره‌های این آبشار تیره به رنگ قهوه‌ای مایل به قرمز بود . آنجا خواندم : افراد محلی‌ معتقدند یکی از اولیاء سوار بر اسبش در این دره به شهادت رسیده ، به این دلیل آن را دره‌ی خونین نامیده اند و این منطقه نزد اهالی، جایگاه مقدسی دارد . اگرچه دلمان از دیدن زیبایی آبشار سیر نمی شد اما ضیق وقت مجبورمان کرد که ادامه مسیر دهیم ، پس از گرفتن چند عکس زیبای انفرادی و گروهی به سمت روستا حرکت کردیم .
پس از نیمساعت پیاده روی در ادامه مسیر به قهوه خانه و کلبه چوبی بسیار زیبا و دنج که در کنارش یک ساختمان با بلوک سیمانی و چند آلاچیق بود رسیدیم . در ارتفاعات بالاتر آن نیز چند بنای ساخته شده از چوب بود که برخی از آنها آغل گوسفندان و برخی برای نگهداری علوفه ، کاه و یونجه چارپایان مورد استفاده قرار می گرفت . روی سقف قهوه خانه یک پنل خورشیدی دیده می شد که برق و روشنایی کلبه ها و قهوه خانه را تامین می کرد .
کنار قهوه خانه یک پل فلزی و و لوله های که از چشمه های کوه منشعب می شد ، دیده می شد . می گفتند : کوه‌های اطراف پر از چشمه‌های طبیعی گواراست ، در مسیر حتی از لابلای سنگ ها در کنار جاده جریان های آب باریک ، در حال ریزش بود . کنار قهوه خانه پر از گیاه دارویی گزنه که دارای خار های ریز زیادی است ، زیبایی و سرسبزی و طراوت خاصی به محیط داده بود این گیاه خواص درمانی زیادی برای بهبود دیابت، پروستات، ریزش مو دارد از گیاهان دارویی دیگر که یکی از همنوردان آنرا شناختند ، گیاه کوهی بادرنجبویه بود که بر بیماری های مربوط ریه ، پوست ، خواب ، کبد ، معده، قاعدگی ، میگرن ، لاغری تاثیرگذار است.
به فاصله پنجاه متری پس از عبور از پل فلزی باریک روی رودخانه ، بر روی تپه کوتاه مقابل یک اتاقک با بلوک سیمانی با سقف شیروانی به عنوان دبستان یک کلاسه ی یک نفره روستا وجود داشت که دو سال پیش تنها یک دانش آموز داشته است . پس از فارغ التحصل شدن دانش آموز از مقطع ابتدایی دبستان نیز تعطیل شده است . اکنون اتاقک به ویرانه ای با در و پنجره ی باز تبدیل به محل تخم گذاری و اقامت مرغان ، پرندگان ، خزندگان ، چرندگان ، حشرات و حیوانات اهلی و وحشی ، در هنگام بارندگی ، گرما ، سرما ، آفتاب ، کوران باد ، برف و کولاک و باران و بوران شده بود .
یک مزرعه پرورش ماهیان سردآبی نیز در این ناحیه وجود داشت که کوه‌پیمایان و گردشگرانی که تمایل به خوردن کباب ماهی داشتند می‌توانستند از ماهی های تازه آن استفاده کنند . البته قهوه خانه نیز جوجه کباب و برخی غذا ها را به مشتریانش عرضه می کرد.
برخی از دوستان صبحانه و چای را در قهوه خانه ، برخی در آلاچیق ها و تعدادی از دوستان روی میز چوبی بیرون قهوه خانه صرف کردند و من نیز زیراندازم را زیر درختی مشرف به رودخانه انداخته و صبحانه خود را خوردم . همانطور که گفتم تعدادی خودرو سواری از طریق جاده خاکی خود را به قهوه خانه رسانده بودند . صدای بلند ضبط شان شور هیجانی در وجود برخی از همنوردان برانگیخت . با شارژ شدن دو نفر از جوانان گروه ، به علت صدای بلند و بیس دار و اکو بودن و ریتم تند موزیک منجر به جنبش انرژی رقصشی و رقص پا ، شبیه رقص کردی و چرخاندن کمر و و دست ها در هوا شد .
سرم را چرخاندم تابلویی دیدم ، که رویش نوشته بود : *کرایه پارک و آلاچیق حتما پرداخت شود .* این تابلو نشانگر حضور مداوم و زیاد اینگونه خودرو ها با هدف غیر از کوهپیمایی و ورزش بود . معلوم است که آلودگی های صوتی و آلودگی زیستی برای گیاهان و حیوانات با ریختن زباله های تجدیدناپذیر در مسیر و انباشت آن در اطراف قهوه خانه و تخریب مسیر چه بلایی بر سر طبیعت و محیط زیست می آورد که شما بهتر می دانید .
در همین حین تاکسی باری آمد که الاغی را در قسمت بارش قرار داده بودند . ناگهان یاد ضرب المثل : *گهی زین به پشت و گهی پشت به زین* افتادم ، اینقدر قیمت و جایگاه ارزشی حیوانات بالا رفته که الاغ نازنین را با عزت ، احتیاط و احترام به محل آورده و پیاده کردند ، تا در حمل بار در نقاطی که ماشین توان ورود به آنجا را ندارد ، مورد استفاده قرار گیرد .
از شیب تند کوه مقابل قهوه خانه گله ای گوسفند پس از چرا کردن به همراه چوبانشان از کوه به پایین سرازیر بود . دو مرغ حنایی با رنگ های زیبا در بین سبزه ها و گیاهان وحشی در حال دانه برچیدن و سر و صدا و حرکت بودند که متاسفانه به زباله نیز نوکی می زدند .
زمان پیمایش ، اجازه نشستن بیشتر را نمی داد و باید به سمت ییلاق بالا دست حرکت می کردیم .
صدای *حرکت می کنیم* سرگروه همه را متوجه کرد که باید کوله ها را بر دوش بیندازند و از پل آهنی روی رودخانه که فقط برای حیوانات و روستاییان و موتورسیلکت شان قابل عبور بود به کوهپیمایی ادامه دهیم .
در ادامه مسیر تا چندین کیلومتر ، از روی تنه درختان و پل های چوبی در دل جنگل ، از روی سنگ ها و درختانی که تن شان با لباسی از خزه پوشیده شده بود به پیش رفتیم و از کنار دیواره های سنگی که از دلشان آب می جوشید ، گذشتیم .
در مسیر میان درختان جنگلی تعدادی درخت گردو دیدم از راهنمای گروه آقا سینا پرسیدم : چرا در ارتفاع حدود سه چهار متری تنه ی درخت با ورق آلومینیوم یا پلاستیک به پهنای نیم متر پوشیده شده است ؟ ایشان گفتند : چون سنجاب ها گردو های درخت را می خورند و چیزی برای بومیان باقی نمی گذارند این ورق های صیقلی لیز و لغزنده را برای سر خوردن سنجاب ها و جلوگیری از بالا رفتن آنها از درخت گردو نصب کرده اند .
پس از عبور از پل های چوبی فراوان که بر آب های جاری و رودخانه مسیر ساخته بودند ، برخی از همنوردان اظهار خستگی نمودند و سرگروه با توجه به درخواست آنها در سطحی تخت و مناسب اجازه نشستن دادند و انتهای مسیر کوهپیمایی را اعلام کردند و هر کس در گوشه ای نشست و آتشی برای گرم شدن و دم کردن چای با چوب های خشک توسط سرگروه و تعدادی از دوستان جمع آوری و برافروخته شد و چای زغالی لب سوز ، لب دوز و دبش خوشمزه ای را بر روی هیزم دم نمودند و یکی از دوستان کتری به دست چندین بار همه را در نوشیدن و لذت بردن از چای ذغالی که با مهر و صفا و صمیمیت دم شده بود ، سهیم نمودند .
خوراکیها از کوله پشتی بیرون آمد و باز خصلت های اخلاقی کوهنوردی نمودار شد هر کس از تنقلات و میوه حتی خوراک خود به سایرین تعارف کرد ، با اینکه من ناهار خودم را خورده بودم باز جناب فانی عزیز به اصرار من را در خوراک خود و خانواده سهیم کردند و یا جناب کنعانی با آجیل و میوه خود به من اظهار لطف نمودند .
ویژگی های یک کوهنورد واقعی تعهد به اصول اساسی کوهنوردی، هوشمندی در حفظ محیط زیست و عشق به کوهستان است که در پایان توسط اکثر دوستان نمودار شد و هنگام خداحافظی با طبیعت شعله آتش ها با آب خاموش و با سنگ ، روی آن پوشانده شد و محل نشستن را بدون ریختن زباله به سمت مسیر بازگشت ترک کردیم . و هیچ چیزی جز رد پای خود در طبیعت به جای نگذاشتیم . در میانه بازگشت مجددا توقفی کوتاه جلو قهوه خانه داشتیم باز عده ای چای نوشیدند و میوه ای خوردند تا کمی زمان بگذرد و رسیدن مان به ابتدای مسیر ، همزمان با بازگشت مینی بوس برای بازگرداندن گروه باشد .
به مینی بوس رسیدیم نرم افزار حسابگر پیمایش قدم گوشی من ۱۸ کیلومتر کوهپیمایی را نشان می داد که رقم خوبی برای یک روز ورزش و کوهپیمایی است . در مینی بوس عکس های گرفته شده بین دوستان رد و بدل شد تا به شهر فومن رسیدیم . شیرینی سفر با کار زیبای سرپرست گروه شیرین تر شد و با خرید و تعارف کلوچه گرم فومنی به همگی دوستان سفر خوش و شیرین و به یادمانی را تجربه نمودیم .

دیدار با مسند نشین و مرشد یارسان آقا سید نصرالدین حیدری 

دیدار با مسند نشین و مرشد و مراد و بزرگ معنوی یارسان آقا سید نصرالدین حیدری

سعدی شیرین سخن چه زیبا می گوید :

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

فروردین ماه ساعت ۸:۰۰ صبح به نیت دیدار انسانی وارسته و نیک اندیش رحل سفر بستیم . مقصدمان *روستای توت‌ شامی* (به کردی تۊشامی Tüşamî) بود ، این روستا در دهستان گوران از توابع بخش گهواره و شهرستان دالاهو استان کرمانشاه است ، در این روستا ۷۹ خانوار زندگی می کنند. به سبب حضور مسندنشین و زیارتگاه‌های یارسان آرامگاه سید براکه و فرزندانش ، سید شمس‌­الدین حیدری گوران ، ماهانه بیش از ده‌ها هزار تن از پیروان یارسان و دوستداران مسندنشین یارسان آقا نصرالدین در روز های مختلف سال و نیز در جشن‌های سالیانه خاونکار موسم زمستان کُردی و نوروز به روستای توت‌شامی می آیند.

پس از کمتر یک ساعت رانندگی در بزرگراه و گذر از ماهیدشت وارد جاده ای باریک در دشت های بهشت گونه با گندمزارهای سبز در سینه رشته کوه های مرتفع *زاگرس* که در بهار سرریز از شکوفه‌های بادام ، پسته وحشی یا ونوش و درختان بلوط است ، شدم . در زبان اوستایی نیز نام زاگرس با نام كوه بزرگ هم ریشه است و امپراتوری اكد در عصر تاریخی در این سرزمین رفت و آمد داشته اند. از این رشته‌ كوه در زبان پارسی دری نیز با عنوان ' پاطاق ' نام برده شده است . در عصر باستان حكومت ماد را از آشور جدا می كرده است. و با توجه به حجم بارش و پایین بودن سطح تبخیر و موقعیت مناسب بهشت زمین شناسی ایران است. سرزمینی كه از زمان ظهور اقوام آریایی مهمترین مركز شهرنشینی جهان باستان بوده است.

پس از گذر از شهرک گهواره و دوراهی با تابلو *باغ گردوی آقا نصرالدین حیدری* به روستای توت‌ شامی رسیدیم . حالا مردم پاک سرشت مهمان نواز و سرزنده روستا با چهره‌ های بشاش در بلندای غرب ایران خوش آمدگوی ما بودند . در سرزمینی زیبا با چشمه های آب شیرین و رودها كه همیشه در گوش دره ها و دشت ها سرود روانی خوانده اند. به کوچه ای که عمارت آقا و زیارتگاه یارسان در آن قرار داشت و با زنجیر مسدود بود ، رسیدیم به سبب آشنایی و ارادت و هماهنگی قبلی اجازه ورود به حیاط و پارکینگ عمارت آقا به ما داده شد و اسب آهنین خود را در گوشه ای نهادم . مدام دلم می خواست عكس یادگاری بگیرم چون از این رخداد های استثنایی و ارزشمند در زندگی هر کس بندرت اتفاق می افتد . اكنون توفیق دست داده بود که در روزهای شاد نوروزی و در این بهار مهر انگیز در روزی نو و با دلی نو به دیدار عزیزی از مردمان زاگرس نشین که چشم هایش نشان از استقبال من را داشت ، پا به پای بهار تجربه تازه را حس کنم . آقا نصرالدین حیدری به عزیزان راهنما سپرده بودند که من و خانواده را برای رفع خستگی سفر به اتاق نشیمن اختصاصی خود هدایت کنند . از میان خیل زائرین و حاجتمندان و ملاقات کنندگان آقا عبور کرده و از پله های عمارت بالا رفتیم ، وارد راهرویی که یک طرفش دو مجسمه فلزی عقاب و آیینه ای بزرگ و طرف دیگر اسب و سواری زیبا بود ، شدیم . در راهرو اتاق ملاقات حضوری با آقا و اتاق پذیرایی اختصاصی آقا بود ، شدیم . اتاقی بزرگ مفروش به قالی های زیبا با پشتی های سنتی ، دارای یک در و دو پنجره چوبی قدیمی بلند ، در دو سوی اتاق دو کمد منبت کاری با اشیایی زیبا و انتهای اتاق مجموعه ای از شمعدان های چینی قدیمی ، سماور برنجی و قوری قدیمی یادگار گذشتگان ، صدف های بزرگ دریایی و مجسمه های زیبا و قاب عکسی از امام علی ع و عکس های خانوادگی قدیمی آقا در کنار شومینه با سلیقه چیده شده بود ، سقف اتاق با تیرک های چوبی قطور منظم به رنگی چشم نواز فضای زیبایی را در چشم و ذهن بیننده رقم می زد ، زمان کوتاهی از پشت پنجره نظاره‌گر محیط و رفتار مهربانانه خادمین زائرین بودم که با محبت خاصی مسافران زائر را راهنمایی و مشایعت کرده و پاسخگوی پرسش ها و نیاز های آنها بودند . سپس نشستم و عزیزانی وارد اتاق شدند و با مهربانی و فروتنی خاص مردان خدا از ما با چای و میوه پذیرایی نمودند . با اینکه آقا ناخوش احوال بودند ولی با خصیصه ی ویژه خود برای احترام به تمامی دوستداران شان از هر قشر فقیر و غنی از جمله ما از مهمان نوازی خود کوتاهی نکردند و ساعاتی با گروه های مردمی که به دیدارشان می آمدند اظهار لطف و مهربانی و خوش و بش می کردند .

