صعود به قله ترین Terin peak
*صعود به قله ترین Terin peak*
چند روز قبل علی آقا مربی و راهنمای گروه کوهنوردی فرهنگیان با من تماس گرفتند و جویای احوال شدند و گفتند: - جمعه ۶ شهریور یه برنامه کوهنوردی به قله ترین داریم که برای من و حتی خودشان جایی جدیده. اگر گیلان هستین در جمعی کوچک و دوستانه پنج نفره با ماشین آقا رحیم به *اطاق ور لاهیجان* و سپس به قله *ترین* میریم. من هم که بیش از یک ماه بود که قرص ویتامین کوه را نخورده بود با فراغ بال مانند یک پروانه آماده پرواز، پیشنهاد ایشان را پذیرفتم و قرار شد ساعت چهار صبح جمعه طبق نقشه ای که برایم ارسال کردند جلو خانه آقا رحیم آماده باشم. از آنجا که ضمیر ناخواسته و ساعت بیولوژیک بدن من خیلی حساس و بیش از حد مقرراتی بار آمده نتوانستم بیش از یکساعتی از نعمت خوابیدن بهره ببرم. هر ورزشی آسیب های خاص خود را برای ورزشکاران آن رشته با هر تجربه و سنی دارند و ورزشکاران حرفه ای که من پیش آنها عددی نیستم هم بدون استثنا گرفتار این آسیب ها می شوند. با این که من آدم بسیار محتاطی هستم. آسیبی هم گریبان من را گرفت. در کوهپیمایی ماه قبل، یک فراموشی ساده و نبردن دو عصای کوه همیشگیم چنان بلایی بر سر پاشنه پایم آورد که بعد از برگشتن به خانه چند روز من را کاملا زمینگیر کرد. آسیب خوردگی ناپیدا چنان بود که حس می کردم از این به بعد باید با واکر راه بروم. البته رفیق شفیق و همنورد عزیز آقا رحیم از موضوع خبر داشتند و چند بار بزرگواری کردند و تلفنی جویای احوال شدند. در طول یک ماه با یک هفته استراحت مطلق و خود درمانی و ریکاوری و با تقلید از ژیمناستیک کاران که به دلیل پرش سخت و سنگین بر روی پاشنه پا همیشه قسمت پاشنه پا را باند کشی می بندد. من هم این کار را با مالیدن مداوم پماد تسکین دهنده درد انجام دادم تا استخوان ضرب خورده که به خار پاشنه مشهور است و زردپی و ماهیچه های کوفته شده را به حال اولش برگردانم. یک هفته فقط در حد ده متر در روز حرکت کردم تا پاشنه پا به حالت اول برگشت. هفته دوم دو بار راه پیمایی ها کوتاه مدت کردم. هفته سوم دوبار راهپیمایی طولانی مدت کردم. دیگر حس می کردم که با احتیاط و سرعت کمتر در پایین آمدن از کوه می توانم این صعود را انجام دهم. پنج دقیقه به ساعت ۴ ماشینم را جلو خانه آقا رحیم پارک کردم. او هم ماشین شان را از شب قبل آماده بیرون خانه گذاشته بودند. رأس ساعت ۴ از خانه بیرون آمدند. در همین حین آقا رامین هم رسیدند و ماشین شان را جای ماشین آقا رحیم پارک کردند. کوله ها و عصا ها را پشت ماشین آقا رحیم گذشتیم و به سراغ آقا بهمن رفتیم که بیخیال اما با احتیاط مشغول عبور از چهار راه بود آقا رحیم چنان با آرتیست بازی به سمت ایشان رفت که بنده خدا نمی دانست به کدام طرف فرار کند. خوشبختانه آقا بهمن از این شوخی جان سالم بدر برد و با خنده ترس و شادی از دیدن دوستان سوار ماشین شدند. به منزل علی آقا رفتیم مطابق معمول سر موقع منتظر ما ایستاده بودند. ظرفیت تکمیل