ارتفاعات سوته ، مزگده ، سیاهمزگی گیلان
*جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۳۰ صعود به ارتفاعات سوته*
*از طریق روستا های مزگده - سیاهمزگی*
*ساعت ۴ صبح* طبق معمول کنار منزل حسین آقا و آقا حجت پارک کردم . به محض ایستادن آقا حجت پر از انرژی مثبت ، خندان و با محبت همیشگی از راه رسیدند و گفتند :
*_ماشین رو تو حیاط ما بگذارید ..._*
چون جای مناسبی پارک کرده بودم *تشکر* کردم ، در ها را قفل کرده و منتظر حسین آقا شدیم ،
ایشان هم دقایقی بعد آمدند و به سرکوچه رفتیم و آقا حسن به موقع سر کوچه حاضر بودند . آقا فرخ راننده همیشگی گروه پیامی بسیار ناراحت کننده و غم انگیز به حسین آقا داده بودند .
*متاسفانه پسر ۱۶ ساله ایشان به دلیل ناآشنایی کامل با فن شنا در تهران در استخری که نجات غریق نداشته غرق شده بود* و خبر بد دوم *ماشین خواهر ، خواهرزاده و شوهر خواهر ایشان هم ، که از تهران برای شرکت در مراسم تدفین و خاکسپاری و عزاداری آمده بود در مسیر تهران رشت چپ شده بود .*
*ماشین از بین رفته بود ولی سرنشینان آسیب جانی ندیده بودند .*
آقا اسماعیل عزیز و آقا حجت مهربان هم در مینی بوسی که جایگزین شده بود ، جهت همدردی در رثای این نوجوان از دست رفته ، از خمام تا روستای مزگده نوحه ها و ترانه های محزون با صدای زیبایی خواندند . *آقا بهرام هم ترانه محزون گدعلی* را که مورد علاقه شان است و استادانه می خوانند با صدایی رسا و غمناک اجرا کردند .
من با دوبار دیدن آقا فرخ راننده و دوستان با ۲۰ سال هم سفری با ایشان بسیار متاثر از این اتفاقی بودند.
مینی بوس در تاریکی به رشت رفت ، دوستان رشتی را در مناطق مختلف شهر سوار کرد .
با سوار شدن هریک از دوستان با تشویق و واژه هایی مناسب شخصیت آنها استقبال می شد که از همه با مزه تر مربوط بود به آقای آقا بیژن والیبالیست با سابقه و مجرب ، که همه داد میزنند : *کاپیتان دوستت داریم .*
شعار با مزه دیگر مربوط به آقای سید حسن بود که همه داد میزنند : *سید بیا بالا ... سید بیا بالا* (چون شل و ول وارد می شدند ) و چون ایشان هم خنده ریزی می کرد ، فکر کنم سجاد جان به ایشان می گفت : *چه خنده تو دلی می کنی!!!*
یا به آقا بهزاد می گفتند : *بهزاد دوستت داریم .* ، سجاد جان شوخ طبع هم خیلی سفارش کرد که به *کفش صفر کیلومتر نارنجی و خوشگل آقا بهزاد* در این کوتاه نوشت اشاره ای داشته باشم . (اینم *بخاطر دل سجاد جان* دوست داشتنی و خوش زبان)
بالاخره همه با تکیه کلام های مختلف سوار شدند . در تاریکی هوا مینی بوس رفت و رفت ... و در اوایل طلوع آفتاب ما را به آخرین نقطه مزگده رساند .
تقریبا ساعات ۶:۴۰ بود که در نقطه شروع ، کوهپیمایی آغاز شد .
حدود بیست دقیقه شیب ابتدایی بسیار بسیار تند و شدید شاید در حد ۸۰ درجه را بالا رفتیم و آهسته آهسته شیب کمتر شد ، اما همچنان شیب ادامه داشت .
