بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 88

کشته شدن نزدیکان گشتاسب و ارجاسب

       سپیده دم دو سپاه به هم تاختند و آسمان از گرد و غبار سم اسبان تیره شد اردشیر پس گشتاسب با نیزه می جنگید ناگهان تیری بر پیکر او فرود آمد و بر زمین افتاد و جان داد ، شیر اورمزد با خنجر وارد صحنه نبرد شد و هزار سوار را به انتقام اردشیر کشت ناگهان تیری از پشت بر بدنش نشست این شاهزاده نیز در دم جان داد .

      شیدسب با اسبی تیز تک با نیزه به رزمگاه تاخت کهرم با نیزه در برابر او ایستاد شیدسب نیزه ای به او زد و کهرم را بر زمین انداخت و سرش را برید در این هنگام تیری به سینه او زدند که از پشتش خارج شد و کشته شد .

     گرامی پسر جاماسب روبروی چینیان ایستاد و گفت کدامتان توان هماوردی با مر دارد ؟ آن خواست نام کجاست ؟ نام خواست جلو آمد هر دو سوار  با گرز و نیزه و شمشیر با هم جنگیدند نام خواست توان مبارزه با گرامی را نداشت و از میدان گریخت ، دو سپاه به هم ریختند و یکدیگر حمل کردند .

      گرامی درفش کاویان را بر زمین دید آنرا برداشت و پاک کرد ، چینیان او را دیدند محاصره اش کردند و دستش را با شمشیر قطع کردند ، گرامی درفش را با دندان نگهداشت و با دست دیگر با گرزش می جنگید .اما توانش تمام شد و کشته شد .

       بستور پسر زریر به میدان آمد و تعدادی را کشت و شاد و پیروز نزد پدر بازگشت دوباره به میدان رزم بازگشت و فریاد کشید چه کسی با نیزه توان جنگ با مرا دارد . سواران چینی به سوی او حمله بردند او تعداد زیادی را کشت اما ناگهان تیری به او خورد و از اسب به زمین افتاد و کشته شد . دو هفته جنگ ادامه داشت و میدان رزم پر از کشته و زخمیان شده بود .

جایزه ارجاسب برای کشتن زریر

       زریر با اسب به سپاه دشمن حمله برد ارجاسب ر و به سپاهش فریاد زد هر کس بتواند زریر را برگرداند و یا  بگریزاند من دختر و لشکرم را به او می دهم ، همه ترسیده بودند و پاسخی ندادند  ! ارجاسب فریاد زد ای لشکریان آیا صدای ناله زخمیان و خویشان خود را نمی شنوید هر کس بتواند او را از اسب بیندازد پاداش و هدایای خوبی به او می دهم ! سه بار درخواستش را تکرار کرد و پاسخی نشنید.

 بیدرفش جادو پیشه پیش آمد و گفت تن من فدای تو باد ! ارجاسب خوشحال اسب و زین و ژوبین زهرآلودش را به او داد .

     بیدرفش جرات تاختن به زریر را نداشت منتظر فرصت گرد او می گشت از پشت ژوبین زهرآلودش را به سوی او انداخت جوشن او پاره شد خون از تنش سرازیر شد و از اسب افتاد . بیدرفش از اسب پیاده شد سلاح و کمر او را باز کرد و به همراه اسب و درفش نزد ارجاسب برد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 87

پیشگویی جاماسب از نبرد برای گشتاسب

      گشتاسب به سرداران ، پهلوانان و مرزداران دستور آماده شدن برای جنگ داد .حقوق دو سال آنها را تامین و آنها را به سلاح تجهیز کرد و برای جنگ حرکت کرد گشتاسب از بامیان و بلخ عبور کرد تا به جیحون رسید و سپهدار لشکر را در آنجا مستقر کرد گشتاسب از جاماسب اخترشناس پیشگویی نتیجه جنگ را پرسید او پرشان شد و گفت به شرطی می گویم که شاه مرا در امان بدارد ، گشتاسب به جان زریر و اسفندیار قسم خورد که بدی به نمی کند !

        جاماسب گفت در این جنگ پدران زیادی بی پسر و پسران زیادی بی پدر خواهند شد ، اردشیر و شیدسب و پیروز پسرانت نیز پس از کشتن ترکان و سواران زیادی دشمن کشته خواهند شد ، وقتی پسر من به خوانخواهی شیدسب به میدان نبرد میرود در حالیکه در یک دست شمشیر و در دست دیگر کلاه خود و درفش کاویان را با دندان مبرد پس از کشتن افراد بسیار از دشمن کشته می شود .

      زریر وارد میدان می شود و هزار سوار را اسیر می کند و نزد تو می فرستد و بسیاری را می کشد اما وقتی پیکر بی جان اردشیر را می بیند با اسب به سوی خاقان چین می تازد اما هنگامی که پیروزمندانه باز می گردد بیدرفش با نیزه بر سر راه او کمین می کند و تیری آغشته به زهر به او می زند و اسب و زین او را به سوی ترکان می برد .

     آنگاه تو به خونخواهی پسرانت حمله می کنی و بسیاری را می کشی ! بیدرفش پلید به میان لشکر ایران می تازد و بسیاری از نزدیکانت را می کشد . پس از آن اسفندیار با سپاهش بر بیدفش می تازد و تن او را با ضربه شمشیر هندی به دو نیم می کند و با گرز آهنی هر که را سر راهش است بر زمین می افکند و سرانجام سالار چین از ترس می گریزد و تو بر دشمن پیروز می گردی !

      گشتاسب با شنیدن پیشگویی بیهوش بر زمین افتاد بعد از آن از غم از دست دادن عزیزانش که در جنگ از دست می داد ، بسیار گریست .

      گشتاسب گفت نمی خواهم دل مادرم را بسوزانم من به هیچکدامشان اجازه جنگ و زره برای نبرد نمی دهم . موبدان و خردمندان به گشتاسب گفتند اگر این پهلوانان و بزرگان به نبرد نروند چه کسی را می خواهی برای نبرد با آنها بفرستی ؟ برخیز و بر تخت بنشین که این تقدیر روزگار ستمکار و خواست خدا است  از اندوه خوردن سودی نمی بری !

آرایش سپاه گشتاسب و ارجاسب

      گشتاسب یک سمت لشکر را به اسفندیار و سمت دیگر را به پسر جاماسب گرامی سپرد سپس زریر را فراخواند و درفش را به او داد و گفت لشکری برگزین و به سوی جاماسب بتاز ! زریر با پنجاه هزار سوار به راه افتاد .

       ارجاسب نیز سی هزار سوار خلخی و یک سوی لشکر را به بیدرفش و یمت دیگر لشکر با صدهزار سوار را به گرگسار و میان سپاه را به نام خواست سپرد و خود با صد هزار سوار از پشت لشکر را پشتیبانی می کرد .پسرش کهرم را نیز سالار سواران کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 86

عکس العمل ارجاسب شاه چین

          ارجاسب بزرگان را فراخواند و به آنها گفت در ایران پاک دینی آمده که می گوید از طرف خدا به پیغمبری رسیده و کتاب زند و اوستا نیز کلام خداست ، می گوید من در بهشت خدا را و در دوزخ اهریمن را دیده ام . گشتاسب و برادرش زریر نیز پیرو او هستند و دین او را پذیرفته اند باید نامه ای به آشوبگران ایران بنویسیم و به خواهیم از او دینش دوری جویند و به آیین ما بگروند و اگر خواست ما را نپذیرند با سپاهی بزرگ به آنجا می رویم و آنها را با خواری گرفته و بر دار می زنیم ،

رفتن بیدرفش و نام خواست دو جادوگر ارجاسب نزد گشتاسب

         دو جادوگر بزرگ با نامه ای به خط یبغوی از سوی ارجاسب به ایران آمدند و به گشتاسب گفتند راه بدی را د پیش گرفته ای ! پیری فریبکار با سخن گفتن مردم را دوزخ ترسانده است و تو دین او را پذیرفته ای ! و آیین شاهان و گذشتگان را فراموش کرده ای ! تو از نژاد فرخنده و کیان هستی ! چرا یکسره دل از جهان بریده ای ! تو را خدا برگزیده حال تو را پیری جادو کرده ، من دوستدار توام ! به او توجه مکن ! کمربند بندگی (زنار)او را از کمرت باز کن !

        اگر پندم را بپذیری به تو آسیبی نمی رسد . سرزمینم متعلق به توست و به تو گنج های بیکران ، اسب ها و سیم و زر و غلامان و زیبارویان زیادی به تو می دهم و اگر نپذیری با سپاهی بزرگ تو خاندان و کاخت و ایرانیان و سرزمین ایران را نابود می کنم .

        گشتاسب از خواندن نامه ناراحت شد مشاورش جاماسب و زریر و اسفندیار و بزرگان و سپهبدان و موبدان را فراخوان و نامه را برای آنها خواند و نظر آنها را جویا شد ، زریر و اسفندیار شمشیر خود را کشیدند و گفتند هر کس به دین بهی ایمان نیاورد  و فرمانبری نکند با همین شمشیر جان او را می گیریم و یا او را بر دار می زنیم .

 پاسخ نامه توسط زریر و اسفندیار و جاماسب تهیه شد ، گشتاسب گفت پاسخ را به فرستاده بدهید و بگویید هوش از سرت پریده و باید باد غرور و خونت را با هم بریزم ، اگر خدا بخواهد همین ماه لباس رزم می پوشم و به توران می آیم و کشورت را نابود می کنم .

آماده شدن ارجاسب برای نبرد

      دو فرستاده شرمگین نامه تحقیرآمیز را نزد ارجاسب بردند ارجاسب همه بزرگان و سران سپاه و مرزداران و برادرانش کهرم و اندمان را فراخواند ، به برادرانش دستور داد تا هزار سوار دلیر با سلاح برگزینند ، یک سوی لشکر را به کهرم و سمت دیگر را اندمان داد و خود و پسرش در قلب لشکر قرار گرفت . سپهبدی سپاه را به گرگسار سپرد و درفش را و یک فیل به بیدرفش داد .

       خشاش را دیدبان جلو سپاه و هوش دیو را برای پشتیبان در پشت سپاه مامور کرد و گفت هر کس از ما به دشمن پشت کرد و گریخت او را بکش !

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 85

بر تخت نشستن گشتاسب در میدان نبرد

       گشتاسب شادمان تاج پدر را بر سر گذاشت همه بزرگان و سپاهیان ایران گفتند ما فرمانبردار تو هستیم . قاصدی را نزد قیصر فرستادند که بیاید ، قیصر شگفت زده به گشتاسب تاج بر سر و بر تخت شاهی نشسته می نگریست متوجه شد که فرخزاد همان گشتاسب پسر لهراسب است به او تعظیم کرد و احترام گذاشت و از رفتار گذشته اش پوزش خواست .

       گتاسب او را بخشید ، قیصر بازگشت و هدایای زیادی مانند گنجی از تاج و پنج یاقوت سرخ و هزار غلام خدمتکار رومی گردنبند پر از گوهر شاهوار ، پنج شتر با بار دینار رومی برای دخترش کتایون فرستاد تا او را با گشتاسب راهی ایران کند ، درخور گشتاسب و  سپاهیان و بزرگان ایرانی به هریک خلعت ، اسبان تازی ، برگستوان ، خفتان ، جامه هندی ، دیبای چینی ، دینار ، تاج و نگین  داد ، قیصر تا دو منزل کتایون و گشتاسب و سپاه ایران را بدرقه کرد

 بر تخت نشاندن گشتاسب و رفتن لهراسب به پرستشگاه

      لهراسب گشتاسب را بوسید و احترام کرد و گفت این ستمی که بر تو شد را از من مبین ! این از خواست خدا و دست تقدیر بوده است . شادمان او را به کاخ برد و بر تخت نشاند و تاج را بر سر او گذاشت و گفت از این پس تو بزرگ ما هستی ، دادگر باش و هیچگاه تخم بدی در جهان مکار !

     لهراسب پس از رها کردن پادشاهی به بلخ رفت در آن زمان یزدان پرستان در آنجا جایگاهی همچون کعبه مسلمانان داشتند ، کشتاسب جامه کهنه پوشید و همچون درویشان با موهای فروریخته سی سال در آن پرستشگاه به دور خویشان به نیایش پرداخت .

       از کتایون (ناهید) دختر قیصر دو پسر به نام های اسفندیار و پشوتن زاده شد پشوتن به شاهی رسید و همه پادشاهان جز شاه توران به نام ارجاسب از او فرمانبرداری می کردند و به او باژ می دادند اما ارجاسب همه ساله از ایران باژ می ستاند .

تولد زردشت و ظهور دین بهی

          پس از چند سال در خانه گشتاسب درختی رشد کرد که مخالف اهریمن بد کردار ، برگ آن پند و میوه اش خرد و نامش زردشت بود به شاه گفت من پیامبرم و برای راهنمایی تو و مردم آمده ام ، دین مرا بپذیر .

       جهان آفرین به شاه گفت دین او را بپذیر و اه و آیین او را بیاموز که بزگی بی دین خوب نیست ، شاه نیز دین او را پذیرفت .

       زریر برادر گشتاسب از نگرانی به حدی بیمار و ناتوان شده بود که از دست پزشکان ، خردمندان و جادوگران نیز کاری بر نمی آمد ، زردشت به گشتاسب گفت اگر او دین ایزدی را بپذیرد ، دد و بیماری از او دور و تندرست می شود ، پی از این که دین را پذیرفت سلامتی به او بازگشت .

تبلیغ گشتاسب برای دین و ساختن آتشکده

        گشتاسب موبدان را به هر سو برای تبلیغ دین زردشت فرستاد و در نقاط مختلف آتشکده ساخت ، نام نخستین آتشکده را آذر برزین مهر نهاد ، در جلو آتشکده در کشمیر سروی بلند کاشت و در کنار آن نوشت که گشتاسب دین بهی را پذیرفت .

       در کنار درخت کاخی بزرگ با دو ایوان از زر و سیم و خاک عنبرآلود ساخت و روی دیوار های آن تصویر جمشید و فریدون را کشید و دیوار های آن را گوهر نشان کرد و گداگرد آن را دیواری آهنین ساخت . 

       گشتاسب به کشور ها پیام فرستاد که خدا برای من از بهشت سروی را فرستاد و گفت از اینجا به بهشت می روی ، هر کس دوست دارد به بهشت برود به دستور زردشت به کشمیر بیاید پند های زردشت را بپذیرد ، به بت های چین و آیین و دین گذشته پشت کنید و آنها را فراموش کنید .

پذیرش دین بهی از سوی مردم

      بزرگان و نامداران به سوی گشتاسب و نهال بهشتی که سرو معروف کشمیر بود روی آوردند . زردشت به گشتاسب گفت در خور دین ما نیست که تو به شاه چین و ترکان باژ بدهی ، همانطور که در گذشته شاهان ما به تورانیان و ترکان باژ نمی دادند . این خبر به ارجاسب شاه چین رسید .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 84

باژ خواهی قیصر از ایرانیان

       روزی قیصر به گشتاسب گفت باید قاصدی به ایران نزد لهراسب بفرستم و به او اعلام کنم اگر می خواهد بر تخت پادشاهی بماند باید به من باژ بدهد ! گشتاسب گفت تو فرمانروایی و هرچه می خواهی بکن !

اعزام قالوس فرستاده قیصر به ایران

      فرستاده پیام را به شاه ایران رساند و گفت قیصر می گوید اگر باژ ندهی سپاهی عظیم به فرماندهی فرخزاد می فرستم تا تمام کشورتان را نابود کند . لهراسب غمگین شد اما دستور داد از فرستاده و همراهانش به نحو شایسته پذیرایی شود سپس زریر و قالوس را فراخواند و گفت روم از همه کشور ها ضعیف تر بود اکنون از ما باژ می خواهد . فرستاده گفت احترام من نزد قیصر به دلیل آن است که دروغ نمی گویم به تازگی سواری دلیر و جنگجو نزد او آمده و با دختر او ازدواج کرده او کشور روم را از آزار گرگ وحشی و اژدها نجات داد و آن دو را کشت . او در شکار و رزم و بزم از همه برتر است .

