بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 29

ملاقات رستم با کی خسرو

       رستم به کی خسرو گفت در زابلستان شهری ثروتمند است که فرمانبری تو را نمی کنند و به تورانیان خراج می دهند اگر آنجا را بگیریم می توانیم توران را نیز شکست دهیم ، شاه به رستم گفت از لشکریان به مقدار نیازت برگزین و به فرامرز بسپار تا کار را تمام کند . چون خورشید طلوع کرد سپاه به حرکت در آمد . 

نبرد توس با فرود پسر سیاوش

        کی خسرو لشکریان را فراخواند و به آنها گفت : همه شما به فرماندهی توس به کاسه رود در توران بروید ، برادرم فرود که سردار نامدار و جنگجو است و مادرش جریره دختر پیران نیز در کلات در نزدیکی آنجاست ، بروید .

        توس و لشکریان به سوی کاسه رود به راه افتادند در راه به دوراهی رسیدند که یکی به کلات و راه دیگر به چرم می رفت . توس به گودرز گفت : چون راه کلات سر سبز و فراز و نشیب کمی دارد پس از راه چرم که بیابانی است ، نمی رویم .

       وقتی فرود از آمدن توس خبردار شد دستور داد که گله ها و گوسفندان و ستوران را به سبد کوه ببرند و پنهان کنند سپس نزد مادرش جریره رفت و گفت از ایران سپاهی به فرماندهی توس به اینجا آمده چه باید بکنیم ؟

      جریره گفت : کاری مکن . برادرت کی خسرو شاه تازه ایران شده و از وجود تو با خبر است ، خفتان به تن کن و پیش سپاه ایران برو و بگو که من هم کین خواه سیاوش هستم و بر افراسیاب نفرین کن و سیاوش را تحسین کن و بگو نژادت از مادر و پدر به پادشاهان و نامداران می رسد ، از آنان جویای بهرام و شاوران بشو و نشانه های آنها را بگو .

تلاش فرود برای معرفی خود به بزرگان سپاه ایران

       فرود با تخوار از راه چرم به سوی ایرانیان رفتند فرود لشکر ایران را دید که در اطراف دژ دربند موج می زند ، فرود از تخوار خواست نام نامدارانی را که در لشکر ایران می بیند به او بگوید . تخوار توس ، فریبرز عمویش ، گستهم گژدهم ، زنگه شاوران بیژن پسر گیو ، شیدوش ، گرازه ، فرهاد ، گودرز کشوادگان را از دور به او نشان داد فرود بسیار خوشحال شد دیدبان سپاه ایران فرود و تخوار را دید و به توس گزارش داد .

        توس وقتی آن دو را بالای کوه دید برآشفت و دستور داد بروید و این دو را کشان کشان اینجا بیاورید و اگر جاسوس افراسیاب بودند همانجا به دو نیمشان کنید و برگردید .

دیدار بهرام و توس

       بهرام گفت من می روم و حرکت کرد ، تخوار بهرام را نشناخت بهرام به آن دو گفت چرا لشکریان ایران را می پایید و شمارش می کنید ؟ فرود گفت : با ما این گونه صحبت مکن . تو برتری بر ما نداری! فرود پرسید سالارتان کیست ؟ گفت : سالار ما توس است و نام سرداران سپاه را نیز به او گفت .

        فرود گفت : چرا از بهرام نام نبردی ؟ بهرام پرسید نام بهرام را که به تو گفته ! فرود گفت : مادرم ، او گفت وقتی سپاه ایران را دیدی جویای بهرام یا زنگه شاوران شو ! بهرام گفت : فرود هستی ای شهریار جوان نشان سیاوش را به من نشان بده ! فرود نشان روی بازویش را نشان داد ، بهرام به فرود احترام گذاشت و گفت گودرز دوست نداشت خبری از تو بشنود چون از ابتدا دوستدار شاهی فریبرز بود و نه پدر تو ! هرکس جای من به بالای کوه می آمد برای تو خطرناک بود . اکنون به لشکر می روم و مژده دیدن تو را می دهم تو داخل دژ برو و درش را ببند . فرود گرزی از زر و فیروزه را به بهرام به عنوان یادگاری هدیه داد اگر توس اجازه دهد با هدایایی خواهم آمد .

 

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 28

آزمون فریبرز و کی خسرو

        کاووس هر دو فرزند را فراخواند ابتدا به فریبرز گفت اگر بتوانی به اردبیل بروی و دژ بهمن را که در دست جادوگران است و مردم از آنها در امان نیستند و دائم شورش می کنند را به دست بیاوری پادشاهی از آن توست ! اگر موفق نشدی و کی خسرو آن دژ را گشود و جادوگران را نابود کرد او جانشین من می شود . گودرز و توس از این تصمیم شاه خشنود شدند و اجازه خواستند تا دو فرزند شاه را در این نبرد همراهی کنند .

      فریبرز و توس با سپاه خود به دژ بهمن رسیدند یک هفته اطراف دژ می گشتند تا راهی برای ورود به آن بیابند اما چون نیافتند ناامیدانه با رنج راه نزد شاه بازگشتند .

      نوبت گودرز و گیو و کی خسرو شد آنها با سپاه به سوی دژ بهمن رفتند . کی خسرو نامه ای برای جادوگران دژ نوشت که این دژ هرچه که باشد به دست ما گشوده می شود چون کی خسرو دارای فر شاهی ، دلیری و شجاعت است همچنین در نامه نوشت اگر این دژ محل زندگی اهریمن باشد ، اگر محل و مقر جادوگران باشد ، اگر محل زندگی سروش خجسته باشد به دست لشکر من فتح خواهد شد سپس نامه را بر سر نیزه ای زدند و گیو آن را برده و کنار دیوار قلعه گذاشت .

      ناگهان نامه ناپدید شد و خروشی به پا شد و دیوار دژ ترک برداشت کی خسرو دستور تیر باران داد و با اسب و سپاهش به دژ حمله کرد بسیاری از دیوان هلاک شدند ناگاه روشنی نمودار شد و در دژ نمایان شد ، کی خسرو و گودرز وارد دژ شدند . شهری بزرگ ، پر از باغ و میدان ، کاخ و ایوان دیدند. وقتی روشنایی نمودار شد ، سقف دژ ناپدید شد کی خسرو دستور داد گنبدی به بلندی و به درازای ده کمند بسازند و آتشکده ای در بیرون آن بر پا کرد و در گرداگردش جایگاهی برای ستاره شناسان و دانشمندان و موبدان ساخت سرانجام پس از یک سال با لشکر به نزد شاه ایران بازگشت همه بزرگان به پیشواز کی خسرو رفتند ، توس با درفش کاویان و فریبرز نیز با گروهی به استقبال او آمد و از او پوزش خواست ، درفش را به او داد و گفت : تو دارای هنر ، نژاد ، دادگری و بخشندگی و گوهر خرد هستی  این تاج و تخت سزاوار توست ، کی کاووس دست کی خسرو را گرفت و بر تخت شاهی نشاند و تاج کیانی را بر سر او نهاد .

شصت سال پادشاهی کی خسرو

        روز بعد کی خسرو با رستم ، توس ، گیو و گودرز ، گرگین ، گستهم ، بهرام به نخجیرگاه رفتند سپس شروع به بازدید از شهر های مختلف ایران کردند و هرجا که وضع بدی داشت به مردم درم و دینار داد و آنجا را آباد می کرد تا به آتشکده آذرگشسب در آذرآبادگان رسید در آنجا به نیایش پرداخت و سپس به سوی کاووس بازگشت کاووس بزمی برگزار کرد و از کی خسرو خواست سوگند بخورد که همیشه دادگر باشد و انتقام ایرانیان را از افراسیاب بگیرد فریب و گنج و ثروت و کلام او را نخوری ! کی خسرو نیز به خط پهلویدر حضور رستم و زال مطابق رسم و آیین آن زمان سوگند خورد .           

         یک هفته به بزم و شادی نشستند و روز هشتم به نیایش و دعا پرداخت سپس موبدان را دعوت و با آنها سخن گفت بعد از آن دو هفته در دربار را بست تا شیوه جدیدی را در دربار برقرار کند .

        نام برزگان ایران در دفتری گردآوری کرد مانند صد و ده سپهبد از خویشان کی کاووس ، فریبرز و هشتاد تن از لشکریان از نژاد نوذز که تحت فرمان زرسب فرزند توس بودند . هفتاد و هشت تن از لشکریان گودرز کشواد ، شصت وسه تن از نژاد کژدهم که سالارشان گستهم بود ، صد سوار از خویشان میلاد چون گرگین ، هشتاد و پنج تن از نژاد لواده ، سی و سه نفر از بزرگان نژاد پشنگ داماد توس ، هفتاد تن از خویشان شیروی ، فرهاد ، صد و پنج پهلوان از نژاد گرازه ، کنارنگ

جوایز کی خسرو برای ترغیب سرداران به جنگ با تورانیان

       همه بزرگان را برای جنگ با توران گرد آورد و به آنها گنج و دینار بخشش نمود و گفت : هر کدام از شما سر یک تورانی را بیاورد مقداری زر و گوهر و یک صد جامه دیبا زر نشان را که پیش رو گذاشته بود ، گفت این ها جایزه اوست ، بیژن پسر گیو جلو آمد و جایزه را برداشت و رفت .

       کی خسرو دوباره دستور داد ده غلام ، ده اسب برگزیده ، ده خوبروی آراسته و مقداری درم و دینار و ماهرویی به نام اسپنو را آوردند و گفت این جایزه کسی است که تاج تژاو را برای من بیاورد ، بیژن پیش آمد و جایزه را گرفت و برد .

       کی خسرو از خزانه دار خواست که ده جام زر ، ده جام نقره ، جامی پر از مشک و یاقوت زرد ، جامی از لاجورد و فیروزه و عقیق و زمرد پر از مشک و گلاب ، ده غلام و ده اسب را بیاورد و گفت این جایزه کسی است که سر افراسیاب را بیاورد . گیو پسر گودرز پیش آمد و جایزه ها را برداشت .

      کی خسرو از خزانه دار خواست : ده جام پر از زر و گوهر و دینار و مشک ، یک تاج با کمربند مرصع بیاورد و گفت این جایزه کسی است که به کاسه رود برود و برای روان سیاوش مراسم آمرزش برپا کند و سپس از آنجا را به آتش بکشد ، گیو بلند شد و جایزه ها را برداشت و گفت این کار من است .

       کی خسرو به خزانه دار دستور داد صد جامه دیبای رنگارنگ ، صد دانه خوشاب ، پنج خدمتکار بیاورد و گفت این جایزه کسی است که پیام مرا برای افراسیاب ببرد و پاسخ او را بیاورد . گرگین پسر میلاد برخاست و جایزه برداشت و گفت این کار را من می کنم .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 27

جنگ گیو با پیران

      گیو به فرنگیس و کیخسرو گفت نگران سپپاه پیران نباشید و جلوتر بروید مهم نیست اگر من کشته شوم مهم آن است که شما زنده به ایران برسید و دوباره ایران آباد شود . گیو به پیران گفت : اگر می خواهی برای نبرد به این سوی رود بیا ! وقتی پیران نزدیک گیو شد او با گرز چنان محکم به پیران زد که از اسب به زمین افتاد گیو او را بست و به میان سپاه پراکنده دشمن تاخت و بسیاری را کشت ، سپاه دشمن پا به فرار گذاشت .

       گیو می خواست سر پیران را از تن جدا کند اما پیران گفت : تو می دانی من با افراسیاب در پیکارم و سزاوارم که به دست تو از چنگ این اژدها رهایی یابم . گیو از فرنگیس و کی خسرو نظر خواست . فرنگیس با چشم گریان گفت ما بوسیله او از دست افراسیاب در امان مانده ایم خون او را مریز

       گیو گفت : من سوگند خورده ام که اگر او را بگیرم خونش را بریزم و عمل نکردن به سوگند گناه است . کی خسرو گفت : برای سوگندی که خوردی می توانی گوش پیران را سوراخ کنی تا خونی بچکد و سوگندت ادا شود ، گیو پذیرفت .

       پیران اسبی خواست تا با آن بتواند باز گردد . گیو گفت : به شرطی که سوگند بخوری تا به نزد گلشهر همسرت دستان بسته ات را باز نکنی اسبی به تو خواهم داد سپس دست های پیران را بست و رها نمود .

گذر از جیحون

       گیو و فرنگیس و کی خسرو به جیحون مرز ایران و توران رسیدند گیو نزد ناخدای کشتی رفت و گفت ما را به آن سوی رود ببر . ناخدا گفت : چیزی به من بده ! زره ات یا این زن یا این جوان را به عنوان اجرت می گیرم ! گیو نپذیرفت و به او گفت روزی این کارت پشیمان خواهی شد .

      کی خسرو با اسب به رود زد و بعد از فرنگیس و گیو وارد رود شدند و به سلامت گذر کردند    

ملاقات افراسیاب با پیران دست بسته

       پیران داستان جنگ و سرنوشت سپاه را برای افراسیاب گفت : این وضعیت به خاطر آن است که تو پیر شده ای و دیگر شایستگی نداری ! سپس با سپاه به دنبال گیو به راه افتاد تا به جیحون و ناخدای کشتی رسید .هومان به افراسیاب گفت : صلاح نیست به دنبال آنها از مرز بگذریم و وارد دهان شیر شویم و خود را با رستم و گودرز و گرگین و توس روبرو کنیم ، افراسیاب پیشنهاد را پذیرفت و بازگشتند .

