صعود به قله تجر در رودبار گیلان
*دیدار با قله پر شجر و حجر (درخت و سنگ ) تجر*
*فروغ فرخزاد* زیبا سروده است :
در آنجا، بر فراز قلّه کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
بهسوی ابرهای تیره پَرزد
نگاه روشن امیدوارم
امروز ساعت ۳ صبح جمعه ۱۸ مهر ۱۴۰۴ خورشیدی است ، چون ظهر چرت کوچولویی زده بودم و اصطلاحاً خوش خواب نیستم ، شب خوابم نمی برد و تلویزیون نگاه می کردم .ناگهان متوجه شدم ساعت ۳ شده و موبایلم زنگ می زدند ، طبق عادت معمول همه چیز آماده شده بود ، کوله پشتی را داخل ماشینم گذاشتم و شروع به آماده شدن کردم و ساعت ۳:۳۰ در مه شدید صبحگاهی راهی منزل حسین آقای عزیز شدم ، مه بسیار غلیظ و تقریبا دید کور بود تا پنجاه متری به سختی دیده می شد . با احتیاط پس از هفت دقیقه رانندگی به منزل ایشان رسیدم و ماشین را پارک کردم و داخلش به انتظار دوستان نشستم تا مثل همیشه آقا حجت بسیار مهربان و حاج حسین آقا را با چهره باز و پر انرژی و مهربان ملاقات کنم .
هر دو عزیز چون همسایه هستند همزمان ساعت ۳:۴۵ از منزل بیرون آمدند و من مورد استقبال و محبت گرم آنها واقع شدم . آقا حجت از همان ابتدا شوخی های زیبایش و تقلید صدای گربه را با گربه های محل شروع کرد . سپس با جملات طنازانه آقا حجت و چاشنی ها و همراهی های حسین آقا به سمت سر کوچه رفتیم . حسن آقای سر به زیر و کم حرف را دیدیم که مثل همیشه سر کوچه حاضر و آماده و منتظر بودند .
در میان مه غلیظ از دور دو چراغ پر نور به ما نزدیک شد ، مینی بوس مان به رانندگی آقا فرخ ( به لهجه گیلکی آقا فوروخ ) رسید .
کوله ها و باتوم هایمان را در صندوق عقب گذاشتیم ، سوار شدیم و آقا فرخ با دید کم به سمت رشت حرکت کرد . در میان راه از شوخی های آقا حجت غش کرده بود . به آقای بهمن رسیدیم که سوار شدند و سپس علی آقای عزیز و بینهایت محترم و دوست داشتنی و آقا رحیم نازنین نفرات بعدی بودند و به همین ترتیب سایر دوستان سوار شدند .
*و اما بعد*
مینی بوس ساعت ۶:۲۸ صبح به رودبار رسید و پس از عبور از خیابانی ما را در ابتدای خیابان بالابازار که به سمت فیلده می رفت ، پیاده کرد .
به سمت روستایی خوش آب و هوای *پیلده یا فلیده* به راه افتادیم . پس از عبور از چند خیابان آسفالت وارد مسیری خاکی ، خشک و سنگلاخی و سخت شدیم . در ابتدا باید بگویم اگرچه آقا حجت زحمت زیادی می کشید تا با صدای زیبا و دلنشینش دوستان را مشغول کند اما همچنان کمبود آقا اسماعیل خوش صدا حس می شد که غیبت صغرای ایشان به غیبت کبرا و عدم حضور دائمی در جمع دوستان به دلایل تکراری تبدیل شده است .
