آتش در لانه یِ کلاغ ماه ها است که محله ما به اسارت یک اَبَر ساختمانِ بلندِ در حال ساخت در آمده. آپارتمانی که مثل لوبیای سحرآمیز جک هر روز بلند و بلندتر می شود و سرش به ابر های سفید آسمون رسیده. وقتی نگاهش می کنی کلاه از سرت می افته. هر روز صبح و شب عین صحنه بمباران جنگ، صدای مهیب افتادن اشیاء بزرگ، جوشکاری و دریل چکشی مثل مسلسل آسایش روح و روان رو نه تنها از ما و همسایه ها بلکه از پرنده ها هم گرفته بود. خُب طبیعی بود که سازنده هاش از رشد قارچ مانند عمودی ساختمان و اضافه شدن به طبقاتش خوشحال باشن و همسایه هاش هر روز با شنیدن صدای دریل و پُتک وُ داد و بیداد کارگرا ناراحت! از ناچاری عادت کرده بودیم اول صبح موقع روشن شدن هوا، باصدای کارگرای ساختمون نیمه تموم و همهمه تنها پرنده خوش صدای شهر، یعنی کلاغ سیاه روی درختای خونه مون بیدار بشیم. درختای کاجی که عمرشون بیشتر از شصت ساله! تو ساختمون ما ده تا واحد بود با ده تا خونواده آروم و بی سر و صدا. من تازه مدیر ساختمون شده بودم ساختمون کمی کارای تعمیراتی داشت. بعد از چند روز دویدن برای خرید اجناس لازم و قرار و مدار با شوفاژکار، امروز محمد آقا شوفاژکار با پسرش برای تعمیر شوفاژ به ساختمون ما می اومد. محمد آقا ساعت نه صبح شروع به کار کرد. بعد از سه یا چهار ساعت کار سخت، دیگه کارش داشت تموم می شد که یکی از همسایه های ساختمون هراسون رنگ پریده و نفس نفس زنان داخل شوفاژخونه شد و به من گفت: - سلام شیر آب کجاست؟ محمد آقا، پسرش و من که از هیچی خبر نداشتیم هاج و واج به هم نگاه کردیم. منظور همسایه مون رو نفهمیدم، نمی دونستم شیر آب رو برای چی میخاد؟! با اشاره به گوشه شوفاژخونه گفتم: - همینجا یکی هست. : نه برای تو حیاط میخام! تو حیاط شیر آب خرابه! - یکی تو پارکینگ زیر زمین هست. برای چی میخاین؟ :درختا آتیش گرفته. میخام درختا رو خاموش کنم. بازم اصلاً نمی تونستم تصور کنم چه جور درختمون آتیش گرفته! گفتم: - کدوم درخت رو میگین؟ : همه ی درختا! - یه شیر آب کنار درختا هست. : خرابه، کار نمی کنه. - یه دونه هم همین پارکینگ و پارکینگ طبقه بالاس. ما داخل شوفاژخونه تاریک و بی سر و صدا از وسعت آتیش خبر نداشتیم. من فکر می کردم شاید بچه ای یه آتیش کوچک تو حیاط روشن کرده و همسایه مون می خاد خاموشش کنه. همراهش راه افتادیم به دهانه های رمپ پارکینگ که رسیدم تازه از بزرگی فاجعه مطلع شدیم و فهمیدیم چه خبره و چه بلایی آدمای بی احتیاط به سر کاج هامون آوردن. درختای کاج مثل شمع سرشون شعله ور بود و زبانه آتش با باد چنان گُر گرفته بود که گرماش رو حس می کردم. قلبم به تپش افتاده بود. یک لحظه تصور سرایت آتش به داخل واحد ها یا افتادن درختان مشتعل روی ماشین ها تنم را لرزوند. جرأت نکردیم از رمپ که محل باران شاخه های آتش گرفته و گلوله های آتش و کُپه مشتعل برگ های کاج بود به طبقه همکف کنار باغچه بریم. برگشتیم و از پله های ته پارکینگ بالا رفتیم. برگای سوزنی کاج و لانه آتش گرفته کلاغا و شاخه مشتعل مثل توپ هایی شعله ور با باد به این سو و اون سو در پرواز بودن و روی بوته ها و درختای دیگه می افتادن. صدای چِرق چِرق سوختن شاخه های خشک و تبدیل شدنشون به زغال مشتعل شنیده می شد. برگای خشک ریخته شده در باغچه و شمشادا و گل های کوچک اطراف درختا هم آتیش گرفته بودن. صحنه رعب انگیز و وحشتناکی بود سه نفر از خانه همسایه های روبرو از ترس نفوذ آتش به داخل خونه شون با شلنگِ آب از پشت بامِ طبقه سوم مشغول آب پاشیدن روی درختا بودن. همه همسایه ها پایین اومده بودن. یکی داد زد: به آتش نشانی زنگ زدم گفتن الان میاییم. از ساختمون غربی یک نفر از تو حیاط و یکی از تو واحدش از طبقه دوم به درختای شعله ور آب می پاشید. گرمای و صدای شعله ور شدن و زبانه کشیدن آتش تا طبقه پنجم غربی همه رو بد جوری ترسونده بود. محمد آقا شوفاژکار زیر آتیش از نرده رمپ خودش رو بالا کشید، بی محابا دوید و زیر بارون برگای مشتعلی که پایین می ریخت. شیر آب حیاط رو باز کرد. شلنگ رو برداشت و شمشادا و درختچه های آتش گرفته اطراف پنج درخت رو آب می پاشید. از بالای درختا چند بچه کلاغ جزغاله شده و سالم پایین افتادن. صدای کلاغایی که غار غار می کردن وُ دور درختا می چرخیدن قطع نمی شد. محمد آقا با این که جرقه ها و تکه زغال های سرخ گُر گرفته روش می افتاد به کارش برای مهار آتش آتیش ادامه می داد و آب می پاشید. به همسایه مون که هراسونآتش رو نگاه می کردن گفتم: - زنگ به آتش نشانی زدین؟ گفتند: : اره، ولی نمیدونیم چرا نمیان. از اونطرف بلوار به این طرف بلوار راهی نیست. گفتم: - در رو با ریموت کنترل باز کنین تا وقتی ماشین آتش نشانی میاد بتونه شلنگش رو داخل بیاره. یک نفر در رو باز کرد و من یه چیز جلوی چشمی در گذاشتم تا باز بمونه خودم هم تو خیابون رفتم تا اگر آتش نشانی سر کوچه مون رسید. بدوم صداشون کنم. جالب اینجا بود که فاصه ما با آتش نشانی پیاده ده دقیقه هم نیست. صدای آژیر ماشین هاشون اول بلند بود. با خودم گفتم تا دو سه دقیقه دیگه می رسند. بر عکس هر لحظه صدای ماشینای آتش نشانی دور تر میشد تا اینگه کاملاً قطع شد. محمد آقا شوفاژکار از کنار دیوار سمت شرق که هنوز یه درخت بلند آتیش نگرفته بود[خودش رو بالا کشید و رو تیغه دیوار رفت و به برگای خشک و کارتون های مقوا و وسایل بی مصرف آتش گرفته و ریخته شده تو حیاط خلوت همسایه روبرو که به حالت متروکه و کلنگی رهاش کرده بودن، آب می پاشید. نیم ساعتی محمد آقا شوفاژکار و همسایه ها تلاش کردند تا آتش درختای شعله ور رو خاموش کنن و فقط شعله های فندک مانند روی سر شاخه های سوخته با باد گاهی روشن و خاموش میشد و دود می کرد. همسایه ها که از ابتدا نگران شاهد ماجرا بودند، حالا نفس راحتی کشیدند و هر کس با لبخندی پیروزمندانه از اقدامات خودش چیزی می گفت. یکی می گفت: - من از درختای شعله ور عکس فیلم می گرفتم. یکی می گفت: - تو اتاق خواب بودم صدا گُر گرفتن آتش می اومد در بالکن باز بود و پرده اتاق به بیرون پرواز می کرد. بلند شدم دیدم. شانس آوردم پرده آتش نگرفت. سریع در رو بستم و زنگ شما رو زدم. شما نبودین به همسایه بالا زنگ زدم و گفتم حیاط آتیش گرفته و بعد دویدم پایین. یکی می گفت: - خانمم مقداری سیر رو برای خشک شدن روی کف بالکن پهن کرده بود که از گرمای آتش درختا همشون سوختن! - یکی که با سر و صدا و آژیر بعد از خاموش شدن آتش تازه متوجه ماجرا شده بود می پرسید: - چرا اینجور شد؟! نوش دارو بعد از مرگ سهراب رسید تازه صدای آژیر ماشین آتش نشانی جلو در خونه قطع شد و ماموران آتش نشانی داخل ریختن و می پرسیدند: - چی شده؟ یکی از همسایه ها گفت: - من دیدم چیزی مشتعل از طرف اون ساختمون نیمه ساز روی درخت های ما افتاد. در طبقات بالای ساختمان نیمه ساز کارگرا و جوشکارای ساختمون کنار هم ردیف ایستاده بودند و از جایی بلنده منظره سوختن و آخرین دسته گلی را که به آب داده بودن تماشا می کردن. یکی از آتش نشان ها می گفت: - اولین نفری که به ما زنگ زد آدرس غلط داد. گفت: یه ساختمون تو خیابون کُجور آتش گرفته! ما هم رفتیم اونطرف! ماشینای بزرگمون تو خیابونای باریک گیر کرد تا اومدیم اینجا نیمساعت طول کشید. من به یکی از آتش نشان ها که فکر کنم سرتیم و به اصطلاح خودشون کاپیتان بود و فقط ایستاده بود و با حیرت بِر وُ بِر به تن سوخته درختای نگاه می کرد و فقط سوال می پرسید و هیچ دستوری نمی داد گفتم: - لااقل حالا که اومدین اون شلنگ تون رو بیارین اون سرشاخه هایی که هنوز مثل زغال نیمسوز دود میده و یا شعله کم جون داره رو خاموش کنین تا دوباره با باد شعله ور نشه. بالاخره راضی شد و گفت: - شلنگ رو داخل بیار! از توی حیاط آب رو به سر شاخه های زغال مانند بپاشین. دود ها قطع شد. حیاط پوشیده از زغال و خاکستر شده بود. به آتش نشان گفتم: - آقا با یه اره اون شاخه های زغال شده رو ببرین که خطر افتادن تو سر کسی رو نداشته باشه. اون گفت: : آقا مگه شما تو خارج زندگی می کنین. اینجا ایرانه... اره بلندمون کجا بوده... چه جور اون بالا بریم! - یعنی واقعاً آتش نشانی با این همه دبدبه و کبکبه یه اره ندارین؟! فهمید که حرف خوب و درستی نزده جواب منفی ش رو با توجیهی دیگه گفت: : چرا داریم، خوبشم داریم. اما اگه درخت رو قطع کنیم باید جواب شهرداری رو بدیم شما با صد و سی هفت تماس بگیرین تا اونا بیان درخت سوخته رو ببرند. این رفتار و گفتار برایم آشنا بود در سی سال که به مردم خدمت کرده بودم بین برخی کارمندان راحت طلب مرسوم بود که از پذیرش مسئولیت طفره بروند یا به نوعی فرار می کردند. همونی که بهش میگفتن فرا فکنی یا توپ رو تو زمین دیگری انداختن! آتش نشان ها لوله هاشون رو جمع و خیابون رو باز کردن ، بعد هم اسم و مشخصات من رو برای گزارششون گرفتند. اصرار من و همسایه ها برای گرفتن یه نسخه از گزارش شون بی نتیجه بود. چون غیر از یادداشت اسم من و آدرس خونه. حتی دقایقی صرف جستجو برای پیدا کردن سرنخی برای علت آتش سوزی نکردن و معلوم بود میخان بر اساس احتمالات و گفته های همسایه ها یک خط در دفتر گزارش کاریشون بنویسند. یکی از آتش نشان ها گفت: - الان ما گزارش مون رو تو دفتر می نویسیم. پس فردا بیایین اداره آتش نشانی اونور خیابون بگیرین. خانم ساکن در ملک روبروی ما اصرار داشت که به آتش نشان ها بفهمونه مسبب این آتش ساختمون در حال ساخته شدن هست. شما این موضوع رو به شهرداری و مراجع نظارتی بر ایمنی شهری منتقل و گزارش کنین که بهش تذکر بدن تا ایمنی رو بیشتر رعایت کنن. یک بار دیگه این عبارت رو شنیدم که: - مگه شما تو اروپا زندگی می کنین... اینجا ایرانه... آتش نشان ها سعی داشتتند زودتر محل رو ترک کنن تا از شرِّ درخواست من و همسایه ها برای گرفتن گزارش شون راحت بشن و پیگیری موضوع و گرفتن گزارش رو به پس فردا و مراجعه به مرکزشون ختم کنن. بعد هم همگی سوار ماشین شون شدند و رفتند. خانم ساکن در ملک روبرو گفت: - من مشغول کار بودم که از پنجره دفترمون، طبقه سوم دیدم که چیزی از طرف ساختمون بلند روی درخت خونه شما افتاد و بوی دود اومد. از جام بلند شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. دیدم، وای درخت کاج خونه شما شعله وره. آتش سریع به برگای خشک چهار درخت دیگه هم سرایت کرد. شعله های آتش با باد از پنجره به داخل آپارتمان ما وارد می شد. دستگاه سِروِر سنگین، بزرگ و گران قیمت کامپیوترمون رو پشت به پنجره گذاشته بودیم تا با باد خُنک بشه. هر آن ممکن بود آتش به دستگاه ما برسه. شانس