خوش آمد گویی کی خسرو و بزرگان ایران به کی خسرو

       گودرز و برخی بزرگان ایران تا هشتاد فرسنگی اصفهان به پیشواز کی خسرو رفتند اما توس بی اعتنایی کرد گیو برای توس نامه پیام فرستاد اگر بی احترامی کنی با من در رزمگاه طرف هستی ! توس گفت من با شما همفکر نیستم و دوست ندارم کسی از نژاد پشنگ و افراسیاب تورانی شاه ایران شود (کی خسرو فرزند سیاوش و فرنگیس دختر افراسیاب بود) . فریبرز فرزند کی کاووس سزاوار جانشینی و پادشاهی بر ایران است . گیو به گودرز پدرش نظر توس را گفت ، گودرز برآشفت و با دوازده هزار مرد جنگی به رویارویی با توس رفت . توس که دید برخورد با گودرز باعث کشته شدن ایرانیان و شادی افراسیاب می شود فردی را نزد کاووس فرستاد و قضیه را مطرح کرد . کاووس هر دو فراخواند ، شاه پس از گفتگو با آنها تصمیم گرفت با آزمایشی یکی از آن دو را برای جانشینی برگزیند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 26

جنگ گیو با پیران

      گیو به فرنگیس و کیخسرو گفت نگران سپپاه پیران نباشید و جلوتر بروید مهم نیست اگر من کشته شوم مهم آن است که شما زنده به ایران برسید و دوباره ایران آباد شود . گیو به پیران گفت : اگر می خواهی برای نبرد به این سوی رود بیا ! وقتی پیران نزدیک گیو شد او با گرز چنان محکم به پیران زد که از اسب به زمین افتاد گیو او را بست و به میان سپاه پراکنده دشمن تاخت و بسیاری را کشت ، سپاه دشمن پا به فرار گذاشت .

       گیو می خواست سر پیران را از تن جدا کند اما پیران گفت : تو می دانی من با افراسیاب در پیکارم و سزاوارم که به دست تو از چنگ این اژدها رهایی یابم . گیو از فرنگیس و کی خسرو نظر خواست . فرنگیس با چشم گریان گفت ما بوسیله او از دست افراسیاب در امان مانده ایم خون او را مریز

       گیو گفت : من سوگند خورده ام که اگر او را بگیرم خونش را بریزم و عمل نکردن به سوگند گناه است . کی خسرو گفت : برای سوگندی که خوردی می توانی گوش پیران را سوراخ کنی تا خونی بچکد و سوگندت ادا شود ، گیو پذیرفت .

       پیران اسبی خواست تا با آن بتواند باز گردد . گیو گفت : به شرطی که سوگند بخوری تا به نزد گلشهر همسرت دستان بسته ات را باز نکنی اسبی به تو خواهم داد سپس دست های پیران را بست و رها نمود .

گذر از جیحون

       گیو و فرنگیس و کی خسرو به جیحون مرز ایران و توران رسیدند گیو نزد ناخدای کشتی رفت و گفت ما را به آن سوی رود ببر . ناخدا گفت : چیزی به من بده ! زره ات یا این زن یا این جوان را به عنوان اجرت می گیرم ! گیو نپذیرفت و به او گفت روزی این کارت پشیمان خواهی شد .

      کی خسرو با اسب به رود زد و بعد از فرنگیس و گیو وارد رود شدند و به سلامت گذر کردند    

ملاقات افراسیاب با پیران دست بسته

       پیران داستان جنگ و سرنوشت سپاه را برای افراسیاب گفت : این وضعیت به خاطر آن است که تو پیر شده ای و دیگر شایستگی نداری ! سپس با سپاه به دنبال گیو به راه افتاد تا به جیحون و ناخدای کشتی رسید .هومان به افراسیاب گفت : صلاح نیست به دنبال آنها از مرز بگذریم و وارد دهان شیر شویم و خود را با رستم و گودرز و گرگین و توس روبرو کنیم ، افراسیاب پیشنهاد را پذیرفت و بازگشتند .

خوش آمد گویی کی خسرو و بزرگان ایران به کی خسرو

       گودرز و برخی بزرگان ایران تا هشتاد فرسنگی اصفهان به پیشواز کی خسرو رفتند اما توس بی اعتنایی کرد گیو برای توس نامه پیام فرستاد اگر بی احترامی کنی با من در رزمگاه طرف هستی ! توس گفت من با شما همفکر نیستم و دوست ندارم کسی از نژاد پشنگ و افراسیاب تورانی شاه ایران شود (کی خسرو فرزند سیاوش و فرنگیس دختر افراسیاب بود) . فریبرز فرزند کی کاووس سزاوار جانشینی و پادشاهی بر ایران است . گیو به گودرز پدرش نظر توس را گفت ، گودرز برآشفت و با دوازده هزار مرد جنگی به رویارویی با توس رفت . توس که دید برخورد با گودرز باعث کشته شدن ایرانیان و شادی افراسیاب می شود فردی را نزد کاووس فرستاد و قضیه را مطرح کرد . کاووس هر دو فراخواند ، شاه پس از گفتگو با آنها تصمیم گرفت با آزمایشی یکی از آن دو را برای جانشینی برگزیند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 25

زنده شدن یاد سیاوش در نخجیرگاه برای زواره

       روزی زواره برادر رستم در نخجیرگاه مرد تورانی را دید او به زواره گفت اینجا که تو هستی نخجیرگاه سیاوش بود زواره ناراحت شد از شدت غم از اسب بر زمین افتاد و بی هوش شد و بازی را که شکار کرده بود از دستش پرید زواره قسم خورد که دیگر به آن نخجیرگاه نرود .

        زواره نزد رستم رفت و او را برای حمله به تورانیان و گرفتن انتقام خون سیاوش تهییج و تحریک نمود . رستم نزد سران لشکر رفت و گفت کاووس پیر شده و اگر افراسیاب به او بتازد او شکست می خورد شش سال است که ما به خاطر کردار و رفتار او روز خوشی نداریم .

          رستم خسته از کشتاری که در جنگ شده بود به سوی زابلستان با غنایم بسیار نزد زال رفت و توس و گیو و گودرز با سپاهیانشان به پارس رفتند .

         افراسیاب از فرصت رفتن ایرانیان استفاده کرد و به ایران تاخت و هرچه در مسیرش بود را غارت کرد یا به آتش کشید.

خواب گودرز

        شبی افراسیاب خواب دید ابری بارانی به ایران آمده و به او گفت اگر می خواهی از این درد و رنج رهایی یابید به توران بروید آنجا کودکی از سیاوش به نام کی خسرو است که مادری تورانی دارد اگر او را به ایران بیاورید همه جا آباد خواهد شد ، در ضمن او انتقام خون پدرش را از تورانیان می گیرد .

        گودرز خوابش را برای گیو فرزندش بازگو کرد و گفت : کاووس پیر و ناتوان است و شایستگی شاهی را ندارد اگر تو کیخسرو را بیابی و به ایران بیاوری نامت برای ابد جاوید خواهد ماند .

آمدن کی خسرو به ایران بوسیله گیو

         گیو به راه افتاد برای این که کسی متوجه ماموریت او نشد با همه به ترکی صحبت می کرد و در مورد کیخسرو و محل زندگی او می پرسید ، هفت سال بی نشان در بیابان و کوه و دشت سراغ کی خسرو را گرفت تا این که نا امید روزی به مرغزاری رسید پسری جوان بلند بالا با شخصیت و شمایل منوچهر را دید حدس زد او باید کی خسرو باشد ، کی خسرو نیز با دیدن هیکل و چهره مردی که به سویش می آمد با خود گفت او کسی به جز گیو نیست که می خواهد مرا برای شهریاری به ایران ببرد .

        گیو به او گفت : به گمان کی خسرو باشی ؟ کی خسرو نیز گفت : من هم گمان کنم تو گیو هستی ؟ گیو گفت : چگونه مرا شناختی ؟ کی خسرو گفت : پدرم هنگام مرگ به مادرم گفته که پهلوانی به نام گیو کی خسرو را بر تخت شاهی خواهد نشاند . گیو گفت : چه نشانی از سیاوش داری ؟ کی خسرو علامت روی بازویش را به گیو نشان داد . کی خسرو از رستم ، گودرز و کی کاووس پرسید و سپس گیو خدا را شکر کرد که کی خسرو را یافته و با او به دنبال فرنگیس رفتند تا راهی ایران شوند .

حرکت کی خسرو به سوی ایران

       به دنبال اسب سیاوش به نام شبرنگ بهزاد به مرغزاری که زیستگاهش بود رفتند و او را برای کی خسرو زین و لگام کردند .

       فرنگیس گیو و کی خسرو را به جایی برد که گنجی را پنهان کرده بود به گیو گفت آن چه از زر و دینار و گوهر و سلاح برای رسیدن به ایران لازم است ، بردار !

      هر سه سوار اسب شدند و حرکت کردند خبر به پیران رسید او کلباد ، نستهین و پولاد را با سیصد سوار به دنبالشان فرستاد . در راه برای استراحت کی خسرو و فرنگیس خوابیده بودند که گیو در حالی که با لباس رزم نگهبانی می داد از دور سپاه تورانی را دید به میان آنها تاخت و با شمشیر بسیاری از آنها کشت ، کلباد و نستهین و تعدادی که زنده ماندند گریختند .

      سپس چیزی خوردند و با شتاب به راه افتادند ، پیران با هزار جنگجو به دنبال آنها رفت تا این که آنها را کنار رود بزرگی یافت سپاه در طول رود پراکنده ایستاد گیو و کی خسرو خوابیده بودند و فرنگیس نگهبانی می داد ناگهان درفش سپاه توران را دید آن دو را از خواب بیدار کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 24

پیروزی فرامرز بر ورازاد           

         فرامرز در نامه ای پیروزی خود را بر دشمن به اطلاع پدرش رستم رساند . وقتی خبر حمله ایرانیان به افراسیاب رسید او نیز دستور حرکت به سوی سپاهیان ایران و حمله داد .

کشته شدن سرخه پسر افراسیاب به دست پسر رستم فرامرز

       افراسیاب پسرش سرخه را با سی هزار جنگجو جلو تر از لشکر توران به جنگ فرستاد و به او گفت : برو و رستم را بکش ! وقتی سرخه به فرامرز رسید به سپاه ایران حمله کرد فرامرز با نیزه به سوی او تاخت وقتی سرخه دید توان هماوردی ندارد با کمک سپاهیانش خود را از چنگ فرامرز رهانید و عقب نشینی کرد .

        فرامرز به دنبالش گذاشت و او را از روی اسب بر زمین زد ناگهان سپاه رستم نمودار شد فرامرز سرخه را دست بسته به همراه جسد ورازاد و سایر کشتگان را به رستم نشان داد ، رستم او را ستود و آفرین گفت و برای تندرستی او به نیازمندان هدیه بخشید ، رستم به توس دستور داد سرخه را ببرد و مانند سیاوش سرش را در تشت ببرد ، سرخه شروع به گریه و التماس به توس کرد و گفت من بی گناهم من خود مخالف رفتار پدرم به سیاوش و سر بریدن او بودم !

       توس دلش سوخت و نزد رستم بازگشت تا او را نکشند اما رستم نپذیرفت و به زواره گفت این کار را بکن و او را بکش . سرخه کشته شد و تنش را سرنگون بر دار آویختند .

با خبر شدن افراسیاب از مرگ پسرش

       افراسیاب پس از مرگ پسرش دستور حمله داد پیلسم نزد افراسیاب آمد و گفت من می خواهم با رستم بجنگم و سر او را برایت بیاورم ، افراسیاب گفت به پاداش این کار پس از پیروزیت به تو دخترم ، تاج و تخت و ثروت و دوقسمت از ایران و توران را به تو خواهم بخشید .

       پیران از کار افراسیاب در اجازه دادن به پیلسم برای این نبرد ناراحت شد و گفت تو این جوان را به دوزخ می فرستی همچنین کشته شدن او تاثیر منفی بر پهلوانان و سرداران تورانی می گذارد و ننگی برای توست .

نبرد پیلسم با رستم

پیلسم به سوی سپاه ایران آمد گیو و فرامرز جلو او را گرفتند ، او گفت رستم کجاست ؟ رستم گفت مرا می خواهی ! و مانند شیر از قلب لشکر به سوی او تاخت ، یک نیزه به او زد و اسب بلندش کرد و تا قلب سپاه توران رفت و جسدش را آنجا انداخت و بازگشت .

        هر دو لشکر به هم تاختند ، افراسیاب به سمت توس حمله ور شد و سپاهیان زیادی را کشت توس نزد رستم رفت و گفت رزمگاه دریای خون شده چه می اندیشی ؟

حمله رستم به سپاه افراسیاب

       رستم با فرامرز به قلب سپاه افراسیاب حمله کرد و بسیاری را کشت به افراسیاب حمله ور شد با نیزه بر سر اسب افراسیاب کوبید و او را سرنگون کرد شاه به زمین افتاد هومان صحنه را دید با گرز بر شانه رستم کوبید افراسیاب از فرصت استفاده کرد و فرار کرد ، رستم هومان را دنبال کرد سپاه توران به دیدن این صحنه ها پا به فرار گذاشتند رستم سه فرسنگ آنها را دنبال کرد و سپس بازگشت .

       رستم سلاح و غنایم به دست آمده و به جا مانده در میدان نبرد را بین لشکر ایران تقسیم کرد حکومت سپیچاب و سغد را به گودرز داد و به توس و فریبرز پسر کی کاووس نیز هدایای بسیار بخشید و خود به نخجیر برای شکار رفت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 23

دوستان عزیز

سال نو مبارک

تلاش پیران برای نجات اسیران

       پس از شنیدن خبر ، پیران با ده اسب تیزرو دو شب و دو روز تاخت تا به کاخ افراسیاب رسید فرنگیس را دید بی هوش افتاده و او را روی زمین می کشند تا به تبعیدگاه ببرند از نگهبان خواست کمی درنگ کند تا او نزد افراسیاب برای وساطت برود .

        گریان نزد افراسیاب رفت و گفت این چه اندیشه دیو گونه ای است که سیاوش بی گناه را کشتی ! نفرین بر کسی که این اندیشه را در ذهن تو انداخت سرانجام روزی پشیمان می شوی و بسیاری از بزرگان ایران با لشکر به کینه جویی برای انتقام به سوی تو می آیند و جایگاه تو دوزخ خواهد بود .

       افراسیاب گفت حرف های تو بر من تاثیر گذاشت می توانی فرنگیس را ببری ! پیران آنها را به ختن برد و به گلشهر همسرش گفت باید فرنگیس را مخفی کنی !

