صعود به قله آسمانسرا گلدیران رودبار گیلان
صعود به قله ۱۹۵۰ متری آسمانسرا - رودبارِ گیلان
جمعه ۱۴۰۴/۱۰/۰۹ ساعت ۴ بامداد
ساعت ۴ صبح، قرار ما برای سوار شدن به مینی بوس بود. فکر می کردم، فقط و فقط من مشتاق دیدار دوستان همنورد هستم ولی امروز دیدم؛ این حسی مشترک است. پیشکسوتم آقا اسماعیل از شوق دیدار دوستان اصلاً شب نخوابیده و پیاده از منزل تا ایستگاه اول مینی بوس آمده بودند. آقا بهزاد بخاطر به حد نصاب رساندن مسافرین مینی بوس به رغم مشکلات فراوانی که داشتند علاوه بر خودشان افراد دیگری را نیز ترغیب به آمدن کرده بودند. احمد آقا با وجود مشکلِ مراقبت از بیمارشان، به احترام گروه آمده بودند. سجاد جان هم گفت من مشکلی داشتم که یادم نمی آید؟! از لحاظ اخلاقی این رفتار نشان دهنده اوج رفاقت و بقول رضا، در فیلم مارمولک اند رفاقت؛ نه با حرف، بلکه با عمل است.
قدیمی ها می گفتند: سفر محکی برای شناخت دوست است. همنشینی و همسفری بیشتر برابر با شناخت بیشتر است. میزان محبت، با مرامی و روحیات و منش فرد ناخواسته بروز کرده و هویدا می شود و یک سلسله مراتب طبقاتی دوستی را در ذهن انسان رقم می زند. موزیسین و خواننده و دوست عزیز آقا حجت شخصی با صفا است که در نگاه اول مهر و محبتش قابل رویت نیست اما مرور زمان، مرام و میزان دلسوزی و معرفت و شخصیت ایشان را نشان می دهد. در سفر های مختلف به رفتار ایشان دقت داشته ام فردی رو راست و دلسوز که هر موقع متوجه شده است من در فضای زبانی بیگانه گیر کرده ام و لبخند یا رابطه و فهمی از مکالمه و مطالب دوستان ندارم، فوراً دست به کار ترجمه واژه های گیلکی می شوند . جا دارد از این بزرگوار برای طینت و دل پاکشان صمیمانه سپاسگزاری کنم. بقول حاج آقا اسماعیل: تو را بیمیرم، جانه قوربان
با این دوستان خوب سوار مینی بوس شدیم به طرف رودبار رفتیم. حدود ساعت شش و نیم صبح به روستای گلدیان رسیدیم و مینی بوس ما را به اولین توربین بادی روی ارتفاعات کوه رساند. هوا بسیار تاریک بود و بادِ شدیدی می وزید. سرعت باد به گفته استاد علی آقا عزیز حدود ۲۴ کیلومتر در ساعت بود. یعنی در حدی که باد کلاهمان را می برد.
پس از آمادگی گروه برای صعود استاد علی آقا همچون همیشه پیشتاز و راهنما و رهبر گروه اعلام حرکت کردند. سردی هوا زیر صفر درجه سانتیگراد و شدت وزش باد ، به حدی بود که گاهی ما را از زمین می کَند و تعادل مان را بر هم میزد و راهکار استاد انتخاب مسیر کم باد تر در لا به لای درختان بود تا مقداری از شدت باد کاسته شود اما ناگزیر بعضی جاها بدون درخت باید در برابر باد و تکان های شدید، مقاومت می کردیم. مسیر پر شیب را تا دریاچه کوچک گلدیان و تک درخت مشهورش طی نمودیم.
دوستان شروع به عکس گرفتن کردند .
و من با حسرت، به آن همه زیبایی مسیر و دریاچه نگاه می کردم. غمگین بودم که چرا موبایلم را در منزل جاگذاشته ام؟ و حالا همچمون حاتم طائی بی نیاز، خودکفاء و مسلح نیستم که این همه زیبایی و خاطراتش را ثبت کنم.
غافل از اینکه این تازه اول ماجراست! اوج زیبایی را طبیعت در بازگشت به ما هدیه خواهد داد و صد حیف که حواس پرتی این نعمت را از من گرفت!