     لهراسب پرسید آن جنگجو چه هیکل و قیافه ای دارد ؟ قالوس گفت از لحاظ قیافه هیکل و ادب و اندیشه همانند زریر پسر شماست .

       لهراسب خوشحال شد و بدره های سیم و زر و برده های زیادی به قالوس بخشید و گفت به قیصر بگو من با سپاهم به جنگ تو می آیم !   

بخشیدن پادشاهی به گشتاسب

       لهراسب گفت این جنگجویی که قالوس گفت کسی جز برادرت گشتاسب نیست ، بدون درنگ تخت و کفش زرین و درفش کاویانی و تاج را نزد او ببر و بگو من پادشاهی را به او می دهم .

      لهراسب گفت با سپاه جنگجویانه تا حلب برو و این راز را به کسی مگو ! زریر گفت با بزرگان و آزادگانی چون بهرام ساوه و ریو می روم ،  اگر گشتاسب را دیدم فرمانبردار او می شوم اما اگ آن پهلوان کس دیگری بود با او می جنگیم

        زریر در حلب سراپرده و خیمه ها را برپا کرد سپاه را به بهرام سپرد و خود با پنج سوار ویژه به سوی قیصر رفت . سالار دربار برای قیصر خبرآورد که زریر برای دیدار آمده است . گشتاسب شاد شد و قیصر اجازه ورود داد . قیصر گفت فرخزاد چیزی نمی پرسی ؟ زریر گفت این پهلوان چون در ایران از فرمانبری سیر شده بود گریخت و نزد تو آمد و این جایگاه ا به دست آورد . زریر ادامه داد لهراسب شاه گفته ما ستم نمی کنیم اما از این پی روم متعلق به ماست ! آماده جنگ باشید ایران مانند خزر نیست و من نیز الیاس نیستم و ناچارم با تو بجنگم !

رساندن پیام پدر به گشتاسب

      پس از رفتن فرستادگان قیصر به فرخزاد گفت چرا چیزی نگفتی ؟ گشتاسب گفت من پیش تر نزد شاه ایرانیان بوده ام همه از توانایی های من آگاهند بهتر است نزد آنها بروم و با آنها گفتگو کنم !و آنچه تو می خواهی را از آنها بگیرم !

     قیصر موافقت کرد و گشتاسب به سوی ایرانیان و زریر رفت لشکر ایران با دیدن گشتاسب شاد شدند و به او احترام کردند زریر برادر را در آغوش گرفت و با بزرگان ایران ساعت ها با یکدیگر گفتگو کردند .

       زریر به گشتاسب گفت پدر پیر شده چرا نزد او نمی آیی ؟ او تاج و تخت و پادشاهی ایران را به تو داده سپس تاج و تخت و گردنبند شاهی که همراهش بود را به او نشان داد.

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 83

پوزش خواستن قیصر از گشتاسب

      هیشوی تمام داستان را برای قیصر گفت . قیصر به گشتاسب گفت ببخش که د حق تو ستم کردم ، دخترم کتایون انون کجاست ؟ از کار و دروغ میرین و اهرنا نیز خشمگین شد ، سوار اسب شد و نزد کتایون رفت وقتی او را دید به او گفت شوهر برگزیده و شایسته ای را انتخاب کردی ؟ با این انتخاب خاندانت را سرافراز کردی !

       قیصر به کتایون گفت شاید بتوانی از شوهرت نژاد و کشورش ا بپرسی ! کتایون گفت من پرسیده ام اما پاسخی نداده اما گمان می کنم از نژاد بزرگی باشد که این چنین شجاع و دلیر است .نامش را فرخزاد می گوید .

       قیصر روز بعد او را بوسید و کنار تخت پادشاهی نشاند به او کمر و انگشتر و تاج داد و به بزرگان گفت از او فرمانبرداری کنید .

نا آرامی الیاس پسر مهراس در ناحیه مرزی خزر

    الیاس همیشه به رومیان مجاورش آزار می رساند قیصر نامه ای به الیاس نوشت که روزگار آسایش تو به سر آمده باید د خدمت من باشی و باید ّاژ و ساو و خراج و گنج و گروگان بفرستی وگرنه فرخزاد را می فرستم تا کشور و حکومتت را نابود کند !

     الیاس در پاسخ نامه نوشت همین که از روم باژ نمی خواهم خدا را سپاس بگویید ! با داشتن یک سوار این چنین بی باک و دلیر شده اید او هر چه باشد یک تن بیشتر نیست و کاری نمی تواند بکند .  

      میرین و اهرنا برای قیصر پیام فرستادند این جنگ مانند کشتن گرگ وحشی و اژدها نیست خواهی دید که گشتاسب د جنگ چگونه به خود خواهد پیچید .

     قیصر به فرخزاد (گشتاسب) گفت تو مایه افتخار من هستی اگر توان جنگیدن با الیاس را نداری بگو و آبروی مرا مبر ! و من در مهربانی با او سخن بگویم ! گشتاسب گفت این چه حرفی است ؟ من از کسی باک ندارم ! تو با لشکر و پسرت از من پشتیبانی کن با یاری یزدان من اثری از آنها باقی نخواهم گذاشت .

نبرد فرخزاد با الیاس

       روز بعد در مرز خزر قیصر به فرخزاد گفت سپاهی را که می خواهی برگزین . فرخزاد با سپاهش به سوی گشتاسب رفت وقتی الیاس هیکل و بازو او را دید سوای را برای فریب گشتاسب فرستاد و پیام فرستاد تو در میان لشک قیصر شاخص و برگزیده ای ! چرا برای او می جنگی ؟ الیاس بسیار قوی و خطرناک است اگر هدایا و گنج بخواهی به تو می دهد چرا رنج و سختی جنگ را به خود می دهی ؟ همه ما نیز یار و کوچکتر تو خواهیم شد .

      گشتاسب گفت زیاد سخن گفتی ! تو در مورد من اشتباه فکر می کنی ! اکنون زمان جنگ است ، فرستاده نزد الیاس برگشت و پیام فرخزاد را داد .

     روز بعد قیصر لشکر را آرایش کرد دو دامادش را کنار بار وبنه و خارج از میدان جنگ قرار داد . صیقل پسرش را در میمنه لشکر ، خود در میسره لشکر قرار گرفت .ده نفر ده نفر سپاهیان با هم می جنگیدند . گشتاسب چون اژدها به سوی الیاس حمله کرد و به او گفت حالا هنر هایت را نشان بده ! با نیزه به هم تاختند گشتاسب با نیزه به جوشن الیاس زد و او را زخمی کرد و او را محکم به زمین انداخت او را گرفت و کشان کشان پیروزمندانه نزد سپاهیانش و قیصر برد قیصر با شادی از او استقبال کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 82

نبرد گشتاسب با اژدها

       اژدها با دیدن او خواست با آتش دهانش او را بسوزاند گشتاسب شروع به تیراندازی کرد و به اژدها نزدیک شد خنجر دندانه دارش را در دهان اژدها فرو کرد دندان هایش قطع شد ، از زهر خنجر و ضربه آن اژدها سست شد ، با شمشیر بر سر اژدها زد خون از سرش به بیرون پاشید و جان داد دو دندان اژدها را برداشت سر و تن را شست و خدای را برای پیروزیش بر اژدها سپاس گفت و با خود گفت امیدوارم روزی برادرم و پدرم را ببینم و به آنها بگویم که دیگر میلی به شهریاری ندارم چون به جای یافتن تخت و تاج جز زنج و سختی چیزی نیافته ام .

       گشتاسب نزد هیشوی و اهرنا بازگشت ، اهرنا سپاسگزاری کرد و هدایای ارزشمندی را به گشتاسب داد اما گشتاسب از آنها فقط یک شمشیر و کمانو سه تیر خدنگ و یک اسب جنگی را برداشت و بقیه را به هیشوی داد و نزد کتایون برداشت .

گزارش دروغ اهرنا به قیصر

       اهرنا اژدها را با گاو گردونه کش نزد قیصر برد مردم در شگفت از بزرگی اژدها بودند قیصر بزرگان را فراخواند و در کنار جسد اژدها جشنی برگزار کرد صبح روز بعد اسقف را فراخواند و دختر خود را به ازدواج اهرنا درآورد ، قیصر به بزرگان روم گفت کسی چون من دو داماد شجاع و دلیر ندارد .

رسوا شدن میرین و اهرنا نزد قیصر

        روزی کتایون به گشتاسب گفت چرا غمگینی ؟ ! در روم دو بزرگ نام آور هستند که یکی شکم گرگ وحشی بزرگی را دریده و کشته و دیگری اژدهایی را نابود کرده اکنون در میدان بازی چوگان با قیصرند ! به آنجا برو شاید از غمت کاسته شود !

       گشتاسب گفت ای زیبا روی من تا کنون چه وقت قیصر با من مهربان بوده که اکنون باشد ؟ اما اگر تو بخواهی می روم !

       گشتاسب به میدان بازی رفت و از خدمتکاران گوی و چوگان خواست و شروع به بازی کرد . میرین و اهرنا قدرت و همتایی با او را نداشتند و شرمگین شدند ، گشتاسب گفت باید هنر های دیگر خود را آشکار کنم قیصر از دور گشتاسب را دید ، پرسید آن سوار کیست ؟ و خواست تا نزدیک شود .

      قیصر پرسید ای سرافراز تو کیستی ؟ از چه نژادی ؟ اهل چه کشوری هستی ؟ گشتاسب پاسخ پرسش ها را نداد اما گفت قیصر وقتی من دامادش شدم مرا از کشور راند ! قیصر به دخترش به سبب اینکه مرد غریبه ایی ا برای همسری برگزید ستم کرد و به آیین کشورش برای انتخاب همسر دختران عمل نکرد !

      گرگ وحشی درون بیشه و اژهای کوه سقیلا را من کشتم دندان های گرگ و اژدها اکنون د خانه من است ! می توانی از هیشوی بپرسی !

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 81

خواب گشتاسب

      نیمه شب گشتاسب از خواب سراسیمه پرید ، کتایون گفت چه شده ؟ گشتاسب گفت تخت پادشاهی خود را دیدم ، کتایون فهمید او از نژاد بزرگان و شاهان است اما به او نگفته و جایگاهی از قیصر نمی خواهد .

       گشتاسب گفت ای زیباروی من خود را آماده سفر به ایران کن تا جایگاه فرخنده مرا ببینی ! کتایون گفت شتاب مکن ! اگر می خواهی بروی نزد هیشوی برو تا کشتی به تو بدهد و بتوانی از دریا بگذری ! من با درد فراق تو اینجا می مانم تا شاید روزی تو را ببینم !

نیرنگ و گزارش دروغ میرین به قیصر

     میرین به قیصر گفت به بیشه رفتم و گرگ را کشتم و اکنون جنازه اش در بیشه افتاده ، قیصر شادمان شد و دستور داد بزمی در کنار بیشه برگزار کنند ، خود و همراهانش نزدیک گرگ مرده غرق در خون افتاده بر زمین رفتند تا گاو های گردونه کش جنازه گرگ را به مرغزار آوردند تا مردم آنرا ببینند .

     قیصر اسقف را فراخواند و دختر خود را به عقد میرین که خود را دلاور روم معرفی کرده بود در آورد .

درخواست خواستگاری اهرنا از  دختر کوچکتر قیصر

     پهلوانی به نام اهرنا فرستاده ای نزد قیصر فرستاد و گفت من از میرین از جهت نژاد و ثروت برترم دخت کوچکترت را به عقد من درآور !

     قیصر گفت تو نیز مانند میرین باید کاری بزرگ انجام دهی ! اگر بتوانی اژدهایی که در کوه سقیلا است را بکشی می توانی با دخترم ازدواج کنی ! اهرنا پذیرفت که به جنگ اژدها برود . اهرنا به دوستانش گفت زخم بدن گرگ نمی توانست کار میرین باشد باید بروم و از او بپرسم !

     اهرنا از میرین پرسید پرسشی دارم که نباید از پاسخ دادن به آن طفره بروی ! من نیز آرزو دارم با دختر قیصر ازدواج کنم ، قیصر به من گفته که اگر اژدهایی را بکشی او را به تو می دهم ! مرا د این کار بزرگ راهنمایی کن ، میرین با خود گفت اگر رازم را به اهرنا بگویم ممکن آنرا همه جا پخش کند و اگر راستش را بگویم یا مدیونم و یار و یاور من در برابر دشمنانم می شود ، سپس دو نفری گشتاسب را می کشیم و راز برای همیشه پنهان می ماند .

         میرین به اهرنا گفت اگر سوگند بخوری که رازم را به کسی نگویی تا آنرا به تو بگویم ! اهرنا سوگند خورد و راز میرین را فهمید .

کمک میرین به اهرنا برای کشتن اژدها

       میرین نامه ای به هیشوی نوشت که رازم را برای خواستگار دختر کوچک قیصر گفتم برای او نیز قیصر شرط کشتن اژدها را برای ازدواج گذاشته است . همانطور که گشتاسب توانست گرگ را بکشد اژدها را نیز می تواند بکشد و ما دو تن را به بزرگی و آرزو یمان برساند .

       اهرنا به کنار دریا و جایگاه هیشوی رفت به او گفت آن دلاور غریبه را بخواه تا مشکل مرا حل کند و اژدها را بکشد . هیشوی گشتاسب را دعوت کرد و با تیز هوشی به او گفت همیشه شاد و زنده باشی ! این مرد از نژاد قیصر وا نامداری ثروتمند است و آرزوی دامادی قیصر را دارد چون همسان بزرگان و اطرافیان قیصر نیست ، قیصر از او خواسته تا اژدهایی را بر بالای کوه بکشد ، اگر تو اژدها را بکشی نام نیکی از تو در جهان می ماند ! گشتاسب گفت برو برایم اسبی با پوشش گبر و برگستوان و خنجری دسته دراز تیز و براق که دو طرف تیغش مانند دندان مار دنده دنده باشد و سنانی نیز بران بسته باشد و به زهر و خون آغشته باشد آماده کن تا با کمک یزدان او را بکشم ! اهرنا هر چه گشتاسب خواست را آماده کردو با او نزدیک کوه سقیلا رفت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 80

ملاقات گشتاسب با هیشوی

       روزی هیشوی گشتاسب را دید و دوان دوان پیش او آمد گشتاسب او را به خانه نزد کتایون برد و از او پذیرایی کرد سپس گشتاسب به شکار آهو رفت پس از بازگشت بخشی از شکار هایش را به هیشوی و بخشی را به کدخدا و بزرگان آن روستا بخشید .

به خواستگاری رفتن میرین برای دختر دوم قیصر

        میرین به قیصر پیام فرستاد که اجازه بده دختر دومت با من ازدواج کند قیصر گفت من به خاطر ازدواج کتایون با آن غریبه که شایستگی پیوند با ما را نداشت به ازدواج دختران دیگرم راضی نیستم مگر اینکه تو یک کار بزرگ انجام دهی ! که بزرگان به سبب آن تو را تحسین کنند خواستگار دختر من باید به بیشه فاسقون برود و گرگی که تنش چون اژدها و زورش مانند فیل و دندانش چون گراز است را بکشد . میرین گفت نیاکانم همه جنگجو بوده اند من این کار را انجام می دهم !

      سپس نظر اخترشناسان برای این کار بزرگ که برایش پیش آمده بود پرسید آنها گفتند که روزگاری نامداری ایرانی می آید که سه کار بزرگ می کند یکی اینکه داماد قیصر و مایه بزرگی او می شود در زمان او دو جانور وحشی بد ذات پدید می آیند که به همه آسیب می رسانند آنها به دست او کشته می شوند او از کسی باک ندارد .