حدود یکساعت رفتیم ، در مسیر با آقا امید برای اولین بار آشنا شدم . مردی اهل دانش و مطالعه ، که با تعریف خاطرات کودکی خود و به تصویر ذهنی کشیدن تاریخچه ای زیبا و جذاب از آن دوران ، مرا شیفته و مبهوت بیان گرم خود کرده بودند . از روزگاری که قوت غالب روستاییان گیلان برنج بوده و از نان استفاده نمی کرده اند . حتی هنگام صبحانه نیز بجای نان ، ته دیگ برنج میل می کرده اند . روزگاری که خرید و فروش کالا به کالا بوده و برنج می داده اند و مواد غذایی و مایحتاج می خریدند . روزگاری که ایشان کودکی دبستانی بودند و پول تو جیبی برای ناهارشان را صرف خرید کتاب کرده و گرسنگی را برای مطالعه و علاقه به عشق کتاب خوانی ترجیح دادند و عشقی که سیراب شدنی و اشباع نمی شده است . روزگاری که سادگی کودکانه و عشق به خواندن و مطالعه حاکم بر اندیشه و روح و وجودشان بوده است . سخنان زیبا و شیرینشان به صورت متکلم وحده ادامه داشت تا به نزدیکی چشمه ای با خروجی یک اینچی رسیدیم که آبش به داخل حوضچه ای فلزی برای آشامیدن حیوانات اهلی و سگان ولگرد می ریخت .
علی آقای عزیز راهنمای گروه اعلام نمودند که در اینجا صبحانه می خوریم ، زیر انداز ها را پهن کردیم و من هم در کنار دوست عزیزم آقا رحیم نشستم تا لقمه های آماده ام را بخورم . آقا رحیم مهربان ، چای و گردو را نیز به صبحانه من افزودند . داشتیم صبحانه دلچسب مان را با هم می خوردیم که صدای رسای آقا حجت را به سبک ملوانان کشتی شنیدم که بلند می گفت : حرکت می کنیم ... وسایل را جمع کردیم و از شیبی تند به سمت روستای فیلده به راه افتادیم .
*رسیدن به روستای فیلده*
*فيلده يا پيلده* قدمت تاریخی زیاد دارد ، ديرينگي آن مربوط به سده ها و هزاره هاي گذشته است در حفاري های باستان شناسی اخیر ، گورهاي تاريخي و بقاياي تدفيني و اشياي نهاده شده در كنار مردگان در این روستا کشف شده است .
*حرم امامزادگان*
وقتی به روستا رسیدیم یک ساختمان مسجد مانند آینه کاری شده و رواق را دیدم که روی تابلو سر در آن بنا نوشته شده مرقد سه فرزند امام موسی کاظم ع ، تعدادی نیز به زیارت آنجا رفته بودند . در حیاط حرم یک *درخت بسیار بزرگ و تنومند کهنسال بریده شده* که قطر آن به اندازه یک اتاق سه در چهار یعنی *قطرش بیش از چهار متر* بود قرار داشت ، که باز دوباره شاخه های قطور از بالای آن تنه بریده شده درخت بینوا رشد کرده بود . در حیاط دو درخت قطور به قطر حدود یک و نیم متر نیز وجود داشت که شاخه هایشان سر به فلک کشیده بود و سایه ای مطبوع در حیاط انداخته بود . چند آرامگاه خانوادگی و یک مغازه و چایخانه و گورستانی نیز در حیاط این بنای مذهبی قرار داشت .
کمی جلو تر رفتیم آنجا نیز یک *درخت چنار چند صد ساله تنومند و بلند قامت* بود که با شاخه های افراشته ، پای در خاک و سر به آسمان کشیده در میان حصاری محافظت می شد این درخت همانند میدان بود و بچه های کم سن و سال موتور سوار محلی ، اطراف آن تک چرخ میزدند و با موتور سواری خود دل ما و هر رهگذری را می ریختند و دائم در مسیر حرکت ما به سمت کوه ویراژ می دادند . اتفاقا بنر مراسم ختم یک پسربچه موتور سوار روی دیوار امامزاده نیز خود نمایی می کرد ، مادر بزرگی نیز ساکت جلو در خانه اش نشسته بود و رهگذران و هنرنمایی خطرناک این نوجوانان را فقط ورانداز می کرد .