در سفر ها با گروه های مختلف و بیشتر این گروه عادت داشتم «با یا بدون» درخواست دوستان که خود موبایل داشتند، عکس آنها را به صورت غافلگیرانه در صحنه های جالب و موقعیت های زیبا گرفته و بعداً در گروه برایشان ارسال می کردم. ولی در بی موبایلیم، این اتفاق از سوی یکی دو نفری که مثل من اهل این کار بودند؛ نیفتاد و یا در این کوهپیمایی حاضر نبودند. کنار دریاچه و روی قله شخصاً از دوستی خواهش کردم که این کار را انجام دهند که حالا که نگاه کردم دیدم فقط یکی آنهم بالای قله را گرفتند و کنار دریاچه را هم یا نگرفته یا نفرستاده اند.
عکس گرفتن دوستان در پوزیشن های مختلف که تمام شد؛ استادعلی آقا مجدداً دستور حرکت دادند و تازه از اینجا سختی مسیر آغاز شد. هر چه جلو تر می رفتیم، بر شدت باد و شیب کوه افزوده می شد. همچنین استادعلی آقا گفتند که از ساعت سه بعد از ظهر بارندگی شروع خواهد شد که من فکر کردم مسئله ای نیست نهایت کمی خیس می شوم ولی نگو قیامت و محشری در انتظار ماست و من نمی دانم.
نزدیک سه ساعت مانده به قله از شدتِ باد، پشت چند تکه سنگ بزرگ چسبیدیم و در سرما و در حال لرزیدن از عرقی که در طول مسیر بر بدن و لباس ما نشسته بود و اکنون مثل کولر با سوزی گدا کُش به سرما بدل می شد؛ صبحانه را خوردیم. نمی دانم چرا الان یاد آهنگ گدعلی و خواننده خوش صدای حرفه ای آن استاد بهرام افتادم؟!
دو نکته جالب، سخاوتمندانه و دلی در صبحانه خوری کوهی ما بود. یکی کار استاد علی آقا با مرام و دوست داشتنی که با گاز کوچک، قوری و آب گرم فلاسک شان به من و دوستان فنجانی چای دادند که در آن سرما، بسیار دلچسب و به موقع بود و دیگری آقا اسماعیل عزیز هم مثل همیشه در حال پذیرایی و پخش لقمه های پر محبت نان شیرمال و عسل شان بین دوستان بودند. بذل و بخش ایشان به حدی بود که نان شیرمال برای خودشان نماند و از دیگری کمی نان بربری قرض گرفتند.
صبحانه را خوردیم و به طرف قله به راه افتادیم. حدود ساعت ده به محلی صاف رسیدیم. عده از دوستان تمایلی به ادامه صعود نداشتند. قرار بر این شد که آنها آتش بیفروزند و کتری و قوری مرد افکن استاد علی آقا را با برف پر کنند و چای دست ساز و معجون استاد علی آقا را دم کنند. در ضمن مراقب کوله پشتی و دیگ های پلو ناهار دوستان باشند تا علاقه مندان صعود به قله بروند و برگردند و ناهار بخورند. در آن لحظه و در آن نقطه بادی نمی وزید و همه چیز عادی و در امن و امان بود.
من هم چون دفعه قبل با گروهی ضعیف تا دریاچه گلدیان و تک درخت آمده بودم؛ این بار قصد داشتم به هر قیمتی به دیدار قله آسمانسرا بروم. احتیاط کردم و یخ شکن کفش را در جیبم چپاندم. خوشبختانه برف آنچنان نبود که در آن لحظه به یخ شکن نیاز شود.
شیب کوه و باد شدید در نقاطی به سختیِ صعود می افزود. در مسیر با چند گروه کوهنوردی برخوردیم که دوست آقایان اسماعیل و حجت در آمدند و خوش و بشی کردند و سپس ادامه مسیر دادیم. بعد استاد گفتند: هر چیز گرم از قبیل دستکش و کلاه و کاپشن دارید بپوشید که داریم وارد یخچال می شویم. هر چه به قله نزدیکتر می شدیم مه سنگینتر و سرما بیشتر و برفی مثل تگرگ یا سوزنی تیز به سر و صورت مان می خورد. با راهنمایی استاد قلی زاده در مه شدید به قله رسیدیم. مه گرفتگی به حدی بود که تا دو متری خود را نمی دیدیم. پس از عکس گرفتن دوستان و خواهش از دوستی برای گرفتن یک عکس تکی در کنار تابلو قله از من، به طرف پایین حرکت کردیم.