درخواست کمک میرین از گشتاسب

        میرین از کار کتایون و گشتاسب با خبر بود نزد هیشوی رفت و نظر اخترشناسان را به او گفت و از او خواست چون تو گشتاسب را می شناسی از او کمک بخواه ! هیشوی نزد کدخدای روستا رفت و سراغ گشتاسب را گرفت او گفت گشتاسب اکنون در نخجیر برای شگار رفته و به زودی می آید و راهی برای این مشکل می یابد ! هیشوی با دیدن گشتاسب به او گفت این مرد دبیری دانشمند و بزرگ است و نژادش به سلم می رسد حتی شمشیر سلم را نیز دارد ، سواری پهلوان و تیرانداز است که قصد دارد داماد قیصر شود وقتی درخواستش را با قیصر مطرح کرده او گفته باید به بیشه فاسقون بروی گرگ وحشی که آنجاست را بکشی سپس داماد من خواهی شد ، سپس به گشتاسب گفت بتوانی گرگ را بکشی من خدمتگزار و بنده تو می شوم .

شکار گرگ در بیشه فاسقون

       گشتاسب پذیرفت که گرگ را بکشد و از آنها خواست که جای گرگ را به او نشان دهند آنها هشدار دادند که گرگ از اسب بزرگتر است ، دندانش بزرگتر از دندان فیل و سرعتش از دو اسب بیشتر است . افراد بسیاری برای شکارش رفته اند اما بازنگشته یا ناکام مانده اند .

       گشتاسب گفت شمشیر سلم و اسبی نیرومند به من بدهید . میرین به سرعت آنها را آماده کرد و هدیه های گرانبها از گوهر و یاقوت را به آن افزود .گشتاسب آنچه را گفته بود برداشت و هدایا را به هیشوی بخشید و با آنها به سوی بیشه به راه افتاد .

نبرد گشتاسب با گرگ وحشی

      میرین نشیمن گرگ اژددها پیکر را با انگشت به گشتاسب نشان داد و سریع با هیشوی بازگشتند . گشتاسب با کمان آماده به لانه گرگ نزدیک شد و خروشی برآورد

    گرگ او را دید با پنجه هایش زمین را شروع به کندن کرد تا حمله کند . گشتاسب شروع به تیر باران گرگ کرد . گرگ زخمی و سست شد و افتاد دوباره برخاست و به گشتاسب حمله کرد و با سر به شکم اسب گشتاسب زد و شکم اسب را درید گشتاسب شمشیر کشید و چنان بر سر گرگ زد که پشت و یال و و بدنش را به دو نیم کرد .

      سپس دندان های دراز گرگ را کند و نزد هیشوی و میرین که داستان نبرد او با گرگ را برای مردم می گفتند بازگشت .

     گشتاسب گفت به بیشه بروید و این حیوان درنده که به بزرگی یک فیل هست را ببینید ، میرین هدایای شایسته دیگری را به گشتاسب داد اما گشتاسب جز اسب چیز دیگری را از او نپذیرفت .

     کتایون با شگفتی از او پرسید تو به نخجیر رفتی چرا لباس رزم به تن داری ؟ گشتاسب گفت مردی از کشورم درود خانواده ام را رساند و این هدایا را به من داد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 79

رسیدن گشتاسب و به دنبال کار گشتن او

     گشتاسب به دریا رسید در آنجا پیرمردی به نام هیشوی را ملاقات کرد .به او گفت من دبیری مشهور هستم !یک کشتی می خواهم که مرا از دریا عبور دهد و برای آن مقداری درم و دینار به هیشوی داد او نیز بادبان را کشید و گشتاسب را به سوی روم برد . پس از رسیدن به خشکی شهرستانی بزرگ را دید که به دست سلم ساخته شده بود و پایتخت قیصر های روم بود .

      یک هفته در روم به دنبال کار شایسته ای می گشت تا اینکه گذرش به دیوان قیصر افتاد به اسقف آنجا گفت من دبیری مشهور از ایرانم ! و در کار دیوان ماهرم ! دبیران با دیدن هیکل مناسب رزم و جنگ او در شگفت بودند آنها نیز او را نپذیرفتند .

      غمگین بیرون آمد تا به چوپان قیصر به نام نستاو رفت . او گفت چه می خواهی ؟ گشتاسب گفت من سواری دلیر هستم اگر به من کاری دهی در رنج و شرایط بد به کارت می آیم ! نستاو گفت تو غریبه ای ! چگونه گله اسبان را به تو بسپارم ؟

       گشتاسب آنجا را ناراحت ترک کرد و نزد ساربان قیصر رفت . ساربان گفت چه می خواهی ؟ گشتاسب گفت یک کاروان شتر به من بسپار ! اگر خواستی مزدی هم به من بده ! ساربان گفت این کار شایسته تو نیست بهتر است نزد قیصر بروی تا نیازت را بر آورد ! اگر راه را گم کرده ای یک اسب و راهنما به تو بدهم  !

      به بازار آهنگران نزد مردی به نام بوراب رفت که اسبان شاه را نعل می کرد و نزد قیصر جایگاهی داشت قیصر نیز سی و پنج سال نزد او شاگردی کرده بود آهنگر به گشتاسب گفت چه می خواهی ؟ گشتاسب گفت به من کمک کن و اجازه بده با پتک و سندان کار کنم ! بوراسب او را پذیرفت .

     همه آهنگران جمع شدند تا کارش را ببینند .گشتاسب چنان ضربه ای زد که پتک و سندان هر دو شکست .بوراسب ترسید و گفت این کار مناسب تو نیست !

      گشتاسب مستمندانه می گشت تا به روستایی آباد رسید زیر سایه درختی نشست یکی از بزرگان ده او را دید گفت چرا غمگین اینجا نشسته ای ؟ می توانی چند روزی را میهمان من باشی !

 مراسم انتخاب همسر توسط دختران قیصر

      قیصر سه دختر داشت که بزرگترین آنها به نام کتایون موقع همسر گزیدنش بود رسم بر این بود که هر کس شایستگی همسری دختران را داشت در ایوان کاخ می آمد دختران زیبای شاه با عبور از میان خواستگاران یکی از آنها ا برمی گزید و تاجی بر سر او می گذاشت .

      کتایون شبی در خواب دید کشور از آفتاب روشن و نورانی شده و در انجمن خواستگاران مردی دلاور و غریبه بر جایگاه شاهی نشسته و او یک دسته گل به آن مرد می دهد و از او یک دسته گل خوش رنگ و بو می ستاند .

      روزی قیصر انجمنی از خواستگاران ترتیب داد کتایون با شصت تن از خدمتکاران که هر کدام دسته گلی در دست داشتند از میان آنها برای انتخاب مرد شایسته عبور کرد بسیار جستجو کرد اما مد مورد علاقه اش را نیافت و به سراپرده بازگشت . قیصر دستور دادکه از میان جوانانی که از طبقه پایین تر اجتماعی هستند و بزرگانی که شایستگی و تقاضای خواستگاری دارند به خدمت آورده شوند .

حضور گشتاسب در میان خواستگاران کتایون

     به پیشنهاد کدخدا گشتاسب نیز برای خواستگاری به کاخ رفت تا شاید تاج و تخت را به دست آورد . او در گوشه ای نشست کتایون به ایوان آمد و از میان خواستگاران عبور کرد گشتاسب را از دور دید و گفت خوابم تعبیر شد و تاج را بر سر گشتاسب گذاشت .

     وزیر و همراهان کتایون به شاه خبر دادند که کتایون مردی را برگزید اما نمی دانیم او کیست ؟

     قیصر گفت موجب ننگ و شرم ما شود باید سر دخترم و او را ببریم . اسقف گفت دستور خودت بود. نگفتی برو یک رومی انتخاب کن ! گفتی برو و شریکی برای زندگی خودت بیاب و خلاف رسم نیاکانت عمل کردی ! به دخترش گفت با خواستگارت ازدواج کن اما من به تو تاج و تخت نمی دهم !

       گشتاسب به کتایون گفت چرا از میان آن جمع من غریبه را برگزیدی و خود را از تاج و تخت محروم کردی ! تا با رنج زندگی کنی ! برو و از میان بزرگان کسی را برگزین تا اعتبار و جایگاهت را نزد پدرت از دست ندهی !

        کتایون گفت وقتی من با بودن با تو خرسند و خوسبختم چرا تو حرف از تاج و تخت می زنی ؟! سپس کاخ را ترک کردند . کدخدای روستا گفت نگرا نباشید آنها را به خانه برد و پذیرایی کرد . کتایون گوهری گران قیمت داشت برای خرید چیز های مورد نیاز زندگی آنرا شش هزار دینا فروختند . گشتاسب به جز رفتن به نخجیر و شکار کار دیگری نداشت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 78

آغاز پادشاهی لهراسب

گرانمایه لهراسب آرام یافت            خرد مایه و کام پدرام یافت      

       لهراسب کسانی را به کشور های مختلف برا عقد پیمان دوستی فرستاد ، از کشور های مختلف نیز برای تبریک نزد او آمدند . لهراسب شهری پر از کوی برزن و بازار و برای هر برزن محلی برای جشنگاه ساخت . اطاف شهر نیز آتشکده های فراوان ساخت که مشهورترین آنها آتشکده برزین بود .

        لهراسب دو پسر به نام های زریر و گشتاسب داشت ، گشتاسب مغرور بود و لهراسب از این صفت او خوشش نمی آمد . روزی گشتاسب به پدر گفت من خدمتگذار تو هستم اما در ایران کسی از پهلوانان جز رستم هماورد من نیست و شایسته شاهی هستم ! لهراسب به او گفت تو جوان و بی تجربه ای همیشه سخنت را سنجیده بگو !

رنجیدن گشناسب از پدر و ترک او

      گشتاسب از رفتار پدر خجالت کشید و رنجید سپس با سیصد سوار به سوی هندوستان که شاهش فرمانبردار او بود و از او دعوت کرده بود رفت .

      پدرش لهراسب نیز از اینکه گشتاسب او را ترک کرده ناراحت شد سپس زریر فرزند دیگرش را فراخواند و او را با هزار سوار برگزیده برای یافتن و بازگرداندن گشتاسب به هندوستان فرستاد و همچنین گستهم را به روم و گرازه را به چین برای یافتن گشتاسب فرستاد .

      زریر با سرعت تا شهر سرسبز کابل رفت و پس از یک روز توقف در بیشه زار سرسبز اطراف آنجا به حرکت خود ادامه داد تا به نخجیرگاهی رسید در آنجا برادرش را دید ، دو برادر همدیگر را در آغوش گرفتند ، زریر به برادرش گفت ستاره شناسان پیشگویی کرده اند که تو به پادشاهی ایران خواهی رسید اما اگر تاج پادشاهی هندوستان را بر سر بگذاری این اتفاق نخوتهد افتاد . آنها با تو هم پیمان نخواهند شد . چرا اینقدر پدر را که به تو علاقه دارد می آزاری ؟

       گشتاسب گفت اگر پدر تاج شاهی را به من بدهد من بنده او خواهم بود و اگر این کار را نکند من نزد او باز نخواهم گشت جایی می روم که مرا احترام بگذارند و جایگاهی چون لهراسب داشته باشم .

بازگشت گشتاسب نزد پدرش

       گشتاسب با سخنان زریر نرم شد و نزد پدرش بازگشت با دیدن او احترام گذاشت و لهراسب او را در آغوش گرفت و گفت از این پادشاهی فقط نامش برای من است و قدرت و خوشبختی آن در دست توست ! گشتاسب گفت من فرمانبردار تو ام حتی اگر از جایگاه من بکاهی ! لهراسب جشنی در کاخ برگزار کرد اما گشتاسب از اینک توجه پدرش به کاووسیان است و به او بی توجهی می کند رنج می برد ، با خود میگفت من هرچه می کنم به من توجهی ندارد و وقتی می روم سپاهش را دنبالم می فرستد !

حرکت گشتاسب به روم و ترک پدر

        شب هنگام اسب خود را زین کرد و با لباس پادشاهی با دینار و گوهر شاهوار برای مخارج سفر راهی روم شد .

       لهراسب دوباره زریر و بزرگان را فراخواند و گفت این پسر سر پادشاهی دارد شما چه نظری دارید ؟ موبدان گفتند او را باید بازگردانی او فرزندی شایسته است ، او را از خود مران ! و یکی از کشور های تحت امرت را به او بسپار .  لهراسب افرادی را به دنبال گشتاسب برای بازگرداندن او فرستاد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 77

حرکت کی خسرو به سوی جهان جاوید

       کی خسرو گفت اسبی بیاورید چهار کنیزک مخصوص و زیبا رویان سراپرده اش را فراخواند و به آنها گفت من از این دنیا فانی به سوی یزدان می روم ناراحت من مباشید زیرا که من جایدان خواهم شد . چهار کنیزک از هوش رفتند و سایرین گریه و زاری کرده و موی و روی خود را می کندند . هر کنیزک که به هوش می آمد می گفت مرا با خودت ببر !

       کی خسرو به لهراسب گفت این عزیزانم را به تو می سپارم ! سپس گفت برو به رسم و آیین ویژه بر تخت شاهی بنشین ! دادگر باش ! بر قدرت و دارای خود منز ! همیشه آماده مرگ باش ! به بزرگان ایران گفت از من به نیکی یاد کنید .

بدرقه بزرگان ایران

      زال و رستم و گودرز و گیو و بیژن و گستهم و فریبرز و توس از دشت تا قله کوه رفتند یک هفته با او بودند وقتی خورشید طلوع کرد مردم گروه گروه نزد او آمدند و گفتند چرا این کار را می کنی از ایران مرو ما در آتشکده نیایش می کنیم که یزدان تو را برای ما بازگرداند .

       کی خسرو گفت نباید گریه کنید و ناراحت باشید ، این اتفاقی خوب و نیکوست . به بزرگان گفت بازگردید چون راه پیش روی من سخت و دراز و بی آب و علف و دشوار است .

       رستم و زال بازگشتند اما توس و گیو و بیژن و فریبرز باز نگشتند و یک شبانه روز از بیابانی خشک عبور کردند تا به چشمه ای رسیدند از آب آن نوشیدند ، کی خسرو گفت اینجا می مانیم ، نیمه شب او در چشمه سر و تن را شست و زند  و اوستا خواند به همراهنش گفت وقتی آفتاب برآید دیگر مرا نخواهید دید تند باد و کولاک می شود و برف سخت خواهد بارید شما نمی توانید راه ایران را بیابید .

       پهلوانان خوابیدند خورشید طلوع کرد و کی خسرو ناپدید شده بود هر چه گشتند اثری از او ندیدند غمگین به سوی چشمه بازگشتند و شب آنجا ماندند و از خاطراتشان با کی خسرو گفتند چیزی خوردند و خوابیدند .

      تند بادی وزید و ابر سیاهی شروع به باریدن برف کرد پس از پایان برف از پهلوانان نیز خبری نبود و همگی ناپدید شده بودند و کسی از آنها دیگر نشانی نیافت ، گودرز زاری و گریه کرد ، زال گفت باید برویم چون خوراکی باقی نمانده شاید خودشان باز گردند .

بر تخت نشستن لهراسب

        وقتی لهراسب از عاقبت کی خسرو با خبر شد و تخت نشست و سران را فراخواند و گفت اگر پندی برای من دارید بگویید . زال گفت کی خسرو تو را جانشین خود کرد و من و رستم فرمانبردار تو هستیم . لهراسب او را تحسین کرد و گفت یزدان شما را برای از بین بردن بدی ها روی زمین آفریده پتدشاهی نیمروز و هر چه از پیش در دستتان است تحت حکومتتان باشد ، پادشاهی و دودمان من متعلق به شماست به گودرز گفت تگر تو چیز می خواهی بگو ! گودرز گفت من هم چون زال فرمانبردار تو هستم . لهراسب از سخنان آنها شاد شد سپس روزی فرخنده را برای تاجگذاری انتخاب کرد و مانند فریدون در روز مهرگان تاج بر سر گذاشت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 76

بخشش کی خسرو به بزرگان ایران

       کی خسرو در گنج را گشود و به گودرز گفت این گنج ها را مصرف کن و بر همه چیز نظارت داشته باش ، رباطی که نزدیک ایران است را بازسازی کن ، آبگیری که به دست افراسیاب ویران شده آباد کن ، کودکان بی مادر و زنان بی شوهر و بی نوا را سرپرستی کن .

