*از خمام تا شمام؛ صعود سوم به قله‌ی ۱۳۶۰ متری سرک*

*روز جمعه، ساعت ۳:۴۵ صبح*

ماشین را جلوی منزل حسین‌آقا پارک کردم. آقا حجت و آقا رضا منتظر حسین آقا ایستاده بودند. آقا حجت زنگ در را زد و با آمدن حسین‌آقا، همگی به سر کوچه رفتیم. مینی‌بوس آمده بود و حسن‌آقا داخل ماشین نشسته بود. کوله‌پشتی‌ها را در صندوق عقب گذاشتیم و نشستیم.
به سمت منزل حاج‌اسماعیل رفتیم. ایشان هم با همان روحیه‌ی بشاش و خندان سوار شدند و از این‌جا به بعد، با گفتار هنرمندانه‌ی ایشان، بساط بگو و بخند و شوخی و خواندن ترانه‌های گیلکی آغاز شد.
مینی‌بوس به سمت رشت رفت و هم‌نوردان رشتی هم در ایستگاه‌های مختلف سوار شدند. مسیر تا رستم‌آباد ادامه داشت و حدود ساعت ۶ صبح به روستای شمام رسیدیم.
قله‌ی سرک دو مسیر شرقی و غربی برای صعود دارد و استاد قلی‌زاده مسیر شرقی را انتخاب کردند. چند کیلومتر در مسیری سربالایی کوه‌پیمایی کردیم تا به چشمه‌ای رسیدیم.
در کتری و قوری آبِ مورد نیاز برای چای دمی مخصوص علی آقا راهنمای گروه برداشته شد؛ چایی که به‌خاطر ترکیب گیاهان کوهی و زنجبیل با چای خشک لاهیجان، عطر و طعم دیگری دارد.
دوباره راه افتادیم و از سربالایی تند، وارد جنگل درختان بلوط شدیم تا در جای مورد نظر ایشان ـ به قول آقا حجت ـ اتراق کنیم. بیش از یک ساعت رفتیم تا به جایی دنج با درختانی بلند و سایه‌دار رسیدیم.
زیراندازها را انداختیم و علی آقا با همکاری دوستان، چوب‌های خشکِ شکسته‌ی زیر درختان را جمع کردند و در همان محل سنگ چین اجاقِ قدیمی که پیش‌تر برای آتش درست شده بود، آتشی برافروختند. استاد علی آقا سه‌پایه‌ی ابتکاری مخصوص نگهداری کتری و قوری با زنجیر را آماده کرد. دوستان نان‌هایشان را گرم کردند و هرکس با آنچه آورده بود، از خودش پذیرایی کرد. در فرصت استراحت، با آقا رحیم چند عکس یادگاری انداختیم.
هنگام خوردن صبحانه، گروهی از کوهنوردان استان قزوین از کنارمان گذشتند و مطابق معمول و اخلاق کوهنوردی، سلام و احوال‌پرسی کردند، خسته‌نباشیدی گفتند و گذشتند.
ما هم صبحانه‌مان را خوردیم و برای ادامه‌ی صعود به سمت سرک، از شیبی بسیار تند به راه افتادیم.
این بار ما بودیم که از کنار کوهنوردان مهربان و بامعرفت قزوینی گذشتیم که پراکنده، هر یک مشغول خوردن صبحانه بودند؛ ترکیبی از خانم‌ها و آقایان در سنین مختلف. باز هم مکالمات دوستانه و آرزوی خیر و سلامتی برای هم رد و بدل شد و از کنارشان گذشتیم. حدود یک کیلومتر جلوتر، خسته و کوفته روی تخته‌سنگ‌ها نشستیم تا چند نفر از دوستانمان که عقب مانده بودند، به ما برسند...
تازه از این‌جای داستان کوه‌پیمایی من جذاب و کمی هیجان انگیز می‌شود.
علی آقا پس از استراحتی کوتاه، با یک تلفن، از همراهی گروه متصرف شدند. لحظه‌ای سکوت کرد، به قله نگاهی انداخت و بعد با همان لبخندِ همیشه‌آرامش گفت: «بچه‌ها، من باید برگردم. شما هم‌نوردان، راهتان را ادامه دهید، من بر می گردم.»
چند نفر از دوستان که ده‌ها بار این مسیر را رفته بودند، مأمور راهنمایی گروه پانزده‌نفره‌ی ما شدند. استاد، کتری و قوری و چای و وسایل آتش زنه را به دوستان سپردند تا برای ناهار، به سبک خودشان چای آتشی دم کنند. بعد با یک کوله‌پشتی سبک و مختصر، در چشم بر هم زدن با جمع خداحافظی کردند و از همان راهی که آمده بودیم، تنها به سمت پایین رفتند و ما، بدون استاد، دل به شیب تند سپردیم و راه را ادامه دادیم.