استاد نگران دو چیز بودند: نخست دوستانی که هر چه اصرار می کردند صد متر از گروه عقب می افتادند، عکس می گرفتند یا غرق در صحبت بودند و دوم یافتن یک مسیر درست و ایمن با جی پی اس
وزش شدید باد و بارش تگرگ سوزنی و راهبری دقیق استاد علی آقا همراه با لحظاتی بسیار استرس زا ولی برای من بینهایت هیجان انگیز، لذت بخش، زیبا و شیرین و به یادماندنی بود. گاهی مسیری را می رفتیم و پس از بررسی جی پی اس متوجه می شدند اشتباه است و بر می گشتیم. در آن لحظه یاد خوف و رجا در سلوک عارفان افتادم که ما هم در ترس تام، اما امید به رسیدن به مقصد را داشتیم. سرانجام پس از حدود دو و نیم ساعت نزد دوستان برگشتیم.
وقتی به دوستان رسیدیم، کولاکی شامل باد و برف پودری در هوای محیط و اطراف آتش و قوری و کتری گروه پراکنده بود. سرما و باد و بوران به حدی بود که نمی توانستیم بنشینیم. دوستان قابلمه به دست ایستاده گرد آتش مشغول خوردن پلو شدند و افرادی که ساندویچ داشتند سر پا یا دست قرمز یخ زده ساندویچ گاز می زدند.
ناهار را که خوردیم؛ سجاد جان رو کرد به حاج آقا رضا و با شوخ طبعی و شیرین زبانی همیشگی اش گفت: حاج رضا اون شیرینیا که من خریدم گذاشتم تو کوله ت رو آوردی؟ که حاج آقا رضا هم یادش افتاد شیرینی هایش در قوطی فلزی را بیرون بیاورد. زحمت پخش کردنش هم افتاد گردن سجاد جان.
عده ای جوان مخرب طبیعت هم با موتور های کراس شان در کنار آتش گروه ما ایستاده بودند و از گرمای آتش استفاده می بردند. فیلم گرفتند و زدند و رقصیدند و مورد مهر و محبت دوستان میهمان نواز ما با لیوان های چای ساخت استاد علی آقا و قند قرار گرفتند.
جمله یکی از پیشکسوتان گروه خطاب به آنها بسیار جالب بود که گفتند: بهتون چای قند پهلو دادیم! براتون آواز خوندیم! جوک گفتیم! خندیدید! رقصیدیم! شاد شدید! شیرینی خوردید! دیگه چی میخاید! آنها هم گفتند: مرسی عمو جون! خدمت باشیم! خداحافظ!
بعد از رفتن گروه حرفه ای دشمنان طبیعت یعنی مخربین موتور سوار، مخرب ماشین سوار آمد. یک پاترول از جان گذشته ی بی کله در این هوای خراب و بوران و کولاک برف، از کنار ما گذشت تا به ارتفاعات برود.
برای اینکه در برگشت به تاریکی بر نخوریم به سمت پایین به راه افتادیم. شدت برف و کولاک رو به افزایش بود. مسیر صعب العبوری که هنگام آمدن پر از برگ خشک و خاکی یا سبزه بود؛ پر از برف شده بود. گاهی عمق برگ های تلنبار شده تا نیم متر بود که با بیست سانت برف پوشیده شده بود. روی شاخه های درختان جنگلی حدود ده سانت برف نشسته و بی اندازه زیبا شده بودند و من مدام حسرت می خوردم که چرا موبایلم همراهم نیست؟! گاهی دوستان صاحب نفوذ را ترغیب می کردم که جناب بهرام را دست به کار فیلم گرفتن کنند؛ تا ذره ای از این زیبایی ها ثبت شود!
از زیبایی درختان برف گرفته که با نیمساعت پیش شان تفاوتی از زمین تا آسمان پیدا کرده بودند، در حیرت بودم! شگفتا از این همه نعمت و زیبایی بکر خدادادی! بارها در مسیر در دلم از خدا برای دیدن این زیبایی ها سپاسگزاری کردم. البته از حق نگذرم که آقا اسماعیل هم یکسره در طول مسیر با آوازی زیبا و شعرگونه ورد زبانشان سپاس از درگاه حق بود.
شدت کولاک به حدی بود که نه سرمان را می توانستیم بلند کنیم تا بیش از یک متر جلو پایمان را ببینیم و نه به سمت راستمان در جهت وزش باد و کولاک نگاه کنیم و هر گاه می ایستادیم یاد صحنه های فیلم طبیعتگردی در قطب شمال و اسکیمو ها با ابرو و سبیل یخ زده و یا پنگوئن ها که دسته ای کنار هم برای یخ نزدن می ایستند، می افتادم. باید پشت مان را به باد سهمناک می کردیم و روی لباس ما نیز، لایه ای چند سانتی از برف فشرده و چسبنده نشسته بود. همه صورت ها از سرما، باد وُ بوران، کولاک و برفِ سوزنیِ تیز مثل لبو قرمز شده بود. رفته رفته به شدت کولاک افزوده می شد. دید بسیار کم بود و استاد علی آقا تمام سعیش را می کرد که بر اساس جی پی اس مسیر درست را انتخاب کند. در دل برخی از دوستان نگرانی گم شدن افتاده بود و واقعاً در دو ساعت پایانی دید کاملاً کور، مسیر کاملاً نامشخص و قیامتی از کولاک بر پا شده بود. در این وانفسای آشفتگی جوی و آشوب فکری و اضطراب و ترس برخی از دوستان و گاهی اشتباه کردن چند متری مسیر، شارژ جی پی اس هم تمام شد و استاد علی آقا با دستی سُرخ یخ زده در کوله پشتی به دنبال یافتن پاور بانک برای شارژ بودند.