آوردیم زیر دستگاه، چرخ داشت. از همکارم خواستم تا به کمک هم دستگاه رو از پنجره دور کنیم و دو نفر هم بالای پشت بوم رفتن تا از بالا روی درختا آب بپاشن. بعد سفره دلش از مزاحمت های ساختمون بلند نیمه ساز رو برام باز کرد و گفت: - ما ماشین هامون رو تو حیاط پارک می کنیم. چندین بار موقع سیمانکاری انگار که برف می باره تموم ماشین یه لایه از سیمان ماشینامون رو پوشونده بود. اعتراض های ما هم همیشه بیفایده بوده! حیاط مون پر از تکه های حلبی تیزه که مثل چاقوی پرنده به زمین میاد و یا آشغال های دیگه که از بالا، کارگرا به پایین پرتاب می کنن. گفتم: : حیاط و پشت بوم ما هم همینطوره! دو روز بعد من و یکی از همسایه ها به آتش نشانی و بخش اداریش رفتیم بر خلاف همه جا که در گاراژ ها باز هست و ماشین های آتش نشانی آماده به یراق قابل مشاهده اند، این قرارگاه آتش نشانی کرکره هاش پایین بود و دریغ از یه روزنه که بشه یه نفر رو دید تا صداش بزنی و بیاد در رو باز کنه. دوست ما چند بار زنگ در ساختمان رو زد و من هم با کلید به در زدم. ساختمان مثل قلعه نفوذ ناپذیر بسته بود. بالاخره صدایی گفت: - کیه؟ - در رو باز کنین کار اداری داریم. وارد شدیم کارمند پرسید: - کارتون چیه؟ ما ماجرای آتش سوزی رو توضیح دادیم و به طرف ساختمان پشت پارکینگ رفتیم. مسئول بالاتر با تاکید توی بی سیم گفت: - نیان داخل همون دم در بمونن... نیارشون تو، همون دم در نگهشون دار تا یه نفر رو بفرستم. من و همسایه مون تا در دوم ورودی به محوطه اداری پیش رفتیم. یک نفر دیگه جلو آمد راه رو بست و ما رو برگردوند به اتاقک خالی که ظاهراً اتاق کنترل و سیستم مخابراتی شون اونجا بود تا اونجا بشینیم و ما رو توجیه کنن! کارمندی آمد. از خود ما اطلاعات روز و ساعت و مکان آتش سوزی رو گرفت و برداشت و نتیجه حرفاشون این شد: - ما گزارشی به شما نمیدیم مگر اینکه یه مرجع قضایی یا انتظامی و یا شهرداری از ما کتباً گزارش بخاد. ما بخاطر اینکه از گزارشمون سوءاستفاده نشه به اشخاص معمولی گزارشی رو نمیدیم. من از کلام و گفتار ایشان برداشت کردم که حتی با دستور رسمی مقامات قضایی و بالا دست بعیده گزارشی کاربردی و مستدل که حاصل بررسی کارشناسانه علل آتش سوزی باشه به دست بیاریم و فقط ممکنه گزارش مختصری در حد چند خط بر پایه احتمالات و گفته شاهدان عینی تهیه کنند. چون در محل یادداشت برداری یا گزارشی نوشته نشد. حتی تمایل چندانی به پاشیدن آب به چوب های نیم سوخته درخت ها را هم نداشتند و وقتی من اصرار کردم و گفتم: - تا اینجا اومدین اقلاً یه آب روی اون دودا و آتش های سر شاخه ها نیم سوخته بپاشین. این کار رو کردند. گفتگوی نتیجه بخشی نبود و حاصل آن انداختن توپ رو به زمین دیگران توسط ایشان بود. البته به ایشان هم برداشت مون رو گوشزد کردیم. که به جای وعده دادن به پس فردا از اول بفرمایید: - ما گزارشی به شما نمیدیم تا ما هم مزاحم اوقات گرانبهای شما نشویم. برگردیم سراغ باغچه یِ سوخته، از فردای سوختن درختا یه بچه کلاغ هست که بی پر توی باغچه پرسه می زنه و فامیلاش یا پدر وُ مادرش دائم از بالای درخت مواظبشن که کسی بهش آسیب نزنه. به محضی که کسی توی حیاط میره، غارغار می کنن و دو کلاغ با نوک بهش حمله می کنن. ما هم هواش رو داریم و سمتش نمیریم. فکر می کنم این روزا کلاغا با غارغار شون فریاد می زنند: - خدایا منفعت طلب بی احتیاط و پول دوست بسوزه، که خونه و بچه های ما رو سوزوند و آشیانه مون رو نیست و نابود کرد.