      گنج بادآور را که پر از تاج و زیور و گوهر است برای آباد کردن شهر های ویران  آتشکده های ویران و بی هیربد و کسانی که ورشکسته اند و بازسازی چاه های بی آب برسان .

       گنج عروس را که کاووس در شهر توس قرار داده به زال و رستم ببخش . جامه های تنش را به رستم داد . دستبند و گردنبند و جوشن و گرز و اسبانش را به توس داد . همه باغ و گلشن ها را به گودرز داد . همه سلاح های تنش را به گیو داد . ایوان و خرگاه و سراپرده و خیمه و آخور و چهارپا ها را به فریبرز داد . جوشن ، ترگ و کلاه رومی ؛ گردنبند ، دو انگشتر یاقوت که نامش را روی آن نوشته بود به بیژن داد .

وداع کی خسرو

        کی خسرو گفت زمان ماندن من به سرآمده اگر چیزی مانده از من بخواهید ، همه گریستند و گفتند تاجت را به یادگار به که می دهی ؟ زال برخاست و گفت ای شهریار تو خدمات رستم به ایران را می دانی . برای او چه در نظر گرفته ای ! کی خسرو دستور داد دبیر را فرا بخوانند و در عهدنامه ای کشور نیمروز (سیستان) را به پاس خدماتش به رستم سپرد .

        گودرز برخاست و گفت ای شاه من از زمان منوچهر و کی قباد و کی کاووس در خدمت کیان بوده ام هفتاد و هشت فرزندم را در جنگ برای آنها از دست داده ام و اکنون فقط هشت فرزند دارم ، گیو هفت سال برای یافتنت خورد و خوراک نداشت و از شکار خوراک خود را فراهم می کرد و لباسش پوست حیوانات بود او نیز از شاه چشم نیکی دارد . کی خسرو به دبیر گفت حکومت قم و اصفهان را برای او بنویسد .

        توس برخاست و گفت وقتی تو در دور دست بودی من برایت می جنگیدم و در کوه هماون زخمی شدم ، در مازندران یار کاووس بودم . کی خسرو گفت پادشاهی خراسان را به تو می دهم .

دعوت لهراسب برای حضور در نشست بزرگان

        کی خسرو به بیژن دستور داد لهراسب را بیاورد ، وقتی لهراسب وارد شد به احترامش برخاست به او درود فرستاد و گفت این تاج و تخت را به تو می سپارم ، خردمند باش و همنشین دیو مشو ! به بزرگان ایران نیز گفت از او فرمانبرداری کنید .همه ناراحت و در شگفت بودند که لهراسب باید را شاه بخوانند . زال برخاست و گفت چرا ناشایسته ای را به این جایگاه منصوب می کنی ؟ این شاه برای ما مایه ننگ است . نژاد او را به شاهی نمی شناسم . بزرگان ایران گفتند برای او جنگ نمی کنیم .

        کی خسرو به زال گفت شکیبایی کن ! لهراسب دین دار ، خردمند ، نیک کردار و یزدان پرست است ، نبیره هوشنگ است هرکس به اندرز من گوش نکند سابقه خود را نزد من خراب کرده است .

        زال سخن خود را پس گرفت و لهراسب را شاه خواند ، سپس کی خسرو گریان با بزرگان مجلس روبوسی و خداحافظی کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 75

گفتگوی زال و بزرگان با کی خسرو

      زال کی خسرو را ستود و گفت من در نژاد کیان کسی دلاور تر ، برومند تر با فر و جاه تر از تو در زندگیم ندیده ام امیدوارم شاهنشاهیت همیشه جاودان باشد ! اما اکنون خبر بدی شنیده ام که با شتاب آمده ام ! چرا دل از ایران بریده ای ؟ ! و به سالار دربار گفته ای که به کسی اجازه باریابی ندهد ! چرا این کار را می کنی ؟! تخت شاهی بر پایه سه چیز می ماند : گنج ، رنج ، مردان دلاور

       ما به نیازمندان بسیار بخشش می کنیم تا روان تو روشن شود و خرد مغز تو ا نگبان باشد . کی خسرو گفت : ای پیر خردمند از زمان منوچهر تا کنون نیکمرد تر از تو دیده نشده ، رستم پیلتن پروراننده سیاوش است و بسیاری از پهلوانان جنگ نکرده از او می گریزند و اگر بخواهم از تو بگویم سخن به درازا می کشد .

       اکنون دنیا نزد من خوار شده ، پنج هفته است که من نیایش می کنم و از یزدان می خواهم گناهان مرا ببخشد و مرا از این دنیا ببرد ، سحرگاه خواب دیدم سروش به من گفت برخیز هنگام رفتن است !ً زمان شاهی من به سر آمده است .

      زال به بزرگان گفت می خواهم صریح با او سخن بگویم بزرگان نیز گفتند ما نیز با تو هستیم تا او را از گمراهی برهانیم ! زال برخاست و گفت : پند این پیر جهان دیده را بشنو ! اگرچه گفتارم تلخ است اما جلو گمراهی تو را می گیرد امیوارم از من آزرده نشوی !

       در توران زاده شده و بزرگ شده ای و از سویی نبیره افراسیاب جادوگر هستی ! نیای دیگرت کاووس دژخیم است که آرزوی پرواز داشت و از آسمان سرنگون شد ، به نیز برای پرواز کردنش پند های تلخ دادم ، تو با صد هزار جنگجو به دشت خوارزم رفتی اما به تنهایی با پشنگ جنگیدی ! اگر او تو را می کشت ، افراسیاب کسی از ایرانیان را زنده نمی گذاشت اکنون کار بدتری می کنی و می خواهی راه ایزدی بپیمایی ! و راه گمراهی را برگزیدی از این کار پشیمان خواهی شد به سبب این گناه کسی تو را شاه نمی خواند .

پشتیبانی بزرگان ایران از سخنان زال

      همه بزرگان به کی خسرو گفتند ما با زال هم عقیده ایم ، کی خسر گفت ای پیر جهان دیده سزاوار نیست که من به تو بی احترامی کنمزیرا هم رستم هم یزدان آزرده می شوند ، فریاد کشید من سخن زال را شنیدم سوگند می خورم من گمراه نشده ام و به فرمان دیوان عمل نمی کنم ، من با دلم یزدان و آن جهان را دیده ام سپس به زال گفت با من به تندی و بیهوده سخن مگو ! در این پنج هفته نیایش ، یزدان پاک مرا از وابستگی به این دنیا رهانید و از تاج  و تخت سیر شدم .

     زال با شنیدن سخنان کی خسرو برخاست و خروشان گفت ای یزدان پاک مرا ببخش اگر دیو مرا گمراه کرده بود ما از این شاه نیک جو جدا نخواهیم شد .

      کی خسرو دست زال را گرفت و کنارش نشاند و به بزرگان دیگر گفت سراپرده ای در دشت برپا کنید ، سراپرده های زال ، رستم ، بزرگان کابل ، توس ، گیو ، گودرز ، رهام ، شاپور ، گرگین ، بیژن و گستهم و بزرگان و خیمه برپا شد .

       همه گرد شاه نشستند تا ببینند چه می گوید ، شاه باز از ناپایدار بودن دنیای مادی واز دنیا رفتن و گذاشتن تعلقات دنیوی ، پاداش مکافات در جهان دیگر ، ماندن نام نیک از افراد سخن گفت سلاح و گنج هایش ، بدره های سیم و زر ، چهاپایان و برده هایش را به بزرگان ایران بخشید و به آنها گفت بعد از رفتن من یک هفته شادی کنید و بزم برپا کنید .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 74

سوگواری کی خسرو برای پدر بزرگ

       کی خسرو به همراه بزرگان و سپاهیان ایران سیاه پوشیدند و دو هفته در سوگ نشستند برای تدفین او استودانی (مقبره ) به بلندی ده کمند ساختند سپس تن او را با عود و مشک و کافور  در میان دیبای رومی سیاه بر تختی از عاج نهادند و در آن را بستند تا چهل روز در سوگ پدر بزرگ بود .

       سپس بر تخت نشست و کشور به سور و سرور پرداخت کی خسرو یک هفته شبانه روز به راز و نیاز با یزدان پرداخت تا به اندیشه بد گرایش پیدا نکند و راه راست را بپوید . بزرگان ایران چون گودرز و گیو و توس و گرگین و بیژن و رهام پیش شاه رفتند و گفتند تو شاه ایرانی و باید بر تخت بنشینی ! از چه نگرانی ؟ ! از ما آزرده ای ؟ دشمنی در نهان داری ؟ به ما بگو تا چاره ای بیندیشیم !

        کی خسرو گفت : خیر ! شمشیر هایتان را غلاف کنید و به بزم بنشینید من یک هفته با یزدان نیایش می کردم ! اندیشه بد را از خود دور کنید ، پیر و جوان روزی از این دنیا خواهیم رفت ! کی خسرو به سالار دربار گفت به هیچ کس اجازه ورود مده ! و دوباره یک هفته به نیایش پرداخت . بزرگان  و خردمندان غمگین شدند گرد هم جمع شدند تا چاره ای بیندیشند !

رفتن گیو نزد رستم

        گودرز به پسرش گفت به زابل نزد رستم برو و به او بگو شاه راه خود را گم کرده و در کاخ و دربار را بر نامداران و بزرگان بسته است هرچه پندش می دهیم سودی ندارد ، مترسیم او مانند کاووس گرفتار فریب دیو شده باشد با شتاب با ستاره شناسان زابلستان و کابلستان به اینجا بیایید تا مشکل را حل کنید .

       زال با شنیدن خبر غمگین شد با رستم منجمین به سوی ایران حرکت کردند کی خسرو پس از هفت روز نیایش روز هشتم بر تخت نشست و به بزرگان اجازه ورود داد ، بزرگان به کی خسرو گفتند اگر مشکلی هست به ما بگو ! تا با زور و گنج و دینار حلش کنیم !

      کی خسرو گفت من از شما بی نیاز نیستم اما اکنون مشکلی ندارم ! من آرزویی دارم که شب ها برای آن نیایش می کنم ! شما به دلتان بد راه ندهید ! و می توانید بروید . سپس دستو داد پرده را انداختند و نیایش کرد و گریست و گفت ای یزدان پاک این شهریاری برای من سودی ندارد اگر از من خشنودی ما در بهشت خود جای بده ! پنج هفته نخوابید و نیایش کرد ! تا اول ماه نو که به خواب رفت .

خواب دیدن کیخسرو

      کیخسرو در خواب دید سروش پیام آور یزدان در گوشش آرام گفت ای شاه اگر بتوانی از دنیا به این جعان بیایی هرچه بخواهی به آن دست پیدا می کنی و همنشین یزدان پاک می شوی ! شاهیت را به دیگران بسپار و گنج هایت را به درویشان مستمندان ببخش ، هر کس نگران توست بدان نگرانیش برای گنج های توست ! تو مدت زیادی در این دنیا نخواهی ماند !

     از خواب پرید دید از شدت عرق جایگاه نیایش او خیس است سپس گفت : یافتم ! جامه ای ژولیده پوشید و بدون گرز و تاج بر تخت نشست .

     بزرگان ایرانی و رستم و زال برای این اتفاق داغدار بودند توس و گودرز گریان گفتند او فریب ابلیس را خورده و گمراه شده !کسی او را چشم زده ! زال گفت گمان کنم شاه از پادشاهی سیر شده ! نگران نباشید .

       همه به سوی کی خسرو رفتند او با شنیدن صدای رستم برخاست و به هرکس که از زابل و قنوج و دنبر و کابل بود احترام گذاشت و جایگاهی به آنها داد ، ایرانیان نیز در جایگاه مناسب خود نشستند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 73

هوم صدای افراسیاب را شنید

        افراسیاب برای حفظ جانش در غاری نزدیک بردع پناه برده بود در آنجا نیک مردی پارسا به نام هوم دور از تعلقات دنیوی پرستشگاهی داشت . ناگهان روزی صدایی به زبان ترکی شنید که می گفت ای شاه نام آور و بزرگ همه ترکان و چینی ها زیر فرمان تو بودند چگونه است که اکنون در غار مخفی هستی ؟ تاج و تختت کجاست ؟ سپاهت کجاست ؟

      هوم با شنیدن صدا پرستش را رها کرد و گفت این باید ناله افراسیاب در خواب باشد که در غار تاریک مخفی است ، بازگشت و لباس پشمینه اش را درآورد کمندی از زنارش (کمربند عبادتش ) ساخت و وارد غار شد دستان افراسیاب را روی اسب بست .

      افراسیاب کفت : ای پاک مرد از من چه می خواهی ؟ فکر کرده ای که هستم ؟ هوم گفت : سراسر گیتی از تو سخن می گویند ، در دنیا چه کسی برادرش اغریرث بی گناه و سیاوش را کشت ؟ لازم نیست در غار بگریزی ! افراسیاب گفت تو تا حالا در دنیا بی گناه دیده ای ! سرنوشت و قضا و تقدیر این افراد را اینگونه بوده ! تو مرا ببخش من بر خود ستم کرده ام ! من نبیره فریدون هستم ! چرا اینگونه مرا خوار و خفیف می بری ؟ هوم گفت زمان زیادی زنده نخواهی ماند ، زندگی تو دست کیخسرو است .

       افراسیاب هوم را سوگند داد طناب دستانش را کمی سست کند هوم کمند افراسیاب را کمی سست کرد افراسیاب خود را از درون کمند رهانید و به درون دریای چیچست پرید و ناپدید شد .

ملاقات گودرز و گیو با هوم

     گودرز و گیو از راه دریانزد کی خسرو می رفتند هوم را با کمند مایوس در کنار دریا دیدند که به آب خیره شده ! شگفت زده از او پرسیدند در دریا دنبال چه می گردی ؟ هوم داستان خود و فرار افراسیاب را برایشان گفت .

      گودرز داستان هوم را به کی خسرو و کی کاووس که در آتشکده مغول عبادت بودند گفت ، همگی به کنار دریای چیچست آمدند تا چاره ای بیندیشند . هوم گفت برای بیرون آوردن افراسیاب از دریا با گرسیوز برادرش را که به او علاقه دارد بیاورید کتف او را با روده گاو بدوزید تا زور و توانی نداشته باشد و از ناله و درخواست کمک برادر ، او افراسیاب سر از آب در آورد سپس دستور دهید سپاهیان با تیغ و سپر گیلی سر گرسیوز را ببرند .

      افراسیاب از ناله برادر گریست  سر از آب بیرون آورد هوم صدای او را شنید و کمند را به گردن افراسیاب انداخت او ا به خشکی کشاند و به کی خسرو تحویل داد و خود رفت !

مجازات افراسیاب و گرسیوز

      افراسیاب به کی خسرو گفت چگونه می خواهی پدر بزرگت را بکشی ؟! کی خسرو گفت ای بد ذات بد کنش تو باید اکنون مکافات کشتن برادر بی گناهت اغریرت ، بریدن سر نوذر و سیاوش را ببینی ! سپس سر افراسیاب را با شمشیر هندی از تن جدا کرد .

      گرسیوز را با همان حال نزد کی خسرو بردند او دستور داد دژخیم سر از تنش جدا کند و جنازه اش را روی افراسیاب بیاندازند .

     کی خسرو سپس به آتشکده آذر گشسب برای نیایش و سپاس یزدان رفت زر و گنج به آنجا نثار کرد به موبدان خلعت بخشید ، بار عام داد و به نیازمندان و مستمندان بخشش فراوان نمود به کشور های مختلف نامه نوشت جهان را از وجود دیو سیرتی چون افراسیاب پاک کردم ، هرکس از تیره و نژاد زرسب بود زر و گنج بخشید .

      چهل روز با کی کاووس به بزم و شادی نشست کی کاووس نیز خدا را سپاس گفت که نبیره اش کی خسرو با فرهنگ و تدبیر توانست انتقام سیاوش بی گناه ا بگیرد و خردمند تر از شاهان پیشین خود باشد . چیزی نگذشت که کی کاووس نیز در سن صد و پنجاه سالگی درگذشت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 72

حرکت کی خسرو به ایران برای پیشگیری حمله افراسیاب

         از میان بزرگان یکی را به فرماندهی دژ برگزید و  حرکت کرد ، وقتی به گیو و محل کشتی ها رسید دو هفته آنجا ماند سپس کشتی ها را به آب انداختند راه یک ساله در هفت ماه طی شد و به ساحل رسیدند.

       کی خسرو به دریانوردان دینار و خلعت و گنج بخشید و راه بیابان را در پیش گرفت تا به مکران و اشکش رسید . از میان بزرگان یکی را به شاهی مکران منصوب کرد و از آنجا به سوی چین حرکت کرد.

       وقتی به رستم و چین رسید یک هفته آنجا ماند سپس به راه افتاد تا به سیاوشگرد رسید در آنجا در محلی که گرسیوز و گروی زره سر سیاوش را بریده بودند برای سر بریده سیاوش بسیار گریست و آنها را نفرین کرد و پیمانش با خود را برای گرفتن افراسیاب تکرار کرد سپس به رستم ، گیو و سپاهیان هدایای بسیار داد و به راه افتاد .

 استقبال گستهم و بزرگان از کی خسرو

       کی خسرو پس از مراسم استقبال سر و تن را شست و در جایی خلوت با جهان آفرین به راز و نیاز پرداخت که هر چه می جویم نشانی از افراسیاب نمی یابم تو می دانی که او خون بی گناهان را ریخته یک نفر را مامور راهنمایی من کن ! چون این راز بر تو پوشیده نیست اگر من اشتباه می کنم و تو از او راضی هستی آتش جنگ و کینه خواهی را در دل من از بین ببر !

       یک سال در گنگ دژ ماند تصمیم گرفت به ایران برای دیدن کاووس برود آن سرزمین را از قچغار تا دریای چین به گستهم سپرد و لشکری بی اندازه به او داد تا بر چین و مکران مسلط باشد و به او گفت به دنبال افراسیاب بگرد !

حرکت کی خسرو به سوی ایران

        کی خسرو با لشکرش و گنج و دینار و اسبان و خدمتکارانش و محصولات مکران با چهل هزار گاو گردونه کش از چاچ عبور کرد و به سغد رسید یک هفته آنجا بود با آتشکده ای که فیدون ساخته بود فت و زر و سیم به موبدان بخشید سپس به راه افتاد .

         پس از عبور از جیحون به بلخ رسید یک ماه آنجا ماند باز به راهش ادامه داد در مسیر برای او همه شهر ها را آذین بسته بودند و بر سپاه درم و دینار و زعفران می افشاندند ، کی خسرو نیز به نیازمندان کمک مالی می کرد بعد از یک هفته به ری رسیدند و دو هفته آنجا ماند و سپس به سوی پارس حرکت کرد .

         هفته سوم به سوی بغدا حرکت کردند ، کی خسرو فرستاده ای نزد کی کاووس فرستاد و از آمدنش او را مطلع کرد ، از طالقان و مرو رود گذشت تا به کی کاووس رسید همه جا را آذین بسته بودند در کاخ بر تخت نشست آنقدر بر سر شاه جوان زبرجد و یاقوت و زر ریختند که پایه های تخت ناپدید شد ، دستور داد بزرگان را فراخواندند و سفره ای در ایوان دیگر آراستند و کی خسرو از خاطرات و کار های بزرگش و شگفتی های سفرش گفت .

         تا یک هفته در کاخ جشن و سرور بود روز هشتم در گنج ها را گشود و به کسانی که در رزم و بزم شرکت داشتند خلعت و گنج بخشید و سپس هریک مجلس را ترک کردند و به سوی دیار خود رفتند .

چاره اندیشی کی کاووس برای یافتن افراسیاب

       کی کاووس به کی خسرو گفت افراسیاب روزی باز به گنگ دژ حمله خواهد کرد بیا با هم به آتشکده آذر گشسب برویم و سر وتن بشوییم و در کنار آتش مقدس از یزدان کمک بگیریم تا جای او را به ما نشان دهد .

       با جامه ای سفید سوار بر اسب شدند و به آتشکده رفتند یک هفته آنجا نیایش کردن و گریستند و نخوردند و نه خوابیدند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 71

نافرمانی سالار مکران

        روز چهارم لشکر به سوی مکران رستم ماند و  لشکر ایرانیان حرکت کرد کی خسرو به سالار مکران پیام داد که جایگاه درخور من و آذوقه و خوراک لشکر مرا آماده کن ! اگر فرمان را اجرا نکنی خون افراد بسیاری ریخته خواهد شد .

       شاه مکران پاسخ داد تو تا کنون دست بر قضا در جنگ پیروز شده ای ! سپاهش را برای نبرد آماده کرد !

       طلایه داران خبر دادند تا دو میل صف سپاه مکران است طلایه داران سپاه مکران نیز که برای جاسوسی آمده بودند توسط لشکر ایران کشته شدند ، دو لشکر به هم حمله کردند گرد و غبار آسمان را تیره کرده بود ، شاه مکران زخمی شد و اسیر شد یکی گفت او ا بکشیم دیگری گفت کشتن شاه کاری اهریمنی است ، یکی گفت تنش را برهنه نکنید و با زخم در دخمه قرار دهید تا بمیرد .

        ده هزار از تن از سواران و خنجر داران کشته شدند ، هزار و صد و چهل نفر اسیر شدند ، فیل ها و غنایم به بزرگان ایران رسید ، جنگجویان به غارت و تاراج مکران پرداختند بسیاری از زنان و کودکان کشته و اسیر و زخمی شدند .

دستور توقف جنگ به اشکش

          بزرگان مکران نزد کی خسرو برای پوزش آمدند و گفتند ما بی گناهیم ما را ببخش ! کی خسرو به لشکر ایران دستور داد که کسی حق تعرض به مردم مکران را ندارد و هر کس به این فرمان گوش نکند و به مردم اینجا ستم کند ، او را به دو نیم می کنم .

        کی خسرو یک سال در مکران ماند بهار شد به اشکش گفت تو اینجا بمان و خود راهی بیابان شد تا به آب زره رسید از هر سو کشتی سازان را فراخواند تا کشتی بسازند سپس کشتی ها را به آب انداختند و توشه یک سال را بار کشتی کردند .

سرگردانی در سفر دریایی و دیدن موجودات دریایی ناشناخته

       شش ماه و نیم کشتی ها روی آب بودند با باد شمال که دریانوردان به آن فم الاسد می گفتند با موج های دریا به راهی اشتباه کشیده شدند د دریا حیوانت مختلف چون شیر و گاو و مردمانی که مو های بلند داشتند و بدنشان پر از پشم بود دیدند ، عده ای سرشان چون گاو میش و دستشان پشت سر و پایشان جلو آنها بود را دیدند ، موجوداتی دیگر که سرشان چون ماهی و تنشان چون نهنگ بود ، برخی پایشان چون گورخر و تنشان مانند پلنگ بود .

     همه لشکریان از دیدن این موجودات شگفت زده بودند . بالاخره باد قطع شد و پس از هفت ماه کشتی ها به خشکی رسیدند . کشتی ها از آب بیرون کشیدند و از بیابان عبور کردند شهر های چین را دیدند که زبان شان مانند مردم مکران بود مدتی در آن شهر اقامت کرد و خوراک سپاهیان را خواست ، سپس آنجا را به گیو سپرد و به او گفت حتی به گناهکاران نیز ستم نباید بکنی !

اعزام فرستاده به کشور های مجاور

           به کشور ها اعلام کرد آسوده باشید برای اظهار فرمانبرداری نزد من بیایید ، همه آمدند کی خسرو از آنها از گنگ دژ و افراسیاب پرسید آنها گفتند از اینجا تا گنگ دژ صد فرسنگ راه صاف است سپس شاه به سمت گنگ دژ به اه افتاد .در طول مسیر او به همه کمک و بخشش می کرد وقتی به گنگ دژ را دید خدا را سپاس گفت .

           به افراسیاب خبر آمدن سپاه ایران و کی خسرو دادند او چیزی به بزرگان نگفت و و با گروهی پا به فرار گذاشت . کی خسرو افرادش را به دنبال افراسیاب فرستاد او را نیافتند کی خسرو یک سال با شادی در گنگ دژ بود .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 70

حرکت لشکر ایران از طریق دریا

    کی خسرو به سپاهیان درم و دینار و دیبای گوهر نشان بخشید . سپس صدهزار درهم را بار چهارپایان کردند ، ده هزار گاو گردونه کش ، ده هزار چهارپا با بار گنج به همراه خویشان و دختران افراسیاب و بزرگان و ایران چون گرسیوز و جهن را به گیو سپرد و با نامه ای در خصوص شرح لشکرکشی و گرفتن دژ افراسیاب و و لشکر کشی بعدی به چین و ماچین  و مکران را به سوی کی کاووس فرستاد .

      کی کاووس و ایرانیان از خواندن نامه و دیدن غنایم شاد شدند ، کی کاووس با دیدن گرسیوز  به او نفرین کرد و به محل تاریکی مانند دخمه فرستاد ، به دختران افراسیاب جایگاه ویژه ای داد و خدمتکارانی را در اختیارشان قرار داد ، برخی اسیران را به زندان فرستاد و برای برخی نگهبان گمارد ، به بزرگان و ایرانیان غنایم و درهم و دینار و بردگان را بخشید ، سپس نامه ای برای کشور های مختلف نوشت که سرزمین تو و چین اکنون تحت حکومت ماست .

دو هفته شادی ایرانیان از پیروزی

       کی کاووس تا دو هفته به نیازمندان درهم و دینار داد و هفته سوم برتخت نشست و و به بزرگان هدایایی بخشید . به گیو خلعت و طبق زر ، جام پر از فیروزه ، کمر ها و ستام زرین ، خدمتکار با گوشوار و طوق ، تاج گوهر نگار و جامه دیبا بخشید .

       سپس نامه ای برای کی خسرو نوشت تا افراسیاب را از روی زمین محو نکنی دست از جنگ بر مدار ، نامه را مهر کرد و به گیو داد تا به کی خسرو برساند .

حرکت لشکر ایران از گنگ به سوی چین

       پس از سه روز شادی روز چهارم با خواندن نامه کاووس برای لشکریان به آنها سلاح و زره داده شد تا به فرماندهی گستهم از گنگ به سوی چین برود .

       کی خسرو قاصدانی را نزد خاقان چین و مکران فرستاد و گفت اگر فرمانبرداری کنید و خوراک سپاهیان را فراهم کنید به شما آسیبی نمی رسد اما در صورت سرپیچی از فرمان من آماده جنگ باشید .

       فغفور خاقان چین فرستاده را گرم پذیرا شد و اظهار کوچکی و فرمانبرداری کرد و اعلام کرد ما خوراک لشکریان ایران هنگام عبور از این منطقه تامین می کنیم و هدایای بسیاری را به فرستاده داد .

       سالار مکران فرستاده را خوار شمرد و به او کفت به کی خسرو بگو خودت را برتر از من مدان ! ما راه عبورت را نمی بندیم تو نیز آسیبی به ما نباید برسانی !

استقبال فغفور خاقان چین از ایرانیان

      کی خسرو با استقبال خاقان چین و پذیرایی لشکر ایران مواجه شد فغفور نزد کی خسرو آمد و اظهار کوچکی و بندگی کرد و او را به کاخ خویش برای استراحت دعوت کرد و در چند روز اقامت کی خسرو صد هزار دینار چینی و هدایای زیادی تقدیم او کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 69

آغاز حمله دیگ از سوی افراسیاب

         افراسیاب پس از گرفتن شاهی ختن با سپاهش به سوی کی خسرو حرکت کرد کی خسرو آگاه شد و به گودز و گرگین و فرهاد دستور داد شبانه وزی آماده باشند و هر کس از ترکان که نام افرسیاب و یاد او را کرد سر بزنند ، یک هفته به این منوال گذشت روز هشتم خبر آوردند که سپاه افراسیاب در حال نزدیک شدن است .

        افراسیاب دو تن را برگزید و تا به کی خسرو پیام برسانند که هر چه می خواهی به تو می دهم چا هزار فرسنگ راه را از ایران تا گنگ دژ آمده ای ؟ این کار را با من که چون پدر و مادر تو هستم مکن! تو فزند من و شاه ایران هستی ! اگر می خواهی بجنگی بیا دور از سپاهیان با هم بجنگیم !کینه جویی و جنگ مکن ! و قول می دهم اگر کشته شدی به کسی آزار نرسانم !

درخواست جنگ تن به تن از سوی افراسیاب

        کی خسرو پس از شنیدن پیام به رستم گفت این ترک تورانی فریبکار نمی خواهد از شاهیش دست بکشد یک با از دست ما گریخت اما آنقدر به دنبال جنگ است که عاقبت کنار شیده پسرش دفن خواهد شد. رستم به گفت رفتن به این جنگ برای تو ننگ است با لشکرت به نبرد او برو !

       کی خسرو گفت اگر قرار بود دو شاه با هم بجنگند آوردن این همه سپاه به میدان جنگ برای چه بود ؟! به جای من رستم و گیو با او می جنگند !

        قاصد پاسخ کی خسرو را به افراسیاب رساند ، افراسیاب دستور تیرباران داد و جنگ آغاز شد کیخسرو به توس گفت امکان دارد افراسیاب امشب شبیخون بزند سپس دستور داد گودالی در سمتی که افراسیاب بود حفر کنند و گروهی برگزیده را به رستم سپرد و گروهی دیگر را به توس داد و گفت از چپ و راست به دشمن مواظب باشید تا اگر خواست حمله کند جلو او خندق و راست و چپ و پس او لشکر ایران باشد .

طرح حمله افراسیاب و شبیخون

        نیمه شب افراسیاب بزرگان سپاهش را فراخواند و گفت اکنون ایرانیان خوابند و ما باید شبیخون بزنیم ! کاراگاهان را فرستاد تا از وضع ایرانیان خبر بیاورند سپس پنجاه هزار جنگجوی خنجر دار را برگزید .

       کارگاهان خبر آوردند همه جا ساکت است و آتشی روشن نیست و نگهبانی نیز نبود ! همه ایرانیان خوابند ! افراسیاب دستور حمله داد آنها که پیشرو بودند در خندق افتادند رستم از یک سو توس نوذر از سوی دیگر و کی خسرو از پشت به آنها حمله کردند از سپاه توران از هر صد نفر یک نفر باقی ماند طول دو لشکر به سه فرسنگ می رسید با ژوبین و خنجر به هم حمله کردند ناگهان باد سهمگینی به هماه خاک به سوی تورانیان وزید که از شدت آن چیزی را نمی دیدند و کلاه هایشان را می برد ، وضعیت سپاه توران بسیار آشفته شد .

فرار افراسیاب

      افراسیاب سپاه خود را رها کرد و با هزار جنگجو از بیراهه را بیابان را در پیش گرفت و فرار کرد کی خسرو به قلب سپاه توران زد تا افراسیاب را بیابد اما او را نیافت سپاهیان سلاح را زمین گذاشتند و امان خواستند کی خسرو آنها را بخشید و امان داد سپس دستور جمع آوری کشتگان و تدفین آنها را داد و غنایم را به لشریان بخشید و محلی را مشخص کد تا در آن جشن پیروزی برگزا کنند .