ما نیز از مهر و لطف ایشان بی نصیب نماندیم توفیق دیدارشان را یافتیم به راهرو هدایت شدیم ، از چند پله بالا رفتیم و وارد سرسرا شدیم آقا مقابل در بر صندلی نشسته بودند به احترام حضور ما برخاستند و خوش آمدگویی کردند و ما ساعتی را در کنار ایشان از مصاحبت و گفتگوی شیرین ایشان بهره بردیم . فضای زیبای سرسرا از آرامش و لطافت و سلیقه هنرمندانه بهره برده بود سقف بلند سرسرا را تیرک های چوبی زیبایی بر پا نگاهداشته بود . چند پنجره نورگیر چوبی در ارتفاع حدود ده متر با پرده های توری سفید که گاهی با نسیمی می لرزید آراسته شده بود یک سوی اتاق منبت کاری چوبی بزرگ زیبایی قرار داشت در مقابل آن سفره هفت سین با هنرمندی ویژه‌ای چیده شده بود و همچنان گلدان های پر گل بهاری و تنبوری کوچک و مجسمه تزیینی زیبا در زوایا و گوشه گوشه ی اتاق دلبری و چشم نوازی می کردند . ظهر شد و قصد بازگشت کردیم . برخاستیم و از آقا برای این همه لطف و محبت ایشان و کارکنان مجموعه عمارت سپاسگزاری کرده و اجازه رخصت خواستیم اما ایشان با بزرگمنشی و مهمان نوازی تمام به اصرار ما را برای صرف ناهار به اتاق ناهار خوری دعوت کردند . عزیزانی که مسئولیت پذیرایی به عهده شان بود با سرعت و به زیبایی سفره بسیار زیبا و لذیذ و خاطره انگیز بسان خوان بهشتی را برای ما آماده نمودند . سفره ای به غایت پاکیزه و بسیار زیبا و خوشمزه ، در یکی از ظروف ، خوراکی شبیه *خورشت فسنجان* بود که طعم عطر و مزه ای تازه ، برای همگی ما داشت . من از آقا کاوه که زحمت راهنمایی و همراهی از ورود تا بدرقه ما را به عهده داشتند نام غذا را پرسیدم . ایشان گفتند : نام این غذای محلی خاص و سنتی *شلمینه* بر وزن ترخینه است که محتویات آنرا آلو بخارا ، رب انار ، گردوی خرد شده و ترخینه که کاملا در هم آمیخته و له شده اند ، تشکیل می دهد . آنچه من را در این عمارت در فضایی با امکانات کم روستایی شیفته و مدهوش خود کرده بود پاکیزگی در همه چیز و هم مکان ها بود که با پاکی مرام و معرفت و رفتار و گفتار و فضای عرفانی در ساعات حضور در عمارت آقا برای ما تطابق داشت ، بود . *اتمسفری تأثیر گذار و گیرا و به یاد ماندنی .* پس از صرف ناهار فرزند محترم آقا که به ظاهر هم سن یا بزرگتر از من بودند به رسم مهمان نوازی به کنار ما آمدند و هم صحبتی با ایشان نیز بسیار لذت بخش بود . سپس به همراه ایشان جهت سپاسگزاری مجدد و خداحافظی نزد آقا رفتیم اندکی نشستیم و چایی نوشیدیم و به توضیحاتی از ایشان پیرامون ساز تنبور و نواختن دسته جمعی آن و جایگاه آن در مراسم آیینی و جشن های یارسان توضیحاتی شنیدیم . ایشان با آرزوی خیر برای ما ، با ما خداحافظی کردند و به آقا کاوه فرمودند که سایر قسمت های عمارت را به ما نشان دهند و تا خودرو مشایعتمان نمایند .

سپس از راهرو به بالکن و از پله‌ها پایین رفتیم وارد حیاط مشجر با درختانی که به نظر می رسید همچون عمارت ، حدود صد سال عمر دارند ، شدیم . سمت راست پله های بود که به حیاطی بزرگ و زیارتگاه و آشپزخانه و اتاق های استراحت زائرین منتهی می شد . این محوطه پر از زائرین مشتاق زیارت و حاجتمند بود که برای زیارت صف کشیده بودند تا منظم و به نوبت زیارت کنند و از سوی دیگر خارج شوند . سپس وارد آشپزخانه زائرین شدیم که اجاق ها و دیگ های بزرگی قرار داشت . آقا کاوه گفتند که زائرین نذورات خود در این مکان پخته و بین زائرین دیگر و نیازمندان تقسیم می کنند و همیشه این آشپزخانه مشغول ارائه خدمات است . وارد حیاط پشت عمارت شدیم در آنجا نیز مردم در حال پخش نذورات خود از جمله شیرینی و شکلات و بادام بودند . در همین حین خانم محترمی با لباس زیبای کردی با بسته آبنبات خوشمزه در دست به ما نزدیک شد و ما را در خوردن خیرات خود سهیم کرد .

به نظر من بخشی از معیارهای شناخت یک فرد ارتباطات رفتاری ، کلامی و خصوصیت اخلاقی اوست ، من در این زمان کوتاه در ملاقات با آقا نصرالدین حیدری غیر انسانیت و صفا و صمیمیت ، افتادگی و نوع دوستی از این مرشد و مراد بزرگوار ندیدم و با افرادی که گفتگو داشتم چیزی از بزرگمنشی ، راستی گفتار و کردار و اندیشه نیک ، برقراری آشتی و صلح بین مردم ، کمک مالی و قضاوت عادلانه پناه دادن به ستمدیدگان و نیازمندان توسط ایشان چیزی نشنیدم . تصویر ایشان در تمام مغازه ها و خانه ها و حتی در خودرو ها دیده می شد .

شخصی می گفت : روزگاری مردم این خطه شدیداً رو به شکار آورده بودند و موجودات وحشی از انسان ها در امان نبودند و گونه های حیوانی رو به انقراض گذاشته بود اما آقا با توجه به محبوبیتی که داشت برای نجات محیط زیست و طبیعت از مردم خواستند که از شکار خودداری کنند و مردم به احترام مراد و مرشد خود دست از شکار هر گونه حیوان وحشی کشیدند به گونه ای که امروز بز کوهی ، کبک و تیهو در جوار خانه های روستاییان رفت و آمد می کنند .

ساعت دو بعد از ظهر پس از کمی قدم زدن و نگاهی به خانه های روستایی و خرید اندکی پسته وحشی و روغن حیوانی ، لبنیات محلی از مغازه های روستا به سمت کرمانشاه به راه افتادیم و از مسیر بازگشت لذت بردیم و یاد این سفر زیبا برای همیشه در خاطرمان ثبت کردیم .

برنامه کوهپیمایی قیصر کوه دهم اسفند ۱۴۰۳

برنامه کوهپیمایی قیصر کوه

امروز بار ها از زبان دوستانم ، سپاسگزاری برای نعمات خداوندی و آفریدگان و طبیعت زیبا را شنیدم .
شکر نعمت ، نعمتت افزون کند .
خدا را سپاس ، از خواب نوشین شب پیشین و موهبت هم‌صحبتی و همراهی جمعی خوش مشرب ، پر انرژی مثبت... پروردگارا قدر شناس توایم که امروز مان را در این سرزمین سبز اینگونه با طراوت و زیبا ساختی ... خدایا می دانم که در این جهان هیچ رویدادی بدون دلیل رخ نمی دهد ، مگر اینکه تصمیمی در پس آن باشد و باور قلبی دارم که هر نیکی که در ذهن می پرورم ، بنابر قانون جذب به دست خواهم آورد ... همانگونه که جاذبه زمین ، من و تمام عناصر سطح خود را بسوی خود جذب می کند . نمایش زیبایی امروز و همراهی و هم‌صحبتی با جمع خوش مشرب و با مرام و پر انرژی مثبت را نیز نشانه و هدیه تو می دانم .
امروز جای دوست عزیزم *آقا بهزاد* خالی بود با اینکه خود قصد آمدن نداشت ولی با مرام و معرفت همیشگی به من زنگ زدند و برنامه کوهپیمایی و ساعت و مسیر سفر را به من اطلاع دادند ، البته دوست دیگری علاوه بر ثبت نام من ، برگزاری برنامه کوهپیمایی را بدون ذکر مسیر قبلا زحمت کشیده و اطلاع رسانی کرده بودند .
*قیصر کوه* مقصد کوهپیمایی بود ، برای دریافتن مشخصات و وجه تسمیه ای قله جستجوی کمی در *گوگل* کردم . آنچه یافتم این بود که :
مکان قله قیصر کوه در منطقه سراوان رشت است با *900* *متر ارتفاع و جزء معدود کوههای درضلع غربی شهر رشت نزدیک روستای کچا با فاصله زمانی پیمایش کوهنوردی 2/5 تا 3 ساعت* است .
جهت اطلاعتان *روستای کچا* از توابع بخش *سنگر* و در ۲۰ کیلومتری شهر رشت در دهستان *سراوان* قرار دارد و اکثریت مردم این روستا *تالش زبان* هستند و کار مردم این روستا کشاورزی و دامداری است . از دیدنی های این روستا می توان به *چشمه ی اورجین و آبشار* کچا اشاره نمود.
قیصر کوه دارای پوشش جنگلی و خط الراس بلند و دامنه ای گسترده می باشد که به زیبای های آن می افزاید.
همه مسیر به صورت کوهپیمایی است این قله ازچهار راه کانال واقع در بزرگراه رشت قزوین نیز قابل رویت است. ازجمله کوههای معروفی که در مجاورت قیصر کوه قرار دارد *کولمار و نیزه کوه* است .
نکته جالب تحقیقم در گوگل این بود که یک *کوه قیصر* دیگر (به لاتین: Kayser Mountain) نیز در *گرینلند* وجود دارد ای کوه در پارک ملی شمال شرق گرینلند واقع شده‌است و ارتفاع این قیصر کوه خارجی *۱٬۰۹۴ متر* بالاتر از سطح دریا واقع شده‌است .
*دور اندیشی مدیر محترم گروه برای رفت و برگشت* به موقع موجب شد که ساعت شش صبح به کوهپایه و ابتدای مسیر برسیم ، راهپیمایی در هوای تاریک با هدلایت و سوسوی چراغی های روی پیشانی تجربه جدید و صحنه ای زیبا را در جاده ای که به پایه کوه متصل می شد ، برایم ساخته بود . ساعت هفت با روشن شدن هوا حرکت به صورت معمول در شیبی تند آغاز شد ، اگرچه سختی مسیر کمتر و ملایم‌تر از همیشه بود ، ولی به دلیل شیب بسیار زیاد مسیر برایم مانند پله ای عمودی به سمت آسمان بود . همچون یک نردبان ... که بی شباهت به نردبان زندگی نبود . ما در زندگی هر روز یک پله از آن بالا می رویم . چون نردبان زندگی ما هر روز بلند تر می شود و پله پله از آن بالا می رویم و گذر عمر را طی می کنیم . تا این که بتوانیم ، ستارگان آسمان را لمس کنیم . بلندای نردبان نامعلوم و نامحدود است و ستارگان آسمان روبروی ما بینهایت زیبا و زیاد ... باز هم با خود اندیشیدم که برای هر پله صعود خدا را سپاسگزاری کنم . خدایا سپاسگزارم که امکان و توان صعود به پله های بالا تر را به من و دوستانم دادی ... خدایا سپاس از امروز که نمایش زیبایی از صحنه ای دل‌انگیز و نو و ثبت خاطره‌ای در زندگی را به من و دوستانم هدیه کردی ...
با گام های استوار به دنبال هم همچون رهروان سلسله کوی دوست به پیش می رفتیم . به مکانی مناسب جهت صرف صبحانه رسیدیم . باز چهره شاخص و مهربان مدیر و راهنمای گروه قوری و کتری چای را علم کرد با خلاقیت همیشگی سه پایه ای از شاخه های خشک درختان تهیه و با زنجیری فلزی و قلاب های خاص قوری و کتری با فاصله مناسب روی آتشی که دوستان زحمت تهیه هیزمش را کشیده بودند قرار گرفت . من و دوستان همراه با صدای دلنشین هنرمندان گروه ، آقا *اسماعیل* و آقا *حجت* صبحانه مختصر خود صرف کردیم . به فرمان مدیر و راهنما ، گروه با آوای دلکش این دو زوج هنری به سمت بالا صعود را آغاز کرد ، حدود ساعت ده و نیم به قله رسیدیم ، کوله ها را روی زمین گذاشتیم باز بقول نظامیان برای مدیر : حرکت از نو ... زحمات ایشان برای درست کردن آتش و چای هیزمی با هفت هشت لیتر آبی که به زحمت خودشان و دوستان برای چای صبحانه و ناهار آورده شده بود آغاز شد . دوست عزیزی پیشنهاد دادند درحالیکه دوستان استراحت می کنند ، چنانچه راغبیم خط الرأس قله را تا جاییکه می توانیم به پیش برویم . من هم از خدا خواسته قبول کردم دو دوست عزیز دیگر هم ما را همراهی کردند . در طول مسیر رفت و برگشت هم از سوژه های زیبا طبیعت ، برف سفید ، تنه های درختان جنگلی زیبا ، کوه و خودمان عکس گرفتیم . سپس به جمع دوستان بازگشتیم و تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر آنجا بودیم.
در طی این مدت اوقات شاد و معرکه ای بر پا شد همه از شوخی ها و جوک ها با لحن جذاب و زبان گیلکی و سر به سر گذاشتن دوستمان آقای اسماعیل غش و ریسه می رفتند . *جاهایی هم که فهمیدن جوک ها خیلی حیاتی بود که من هم متوجه بشوم آقا حجت عزیز ترجمه همزمان گیلکی به فارسی انجام می دادند* تا من هم روده بر شده شوم . 😍🤩 من از جوک ها برخی کلمات زبان گیلکی را می فهمیدم و با ایما و اشاره دست و صورت و بیان آقای اسماعیل و غش کردن دوستان و بویژه آقا حجت با خنده آنها روده بر می شدم . *آقای مدیر هم خاطره‌ای از دوران سپاه دانش خود و خان روستا که نحوه فراری دادن گرگ را به ایشان یاد داده بود ،* تعریف کردند که همه از بامزگی و خنده‌دار بودن آن غش و ضعف کردند . *آقا حجت هم که از اساتید ویلون و آواز هستند ، نکته جالبی از موسیقی گفتند* که برای من تازگی داشت ، ایشان گفتند که فارسی زبان ، همگی فارسی حرف می زنند اما لهجه فارسی اصفهانی ها با شیرازی ها و ترک ها و عرب ها فرق آوایی دارد ، موسیقی در هر اقلیمی نیر همین تفاوت را دارد و به عنوان مثال نواختن ستار و تار توسط یک آذری همچون فارسی حرف زدن او با گویش معیار فرق دارد . *پیشکسوت گروه علی آقا با پذیرایی آقا سجاد مهربان ، جوانترین کوهنورد گروه* نیز همچون همیشه با شیرین های خوشمزه کوکی ، حسن ختام شیرینی را برای بازگشت رقم زدند .
بالاخره *کوله بار تفریحی و آموزشی و آذوقه‌ای* خود را بستیم و از مسیری جدید با شیب بیش از چهل و پنج درجه در مسیری برفی به سمت پایین براه افتادیم . مرام کوهنوردان است که نفر جلویی از نفر پشت سر خود حمایت می کند و افرادی که لیز می خوردند با حمایت نفر دیگر بلند می شدند و مسیر را ادامه می دادند . با آوای زیبای دوستان هنرمندمان با گام هایی استوار در برف و برفاب و پرش از جوی های برفابی مسیر بازگشت طولانی تری را تا مینی بوس طی کردیم و سرانجام ساعت ۱۵:۳۰ سوار مینی بوس شدیم .
همانطور که گفتم با خاطرات گذشته ای که از آقا *بهزاد* داشتیم ، کمبود جوانمرد فعال گروه در کمک و خدمات رسانی کاملآ حس می شد . البته آقا حجت این خلأ را پر کرده بود و درخواست بستنی دوستان را اجابت و با خرید *بستنی عروسکی خرسی* کام همه را شیرین کرد . مینی بوس به سمت رشت ادامه مسیر داد و با رسیدن به شهر یکی یکی دوستان همنورد در محله هایشان پیاده شدند . *پیشکسوت مهربان گروه علی آقا به رسم ادب به استثنای چند نفر که لپ شأن را کشید ، سر تک تک مان را بوسید و سپس پیاده شدند .* این چنین ماجرا و دفتر این داستان و کوهپیمایی بسته شد .

حکایت رفتن نزد عروس گیلان

*حکایت رفتن نزد عروس گیلان*
*لاهیجان*
اکنون به سر حکایت خود شوم . چند سالی است که با یاران و اصحاب خوبی مباشرت دارم و در قلوب آنها جایگاهی دوستانه ساخته ام . همراه من در این سفر یوسف نامی بود از اهالی خمام ، میانه سال و همچون من فارغ از کار دیوانی که گاهی به وقت فراغت در مکتبخانه ها استادی می کرد . خوش اخلاق و خوش ذوق و عاشق گشت و گذار در کوه و جنگل ، نیک گام بر می داشت و به دلیل تجارب و کراماتش ایامی که به خمام می رفتم ، گاهی هم صحبت او می شدم و با هم راهی کوه و دشت یا آبشار و چشمه ای که نزد مردم آن دیار شهره بود می شدیم .
روز پانزدهم رجب سنه ۱۴۴۶ مرا گفت : که امروز کاری ندارم ! ... تو عزم چه داری ؟ گفتم سفر به لیلا کوه در دل من افتاده است و مشتاقم به کوه های لاهیجان شویم و آن مکان را باز بینم . نیت بر این شد ظهر پس از صرف ناهار به راه افتیم . زمان تا تاریکی شب کم بود و به اجبار مسیری کوتاه تر برگزیدیم و *به جای لیلا کوه و هزارچم* به *شیطان کوه و بام سبز* شدیم که مکانی به غایت زیبا و همه پسند است .
به وقت قرار برخاسته و تن پوش به تن کرده و پای موزه به پا ... دلشاد به سر راه ، روان شدم و مرکب به خمام بردم تا یوسف را همراه خویش گردانم . و از خمام برفتیم . نه فرسنگ طی کردیم و پس از عبور از شهر های کوچصفهان ، لولمان ، آستانه ، رودبنه به لاهیجان رسیدیم ، و من دیه های آبادان بسیار بر سر راه دیدم که فرصت توصیف آن نیست . در میان راه از سفیدرود گذشتیم مرا حکایت کردند که چون سفیدرود از آنجا گذرد و به دریای خزر ریزد ، اشجار و سبزه در مسیر بسیار باشد و به سبب وفور ماهی ، مردمان بسیاری به شغل ماهیگیری مشغولند .
لاهیجان شهری آبادان و نیکو و شلوغ و پر سکنه است نزدیک به دریا ، با آب روان و بساطین و اشجار ، و شهره به داشتن برنج و چای و کلوچه ی مرغوب و به غایت خوشمزه میان افواه مردمان سایر بلاد ، بازاری نیک دارد . در این وقت برگ اشجار هنوز سبز بود . مردم این دیار به اختلاط دو زبان سخن می گویند : گیلکی و فارسی و اکثر در شالیزار و و در دامنه کوه در مزارع چای مشغول به کارند .
به دامنه ی شیطان کوه که در گذشته شاه نشینش می خواندند ، شدیم و ارابه را به گوشه ای نهادیم . قله ای به نام بام سبز لاهیجان دیدیم ، با شیبی تند ، که از دامنه تا قله اش درازایش پیاده ۵۰ فرسنگ است . مردم با برج های عظیم فلزی و با کجاوه های متحرک کهربایی (تله کابین) بر روی سیم ، کوهپایه را به قله وصل کرده اند . در آن حدود مردمی دیدم که برخی با کجاوه هوایی و برخی پیاده به قله روند .
پایه کوه را یک راه بود به غایت گل آلود در برخی جاها آثار چرخ ارابه به عمق نیم گز در خاک باقی بود . و چندان سنگ بود که پای ستور در جایی تا زانو به گل فرو می نشست و در جایی دیگر هیچ گام بی سنگ ننهادی . بر سینه کوه مزارع چای لباسی سبز بر تن کوه پوشانده و در اطراف دره ها و جوی های آبی بزرگ می رود . در سمتی دیگر خانه هایی در میان اشجار با بام های پوشیده از حلب رنگی از ظاهر خود مناظری به غایت خوش می نمایانند و من به ندرت در میان فراوان شهر ها در اطراف و اکناف عالم ، در بلاد عجم و عرب و هند و ترک و جرمن و وایگینگ و انگلوساکسون چنین مناظر سبز و زیبا دیده ام .
به راه شدیم و پای در گل و سنگ ، صعود را آغاز نمودیم . یوسف را چون با کوه عجین است و حرفه در راهنمایی کوهپیمایان دارد کاری ساده بود و به بسرعت برق و باد ، گام بر می داشت . وی در هوای مطبوع کوهستان که همچون هوای نوروز بود ، سخنان بسیار گفت و من نیز چندان که توان بیان کلام همزمان با نفس های به شمارش افتاده ام را داشتم پاسخی کوتاه داده یا سخنی درخور می گفتم . یوسف را طاقت معطلی همراه نباشد لذا همیشه پنجاه گز جلوتر است و و فریاد می زند : بیا دیگه ... !
اما همیشه همراهی یاران پر توان برانگیزاننده است . چندان که بر من این فکر را قالب کرد که من هم می توانم . عزمم را جزم کردم و با وجود توقف هایی برای گرفتن عکس و نفسگیری به راهم ادامه دادم و به قله رسیدم .
یوسف را دیدم بساط و سفره خویش گسترده و مشغول پذیرایی از خود است . من نیز نشستم و جام آبی نوشیدم سپس بر سر آب شدم و دستی شسته و قدری میوه خوردم و جانی برای بازگشت گرفتم ...! سفره را برچیده و عزم بازگشت کردیم که نشیبی بود بس لغزان و لیز ...!
در نظر من بازگشت همیشه راحت تر از رفت است . که می ماند ، نخست بنایی را روز ها و ماه ها با مرارت و سختی و صرف دقت می سازی و سپس در ساعتی و چشم بر هم زدن نابود می کنی و فرو می ریزی ...!
به راحتی و سرعت به ارابه رسیدیم . هنگام غروب بود که هلاک و خسته به سمت خانه به راه افتادیم . در بازار میان راه نانی بستدیم که در خمام تا آن زمان نخورده بودیم . سپس باقی راه را به لطف ارابه و مرکب پر سرعت بازگشتیم .

صعود به قله گاوکول هرزویل منجیل

*سفرم به قله گاوکول هرزویل*

حتما می دانید سفر مزایای زیادی دارد ، مثلا می گویند : می خواهی دوستت را بشناسی یک سفر با او همراه شو ، تا از اخلاق و صفات و خصوصیات او آگاه شوی !
یا می گویند جنبه آموزشی دارد ، چون همه چیز را همگان دانند و محل مناسبی برای کسب تجربه و دانش از همگان است .
می گویند روحیه ات تازه می شود !
جاهای جدیدی را می بینی !
با فرهنگ ها و آداب و رسوم تازه آشنا می شوی و هزاران مزایای دیگر !

من هم می خواهم امروز به سفری از نوع ورزشی و کوهپیمایی بروم .
امروز ساعت ۴ صبح در تاریکی روز جمعه پنجم بهمن در هوای سرد زمستانی قصد دارم در کنار همنوردان خمامی با گذراندن ۹۰ کیلومتر به پیمایش قله گاوکل ۱۶۴۳ متری در منطقه هرزویل منجیل بروم پس از مقداری انتظار مینی بوس رسید ، روال بر این است که افراد از نقاط مختلف شهر خمام و رشت سوار مینی بوس می شوند و تاخیر هر یک از دوستان موجب طولانی تر شدن مدت سفر تا کوهپایه می گردد ما اولین نفرات بودیم که ساعت ۴ سوار ماشین شدیم ، اما مینی بوس با آخرین نفر ساعت پنج از انتهای شهر رشت به سمت اتوبان رشت ـ قزوین خارج شد . درس اول از سفر وقت شناسی و حضور به موقع در محل قرار است که سایر دوستان معطل ما نشوند . خوشبختانه در گروه دو دوست گرامی که مکمل یکدیگرند و هر دو خوش صدا و صاحب ذوق و سخنوری هستند ، این زمان ها را با خوانندن ترانه و گفتن خاطرات و لطیفه به صورت نا محسوس پر می کنند .
از جهت دیدگاه آموزشی به سفر ، این اساتید چون به زبان گیلکی صحبت می کنند ، باعث می شوند من نیز با واژگان ادبی و لطایف ایشان آشنا می شوم ، لطیفه که تعریف می شود ، یکبار از شنیدن قهقه و خنده دوستان می خندم و سپس با ترجمه به فارسی توسط خودشان یا دوستان دیگر به مفهوم لطیفه می خندم .
بالاخره بعد از یک ساعت و نیم سواری با خودرو جمعی (معادل مینی بوس) و گذشتن از شهر رودبار به شهر منجیل که شهر توربین های بادی است ، رسیدیم . می گویند : منجیل از ترکیب دو واژه مان و جیل ساخته شده که مان به معنی خانه و جایگاه و جیل نیز همان گیل است . یعنی جایگاه گیل
پس گذشتن از تعدادی میدان و خیابان منجیل به سمت روستای هرزویل پیچیدیم و پس از طی دو کیلومتر به هرزویل و سرو سه هزار ساله اش رسیدیم . این درخت سرو ۴۰۴ سانتیمتر (بیش از چهار متر) قطر دارد و با حصاری مشبک و فلزی محصور گردیده است که عاشقان خرافات و موهومات ، پارچه های باریک و نخ رنگی را به عنوان دخیل برای برآورده شدن حاجاتشان به آن بسته اند . مردم روستای هرزویل به فارسی و ترکی صحبت می کنند .
در میدان سرو پیاده شدیم و پس از آماده شدن به راه افتادیم .
از میان خانه هایی محصور به توری های فلزی که سگان نگهبانشان به شدت از عبور ما خوششان نمی آمد عبور کردیم و کوچه باغ های و جوی آبی زیبا و درختان و درختچه های عاری از برگ روستا گذشتیم . پس از مدتی راهپیمایی از میان درختان جنگلی و رودخانه ، کوهپیمایی خود را آغاز کردیم . برای رسیدن به قله گاوکول دو مسیر وجود دارد یکی بسیار سخت و صخره ای و دیگری با شیبی ملایم تا چند صد متری کوه مسیر با شیبی تند به سمت قله ادامه می یابد .
مدیریت گروه مسیر فنی تر و پر شیب و صعب العبور صخره ای را برای رفت انتخاب کرده بودند . خوشبختانه به دلیل روزهای آفتابی چند روز گذشته زمین خشک بود و مسیر رفت لغزنده نبود . فقط جاهایی لغزش خرده سنگ های زیر پا موجب لیزخوردن برخی همنورادان و در بازگشت یک مورد زمین خوردن را به همراه داشت . در مسیر برخی نقاط نیز آثاری از برف به چشم می خورد که در پیمایش هنگام رفت تاثیری نداشت .
از مشخصات بارز این گروه ، جمعی هم سن و سال ، دوستان صمیمی قدیمی و اکثرا بازنشسته هستند که کاری گروهی را انجام می دهند . سازماندهی همانند سایر تیم های کوهنوردی را ندارد و یک نفر از اساتید مجرب و با اخلاق و به تمام معنا فروتن و بزرگمنش با تجارب کوهنوردی بالا در تمامی نقش های مدیریت و راهنما و جلو دار و حتی عقب دار ایفای نقش می کنند و همه چون با تجربه هستند هر کس گوشه ای از کار را می گیرد مثلا گاهی خودجوش چند نفر نقش عقب دار گروه برای کمک و همراهی با کسانی که عقب تر هستند را ایفا می نمایند . من تقریبا ماهی یکبار کوه می روم و آمادگی بدنی کمتری نسبت به سایر دوستان که دو هفته یکبار به کوه می روند دارم و با سرعت غزال وار دوستان در چند صد متری پایانی آهسته تر می روم و در مسیر پر شیب نمی توانم تخته گاز بالا بروم لذا توقف هایی می کنم تا به اصطلاح نفسی چاق کرده و چند ده متر به جلو بروم و سرانجام به قله برسم . امروز یک گروه کوهنوردی جوانسال که میانگین سنی شان بیست و چند سال بود پشت سر گروه ما در حرکت بود و تب فتح کوه را داشتند و دوستان ما نیز قصد داشتند قدرت بدنی خود را نشان دهند و نخستین فاتح قله از افراد گروه ما باشد که این نیز مزید بر علت شد تا برای صعود با سرعت خرگوش ها بالا بروند و لاکپشت ها از قافله جا بمانند . همانطور که گفتم من و یکی از دوستان از غزالان تیز پا عقب افتادیم و با هم به روش خودمان آهسته پیوسته بالا می رفتیم .
دو سه دوست نازنین در مقاطعی از دور مراقب احوال ما بودند ، دوستمان آقا بهزاد که پشت سر ما بود ، گفتند چند دقیقه بنشینید ، مسابقه که نیست ، در نهایت نیمساعت دیر تر می رسیم و توصیه کردند مقداری از لباس خود را کم کنید ، دوست دیگرمان آقا سجاد سریع چند سیب پوست کند و به من و دوستان دیگر دادند و باران آبنبات و شکلات بود که در دستان من قرار می گرفت و سپس آبی نوشیدم .
اما اینجا هم درس دیگری از این دوستان کوهنوردم آموختم . آموختم که کوهنوردی ، فقط کوه رفتن نیست و کوهنورد شدن آدابی دارد کوهنورد در ابتدا یک جوانمرد فداکار و فروتن و بی ادعا است تک رویی نمی کند و خوبی ها و اخلاق نیک دارد و در کوهستان از همه صفات و کردار بد خود را پاک کرده است .
در این زمان گروه کوهنوردی جوانان به ما رسید آنها هم دیدند ما نشسته ایم و من آب می خورم . آنها نیز منش کوهنوردی خود را نشان دادند شکلات و لواشک تعارف کردند و پس از توقف کوتاهی با آنها به راه افتادیم و آنها هم جلو زدند و رفتند و من ماندم و دوست عزیزم آقا بهزاد این بزرگوار به اصرار کوله پشتی را از من گرفتند و روی دوش خود انداختند و حرکت کردیم و بالاخره به دوستانمان که روی قله منتظر ما بودند ، رسیدیم .
پس از گرفتن عکس های یادگاری و ثبت خاطرات از مسیر دوم به پایین حرکت کردیم این مسیر چون آفتابگیر نبود مسافت زیادی پوشیده از برف بود . بازگشت همیشه برای من راحت تر است و با سرعت زیاد نزدیک نفرات اول گروه به پایین می رفتم .