کوهنوردانی که قصد صعود به *قله تجر* را دارند از چند کیلومتری این روستا صعود سخت خود را آغاز می کنند . به دامنه کوه رسیدیم و جنگنده به سینه کوه زدیم ، هر چه بالاتر می رفتیم شیب تندتر میشد که به چشمه دیگر با خروجی به قطر ده سانت رسیدیم كه آبش به داخل حوضچه فلزی برای استفاده دام ها و حیوانات وحشی می ریخت . هوا آفتابی بود و عطش بیداد می کرد باز آبی نوشیدیم و بطری ها را پر آب کردیم .
علی آقا با *کتری و قوری* معروف و همیشگی به سراغ چشمه رفتند و هر دو را برای دم کردن چای برای ناهار پر کردند و قوری و کتری به کمک زحمتکشان گمنام گروه به سمت بالا دست حمل شد .
*محل ناهار*
به محلی مناسب با درختان جنگلی سایه دار رسیدیم چهار نفر از دوستان که تمایل به صعود نداشتند ، در آنجا ماندند و موظف شدند تا آتشی بیفروزند و چای را دم کنند و بقیه افراد مرحله آخر صعود به قله را انجام دهند
*مرحله نهایی صعود*
پس از کمی استراحت و خوردن کوکی های خوشمزه *حاج آقا مجید* قرار شد کوله پشتی ها را کنار دوستان بگذاریم و به سمت قله حرکت کنیم .
حدود ساعت ۱۱ از دوستان جدا شدیم و صعودی طاقت فرسا و نفسگیر را آغاز نمودیم . شیب بسیار تند و سنگلاخی بود با هر مشقتی بود تا ساعت ۱۲:۳۰ به قله تجر رسیدیم .
*قله تجر*
روی قله همه کمی نشستند و به نوعی ولو شدند چون صعود بسیار سختی بود . در یکسو یک پناهگاه با دیوار سنگی و سقفی از حلبی بود و در سوی دیگر آرامگاه کوهنوردی ناکام از صعود قرار داشت و حدود صد متر آنطرفتر تابلو قله تجر جلب توجه می کرد.
دوستان به سمت تابلو فلزی قله حرکت کردند و در کنارش عکس های یادگاری زیادی گرفتند . سپس راهنما اعلام کردند ، نزد دوستان مستقر شده در پایین باز می گردیم .
همیشه برای من پایین رفتن از کوه با اینکه به زانو فشار بیشتری می آورد ، بسیار راحتتر است . حدود ساعت ۱۳:۳۰ به دوستان رسیدیم .
*سجاد جان* در کنار محل کوله من و آقا رحیم دراز کشیده بود و به نوعی کوله حاوی مواد غذایی ما را از چنگ سگ های که دائم اطراف گروه برای تکه ای غذا پرسه می زدند ، حفظ کرده بود که از این بابت و محبت های همیشگی ش نسبت به دل نوشته هایم بینهایت سپاسگزاری می کنم .
زیرانداز ها پهن شده و من لقمه های آماده ناهارم را در آوردم تا بخورم . بی اشتهایی و خستگی اجازه نداد که بیش از یک لقمه ساندویچی بخورم ، لقمه را خوردم و بعدش دقایقی دراز کشیدم تا کمی خستگی برطرف شد . سپس لیوانم را برداشتم و سمت آتشی که با زحمت دوستان مستقر در این محل با چوب های خشک افتاده بر زمین افروخته شده بود و قوری و کتری رفتم تا چای بریزم . از تشنگی دو لیوان از دمنوشی که با چای با سلیقه علی آقای مهربان ترکیب شده بود ، نوشیدم و برگشتم و شروع به جمع آوری وسایلم کردم . کمی عرق کرده بودم اما باد می وزید و هوا رو بسردی بود هودی خود را پوشیدم و آماده بودم تا راهنما اعلام حرکت کنند .