پوزش طلبیدن خاقان چین و اهدا پیشکش

         به فغفور خبر دادند سپاه توران شکست سنگینی خورده فغفور از ترس حمله کی خسرو به چین فرستاده ای را با هدایای نفیس و دینار و گوهر فراوان نزد کی خسرو فرستاد . یک فرستاده نیز نزد افراسیاب فرستاد و گفت به من دیگر نزدیک مشو !

      افراسیاب چون پیام را شنید راهی بیابان شد تا به کوه اسپروز و سپس دریای زرد رسید ، کشتی ها را به آب انداختند و با همراهانش به سوی گنگ دژ رفتند .

     کی خسرو از کار افراسیاب و هدفش آگاه شد به رستم گفت ما نیز باید از دریای آب زره عبور کنیم بزرگان لشکر ناراحت شدند زیرا که عبور از دریا شش ماه طول می کشید رستم به آنها گفت تحمل این رنج بی نتیجه نیست و بعد از آن آسایش است .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 67

آماده شدن افراسیاب برای کارزار

        کی خو به فکر راهی برای ورود به دژ بود سمت رود ستم و سمت دیگر نوذر و دیگر سو گودرز قرار داشت سپس دستور داد اطراف دیوار دژ را به بلندی دو نیزه حفر کنند و تله های اطراف آن را پاکسازی کنند در هر طرف دویست عراده و دویست منجنیق و دویست چرخ با کماندار گذاشتند ، زیر دژ را حفر کردند و درون آن را پر از نیزه کردند و رویش را پوشاندند، منجنیق ها را روی چرخ گذاشتند و با دویست فیل به اطراف حصار کشیدند سپس چوب هایی را به نفت آغشته کردند و آتش زدند و به درون دژ پرتاب کردند گودال های اطراف دژ را نیز با چوب نفت به آتش کشیدند .

       جنگ آغاز شد و باران سنگ ، تیر و آتش بر دیوار ها و دژ فرو می ریخت سپس از پرتاب سنگ و آتش حفره ای در دیوار به وجود آمد .

ورود رستم به دژ

       رستم وارد دژ شد رستم درفش افراسیاب را سرنگون کرد و هر کس را که پیش می آمد با نیزه می کشت . او گرسیوز برادر و جهن پسر افراسیاب را که تکیه گاه تورانیان بودند گرفت ، لشکر ایران وارد دژ شد و به تاراج غنایم و کشتن افراد پرداخت . افراسیاب با دیدن وضع نابسامان سپاه تار و مار شده خود با دویست سوار از راه زیرزمینی از دژ خارج شد .

         کی خسرو وارد کاخ و ایوان افراسیاب شد هر چه گشت او را نیافت سپس از بین لشکریان و بزرگان و موبدان تعدادی را برگزید و گنج و دارایی های تورانیان را به آنها سپرد تا به خوبی نگهداری کنند و دستور داد کسی خویشان و پوشیده رویان افراسیاب را نیازارد و خود چنان رفتار کرد که به میهمانی افراسیاب آمده است ! و آسیبی به کاخ نساند اما ایرانیان توجهی به حرف او نکردند و شروع به تاراج کاخ کردند .

        بزرگ بانوان و دختران افراسیاب هر یک با صد خدمتکار و تاجی بر سر با شرم در یک دست مجمر و در دست دیگر جامی از عنبر و عود برافروخته نزد کی خسرو آمدند و زاری و گریه کردند بانوی بزرگ گفت من به افراسیاب در مورد رفتارش با سیاوش بار ها پند و تذکر داده بودم و گواه و شاهد من یزدان و گرسیوز و جهن هستند اما افراسیاب بداندیش هیچگاه گوش نداد تا به این روزگار فلاکت بار افتاد خواهش می کنم با ما بی گناهان با احترام رفتار کن تا در روز رستاخیز پشیمان نشوی !

         کی خسرو به بزرگان ایران گفت اگرچه افراسیاب با مادرم بد کرد اما خانواده او از دست من در امانند و آنچه بر خود نمی پسندید بر دیگران نیز مپسندید ، از خون ریختن و تاراج دست بکشید و کینه تورانیان را از دل بیرون کنید و به خانواده افراسیاب کاری نداشته باشید .

        کی خسرو دستو داد گنج ها ، سلاح و تخت و تاج افراسیاب به لشکریان بخشیده شود از سپاهیان افراسیاب نیز هر کس پیش او آمد بخشیده شد . سپس کشو های تحت فرمان افراسیاب با ارسال هدایا نزد کی خسرو ادای احترام نموده و فرمانبرداری کردند .

نامه پیروزی کی خسرو به کی کاووس

        کی خسرو خبر پیروزی خود و لشکرش را طی نامه ای به کی کاووس اعلام کرد و گزارش جنگ را به او داد .

         کاراگاهان برای کی خسرو خبر آوردند که افراسیاب در چین و ماچین است و با فغفور شاه چین در حال توطئه است لشکری از چین تا گلزریون به فرماندهی فغفور مستقر شده و او افراسیاب را به شاهی ختن منصوب کرده و گنج و دارایی های پیران ، خدمتکاران ، اسبان و صد بار شتر دینار را به او داده است .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 68

رسیدن افراسیاب به گنگ دژ

        وقتی افراسیاب به رستم رسید دید او در خواب نیست طلایه داران سپاه افراسیاب صدای لشکریان رستم را می شنیدند و تعجب می کردند که رستم راحت نشسته است . افراسیاب بزرگان و خردمندان را جمع کرد تا چاره ای بیندیشند .

         یکی گفت در گنگ دژ گنج زیادی است طول آن هشت فرسنگ و عرض آن چهار فرسنگ است و جای زیادی برای زن و فرزند و سپاه تو دارد آنقدر بالاست که عقاب توان رسیدن بر فراز آن را ندارد خوراکی فراوان دارد و چون بهشت در هر گوشه خود چشمه ای دارد از بالای دژ تا بیست فرسنگ را می توان دید .

        افراسیاب و سپاهش وارد دژ شدند همه جا آباد بود و کاخ و ایوانی با شکوه آنجا بود او به ایوان رفت و بار عام داد و به سپاهیان درم و دینار بخشید تعدادی از سپاهیان را در اطراف دژ مستقر کرد تعدادی را برای نگهبانی در شب و روز معین کرد ، دستور داد کنار دیوار دژ منجنیق و جاثلیق و عراده بر پا کنند و با سنگ های سنگین و بزرگی دیوار ها را مستحکم کرد ، برج های دژ را برای حفاظت پر از تیر و کمان و خفتان و ترگ و نیزه های بلند فلزی کرد بعد از راحت شدن خیالش بزمی را بر پا کرد هر روز صد چنگ زن و پریچهره می نواختند و سرود می خواندند ، سپس از دبیر خواست نامه ای به فغفور شاه چین بنویسد و وضع بد او را بگوید و او را به کمک بطلبد !

رسیدن کی خسرو به گنگ دژ

      دو هفته این گونه گذشت هفته سوم کی خسرو به دژ رسید صدای چنگ و آواز را شنید و خندید و گفت سیاوش که این دژ را ساخت برای راحتی و پیکار این پلید نبود به رستم گفت ای جهان پهلوان او از دست ما گریخت و اینجا آسوده نشسته است .

      یک طرف دژ کوه و یک طرف دژ رود در امان بود رستم سراپرده اش را سمت راست دژ برپا کرد سمت چپ فریبرز و سمتی دیگر گودرز مستقر شد سپیده دم کی خسرو نزد رستم آمد و گفت سپاهیان زیادی به افراسیاب خاهند پیوست و ما باید پیش دستی کنیم و را آنها را ببندیم و سپس دیوار های دژ را فرو بریزیم .

ابلاغ پیام افراسیاب به کی خسرو توسط جهن

      افراسیاب بزرگان را فراخواند و گفت ما باید پیش دستی کنیم  و زمانی که ایرانیان خوابند به آنها شبیخون بزنیم . سپیده دم جهن با ده سوار نزد کی خسرو رفت و گفت پیامی از افراسیاب برای تو دارم .

      کی خسرو گفت برای احترام به صندلی زرین را گذاشتند تا بنشیند . جهن گفت افراسیاب درود فرستاد و گفت خوشحالم فرزندم را جایگاه شاهی می بینم شاهی که نژادش از پد به کی قباد و از مادر به تور می رسد ، همه بزرگان کوچک تو هستند ، باید بگویم من سیاوش را نکشتم و علت مرگ خودش بود و زمانه بهانه کشتن او را به من داد ، جنگ ما بی فایده است و ایزد پاک نیز از آن ناخشنود است . ما اکنون در حصاریم و گنگ دژ بهشت و کشور من شده ، اگرجنگیدن را از فکرت بیرون کنی چین و ماچین و هر چه ثروت و گنج دارم را به تو و لشکرت می دهم و در جنگ هایت یاورت می شوم اما اگر حرفم را گوش نکنی آماده جنگ باش !

       کی خسرو پاسخ داد که تو در دل ناپاک هستی و سخنانت چرب زبانی ، دروغ و فریبی بیش نیست تو کسی هستی که دستور دادی مادرم را کشان کشان بزنند و در حالی که باردار بود از کاخ بیرون کردی ! خواست خدا بود که من سربلند شدم و از بلاهای تو در امان ماندم ! تو پدرم سیاوش که به تو وفادار بود را کشتی ! تو اغریرث نیکنام برادرت را کشتی ! بدی هایت غیرقابل شمارش است ! پشن به فرمان تو به دست پیران کشته شد ! من به جز زبان شمشیر با تو سخن نمی گویم .

       آنگاه یک تاج زبرجد نشان ، یک گردن بند و دو گوشوار زرین به جهن هدیه داد تا پاسخ را برساند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 65

عبور کی خسرو از رود

            کی خسرو به سوی یغد رفت در راه به نیازمندان و مردم شهر ها بخشش می نمود به او خبر دادند سپاه افراسیاب در کنار گنگ است . کی خسرو سپاهی را به چاچ و گروهی دیگر را به طورگ برای جنگ با افراسیاب فرستاد . سپاهی دیگر به فرماندهی گستهم را راهی بردع و اردبیل نمود به لشکر نیمروز به فرماندهی رستم نیز دستور داد آماده نبرد باشند .

          یک ماه در سغد بود به سبب بخشش او همه مردم به او علاقه پیدا کردند و یار او شدند . کی خسرو با سپاه بزرگی از سغد کشانی حرکت کرد . خبر حرکت لشکر ایران به افراسیاب و ترکان رسید همگی به دژ ها پناه بردند .

         ایرانیان به هر دژ می رسیدند آن را فتح می کردند و هر چه در آن بود را نابود می کردند . حدود صد فرسنگ هر چه دژ بود نابود شد تا به گلزریون رسیدند .

رسیدن لشکر کی خسرو به گلزریون

          کی خسرو طلایه داران و کاراگاهان را برای جمع آوری اخبار به اطراف فرستاد . سراپرده کی خسرو کنار رود گنگ برپا شد . افراسیاب به بزرگان و دانایان سپاهش گفت با رسیدن ایرانیان به رود گنگ جای ایستادن نیست اما بزرگان به او گفتند تو جز جنگیدن راه دیگری نداری !

           سپیده دم با طلوع خورشید سپاه توران شروع به استقرار نزدیک گلزریون به طول هفت فرسنگ کردند سه شبانه روز آرایش لشکر در محل طول کشید روز چهارم افراسیاب در قلب سپاه قرار گرفت و میمنه را به جهن سپرد .

         کی خسرو نیز در قلب لشکر ایران ، گودرز و توس نوذر و منوشا خوزان ، گرگین پسر میلاد ، رهام و هجیر و شیدوش ، فریبرز پسر کاووس در میمنه و منوچهر در میسره قرار گرفتند ، گیو پسر گودرز نیز از پشت نگهبان و پشتیبان سپاه بود .

آغاز جنگ و عب نشینی سپاه افراسیاب

       جنگ سختی درگرفت و کشتگان بر روی زمین می ریختند ، گرد غبار آسمان را تیره کرده بود . کی خسرو دلش از کشتار به تنگ آمد به پشت سپاه رفت و رو به آسمان از یزدان پاک خواست به او کمک کند ، ناگهان تند بادی وزید و میدان نبرد را خاک گرفت سپاه افراسیاب وحشت کرد و عقب نشینی کرد ، افراسیاب هر کس را که باز می گشت گردن می زد تا اینکه روز بعد باد از وزیدن ایستاد .

        قاصدی از سوی گستهم پسر نوذر خبر آورد که در جنگ پیروز شده و تنها قراخان پسر افراسیاب و چند تن از سران سپاه او زنده مانده اند .

        از سویی دیگر رستم نیز قاصدی فرستاد که همه ترکان را در مسیر کشتم و تنها راخان از دست من گریخت .

چاره جویی افراسیاب پس از شکست از ایرانیان

        افراسیاب برای چاره جویی با مشاورانش انجمنی ترتیب داد و گفت موقعیت ما خراب است اگر رستم به سراغ ما بیاید وضع ما بدتر می شود باید هر چه زود تر به رستم شبیخون بزنیم چون فکر می کند ما خبر از شکست سپاهیان در جبهه های مختلف را نداریم و در جنگ با کی خسرو هستیم !

       همان زمان بار بنه را رها کردند و به سوی رستم حرکت کردند ، پیش قراولان کی خسرو خبر آوردند که خیمه های تورانیان خالی است و بار و بنه آنها رها شده و رفته اند ، کی خسرو به قصد شبیخون افراسیاب پی برد فورا ً قاصدی را به سوی رستم گسیل کرد و گفت مواظب خود و سپاهت باش!

جشن ایرانیان از پیروزی و بزرگداشت کشتگان جنگ

          ایرانیان از پیروزی خود شاد بودند و کی خسرو غنایم و گنج ها را بین لشکریان پخش نمود و به آنها سیم و زر بخشید و کشتگان ایرانی را به آیین کهن در دخمه تدفین نمود سپس لشکر را آماده کرد و به دنبال افراسیاب رفت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 64

بی قراری افراسیاب از مرگ شیده

      جوش و خروشی در سپاه افراسیاب از مرگ شیده به وجود آمد برای انتقام جهن با سی هزار شمشیرزن حرکت کرد ، کی خسرو به قارن گفت به سوی آنها برو ، گستهم پسر نوذر از سمت راست به لشکر دشمن حمله برد و تورانیان زیادی را کشت .

       روز بعد کی خسرو به سپاه دشمن حمله کرد زمین پر از دست و پا و اجساد تورانیان بود سپاهیان توران صندوق هایی را بالای فیل ها گذاشتند و آنها را پر از تیر و ناوک و نیزه کردند و از بالای فیل شروع به تیرباران کردند افراسیاب دستور حمله از چپ و راست لشکر داد جهن با دو هزار نیزه دار با تجربه حمله کرد ، طبرد از میسره حمله کرد .

     کیخسرو به آوه و سمنکنان دستور داد با ده هزار سوار به مقابله آنها برود ، به شماخ سوری دستور داد با ده هزار سوار برگزیده با آنها بجنگد ، رستم با منوشان خوزان به حرکت درآمد ، گودرز و گیو و زرسپ در کنارش در سمت راست لشکر بودند .

صدای خروش اسبان و ناله زخمیان

      کهیلا به دست منوچهر و جرنجاش به دست فریبرز کشته شدند از خون های ریخته شده کشته ها جوی خون بر روی زمین جاری شده بود .