پس از ساعتی پیاده روی در برف های زیبا مجددا به زمین های خشک رسیدیم و مدیر گروه محلی را برای ناهار خوردن و کمی استراحت برگزیدند . ایشان آنقدر بزرگوار و میهماندوست هستند که به احترام تمام اعضا گروه با زحمت فراوان ، همیشه همنوردان را به نوشیدن چای خوشمزه ای که از ترکیبات گیاهان مختلف کوهی است و به دست مهربان خود بر روی هیزم و آتشی که فراهم آورده اند دعوت کرده و پذیرایی می کنند . البته گروه خود جوش در نقش هایی اجرا می کنند و استاد عزیز را در جمع آوری چوب خشک و برافروختن آتش کمک و همراهی می کنند . استاد چوبی را در ارتفاع نیم متری روی آتش قرار دادند تا کتری و نان را بتوانند روی آن بیاویزند و در نهایت دوستان نان گرم نوش جان کنند . در پایه آتش نیز قابلمه های کوچک غذا چیده شده بود تا گرم شوند .
دوست خواننده مان که دست کمی از جواد یساری و گلپا ندارد در تمام مسیر بازگشت و همچنین هنگام تهیه آتش مشغول آواز خواندن و تعریف جوک و لطیفه بودند . در کنار آتش لطیفه ای به زبان گیلکی تعریف کردند که همه دوستان دور آتش از خنده غش کرده بودند و با اشاره به چوبی که روی آتش بود و نانی رویش داغ می شد کردند و گفتند جوراب خشک کن شخصیت داستان من مثل این چوب بود . که جمع دوباره از بامزگی نحوه تعریف لطیفه گیلکی و تمثیلشون به چوب روی آتش و آن نان آویزان از خنده ترکیدند و من هم با غش و خنده آنها خنده ام گرفت . باتوم ها و کوله پشتی ام را گوشه ای گذاشتم و از طبیعت زیبا و درختان جنگل کوه و برف و گل های وحشی کوهی که شاید آنها هم زمان را مثل من به دلیل ابهت طبیعت و زیبایی هایش گم کرده بودند و در فصل زمستان روییده بودند عکس می گرفتم . اندکی بعد کوله را به پشت انداختم و بدون باتوم باز مشغول یافتن سوژه برای عکس گرفتن بودم که صدای دوستان را که مشغول حرکت بودند و محیط را بررسی می کردند که چیزی جا نماند .

شنیدم که یکی گفت : عصا ها مال کیه ؟ که دوست هنرمندمان گفت : مال تهرانیه ... سریع دویدم و باتوم ها را گرفتم و تشکر کردم . چون سومین برنامه کوهپیمایی است که در کنار این دوستان حضور دارم . نه آنها هنوز اسم من را بخاطر سپرده اند و نه من اسم آنها را یاد گرفته ام و با سن و سال ما مدتی طول می کشد تا حافظه ی بلند مدت ، در بخاطرسپاری اسامی یاری کند.
لحظات شیرین دورهمی کنار آتش برای صرف ناهار و نوشیدن چای دبش فرد اعلای جناب مدیر به پایان رسید و باید به راه می افتادیم . به راحتی و با سرعت بسیار زیاد به دلیل هموار و لغزنده نبودن و تخت بودن مسیر به محل دو راهی دو مسیر کوه رسیدیم . از آنجا به بعد مسیر جنگلی و رودخانه را طی کردیم و به کوچه باغ و مسیری هموارتر و سرانجام خانه های روستاییان رسیدیم . هنوز آسمان تاریک نشده بود که به کنار درخت سرو سه هزار ساله رسیدیم تعدادی عکس یادگاری گرفتیم . مینی بوس در گوشه میدان سرو آماده باز گردندان ما بود .
دیگر آسمان همانند صبح زود تیره و تار شده بود که همگی سوار مینی بوس شدیم به سمت منجیل و رودبار به راه افتادیم در مسیر دوستان زحمت کشیدند و بستنی خریدند و این سفر زیبا را با شیرینی کامل به پایان رساندند و سرانجام پس از دو ساعت به شهر خمام رسیدیم و حسن ختام برنامه کوهنوردی آن بود که دوست با معرفت و عزیزی مرا از آخرین ایستگاه مینی بوس به خانه رساندند و این گونه سفر ۱۴ ساعته من به پایان رسید .

سفر به *آبشار بلند بالای لاتون* یا *آبشار بارز اوو*

سفر به *آبشار بلند بالای لاتون* یا *آبشار بارز اوو*

سه شنبه توسط یکی از دوستان از برگزاری برنامه سفر به آبشار لاتون بدون دانستن زمان حرکت و اسامی دوستان عزیز دیگرم آگاه شدم و چهارشنبه شب ایشان اعلام کردند : *ساعت ۴:۱۵ جمعه زیر پل خواچکین منتظر مینی بوس باشید .* صبح نسبتاً زود سرد ۱۶ آذر ۱۴۰۳ حدود ساعت ۳:۴۰ بامداد که همه در خواب ناز بودند و پشه در هوا پر نمی زد و تنها صدای عوعو سگان ولگرد ، فضای سکوت شبانه را در هم می شکست . با توکل بر خدا با دو باتوم کوهپیمایی برای نبرد و عبور از میان سگان ولگرد خطرناک براه افتادم . به محض خروج از کوچه با یک دسته سگ حمله ور مواجه شدم که به لطف خدا و تکنیک های فراگرفته از دوستان سحرخیزم در گروه های کوهنوردی و تاکتیک نشستن و ادای حمله درآوردن و فرار رو به جلو ، جان سالم به در بردم و ماجرا به خیر گذشت و تا سر خواچکین را با نگرانی ، آرام و بی سر و صدا و با حداکثر سرعت طی کردم .🤩😍 البته این اتفاق نشان از دنیای متفاوت و دیدگاه و درخواست ما ایرانیان از شهرداری و نحوه مراقبت و برخورد خودمان در نحوه دلسوزی ، نگهداری حیوانات غیر خانگی با کشور های دیگر است . شهرداری فارغ از مسئولیت پذیری ، به جای انجام وظیفه اش ، در جمع آوری سگان ولگرد خطرآفرین ، تنها با نصب یک پلاک به گوش سگ های ولگرد اکتفا می کند و بر افزایش جمعیت تصاعدیشان نظارت چندانی ندارد ، لذا روز به روز به تعدادشان افزوده می شود و مانند سازمان های دیگر مان فقط پیامک هشدار می فرستند ، شهرداری هم مسئولیت حفاظت از جان و سلامت شهروندان و عابرین را به خودشان سپرده است .

باری برای اینکه دوستان *معطل* من نشوند ۲۵ دقیقه زودتر به محل اسقرار همیشگی رسیدم ، و با دقت به سمت شهر خیره شده بودم !!! فکری هم به ذهنم رسید که *چرا در سفر های قبلیم با سایر هیئت های کوهنوردی مینی بوس از جاده کنار منزل ما به سمت تالش نمی رود ؟!*

مینی بوس با کمی تاخیر رسیده بود و سمت مخالف من در بزرگراه عریض و پر تردد ایستاده بود و من متوجه نشده بودم !!! برای همین *گروه و من با چشم به دنبال هم می گشتیم ...* ناگهان گوشی زنگ خورد به لطف اطلاع رسانی تلفنی از موقعیت مینی بوس توسط دوست عزیزم با موبایل متوجه شدم که باید به سمت دیگر بزرگراه بروم تا سوار شوم . سپس مبنی بوس به سمت شهر حرکت کرد ، در شهر چند دوست دیگر را سوار کرد و مجددا به سمت محل اول یعنی جای ایستادن من سر خواچکین بازگشت !!! حتی از سر کوچه ما هم عبور کرد که من به دوستانم کوچه مان را نشان دادم !!! بسیار عجیب و جالب بود چون من این مسیر ۱۵ دقیقه ای را چند دقیقه پیش با شرحی که پیشتر داده بودم طی بنموده بودم !!! گروه های کوهنوردی دیگر در سفر های پیشین ، علاوه بر گروه واتساپ اصلی که تمام اعضا حضور دارند یک اکانت جدید *ویژه هر برنامه* سفر راه‌اندازی می کردند تا اطلاعات دقیق تر برنامه همانند اطلاعات مختصری از محل ، وضع هوا، اسامی افراد ، وسایل مورد نیاز ، هزینه سفر و ... در اختیار شرکت کنندگان سفر قرار گیرد که این تعامل با شرکت کنندگان در برنامه تا حدودی از اینگونه معضلات سفر می کاست .

*بگذریم* از سفر زیبا و پر از خاطره من در جمعی از افراد واقعا مهربان ، فرهیخته و دوست داشتنی بگویم .

مسیری طولانی در جاده ای پر از دست انداز ، با سرعت کم و صندلی کوچک و خشک مینی بوس جایی برای تعریف ندارد بویژه اینکه با *تکرار موکد و پیشنهاد یکی از دوستان بر استراحت و خواب در طول راه* ، که بر روی برخی از دست انداز ها تا سقف به هوا پرتاب می شدیم ، بماند ...