امروز خوانندگان خوش صدای ما آقا اسماعیل و آقا حجت با توجه به خبر درگذشت پسر آقا فرخ ، زیاد دل و دماغ خواندن ترانه شاد را نداشتند و قلبا تحت تاثیر اتفاق بودند و با ترانه های محزون و ملایم و لطیفههای شیرین به *سبک حاج آقا اسماعیل و قهقهه های مصنوعی آقا حجت و داش نبی ساعات خوشی را برای گروه رقم زدند .
خواننده زاپاس سوم ، جناب داس نبی گلپای گروه غمگین می خواند . (البته ناگفته نماند که خوانندگان زیاد و گروه همسرایان هم داریم)
در کوهپیمایی هایم با گروه ، با دوستانی ، مافوق تصور مهربان و با فرهنگ و متشخص و فرهیخته آشنا شده ام که *بقول حاج اسماعیل عزیز* : برای گلچین شدن این نخبگان ورزشکار کوهنورد ، *همگی باید ، از خداوند بزرگ سپاسگزاری نماییم .*
من به تازگی متوجه شده ام ، *علاوه بر هنرمندان گروه* که همیشه از هنر آنها گفتم ، باید هر بار در نوشته هایم نامی از یک جوان شوخ و بذله گو و فوق العاده ببرم ، که در ایجاد روابط دوستانه و ارتباطات محترمانه درون گروهی با تمام افراد ، متناسب با شخصیت آنها ، بین همنوردانم نخبه است ، او کسی نیست جز *سجاد جان*
با این هنرمندان خوش مرام حرفه ای و دوستان *یک* و حرفهای صعود ادامه یافت .
متاسفانه در طول مسیر رفت و برگشت ، در جای جای کوه زباله هایی دیده می شد ، که نشان از افرادی ناآگاه به زندگی مسالمت آمیز با طبیعت بود و چشم را می آزرد .
علاوه بر آن ، رفت و آمد موتور سواران کراس ، آسایش و امنیت کوهپیمایی و کوهنوردان را به هم می ریخت ، با این همه دوستانم از روی مهر به این مزاحمان طبیعت ، خسته نباشید ، می گفتند ،
در راه توقفی داشتیم ، دوستان آب و میوه خوردن و سجاد جان مثل همیشه نارنگی ها و انار هایش رابین دوستان اطرافش پخش کرد ، ناگهان از دور متوجه من شد که گوشه ای نشسته ام به حسین آقا گفت این را بده به دوستمون که ایشان نگاهی کرد ولی توجه کافی نداشت و آقا حجت هنرمند خوش صدا و ویالونیست گروه ، بسرعت انار را گرفت و به سمت من دوید و من را با احسانش ، خجالت زده کرد .
پس از حدود یکساعت به چشمه ای رسیدیم و بطری ها را پر کردیم . علی آقا عزیز هم به فکر چای هیزمی گروه بودند . قوری و کتری هیئتی جناب قلی زاده را که به برکتش می شود به بیش از بیست نفر ، نفری دو لیوان چای داد و مابقی هم برای خاموش کردن آتش استفاده کرد ، را پر آب کردند و دو دوست مهربان هم ، زحمت حمل آن تا محل خوردن صبحانه را کشیدند .
به نقطه ای تقریبا تخت رسیدیم و علی آقا سریع ترتیب تهیه سه پایه چوبی و جمع آوری هیزم را دادند و آتش راه اندازی شد .
در کنار *حاج رحیم* نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم که به اصرار این عزیز ، *مربای خوشمزه* ی ایشان ، به لقمه های صبحانه ام افزوده شد . سپس یکی از دوستان یک جعبه شیرینی آورده بودند که کام همگی دوستان شیرین شد . *خداوند رفتگان ایشان را بیامرزد و کام ایشان را شیرین کند*
پس از صرف صبحانه ،علی آقا *آتش را به دقت بی نظیری خاموش و با چیدن سنگ روی آن خفه کردند* و کوهپیمایی از طریق شیبی نسبتا تند به بالا دست آغاز شد ،
در حال بالا رفتن به گروهی کوهنورد بر خوردیم که چند نفر از دوستان گروه ما را می شناختند و ضرب المثل : *کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه* در ذهن مان زنده شد .
