*صعود به قله سرک sarak_peak*
تقریبا در تاریکی ساعت ۶ صبح جمعه ای از آذر ماه به امام زاده طاهر رسیدیم ، قله سرک چند مسیر صعود دارد . قرار شد از یک مسیر برویم و از مسیر دیگر بازگردیم .
ابتدای مسیر شیبی نسبتا تند داشت که پس یکساعت به چشمه آبی رسیدیم .
راهنمای عزیز علی آقا کتری و قوری ها را پر کردند و شیب ملایم را به سمت محل صبحانه آغاز کردیم .
سجاد جان که وجود نازنین و طنزهای زیبایش همیشه در گروه مایه شادی و نشاط گروه است چون نیمه شب تصمیم به آمدن گرفته بود و با عجله آمده بود ، امروز مثل همیشه کیفش مملو از خوراکی نبود و شوخی هایش در مورد شریک شدن در صبحانه و ناهار دوستان موجب خنده زیادی شده بود .
بالاخره به محل مناسبی برای صبحانه رسیدیم و زحمات علی آقا برای برافراشتن سه پایه چوبی قوری ها و کتری و روشن کردن آتش با هیزم تهیه شده توسط دوستان آغاز گردید .
صبحانه را خوردیم و دمنوش گیاهی ترکیب شده با چای را از دستان مهربان علی آقا نوشیدیم .
دوستان می گفتند هرچه اصرار می کنیم ما چای بیاوریم علی آقا نمی پذیرند و ما سال هاست که از چایشان که ترکیبی از گیاهان مختلف کوهی بهره می بریم .
بعد از صبحانه به سمت قله سرک به راه افتادیم یواش یواش ، شیب کند ، به شیب تند ، تبدیل شد و به زحمت به *قله ۱۳۶۰ متری سرک* رسیدیم . عکس های یادگاری گرفته ولی چند نفر از دوستان از کونوس چینی (ازگیل وحشی) هنوز فارغ نشده و به قله نرسیده بودند.
انتظار طولانی شد و دوستان به علی آقا پیشنهاد دادند از مسیر دوم به پایین برویم ، افراد باقیمانده راه را بلدند ...
*بازگشت*
سرعت بازگشت همیشه بیشتر است . فاصله با دوستان به جامانده زیاد تر شد و علی آقا نگران آنها بودند . در مسیر سر پایینی درختان کونوس *رسیده* زیادی بود که همگی ما را به سمت خود کشید ، تا می توانستیم خوردیم و کمی هم چیدیم . دوستان می گفتند : با فرآوری خاص کونوس ، آب کونوس تهیه می‌شود و آقا بهرام و آقا محمد توضیحات مبسوطی از طرز تهیه و خواص و نحوه خوردن آن به من دادند که برایم جدید و جالب بود . دوستان جامانده به ما رسیدند و باز چینش مرحله دوم را آغاز کردند و علی آقا دوباره حرکت کردند و ما هم به دنبال ایشان به راه افتادیم . به نقطه بسیار با صفا روی بلندی دو طرف رودخانه خروشان که صدای حرکت آب انسان را مدهوش خود می کرد ، رسیدیم . دقایقی به کنار آب رفتم و نشستم و به صدای سخن آب گوش دادم و در سکوت و خلوت برای عزیزانم در میان انرژی مثبت انبوه در طبیعت ، آرزوی نیکی و بهروزی کردم و بعد عکس هایی گرفتم .
باز مراسم ویژه چای به سبک علی آقا عزیز برگزار شد که بعد از ناهار از دستان پر برکت ایشان چای بنوشیم .
سجاد جان که همیشه هوای من را دارد به اصرار مرا به کنار آتش برای گرم شدن کشاند ، دقایقی از ته دل از گرما آتش در هوای سرد جنگل لذت بردم . ناگهان *آقا بهرام * که روی تنه درختی نشسته بودند خطاب به علی آقا گفتند ، *قانون چهارده چهارده* را فراموش نکنید .
من متوجه منظور ایشان نشدم ولی *سجاد جان* گفت : یعنی جمع کنیم و بلند بشیم
ساعت ۱۴ بعد از ظهر بود و برای اینکه به تاریکی نخوریم باید حرکت می کردیم .
در مسیر *گفتگوی دوستان در مورد خاطرات کودکی ، غذاهای گیلکی و قارچی خوشمزه که شبیه سیب‌زمینی و زیر خاک پس از رعد و برق و باران در مناطق خاصی از گیلان رشد می کند ، نحوه پیوند زدن درخت ، قیمت برنج و ...* بود .
به جایی رسیدیم که آب رودخانه به حوضچه ای با درپوش فلزی می ریخت و آب در آن انباشته میشد و با لوله کشی به روستای *شمام* می رفت ، دوستان می گفتند : یک شرکت در انتهای لوله کشی در سال های گذشته آب رودخانه را به نام *آب معدنی شمام* در کل ایران پخش می کرده ، که امروز تعطیل شده است و آب شرب روستا از این لوله کشی تامین می شود . در مسیر جاهایی این لوله کشی توسط افراد مردم آزار آسیب دیده و شکسته بود و آب شرب مردم روستا به هدر می رفت .
بعد از این نقطه یاد یک خاطره افتادم ؛ من با یک دوست یکبار دیگر *صعودی نیمه کاره* در زمستان به قله سرک داشتم که ایشان مسیری دیگری را با سختی بالا رفتند و من بخاطر ایمنی از بالا رفتن از آن شیب عمود امتناع کردم و ایشان نمی توانست پایین بیاید و گفت برو کمک بیار ، گروه کوهنوردی دقایقی قبل از بالا رفتن ایشان از کنار من عبور کرده و ناپدید شدند و حدود صد متری رفته بودند ، دویدم و از آنها خواهش کردم که به کمک بیایند ، سه نفر آمد و یک نفر ده متر بالا رفت و درختی را گرفت و نفر دوم پنج متر بالا رفت و درختی را گرفت و نفر سوم شاخه چهار متری را به آنها داد تا دست به دست به دوستمان دهند و ایشان نشسته و به کمک شاخه درخت ، مرحله به مرحله پایین آمد . من از این اتفاق با موبایل فیلم گرفتم و آن دوستم گفت : نام فیلم را بگذار *نجات یک کوهنورد*
از روی قبرستان روستا عبور کردیم *کودکی در کنار مادرش* دیدم که هر از گاهی بسیار گرفته و غمگین به مادر گریانش نگاه می کرد و چشمش با موجی از غم در درون و صورتش به سنگ قبر خیره می شود که حاکی از سخن های بسیار بود .
به امام زاده طاهر رسیدیم من و دوستان وسایلمان را در ماشین گذاشتیم با دوستان به گرمی خداحافظی کرده و حرکت کردیم و *بقیه ماجرا را خودتان بهتر می دانید .*
با آرزوی تندرستی و شادکامی برای دوستان خوبم
*پایان*

*جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴ خورشیدی*