سوگواری کی خسرو برای پدر بزرگ

       کی خسرو به همراه بزرگان و سپاهیان ایران سیاه پوشیدند و دو هفته در سوگ نشستند برای تدفین او استودانی (مقبره ) به بلندی ده کمند ساختند سپس تن او را با عود و مشک و کافور  در میان دیبای رومی سیاه بر تختی از عاج نهادند و در آن را بستند تا چهل روز در سوگ پدر بزرگ بود .

       سپس بر تخت نشست و کشور به سور و سرور پرداخت کی خسرو یک هفته شبانه روز به راز و نیاز با یزدان پرداخت تا به اندیشه بد گرایش پیدا نکند و راه راست را بپوید . بزرگان ایران چون گودرز و گیو و توس و گرگین و بیژن و رهام پیش شاه رفتند و گفتند تو شاه ایرانی و باید بر تخت بنشینی ! از چه نگرانی ؟ ! از ما آزرده ای ؟ دشمنی در نهان داری ؟ به ما بگو تا چاره ای بیندیشیم !

        کی خسرو گفت : خیر ! شمشیر هایتان را غلاف کنید و به بزم بنشینید من یک هفته با یزدان نیایش می کردم ! اندیشه بد را از خود دور کنید ، پیر و جوان روزی از این دنیا خواهیم رفت ! کی خسرو به سالار دربار گفت به هیچ کس اجازه ورود مده ! و دوباره یک هفته به نیایش پرداخت . بزرگان  و خردمندان غمگین شدند گرد هم جمع شدند تا چاره ای بیندیشند !

رفتن گیو نزد رستم

        گودرز به پسرش گفت به زابل نزد رستم برو و به او بگو شاه راه خود را گم کرده و در کاخ و دربار را بر نامداران و بزرگان بسته است هرچه پندش می دهیم سودی ندارد ، مترسیم او مانند کاووس گرفتار فریب دیو شده باشد با شتاب با ستاره شناسان زابلستان و کابلستان به اینجا بیایید تا مشکل را حل کنید .

       زال با شنیدن خبر غمگین شد با رستم منجمین به سوی ایران حرکت کردند کی خسرو پس از هفت روز نیایش روز هشتم بر تخت نشست و به بزرگان اجازه ورود داد ، بزرگان به کی خسرو گفتند اگر مشکلی هست به ما بگو ! تا با زور و گنج و دینار حلش کنیم !

      کی خسرو گفت من از شما بی نیاز نیستم اما اکنون مشکلی ندارم ! من آرزویی دارم که شب ها برای آن نیایش می کنم ! شما به دلتان بد راه ندهید ! و می توانید بروید . سپس دستو داد پرده را انداختند و نیایش کرد و گریست و گفت ای یزدان پاک این شهریاری برای من سودی ندارد اگر از من خشنودی ما در بهشت خود جای بده ! پنج هفته نخوابید و نیایش کرد ! تا اول ماه نو که به خواب رفت .

خواب دیدن کیخسرو

      کیخسرو در خواب دید سروش پیام آور یزدان در گوشش آرام گفت ای شاه اگر بتوانی از دنیا به این جعان بیایی هرچه بخواهی به آن دست پیدا می کنی و همنشین یزدان پاک می شوی ! شاهیت را به دیگران بسپار و گنج هایت را به درویشان مستمندان ببخش ، هر کس نگران توست بدان نگرانیش برای گنج های توست ! تو مدت زیادی در این دنیا نخواهی ماند !

     از خواب پرید دید از شدت عرق جایگاه نیایش او خیس است سپس گفت : یافتم ! جامه ای ژولیده پوشید و بدون گرز و تاج بر تخت نشست .

     بزرگان ایرانی و رستم و زال برای این اتفاق داغدار بودند توس و گودرز گریان گفتند او فریب ابلیس را خورده و گمراه شده !کسی او را چشم زده ! زال گفت گمان کنم شاه از پادشاهی سیر شده ! نگران نباشید .

       همه به سوی کی خسرو رفتند او با شنیدن صدای رستم برخاست و به هرکس که از زابل و قنوج و دنبر و کابل بود احترام گذاشت و جایگاهی به آنها داد ، ایرانیان نیز در جایگاه مناسب خود نشستند .