این سفر خوبی هایش بسیار بیشتر بود که آنها مانع آزرده شدن از این سختی ها شود ، از خوبی های ماجرای سفرمان داشتن لیدر خوب و فهیم و فرهیخته ، همنورادان با محبت و فهیم و نمونه و در نهایت موهبت حضور دوست خوش صدا و صاحب ذوق هنری مان *آقا حجت انصافی* بود ، که الحق و *الانصاف* هنر ایشان مسیر پر دست انداز و چاله چوله جاده ، مینی‌بوس پر سرو صدا ، با صندلی های خشک و راه صعب العبور در کوهپیمایی را از باد انسان می برد . *انصافاً* برای همه ما با بذله گویی ، هنر و تسلط ایشان به آواز خوانی ، مسیر مان را به کمتر از نصف تقلیل می داد . هوا ، آهسته آهسته ، در حال روشن تر شدن بود . جاذبه مناظر زیبای دو طرف چشم را به خود می ربود ، سلسله کوه های تقریباً یکدست با درختان رنگین برگ زیبا و گذر از شهر های تالش و لیسار و ماندویل نوید نزدیک شدن به آغاز راه کوهپیمایی را می داد . ابتدای مسیر کوهپیمایی از روستای کوته کومه بود . روستای کوته کومه پایان راه خودرو های سبک و مینی بوس است ، با رسیدن به روستا همه پیاده شدیم . البته برای از ما بهتران و خوش نشینان مرفه و به ظاهر طبیعت دوست ، ماشین های شاسی بلند شخصی و آفرود و پاترول هایی پارک شده کنار جاده آماده انتقال این افراد تنبل خودشیفته به نقاط بالادست ، نزدیک آبشار فراهم بود . دیدگاه من و به نظرم جمع گروه ما بر این بود که نباید به سینه کوهستان و طبیعت بکر با چرخ ماشین و موتورسیکلت ، با این شدت آسیب رساند و فکر می کنم جمع همدل ما نیز با نگاه به شعار #نه ـ به آسیب ـ به ـ کوهستان موافق بود . دغدغه کوهنوردان و هدف اکثر شان حمایت از و حفاظت از محیط زیست و طبیعت است . زیرا *همه ما در مقابل مادرمان زمین مسئولیم ، محیط زیست امانتی است از گذشتگان و هدیه ای است که به آیندگان ...* ما به عنوان یک انسان از آسیب رسان به طبیعت ... *دردمند و افسرده* می شویم . انسانهای آزاده ای که با مشکلات مردم کره زمین آشنا هستند باید با اتحاد و همدلی جلو بی تفاوتی افراد را بگیرند و به حفظ محیط زیست کمک کنند و با احساس مسئولیت نسبت به مواهب خدادادی این سرزمین سرسبز بنگرند و در جامعه فرزندانی نیک اندیش و طبیعت دوست تربیت کنند و از هرگونه آسیب رسانی به طبیعت بپرهیزند . یکدل و مصمم بسوی آبشار لاتون براه افتادیم از روی پلی یک نفره باریک فلزی چند ده متری از روی رودخانه عبور کردیم . در گل و لایی که حاصل عبور چرخ های پاترول و موتور بود به سوی آبشار گام برمی داشتیم و مسیری چالش برانگیز و در جاهایی نفس گیر را پشت سر می گذاشتیم . از نقاطی که تقاطع رودخانه با جاده بود عبور کردیم و در یک مورد که عرض و آب رودخانه به افراد پیاده اجازه عبور نمی‌داد با راهنمایی جناب قلی زاده و با تجربه ایشان ، گروه از مسیر مالرو صعب العبور جایگزین ، بی خطر در کناره رودخانه به راه خود ادامه داد . ساعت ۱۰:۳۰ شده بود و دوستان همنوردی که صبحانه نخورده بودند ، گرسنه منتظر اعلام توقف و استراحت سر گروه بودند و حجب و حیا و احترام به تصمیم لیدر مانع آنها برای درخواست توقف از ایشان شده بود . در میان راه به چند کلبه رسیدم که کنارشان *قهوه خانه ساخته شده از چوب آقا نور محمد* قرار داشت . قهوه خانه آقا نورمحمد همه را مانند آهنربا به داخل جذب کرد . آقا نورمحمد یک پیرمرد شریف و محترم و با ادب با حدود هفتاد سال سن بود با خوشحالی و مهمان نوازی همه ما را پذیرا شد و دست تنها ، حول شده بود و فقط با ظرف آب میآورد تا سماور و قوری هایش را پر از آب کند و برای گروه ۱۸ نفره ما که در ولع خوردن چای بودند بساط چای را علم کند . از بدو ورود سماور بزرگش مورد حجمه دوستان بود و قوری آقا نورمحمد یک لحظه بر زمین نبود و دست به دست می شد ، دوستان تا می توانستند ، چای نوشیدند !!! *نوش جان و گوارای وجودشان ...* وقتی گرسنگی و عطش نوشیدن چای دوستان ، فروکش کرد ، مبلغی به آقا نورمحمد داده شده و قهوه خانه را ترک کردیم و ادامه مسیر دادیم . حس خوبی داشتم ، احساس می کردم مادر طبیعت ما را خیلی دوست دارد و خوش آمدگویی می کند ، در این پاییز زیبا که درختان درحال خشک شدن هستند ، *در مسیر ما گل های وحشی سفید ریز زیادی مانند لاله اما واژگون* ... مقدم ما به سمت آبشار ، گلباران کرده بودند . پازل زیبایی ها در کنار هم چیده شده بود تا ما از این برنامه کوهپیمایی لذتی وافر ببریم . طبیعت اطراف مرا یاد این بیت شعر از سعدی شیرین سخن انداخت که : به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ـ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست ... خزه هایی به رنگ سبز روشن و تیره ، صدای پای آب در رودخانه و مه خفیف ، همه و همه تابلو رنگین و زیبایی از آفرینش خداوند را به نمایش می گذاشت . همچنان با فراز و فرود خود در گل و لای و برگ های خشک و رنگین ریخته شده بر زمین راهی آبشار بودیم . از حدود ۵۰۰ متری جناب خانی عزیز آبشار زیبای لاتون را به من نشان دادند و چشمم به جمال زیبایش روشن شد ولی عجب شیب تندی در مقابل داشتیم با تمام توان و نفس چاق کردن در فواصل متعدد شیب لغزنده پر پیچ و خم در کنار دره های عمیق را بالا رفتیم و به نغمه زیبای آبشار لاتون که ما را به سمت خود فرا می خواند نزدیک می شدیم . این آبشار در مجاورت کوه استوار اسپیناس و در میان جنگلی انبوه با گیاهان سرسبز، درختانی چون آلوچه ، به، گلابی، گردو، فندق و سیب وحشی بود . *آبشار زیبای لاتون ، یکی از ۳۰ آبشار بلند جهان و از بلندترین آبشار‌های ایران* شناخته می‌شود. *ارتفاع آبریز اصلی و فوقانی آبشار لاتون ۱۰۵ متر و عرض آن پنج متر است. همچنین آبریز تحتانی لاتون ۶۵ متر با پهنای ۱۰ متر است و درمجموع ارتفاع آن به ۱۰۷ متر می‌رسد.* آبشار لاتون از دامنه‌های شرق *کوه اسپیناس یا اسپینه* سرچشمه می‌گیرد و به *رودخانه لوندویل* سرازیر می‌شود و *با شیب تندی به‌سمت روستای کوته کومه و شهر لوندویل که در مسیر تالش و آستارا قرار دارد ، حرکت می‌کند و در پایان وارد دریای خزر می‌شود.* آبشار لاتون به‌عنوان یک اثر طبیعی و ارزشمند *در سال ۱۳۹۸ به شماره ثبت ملی ۶۴۵ در فهرست میراث طبیعی کشور* قرار گرفت . سرانجام به آبشار با ابهت و بلندی رسیدیم ، که آب خروشانی از ارتفاعی بلند به زمین می ریخت و در ادامه به صورت آبشار های پله ای کوچکتر ادامه می یافت . در سمت چپ آبشار لاتون ، آبشاری کوتاه تر و زیبا اما پر آب تر قرار داشت که در عظمت آبشار لاتون گم شده و به زیبایی طبیعت می افزود . حدود ده دقیقه فارغ از تعلقات دنیوی و محو در زیبایی آبشار من و دو دوست دیگرم در حال گرفتن عکس بودیم که متوجه شدیم نه تنها اثری از گروه مان نیست ... بلکه سایر دوستان مان هم غیب شأن زده بود . با توجه به *مقصد اصلی و هدف ما* برای شرکت در این برنامه ، سزاوار بود ، که دوستان لااقل نیمی از توجه و اهمیت به زمانی را که به خوردن صبحانه و چای و بعداً ناهار صرف کردند ، پای این اثر هنری آفریدگار می گذرانند . به شخصه دوست داشتم پس از برداشت عکس و فیلم ، دقایق بیشتری را کنار آبشار باشم و به *نجوای آب روان آبشار با خودم* ، گوش دهم ، برقراری ارتباط معنوی بیشتر در این مکان و فضای پر از انرژی مثبت و جذاب با کائنات زیبا و دلنشین بود . ولی سرعت برگشت دوستان برای صرف ناهار و اهمیت به آن ، بقدری بالا و برق آسا بود که ما سه نفر از بیم جاماندن با سرعت زیاد تا اقامتگاه ناهار دوان دوان به دنبال آنها بودیم و هر چه می رفتیم آنها را نمی دیدیم . در محل اتراق گروه بیش از یکساعت و نیم صرف مقدمات و آماده سازی آتش و خوردن ناهار و میوه چینی از درختان جنگلی توسط برخی از دوستان شد . با زحمات چند دوست ، بویژه آقای *قلی‌زاده* و آقا *بهزاد روشن دل* که نام ایشان مرا به یاد برادرم می اندازد ، *آتش* خوبی فراهم شد و همه گرد آتش برای گرم شدن جمع شدند و زمان *با شوخی ها ، درست کردن چای ، گرم کردن خوراک هایشان و چیدن میوه جنگلی کنوس* در حال گذشتن بود . در پایان چند نفر از دوستان با دادن نان و خوراک های اضافه به سگ ها و گاو های اطراف محل اقامت و کمی هم نمایش گاو بازی البته نه به سبک اسپانیایی ، فضایی با نشاط و فرحبخش و استثنایی را برای خود و همنوردان فراهم آورده بودند. پس از صرف ناهار و برخاستن ، توسط جناب قلی زاده *بررسی های احتیاطی محیط* از لحاظ جا نماندن اشیا ، خاموش بودن آتش ، جا نماندن زباله و در مکان خاص قرار دادن شاخه های خشک اضافی برای دیگران ، ایشان فرمان حرکت را صادر کردند و مسیر بازگشت به دلیل سر پایینی بودن بیشتر مسیر ، با سرعت بیشتری طی شد . در مسیر بازگشت ، دوستان از *روستاییان دستفروش کنار مسیر ، ترشی و انواع رب ها مانند رب انار ، کنوس و ...* خریداری کردند . دیگر هوا تاریک شده بود که به پل باریک منتهی به روستای کوته کومه رسیده بودیم . پس از عبور از میان چند خانه های روستای کوته کومه به مینی بوس مان که در کنار *حمام آبگرم* پارک شده بود ، رسیدیم . از لوله آب خانه ای در روستا ظرف آبم را پر کردم ، گتر هایم را باز کردم و سوار مینی بوس شدم ... اما چند نفر هنوز نیامده بودند و همه نگرانی‌شان بودند . حدود نیم‌ساعت در انتظار بودیم ، که چند دوست عزیزمان با نایلون خرید از دور در تاریکی نمایان شدند . با سوار شدن آنها و تکمیل شدن گروه حرکت به سوی شهر مان آغاز شد . به دلیل کمبود زمان نتوانستیم در روستای کوته کومه (در زبان محلی به معنی خانه کوتاه) جاذبه‌های گردشگری چون *آبگرم، آسیابی به نام آسیه شوان، گورستان قدیمی* را ببینیم . همچنین بر فراز کوه اسپیناس نزدیکی آبشار لاتون , *قلعه* تاریخی *متعلق به بابک خرمدین معروف به قلعه اسپیناس یا قلعه اسپینه* وجود داشت ، که این بنای تاریخی نیز به دلیل کمبود وقت از دید ما مغفول ماند ، البته با توجه به محدودیت زمانی سفر ، کوهپیمایی بسیار فرحبخش و جذابی را داشتیم و گروه شاد و خندان با نوای آهنگ های محلی دوستمان با کوله باری از خاطرات به سفر خود پایان داد . به محض حرکت مینی بوس ، گروهی از دوستان هم صدا با لهجه گیلکی و شعار دادند : *امه امروز بستنی خوری می* و موجب شدند که انتهای سفرمان با خرید *بستنی و کیک یزدی* برای گروه پایان شیرین تری رقم بخورد .