یک *عرض اندام خوانندگی* بین استادان آواز گروه ما با گروه رقیب رخ داد .
کاملا مشخص بود کف کردند و دماغشان در این نبرد سوخت .
در مسیر *درخت های کونوس* یا ازگیل وحشی که برای دوستان وسوسه انگیز و برای برخی دیگر فوق العاده وسوسه گر ، دل نکندنی و جدایی امکان ناپذیر بود ، به وفور دیده می شدند .
دوستان شروع به چیدن کردند ولی با توجه به نصایح حاج آقا رضا از عوارض بعدی ، من به سراغ کونوس های خام نرفتم.
مسیر ادامه پیدا کرد تا به یک آلاچیق رسیدیم که شیر آبی هم آنجا بود بطری را مجدد پر کردیم و به بالا رفتن ادامه دادیم . چون باید قبل تاریکی هوا و ترافیک شدید خیابان ها باز می گشتیم . به صلاحدید علی آقا از دور کلبه های سوته را دیدیم اما نرسیده بازگشتیم .
مجددا به کلبه و لوله آب رسیدم و آب برداشتیم و قوری و کتری را پر کردند . آقایی کنار کلبه ایستاده بود که ادعای مالکیت آن مکان نزدیک به قله را داشت ، به دوستان گفته بود چون من ۱۴۰۰ متر لوله کشی کردم و آب را از چشمه به اینجا آوردم ، باید پول بدهید ، که آقا بهزاد هم مبلغی به ایشان داده بودند .
*این مبلغ سوژه ی شوخی های میان سجاد جان با آقا بهزاد و خنده گروه از کلبه تا مینی بوس شده بود* همگی کلی خندیدیم .
ناهارم را نیز با زیتون آقا بهرام و زیتون پرورده حاج رحیم خوردم و با نوشیدن چای دلچسب و پر از مهر و صفای استاد علی آقا و سرو آن با دستان مبارک شان و کوکی های خوشمزه حاج آقا رضا به پایان رساندم .
سپس علی آقا اعلام کردند که آماده شوید که حرکت کنیم . اتفاق غم انگیز این بود که در *حین جمع آوری سر کتری با وفای گروه هم گم شد و هر چه گشتند ، پیدا نشد و استاد از خیر آن گذشتند و گفتند یکی دیگر خواهم خرید .*
وسایل جمع و کوله ها بسته شد و با سرعتی بالاتر در پاکوب ها به سمت پایین حرکت کردیم پس عبور از مسیر سنگلاخی و بعضی جاها گلی ، که با چرخ موتور سیکلت چی های بی فرهنگ ، گاهی تا نیم متر عمیق شده بود ، به روستای مزگده رسیدیم.
مینی بوس جایگزین آقا فرخ پس از انجام دادن سرویس ش در شهر بازگشته بود و آماده حرکت بود .
مینی بوس از سراشیبی جاده خاکی باریک روستا و تقریبا یک سویه تا سیاهمزگی با سرعت بسیار کم پایین رفت ، از پلی حدود ده متر طول ، که فقط به عرض یک مینی بوس بود رسید و با مهارت خاص و دلهره آور عبور کرد و وارد جاده ای با آسفالت بسیار خراب و پر چاله چوله ی روستایی سیاه مزگی شد .
در این جاده به زور یک مینی بوس و یک سواری از کنار هم عبور می کردند . تا حدی که هر لحظه فکر می کردی که یا مینی بوس از پرتگاه پایین می افتد ، یا حتما به ماشین مقابل می مالد .
در مسیر به پیشنهاد حاج اسماعیل و زحمت آقا بهزاد با بستنی چوبی با طعم بیسکویت که مورد تایید و پسند حاج اسماعیل بود ، رفع خستگی و تشنگی مان شد .