شد و به سمت *لاهیجان* به راه افتادیم. آقا رحیم هم که برای خودشان راننده فرمول یکی هستند به سرعت ما را به جاده کوهستانی *لیلا کوه* رساندند. آقا بهمن توضیح دادند بنابر گفته بومیان محل نام *لیل کوه* درست است و لیلا کوه یک اشتباه مصطلح عوام است. اتفاقاً روستایی هم به نام *لیل* در مسیر بود. به ورودی جاده کوهستانی و صعب العبور اطاق ور رسیدیم که تابلو روستای *پنو* نصب بود. جاده آسفالته بود که جاهایی هم با بارش باران و عبور آب خراب شده بود. ساعت ۶:۳۰ به روستای کوچک *پنو* رسیدیم. پیاده و آماده حرکت شدیم . علی آقا با سلاح شان چی پی اس به دست جلو افتادند. مسیر هموار بود ولی سربالایی عجیبی داشت. علی آقا هم با چهار همنورد مطلیع و بی سر و صدا بقول انگلیسی ها «نان استاپ»(= بی توقف) با خیال راحت پیش می رفتند. دیگر کسی نمی گفت: -
علی آقا شما صبحانه تون رو کی خوردین؟ - آقا مردیم از گرسنگی! - کی توقف می کنیم! - چانه اش را روی عصایش بگذارد و با صدای بلند با واژه ای زیبای زبان ترکی بگوید: - اتراق می کنیم. - استراحت می کنیم. و...
جای همگی دوستان و هنرمندان گروه، بهویژه آقا حجت و حاجی اسماعیل خالی بود. اگرچه آقا رحیم چند دفعه با دیدن عقب افتادن و با احتیاط حرکت کردن من هنگام صعود نقش آقا حجت با عصای زیر چانه را برای کاهش سرعت علی آقا بازی کردند که جای سپاسگزاری دارد. طبق مقررات علی آقا رأس ساعت ۸ برای خوردن صبحانه در جایی مناسب زیر درختی نشستیم. طبق روال مرسوم علی آقا از قوری شان رونمایی کردند و چای را دم کردند. آقا رامین به همه یک آغوز (گیلکی=گردو) تازه و یک قاشق شیره انگور خانگی دادند. آقا بهمن هم یک فلاسک پر آب جوش آورده بودند که چای دمی و دلچسب علی آقا را تکمیل کرد و نفری یک لیوان مهمان این بزرگواران شدیم.. بعد از صبحانه به سمت قله ترین به راه افتادیم. برای من که دقایقی خیلی مفیدی بود: - صبحانه خوردن، استراحت و بازگشت نیرو و گرفتن چند عکس و سپس حرکت با سرعتی باور نکردنی صعود ادامه داشت و ناباورانه ساعت۱۰:۳۰ به نقطه ای رسیدم که طبق جی پی اس علی آقا قله بود ولی میان علف های هم قد خودمان تابلو و نشانی از قله نبود. ناگهان از پشت علف ها یک نفر با لهجه یزدی فریاد زد: - آقا بیا اینجا از من یه عکس بنداز! هرچی نگاه می کردیم کسی نبود کمی جلو رفتیم و زمین چمنزار و علف ها کوتاه تر شد. یک کله مابین علف ها دیدم که باز با لهجه فریاد می زد: - آقا از من عکس میاندازی! به سمت صدا رفتیم *تابلو قله ترین* آنجا بود. با یک چاله کنارش که فکر کنم کار سودجویان گنج بود که بار ها در کنار غار ها و جاهایی که سنگ های با اشکال عجیب و غریب وجود دارد، دیده ام. دو جوان یکی یزدی و دیگری ترک کنار تابلو ایستاده بودند، سلام کردند. علی آقا که پیشتاز بود نزدیک بود در چاله اسکندرون بیفتند. یک چوپان هم با داس از پشت علف ها پیدایش شد. که ظاهراً آن دو جوان را به آنجا راهنمایی کرده بود. چوپان از دیدن چند نفر گیلک زبان به وجد آمده