کوه گشت غار اویشو

*غار اویشو دوشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۳*

مدت ها بود که در دلم آرزوی دیدن غار اویشو را می پروراندم ، غاری چند میلیون ساله با مسیری رویایی و فرحبخش ، در کوهی مابین ماسال و شاندرمن که از هر دو سو امکان دسترسی به آن مهیاست . با دوستم که در کنار راهنمای کوهنوردی و طبیعت گردی از دبیران باسابقه دبیرستان های رشت و خمام و مهندس کامپیوتر است قرار گذاشتیم صبح ساعت ۶ از خمام به سمت ماسال حرکت کنیم.
غار اویشو در ارتفاع ۱۴۶۰ متری از سطح دریا واقع شده است.
اویشو در زبان تالشی به معنی محل فرو رفتن آب است . اویشو غاری آبی ـ خاکی است ، که جریان آب هفت چشمه و یک رودخانه به درون آن می ریزد.
به گفته زمین شناسان غار متعلق به ۷۰ میلیون سال پیش است. غار یک دهانه بزرگ به ارتفاع حدود ۱۹ متر و عرض ۱۴ متر دارد و تاکنون غارنوردان فقط توانسته حدود ۲۰۰۰ متر آنرا پیمایش و کشف کنند .
شب قبل از کوهپیمایی تمام وسایل مورد نیاز کوهنوردی را آماده کردم و در ماشین گذاشتم و ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم پس از خوردن صبحانه به دنبال دوستم رفتم و راس ساعت ۶ صبح به راه افتادیم . در طول مسیر سرسبز و زیبا با دوست خوش صحبتم وقت گذراندیم و گپ زدیم ، تا به ماسال رسیدیم و در ادامه از آنجا به جاده کوهستانی منتهی به غار رفتیم . جاده ای زیبا با درختانی تنومند که باد تن برخی از آنها برهنه کرده و برخی نیز هنوز لباسی از برگ های زرد و نارنجی و قرمز و سبز به تن دارند ، بعد از حدود ۲ ساعت رانندگی ، تابلو کوچک بر سر یک جاده خاکی سربالایی با نام *اویشو* نظرمان را جلب کرد .
روبروی جاده خاکی سمت دیگر جاده آلاچیق های چوبی بود که بومیان برای فروش چای و صبحانه و خوراک های محلی ساخته بودند ، خودنمایی می کرد . اما سکوت مطلق آنجا نشانه آن بود که همگی هنوز در خواب نازند . هیچ ماشینی عبور نمی کرد . ماشینم را به پشت قهوه خانه چوبین که کمی عقب تر خانه باغی نیز وجود داشت و چند خودرو هم مقابل آن پارک کرده بودند گذاشتم . با دوستم کوله پشتی و باتوم ها را برداشتیم تا از جاده خاکی بزنیم به دل کوه و برویم به سمت غار ... به محض پارک ماشین چند سگ ولگرد اطراف ما را محترمانه محاصره کردند هم چیزی بخورند و هم افتخار همراهی ما را داشته باشند ... البته همراهی ای همه سگ صلاح نبود که خود اینها با هم تبانی کنند و چون گرسنه اند ما را بخورند ... پس از طی چند صدمتر با تلاش ما و یکی از سگ ها که سمچ بود چند سگ دیگر ما را رها کردند ولی سگ سمچ همچنان با ما می آمد و مسیر برای بازگشت خود با حرکات بی ادبانه و زشتی علامت گذاری می کرد .
من در سفر ها ، کوهپیمایی و کارهایم ، همیشه با تصور اینکه شاید این آخرین باری باشد که این محل را می بینم ، سعی می کنم که در همان لحظه از مسیر حظ وافی و کافی ببرم . مه غلیظی ما را احاطه کرده بود که گاهی تا ده متری مان دیده نمی شد سایه های سیاه درختان غول پیکر چند صد ساله با ارتفاع پنجاه ، شصت متر و شاید بیشتر همراه با صدای آواز پرندگان و گاهی سکوت مرموز در طبیعت ، صحنه مهیج و از سویی دیگر دیدن مناظر زیبا ، رعب و لذت را بهم آمیخته بود .
یکی از تجربیات و آموزه هایم در طول چندین سال کوهنوردی ، برای من آن است که در طبیعت همیشه باید به دقت و دقیق گام برداری و در نقطه مناسب گام بگذاری و در ضمن مراقب محیط اطرافت هم باشی . باران روز قبل و رطوبت زیاد و مه روی زمین را گلی و لغزنده کرده بود ، مسیر جاده مالرو مناسب عبور گوسفندان ، گاو ، سگ و حیوانات وحشی بود و از ابتدای مسیر جای پاهای مختلف حیوانات دیده می شد .
در جاهایی مجبور به پا گذاشتن درون گل و لای بودیم و کفش کوه کاملا در گل فرو می رفت .
در کنار مبارزه و استقامت در برابر خشونت طبیعت ، غرق در افسون و زیبایی های خیره کننده آن نیز بودیم . رنگ برگ های زیبای درختان با چشمان ما بازی می کرد . گاهی یک درخت با برگ های سرخ در میان انبوهی از درختان زرد و نارنجی یکتا بودن خود را نشان می داد . نقاش دنیای ما چه زیبا بر دامن کوه نقشی رنگین و هنرمندانه کشیده بود . به نظر من همه فصل ها زیبایی خاص دارند اما دو فصل بهار و پاییز برای طبیعت سبز نقطه اوج هنری و زیبایی شناسانه آفریدگار هستی است . بقدری که حضور در این فصول در طبیعت و با چشم ظاهر و جان دیدن این همه زیبایی سیری بصری به همراه ندارد.
در این کوه گشت ما سعی کردیم به دلیل زود تاریک شدن هوا از فاکتور سرعت استفاده کنیم . همچنانکه با سرعت به پیش می رفتیم از گرفتن عکس و فیلم از این صحنه های ناب غافل نبودیم .
شکار لحظه ها در قاب دوربین به ندرت رخ می دهد ، ناگهان با وزیدن باد تند ، ریزش برگ رنگارنگ درختان از ارتفاع بیش از سی متر بر سرمان همچون باران آغاز شد . لحظه هایی دلفریب و زیبا که تا کنون ندیده بودم . دقایقی درنگ کرده و ضمن نگاه کردن به این اثر هنری طبیعت ، تند ، تند ، عکس و فیلم گرفتیم و پس از پایان این صحنه و اتفاق نادر به راه افتادیم .
سه جوی بزرگ یا رود خانه کوچک که در شکاف کوه های مسیر جاری بود را رد کردیم . نرم افزار نشان تا ۳۵۰۰ متر ، از این مسیر را نشان داد .
اکنون حدود ساعت ۱۰:۴۵ صبح شده بود . روی سنگی نشستیم از آذوقه اندک و آبی که همراه داشتیم مقداری خوردیم و نوشیدیم و اندکی از خوراکمان را هم به سگی که ول کن ما نبود ، دادیم ، طبق گفته دوستم ، اما هنوز تا مقصد اصلی راهی طولانی مانده بود .
حین رفتن در راه ، محل هایی که مسیر پاکوب و مالرو دو راهی می شد را با چوب و شاخه درخت برای برگشت ، نشانه گذاری می کردیم .
۲ ساعت و نیم دیگر در مسیر پر شیب اما زیبا که با انبوهی از برگ فرش شده بود و زیر پایمان آنها را حس می کردیم و صدای خش خش کردن و خرد شدن آنها که روح را می نواخت به راهپیمایی ادامه دادیم. در بین راه از کنار چند کلبه چوبی و آغل که ظاهراً آغل گوسفندان بود عبور کردیم ، ناگهان سگ همراه ما دیوانه وار شروع به دویدن به اطراف ما و شروع به پارس کردن کرد . ترس سگ ما را هم نگران و مضطرب کرد و فهمیدیم اتفاقی در حال وقوع است و احتمالا حیوانی وحشی اطراف ماست . از دور صدای بع بع گوسفندان و زنگوله سگ چوپان شنیده می شد .
ما در حال رفتن بودیم که ناگهان چند سگ گله مثل شیر درنده در حالی که کف از دهانشان می چکید به سمت ما حمله کردند . ما در حال عقب نشینی ، با گارد حمله متقابل ، پشت پشت ، می رفتیم که من یاد گفته ی یکی از دوستان کوهنوردم افتادم که گفت : در برابر سگ حمله کننده اگر بنشینی ، به شما حمله ور نمی شود ، آمدم بشینم که گل و لای لیز زیر پایم و حرکت سریع من موجب واژگون شدن من شد . با دست نیمی روی زمین و نیم در هوا سریع بلند شدم و آرام ، آرام و گفتن برو برو دنده عقب آنقدر رفتیم که سگ های چوپان رهایمان کردند و رفتند . البته وجدانا سگ همراهمان هم سنگ تمام گذاشت و موقع یورش سگ ها بی شجاع و بی محابا به سمتشان حمله ور می شد و آنها عقب نشینی می کردند .
خلاصه بخیر گذشت ، اما ما نگران بودیم که گله یا خانه و سگ های پاسبان دیگری آن اطراف نباشند .
علاوه بر مه غلیظ مسیر ، غار نیز در نقطه‌ای کور و پنهان و غیر قابل دیدن در مسیر کوهپیمایی بود . دوست راهنمای ما همچون ارشمیدس ناگهان گفت یافتم ... یافتم ... و توده از سنگ را کنار شیب تندی نشان داد و گفت این پایین است .
واقعا شیبی در حدود ۴۵ درجه که پوشیده از برگ بر روی خاک خیس لغزنده بود ، با احتیاط فراوان از پایکوبی نیمه پیدا به پایین رفتیم تا به بیست ، سی متری دهانه غار ناپیدای اویشو ، کنار جریان آب زیاد و درخت تنومندی رسیدم که با مهی غلیظ کاملا دهانه آن پوشانده شده بود . ما فقط سیاهی دهانه غار را همچون سایه ای شبه گونه از آن فاصله دیدیدم . برای ایمنی خود و رعایت احتیاط جلوتر نرفتیم با چند عکس خاطره حضور در دهانه غار اویشو را ثبت کردیم . سگ همراهان نیز با اصرار خودش تا غار آمد اما وفاداری و سپاس خودش را برای جبران تکه نانی که خورده بود ، نشان داد . پس از دقایقی دوباره به سطح فوقانی غار برگشتیم و مسیر زیبا رفته را ، بازگشتیم . به دو راهی رسیدیم ،در کنار نشانه ای که گذاشته بودیم استراحتی مختصر کرده آب و میوه ای خوردیم و مسیر درست را به سمت پایین با سرعتی بیشتر از صعود به سمت محل پارک خودرو مان بازگشتیم ، ساعت ۱۴:۰۰ شده بود و قهوه خانه بساط پخت و پز و چای را براه انداخته بود و به مشتریانش خدمات می داد ، به تعداد خودرو های پارک کرده هم اضافه شده بود . مه سنگین جاده را فراگرفته بود . با آرامی شروع به راندن به سمت ماسال کردیم ، هر چه ارتفاع کم می شد از غلظت مه کاسته می شد و در دامنه کوه اصلا مهی وجود نداشت . انتهای داستان را هم مثل فیلمنامه های آلفرد هیچکاک باز می گذارم تا خودتون هرچه دلتون خواست تصور کنید .

خاطره ماسوله آبشار خربو

کوهپیمایی در مسیر آبشار خربو و مناطق کوهستانی بالا دست

*امروز جمعه* چهار آبان ۱۴۰۳ برای کوهپیمایی در مسیری *نامعلوم* باید ساعت *۴ بامداد* بیدار شوم . روحیه وقت شناسانه باعث شد ، چندین بار از خواب نیم بند خود بیدار شده و بالاخره ساعت ۲:۴۵ بامداد برخاستم و شروع به آماده شدن کردم و راس ساعت ۳:۳۰ بامداد پیاده از میان خیل سگان ولگرد محل که نه رحم دارند و نه شوخی و پیوسته پارس می کنند زوزه می کشیدند و گاهی هم حمله ، عبور کردم و ساعت ۳:۴۰ بامداد به محل مقرر سوار شدن رسیده و در انتظار مینی بوس حامل دوستان خمامی ماندم .
ساعت چهار مینی بوس رسید و من در میان دوستان همنورد پر انرژی ، شاد و باطراوت خود به سمت رشت حرکت کردیم . از رشت یکی یکی سایر دوستان در مسیر به ما ملحق شدند .
آواز خوانی زیبای یکی از دوستان خوش صدا با روحیه شاد و بذله گو و مزاح سایر دوستان ، در ماشین مسیر را برای همه ما کوتاه و زودگذر و طرب بخش کرده بود . سرانجام در ساعت شش بامداد متوجه شدیم در *ماسوله* ایم . از مینی بوس پیاده شدیم .
بنا بر اعلام مدیر گروه ، مسیر مد نظر به سمت *ارتفاعات بالا دست آبشار بزرگ خربو* بود که با وجود اینکه با بارندگی شب قبل بسیار لغزنده و لیز چون سرسره شده بود ولی روح و چشم‌ را نوازش می داد ، به راه افتادیم . فضا و آرایش درختان و سطح پر از برگ زمین بوی خزان داشت .
اتفاقات رخ داده در طبیعت و زندگی درختان چون زمین مفروش به برگ های زرد و قرمز و نارنجی ، دانه های ریخته شده روی زمین از فندق و بلوط و میوه های خوشمزه روی درختان آلو ، سیاه کوتی ، کنوس که بارش باران و برف و وزش باد زیر درختان ریخته شده بود .‌ در کنار آن آسمان صاف آبی و ابر های سفید ، هوای پاک در طول مسیر ، همچنین نوای دل‌انگیز دوست هنرمندمان با خواندن ترانه های زیبای گیلکی و فارسی ، مجموعا با هم فضای ذهن ما را مبهوت زیبایی ها و درگیر و سپاسگزار نعمات زیبای خداوند کرده بودند .
از روی چند آبراه با جریان ملایم آب و از رودخانه متصل به آبشار کوچک خربو گذشتیم و سرانجام به آبشار بزرگ خربو رسیدم به سختی با کمک دوستان با پرش از روی سنگ های میان رودخانه پر آب گذشتیم .
مرحله دوم برنامه کوهپیمایی از اینجا با عبور از پاکوب های بسیار لغزنده و باریک آغاز شد . با لیز خوردن در گل و لای و شیب های تند و دشوار به محل زیبایی برای استراحت و خوردن صبحانه کنار جریان باریکی از آب که برای نوشیدن چوپانان و آبدهی به دام ها تعبیه شده بود ، رسیدیم .
طبق معمول با زحمات زیاد مدیر گروه آتشی درخور برای دم کردن چای برپا کرده و با کتری و قوری مخصوص شان بساط چای خوشمزه دست ساز را مهیا کردند .
پس از آماده شدن چای ، زحمت پذیرایی از همنوردان توسط این عزیز مهربان انجام شد . مرحله سوم ، حرکت برای عبور از مسیرهای بسیار لغزنده و پر گل لای و چالش برای صعود به ارتفاعات پر برف بود ، تا اینکه به سختی و خسته
به آلاچیق و خانه چوبی چوپانان رسیدم ، سه نفر از دوستان ترجیح دادند در آنجا بمانند . بقیه تصمیم به ادامه مسیر به سمت رودخانه داشتند . علاوه بر گل و لای برف و برفاب مانعی در حرکت سریع همنوردان بود تا به رودخانه رسیدیم و از روی سنگ های آن عبور کردیم ، در سطح تخت کناره رودخانه برخی دوستان برف روی زمین را پاک کردند و زیرانداز انداختند و برخی هم زیرانداز شان را به روی برف پهن کرده و کوله پشتی خود را روی آن گذاشتند تا نفسی تازه کنند . مدیر خوش رو و با اخلاق گروه بساط برافروختن آتش برای گرم کردن غذا و تهیه چای را به راه انداختند .
سپس جناب مدیر گروه *پیشنهاد* صعود به نزدیکترین قله شیب دار و پر برف نزدیک محل استقرار گروه و دیدن مناظر زیبای دور دست از روی قله را دادند ، در اینجا هم سه نفر از دوستان ترجیح دادند که بنشینند و بمانند . بقیه دوستان از پیشنهاد ایشان شادمانه استقبال کردند . دست و پنجه نرم کردن و مبارزه تمام نشدنی و نفس‌گیر دیگر با کوه دوباره آغاز شد.
به سختی از سطح شیب دار پر برف حدود یکساعت بالا رفتیم و *به بالای قله رسیدیم* و همه دوستان با شور و اشتیاق فراوان به نظاره مناظر زیبا ایستاده و به عکس گرفتن پرداختند و پس از آن مسیر پرشیب سخت را دوستان با لیز خوردن و تلاش فراوان پایین آمدند ، تا اینکه به دوستانمان پیوستیم و در کنار آنها ناهار را صرف کردیم .
به محض اتمام غذا و بر چیده شدن سفره کوچک اما با صفای دوستان وسایل را جمع آوری کرده و به سمت سه دوست دیگرشان که در کلبه چوبی چوپانان مستقر بودند ، مسیر را طی نمودیم .
یکی از آن دوستان با رسیدن ما با *شیرینی و چای* از همنوردان پذیرایی کردند . حرکت بازگشت از این کوهپیمایی به سمت ماسوله آغاز شد . در مسیر *چاله های عمیقی* که سودجویان برای یافتن *گنج* ، حفر کرده بودند توجه همه را برانگیخت و عده ای به وارسی داخل گودال پرداختند و باز حرکت به سوی پایین آغاز شد . پاکوب های اشتباه ما را به *مسیر نادرست* منحرف کرد به محلی پرتگاه مانند و غیر قابل راه پیمایی رسیدیم . چندین پاکوب برای ادامه مسیر انتخاب شد ولی پس از طی اندکی مسافت و آزمون و خطا مدیر گروه که راهنما هم بودند ، متوجه اشتباه مسیر شدند . هوا رو به سرد و تاریک شدن داشت و همنوردان استرس یافتن مسیر درست و بازگشت را داشتند . تلاش های جناب مدیر و استفاده زیاد از GPS موجب تمام شدن شارژ آن شد . باز ایشان همنورادان دعوت به شکیبای و درک و همراهی در این اتفاق پیش بینی نشده کردند ولی نگرانی گاهی موجب گوش ندادن به گفته های ایشان بود .
خوشبختانه جناب مدیر فکر اینجا را کرده بودند و باتری زاپاس برای GPS آورده بودند. پس راه اندازی دستگاه تلاش ایشان برای یافت مسیر آغاز شد و بالاخره *مشکل توسط ایشان حل* شد و ادامه مسیر به سوی آبشار بزرگ خربو آغاز شد . تا اینکه به سختی با گذر از مسیر های گلی و پر شیب به آبشار رسیدیم .
چشمتان روز بد نبیند . ناگهان متوجه شدیم به دلیل آب شدن برف ها *حجم و فشار آب آبشار و رودخانه چندین برابر قبل شده* عبور از روی رودخانه شده و عبور از آن خطرناک و تقریباً غیر ممکن شده است . با تدبیر جناب مدیر با تجربه برای عبور از رودخانه خروشانی که هر جسمی را چون پر کاه با خود می برد ، قرار شد شاخه ای که تحمل وزن همنوردان را داشته باشد با داس از درختی قطع گردد و در کنار تنه خشک نیم سوخته که پیدا کرده بودند ، روی دهانه رود قرار دهند و از دو عدد شاخه بلند ، نیز دو دستگیره تهیه شود که توسط همنوراندان در دو طرف رودخانه نگهداری می شد ، تا همنوردان بتوانند از رودخانه عبور کنند .
خدا را شکر دوستان یکی یکی همگی از یک طرف رودخانه به طرف دیگر با همدلی و کمک دوستان منتقل شدند که آخرین نفر نیز مدیر مسئولیت شناس گروه بود .
همنوردان خسته ، که کار هیجان انگیز و خطرناکی را با موفقیت و به سلامتی به اتمام رسانده بودند به مسیر خود ادامه دادند .
در *آبشار کوچک خربو و آب راه های دیگر* هم افزایش آب اتفاق افتاده بود ولی همنوردان با جلوداری جناب مدیر به رغم افزایش حجم و شدت آب مسیر را که به مرور تاریکتر می شد ، طی کردند .
بالاخره با تاریک شدن کامل هوا به ابتدای مسیر پاکوب آبشار رسیدیم . در نهایت ساعت ۱۸:۰۰ به مینی بوس رسیدیم و با خاطرات بسیار مهیج و به یادماندنی به سمت خانه به راه افتادیم .
چهارم آبان ۱۴۰۳