راننده مینی بوس هم دم به دم زنگ می زد و می گفت: اجازه بدید من پایین برم که تو برف گیر نکنم! جاده را برف گرفته! او هم عامل مضاعفی بر استرس دوست هماهنگ کننده مان شده بود. با هنر نمایی استاد علی آقا بالاخره با اسکی بازی و لیز خوردن بسیاری از دوستان در شیب های سرسره مانند به دریاچه رسیدیم. کولاک به حدی بود که دریاچه با وسعت چند هزار متری، تا ده متری قابل دیدن نبود و نگران بودیم روی سطح یخ زده کناره دریاچه نرویم. بالاخره با چند بار اشتباهِ جی پی اس، بعد از دریاچه به محل پیاده شدن از مینی بوس رسیدیم. حدود بیست سانت برف روی زمین، همراه با کولاک اطراف مان را احاطه کرده بود و حالا تازه باید با تمام خستگی، جاده را تا روستای گلدیان در چند کیلومتری طی می کردیم.
سجاد جان دائما به روح راننده و امواتش صلوات می فرستاد که ما را از ترس بالای کوه رها کرده و رفته است!!! ناگهان راننده مینی بوس زنگ زد و گفت: دارم بالا میام! ما هم برف های کوله و لباسمان را تکاندیم و خوش خیال که مینی بوس می آید. حاج آقا اسماعیل و سجاد جان شرمنده کردند و برف های لباس و سر و کله من را تکاندند و منتظر ایستادیم اما خبری از مینی بوس نشد. آقا بهزاد که به سختی با تلفن پیگیر آمدن مینی بوس بود؛ گفت: مینی بوس در پیچای پایین تر گیر کرده و بالاتر نمی تونه بیاد. دوباره در کولاک حدود یک کیلومتر پیاده راه رفتیم، مینی بوس را دیدیم که با سرسره بازی و بوکس باد مشغول دور زدن و جاده را بند آورده است. با کمک دوستان یک پژو و پراید که پشت مینی بوس؛ در حال لیز خوردن بودند را هل دادیم تا بالا رفتند و بعد مینی بوس دور زد و ما آدم برفی های سفید پوش با روکش برفی و چک چک آب از سر وُ صورت وُ لباس مان سوار ماشین شدیم. مینی بوس با دنده یک مسیر را آرام پایین آمد. به روستای گلدیان که رسیدیم برف تبدیل به باران و اوضاع عادی شد. بارش باران همچنان ادامه داشت. به رودبار رسیدیم دوستان برای خرید زیتون و روغن پیاده شدند. قرار بود بعد از آن بستنی بخرند. لباس مان خیس بود و با وجود روشن بودنِ بخاریِ مینی بوس، احساس سرما می کردیم. لرزیدن و سرما باعث شد دوستان علاقه مند به بستنی کوتاه بیایند و از خوردن بستنی منصرف شوند.
دوستان پیاده شده با دستی پر، از مغازه زیتون فروشی برگشتند و سجاد جان دستش پر تر بود. زحمت کشیده بود و با کاری زیبا این سفر را با خرید کلوچه نادری برای اعضاء گروه کوهنوردی شیرین تر به پایان رساند.
پس از پیاده شدن همه ی دوستان رشتی، مینی بوس ما را به خانه رساند. آقا حجت از شدت لرزیدن و سرما زیر باران خداحافظی کرد و به طرف خانه دوید. خیسی لباس من هم زیر بارش باران موجب شد چنان سرما در بدنم رسوخ کند که تا روشن شدن ماشین و گرم شدن با بخاری تا چند دقیقه مانند بید می لرزیدم. بالاخره ساعت ۲۱ شب به خانه رسیدم و لباس های خیس را با خشک تعویض کردم. شامی خوردم و این چند خط را درباره یکی از بهترین، پر چالش ترین و قشنگ ترین صعود های کوهنوردی خود نوشتم.