دویست ـ سیصد متر جلوتر، برای دوستان عقب‌افتاده ایستادیم تا گروه جمع شود. دست در جیبم کردم تا با موبایلم از درختانِ با اشکال عجیب‌وغریب و زیبا عکس بیندازم. اما با ناباوری متوجه شدم گوشی را در مسیر انداخته‌ام. دلم فرو ریخت. به دوستان گفتم: «شما بروید، من سریع برمی‌گردم تا جایی که چند عکس انداختم، حتماً در مسیر یا همان‌جا افتاده.»
مقداری که پایین رفتم، ناگهان صدای شاد و صمیمی گروه کوهنوردی بچه‌های مهربان و با کلاس قزوین را شنیدم که از روبه‌رو می‌آمدند. از خانم‌های پیش‌قراول پرسیدم: «ببخشید، شما توی راه گوشی ندیدید؟» یکی‌شان با لبخند گفت: «چرا، دست بچه‌هاست، که عقب‌ترند.»
خیالم راحت شد که دیگر گشتن ندارم. خوشحال به سمت آقایانِ وسط گروه رفتم و موبایلم را در دست آقا امیر شناختم؛ پسری نازنین، خوش‌تیپ و خوش‌سخن. از او تشکر کردم. ایشان و دوستانش کمی با من شوخی کردند و گپ و گفتی شیرین کردیم و بعد، پس از تشکرم از زحمت و امانت‌داری ایشان، گوشی را به من برگرداندند.
به‌سرعت به سمت هم‌نوردانم برگشتم و در مسیر، از تک‌تک گروه کوهنوردی قزوین تشکر کردم و تندِ تند بالا رفتم. این شروعِ سریع و دویدن برای رسیدن به دوستانم که پرسرعت بالا می‌رفتند، تمام انرژی‌ام را تخلیه کرد؛ اما دلم گرم بود، هم از پیدا شدن گوشی، هم از مهربانی و اخلاق پاک گروه کوهنوردی قزوین، دوستان ناآشنا اما با معرفتی که در کوه، با آنها آشنا شدم. به‌زور و زحمت، عرق‌ریزان و خسته و کوفته، ده ـ بیست متر عقب‌تر از دوستان، با چند نفر از جا مانده‌ها بالا می‌رفتم و سعی می‌کردم کم نیاورم. هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، به قله نزدیک‌تر می‌شدیم. ناگهان صدای شلوغ و پلوغ دوستانم و هیاهوی تعداد دیگری به گوشم رسید؛ فهمیدم چیزی تا قله نمانده است.
گروه کوهنوردی قزوین از راهی دیگر، سریع‌تر از ما ته‌گروهی‌ها به قله رسیده بودند. کنار تابلوی قله، صدای آشنایی آمد که گفت: «همونیه که گوشیش گم شده بود!» نگاه کردم؛ همان جوانِ گوشی‌به‌دست را دیدم. چون نتوانسته بودم درست و حسابی از او تشکر کنم، دوباره به سمتش رفتم. اسمش را پرسیدم و باز تشکر کردم. با هم شماره‌هایمان را رد و بدل کردیم. نام اینستاگرامیش را از او خواستم. بعد گفتم: اگر مانعی ندارد، عکسی یادگاری با یابنده‌ی موبایلم بیندازم. با روی باز قبول کرد؛ و همان شد یکی از زیباترین عکس‌های این کوه‌پیمایی.
بعد با دوستان، جمعی و تکی، کنار تابلوی قله، در میان انبوه هم‌نوردان خودمان و گروه کوهنوردان قزوینی، عکس‌های یادگاری انداختم.
حاج‌اسماعیل هم چند ترانه‌ی قدیمی و گیلکی خواند که ظاهراً چندان به ذائقه‌ی نسل جوان گروه کوهنوردی قزوین که با فرهنگ متفاوتی از موسیقی آشنا و عجین بودند ـ خوش نیامد و آن‌ها هم به سبک خودشان آهنگ‌هایی می‌خواندند.
در فضای کوچک و نیزه‌مانند نوک قله‌ی سرک، گروه کوهنوردی قزوین زیراندازهایشان را انداخته بودند تا ناهار بخورند.
گروه ما در یک تصمیم جمعی، به بازگشت از مسیر غربی رأی داد و همگی از میان زیراندازهای دوستان قزوینی به پایین سرازیر شدیم.
باز هنگام گذشتن، صدای خانمی آمد که گفت: «از همون آقایی که گوشیش گم شده بود بپرس!»