خاطره سفر به قلعه رودخان

*سفر به قلعه رودخان یا دژ هزار پله*

طبق معمول زودتر از زنگ موبایل ، ساعت درون م زنگ زد و قبل از ۶ صبح بیدار شدم . چون قرار بود صبحانه خورده به زیارت قلعه برویم بساط چای و نیمرو را در خانه به راه انداختم و وسایل آماده شده در شب قبل ، کوله پشتی ، باتوم کوهنوردی را برداشتم و پوتین کوه را پوشیدم و سوار ماشین شدم تا به دنبال دوست کوهنوردم که راهنمای قدیمی هیئت های کوهنوردی است ، بروم .
*راس ساعت ۷ صبح*
پس از سوار کردن ایشان به سمت مقصد به راه افتادیم و ساعت ۸ صبح به محوطه قلعه رودخان رسیدیم و ماشین را پارک کرده و به سمت قلعه به راه افتادیم ، به سبب نبوغ و خلاقیت سازندگان قلعه و دلایل استراتژیک نظامی ، این قلعه از دامنه کوه و پایین به هیچ‌وجه قابل دیدن نیست . به این خاطر کور سوی امید به دیدن و تخمین فاصله ام تا قلعه با این شیب تند و این همه پله از بین رفت .
در *ابتدا بازار* محلی روستائیان قرار دارد که صنایع دستی ، لباس های گیلکی ، گیوه ، خوراک های محلی ، چای و محصولات گیلان را می فروشند .
پله ها از ابتدای راه به ما چشمک می زد و حضور خود را با تابلو های نصب شده ابلاغ می کرد . بله حدود *۱۶۲۰* *پله جدید* ... پله های کشف شده باستانی حدود *۹۳۵ پله* است که سبب شهرت دژ به *هزار پله* است البته با این توضیح که پله ها به هم متصل نیستند گاهی از یک پله تا پله بعدی ده ها متر را باید پیمود .
جزو افراد سحرخیزی بودیم که قبل از بیدار شدن کارکنان قلعه به آنجا می رسیدیم.
نفس زنان پله های با شیب تند و گاهی بلند را بسختی طی می کردیم و آرزو می کردیم زودتر برسیم اما هر چه می رفتیم قلعه پنهان در در لا به لای درختان ظاهر نمی شد .
تنها نکته مثبت آن بود که مسیر سنگ فرش بود و لیز خوردن در گل و لای را به همراه نداشت .
برای نفس‌گیری و تجدید قوا میانه راه توقیف کردیم و آب ، بیسکویت و میوه ای خوردیم و باز به راه افتادیم .
من باید دو کار را انجام می دادم : *یکی* ثبت خاطرات با عکس و فیلم و *دیگری* رساندن خود به همراهم که بیش از ده سال از من بزرگتر است و بهتر بگویم دویدن به دنبال ایشان که همچون غزال از پله ها بالا می رفت تا عقب نمانم .
سرانجام پس از حدود یک و نیم ساعت پله نوردی سخت دیوار های قلعه از دور نمایان شد .
دژی استراتژیکی ، رزمی با قدمت تاریخی و بقولی متعلق به *دوران ساسانیان*
، به *مساحت ۲/۶ هکتار* تقریبا یه شکل *عدد ۸ «8»* انگلیسی به *طول ۵۰۰ متر* و *عرض متفاوت* ... با *دیوارهای آجری به طول ۱۵۰۰ متر* با *۶۵ برج* و بارو ، آب انبار ، آبریزگاه ، آسایشگاه نگهبانان و شاه نشین و دریچه هایی برای تیراندازی و ریختن مواد مذاب در صعب العبور ترین نقطه کوه در *ارتفاع تقریبی ۷۱۵ متری* از سطح دریا
با نزدیک شدن به دروازه چوبی بزرگ ورودی ، بارقه های امید در دلم روشن شد .
گردش در فضای دژی تسخیرناپذیر که پر از فراز و فرود بود خود برایم چالش بزرگ دیگری بود .
بازدید را به سمت *ارگ یا شاه نشین* یا محل زندگی شاه و حرمسرای وی در غرب دژ آغاز کردیم در مسیر *چشمه آبی* با فشار زیاد در *سردآب* یا *آب انباری* چند متر زیر زمین در حوضچه ای می ریخت .
از کنار *آبریزگاه* (دستشویی) و چند اتاقک نگهبانی و برج و دیوار دژ از شیبی صخره مانند به سمت شاه نشین رفتیم با خود گفتم خدایا شاه و مقامات دربار چگونه از از این شیب تند نفس‌گیر و صعب العبور به ساختمان ارگ می رفته اند .
مسیر رسیدن به ارگ اگرچه کوتاه تر از مسیر رسیدن به قلعه بود ولی صد چندان سخت تر و رعب انگیز تر از تمام مسیرمان بود . بالاخره به ویرانه ای رسیدیم که شاه نشین نامیده می شد تازه علت انتخاب این نقطه برای ساخت عمارت شاه نشین را متوجه شدم ، چه منظره با صف و زیبایی زیر پای ما بود ... تمام اراضی اطراف و منطقه قابل مشاهده بود ، ساکنین عمارت بر کل مناطق اطراف احاطه و اشراف داشتند .
اما دست تقدیر جایگاهی که روزی محل امن و آسایش *شاهان ساسانی و امیران سلجوقی و مبارزان اسماعیلی و قرارگاه فرمانروایان شورشی دوران صفوی* بود را اکنون به بیقوله و ویرانه ای جهت آرامش و آسایش وحوش و حیوانات کوهی تبدیل کرده بود .
جایگاهی که زمانی غرق در صدای انبوه سربازان تنومند خشمگین و غرش و شیحه ی اسبان تیزرو بود امروز آنرا سکوت فرا گرفته و نوای جریان آب رودخانه ی رودخان و نغمه دلنواز پرندگان بر درختان جایگزین آن شده است .
به حرمت تاریخ پیشینان که چراغ راه ماست باید این دژ از آفات طبیعی حفظ می شد اما متاسفانه در دوره معاصر به دلیل بی توجهی مسئولین و قهر طبیعت ، رطوبت بالا ، باد و بارندگی قسمت های زیادی از آن از بین رفته و مرمت ناچیزی صورت گرفته بود .
انرژی مان کمی ته کشیده بود و گفتیم در شاه نشین به خودمان حالی بدهیم ، کوله را باز کردم و با نوشیدن آب و چند شیرینی و نارنگی قوای از دست رفته بازسازی کردم و سپس به همان سختی که از پله های ارگ بالا رفتیم ... از شیب پله های بلند و تخریب شده نسبتا عمودی پایین آمدیم تا به سمت شرق که *قورخانه* یا آسایشگاه سربازان و زندان برویم .
*برج های نگهبانان* در فواصل چند متری رو دیوار دژ قرار داشت ، همچنین در فواصلی نزدیک *روزنه های شیب داری* بود که برای *تیر اندازی و ریختن مواد مذاب* بر سر مهاجمان احتمالی و دشمنان استفاده می شد . به همین خاطر در طول تاریخ قلعه *هیچ گاه هیچ دشمنی به آن نفوذ نکرده* و نتوانسته دروازه های آن را بگشاید .
پیمایش بخش شرقی قورخانه یا سربازخانه ، حمام و اقامتگاه فرماندهان نظامی کمی آسانتر بود . این بخش بسیار وسیع تر و ساختمانی ساده تر داشت .
سرانجام پس از یک ساعت بازدید از قلعه خارج و پله ها را به سمت پایین طی نمودیم .
همیشه پایین آمدن راحت تر و با سرعت بیشتری است در مسیر بازگشت از کنار یک درخت خرمالوی وحشی گذشتیم و تعدادی از آنها را خوردیم و مسیر را به سرعت ادامه دادیم و به کسانی که نفس زنان و درمانده نیمه راه صعود بودند و میزان باقیمانده راه تا دژ را می پرسیدند امید می دادیم تا به راه خود ادامه دهند .
پس از ۴۵ دقیقه به بازار قلعه رودخان و دروازه ورودی و سرانجام ماشین رسیدیم و ساعت ۱۴:۰۰ به سمت خانه به راه افتادیم .

جمعه ۲۵ آبان ۱۴۰۳

یادگار نیاکان

چیکن کورما (Chicken Korma )

این غذا نشات گرفته از آسیای مرکزی و غربی است و معمولا با گوشت بره و گوساله و مرغ و سبزیجات آنرا در سس کرم مانند می پزند . در هند جنوبی برای تهیه این غذا از شیرنارگیل استفاده می کنند و دربعضی از دستورها از ماست و خامه و بادام . کورما به معنی با آتش ملایم پختن است و این غذا باید کم آب درست بشود . بعضی هم اعتقاد دارن کورما به معنی قورمه در زبان فارسی است و از آن مشتق شده است.

در این غذا از ادویه گرام ماسالا استفاده می شود که اگه آماده اش در دسترس نیست می توانید در اینجا دستور تهیه اش را ببینید.

مواد اولیه

مرغ به اندازه ۴۰۰ گرم که به ابعاد مکعب های حدود ۴ سانت خرد شده

ادویه گرام ماسالا ۲ قاشق چایخوری

زردچوبه ۲ قاشق چایخوری

پودر گشنیز ۱ قاشق چایخوری

پودر زیره سبز ۱ قاشق چایخوری

پودر فلفل قرمز ۱ قاشق چایخوری

ماست ۲ پیمانه

نمک و فلفل به میزان لازم

پیاز ریز خرد شده ۱عدد متوسط

سیر ریز خرد شده ۳ حبه

زنجفیل تازه ۲ سانتی متر یا پودر زنجفیل ۱ قاشق چایخوری

ادویه گرام ماسالا ۱ قاشق چایخوری

زردچوبه ۱ قاشق چایخوری

رب گوجه فرنگی ۱ قاشق غذاخوری ( اختیاری )

گشنیز تازه برای تزئین

طرز تهیه

ابتدا مرغ را با ۸ مواد اول یعنی : ادویه گرام ماسالا و زردچوبه و پودر گشنیز و پودر زیره و پودر فلفل قرمز و نمک و فلفل مزه دار کنید و بعد ماست را هم به آن اضافه کنید و خوب هم بزنید تا مواد با هم مخلوط بشود . حالا روی کاسه را بپوشانید و بگذاریدتوی یخچال تا به مدت ۳ ساعت مرغ مزه دار شود.

بعد پیاز ها را توی روغن داغ سرخ کنید تا طلایی رنگ شود و ادویه گرام ماسالا و زردچوبه را هم اضافه کنید و خوب هم بزنید تا بوی ادویه ها بلند شود.

سیر و زنجفیل را هم به ادویه ها و پیاز اضافه کنید و یه تفت کوچک دهید و رب گوجه و مایه مرغ را به سیر اضافه کنید و خوب هم بزنید. و زیر حرارت را کم کنید و درب ظرف را گذاشته و اجازه دهید مرغ به مدت ۳۰ تا ۴۵ دقیقه به آرامی بپزد .

نیازی به اضافه کردن آب نیست چون ماست خودش آب پس میدهد ولی اگه احساس کردید غذا به آب احتیاج داره خیلی کم آب به آن اضافه کنید. و بعد از جا افتادن توی ظرف بکشید و با گشنیز تازه خرد شده آنرا تزئین کنید.

می توانید از شیر نارگیل یا خامه بجای ماست استفاده کنید.

می توانید بجای پیاز ریز خرد شده از موسیر ریز خرد شده هم در دستور این غذا استفاده می شود .

اضافه کردن رب گوجه اختیاری است به مقدار کمی می توانید بریزید .

پیتزا با گوشت قرمه

مواد لازم

خمیر پیتزا ۱۰۰ گرم

پنیر پیتزا ۱۵۰ گرم

گوشت گوسفند بدون چربی ۲۵۰ گرم

پیاز ۲ عدد

فلفل سبز ۱ عدد

گوجه فرنگی ۲ عدد

نمک و فلفل به مقدار ضرورت

سس گوجه فرنگی ۱ قاشق سوپخوری

​​​​

پودر ریحان و اویشن ۱ قاشق چایخوری

طرز تهیه

گوشت را با پیاز در آب می پزیم سپس ان ها را به قطعات متوسط نیمه قیمه ای خرد کرده خمیر پیتزا را اماده کرده روی سس گوجه فرنگی زده گوشت و پیاز و فلفل و گوجه را بهتر است همه را به یک اندازه خرد کرده با هم مخلوط کرده با پنیر پیتزا مخلوط کرده نمک و فلفل زده روی خمیر می ریزیم و داخل فر قرار می دهیم در اخر پودر اویشن و ریحان به ان می افزاییم

نتیجه

احیای هر غذا روشن کردن چراغ یک خرده فرهنگ* است. فرهنگی که به ما می گوید در روزگاران دیرین چگونه زندگی با پخت خوراک های ارگانیک به کام مردم ، شیرین و دلنشین بود. از دربار پادشاهان تا خانه مردم کوی و برزن

یکی از مشکلاتی که بشر از زمان بوجود آمدن جوامع اولیه با آن روبرو بوده ، نیاز به حفظ مواد غذایی است، تا بدلیل حشرات یا میکروارگانیسم ها از بین نرود. نیاکان ما قبلاً موفق به ابداع روشهای مختلفی برای حفظ غذا شده اند ، امروز نیز شاید بتوان با پیروی از روش های آنها برای ذخیره و حفظ منابع غذایی استفاده کرد .

ارزش غذایی خوراک قورمه

گوشت قورمه در هر ۱۰۰ گرم ۳۴۵ کالری دارد .

در هر ۱۰۰ گرم قورمه ، کربوهیدرات (گرم) ۱۵/ ۰۴، پروتئین (گرم) ۳/۵۹ ، چربی (گرم) ۱۲/۴۶

فیبر (گرم) ۱/۳۶ ، کلسترول (میلی گرم) ۱۴/۶۴ ، سدیم (میلی گرم) ۳۲۵/۲۷ ، پتاسیم (میلی گرم) ۳۹۲/۱ ، کلسیم (میلی گرم) ۷۸/۱۵ ، ویتامین آ (میلی گرم) ۴۶/۰۴ ، ویتامین سی (میلی گرم) ۶/۱۵ ، آهن ۰/۶۲

گوشت قورمه که جزو پرمصرف ترین غذاهای گوشتی است به لطف گوشت قرمز موجود در آن منبع پروتئین، آهن و B12 است. این غذا را که با آب و روغن خودش و بدون اضافه کردن روغن به روش سالم تری روی حرارت کم طبخ می شود، افرادی که از کمبود آهن رنج می برند یا ورزشکاران می توانند از این غذا استفاده کنند .

نظام غذایی به مثابه بخشی از میراث فرهنگی جامعه ، دارای ظرفیت های متعددی برای مطرح شدن در حوزه گردشگری است. نظام غذایی دریچه هایی گشوده است که گردشگر را با تجربه و چشیدن آن به عمق فرهنگ محلی وارد شده و تفاوتی که درک و لمس آن مهمترین انگیزه است را با فرهنگ خود از طریق طعم و ذائقه درک می کند.

در واقع می توان نظام غذایی را عنصری از میراث فرهنگ اقوام تلقی نمود، میراث از این جهت که در خود دانش بومی، ذائقه، عادت، روابط اجتماعی و ترجیحات و ابعاد متنوع دیگری را که از گذشته وام گرفته است، حمل می کند. این میراث فرهنگی با ویزگی های خود موجب تداوم هویت استان ها می شود. غذاهای بومی در مراحل مختلف تولید، گردآوری و مصرف ، دارای ویژگی های محلی است . این ویژگی ها اصیل، متفاوت و جاذبه تجربه این تفاوت ها می تواند زمینه های مساعد برای گسترش گردشگری غذا را فراهم آورد. دانش شناخت گیاهان و میوه های خودرو، روش های فرآوری و استفاده و خواص درمانی آنها، زمینه هایی برای معرفی وجود استعدادهای گردشگری در زمینه بوم گردی است. این توانمندی ها می تواند بستری مناسب برای اشتغال جوامع محلی استان ها در بخش توریسم و تداوم فرهنگ در ابعاد مختلف پدید آورد.

یافت های پژوهش نشان می دهد که تفاوت های جنسیتی و تفاوت در سطح تحصیلات بین مصرف کنندگان بر میزان مصرف غذاهای محلی تأثیر معناداری ندارد؛ این تفاوت های سنی و تفاوت در سطح درآمد بین مصرف کنندگان بر میزان مصرف غذای محلی مؤثر است .

نتایج نشان می دهد که انگیزه های انتخاب غذا و نگرش نسبت به غذاهای محلی بر مصرف آنها تأثیر بسیاری دارد .

در کتاب «غذا و گردشگری» تالیف دکتر زهرا لطیفی آمده است : امروزه مواد غذایی به بخش جدایی‌ناپذیر تجربه‌های گردشگری و مؤلفه‌ای مهم در بازاریابی گردشگری تبدیل شده است و عنصری مهم در تعیین سطح رضایت گردشگر به شمار می‌آید. امروزه بسیاری از مقصدهای گردشگری، از غذا به عنوان منبعی پرجاذبه برای تقویت بازاریابی گردشگری خود استفاده می‌کنند و نیز کشورهای زیادی به طور فعال به ترویج گردشگری موادغذایی می‌پردازند.

موادغذایی به طور فزاینده‌ای به عنوان بخش مهمی از بازار گردشگری فرهنگی به رسمیت شناخته می‌شود، زیرا نمایانگر سبک زندگی و فرهنگ مردم مناطق مختلف است.

رشت شهر خلاق غذا

آنچه که فرهنگ غذاهای گیلان را برای غیرگیلانیان مشخص‌تر می‌کند، نخست، همین مواد اولیه غذاهای اصلی و دیگر شیوه آماده کردن یا تبدیل آنهاست. فراوانی مواد اولیه طبخ غذا در گیلان زمینه‌ساز این بوده است که تنوع غذاهای محلی گیلان بسیار زیاد باشد. غذاهای بومی گیلان، به ویژه برخی از آنها از قبیل میرزاقاسمی، باقلاقاتق، مرغ ترش و ترش تره و اناربیج و تعدادی از مخلفات مانند: رشته خوشکار، زیتون پرورده به اندازه‌ای خوش نام و سرشناس سفره گیلک هستند که به ظن قوی گیلان را پشت سر نهاده‌اند.

الکساندر شودزگو، شاعر، اسلام‌شناس و ایران‌شناس لهستانی نوشته است: شیوه غذا خوردن گیلانی‌ها با اعتدال فراوان همراه است. آنها جز آب نمی‌آشامند، آبی که گاهی به اندکی از شیره انگور شیرین شده است. خوراک اساسی آنها برنج است که به صورت کته طبخ می‌شود و در کنارش اندکی ماهی شور را بیشتر به عنوان چاشنی به کار می‌برند تا اینکه به عنوان یک رکن اساسی غذا.

سیستان و بلوچستان

با توجه به تحقیقات و پژوهش‌های باستان‌شناسی، سبد غذایی مردم استان سیستان و بلوچستان را غالباً غلات، حبوبات، گوشت مانند گندم، جو، عدس، ذرت، ماش، باقلا و... تشکیل می‌داده است؛ مردمی که در کنار دریا زندگی می‌کنند، منبع غذایی آنها از دریا تأمین می‌شود و مردم کوچ‌گرد از دام امرارمعاش می‌کردند خوراک مردم در گذشته هم با توجه به سطح درآمدی آنها بوده است که این از نوع غذاهایی است که بعد از گذشت قرن‌ها و سده‌ها هنوز مانند گذشته ازجمله تباهگ (گوشت خشک‌شده) که به قوت باقی‌مانده است و دلیل این امر مردمانی است که خود را هنوز پایبند به اصول و روش‌های گذشتگان خود می‌دانند خوراک‌های سنتی هم مانند آداب‌ورسوم هر قوم که نسل به نسل به‌صورت شفاهی به آیندگان آن رسیده نیز دارای پیشینه‌ای بوده که روش‌های پخت نیز گویای این مطلب است .

یادگار نیاکان

قورمه شوید باقلا

قورمه شوید باقلا یکی از *غذاهای رایج قاجاری* بوده است . ترکیبی از گوشت قورمه ای، باقلای تازه دو نیمه شده ، شوید ، پیاز ، روغن ، ادویه و زعفران

طعم این خورشت در دهان ، شبیه باقالی پلو با گوشت است. به هر حال مواد ترکیبی آن هم ، همگی مواد باقالی پلو است. در این غذا برنج را جدا می پزند اما در باقالی پلوی امروزی ، شوید و باقالی را میان برنج می ریزند. اما این غذا یک فرق اساسی با باقالی پلوی امروزی دارد: قورمه شوید باقلا را می توان بدون برنج و با نان هم خورد. اصولا توصیه خوالیگرهای قاجاری (آشپزها) بیشتر بر خوردن خورش با نان است تا برنج ، شاید دلیل آن هم در دسترس بودن نان برای همگان بوده است.

نادر میرزا مولف کتاب خوراک های ایرانی درباره این غذا می نویسد : «قورمه شویدباقلا به زمستان و تاوستان (تابستان) باشد. باقلای سبز و خشک خورند، مگر آنکه به تاوستان و بهار نیکوتر باشد. باقلای تازه در مازندران، ماه نخست بهار و به «ری» ماه دویم (دوم) و به تبریز در ماه نخست تابستان به دست آید. پختن آن چنان باشد که گوشت و شبدِ (شوید) ریزه ریزه نیکو پاک کرده با روغن بتابند و آب ریزند. چون نزدیک به پختن گردد یا دمی به فرو گرفتن ماند، باقلای تازه از پوست کرده و نیمه کرده در آن ریزند تا پخته گردد، برگیرند و با چلو خورند بویژه با کته چلو و ماست گوسپندی نیکوست. چون به زمستان پزندو باقلا ریزند، باقلا باید پیشتر به دیگران، ریزند که نیکو پزد. این کار بسته به باقلاست که نازک و زودپز است، یا دیر پزد. خوالیگر (آشپز) باید اندازه ی آن داند و به هنگام ریزد. این خورش به همه گاه، با ماست پسندیده است .

قورمه ی سیب

قورمه ی سیب ، یکی از غذاهای پاییزی قاجاری است که به استناد اسناد به جای مانده ، غذای جشن مهرگان است . ترکیبی از گوشت گوسفند و سیب پاییزی و نخود و سرکه و دوشاب ، خوردن آن با نان در نسخه های قاجاری توصیه شده

نادر میرزا مولف کتاب خوراک های ایرانی ، ابتدا سخنش را اینطور شروع می کند : (قورمه ی سیب) ، بِدان روزگار نیکو باشد که

آمد خجسته مهرگان/ جشن بزرگِ خسروان/ نارنج و نار و ارغوان / آورد از هر ناحیه

نادرمیرزا، سپس از قول همسرش می نویسد:

کدبانو گفت : (قورمه ی سیب را) دو گونه پزند . گونه ی اول چنان است که خوالیگر(آشپز)، گوشت فربه از برّه و گوسپند چونان دیگر قورمه ها با اندکی پیاز بتابد به روغن هرچه نیک تر، پس آب ریزد. نخود به اندازه افکند. چون نزدیک به پختن گردید، سیب رسیده ی ترش یا شیرین پوست گرفته ، پاره ها کرده که هر سیب، چهار پاره بُوَد و تخم و جای تخم از آن برگرفته، در آن ریزند و برافروزند. چون اندکی ماند که سیب نیز پخته گردد، آبغوره و قند به اندازه چاشنی دهند. در آن دم، خوالیگرِ استاد باید که زیر دیگ، نرم نرم افروزد که ته نگیرد و تباه نشود. چون چنان پَزَد که سیب پخته باشد نه چنان از هم پاشیده، و خورش به روغن نشسته، دارو افشانند و برگیرند.

و سپس در دومین روش پخت قورمه ی سیب می گوید : هم او را نیک چنان پزند ، مگر آنکه به جای آبغوره و قند ، سرکه و قند زنند و در هر دوگونه دوشاب انگوری نیز، نیک باشد.

ترکیب سیب و دوشاب و سرکه در این خورش بسیار دلپذیر و مطبوع است.

قورمه مرغ هندی

مواد اولیه

ماست ۳ تا ۴ قاشق غذاخوري

رب گوجه فرنگي ۱ قاشق غذاخوري

پودر فلفل قرمز۱ قاشق چايخوري

پودر زيره سبز۱ قاشق چايخوري

پودر تخم گشنيز۱ قاشق چايخوري

نمک ۱ قاشق چايخوري

آبليمو ترش ۱ قاشق غذاخوري

گشنيز تازه خرد شده ۱ قاشق غذاخوري

روغن مايع ۱ قاشق غذاخوري

مرغ ۵۰۰ گرم

شير نارگيل ۲۵۰ ميلي ليتر

رب گوجه فرنگي ۱ قاشق غذاخوري

ماست ۲ قاشق غذاخوري

پودر تخم گشنيز ۱ قاشق چاي‌خوري

پودر فلفل قرمز به مقدار دلخواه

سير (رنده شده) نصف قاشق مرباخوري

زنجبيل (رنده شده) نصف قاشق مرباخوري (در صورت استفاده از زنجبيل خشک نصف قاشق چاي‌خوري)

آب يک ليوان سرخالي

روغن ۳ قاشق غذاخوري

هل سبز ۳ عدد (له شده)

خامه ۱۰۰ گرم

گشنيز تازه (خرد شده) ۱ قاشق غذاخوري

گوجه فرنگي (براي تزيين) ۱ عدد خلال شده

بادام ورقه شده ۵۰ گرم

دستور پخت

ابتدا مرغ را مزه‎دار کرده سپس کبابي و يا گريل مي‎کنيم ، بعد در سس ريخته و با گوجه ‎فرنگي تازه تزيين مي‎کنيم اين خوراک خوشمزه با نان هندي خوشمزه‎ تر خواهد شد.

براي تهيه شير نارگيل

پودر نارگيل را با آب در مخلوط‎ کن ريخته و يک تا دو دقيقه هم مي‎زنيم . سپس از صافي ريز يا پارچه مل‌ مل رد مي‎کنيم ، شير نارگيل آماده است.

ماست ، رب ، فلفل ، زيره ، پودر تخم گشنيز ، نمک ، آبليمو ، گشنيز و روغن را در کاسه ‎اي مخلوط کرده ، مرغها را به آن اضافه مي‎کنيم و مي‎‎گذاريم ۲ ساعت بماند تا مزه ‌دار شود.

در اين فرصت سس را حاضر مي‎کنيم . ابتدا شير نارگيل ، رب گوجه فرنگي ، ماست ، پودر تخم گشنيز ، فلفل ، نمک ، زنجبيل ، سير و آب را مخلوط مي‎کنيم ، روغن را در قابلمهاي ريخته و هل‎ها را ۳۰ ثانيه تفت مي‎دهيم سپس مواد مخلوط شده را اضافه كرده و با قاشق مرتب هم مي‎زنيم . بعد خامه ، گشنيز و بادام ورقه شده را هم اضافه مي‎کنيم و کنار مي‎گذاريم.

مرغ‎ها را يا در فر (دماي ۱۹۰درجه‌ي سانتي‌گراد، در طبقه وسط فر به مدت ۳۵ تا ۴۰ دقيقه) بريان مي‎کنيم يا کبابي مي‎کنيم. سپس مرغ‌ها را با سس مخلوط كرده و با گوجه فرنگي تزيين مي‎کنيم.