خواب پیران

       چند روز گذشت شبی پیران سیاوش را در خواب دید که در نور شمع شمشیری به دست دارد ، امشب شب جشن تولد کی خسرو است ! گلشهر را بیدار کرد و گفت نزد فرنگیس برو و جویای حال فرنگیس شو !

      گلشهر دید کی خسرو متولد شده و این خبر را به پیران داد ، پیران با دیدن کی خسرو برای سیاوش گریست و بر افراسیاب نفرین کرد و قسم خورد تا جان دارد از او محافظت کند . برای این که به گزندی نرسد او را نزد شبانی در کوه قلا فرستاد و به او سفارش کرد هیچکس نباید بفهمد او کیست و پدر و مادرش کیست ؟ کودک نیز نباید بفهمد فرزند کیست و برای چه پیش توست ؟ 

رشد کی خسرو نزد شبان

        پیران به شبان گفت باید کودک را مانند جان خود نگهداری کنی و به چیزهای زیادی داد و دایه ای نیز به همراه او به کوهستان فرستاد .

       چون کودک هفت ساله شد از چوب روده کمان و از پر و پیکان تیری ساخت و به نخجیرگاه به شکار می رفت ، وقتی ده ساله شد آن چنان قدرتمند بود که گراز و خرس و گرگ و شیر و پلنگ شکار می کرد .

       شبان به پیران خبر رساند که دیگر من چیزی برای آموختن به کودک ندارم و توان نگهداری او را  ندارم ، پیران نیز این خبر را به افراسیاب رساند ، افراسیاب دستور داد که خسرو و مادرش فرنگیس را به سیاوش گرد بفرست و هرچه نیاز دارند به آنها بده !

رسیدن خبر مرگ سیاوش به ایران

      وقتی کاووس از خبر کشته شدن سیاوش بی گناه با خبر شد جامه درید و خاک بر سر ریخت ، بزرگان ایران چون توس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و رهام جامه سیاه پوشیدند ، رستم با شنیدن خبر مرگ سیاوش از هوش رفت و یک هفته سوگواری کرد و بر سر و صورت زد و خاک بر سر ریخت روز هشتم سپاهی گرد آورد و گریان و جامه دریده نزد کی کاووس رفت .

      به کی کاووس گفت : کم خردی و بد خویی تو و عشق سودابه باعث شد این زیان بزرگ به ما برسد ، کاووس از شرم سر به زیر انداخت و پاسخی نداد و فقط گریه کرد .

کشته شدن سودابه به دست رستم

      رستم به خانه سودابه رفت و چنگ در گیسوی او زد و او را از شبستان بیرون کشید و او را به دو نیم کرد . یک هفته در سوگ نشست .

آماده شدن برای جنگ با افراسیاب

      روز هشتم با تهییج و تحریک گیو و گودرز و توس و فرهاد و شیدوش و گرگین و بهرام و رهام و شاپور و فریبرز و گرازه و فرامرز و دوازده هزار شمشیر زن زابلی و کابلی به سوی مرز توران رفت ، فرامرز را با سپاهی به سرزمین سپیچاب فرستاد ، شاه سپیچاب ورازاد بود که سی هزار شمشیر زن داشت او نزد فرامرز رفت و گفت : چرا اینجا آمده ای ؟ نام تو چیست ؟ فرامرز گفت من نامم را به تو نمی گویم ما به همراه جهان پهلوان رستم و سپپاهش که به دنبال ماست برای انتقام گرفتن خون سیاوش از افراسیاب آمده ایم .

      ورازاد دستور حمله داد فرامرز در یک یورش هزار جنگجو را کشت و در یورش دوم هزار و دویست نفر دیگر را هلاک کرد و راه ورازاد را بست او را گرفت و از روی اسب بر زمین زد و سر از تنش جدا کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 22

نامه سیاوش به افراسیاب

       با فریبکاری گرسیوز سیاوش نامه ای تند به افراسیاب نوشت ، گرسیوز سه اسب تیز پا گفت تا نامه را با شتاب هرچه تمام به افراسیاب برساند ، سه روز بدون خواب در راه بود به محض رسیدن سراسیمه به نزد افراسیاب رفت و گفت سیاوش نامه تو را نخواند ! مرا پیش تختش به زانو نشاند ، برای او پیوسته از ایران پیام و نامه می آمد ! اگر درنگ کنی او به جنگ تو خواهد آمد و دو کشور ایران و توران به چنگ می آورد .

       افراسیاب خشمگین شد و فورا ً فرمان حرکت سپاه برای جنگ با سیاوش را داد ، خبر به سیاوش رسید او به سراپرده رفت و با لرزه به فرنگیس گفت : آبروی من در توران رفت و فریب گرسیوز را خوردم ، فرنگیس بر سر زد و می کند و گریه کرد و گفت : اکنون به کجا پناه می بری ؟

تعبیر خواب سیاوش

       چهار شب بعد سیاوش خوابی وحشتناک دید و فرنگیس نیز از صدای او در خواب بیدار شد . سیاوش گفت در خواب دیدم رودی بیکران یک سو که در کنار آن نیزه دارانی بودند و کوهی از آتش در سوی دیگر بود و سیاوشگرد در آتش می سوخت و افراسیاب با دیدن من چهره اش را برافروخته کرد این آتش را گرسیوز روشن کرد که مرا بسوزاند فرنگیس گفت نگران مباش سرنوشت گرسیوز نیز شوم است و او به دست سالار روم کشته خواهد شد . سیاوش گفت این تعبیر خواب من است . از مرگ راه گریزی نیست ، من باید بروم  .

تولد کی خسرو

       فرنگیس پنج ماهه باردار بود سیاوش به او گفت اگر فرزندمان پسر شد نام او را کی خسرو بگذار و نیکو بپرورش . من می دانم به فرمان افراسیاب سرم بریده می شود و تابوت و گور و کفن نخواهم داشت ، تو را نیز با خواری و سر و پای برهنه به نزد شاه می برند باید پیران از شاه خواهش کند که شاه تو را نکشد تا این که سال هایی بعد پنهانی تو را یک نفر از راه جیحون به ایران ببرد تا کی خسرو را بر تخت پادشاهی بنشاند و او با لشکری به توران بیاید و انتقام مرا بگیرد ، پس از وداع با فرنگیس با اسبش شبرنگ بهزاد نیز بدرود گفت و هزار سوار از یارانش به سوی ایران حرکت کرد .

دستگیری سیاوش

         پس از طی کردن نیم فرسنگ سپاهیان افراسیاب به او رسیدند ، سیاوش به افراسیاب گفت : چرا به جنگ من آمده ای و می خواهی مرا بی گناه سر ببری ؟ گرسیوز بد نهاد فورا ً گفت : اگر به گناهی چرا با زره و در لباس رزم نزد شاه هستی ؟  افراسیاب دستور حمله به آنها را داد سپاهیان سیاوش را گرفتند پالهنگ بر گردنش افکندند و او را برای تحقیر با سیاوش گرد بردند وقتی افراسیاب دستور بریدن سر او داد عده ای مخالفت کردند اما گرسیوز بد نهاد گفت : خون او را باید ریخت !

وساطت پیلسم برادر پیران

        پیلسم برادر پیران به افراسیاب گفت : در کشتن او شتاب مکن . شاید پشیمان شوی ! سیاوش پسر شاه ایران و شاگرد و دست پرورده رستم پهلوان است و پهلوانانی چون گیو و گودرز و توس و برزین و فریبرز هوادار او هستند اگر آنها به انتقام خواهی برخیزند پهلوان و سرداری را در توران باقی نخواهند گذاشت ، بهتر است با پیران مشورت کنی !

کشته شدن سیاوش به دست دمور و گروی

        دمور و گروی در سینه از پیش کینه شکست از سیاوش را داشتند به پیروی از گرسیوز به افراسیاب گفتند بهتر است او را بکشی !

       افراسیاب گفت : با کشتن او در ایران تشنج و آشوب می شود و اگر او را رها کنم اوضاع بدتر از این می شو د .

       فرنگیس گریان و بر سر زنان نزد افراسیاب آمد و گفت چرا می خواهی مرا خوار کنی ؟ ! سیاوش که در خدمت تو بود ، سر او را از تن جدا مکن ! به من ستم مکن ! اما افراسیاب به زاری فرنگیس توجه نکرد و به آن دو نابکار دستور داد در دور دست سر سیاوش را تشت زرین ببرند ! سیاوش را در حالی که به درگاه ایزد می گریست و می نالید ، کشیدند و می بردند پیلسم گریان به دنبال سیاوش میرفت سیاوش به او گفت : به پیران بگو مگر نگفتی من با صد هزار سوار یار تو هستم من اکنون کسی را یار خود نمی بینم و گروی بی شرمانه خنجر را از گرسیوز گرفت و سر سیاوش را برید ، فغان از فرنگیس و اهل خانه سیاوش برخاست بر سر و صورت زدند و خاک بر سر ریختندو گیسوی خود بریدند و با چنگ صورت خراشیدند ، فرنگیس به افراسیاب نفرین می کرد افراسیاب وقتی صدای او را شنید دستور داد او را بزنید تا از نژاد سیاوش کسی به دنیا نیاید ولی بعد دلش بر فرنگیس سوخت و او را نکشت و دستور داد او را در محلی در کوه بلند در بند کردند .

       پیلسم به لهاک و فرشید رود دو پهلوان دیگر گفت : دوزخ بهتر از اینجاست باید با شتاب نزد پیران برویم و چاره ای برای نجات جان این اسیران بیابیم چون افراسیاب حتما ً فرنگیس را خواهد کشت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 21

تولد فرود

         در همین هنگام سواری از سوی پیران نزد سیاوش آمد و تولد دختر او از جریره دختر پیران به او داد سیاوش بسیار شاد شد و به فرستاده مژدگانی فراوان داد .

بازی چوگان با گرسیوز و زورآزمایی با دمور و گروی

        به سبب مهارت سیاوش در بازی چوگان و تیراندازی و رزم آوری گرسیوز از او شکست خورد و از این بات بسیار دلخورشد و کینه به دل گرفت سپس به دو سردار پهلوان خود دمور و گروی دستور داد که زره بپوشند و فنون جنگی مختلف با سیاوش زور آزمایی و نبرد کنند اما سیاوش بسیار قوی بود و هر دو را شکست سخت داد این دو نیز از این تحقیر و شکست از یک ایرانی کینه سیاوش را به دل گرفتند .کینه ای که تا هنگام کشتن ناجوانمردانه و غم انگیز سیاوش با دست آنها همراه آنان بود .

       سیاوش با دل پاک خود یک هفته برای این کینه جویان بزم برپا کرد روز هشتم گرسوز عزم رفتن کرد .

       وقتی گرسیوز نزد افراسیاب رسید گزارشی همراه با کینه و مغرضانه و وارونه از سیاوش به افراسیاب داد و گفت او دائم به یاد ایران و کی کاووس است و دائم از کی کاووس و چین و روم برای او نامه و پیغام می آمد و با آنها و مردمش سپاهی بزرگ دارد . افراسیاب نگران شد ! سیاوش که قبلا خوابی آشفته دیده بود که سپاه توران بوسیله یک جوان ایرانی نابود می شدند به گرسیوز گفت تو از خواب من با خبری ! حتما ً از سیاوش گزندی به من خواهد رسید . او تا کنون از فرمان من سرپیچی نکرده حال که تو به او بد گمانی ! من برای تنبیه او ندارم و فقط می توانم به او بگویم : از اینجا نزد پدرت برو !!

       گرسیوز گفت : او همه راز های ما را می داند اگر او از اینجا برود بسیار خطرناک است ، فرنگیس و سپاه و مردم از بخشش و کردار او همه فرمانبردار او هستند ، سیاوش دیگر آن کسی نیست که تو قبلا ً او را می شناختی ! چگونه به آنها می خواهی بگویی از من فرمانبرداری کنید .

پیام دوم افراسیاب برای سیاوش

       افراسیاب گفت : تو پیش فرنگیس و سیاوش برو و بگو شاه مشتاق دیدار شماست ! وقتی گرسیوز به سیاوش گرد رسید گرسیوز کسی را نزد سیاوش فرستاد تا بگوید به پیشواز ما نیا ! زیرا که تو از فرهنگ و نژاد و بخت از من برتری ، سیاوش از گفته گرسیوز غمگین شد و فهمید رازی در پس این کار است . گرسیوز به کاخ سیاوش آمد و پیغام افراسیاب را با نیت خود مغرضانه به او رساند و گفت بیا باهم نزد افراسیاب برویم . سیاوش گفت سه روز اینجا میهمان من باش تا پس از آن برویم .

       گرسیوز دوباره نیرنگی به ذهنش رسید و شروع به گریه کرد سیاوش گفت اگر از ترس افراسیاب گریه می کنی اکنون با هم به راه می افتیم و با او یا هر که چنین باعث آزار تو شده می جنگم من یار توام  . گرسیوز گفت : با شهریار و کسی دشمنی ندارم . افراسیاب از همه نیاکان خود بدتر است ! اندوه من به خاطر توست ! افراسیاب از تو دلگیر شده .سیاوش گفت نگران من مباش من با تو می آیم اگر او از من آزرده بود که این تاج و تخت را به من نمی داد . گرسیوز گفت : افراسیاب را ساده منگر او بسیار هوشیار است . این که او تو را داماد خود کرد یک دام است و یا این که تو را از خودش دور کرده دلیل دارد و از روی سیاست است . تو از برادرش اغریرث بی گناه که به او نزدیکتر نیستی ! که با خنجر به دو نیمش کرد ! نباید با پای خود به میان آتش بروی و نباید خود را ایمن بدانی ! بهتر است برای او نامه ای بفرستی و خوب و زشت را به او یادآور شوی و به راستی دعوت کنی ! اگر من دیدم بعد از خواندن نامه تو هنوز کینه تو را دارد فرستاده ای می فرستم و به تو می گویم تا فورا ً از سرزمین توران بروی ! تو در کشور های مختلف دوستداران زیادی داری می توانی به چین یا ایران بروی .