آقا امیر با چند نفر بودند که می‌خواستند غذا گرم کنند و فندک می‌خواستند. با شرمندگی گفتم فندک ندارم. به شوخی گفتم سیگاری نیستم. ولی چون قیافه‌ای جدی دارم، یکی از دوستان کمی دلخور شد و گفت: «مگه سیگاری هم کوه میاد!» راست می‌گفت بنده‌ی خدا؛ شوخی بی‌جایی کردم. زود گفتم: «الان از دوستان می‌پرسم.» چند بار صدا زدم که گفتند: «حل شد، نمی‌خواد، پیدا شد.» باز خداحافظی کردم و به‌سرعت به دنبال دوستانم رفتم...
مسیر برگشت سرازیری بود و سرعت بیشتری داشتیم. نفسم دیگر به شماره نمی‌افتاد و بعد از استراحتی کوتاه روی قله، حالم جا آمده بود؛ به‌سرعت به دنبال دوستانم می‌رفتم. از مسیری سرسبز و پرشیب گذشتیم تا به جایی رسیدیم که مناسب روشن کردن آتش بود و پر از چوب‌های خشک درختانی که باد و طوفان به زمین انداخته بود.
کمی هیزم جمع کردیم و در همان آتشدان قدیمی کوهنوردان قبلی، آتشی روشن کردیم. دوستان قوری و کتری را از رودخانه پر از آب کردند و کنار آتش گذاشتند. آن‌هایی هم که در قابلمه‌های کوچک‌شان ناهار داشتند، آن را کنار آتش گذاشتند تا گرم شود. کنار آقا رحیم نشسته بودم و باز ایشان نگذاشتند لقمه‌ی آماده‌ی خودم را بخورم؛ از قابلمه برایم عدس‌پلو کشیدند و مقداری ترشی در بشقابی گذاشتند و با یک قاشق به دستم دادند؛ مثل همیشه شرمنده‌ی احسان ایشان شدم. دمنوش علی آقا را هم که توسط دوستان آماده شده بود نوشیدیم و عطش‌مان را فرونشاندیم.
اینجا هم تعدادی عکس از مناظر زیبای طبیعت انداختم و با برخاستن دوستان برای حرکت، زیراندازم را جمع کردم.
دوستان گفتند آب این رودخانه همان آبی است که مردم شمام می‌خورند و در گذشته یک کارخانه‌ی آب‌معدنی، همین آب را با لوله‌کشی به کارخانه‌اش برده و از آن کسب درآمد می‌کرده است.
از کنار استخر روباز جمع‌آوری آب و خط لوله‌کشی، مسیر را به سمت شمام ادامه دادیم. از میان درختانی گذشتیم که برگ‌هایشان به رنگ قرمز درآمده بود و چند عکس گرفتیم تا به آرامستان شمام رسیدیم؛ جایی که یک درخت بزرگ و پربار بلوبری بود. همه هرچه می‌توانستیم از میوه‌هایش خوردیم.
در حالی که همه مشغول چیدن بلوبری بودند، من چرخی میان سنگ‌قبرها زدم و فاتحه‌ای نثار گذشتگان و درگذشتگان روستای شمام کردم.
نوشته‌ی روی یک سنگ‌قبر نظرم را جلب کرد: «دکتر سیامک گرانمایه، متولد ۱۳۴۰، وفات ۱۳۹۸». برایم بسیار جالب بود که در این روستای کوچک با چند ده خانوار، فردی شصت‌وپنج سال پیش با انگیزه و همت تا مقطع دکترا پیش رفته است؛ نشان از فرهنگ والا و روحیه‌ی بلند مردم این روستا داشت.
از کنار امامزاده طاهر در این روستای صعب‌العبور و کوچک و دورافتاده، عکسی گرفتم و به سمت مینی‌بوس رفتم. اولین نفر بودم؛ کوله‌پشتی‌ام را در صندوق عقب گذاشتم. آقا فرخ، راننده، با ماشین روشن و آماده‌ی حرکت پشت فرمان بود.
با او خوش‌وبشی کردم و روی صندلی نشستم. کم‌کم همه آمدند و به راه افتادیم. در رستم‌آباد، آقا فرخ کنار یک مغازه‌ی خواربارفروشی نگه داشت، چون دوستان از او خواسته بودند. آقا بهزاد که مسئول خرید بستنی بود نیامده بود و مسئولیت خرید بستنی به عهده‌ی آقا حجت و آقا بهرام افتاده بود. پایان سفرنامه با خوردن بستنی شیرین‌تر شد و سرانجام از میان ترافیک مسیر به رشت رسیدیم و دوستان رشتی در ایستگاه‌هایشان پیاده شدند و بعد نوبت ما شد؛ از شمام به خمام رسیدیم و من سوار ماشینم شدم و از میان ترافیک به خانه رسیدم. و این‌گونه، یک کوه‌پیمایی سرشار از انرژی مثبت در کنار دوستانی خوب و مهربان و شاد به پایان رسید.