بود. عکس گرفتن و صحبت دوستان به درازا کشید. چوپان نشانی یک چشمه را داد و آقا بهمن شیشه های آب ما را گرفت تا سراغ چشمه برود و به جای محمد آقا پسر زرنگ (غایب) گروه آب بیاورد. من و آقا رحیم از فرصت استفاده کردیم زیر انداز هایمان را در نقطه تختی انداختیم هوا عالی و خنک و صاف بود. بالای سر ما درست روی قله تکه ابری ظریف بی حرکت جلو آفتاب را گرفته بود. که آدم را یاد افسانه های دینی می انداخت. جای شما خالی در ارتفاع ۱۴۸۰ متری دراز کشیدم. کلاه را روی صورتم گذاشتم تا از پشه و روشنایی بکاهد. آقا رحیم تا سر بر زمین گذاشت بیدرنگ به خواب عمیقی فرو رفت و من هم چرتی کوتاه زدم. جوان ها و چوپان رفتند . آن مرد با بطری های آب آمد. (منظور آقا بهمن) ساعت ۱۱:۳۰ علی آقا هم اعلام حرکت کرد و بدون ذره ای توقف یک کله تا ماشین ما را در عرض ۲ ساعت و نیم بازگرداندند. این پایین آمدن از کوه برای من بی سابقه و مثل کوه کندن بود و برای علی آقا که هفته پیش گزارش تصویری از صعود به *چهار قله ی پشت سر هم بدون توقف در یک روز ( کله قندی ، آسمان کوه ، گدوک ، لاسه سر )* را داده بودند مثل آب خوردن بود. وقتی پایین علت این همه سرعت و عدم توقف و نخوردن ناهار را پرسیدم، استاد مهربان گفتند: - چون چشمه یا آب برای چای خوردن در مسیر نبود. آب چشمه طعم آب گاز دار داشت من یک قلپ بیشتر نخوردم. حق با استاد بود. با آن آب چای نمیشد خورد و دوستان آب اضافه هم نداشتند. وسایل را داخل ماشین گذاشتیم روی سنگی نشستم و شربتی را که با خاکشیر و تخم شربتی و شکر درست کرده بود و آخرین ذخیره آبی ام بود را با ولع از تشنگی و گرسنگی سرکشیدم. بعد از آمدن آقا رامین به راه افتادیم. خدا نکند که اسم جایی زیبا مشهور شود و به گوش این ویرانگران طبیعت برسد. نقطه ای به نام *ماهی مشو* در مسیر ما در جاده ای باریک به عرض فقط دو ماشین دو طرف ماشین های شاسی بلند و پهن پیکر حتی مینی بوس و انواع دیگر سواری از شهرهای مختلف پارک شده بود. به زور حدود دویست سیصد متر از جاده را به سختی با دنده یک عبور کردیم. بعد این ترافیک موتور و ماشین به جاده اصلی رسیدیم. هنگام آمدن در مسیر از کنار روستای *شش لول* گذشتیم ولی برگشت از مسیر جدید از کنار روستایی به نام *شش کلایه* برگشتیم که ارادت مردمان این محل به عدد شش تعجب آور بود.. بعد از گذشتن از روستای اتاق ور آقا رحیم ایستادند و آب معدنی خریدند. و کمی جلو تر در کوچه باغی کناری ایستادند تا ناهار بخوریم. زیرانداز را انداختیم. گاز پیک نیکی علی آقا آب و غذا و نان ها را گرم کرد. غذا و چای را خوردیم و به راه افتادیم. کمی جلوتر بین راه بنابر سنت مرسوم آقا رحیم ایستادند. آخر سفر هم با خوردن یک بستنی، شیرینی و یاد خاطره کوهپیمایی را در ذهن مان ماندگار ساختند. سرانجام به رشت برگشتیم و سر جای اول مان پیاده شدیم و من با ترافیک سنگین ساعت ۱۸:۳۰ به منزل رسیدم.
مولانا: زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد *تا باد چنین بادا*