نامه سیاوش به افراسیاب

       با فریبکاری گرسیوز سیاوش نامه ای تند به افراسیاب نوشت ، گرسیوز سه اسب تیز پا گفت تا نامه را با شتاب هرچه تمام به افراسیاب برساند ، سه روز بدون خواب در راه بود به محض رسیدن سراسیمه به نزد افراسیاب رفت و گفت سیاوش نامه تو را نخواند ! مرا پیش تختش به زانو نشاند ، برای او پیوسته از ایران پیام و نامه می آمد ! اگر درنگ کنی او به جنگ تو خواهد آمد و دو کشور ایران و توران به چنگ می آورد .

       افراسیاب خشمگین شد و فورا ً فرمان حرکت سپاه برای جنگ با سیاوش را داد ، خبر به سیاوش رسید او به سراپرده رفت و با لرزه به فرنگیس گفت : آبروی من در توران رفت و فریب گرسیوز را خوردم ، فرنگیس بر سر زد و می کند و گریه کرد و گفت : اکنون به کجا پناه می بری ؟

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 20

گنگ دژ

        سیاوش جایگاهی را برای خود ساخت که تیر و منجنیق بدان راه نداشت اما دلخوش نبود زیرا این خوشی را برای خود پایدار نمی دانست و تقدیر خود را در آینده سرنوشتی شوم و کشته شدنی غم انگیز و بی گناه می دانست  .

       پیران گفت : من پشتیبان تو هستم نگران مباش نمی گذارم آسیبی به تو برسد اما سیاوش همچنان از سیاه بختی خود و از آشوب و جنگی که در آینده بین تورانیان و ایرانیان اتفاق خواهد افتاد می گفت .

      یک هفته شادی کردند و در بزم بودند روز هشتم نامه ای از افراسیاب رسید که با سپاه و اسبان و دینار فرستاده شده از دریای چین به مکران برو سپس از مرز هند بگذر و به دریای سند تا دریای خزر برو ، در مسیر از کشور ها تحت فرمان من باج ها را گرداوری کن !

      سیاوش نامه ای دیگر از افراسیاب دریافت کرد که نوشته بود از این سفر برای تو نگرانم اگر همانجا راحت تر و خوش و خرمی آنجا بمان !

ساختن سیاوش گرد

    پس از مدتی سیاوش با سپاه به همراه صد بار شتر گنج و درم ف چهل شتر با بار دینار ، هزار شتر آذوقه خوش عطر و بو ف ده هزار شمشیر زن ، با اهل شبستان و خوبرویان آراسته به گردن بند و تاج و گوشواره یاقوت و گوهر نشان و مشک و کافور و عود در کجاوه ها  ، سی شتر دیبا و حریر مصری و چینی و پارسی با تخت های آراسته برای ساختن شهری آرمانی حرکت کرد وقتی به مقصد مطلوب رسید شهری به طول و عرض دو فرسنگ ، در آن کاخی بلند با ایوان بزرگ ، با پالیز و باغ ، کشتزاری و گلزاری از سنبل و لاله ساخت ، تصویری از تخت و تاج کی کاووس پدرش و جهان پهلوان رستم آموزگارش در کنار گودرز کشید و گوشه های کاخ نیز گنبد های زیبایی ساخت و نام آنجا را سیاوش گرد گذاشت شهرت زیبایی سیاوش گرد از هند و چین گذشت ، همه برای دیدن این شهر از نقاط مختلف می آمدند .

          پیران با هزار هنرمند زبردست به سوی این شهر آمد و سیاوش با سپاه به پیشواز او رفت سیاوش شهر را به او و همراهانش نشان داد همه از دیدن آن مبهوت بودند و شهر و زیبایی های آن را می ستودند .سپس نزد فرنگیس رفتند و مورد پذیرایی او قرار گرفتند ، یک هفته در بزم و شادی بودند روز هشتم پیران هدایای همراهش را تقدیم سیاوش و فرنگیس کرد و به سوی ختن مرکز فرمانروایی خود رفت .

        وقتی به ختن رسید به همسرش گلشهر گفت : تا کنون چنین بهشتی ندیده بودم سپس به نزد افراسیاب رفت و باجی که گرداوری کرده بود را به او داد و وصف شهر سیاوش گرد را برای او کرد و به افراسیاب گفت ، از دادگری سیاوش از دریای چین تا دریای روم همه جا آباد شده و وصف شهر بهشتی سیاوش گرد و فرنگیس را در همه جا پیچیده است ، سیاوش دخترت فرنگیس را غرق در گنج و گوهر و شادی نموده است افراسیاب شاد شد .

رفتن گرسیوز به سیاوش گرد

        افراسیاب نهانی گرسیوز را فراخواند و از او خواست با هدایایی به سیاوش گرد برو و اخبار کاملی برای من بیاور !

       گرسیوز که ناخرسند از برتری جایگاه یک ایرانی نزد افراسیاب تورانی بود به سوی سیاوش با هزار سوار به راه افتاد سیاوش به پیشوازش رفت ، روز بعد گرسیوز هدایایی را تقدیم کرد و سپس با سیاوش در کوی و برزن شهر قدم زدند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 19

ازدواج سیاوش

         سیاوش یک سال پیش آنها بود روزی پیران گفت : چشم امید ایران و توران به توست و شاه آینده ما هستی ! برای خود همسری برگزین افراسیاب سه دختر زیبا در خانه دارد و در شبستان گرسیوز نیز سه دخترش شایستگی تو را دارند ، در خانه من نیز چهار دختر خوبروست که بزرگترین آنها جریره است که اگر بخواهی همسر تو خواهد شد .

       سیاوش جریره را خواستگاری کرد پیران نیز سیاوش را به خانه برد و داماد را به گلشهر همسرش معرفی کرد مراسمی به پا شد و یاقوت و زر و دینار به سیاوش هدیه دادند و پیوند زوج برقرار شد . روزی پیران به سیاوش گفت افراسیاب به تو خیلی علاقه دارد ! اگر با او خویشاوند شوی جایگاه تو در دلش مستحکم تر می شود ، او دختری به نام فرنگیس دارد او بسیار زیبا و بلند بالا و با دانش و خرد است اگر بخواهی او را از افراسیاب برایت خواستگاری کنم ، سیاوش پذیرفت و پیران نزد افراسیاب برای خواستگاری رفت و او را راضی به این پیوند کرد .

       پیران به سیاوش گفت اگر اجازه دهی هدایایی را برای رفتن به خانه افراسیاب را آماده کنم پیران از همسرش گلشهر خواست تا هدایا را مهیا کرد او هزار جامه زربافت چینی ، طبق هایی از زبرجد ، صد طبق مشک و صد طبق زعفران ، جام فیروزه پر از مشک و عود خام ، دو تاج پر از گوهر ، دو گرنبند و دو گوشواره ، سصت شتر وسایل گستردنی ، سی شتر ظروف سیمین و زرین ، یک تخت زرین و چهار کرسی ، سه کفش زرین زبرجد ، سیصد خدمتکار زرین کلاه در لباس هایی از دیبا ،  سی هزار دینار برای افشاندن بر سر عروس با صد نفر از خویشاوندان به نزد فرنگیس فرستاد .

       یک هفته مراسم سور و شادی برای این پیوند به مناسبت این پیوند بر پا شد و افراسیاب تا یک هفته به هرکس به کاخ می آمد هرچه می خواست هدیه می داد ، زندانیان را آزاد کرد .

اعطا فرمانروایی چین به سیاوش

     یک سال گذشت ، شاه به سیاوش پیام داد فرمانروایی سرزمین چین را به تو می دهم به آنجا برو ! سیاوش با پیران و فرنگیس و سپاه  سلاح و ثروت فراوان به راه افتاد تا به ختن که محل حکمرانی پیران بود ، رسیدند . یک ماه میهمان پیران بود و هر روز در بزم یا شکار بودند سپس به راه افتادند تا به سرزمینی سرسبز و خرم و پر چراگاه رسیدند ، سیاوش با ستاره شناسان و پیشگویان مشورت کرد که اگر آنجا خوش یمن باشد شهری بزرگ و کاخ بسازد ! ستاره شناسان پاسخ دادند این کار خوب و فرخنده است .

      سیاوش اندوهگین و گریان بود پیران پرسید : گریه ات برای چیست ؟ سیاوش گفت : برای آن است که هر چه گنج و ثروت به دست آورم همه به دشمن می رسد و نصیب من درد رنج و مرگ است .

ساختن گنگ دژ

       سیاوش سپس کنگ دژ را با سختی بالای کوهی که صد فرسنگ گرداگرد آن بود و راهی برای نفوذ به آن نبود ، ساخت . دیوار های سنگی آن را احاطه کرده بود این کوه تنگه ای به طول دو فرسنگ داشت که پنج مرد جنگی می توانستند در آنجا جلو صد هزار جنگجو و سوار را بگیرند ، بعد از تگه شهری بزرگ با گلستان ها ، باغ و ایوان ها و کاخ و رودها و جوی های آب و نجیرگاه بود که در آن گاو ، آهو ، طاووس ، بوقلمون ، کبک می دیدی ، هوایی معتدل داشت و بیماری در آن راه نداشت بوستان هایش مانند بهشت بود ، آب ها در آنجا شفاف و گوارا بود

 

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 18

تلاش افراسیاب برای آشتی

         افراسیاب سیم و زر و گوهر فراوان ، اسب تازی ، شمشیر هندی ، تاج پر گوهر ، صد شتر ، دویست غلام و کنیز به همراه بزرگان تورانی نزد سیاوش فرستاد و از او درخواست کرد که پیام و تقاضای صلحش را به کی کاووس برساند .

         سیاوش پذیرفت و گفت شما برای تضمین حرف و گفته خود و اطمینان باید گروگان هایی را نزد ما بگذارید ، سپس رستم صد تن از خویشان افراسیاب را برشمرد تا به آنها تحویل شوند و بعد پیغام افراسیاب را به کی کاووس برسانیم .

        پس از تحویل گروگان ها سیاوش پهلوانی خوش گفتار و چرب زبان را برای رساندن نامه و پیام مامور کرد ولی کی کاوس از درخواست برآشفت و گفت : سیاوش جوان و بی تجربه است اما در تعجبم چرا رستم به این پیمان تن داده در حالی که بدی های افراسیاب را که مایه سلب آسایش ما بد را بار ها دیده است اکنون مجازات آن رفتار بدی است ، افراسیاب برای جان صد نفر گروگان ارزشی قائل نیست که به پیمانش پایبند باشد ، کی کاووس گفت : گروگان ها بفرستید تا خودم سر از بدنشان جدا کنم .

       رستم به شاه گفت تو قصد نداشتی تا وقتی افراسیاب به ایران حمله و نبرد را به او آغاز کرد از نظر من درست نیست با کسی که تقاضای آشتی نموده بجنگیم  پیمان شکنی از جانب شاه نیز پسندیده نیست . شاه به رستم گفت : این فکر را تو برای آسایش خودت در ذهن سیاوش انداختی ! اکنون من توس را با سپاهی به بلخ می فرستم تا اگر سیاوش نیز بخواهد از نبرد امتناع کند فرماندهی را از او بگیرد و به او بگوید اینجا بیاید تا به او تنبیهی درخور عملش بکنم . رستم از بی احترامی شاه ناراحت شد  کاخ را ترک کرد .

         سیاوش وقتی از قصد شاه با خبر شد ، گفت : ای کاش از مادر زاده نشده بودم که چنین بلا هایی بر سرم بیاید سپس به زنگه شاوران گفت : گروگان ها و تمام هدایای تورانیان را نزد افراسیاب ببر و ماجرا را برایش بگو ! به بهرام گفت : من سپاه را تو به تو می سپارم تا وقتی توس بیاید به او تحویل دهی !

دعوت افراسیاب

         افراسیاب که از وضع سیاوش با خبر شده بود نامه ای برای او فرستاد و نوشت : تو در حق ما کار بزرگی کردی و از تصمیم کاووس دل گرفته شدم ! اما بدان که تمام توران پذیرا و در خدمت توست ، تو مانند فرزند من هستی !

       سیاوش از یک سو شاد شد اما از سی دیگر غمگین بود که دشمن به او اظهار دوستی کرده و دوستی از دشمن بعید است . سیاوش نامه ای به کاووس نوشت و گفت : من به خاطر شبستان تو و سودابه در به در شده  و به جنگ آمدم سپس مقدار مورد نیازش درم و دینار برداشت و با سیصد سوار و اسب و صد غلام پس گفتن آخرین نصایح به سپاه و بهرام به سوی افراسیاب و پیران رفت .

        پیران به پیشواز آمد به او گفت : تو سه چیز داری ، یکی از نژاد کی قبادی ، دوم این که راست گفتاری ، سوم از چهره ات مهربانی می ریزد . سیاوش گفت اگر ماندن من نزد شما خطرناک است بگو تا به کشور دیگری بروم ، پیران گفت نگران مباش ، من با افراسیاب خویشاوندی داشته و حکم مشاور  راهنمای او را دارم ، او مردی خردمند و باهوش است و به تو گزندی نمی رساند ، من در اینجا صد هزار فرمانبردار و سوار و ملک و دارایی بسیار اعم از گوسفند و اسب و سلاح دارم ، این ها همه در خدمت توست . سیاوش به او اعتماد کرد و به شهر گنگ رفت .

دیدار سیاوش و افراسیاب

         افراسیاب پیاده به پیشواز سیاوش آمد  او را در آغوش گرفت و گفت مردم کشور توران همه فرمانبردار تو هستند ، جان و مال من متعلق به توست ، تو خویشاوند من هستی ! سپس میهمانی بزرگی برایش برپا کرد ، روز بعد دستور داد تا برای او درم و دینار ، غلام و استر ببرند تا یک هفته به افتخار او جشن برپا بود .

        رزی افراسیاب او را به میدان چوگان بازی دعوت کرد سیاوش گفت من نمی توانم مقابل تو به میدان بیایم زیرا امروز من سوار و یار تو شده ام هماورد دیگری بجوی ! افراسیاب از گفته بخردانه سیاوش شاد شد ، افراسیاب کلباد ، گرسیوز ، جهن ، پولاد ، پیران ، نستیهن ، هومان ، اندریمان ، ارجاسب را برگزید ، سیاوش گفت اگر اجازه بدهی من از ایرانیان یار خود را برگزینم او هفت مرد شایسته را برگزید تا شب بازی کردند و در همه مدت گوی و میدان و برد با ایرانیان بود روز بعد با تیر و کمان مسابقه دادند و سپس به نخجیرگاه (شکارگاه) رفتند که در آنجا نیز ایرانیان شایستگی خود را نشان دادند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 17

       روز بعد سودابه سیاوش را فراخواند و گفت : چرا تو به من مهربان نیستی و از من رو بر می گردانی ؟ من دلباخته توام ! روز و شب ندارم ! با وصالت مرا شاد کن ! بیشتر از آن چه که شاه به تو ثروت بخشیده به تو خواهم داد و اگر خواستم را برآورده نسازی روزگارت را سیاه خواهم کرد و تو را از چشم شاه می اندازم ! سیاوش به سودابه گفت : منهرگز از روی هوی و هوس به پدرم خیانت نمی کنم و شایسته تو نیز نیست که به عنوان همسر شاه این گناه را بکنی ! برخواست تا بیرون برود سودابه با چنگ به او آویخت  لباس خود راپاره کرد و ناخن دست و صورتش را خراشید و فریاد بلندی کشید ! شبستان غلغله شد خبر به گوش شاه رسید شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه می کند و موی خود را می کند و می گوید سیاوش قصد تعرض به من داشت ! من جز تو هیچ کس در دنیا را نمی خواهم و جان و مهر و دلم متعلق به توست ! شاه گفت اگر تو راست بگویی سر سیاوش را می برم . به سیاوش گفت راستش را بگو . سیاوش داستان را گفت اما سودابه گفت دروغ می گوید ! او به من نظر داشت ! من به خواست او عمل نکردم !

آزمودن سیاوش

        شاه دست شیاوش را بویید بوی عطر تن سودابه را نمی داد و بوی عطر دیگری داشت شاه دانست که سیاوش بی گناه است و از او خواست که این موضوع را جایی نگوید تا میان مردم پخش نشود .

       سودابه کینه سیاوش را به دل داشت و نیرنگ دیگری طراحی کرد در شبستان زن باردار جادوگری بو که دو فرزند در شکم داشت سودابه به او گفت اگر بچه هایت را بیندازی و آنها را به من دهی و این راز را جایی نگویی و من به شاه بگویم این فرزندان من از سیاوش است به تو گنج فراوان می دهم  زن پذیرفت و بچه های سقط شده را تشت گذاشت و نزد سودابه آورد . سودابه فغان و فریاد می زد خبر به شاه رسید ، شاه عصبانی شد و تا هفته در مورد ادعای سودابه تحقیق کرد و فهمید بچه ها از سودابه نیستند و متعلق به زن جادوگرند شاه ابتدا با مهربانی با زن سخن گفت و وقتی دید فایده ندارد زن را از عقوبت کارش ترساند و زن همچنان انکار کرد . سودابه نیز گفت : او پیلتنی است و من توانایی مقاومت نداشتم  شروع به زاری کرد . شاه داستان را به موبدان گفت تا چاره ای بیندیشند .

آزمودن سیاوش

     موبدان گفتند آتشی بزرگ بیفروز تا این دو از آن عبور کنند هر کس بی گناه باشد زنده می ماند . سودابه گفت من راست می گویم که بچه ام را از دست داده ام سیاوش برای ثابت کردن راستگویی خود باید از آتش بگذرد .صد شتر بار هیزم جمع کردند و دو کوه بلند از هیزم پدید آمد . وقتی هزم ها را آتش زدند دود آن تا دو فرسنگ دور تر دیده می شد ، دویست مرد هیزم ها را آتش زدند سیاوش با اسبش از میان زبانه های آتش گذشت بدون آنکه آسیبی ببیند . سودابه باز شرمگین شد سیاش از اسب پیاده شد  شاه او را در بغل گرفت و از رفتارش پوزش خواست . سپس دستور داد سه روز جشن گرفتند روز چهارم سودابه را خواست و به او گفت زمین باید از وجود ناپاک تو پاک شود ، سیاوش وساطت کرد و به شاه گفت به خاطر من او را ببخش ! شاه پذیرفت . سودابه جایگاه گذشته خود را بازیافت و در دل شاه جای گرفت اما هنوز کینه سیاوش را در دل داشت تا این که خبر آوردند افراسیاب با صد هزار سوار جنگی برای حمله به سوی ایران می آید .

جنگ سیاوش با افراسیاب

         سیاوش برای رهایی از نیرنگ های سودابه به کی کاووس گفت من با سپاه به جنگ شاه توران می روم ، کی کاووس رستم را فراخواند تا همراه سیاوش به جنگ برود همچنین سپهدار توس و دوازده هزار مرد جنگی از مردم پارس ، پهلو ، کوچ ، بلوچ و گیلان و دشت سروچ به همراه نام آورانی چون بهرام ، زنگه شاوران و پنچ موبد و درفش کاویانی را همراه او فرستاد . کی کاووس سپاه و سیاوش  را پیاده به مدت یک روز بدرقه کرد ، سپاه به سوی طالقان و مرو رود رفت وقتی سپاه به بلخ رسید گرسیوز و بارمان به مدت سه روز به سختی با ایرانیان جنگیدند . سپاه ایران پیروز شد و سیاوش خبر را برای پدر فرستاد گفت : بلخ و ترمذ تا جیحون تحت فرمان من است . اکنون افراسیاب در سغد است اگر فرمان دهی با سپاه به حمله کنم و کارش را پایان دهم ، کی کاووس گفت : نمی خواهد تو به جنگ او بروی او با پای خود به جنگ شما می آید .

        گرسیوز نزد افراسیاب رفت و وضعیت سپاهیان توران را برای او تشریح کرد و گفت هر ایرانی با پنجاه نفر ما برابری می کند . سه روز سه شب گذشت سپاهیان خسته شدند افراسیاب دستور بزم داد ، شاه را خواب گرفت و خوابی وحشتناک دید که در بیابانی پر از مار و آسمان پر از گرد و خاک و عقاب ، خیمه ها سرنگون و هزاران سپاه تورانی سر بریده روی زمین هستند سوارانی سیاپوش و نیزه داران او را دوان دوان نزد کی کاووس می برند ، روی تتخ کی کاووس پسر جوانش نشسته که ضربه شمشیر بدنش را به دو نیم می کند . گرسیوز گفت این نشان بدی است خوابگزاران و موبدان را برای تعبیر خوابش خواست آنها گفتند تو نباید با سیاوش بجنگی وگرنه او تو توران را نابود خواهد کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 16

سیاوش

        روزی کی کاووس با توس و گیو و گودرز برای شکار به نخجیر نزدیک توران رفتند و با شکار هایی که کردند توشه چهل روز را فراهم آوردند توس و گیو پیشاپیش می رفتند در کنار مرغزار دخترکی زیباروی را دیدند از او پرسیدند تنها اینجا چکار می کنی ؟ دخترک گفت : پدرم دیشب در حالت مستی مرا زد و در اینجا رهایم کرد .نیای من گرسیوز است و از نژاد فریدون هستم دو پهلوان شیفته او شدند و برسر تصاحبش کارشان به مشاجره کشید گفتند به نزد کی کاووس برویم تا او قضاوت کند که این دخترک به کدام ما می رسد ، کاووس خود با دیدن دخترک شیفته او شد و گفت تا بزرگتری هست او به شما نمی رسد و دخترک را به شبستان خود فرستاد . از پیوند با او پسری به دنیا آمد که نام او را سیاوخش (سیاوش) گذاردند ، ستاره شناسان سرانجام غم انگیزی را برای او دیدند و شاه از این بابت اندوهگین بد .

پرورش سیاوش به دست رستم

        کی کاووس رستم را فراخواند و مسئولیت پرورش سهراب را به او سپرد ، رستم سیاوش را به زابلستان برد و او را با فنون رزم با تیر و کمان ، عنان و رکیب ، سوارکاری آداب رزم  بزم ، دادگری و شاهی ، آداب سخن گفتن در رزم و راندن سپاه آشنا نمود سیاووش وقتی تمام هنر ها را آموخت به رستم گفت باید به نزد پدرم بروم تا هنر های مرا ببیند ، رستم پذیرفت  به راه افتادند .کی کاووس مراسم پیشواز را مهیا کرد و جشنی بزرگ برپا کرد هفت روز به بزم شادی گذراندند روز هشتم گنج ها ، تاج و ثروت فروان و سرزمین کهستان (ماورا النهر) را به سیاوش بخشید .

عشق سودابه به سیاوش

       سودابه همسر کی کاووس سیاوش را دید و دلباخته او شد و پنهانی کسی را فرستاد تا او را به شبستان شاه بیاورد سیلوش این دعوت را نپذیرفت ، روز دیگر سودابه به کی کاوس گفت : خوب است سیاوش را به شبستان بفرستی تا با خواهرانش و اهل شبستان و خویشانش آشنا شود همه دست دارند او را ببینند ، شاه گفت این سخن تو از روی مهر مادری و بسیار شایسته است ، کی کاووس به سیاوش گفت به شبستان برو و خویشان و خاهران و سدابه که چون مادرت است راببین و اندکی پیش آنها بمان .

       سیاوش به شبستان رفت سودابه برای او مراسم و جشن مفصلی ترتیب داده بود او را بوسید و به او بسیار مهربانی کرد . پس از دیدن خواهران سیاوش به کاخ کی کاووس بازگشت . شاه از سودابه پرسید نظرت در مورد سیاوش چیست ؟ سودابه گفت او همتای شاه بوده و بی نظیر است اگر او را به من بسپاری از میان خویشان همسری شایسته از نژاد خودم که فرزندی برومند برای او بیاورد برمی گزینم ، شاه گفت این خواست من است .

       وقتی سیاوش نزد پدر آمد شاه گفت : آرزوی پدرت آن است که همسری شایسته برگزینی و از تو جانشینی برای شهریاری من به وجود آید . ساوش گفت : هر که رابگویی با او ازدواج می کنم اما ای موضوع را به سودابه نگویید ، شاه خندید زیرا از نیرنگ سودابه خبر نداشت .سودابه هیربد خواجه شبستان را نزد سیاوش فرستاد و او را به شبستان آورد ، وسوسه های و نیرنگ های سودابه نتوانست سیاوش را به خیانت به پدر وادارد ، سراسیمه از شبستان خارج شد ، وقتی شاه به شبستان آمد سودابه گفت سیاوش کسی را برگزید ! شاه شاد شد و هدایایی به سودابه داد .

       روز بعد سودابه سیاوش را فراخواند و گفت : چرا تو به من مهربان نیستی و از من رو بر می گردانی ؟ من دلباخته توام ! روز و شب ندارم ! با وصالت مرا شاد کن ! بیشتر از آن چه که شاه به تو ثروت بخشیده به تو خواهم داد و اگر خواستم را برآورده نسازی روزگارت را سیاه خواهم کرد و تو را از چشم شاه می اندازم ! سیاوش به سودابه گفت : منهرگز از روی هوی و هوس به پدرم خیانت نمی کنم و شایسته تو نیز نیست که به عنوان همسر شاه این گناه را بکنی ! برخواست تا بیرون برود سودابه با چنگ به او آویخت  لباس خود راپاره کرد و ناخن دست و صورتش را خراشید و فریاد بلندی کشید ! شبستان غلغله شد خبر به گوش شاه رسید شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه می کند و موی خود را می کند و می گوید سیاوش قصد تعرض به من داشت ! من جز تو هیچ کس در دنیا را نمی خواهم و جان و مهر و دلم متعلق به توست ! شاه گفت اگر تو راست بگویی سر سیاوش را می برم . به سیاوش گفت راستش را بگو . سیاوش داستان را گفت اما سودابه گفت دروغ می گوید ! او به من نظر داشت ! من به خواست او عمل نکردم !

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 15

جنگ رستم  سهراب

      سهراب لشکر ایران را دید به هومان گفت : اگرچه تعداد آنها و سلاحشان زیاد است در میان آنها حتی یک نفر مرد جنگی نیست که بتواند هماورد من باشد .

     رستم به کی کاووس گفت باید بروم و این پهلوان جوان و سردارانش را ببینم ، رستم لباس تورانیان را پوشید وارد دژ سپید شد ، سهراب را دید بر تخت نشسته و هومان و بارمان را در کنار او هستند و پنجاه خدمتکار که گرد او می گردند پهلوانی به نام ژنده رزم رستم را دید و گفت : تو کیستی ؟ رستم با مشتی او را از پا درآرد ! سهراب متوجه غایب شدن ژنده رزم شد و پرسید ژنده رزم کجاست ؟خدمتکاران گفتند او را مرده یافتیم سهراب گفت نباید خوابید که دشمنی در میان ماست . من انتقام ژنده رزم را از ایرانیان خواهم گرفت . هنگام طلوع خورشید سهراب نزد هجیر رفت و نام پهلوانان ایرایران را پرسید . نام همه را شنید الا نام پدرش ، دوباره سهراب از رستم پرسید هجیر برای حفظ جان رستم گفت شاید او در زابلستان باشد . سهراب به میدان نبرد رفت ، کی کاووس از دستور داد رستم برای نبرد به میدان برود .

      سهراب و رستم یکدیگر را نمی شناختند سهراب به رستم گفت : کس دیگری برای نبرد نبود که به جای توی پیرمرد به میدان بیاید ، تو تحمل یک مشت من را هم نداری ! رستم گفت ای مرد جوان آرام باش ! من سرد و گرم چشیده ام  نبرد های زیادی با دیوان و نامداران توران کرده ام ! سهراب گفت پرسشی دارم ؟ آیا تو رستم نیستی ؟ رستم گفت : نه

       سهراب ناامید شد جنگ آغاز شد از شدت برخورد سلاح هایشان شکست ، زره هایشان پاره شد ، تن هایشان غرق عرق و تشنه و خاک آلود شدند از هم جدا شدند و از نیروی یکدیگر در تعجب بودند کمان کشیدند و پس از آن کشتی گرفتند با گرز بر یکدیگر کوبیدند ، از خستگی تن هر دو سست شده بود . رستم به سپاه توران حمله کرد و سهراب به سپاه ایران و سپاهیان زیادی را کشتند ، رستم از ترس این مبادا سهراب به کی کاووس گزندی برساند به میان سپاه ایران بازگشت رستم به سهراب گفت اکنون شب شده نبرد را برای فردا بگذاریم . روز بعد سهراب به هومان گفت نشانه های رستم را در هماوردم می بینم دوست ندارم با پدرم بجنگم ، هومان گفت من رستم را در نبرد چند بار دیده ام او رستم نیست !

        سهراب به میدان نبرد رفت و به رستم گفت بیا با هم به خوبی رفتار کنیم و به بزم بنشینیم ، مهر تو به دل من افتادهو از جنگیدن با تو شرمم می آید . رستم گفت : فریب و نیرنگ مکن ! من آماده کشتی هستم .  

        سهراب گفت : از پیرمردی چون تو این گونه سخن گفتن دلپذیر نیست ! شروع به کشتی گرفتن کردند ، سهراب رستم را بلند کرد و بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست و خنجرش را کشید تا سرش را ببرد رستم برای نجات جان خود گفت رسم و آیین کشتی ما اینگونه است که اگر کسی برای اولین با پشت حریف را به خاک برساند سر او را نمی برد . سهراب حرف رستم را پذیرفت چون دلش نمی آمد او را بکشد و می خواست مهلت دیگری به او دهد و از روی جوانمردی این کار را شایسته نمی دانست .

هومان به سهراب گفت : چرا این کار را کردی ؟ او با نیرویی تازه می آید و تو را می کشد . رستم به کنار آب رفت و سر و روی شست و به میدان نبرد بازگشت . باز کشتی گرفتند این بار رستم سهراب را به زمین زد و خنجر کشید و شکم او را پاره کرد .

      سهراب غرق در خون گفت : من پسر رستم هستم ، پدرم حتما ً به محض شنیدن خبر مرگ من انتقام خون مرا از تو خواهد گرفت ، چشم رستم سیاهی رفت با ناله از سهراب پرسید چه نشانه ای از رستم داری ؟ سهراب مهره بازوبند خود را نشان داد و گفت : پسر به دست پدر کشته شد ، گریه فایده ندارد زیرا تو خود را کشتی ! و به علت این که او موجب این جنگ شده از رستم خواست حال که از این دنیا می رود رستم نگذارد سپاه ایران به سپاه تورانیان حمله کند و با آنها به نیکی رفتار کن ، تا غروب رستم در کنار سهراب می گریست ، کی کاووس نگران شد توس را به دنبال رستم فرستاد . توس رستم را در کنار جسم نیمه جان سهراب یافت . رستم با پسرش به سوی سپاه ایران بازگشت ، رستم دشنه ای به دست گرفت و گفت می خواهم سر خود راببرم ، بزرگان همه دلداریش دادند و گفتند همگی ما رفتنی هستیم و برای این اتفاق کاری نمی توان کرد . رستم به گودرز گفت نزد کی کاووس برو و از او نوش دارویش رابگیر و بیاور . کاووس گفت آیا ندیدی که می گفت کاووس کیست بی گمان اگر سهراب زنده بماند مرا نابود خواهد کرد گودرز نزد رستم رفت و گفت کاووس نوش دارو را نمی دهد و سرانجام سهراب جان به جان آفرین داد .رستم تابوت سهراب را به زابلستان برد و با جامه دریده  خاک بر سر پیشاپیش تابوت می رفت زال و تمامی مردم زابلستان گریان به پیشواز آمدند بهرام پیش آمد گفت همه رفتنی هستند یک روز هم نوبت پدر سهراب است که برود این رازی است که کلید آنرا هرگز نخواهی یافت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 14

رزم گردآفرید و سهراب

       گردآفرید دختر کژدهم شیر زنی پهلوان بود لباس رزم پوشید موی را در کلاه خُود پنهان کرد و مانند شیری به پیکار سهراب رفت اما نیروی سهراب بیشتر بود و او را به زمین زد و هنگامی که کلاه خُدش را برداشت فهمید زنی ایرانی است . گردآفرید به سهراب گفت : بهتر است بگذاری سر من پوشیده بماند تا سوارانت نبینند که پهلوان آنها با زنی جنگیده است ، دژ ما به کار تو نمی آید خود را به زحمت مینداز اگر رستم و کاووس شاه بدانند تو به ایران حمله کردی سپاه تو را زنده نخواهند گذاشت .

      سهراب از این که دژ را آسان به دست آورده ننگش آمد و از دژ بیرون آمد و هجیر را آزاد کرد ، گژدهم پیر به شاه نوشت که پهلوانی دوازده سال هجیر را شکست داده و دژ را گرفت و ما از او بیم داریم ، شاه پس از خواندن نامه بزرگان سپاه بزرگان سپاه را دعوت کرد و نامه ای به رستم نوشت و درخواست کرد با شتاب برای کمک و نبرد با سهراب بیاید رستم به یاد فرزند خود افتاد اما با خود گفت او کودک است و کسی از تورانیان نمی تواند با من هم نبرد شود و با خیال آرام پس از چند روز به سوی کاووس حرکت کرد .                

     کی کاووس از نافرمانی رستم و گیو و تاخیر در آمدن عصبانی شد و با تندی گفت هر دو را دار بزن ، رستم تاب بی احترامی شاه را نیاورد و به او گفت تو سزاوار شاهی نیستی ! تو باید سهراب را دار بزنی نه ما را ! و با شتاب بیرون آمد  سوار رخش شد و کفت اگر من خشم کنم برای من کاووس کسی نیست ! به کاووس گفت : من بنده تو نیستم ، بنده آفریدگارم ، با آمدن سهراب باید فکری برای زنده ماندنتان بکنید به گودرز گفن : نزد این شاه دیوانه برو و کارها و پهلوانی هایی که من انجام داده ام را برای او یکی یکی بگو !

     گودرز و سرداران سپاه ایران گرد رستم را گرفتند و گفتند تو بهتر می دانی شاه عقل ندارد ! او در لحظه عصبانی شدن چیزی می گوید و بعد پشیمان می شود ،رستم گفت : من از کی کاووس بی نیازم تاج من کلاه خُود ، و تخت من زین اسبم است و به پیشواز مرگ می روم و از کاووس هم نمی ترسم ، گودرز به رستم گفت چشم امید سپاه ایران به قدرت توست ما را ترک مکن . رستم تحت تاثیر حرف های گودرز قرار گرفت و ماند وقتی به دربار کاووس رفت شاه از او پوزش خواست و گفت : خشم من برای آمدن سهراب و چاره جویی است . از اینکه تو را آزردم خاک بر دهان من باد !

     رستم گفت : اکنون چه فرمانی می دهی ؟ امروز را به بزم می نشینیم و فردا با صد هزار جنگجو به رزم به سوی دژ سپید می رویم .

 

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 13


کار های کاووس پس از پیروزی بر افراسیاب

        وقتی پاسخ افراسیاب رسید کی کاووس دستور حمله داد و دو برابر سپاه ایرانیان از سپاه افراسیاب کشته شد و افراسیاب شکست سختی خورد و کاووس پس از پیروزی به پارس بازگشت و به آراستن آن پداخت ، پهلوانانی با لشکر را به نمایندگی خود به مرو ، نیشابور ، بلخ ، هری فرستاد و ایران پر از دادگری کرد ، لقب جهان پهلوانی را نیز به رستم داد ، در کوه البرز خانه ای از سنگ خارا برای در بند کردن دیوان اسیر ساخت ، دو خانه شیشه ای ساخت و در هر گوشه ای زبرجد بکار برد ، دو خانه از نقره برای نگهداری سلاح ساخت ، یک کاخ زرین که سرما و گرما در آن اثر نمی کرد ساخت و برای آراستن ایوان کاخ یاقوت و فیروزه به کار برد .

 فریب خوردن کی کاووس از ابلیس و آرزوی پرواز 

       ابلیس برای کی کاووس نقشه ریخت و خود را به شکل غلامی در آورد و هنگام شکار به شاه نزدیک شد و به او گفت اکنون باید همه جهان به فرمان تو باشد ! کاووس دستور داد که مردم عقاب هایی را از کوه آورده و در خانه هایشان پرورش دهند . وقتی عقاب ها بزرگ شدند دستور داد تختی محکم ساختند و در چهار طرفش چهار نیزه نصب کردند و چهار بره را به آن آویختند ، چهار عقاب گرسنه قوی را به چهار طرف تخت بستند ، کی کاووس بر تخت نشست عقاب ها برای رسیدن به گوشت شروع
به پرواز کردند ، تخت از زمین بلند شد و در آسمان به پرواز درآمد ، عقاب ها تا
نیرو داشتند بال زدند اما وقتی توانشان به پایان رسید تخت شاه سقوط کرد و در آمل
به زمین افتاد ، رستم و گیو گودرز و توس به دنبال شاه رفتند و پس از یافتنش او را
با این رفتار ناپسند نکوهش کردند ، کاووس پوزش خواست و چهل روز برای آمرزش گناهش گریان به درگاه یزدان پوزش خواست ، سرانجام مورد بخشش جهان آفرین قرار گرفت و روزگار مانند روز نخست شد .

سور و میهمانی دادن رستم

           روزی رستم سوری بر پا
کرد و از بزرگانی چون توس و گیو و گودرز و بهرام و گرگین و زنگه و گستهم و خراد و
برزین و فرهاد که هر یک باچند نفر بودند دعوت کرد میهمان ها به چوگان بازی و
تیراندازی  شکار و خوشگذرانی پرداختند ، گیو در حالت مستی گفت : حالا که تصمیم شکار داریم به نخجیرگاه افراسیاب و دشت تورانیان برویم ، رستم گفت : فردا می رویم ، دشت پر از شکار بود و یک هفته خوردند و نوشیدند روز هشتم خبر حضور ایرانیان در در نخجیرگاه به افراسیاب رسید .

         افراسیاب به سردارانش گفت باید رستم و جنگجویان بزرگ دیگر را به بند بکشیم تا اوضاع را بر کی کاووس تنگ کنیم و برای این کار سی هزار جنگجو را مامور این حمله کرد . رستم برای با خبر شدن  از حمله احتمالی شخصی به نام گرازه را دیدبان
گذاشته بود ، گرازه می ترسید اما رستم به او گفت هر کدام از ما برابر هزار تورانی
هستیم . پیران به فرمان افراسیاب با هزار سوار به پهلوانان ایرانی حمله کرد ،
پیران دید همه سوارانش در حال کشته شدن هستند سپس از الکوس با پیش از هزار جنگجو خواست به رستم و همراهانش حمله کند ، زواره برادر رستم در مقابل او قرار گرفت ، الکوس با گرز به زواره زد ، زواره بیهوش شد و از اسب افتاد رستم که برادر را دید به الکوس حمله کرد و با نیزه از زین اسب او را بلند کرد و بر زمین کوفت رستم و
همراهانش دلاورانه به لشکر دشمن زدند و سر از تن بسیاری جدا کردند ، رستم به
افراسیاب حمله کرد اما افراسیاب گریخت و سپاه او تار و مار شد .

تهمینه

       بامدادی رستم برای شکار به نخجیر رفت ، گورخری شکار کرد و خورد و سپس خوابید و رخش را برای چر رها کرد چند تن از سواران تورانی از آنجا می گذشتند رخش را دیدند و با کمند به بند کشیدند و با خود بردند ، رستم بیدار شد و دنبال رخش گشت تا به شهر سمنگان رسید ، شاه سمنگان به پیشوازش آمد و به او گفت آسوده باش ما رخش را برایت پیدا می کنیم و سپس بزمی را برای او مهیا کرد تا شب خوردند و نوشیدند وقتی رستم خوابید شب خنگام در اتاق باز شد و خدمتکاری شمع به دست وارد شد پشت سر او زیبایی رویی پس پرده مخفی بود ، رستم از او نامش را
پرسید ، او گفت : من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم با شنیدن وصف تو به تو علاقمند شده ام در ضمن جای رخش را می دانم. رستم نیز شیفته او و زیبایی تهمینه شد و دستور داد مبدان او را از پدرش خواستگاری کنند .

      شاه سمنگان شاد شد و طبق آیین و کیش خود دخترش را به رستم سپرد ، رستم مهره ای به تهمینه داد و گفت : اگر فرزندمان دختر شد این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر آن را برای شناسایی بر بازویش ببند ، بالاخره رخش پیدا شد و رستم سمنگان را ترک کرد .

سهراب

پسری از پیوند رستم و تهمینه به دنیا آمد ، تهمینه نامش را سهراب گذاشت سهراب همچون پدر در یکی ماهگی مانند کودک یکساله بود و در سه سالگی چوگان بازی می کرد در پنج سالگی تیراندازی با کمان می کرد در ده سالگی کسی یارای نبرد با او را نداشت .

          روزی سهراب نزد مادر آمد و گفت : پدر من کیست ؟ مادر گفت : تو پسر پهلوان رستم هستی که تا کنون جنگجویی مانند او در جهان نیامده است اما این موضوع را از افراسیاب مخفی کن !

        سهراب گفت : چا باید من نژاد افتخارآمیز خود را مخفی کنم ! من لشکری از تورانیان فراهم می کنم و دربار کاووس را نابود می کنم و پدرم را شاه ایران زمین می کنم ، افراسیاب از این خبر خوشحال شد و دوازده هزار جنگجو مانند هومان و بارمان را به او برای جنگ سپرد ، افراسیاب به سردارانش گفت نباید رستم بفهمد سهراب پسر اوست تا آن پهلوان سالخورده به دست این دلاور جوان کشته شود ، هومان و بارمان با هدایای افراسیاب ، ده اسب و ده استر با بار تخت فیروزه و تاج زرین و نامه ای مبنی بر حمایت از سهراب به نزدش رفتند ، سپاه برای جنگ به سوی دژ سپید که فرماندهی آن با هجیر دلاور بود حرکت کرد .

      هجیر مقابل لشکر ایستاد و با سهراب جنگید ، سهراب او را با نیزه زخمی کرد هجیر درخواست کرد او را نکشد ، سهراب دلش سوخت او را بست و نزد هومان فرستاد ساکنین دژ سپید از این خبر اندوهگین شدند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 12

ازدواج کی کاووس با سودابه

         به کی کاووس گفتند که او دختری زیبا و شایسته تو دارد ، کی کاووس فرستاده ای دانا و گرانمایه را نزد شاه هاماوران فرستاد تا ضمن ابلاغ پیام دوستی دختر او سودابه را برایش خواستگاری نماید . شاه هاماوران ناراضی بود اما به اجبار درخواست کی کاووس را پذیرفت اما نخست نظر سودابه را پرسید . سودابه گفت : چاره ای به جز پذیرفتن این درخواست نیست ، سپس شاه هاماوران عروس زیبا را با سیصد وچهل خدمتگزار ، هزار استر و اسب ، هزار شتر با بار دینار و دیبا با لشکری آراسته به سوی کی کاووس فرستاد .

نیرنگ شاه هاماوران به کی کاووس

          یک هفته پس از ازدواج شاه هاماوران با خدعه کی کاووس را به میمانی دعوت کرد تا او را به بند بکشد ، سودابه از قصد و منظور پدرش را آگاه شد به کی کاووس گفت به هاماوران مرو ! این جشن و بزم نیرنگی برای به بند کشیدن تو و بازگرداندن من است .

         کی کاووس حرف سودابه را نپذیرفت شاه هاماوران پس از یک هفته پذیرایی گرم و جلب اعتماد با بربر ها هماهنگ شد و با حمله ناگهانی کی کاووس و گودرز و گیو و توس به بند کشید و آنها را در دژ دست نیافتنی که هزاران پهلوان دلیر مسلح از آن نگهداری می کرد زندان نمود و پس از آن به تاراج تاج و تخت و کاخ و حرمسرای او پرداخت .

        سودابه از نیرنگ پدر ناراحت شد و به فرستادگانی که از سوی پدر برای بازگردانش آمده بودند گفت : ای سگان چرا وقتی او در لباس جنگ بود با او نجنگیدید تا این ثروت را به دست آورید و او را با همراهانش اسیر کنید ؟ چرا از این پیوند دوستی و ازدواج سوء استفاده کردید ؟ من از او تا هنگام مرگ جدا نخواهم شد .

        شاه هاماوران از سخنان سودابه عصبانی شد و را نیز به زندان کنار کی کاووس فرستاد . سپاهیان چون شاه را اسیر دیدند به ایران بازگشتند . شورش و آشوب در ایران به وجود آمد و هر کسی ادعای شاهی کرد ، افراسیاب از فرصت استفاده کرد با لشکر تازیان سه ماه جنگید و آنها را شکست داد ، روزگار ایرانیان تیره و تاریک شد .

جنگ رستم و شاه هاماوران

        عده ای از بزرگان نزد رستم به زابلستان رفتند و درخواست کمک و نجات ایران را کردند ، رستم جنگجویان را فرخواند ، سپس فرستاده ای به هاماوران فرستاد تا به شاه هاواران بگوید تو با نیرنگ و سوء استفاده از پیوند خویشاوندی و ناجوانمردانه کی کاووس و سردارانش را اسیر کردی اگر او را رها کنی کاری با تو ندارم وگرنه منتظر حمله من با سپاهیانم باش !

           شاه هاماوران پاسخ داد شمشیر و و گرز ما آماده است و زندان برای تو آراسته شده است . رستم و سپاهش با شتاب از راه دریا به هاماوران وارد شد و به محض ورود به کشتن و تاراج پرداختند ، شاه هاماوران از دیدن سپاه رستم هراسان شد و نامه ای برای شاهان مصر و بربر نوشت که به کمکش بیایند آنها نیز از ترس رستم سپاهی آراسته و به سوی هاماوران حرکت کردند ، رستم فرستاده ای به سوی کاووس فرستاد تا از او بپرسد آیا حمله من برای جان تو خطری ندارد . کاووس گفت : نگران من نباش به جنگ و یکی از آنها را زنده مگذار . رستم چون پاسخ را شنید به لشکریانش گفت زیادی لشکر فایده ای ندارد ، صد سوار ما بر صد هزار نفر آنها برتری دارد . رستم به دنبال شاه مصر گذاشت و او را گرفت و فرهاد فورا ً او را بست و اسیر کرد ، شاه بربر نیز با چهل جنگاورش اسیر شد و شاه هاماوران شکست خورد رستم شرط در امان بودن او را آزادی کی کاووس و شبستانش (حرمسرایش ) و گیو و گودرز و توس ، بازگرداندن تاج و تخت و گوهر های تاراج شده دانست .

       شاه هاماوران پذیرفت و سیصد هزار سوار از بربر ، مصر و هاماوران به خدمت رستم در آمدند ، از گرگساران خبر آوردند که افراسیاب سر به شورش گذاشته ، کی کاووس فرستاده ای نزد افراسیاب  فرستاد تا به او بگوید : دست از سر ایران بردار و زیاده خواهی مکن ! همان توران برای تو کافی است . افراسیاب پاسخ داد : اگر ایران شایسته تو بود نیازی به حمله به مازاندران نداشتی و اضافه کرد ایران از دو جهت متعلق به من است ، یکی این که فریدون نیای من است و دیگر این که من ایران را از تازیان خالی کردم .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 11

جنگ رستم در مازندران

        رستم اجازه خواست با نامه ای دیگر با مضمون دعوت شاه مازندران به آشتی نزد او برود . رستم به سوی قرارگاه شاه مازندران رفت چون چند تن از بزرگان آنها را دید شاخه بزرگ درختی را کند و به سوی آنها پرتاب کرد گروهی از آنها شاخه را به سختی جابجا کردند . یکی از آنها نزد رستم آمد و دست داد و خواست دست رستم را فشار دردناکی بدهد اما رستم چنان فشاری به دست او داد که رنگش زرد شد و بیهوش از روی اسب به زمین افتاد ، شاه مازندران پهلوان دیگری به نام کلاهور به سوی رستم فرستاد تا دستش را فشار دهد اما رستم چنان فشاری به دست او داد که ناخن هایش ریخت ،  کلاهور با شتاب نزد شاه مازندران رفت و گفت بهتر است با ایرانیان صلح کنی ! رستم نامه را به شاه داد ، شاه از خواندن نامه برآشفت و به رستم گفت : به کاووس بگو من سپاه بزرگی دارم ، اگر اوضاع را بر من سخت و تنگ کنی به تو بد خواهد رسید ، سپس برای رستم خلعت (جامه و اسب و زر ) آوردند اما او نپذیرفت و به نزد سپاه ایران بازگشت ، کی کاووس نیز دستور شروع جنگ داد .

        پهلوانی از مازندران به نام جویان به میدان آمد و هماورد خواست کسی از ایرانیان از ترس پا پیش نگذاشت . رستم از کی کاووس اجازه او نبرد خواست ، رستم پس از رجز خوانی به جویان حمله کرد و او را از پای درآورد . شاه مازندران به لشکر دستور حمله داد یک هفته دو لشکر به سختی با هم می جنگیدند بالاخره رستم با نیزه به سوی شاه مازندران حمله کرد و نیزه را بر کمربند او زد او از اسب افتاد سپاهیانش فورا ً گرداگرد او را گرفتند و در میان سنگ خارایی مخفی شد ، رستم بار دیگر به لشکریان دشمن حمله کرد و سنگ خارا را با شاه مازندران از زمین بلند کرد و نزد کی کاووس آورد و به شاه مازندران گفت اگر بیرون بیایی چه بهتر و اگر بیرون نیایی با گرز و شمشیر و تبرسنگ را خُرد خواهم کرد ، شاه مازندران از ترس بیرون آمد .

         کی کاووس گفت او شایستگی شاهی را ندارد و به دژخیم گفت تا تن او را ریز ریز کند ، سپس دستور دادتا غنایم را جمع آوری کنند و آنها را که چون کوهی شده بود بین سردارانش و نیازمندان پخش کرد ، دستور داد هر دیوی که نافرمانی کرده سر ببرند ، هفته سوم پس از برگزاری مراسم جشن پیروزی رستم به کی کاووس گفت : پیروزی ما مدیون کمک و راستگویی اولاد است و درخواست کرد حکومت و پادشاهی مازندران به او که فردی مناسب و فرمانبردار است سپرده شود ، شاه درخواست را پذیرفت و سپس به سوی پارس حرکت کرد . در پارس نیز جشن وشادی از این پیروزی برگزار بود کی کاووس برای سپاسگزاری از رستم خلعتی شایسته و گرانبها ، تخت فیروزه ای ، تاج گوهر نگار ، لباس زربافت شاهنشاهی ، صد زیباروی ، صد اسب و زین و برگ آن ، صد استر سیاه موی با لگام زر ، صد کیسه دینار ، جامی از یاقوت سرخ پر از مشک ناب ، جامی فیروزه ای از گلاب به همراه نامه ای بر حریر با عطر  بوی مشک و عود عبیر و عنبر نوشته شده بود و در آن حکومت نیمروز (سیستان) را به رستم داده بود را تقدیم رستم کرد ، برای سپاسگزاری از توس درجه سپهبُدی را به او بخشید و برای سپاسگزاری از گودرز حکومت سپاهان (اصفهان) را به او داد .

پذیرش شاهی کی کاووس

          شاهان و بزرگان توران و چین و مکران و زره شاهی کی کاووس را پذیرفتند و به او باج و خراج می دادند اما بربر ها جنگی را با او ترتیب دادند ، کی کاووس گودرز را با هزار جنگجو به جنگ بربر ها فرستاد و او همه سپاهیان بربر را از دم تیغ گذرانید ، سالخوردگان و سران نزد کی کاووس آمدند و گفتند : ما بنده و خدمتگزار توایم و هرچه باج و خراج و درم ، زر و گوهر بخواهی به تو می دهیم ، ما را ببخش !

        کی کاووس یک ماه به میهمانی رستم به زابلستان رفت در این هنگام تازیان در مصر و شام طغیان و سرکشی کردند کاووس برای سرکوب آنها از راه دریا با قایق و کشتی به سوی مصر و شام تاخت . هنگام پیاده شدن سپاه بزرگ ایران شاه هاماوران از ترس تسلیم شد و امان خواست ، کی کاووس او را بخشید .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 10

جنگ رستم و پهلوان تورانی اولاد

        رستم تمام طول شب و سپس روز را در راه سپری کرد ، از شدت گرما پوستین و کلاه خُودش خیس عرق شده بود پوستین و کلاهش را برای خشک شدن از تن در آورد و جلو آفتاب گذاشت و رخش را رها کرد تا بچرد ، چون لباسش خشک شد آن را پوشید و از گیاهان برای خود جایگاهی نرم برای خوابیدن ساخت و خوابید دشتبان آن ناحیه هنگام گذر رستم و رخش را دید ، با چوب به پای رستم زد و گفت : چرا اسبت را رها کرده ای تا کشت مرا بخورد . رستم دو گوش دشتبان را گرفت از بیخ برید ، دشتبان با گوش بریده خونین در دستش برای شکایت از رستم نزد پهلوانی به نام اولاد رفت و گفت : اهریمنی که اسبش را از کشتزارم بیرون کردم از کرده من ناراحت شد و دو گوش مرا از بیخ برید . اولاد گفت برای شکار شیر به مرغزار مروم و رستم را تنبیه می کنم . اولاد در مرغزار شیری دید اما نتوانست با تمام تلاش هایش شیر را شکار کند رستم که شاهد ماجرا بود سوار رخش شد و در نبردی شیر را کشت سپس کمندش را بر اولاد انداخت و او را گرفت ، از رخش پیاده شد و او را بست به او گفت درخواستی دارم ، اگر صادق نباشی ، تو را خواهم کشت . تو باید محل به بند کشیدن کی کاووس و جایگاه دیو سپید و پولاد غندی و بید را به من نشان دهی . اولاد قول راهنمایی داد و هر دو به راه افتادند.

توصیف اولاد درباره مسیر راه

        اولاد گفت : از اینجا تا جایگاه دیو سپید صد فرسنگ است و دویست سیاه چال مخوف با دوازده هزار دیو محافظ آنها از جمله دیو غندی و بید و سنجه در مسیر ماست ، اگر بتوانیم از این ها بگذریم به محلی سنگلاخ و و پس از آن دشتی می رسیم که پهنای آن دو فرسنگ است دیوی به نام کنارک آنجاست که دیوانی نیز تحت فرمان او هستند ، خانه او از بُز گوش تا بزم پا سیصد فرسنگ درازا دارد ، سپس از بُز گوش تا شاه مازندران راهی بسیار ناهموار و سخت است که سیصد هزار سوار جنگی و 1200 دیو  در اطراف آن است ، تو مطمئن باش از دست آنها جان سالم به در نخواهی برد ، رستم گفت : من با نیروی یزدان و شمشیر تیزم پی و پوست آنها را پاره می کنم . حال مرا به سوی جایی که کی کاووس در بند است ببر ! رستم به سوی کوه اسپروز محل اسارت کی کاووس رفت .

         رستم از دور جایی را دید که آتشی روشن است و در هر جایش شمعی روشن ! از اولاد پرسید آنجا کجاست ؟ اولاد گفت : آنجا مازندران جایگاه ارژنگ دیو است . رستم برای استراحت اندکی خوابید بعد از بیدار شدن اولاد را به درختی بست و به تنهایی به سوی ارژنگ دیو حرکت کرد .

جنگ با ارژنگ دیو

         وقتی رستم به قرارگاه ارژنگ دیو رسید فریادی بلند کشید ارژنگ از خیمه بیرون آمد و رستم به او حمله کرد و دلیرانه سر و گوش و یال ارژنگ را گرفت و از تن جدا کرد و به سوی دیگر دیوان انداخت ، دیوان با وحشت پا به فرار گذاشتند ، رستم شمشیرش را کشید و دیوان فراری را کشت و کوه اسپروز بازگشت ، اولاد را از دخت باز کرد و گفت : مرا به سوی کی کاووس ببر ! اولاد بپذیرفت و شروع به دویدن کرد و رستم به دنبال او می رفت وقتی کی کاووس رستم را دید به سردارانش گفت : دیگر بدبختی ما به سر آمد . رستم گفت : باید به سوی هفت کوه برویم .