     افراسیاب سی هزار سوار خنجرگزار با سی هزار شمشیرزن و گرسیوز را از پشت سر به میمنه و میسره لشکر فرستاد . گرسیوز خبر کشته شدن سپاهیان را به افراسیاب داد افراسیاب گفت وقتی شب شد عقب نشینی می کنیم افراسیاب خشمگین خود از میان سپاهیان به سمت ایرانیان حمله کرد و چند تن از نامداران ایران را کشت . کی خسرو او را دید به او حمله کرد ، گرسیوز و جهن چون دیدند او توان نبرد با کی خسرو را ندارد عنان اسب او را گرفتند و به سوی آموی و لشکر توران برگرداندند .

      شاه ایلا مقابل کی خسرو آمد با نیزه به گمرگاه کی خسرو زد اما جوشن او محافظ او بود کی خسرو شمشیر را کشید و او را زخمی کرد ایلا زخمی از میدان جنگ گریخت شب شد و جنگ متوقف شد .

     روز بعد افراسیاب به سپاهیان گفت باید میدان نبرد را ترک کنیم من با ده هزار سوار از جیحون می گذرم و شما نیز دنبال من بیایید چون می دید ، همه خیمه ها و سراپرده ها بدون سپاه و نگهبان شده است.

غنی شدن لشکر ایران از غنایم به دست آمده

       کی خسرو دید دشمن رفت اما دستور داد همچنان پنج روز لشکر جایگاهش را ترک نکند سپس دستور داد کشتگان ایرانی را جمع آوری کنند و برای هریک به رسم باستان دخمه ای بسازند و برای مردگان مراسم تدفیت با شکوه برپا کنند .

        کی خسرو نامه ای به به کی کاووس نوشت و گزارش جنگش را با سپاه غیرابل شمارش افراسیاب داد به دبیر گفت بنویسد سر سیصد نامدار تورانی ، برادر و خویشان و فرزندان افراسیاب و دویست اسیر که در دشت خوارزم گرفتیم را برایت می فرستم ، افراسیاب فرارکرده ومن و لشکرم به دنبال او می رویم  .

گذر افراسیاب از جیحون و رسیدن به پسرش قراخان

        افراسیاب مدتی در بخارا ایستاد و جنگجویان و نامداران آنجا را به جنگیدن با لشکر ایران دعوت کرد . بزرگان توران به افراسیاب گفتند از هر صد نفر ما بیست نفر زنده مانده اما اگر تصمیم تو بر جنگ است ما در خدمت تو ایم ! ما می توانیم وقتی کی خسرو به چاچ می آید و از گلزریون که چون بهشت است با او بجنگیم کنار گنگ بهترین جا برای جنگیدن است .

         افراسیاب با سپاه سه روز در گلزریون ماند و سپس به منطقه گنگ رفتند و در آن محل چون بهشت استراحت کردند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 63

دیدار نمایندگان افراسیاب با کی خسرو

       دیدبانان و طلایه داران با گروه اعزامی افراسیاب درآویختند ، شیده به آنها گفت به شاه بگویید که از افراسیاب برایش پیامی دارم .

      کی خسرو پس از شنیدن درگیری سربازان ایرانی با شیده شرمنده شد و گفت : شیده دایی من است سپس به قارن گفت پس از رساندن سلام من به او پیامش بشنو و بعد به من برسان !

      پس از شنیدن گزارش قارن کی خسرو گفت افراسیاب از جنگ پشیمان شده و با ترساندن ما از لشکرش قصد منصرف کردن ما را دارد تنها چاره پیش روی من مبازره تن به تن با اوست ، بزرگان و خردمندان ایرانی به کی خسرو گفتند افراسیاب دروغگو و فریبکار و بد اندیش و اهل جادوگری است ، پدر بزرگ تو از روی بیچارگی خواستار نبرد است برخی نیز گفتند پیشنهاد افراسیاب که مردی جهان دیده است را بپذیر !

      رستم با آشتی مخالف بود و گفت راه درست بازگشت به ایران نیست زیرا تا افراسیاب زنده است جهان در آسایش نیست .

       کی خسرو به قارن گفت به شیده بگو من گنج و درم و دینار افراسیاب را نمی خواهم و فردا سپیده دم پهلوانان ما گروه گروه به جنگ شما خواهند آمد .

تقاضای شیده برای جنگ با کی خسرو   

       بزرگان ایران به کی خسرو گفتند اگر شیده در نبرد کشته شود یک دلاور کم می شود اما اگر تو کشته شوی ما از کیان کسی را برای جایگزینی نداریم ، کی خسرو اندکی به گفته های بزرگان  توجه کرد و اندیشید سپس گفت : ستم تورانیان به ایرج و سیاوش بی گناه فراموش شدنی نیست ! همچنین شیده به سبب برتری نژاد و جایگاهش با هیچ یک از شما هم نبرد نخواهد شد ، زیرا او نبیره فریدون است من باید با او فردا در میدان رزم بجنگم

عکس العمل تورانیان در برابر ایرانیان

        سپیده دم شیده لباس رزم پوشید و به میدان رفت کی خسرو نیز آماده نبرد با اسبش شبرنگ بهزاد وارد میدان شد به لشکریان گفت کسی حرکت نکند و همه گوش به فرمان رهام باشند .

        پشنگ در میدان رزم آه سردی با خود کشید و گفت ای نبیره افراسیاب اگر خردمند بودی به جنگ با دایی خود نمی آمدی ! کی خسرو گفت من دلسوخته پسر سیاوش بی گناهم که به دست افراسیاب کشته شد . من برای جاه و مقام و ثروت به میدان نبرد نیامده ام بلکه به انتقام جویی سیاوش اینجا هستم ! در ضمن کسی نیز شایسته جنگ با تو جز من نیست ! سپس با هم قسم خوردند که هیچ یک از دو لشکر به یاری آنها نیایند آنگاه از لشکر ها دور شدند و تا مرز خوارزم رفتند .

       چنان با نیزه به هم حمله کردند که سر نیزه ها شکست سپس با عمود رومی و بعد شمشیر و تیر و کمان با یکدیگر نبرد کردند . وقتی شیده قدرت کی خسرو و خستگی خود و اسبش را دید فهمید توان مبارزه با او را ندارد .

       کی خسرو گفت بیا کشتی بگیریم  . رهام به کی خسرو گفت برای شاه ننگ است که پیاده بجنگد ، کی خسرو گفت ای دلاور چون شیده از نژاد پشنگ است با تو نمی جنگد و تو نیز توان مقابله با او را نداری !

      مترجم شیده به او گفت بهتر است به نبرد ادامه ندهی زیرا تو توان مقاومت نداری ! هر دو اصرار به جنگیدن داشتند .

       کی خسرو اسبش را به رهام داد و با شیده درآویخت گردن او را گرفت و بر زمین زد و با خنجر شکم او را پاره کرد و گفت این بد اندیش دایی و خویشاوند من است پس از مرگ با او به احترام رفتار کنید ! برای او دخمه ای بسازید و بدنش را با مشک و عنبر و گلاب و کافور ناب بشویید . مترجم نزد افراسیاب رفت و ماجرای کشته شدن شیده را گفت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 62

آرایش لشکر توران

      آن سوی میدان نبرد هزاران هزار جنگجو از چین و ماچین در خیمه ها بودند که هرچه آذوقه و خوراکی در مرز کروشان خوردند ، افراسیاب با خدم و حشم و خویشاوندان در بیکند که آن را به پهلوی کندز می گفتند مستقر بود .   

    افراسیاب با شنیدن خبر جنگ سی هزار شمشیرزن را به سوی بلخ بامی جایی که گستهم پسر نوذر بود فرستاد سی هزار سوار را به جیحون فرستاد تا در شب از آنجا بگذرند و از ایرانیان در امان باشند پس از همفکری با خردمندان و موبدان آنها گفتند سپاه را به آن سوی جیحون ببر ، افراسیاب پسر بزرگش قراخان را فراخواند و نیمی از سپاهش را به او داد تا از پشت لشکر را از لحاظ نیرو ، خوراک و سلاح پشتیبانی کند .

    سپس در طول یک هفته با هزار زورق و کشتی سپاهش را از رود جیحون عبور داد ، پشنگ پسر شیده را برای جنگ به کوه فرستاد ، سپاهی را به کهیلا و ایلا نبیره اش داد ، سی هزار سوار چگل را به قراخان سالار پر چهارمش داد ، سی هزار سوار طرازی ، غزی و خلخ را به همراه دمور ، جرنجاش و جهن به پسر پنجمش سپرد ، سی هزار جنگجوی خنجر دار از یلان ترکمان با گرز و تیر و کمان به پشنگ داد ، سی هزار شمشیرزن را به اغریرث برادرش سپرد و به گرسیوز فیل ها و سالارگاه را سپرد ، ده هزار تن از یلان را در میان دو صف سپاه قرار داد .

آگاهی کی خسرو از حرکت تورانیان به آن سوی جیحون

     کی خسرو سپاهی از برگزیدگان را انتخاب کرد و به اشکش سپرد تا با تعدادی فیل و گنج و درم به زم برود و از پشت مواظب سپاه ایران باشد . کی خسرو از خوارزم عبور کرد سمت چپ لشکر دهستان و سمت دیگر رود بود لشکر ایران شب را تا طلوع خورشید آنجا ماندند .

      سپهدار ترکان سپیده دم دستور نواختن نای و طبل و بوق داد ، کی خسرو با رستم و گودرز و گیو و توس در اطراف رزمگاه گشت تا تعداد دشمنان را ببیند و راه و بیراه را بر آنها ببندد ، سپس دستور داد اطراف لشکر گودالی کندند و سمتی را که رو به افراسیاب بود را پر از آب کردند ، دو شبانه روز دو لشکر از جای خود تکان نخوردند زیرا پیشگویان و زمان جنگ را نامناسب می دانستند .

      روز چهارم پشنگ پسر افراسیاب نزد پدر آمد و گفت به من و سپاهم اجازه جنگ بده ! من از خندق و آبگیر ایرانیان خواهم گذشت ، افراسیاب گفت عجله مکن ! ای جوان خام و بی تجربه ! کی خسرو با تو نمی جنگد هم نبرد او من هستم ! اگر با من نبرد کند کار سپاهیان دو طرف آسان می شود .

حیله های افراسیاب

      افراسیاب به شیده گفت میان سپاه برو و دانایی را برگزین تا پیامی را برای کی خسرو ببرد ، به او بگوید نبیره با پدر بزرگ خود نمی جنگد ، در ضمن سیاوش بی گناه کشته نشد ، اگر از نظر تو من گناهکارم پیران ، لهاک و فرشیدورد چه بدی به شما کرده بودند ! کینه جویی تو به کاووس و گودرز رفته ! که این چنین لشکری اینجا آورده ای ! این گفته من از روی ترس نیست بلکه حاصل سال ها تجربه است .من جنگجویان و لشکری بزرگ دارم که اگر فرمان جنگ بدهم خون زیادی ریخته خواهد شد ! اگر بیایی و پیمان صلح ببندی و سوگند بخوری به آن وفادار می مانی ، من راهنمای تو می شوم ! گنج و ثروت ، گوهر و زر و دینار ، اسب و سلاح ، تاج و تخت به تو می بخشم ! پسرانم جهن و پشنگ یار تو در جنگ ها و برادرت می شوند ، هر شهر ما را بخواهی به تو می دهم و همه روز های ما شاد و بزم برپا می کنیم !

      و اگر پند من در تو کارگر نیست از میان لشکرت بیرون بیا تا با هم بجنگیم اگر من کشته شوم سپاهم و خدمتکارانم و خانواده ام به تو می رسند و اگر تو کشته شوی همه سربازانت و بزرگان همراهت یاران من می شوند و جانشان در امان است ! اگر به سبب پیری مرا همتای خود در نبرد نمی دانی پسر جوانم پشنگ به جنگ با تو خواهد آمد .

        برای ابلاغ این پیام به ایرانیان چهار موبد برگزیده و هزار تن از نامداران لشکر را انتخاب کرد .        

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 61

رسیدن بیژن و گستهم زخمی به لشکر ایران

     پس از نه ساعت حرکت سرانجام به ایرانیان رسیدند و مورد استقبال بزرگان قرار گرفتند . همه به هم نگاه می کردند ببینند چه کسی از تورانیان جرات کرده از مرز وارد خاک ایران شود .

     از دور بیژن را با دو جنازه واژگون بر روی دو اسب و گستهم زخمی را در آغوش ترکی تورانی دیدند ، شاه با چشمانی پر از اشک به پیشواز آنها رفت ، گستهم نیز گریان به کی خسرو نگریست همه بزرگان از دیدن این صحنه می گریستند .

درمان گستهم توسط کی خسرو

      کی خسرو نمی خواست این پهلوان ایرانی را از دست بدهد ، مهره ای بر بازو داشت که زخم ها شدید را التیام و بهبود می بخشید این مهره از هوشنگ و تهمورث و جمشید به یادگار به او رسیده بود ، مهره را به بازری گستهم بست و دست بر زخم هایش کشید سپس پزشکانی از روم ، هند ، یونان ، چین و ایران را برای مداوای او فراخواند و خود برای نیایش یزدان به عبادتگاه رفت دو هفته بعد گستهم بهبود یافته را با اسب نزد او بردند . کی خسرو خوشحال شد و بیژن را فراخواند و گفت زنگی گستهم به خاطر وجود توست .

جنگ بزرگ افراسیاب و کی خسرو

      وقتی جنگ با پیران به پایان رسید کی خسرو به لهراسب و اشکش و رستم دستور بازگشت داد      کی خسرو عزم جنگ نهایی با افراسیاب را کرد سپس برای گودرز و توس و رستم نامه نوشت  که با سپاه خود برای نبرد نزد من بیایید .

آرایش لشکر ایران

      سی هزار تن از لشکر گردآمده را در قلب سپاه کنار خود قرار داد یک سمت لشکر را به توس و شاه خوزیان ، گوریان ، آرش ، شاه کرمان ، صیاع فرزانه شاه یمن ، ایرج شاه کابل و بزرگانی از نژاد کی قباد چون شماخ سوری و شاه سوریان و گیو شاه شهر داور و آنها که از نژاد زرسب بودند مانند گرگین پسر میلاد ، بیژن پسر گیو ، رهام و پهلوانان ری سپرد .

      میمنه لشکر را به رستم و جنگجویان زابلستان و بزرگان و خویشاوندان دستان سپرد و گودرز کشوادگان ، هجیر ، شیدوش ، فرهاد و بزرگان بردغ و اردبیل را میسره لشکر قرار داد ، فیل های جنگی را در قلب سپاه قرار داد و بر روی آنها صندوق هایی را برای استقرار هزاران تن ناوک انداز مستقر کرد و برای هر فیل سیصد نگهبان قرار داد ، دلاورانی از بغداد به همراه زنگه شاوران و سپاهی از بلخ با کمان را جلو فیل ها قرار داد ، سه نیزه دار پیاده با پسر گیل پشت سر هر فیل گذاشت ، پشت سر آنها صفی از افراد پیاده با نیزه و سپر و جوشن قرار داد ، پشت سر آنها را به سواران تیرانداز سپرد سپس از میان مردم خاور سی هزار سوارکار جنگی با سپر ، درع و کلاه رومی برگزید و به شاه دهستان تخوار و پهلوانی از بغداد و کرخ با کمان دستور داد که برای تیرباران دشمن جلو لشکر قرار گیرند همچنین بزرگان رزم آزموده و تعدادی از سواران نیزه دار به فرماندهی زهیر را در سمت چپ به فریبرز سپرد .  

