آبشار خربوه کوه روباری ماسوله گیلان
*قند مکرر یعنی صعود مجدد در مسیر کوه روبار*
جمعه ۱۴۰۴/۰۹/۲۱ ساعت ۵ بامداد .
امروز ساعت ۴:۳۰ صبح کنار منزل حسین اقا پارک کردم مثل دفعات قبل ابتدا با چهره خندان و مهربان آقا حجت صبح خود را آغاز کردم. پنج دقیقه بعد حسین آقا هم تشریف آوردند و با هم سر کوچه رفتیم. مینی بوس آقا فرخ و حسن آقا هر دو ایستاده بودند . سوار شدیم و دوستان عزیز دیگر در خمام و رشت به ما ملحق شدند.
در مدرسه ته کلاسی ها همیشه عامل شادی کلاس بودند و در کوهپیمایی ما *ته مینی بوسی ها* که سرپرستی گروه با آقا اسماعیل است. از شروع حرکت با عبارات و اشعار و ترانه های ایشان که همگی درس اخلاقند و جوک های ایشان که قرص خنده است همراه بودیم. با این که هنرنمایی دوستان بیشتر به زبان زیبای گیلکی است اما برای من به شخصه مسیر دو ساعته تا مقصد حس نمی شود.
امروز چند نفر از دوستان غیبت غیر موجه داشتند. کاری به کارشان ندارم
امروز به نظر می رسید حاج آقا رضا هم موقع سوار شدن دل و دماغ ندارند و فقط به ماچ سر آقا فرخ اکتفا کردند و به ما وعده ماچ برگشت را دادند اما در برگشت به قولشان عمل کردند و سر حال از صندلی ردیف آخر تا ردیف اول پیشانی همه را ماچ آبداری کرده و خندان مبنی بوس را ترک کردند.
من فکر می کنم حاج آقا اسماعیل و آقا حجت هم حس و حال همیشه را نداشتند حتی چهره برخی از دوستان دیگر هم گرفته بود.
ساعت ۷:۳۰ بامداد در ابتدای مسیر آبشار خربوه پیاده شدیم . به علت اینکه مسیر را قبلاً تا آبشار خربوه توصیف کرده ام از تکرار مکررات برای کوتاه کردن نوشتار خودداری می کنم . مسیر از نظر من سخت نبود و فشار بدنی آنچنانی نداشت.
حدود یکساعتی را رفتیم تا به جایی مناسب برای صبحانه رسیدیم. استاد علی آقا و تعدادی از دوستان زحمت حمل و تهیه چوب خشک برای سه پایه چای و هیزم را به عهده گرفتند و با زحمات همیشگی استاد چای دم کشید و با مهر و صفای خودشان در لیوان های همنوردان ریخته شد.
پس از صرف صبحانه به راه افتادیم، چند شیب تند را بالا رفتیم و استاد علی آقا دائم از افرادی که دویست سیصد متری از ما فاصله داشتند، خواهش می کردند. لطفاً نایستید ، راه بیایید و صحبت کنید. هوا کمی سرد بود و باد شدیدی می وزید و تن عرق کرده ما را می لرزاند. از کلبه های چوپانان گذشتیم رودخانه ها بی آب یا کم آب بودند و در حاشیه رودخانه از میان درختان تنومند با عمری صد ها ساله گذشتیم . بارش کم، آنها را میان تهی و خشک کرده بود . درخت های کوتاه تر فندق و بلوط آنها را احاطه کرده بود. به بالا دست ادامه مسیر دادیم. به ناحیه ای ییلاق مانند با چند خانه سنگی رسیدیم و استاد علی آقا نقطه پایان این برنامه را با نام *کوه روباری* اعلام نمودند.
دو باره همین مسیر را پایین آمدیم از چشمه ی بین راه قوری و کتری را پر کردند. با این وزن سنگین حدود پنج کیلو و مقداری چوب خشک شکسته در محلی تخت ، که کمتر در معرض باد شدید بود نشستیم و مجدداً با زحمات استاد علی آقا و سایر دوستان آتشی زیبا با حفظ نکات ایمنی در طبیعت بر پا شد. ناهار را خوردیم حدود ساعت ۱۴:۳۰ آتش کاملاً خاموش و کوله بر پشت ، به پایین حرکت کردیم.
استاد در بین راه چند شاخه ضخیم خشک را جهت قرار دادن در مسیر رودخانه آماده کردند . به طرف آبشار خربوه به راه افتادیم. به رودخانه ی آبشار رسیدیم. عده ای از روی پل چوبی استاد علی آقا با ایمنی و کفشی خشک گذشتند و برخی از مناطق کم عمق تر رودخانه با کفش کمی یا کاملا خیس از روی سنگ ها جهیدند. از همه زیبا تر جهش استادانه آقا بهمن بود که آخرین سنگ زیر پایشان لغزید و با شیرجه بالانس و چرخ معکوس مثل نمازگزاران بودایی به حالت سجده نقش زمین شدند طوری که لبه کلاهشات در شن ها فرو رفت و آقا اسماعیل که در جلوی گروه تماشاچیان ایشان بودند گفتند این نشانه خشم خدا بود برای کار هایی است که خودت و ما می دانیم ، خود ایشان و بقیه از نحوه افتادن و عبارت آقا اسماعیل از خنده غش کرده بودند . شادمان همه ادامه مسیر دادند تا به گورستان قدیمی کوهستان رسیدند، بعد از تجدید قوا دو باره به راه افتادیم و حدود ساعت ۱۸:۰۰ به مینی بوس که جلو عوارضی شهر ماسوله ایستاده بود رسیدیم . همگی سوار شدیم . اما به احترام فوت فرزند نوجوان آقا فرخ، راننده مان ، هنرمندان گروه ترانه ای نخواندند . ولی شوخ طبعی ، شکرگزاری حاج آقا اسماعیل ادامه داشت تا به فومن رسیدیم آقا حجت و استاد علی آقا پیاده شدند . از پشت پنجره مینی بوس شاهد کشتی گرفتن این دو عزیز در مغازه بودم که استاد علی آقا با فنون مخصوص پیروز شده و نزد صندوق دار مغازه رفتند. بستنی ها را حساب کردند و به مینی بوس برگشتند. فرمودند: این بستنی را برای تولد نوه ام خریده ام ، *شیرینی تولده* و این بستنی فوقالعاده خوشمزه با مزه گز و زعفران ، شیرینی بخش آخر سفرمان شد .
البته در پرانتز بگویم : قبلا در جمع همنوردان حکم جریمه ای تصویب شده بود و به علی آقا برای اجرا ابلاغ شده بود، که به عنوان *جریمه (خرید بستنی)* هنگام بازگشت چند نفر از دوستان که در مه حدود نیم ساعت گروه را در میان کوه و جنگل با استرس معطل کرده بودند و پس از تماس های مکرر تلفنی و سوت و داد و فریاد بالآخره پیدا شدند، ابلاغ گردد. اما با پوزش های بینهایت مودبانه ، احساسی ، شورانگیز و رأفت انگیز جناب بهرام جریمه بخشیده و مسئله برایشان ختم به خیر شد.
و بالاخره من نیز ساعت ۲۰:۴۵ به خانه رسیدم.