گفتگوی زال و بزرگان با کی خسرو

      زال کی خسرو را ستود و گفت من در نژاد کیان کسی دلاور تر ، برومند تر با فر و جاه تر از تو در زندگیم ندیده ام امیدوارم شاهنشاهیت همیشه جاودان باشد ! اما اکنون خبر بدی شنیده ام که با شتاب آمده ام ! چرا دل از ایران بریده ای ؟ ! و به سالار دربار گفته ای که به کسی اجازه باریابی ندهد ! چرا این کار را می کنی ؟! تخت شاهی بر پایه سه چیز می ماند : گنج ، رنج ، مردان دلاور

       ما به نیازمندان بسیار بخشش می کنیم تا روان تو روشن شود و خرد مغز تو ا نگبان باشد . کی خسرو گفت : ای پیر خردمند از زمان منوچهر تا کنون نیکمرد تر از تو دیده نشده ، رستم پیلتن پروراننده سیاوش است و بسیاری از پهلوانان جنگ نکرده از او می گریزند و اگر بخواهم از تو بگویم سخن به درازا می کشد .

       اکنون دنیا نزد من خوار شده ، پنج هفته است که من نیایش می کنم و از یزدان می خواهم گناهان مرا ببخشد و مرا از این دنیا ببرد ، سحرگاه خواب دیدم سروش به من گفت برخیز هنگام رفتن است !ً زمان شاهی من به سر آمده است .

      زال به بزرگان گفت می خواهم صریح با او سخن بگویم بزرگان نیز گفتند ما نیز با تو هستیم تا او را از گمراهی برهانیم ! زال برخاست و گفت : پند این پیر جهان دیده را بشنو ! اگرچه گفتارم تلخ است اما جلو گمراهی تو را می گیرد امیوارم از من آزرده نشوی !

       در توران زاده شده و بزرگ شده ای و از سویی نبیره افراسیاب جادوگر هستی ! نیای دیگرت کاووس دژخیم است که آرزوی پرواز داشت و از آسمان سرنگون شد ، به نیز برای پرواز کردنش پند های تلخ دادم ، تو با صد هزار جنگجو به دشت خوارزم رفتی اما به تنهایی با پشنگ جنگیدی ! اگر او تو را می کشت ، افراسیاب کسی از ایرانیان را زنده نمی گذاشت اکنون کار بدتری می کنی و می خواهی راه ایزدی بپیمایی ! و راه گمراهی را برگزیدی از این کار پشیمان خواهی شد به سبب این گناه کسی تو را شاه نمی خواند .

پشتیبانی بزرگان ایران از سخنان زال

      همه بزرگان به کی خسرو گفتند ما با زال هم عقیده ایم ، کی خسر گفت ای پیر جهان دیده سزاوار نیست که من به تو بی احترامی کنمزیرا هم رستم هم یزدان آزرده می شوند ، فریاد کشید من سخن زال را شنیدم سوگند می خورم من گمراه نشده ام و به فرمان دیوان عمل نمی کنم ، من با دلم یزدان و آن جهان را دیده ام سپس به زال گفت با من به تندی و بیهوده سخن مگو ! در این پنج هفته نیایش ، یزدان پاک مرا از وابستگی به این دنیا رهانید و از تاج  و تخت سیر شدم .

     زال با شنیدن سخنان کی خسرو برخاست و خروشان گفت ای یزدان پاک مرا ببخش اگر دیو مرا گمراه کرده بود ما از این شاه نیک جو جدا نخواهیم شد .

      کی خسرو دست زال را گرفت و کنارش نشاند و به بزرگان دیگر گفت سراپرده ای در دشت برپا کنید ، سراپرده های زال ، رستم ، بزرگان کابل ، توس ، گیو ، گودرز ، رهام ، شاپور ، گرگین ، بیژن و گستهم و بزرگان و خیمه برپا شد .

       همه گرد شاه نشستند تا ببینند چه می گوید ، شاه باز از ناپایدار بودن دنیای مادی واز دنیا رفتن و گذاشتن تعلقات دنیوی ، پاداش مکافات در جهان دیگر ، ماندن نام نیک از افراد سخن گفت سلاح و گنج هایش ، بدره های سیم و زر ، چهاپایان و برده هایش را به بزرگان ایران بخشید و به آنها گفت بعد از رفتن من یک هفته شادی کنید و بزم برپا کنید .