بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 60
رسیدن گستهم به فرشیدورد و لهاک
فرشیدورد و لهاک یک ساعت تاختند و خیالشان از لشکر ایران راحت شد ، بیشه ای سر سبز با آب و درخت و حیوانات فراوان دیدند . تصمیم گرفتند برای رفع تشنگی به سوی رود روند و شکاری کنند و آتشی برافروزند ، شکار را کباب کردند و سپس لهاک خوابید اما فرشیدورد نگهبانی می داد .
هوا تاریک شد هر دو خوابیدند گستهم محل استقرار آنها را دید و آهسته به آنها نزدیک شد وقتی اسب گستهم اسبان آن دو را دید به خروش آمد لهاک و فرشیدورد با شنیدن صدای اسب و فهمیدن خطر سراسیمه دویدن و سوار اسب هایشان شدند و گریختند .
گستهم را از دور آنها تنها دیدند و فهمیدندند می توانند او را شکست دهند ، خود را گریزان در مقابل او به نمایش گذاشتند گستهم فریب خورد و به آنها نزدیک شد و به آنها تیر انداخت ، تیری به فرشیدورد خورد از اسب به زمین افتاد لهاک با کمان به گستهم تیر انداخت و سپس دست به شمشیر برد گستهم ضربه ای به گردن لهاک زد و بعد خود خونین و خسته به سوی چشمه رفت تا آب بنوشد اسب را به درخت بست و از زخم ها به خود می پیچید و از خدا می خواست سواری ایرانی به او کمک کند و همه شب را نالید .
یافتن گستهم
روز بعد بیژن که دنبال او می گشت از دور او را دید که زین اسبش سرنگون شده و زره اش پر از خون است به سوی اسب رفت به سوی او حرکت کرد وقتی او را خونین دید لباسش را درآورد . گستهم گفت دوست دارم قبل از مرگ روی کیخسرو را ببینم و این دو کشته را به او نشان دهم اما اگر مُردم سر این دو را برای او ببر و بگو من این دو را هلاک کردم .
بیژن زیر گستهم نمد انداخت و زخم هایش را بست از دور دید دو سوار تورانی می آیند مانند برق به سوی آنها رفت و یکی از آنها را کشت و دیگری را فتراک و کمند از روی اسب انداخت ، به او گفت تو را نمی کشم به شرطی که کمک کنی جنازه فرشیدورد و لهاک روی اسبان آنها ببندی و گستهم را در آغوشت روی اسب به آرامی نزد لشکر ایران ببریم . پیوستن لشکر کی خسرو به سپاه گودرز
با ورود کی خسرو گودرز با سر ده تن از مبارزان مشهور تورانی مانند پیران و گروی زره به استقبال او رفت سپس انبوه کشتگان تورانی را به او نشان دادند ، برای دیدن کی خسرو همهمه ای به پا بود .
کی خسرو با دیدن سر پیران به یاد نیکی های او افتاد و گفت هر چه به او پند دادیم دست از حمایت افراسیاب برنداشت نمی خواستم اینگونه به دست شما کشته بشود اما با همه این احوال آیین تدفین او در دخمه را با شکوه برگزار کنید .
کی خسرو وقتی گروی زره را دید آهی سرد کشید و گفت سیاوش بی گناه مگر چه کرده بود که به دست این بد نهاد سر بریده شد سپس دستور داد بند بند او را از هم جدا کنند و به آب بیندازند .
کی خسر به پاس زحمات گودرز حکومت اصفهان را به او داد و به هریک از بزرگان پاداشی درخور آنها داد .
گروه گروه بزرگان و کدخدایان تورانی برای عذرخواهی و امان خواستن نزد کی خسرو آمدند و سوگند وفاداری خوردند کی خسرو نیز آنها را بخشید و امان داد .