بازنویسی داستان ویس و رامین از نظم به نثر
شاه به ویس گفت بگو برای چه و چگونه به اینجا آمده ای ؟ چگونه در ها و قفل های بسته را باز کردی ؟ من روزنه ای برای عبور نگذاشته بودم . چگونه مانند یک پرنده بیرون پریدی ؟ تو افسونگری و هزاران نیرنگ می دانی ، به هیچوجه گرفتار نمی شوی . مگر تو عقل نداری که اسیر هوی و هوس هستی ؟ هوس چشم و گوش تو را بسته و اندرز پذیر نیستی . من صد ها بار از تو آسیب دیده ام . چرا سرکش و یاغی هستی ؟ رفتار کردارت درست نیست . تو دشمنی در لباس دوست هستی . نیک سیرتی و نیکنامی برایت معنا ندارد . تو و دایه ات زشت خو هستید . کشتن تو حلال است و درمان این بیماری تو مرگ است . تو را با خنجر می کشم تا روانت آسوده شود .
شاه موی ویس را به چنگ گرفت و به دنبال خود می کشید . ویس از سویی از شمشیر بالای سرش می ترسید و از سویی غم دوری از محبوب برایش سختتر از مرگ بود .
سپهبد زرد برای وساطت پیش آمد و گفت شاهنشاها شاد و کامیاب باشی . اگر او را بکشی داروی اندوه خود را از بین برده ای . زنی زیبا مانند او دیگر نخواهی یافت ، بعد ها برای این تصمیم خود افسوس می خوری و پشیمان می شوی . جدایی از او را یکبار تجربه کرده ای ، فکر نمی کنم توان تحمل غم دوری از او را داشته باشی . من تو را در غم دوریش دیده ام . آیا فراموش کرده ای که دوریش تو را آواره و سرگردان در کوه و بیابان کرده بود ؟ تو درد فراغ او را می کشیدی و ما در کنارت درد حال بد و رنج تو را می کشیدیم . سوگند هایی که نزد شهرو خوردی را به یاد بیاور . پیمان شکن مباش . تو که گناهی از او ندیدی . او تنها در باغ خوابیده بود . او کار بدی نکرده ، چرا به او تهمت می زنی ؟ در دیوار باغ را محکم بستی و مهر و موم کردی کسی اکنون در باغ نیست . شاید احساس دلتنگی کرده و به باغ آمده است . از او بپرس به چه علت در باغ است ؟ سپس او را تنبیه کن . اگر این خنجر را به بدن ویس فرو کنی درد و رنج تو بیشتر می شود .
سخنان سپهبد زرد موبد شاه را کمی آرام کرد . دست ویس را گرفت و به شبستان برد و او را سوگند داد تا چگونگی خارج شدنش از در های بسته شبستان و دیوار بلند کاخ و رفتن به باغ را بگوید . شاه گفت با این کاری که تو کردی من گمان کردم جادوگری که کار غیر ممکنی را انجام داده ای .
ویس گفت : یزدان همیشه یاور من است . او باعث می شود که تو تصمیم درست بگیری و مرا از شمشیر تیز تو می رهاند . هر قدر تو مرا کوچک کنی ، به زندان بیندازی ، یزدان به مرتبه و جایگاه من می افزاید . در های بسته را برایم می گشاید . تو با من نمی جنگی بلکه با یزدان می جنگی . مگر یزدان به تو ستمی کرده که تو به من ستم می کنی ؟ اگر تو مرا دژ یا شبستان زندان می کنی ، یزدان چاره رهایی من از این بند ها را می داند و مرا از زندانت می رهاند . او یاور ما بیچارگان است . من به درگاهش زاری کردم و از ستم و جفای تو نزدش نالیدم ناگهان خوابم برد فرشته ای (سروشی ) جوان و زیبا با جامه ای سبز به خوابم آمد ، مرا از شبستان برداشت و به باغ آورد . بستر من گل ها و ریاحین بود . طوری مرا جا به جا کرد تا آسیبی نبینم . رامین هم کنارم بود با هم به شادی و خوشی گفتگو کردیم . ناگهان از خواب پریدم . شادیم بدل به غم شد . تو با شمشیری خشمگین بالای سرم بودی . اگر باور داری تمام ماجرا این بود . ستمکار مباش آدم خواب که کاری نمی تواند بکند .
شاهسخنان دروغ ویس را پذیرفت و کار هایی که کرده بود پوزش خواست . سپس برای دلجویی از ویس و دایه به آن ها لباس های فاخر و زیور های گرانبها و هدایای بسیار داد . شاه دستور بزم داد و گذشته را از یاد برد و با ویس با شادمانی شراب نوشید .
انسان این گونه گذشته را زود فراموش می کند . از درد و اندوه گذشته چیزی به حال نمی آید و همه از یاد می رود . پس بهتر است که همیشه آن روزی را که در آن هستی با خوشی و شادی سپری کنی .