       سی هزار سپاهی از روم و بربرستان در ساقه لشکرش قرار داد ، لشکری از خراسان ، نامدارانی از گروخان و کی قباد ، شاه غرچگان را به منوچهر سپرد . سی هزار تن از بزرگان کوه قاف را به گیو سپرد ، ده هزار خنجر دار را به میمنه فرستاد و ده هزار جنگجو را پشت سر گیو مستقر کرد ، برته شمشیرزن ف کوهیار و سی هزار تن را به یاری گیو فرستاد ، زواره را پیشرو لشکر کرد قارن را میان دو طرف لشکر گذاشت به گستهم دلاور گفت کنار قارن باش به پسر توس گفت با فیل و طبل در میان لشکر باش به پیش قراولان لشکر و کاراگاهان را جلو فرستاد تا موقعیت سپاه دشمن را گزارش دهند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 60

رسیدن گستهم به فرشیدورد و لهاک

      فرشیدورد و لهاک یک ساعت تاختند و خیالشان از لشکر ایران راحت شد ، بیشه ای سر سبز با آب و درخت و حیوانات فراوان دیدند . تصمیم گرفتند برای رفع تشنگی به سوی رود روند و شکاری کنند و آتشی برافروزند ، شکار را کباب کردند و سپس لهاک خوابید اما فرشیدورد نگهبانی می داد .

     هوا تاریک شد هر دو خوابیدند گستهم محل استقرار آنها را دید و آهسته به آنها نزدیک شد وقتی اسب گستهم اسبان آن دو را دید به خروش آمد لهاک و فرشیدورد با شنیدن صدای اسب و فهمیدن خطر سراسیمه دویدن و سوار اسب هایشان شدند و گریختند .

     گستهم را از دور آنها تنها دیدند و فهمیدندند می توانند او را شکست دهند ، خود را گریزان در مقابل او به نمایش گذاشتند گستهم فریب خورد و به آنها نزدیک شد و به آنها تیر انداخت ، تیری به فرشیدورد خورد از اسب به زمین افتاد لهاک با کمان به گستهم تیر انداخت و سپس دست به شمشیر برد گستهم ضربه ای به گردن لهاک زد و بعد خود خونین و خسته به سوی چشمه رفت تا آب بنوشد اسب را به درخت بست و از زخم ها به خود می پیچید و از خدا می خواست سواری ایرانی به او کمک کند و همه شب را نالید .

یافتن گستهم

      روز بعد بیژن که دنبال او می گشت از دور او را دید که زین اسبش سرنگون شده و زره اش پر از خون است به سوی اسب رفت به سوی او حرکت کرد وقتی او را خونین دید لباسش را درآورد . گستهم گفت دوست دارم قبل از مرگ روی کیخسرو را ببینم و این دو کشته را به او نشان دهم اما اگر مُردم سر این دو را برای او ببر و بگو من این دو را هلاک کردم .

          بیژن زیر گستهم نمد انداخت و زخم هایش را بست از دور دید دو سوار تورانی می آیند مانند برق به سوی آنها رفت و یکی از آنها را کشت و دیگری را فتراک و کمند از روی اسب انداخت ، به او گفت تو را نمی کشم به شرطی که کمک کنی جنازه فرشیدورد و لهاک روی اسبان آنها ببندی و گستهم را در آغوشت روی اسب به آرامی نزد لشکر ایران ببریم . پیوستن لشکر کی خسرو به سپاه گودرز

         با ورود کی خسرو گودرز با سر ده تن از مبارزان مشهور تورانی مانند پیران و گروی زره  به استقبال او رفت سپس انبوه کشتگان تورانی را به او نشان دادند ، برای دیدن کی خسرو همهمه ای به پا بود .

       کی خسرو با دیدن سر پیران به یاد نیکی های او افتاد و گفت هر چه به او پند دادیم دست از حمایت افراسیاب برنداشت نمی خواستم اینگونه به دست شما کشته بشود اما با همه این احوال آیین تدفین او در دخمه را با شکوه برگزار کنید .

      کی خسرو وقتی گروی زره را دید آهی سرد کشید و گفت سیاوش بی گناه مگر چه کرده بود که به دست این بد نهاد سر بریده شد سپس دستور داد بند بند او را از هم جدا کنند و به آب بیندازند .

    کی خسر به پاس زحمات گودرز حکومت اصفهان را به او داد و به هریک از بزرگان پاداشی درخور آنها داد .

     گروه گروه بزرگان و کدخدایان تورانی برای عذرخواهی و امان خواستن نزد کی خسرو آمدند و سوگند وفاداری خوردند کی خسرو نیز آنها را بخشید و امان داد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 59

پایان کار پیران و سپاهش

      گودرز پس از شکست دادن پیران هنوز به حمله احتمالی افراسیاب می اندیشید اما از سوی دیگر امید به رسیدن لشکر کی خسرو داشت ، دیدبان خبر آورد از دور درفش کاویانی و سوارانی که گرداگرد تخت فیروزه ای بر پشت فیلی هستند را می بیند و گفت اگر این لشکر با همین سرعت حرکت کند شاید تا یک روز دیگر به ما برسد .

      فرشیدورد و لهاک سران سپاه پیران وقتی کشتگان خود را دیدند به وصیت پیران به لشگرگاه برگشتند و به سربازانشان گفتند پیران از ایرانیان پیمان گرفته که اگر در جنگ کشته شد به سپاهیانش اجازه بازگشت به سلامت به توران را بدهند و چون ایرانیان پیمان شکن نیستند ما سه راه پیش رو داریم: یا باید به سرزمین مان بازگردیم که راه بازگشت باز است یا بمانیم و بجنگیم و بمیریم یا به سوی ایرانیان برویم کسی مانع شما نمی شود .

بازگشت فرشیدورد و لهاک به توران

      ما دو برادر به توصیه پیران به توران بازخواهیم گشت ، یکی از سرداران تورانیان گفت سالار و ده سردار ما را کشتند ، نه اسب و نه سلاح و نه توان جنگ داریم ، اگر عقب نشینی کنید گودرز و کی خسرو به دنبال شما خواهد آمد و یک تن از شما را زنده نخواهند گذاشت اما نای نبرد نداشتند با همه خداحافظی کردند و با ده تن از سواران از راه بیابان به سوی توران رفتند .

      گودرز چون خبر رفتن فرشیدورد و لهاک را شنید به پهلوانان ایران گفت این دو اگر زنده بمانند و به توران برسند باز به لشکر ایران صدمه خواهند زد یکی از شما باید داوطلب شود و به جنگ آنها برود هیچکس پا پیش نگذاشت .

تعقیب فرشیدورد و لهاک توسط گستهم

      گستهم پیش آمد و گفت من جزء ده نفر پهلوانی که برای جنگ با پیران و پهلوانانش بردی نبودم اکنون می خواهم افتخار این نبرد را به من بدهی ! سپس لباس رزم پوشید و به جنگ آن دو تورانی رفت.

       بیژن شنید گستهم عازم جنگ با آن دو تورانی شده است نزد پدر بزرگش گودرز رفت و گفت چرا اجازه دادی او خود را به کشتن بدهد ؟ آن دو از هومان و پیران دلاورترند . چگونه گستهم می تواند با آن دو بجنگد ؟ گودرز از کار خود پشیمان شد ! و به پهلوانان گفت کسی داوطلب شود و به کمک گستهم برود باز کسی پا پیش نگذاشت .

داوطلب شدن بیژن برای کمک به گستهم

       بیژن گفت من خود به کمک او می روم . گودرز گفت تو تجربه این کار را نداری گستهم بر آنها پیروز خواهد شد . بیژن گفت ما باید تا او زنده است به ا کمک کنیم پس به من اجازه بده بروم ! اگر اجازه ندهی من سرم را با خنجر اینجا خواهم برید ! گفت حال که دلت برای پدر و خودت نمی سوزد برو! بیژن لباس رزم پوشید و سوار اسبش شبرنگ شد . گیو که خبر رفتن او برای کمک به گستهم و نبرد با فرشیدورد و لهاک را شنیده بود سراسیمه به سوی پسرش بیژن آمد و گفت کجا می روی ؟ من به جز تو فرزندی ندارم ! ده شبانه روز در جنگ بودی آیا از جنگ سیر نشدی ؟ به خاط من این کار را مکن !

      بیژن گفت : این رفتار از تو بعید است ! مگر در جنگ لاون به یاد نداری که گستهم چه فذاکاری برای من کرد ؟ اکنون روز جبران است .

       گیو گفت : پس بگذار من نیز با تو بیایم ، بیژن گفت : خوب نیست سه ایرانی به نبرد دو تورانی بروند ، من فرمان تو را در این کار نمی پذیرم ، گیو شجاعت بیژن را ستود و گفت امیدوارم در این نبرد پیروز شوید .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 58

آماده سازی نبرد در روز بعد و نبرد تن به تن پیران و گودرز

        گودرز پس ترغیب لشکریان برای گرفت انتقام به جنگ لشکر را آراست . بخش راست لشکر را به فریبرز و کتماره قارنان ، بخش راست لشکر را به رهام و درفش کاویانی را به شیدوش سپرد ، جلو سپاه را به گستهم سپرد و پس دادن نصایح جنگی به او گفت حرکتی نکنید و دیده بانی را بالای کوه بفرست تا مواظب حرکت دشمن باشد . اگر شنیدی من کشته شدم لشکر را حرکت مده و سه روز منتظر باش تا کی خسرو با لشکر ایران برای یاری برسد .

        پیران نیز به لهاک و فرشیدورد گفت شما نگهبان سپاه توران هستید یک دیده بان نیز بالای که بفرستید اگر من کشته شدم حمله نکنید و به توران بازگردید تا از نژاد ویسه کسی باقی بماند .     

         گودرز و پیران به میدان نبرد برای جنگیدن با پیران رفتند ، پیران به گودرز گفت اگر من کشته شدم سپاه توران حمله نخواهد کرد و تحت فرمان تو می شوند و اگر تو کشته شوی من به لشکر تو آزاری نمی رسانم .

        سپس هر یک از آنها ده سوار برگزیده از میان جنگجویان انتخاب کردند و هر سوار ایرانی مقابل یک سوار تورانی قرار گرفت ، گیو مقابل گروی زره ، فریبرز روبروی کلباد ، رهام روبروی بارمان ، گرازه روبروی سیامک ، گرگین روبروی اندریمان ، بیژن مقابل رویین ، برته روبروی کهرم ، فروهل بُد روبروی زنگله ، هجیر روبروی سپهرم ، زنگه شاوران روبروی "اوخواست" و سرانجام گودرز مقابل پیران قرار گرفتند .

        پیران و گودرز سوگند خوردند تا جان دارند بجنگند . نخست پهلوانان برگزیده دو به دو با هم شروع به جنگ کردند .

نبرد ده پهلوان با هم

        فریبرز با تیر و کمان به کلباد ویسه حمله کرد تیرش به او نخورد سپس شمشیر را با دست راست کشید و بر گردن او زد و تا کمرش را درید از اسب پیاده شد و کمند انداخت او را گرفت و با اسب به بالای کوه تا نزد لشکر ایران روی زمین کشاند .

      گیو و گروی زره به هم تاختند و با نیزه به هم حمله کردند سپس با تیر و کمان به هم تیراندازی کردند گروی زره می خواست گیو را زنده نزد افراسیاب ببرد تا هدیه بگیرد ناگهان گیو به او حمله کرد و از ترس کمان از دستش افتاد خواست دست به شمشیر ببرد که گیو با عمود چنان ضربه ای بر سر او زد که خون از پیشانیش جاری شد ، او را از اسب به زمین انداخت ، پیاده شد و دست های او را بست و با اسب او را دوان دوان به سوی لشکر ایران کشاند .

      گرازه و سیامک ابتدا با عمود با هم نبرد کردند سپس از اسب پیاده شدند و با هم کشتی گرفتند ، گرازه چون شیر او را سخت به زمین زد استخوانش شکست و جان از تنش خارج شد ، گرازه سیامک را به اسب بست و با اسب او به سوی ایرانیان بازگشت .

      فُروهل بُد از تیراندازان به نام ایرانی و زنگله وارد میدان نبرد شدند فروهل بد به محض ورود تیر باران زنگله پرداخت ، تیری به ران زنگله خورد از پای او گذشت و وارد بدن اسبش شد ، اسب روی زنگله افتاد و زنگله در دم جان داد ، فروهل بد از اسب پیاده شد و سر او را برید و با فتراک (طناب) به زین اسب بست و به همراه اسب او به سوی سربازان ایرانی بازگشت .

      رهام و بارمان با ورود به میدان نبرد به سوی یکدیگر به حدی سنگین تیر باران کردند که کمان آنها شکست سپس با نیزه مبارزه را ادامه دادند ، رهام با نیزه به ران بارمان زد او از اسب افتاد ، رهام نیزه دیگری به پشتش زد که تا جگر او را پاره کرد ، از اسب پیاده شد او را به اسب بست و همراه اسب بارمان به سوی ایرانیان بازگشت .

      بیژن و رویین جنگشان با تیر و کمان آغاز شد آنها با کمان به یکدیگر تیر انداختند ، بیژن دست به عمود رومی بُرد و بر سر رویین زد مغز و خون از زیر کلاه خُود او بیرون زد ، رویین در دم جان داد ، بیژن رویین را به اسب بست و به سوی ایرانیان بازگشت .

     هجیر و سپهرم با ورود به میدان نبرد با شمشیر مبارزه را آغاز کردند ضربه ای محکم بر سر سپهرم زد سپهرم از اسب به زمین افتاد و جان داد هجیر از اسب پیاده شد او را به اسب بست و اسب سپهرم به سوی ایرانیان بازگشت .

    زنگه شاوران و "اوخواست" با عمود با هم شروع به جنگ کردند آفتاب چنان زره های آنها را گرم کرده بود که از گرما تشنه شده و می سوختند به هم گفتند اندکی استراحت کنیم و سپس جنگ را ادامه دهیم پس از بازگشت با نیزه با هم جنگیدند زنگه نیزه ای به کمر اوخواست زد از اسب به زمین افتاد زنگه او را سرنگون بر روی اسب انداخت و با خود به میان سربازان ایرانی برد . 

     گرگین و اندریمان با نیزه نبرد را آغاز کردند ، نیزه هایشان از شدت ضربات شکست با کمان به یکدیگر تیراندازی کردند ، تیری به بدن اندریمان خورد او لرزید و از اسب افتاد گرگین از اسب پیاده شد و سر اندریمان را از تن جدا کرد و به فتراک بست و با اسب او به سوی ایرانیان بازگشت .

      برته و کهرم نبرد را با شمشیر هندی شروع کردند برته ضربه ای به کهرم زد که از سر تا سینه او را شکافت و شدت زخم جان داد برته کهرم را به اسب بست و نزد ایرانیان برد .

      گودرز و پیران اخرین افرادی بودند که پس از نه ساعت نبرد طاقت فرسای ده پهلوان ایرانی و تورانی سرانجام باید باهم  می جنگیدند آنها ابتدا با کمان به یکدیگر تیراندازی کردند . گودرز دید تیر ها بر بدن پیران با لباس جنگی محکمش کارگر نیست ، تیری به اسب او زد اسب در دم جان داد و پیران زمین خورد ، پیران برخاست و فرار کرد .

      گودرز فریاد زد ای پهلوان چرا می گریزی ؟ سپاهت کجاست ؟ مردانگی و گنج و سلاح و فرزانگی تو کجا رفته است ؟ زمانه از تو روی برگردانده ! من می خواهم تو را زنده نزد کی خسرو ببرم شاید تو را ببخشد !

     پیران گفت من این چنین سرانجامی را نمی خواهم و با سپر و ژوبین خود همچنان به سوی کوه می دوید !

     گودرز به پیران رسید ، ژوبین انداخت از پشت سرتاسر زره اش را برید و در جگرگاهش فرو رفت ، گودرز وقتی او را غلتیده در خون دید به یاد خون ریخته شده سیاوش و هفتاد پسرش افتاد اما دلش نیامد به او بی اخترامی کند و سر او را ببرد و به سوی ایرانیان بازگشت ! همه او را می ستودند و از پیروزی او پهلوانان شادی می کردند . گودرز به رهام دستور داد برو جسم بی جان پیران را با درفش بدون این که به سلاح ، زره ، جوشن و درع او دست بزنی ، او به اینجا را بیاور !