بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 88
کشته شدن نزدیکان گشتاسب و ارجاسب
سپیده دم دو سپاه به هم تاختند و آسمان از گرد و غبار سم اسبان تیره شد اردشیر پس گشتاسب با نیزه می جنگید ناگهان تیری بر پیکر او فرود آمد و بر زمین افتاد و جان داد ، شیر اورمزد با خنجر وارد صحنه نبرد شد و هزار سوار را به انتقام اردشیر کشت ناگهان تیری از پشت بر بدنش نشست این شاهزاده نیز در دم جان داد .
شیدسب با اسبی تیز تک با نیزه به رزمگاه تاخت کهرم با نیزه در برابر او ایستاد شیدسب نیزه ای به او زد و کهرم را بر زمین انداخت و سرش را برید در این هنگام تیری به سینه او زدند که از پشتش خارج شد و کشته شد .
گرامی پسر جاماسب روبروی چینیان ایستاد و گفت کدامتان توان هماوردی با مر دارد ؟ آن خواست نام کجاست ؟ نام خواست جلو آمد هر دو سوار با گرز و نیزه و شمشیر با هم جنگیدند نام خواست توان مبارزه با گرامی را نداشت و از میدان گریخت ، دو سپاه به هم ریختند و یکدیگر حمل کردند .
گرامی درفش کاویان را بر زمین دید آنرا برداشت و پاک کرد ، چینیان او را دیدند محاصره اش کردند و دستش را با شمشیر قطع کردند ، گرامی درفش را با دندان نگهداشت و با دست دیگر با گرزش می جنگید .اما توانش تمام شد و کشته شد .
بستور پسر زریر به میدان آمد و تعدادی را کشت و شاد و پیروز نزد پدر بازگشت دوباره به میدان رزم بازگشت و فریاد کشید چه کسی با نیزه توان جنگ با مرا دارد . سواران چینی به سوی او حمله بردند او تعداد زیادی را کشت اما ناگهان تیری به او خورد و از اسب به زمین افتاد و کشته شد . دو هفته جنگ ادامه داشت و میدان رزم پر از کشته و زخمیان شده بود .
جایزه ارجاسب برای کشتن زریر
زریر با اسب به سپاه دشمن حمله برد ارجاسب ر و به سپاهش فریاد زد هر کس بتواند زریر را برگرداند و یا بگریزاند من دختر و لشکرم را به او می دهم ، همه ترسیده بودند و پاسخی ندادند ! ارجاسب فریاد زد ای لشکریان آیا صدای ناله زخمیان و خویشان خود را نمی شنوید هر کس بتواند او را از اسب بیندازد پاداش و هدایای خوبی به او می دهم ! سه بار درخواستش را تکرار کرد و پاسخی نشنید.
بیدرفش جادو پیشه پیش آمد و گفت تن من فدای تو باد ! ارجاسب خوشحال اسب و زین و ژوبین زهرآلودش را به او داد .
بیدرفش جرات تاختن به زریر را نداشت منتظر فرصت گرد او می گشت از پشت ژوبین زهرآلودش را به سوی او انداخت جوشن او پاره شد خون از تنش سرازیر شد و از اسب افتاد . بیدرفش از اسب پیاده شد سلاح و کمر او را باز کرد و به همراه اسب و درفش نزد ارجاسب برد .