ساعت ۱۴:۳۰ به سمت فیلده حرکت کردیم همه مسیر ها و کارهای صعود هنگام بازگشت تکرار شد . از چشمه آب نوشیدیم و باز به سمت پایین حرکت کردیم . کمی در فیلده استراحت کردیم و به سمت رودبار ادامه دادیم.
سرانجام پس از عبور تمامی مسیر های سنگلاخی صعب العبور سخت به شهر رسیدیم مینی بوس منتظرمان بود . کوله ام را صندوق عقب مینی بوس گذاشتم و سوار شدم .
سه چهار سگ دست از سر ما بر نمی داشتند دائم از کنار پای ما عبور می کردند . من با اینکه با حیوان آزاری مخالفم اما تماس سگ با لباس و دستم را دوست ندارم اما توجه بیش از حد همنوردان در گروه به این سگ ها و دادن غذا و نان به آنها ، تا پای پلکان مینی بوس آنها را کشاند .
به نظرم در این کوهپیمایی *دو نکته* موجب تکدر خاطر علی آقا راهنمای گروه شد :
یکی عدم توجه به درخواست ایشان به رعایت *حرکت گروه در یک صف* که در اکثر مسیر به صورت حرکت دسته جمعی و هیئتی بود .
و دیگری هم *بیست دقیقه در انتظار برای چهار نفر* از دوستان ، که در مسیر به دلیل توجه به درختان انار مسیر همه را معطل کردند البته این دومین بار است که من می بینم دوستان رعایت حال استاد و کسانی که نگران و منتظرشان در مبنی بوس هستند را نمی کنند .
دوستان خونسردانه و بی توجه به اعتراض نهفته در دل گروه منتظر بالاخره آمدند و حرکت کردیم .
مطابق معمول بستنی فراموش نشد و آقا حجت زحمت خریدش را کشید و سجاد جان نیز از فرصت استفاده کرد و از مغازه مورد علاقه اش در رودبار روغن زیتون منزل را خرید . سپس همگی سوار شدند ، بستنی توزیع شد .
یک کار قشنگ نیز علی آقا کردند و برای کفش جدیدشان به همه کلوچه فومنی شیرینی دادند که زیبایی و شیرینی این کوهپیمایی را صد چندان کرد .
به بزرگراه رودبار رشت که رسیدیم با ترافیک بی سابقه و عجیبی روبرو شدیم ، اینجا نیز نخبگی و تجربه راننده آقا فرخ به دادمان رسید و از دور برگردان مسیر را به جیرده و جاده لاکان تغییر داد و ما را مانند روز هایی با ترافیک معمولی به رشت رساند .
*سخن آخر*
آقا فرهاد عزیز پیام زیبایی در گروه کوهنوردی گذاشته بودند که بسیار سودمند بود و من باز نشر می کنم ، آنجا گفته بود :
✓ *سرعت حرکت* با آهنگی همسان و هماهنگ با سرپرست گروه باشد .
✓ *استراحتها* کوتاه ۲–۳ دقیقهای باشد .
✓ *کوله پشتی* با وزنی در حد توان فرد بوده و موقعیت و وزن آن روی لگن قرار گیرد .
✓ *برای آرام کردن ذهن و کاهش خستگی جسمی* نفس عمیق بکشید و از طبیعت لذت ببرید .
✨ *نکته کلیدی* : کوهنوردی در میان اعضا گروه *مسابقه برای رسیدن به قله نیست* ، بلکه مدیریت انرژی و لذت بردن از مسیر است .
رسیدن به خانه
سرانجام ساعت ۲۰:۴۵ پس از پیاده شدن از مینی بوس به سراغ ماشینم رفتم و از آقا حجت و حاج حسین آقا خداحافظی کردم و ساعت ۲۱:۰۰ به منزل رسیدم .