جنگ با دیو سپید

      رستم به غاری بی پایان رسید که جایگاه دیو سپید بود و دیوان بسیاری در اطرافش بودند ، رستم به اولاد گفت : اکنون که راستی را در تو دیدم حالا بگوچه کنیم ، اولاد گفت : وقتی آفتاب هوا را گرم کند دیو سپید به خواب می رود و بیشتر دیوان گرداگردش پراکنده می شوند و فقط چند دیو جادوگر باقی می مانند ، اگر آن زمان به او حمله کنی ، پیروز می شوی . رستم دوباره دست و پای اولاد را بست و پس از گرم شدن روز به سران دیو سپید حمله و سر آنها را از تن جدا کرد و دیوانی نیز از او می گریختند . سپس به دیو سپید حمله کرد ، ناگهان هوا تیره شد و دیگرش چشم رستم چیزی ندید ، اندکی در تاریکی جستجو کرد متوجه شد غار ناپدید شده و کوهی سیاه و ساعد و کلاه خُودی آهنین در برابر اوست ، رستم با شمشیر به او حمله کرد و یک دست و پای او را برید ، هر دو به هم ضربه می زدند بالاخره رستم دیو سپید را زمین زد و با خنجر شکمش را درید و جگرش را بیرون کشید .

      رستم از غار بیرون آمد ، اولاد را باز کرد و جگر دیو سپید را به او داد و گفت مازندران را به تو می سپارم ، کار بعدی من جدا کردن سر هزاران هزار دیو و گرفتن شاه مازندران و به چاه افکندن اوست  .

جنگ با شاه مازندران

       رستم نزد کی کاووس رفت و گزارش نبردش را داد کی کاووس از او سپاسگزاری کرد از آنجا که کی کاووس در نبردش با دیوان مازندران قبلا ً بینایی اش را از دست داده بود رستم چند قطره از خون دیو سپید را در چشم او چکاند تا بینایی اش را بازیابد سپس کی کاووس هفت روز با توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و فرهاد به بزو و شادمانی نشست و روز هشتم به سوی مازندران حرکت کردند و هرچه سر راه بود را نابود کردند وقتی به مازندران رسیدند کی کاووس به سپاهیانش گفت : این مردم مکافات و مجازات کار خود را دیدند ، دیگر خونریزی و کشتار نکنید .

       سپس فرهاد با هوش و دانش را با نامه ای به سوی شاه مازندران فرستاد و در نامه نوشت : اگر خواهان سرنوشت دیو سپید و ارژنگ هستی بجنگ ! اگر می خواهی شاه بمانی ، به ما باج و خراج بده و راحت در مازندران زندگی کن !

       شاه مازندران با شنیدن خبر کشته شدن دیو سپید و ارژنگ و پولاد غندی و بید به دست رستم برآشفته بود به کی کاووس پاسخ داد : من از تو برترم و هزاران هزار سرباز جنگی از تو بیشتر دارم ، من هزار و دویست فیل جنگی دارم که تو حتی یکی از آنها را نداری ! من با لشکرم می آیم و خواب را از چشم شما خواهم گرفت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 9

کی کاووس

     کی کاووس پس رسیدن به شاهی تصمیم گرفت به مازندران حمله کند ، هرچه بزرگانی چون توس و گیو و گودرز و رهام و گرگین و سرداران دیگر او را پند دادند و از بدی های این جنگ گفتند او نپذیرفت حتی نصایح زال نیز کارگر نشد زال به او گفت : مازندران خانه دیوان است و در طلسم و جادوست و آنجا را با شمشیر و درهم و دینار و دانش نمی توان به دست آورد و هیچ یک از شاهان پیش از تو نیز فکر جنگ با آنها را نکرده اند . کی کاووس گفت : من از فریدون و جمشید و منوچهر و کی قباد در در مردی و سپاه و گنج برترم من به جنگ دیوان می روم و زمین را از وجود آنها پاک می کنم و یا از آنها باج و خراج سنگین می گیرم ، تو و رستم نیز از ایران نگهبانی کنید ، زال گفت امیدوارم از کرده ات پشیمان نشوی و به سیستان بازگشت .

        کی کاووس به توس و گودرز دستور داد سپاه را آماده حرکت کنند و ایران زمین را نیز به میلاد سپرد و به او گفت در صورت نیاز از رستم و زال کمک بگیر ، در راه از گیو خواست که با هزار جنگجوی بی پروا و شجاع به مازندران حمله کند و همه را از دم تیغ بگذراند ، شهر را غارت کند و بسوزاند .

         گیو دستور را انجام داد غنایم فراوانی از زر و سیم و گنج و چهارپا به دست آورد ، شاه مازندران از این غارت آگاه شد و از دیو سپید خواست با دوازده هزار سپاه به سپاه ایرانیان حمله کند ، او شکست سنگینی به ایرانیان داد و سرداران بسیاری را اسیر کرد .

درخواست کمک کی کاووس

         کی کاووس با دیدن این وضعیت بد از زال و رستم کمک خواست ، زال پیام را به رستم رساند . رستم گفت : اگرچه این نبرد خردمندانه نیست اما با رخش اثری از ارژنگ ، دیو سپید ،  سنجه ، پولاد غندی و بید باقی نخواهم گذاشت .

         رستم به سرعت به سوی کی کاووس حرکت کرد ، یک شبانه روز با رخش بدون خوابیدن راه پیمود تا به دشتی رسید از گرسنگی گورخری شکار کرد و خورد ، رخش را نیز آزاد گذاشت تا بچرد و خود بر جایگاهی که با نی درست کرده بود خوابید ، شیری در آنجا آشیانه داشت به سوی رستم آمد رخش دلیرانه به شیر حمله کرد و او را کشت وقتی رستم بیدار شد شیر مرده را دید از رخش خواست که جنگیدن را به رستم بسپارد .

         رستم به راهش ادامه داد پس از مدتی از شدت تشنگی تنش سست شد و بر روی خاک افتاد ، ناگهان میشی را دید حدس زد که حیوان به سوی آبشخوری می رود با تکیه بر شمشیرش برخواست و به دنبال میش رفت تا به چشمه ای رسید و خود و رخش را سیراب کرد سپس در نخجیری گورخری شکار کرد و خورد و خوابید .

جنگ رستم و اژدها

        رخش تا نیمه شب چرید ناگهان اژدهایی نزدیک شد ، رخش رستم رابیدار کرد اما اژدها خود را پنهان کرد چون رستم اژدها را ندید بخش گفت چرا مرا بیدار کردی ؟ دوباره در تاریکی اژدها بیرون آمد و رخش رستم را بیدار کرد اما باز اژدها زود پنهان شد چون رستم اژدها را ندید به رخش گفت اگر یکبار دیگر مرا بیدار کنی سرت را با شمشیر خواهم برید . رستم دوباره خوابید و پوست ببری را بر سرش کشید ، باز اژدها نمودار شد و رخش دوباره رستم را بیدار کرد ، رستم اژدها را دید با درآویخت رخش نیز با دندان پشت اژدها را درید و اژدها کشته شد .

جنگ رستم و جادوگر

         رستم در ادامه راه از دور جوانی را دید که کنار درخت و آب روانی نشسته و نان و مرغ بریان و می می نوشد وقتی رستم به آنجا رسید او ناپدید شد ، رستم تنبوری را دید آنجا افتاده آن را برداشت و نواخت ، زن جادوگری به شکل جوانی زیبا نزدیک شد ، رستم جام می را نوشید و چشمانش سیاهی رفت اما چون نام یزدان از دهان رستم خارج شده بود جادو باطل و موجودی پیر نمایان شد رستم جام را انداخت و جادوگر را با خنجر به دو نیم کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 8

زو طهماسپ

       زال ، از نژاد فریدون به دنبال شاهی بیدار دل و روشن روان بود زوطهماسپ را که از نژاد کیان و پهلوانی با فرهنگ بود را به شاهی برگزید او پنج سال بر تخت شاهی نشست و با دادگری سپاهیان را از بد رفتاری و در بند کردن مدم باز داشت و در دوره او مردم در رنج و درد نبودند .

گرشاسپ

        نام پسر زوطهماسپ گرشاسپ است که پس از مرگ پدر بر تخت پادشاهی نشست و تاج بر سر نهاد ، افراسیاب باز سپاهی برای حمله به ایران آماده کرد ، زال از بزرگان خواست که که برای رستم پهلوان ساز و برگ جنگ تهیه کنند زیرا او دیگر پیر شده و او باید جای او را بگیرد .

رخش

         هر اسبی را نزد رستم آوردند با دستش پشتش را فشار می داد و کمرش خم می شد و توان زور و وزن رستم را نداشت بالاخره در چراگاهی مادیانی مانند شیر با پاهای کوتاه و تنومند با گوش های تیز و یال بلند همراه کره ای هم هیکلش با چشمان سیاه و بدنی بور مانند ابر و دمی مانند گاو و سمی چون فولاد را دید برای آزمدنش کمند انداخت و کره اسب را گرفت ، کره اسب مورد پسند رستم قرار گرفت به چوپانش گفت : قیمتش چند است ؟ او گفت : ارزشش به اندازه سرزمین ایران است . اسب را بگیر و برو و اوضاع آشفته ایران را سر و سامان بده ! زال به مبارکی یافتن رخش و سوار فرخنده اش به مرد درهم و دینار بخشید .

        رستم پیشاپیش پهلوانان سالخورده به همراه لشکری از زابلستان حرکت کرد سپاهیان از سایر نقاط نیز به او پیوستند ، رستم به جهاندیدگان گفت : این لشکر احتیاج به بزرگتر و فرمانده دارد و اکنون چون تنی بی سر است باید از نژاد کیان پهلوانی با فراست و دادگر را به عنوان شاه برگزینیم ، بدین ترتیب کی قباد از نژاد فریدون به شاهی برگزیده شد .

کی قباد

      زال رستم را مامور کرد طی دو هفته بدون توقف و خواب گزینش کی قباد به عنوان شاه را به او خبر دهد ، افراسیاب خبر را شنید و پهلوانی به نام قلون را با گروهی برای حمله به آنها فرستاد ، رستم قلون را شکست دادو سپاه همراهش گریزان شدند پس از رسیدن به زال کی قباد یک هفته با موبدان و بزرگان به رایزنی پرداخت و روز هشتم بر تخت نشست سپس عزم جنگ با افراسیاب کرد و جنگ آغاز شد .

     رستم نزد پدر رفت و گفت : نشانه های افراسیاب را به من بده تا او را نزد تو بیاورم ! زال گفت : نخست بدان افراسیاب چون اژدهایی جنگجو و دلیر است ، او درفش و خفتانی سیاه دارد ساعد بند و کلاهش آهنی و روی آن زراندود است ، نشتنه ای سیاه بر کلاه خُود دارد .

    رستم به سپاه افراسیاب یورش برد وقتی به او رسید چنگ در کمر او زد و او را از زین اسب جدا کرد و کشید تا نزد کی قباد ببرد ، اما به دلیل سنگینی افراسیاب کمربند پاره شد و افراسیاب به زمین افتاد سپاهیانش او را احاطه کردند و نجاتش دادند ، رستم مجبور شد دست خالی بازگردد . جسارت رستم و فضاحت پیش آمده برای افراسیاب موجب شادی لشکر ایران و کی قباد و سرشکستگی و اندوه لشکر افراسیاب شد ، هراز و صد و شصت پهلوان دلیر تورانی هر کدام با یک ضربه کشته شدند و سربازان تورانی با سلاح شکسته و مغموم به جیحون بازگشتند ، بزرگان به افراسیاب گفتند که با کی قباد آشتی کن. افراسیاب نامه ای زیبا و رنگارنگ چون ارژنگ کتاب مانی به ایران فرستاد و درخواست آشتی کرد. کی قباد درخواست را پذیرفت ، برای سپاسگزاری از زال و قارن و کشواد و برزین و خراد به آنها خلعت گران بها بخشید و به دیگر سرداران درهم و دینار و شمشیر و سپر درخور آنها هدیه داد .

       سپس به سوی پارس و شهر استخر که محل زندگی پادشاهان کیانی است ، رفت . او در آنجا به مستمندان و سپاهیانش بخشش بسیار نمود .

      کی قباد یکصد سال زندگی کرد او چهار پسر به نام های کی کاووس ، کی آرش ، کی پشین ، کجا آرش داشت ، او پادشاهی را به کی کاووس سپرد و از او خواست دادگر و بخشنده و پاک دین باشد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 7

تولد رستم

رودابه یک روز بیهوش بود وقتی به هوش آمد نوزاد را به او نشان دادند ، جشن و سرور در زابلستان و کابلستان بر پا شد ، نوزاد را نزد سام بردند او نیز جشنی بر پا کرد و به نیازمندان درهم و دینار بخشید ، سام نامه ای به زال نوشت و گفت : از این نوزاد ارجمند که از نژاد من است و نشانه های پهلوانی دارد به خوبی مواظبت کن .

زال از دیدن نامه پدر و توجه اش به نوزاد شادمان شد ، به رستم ده دایه شیر می دادند وقتی غذا خور شد به اندازه پنج مرد خوراک می خورد و وقتی هشت ساله شد از جهت پیکر و هیکل ، اندیشه و فکر و فرهنگ همانند یلان و پهلوانان بود . خبر رستم ، کودک پهلوان به پدر بزرگش سام رسید او مشتاق دیدارش شد ، زال و مهراب رستم را روی تخت زرین بر بالای فیلی جنگی نشاندند و به پیشواز سام رفتند ، سام از دیدن رستم شادمان شد ، رستم از فیل پایین آمد و احترام گذاشت و خطاب به سام گفت: چهره و شجاعت من همانند توست ! سام از اسب پیاده شد و دست در دست رستم به سوی کاخ رفتند و در مراسم جشن و سرور ، خوردند و نوشیدند . سام از رستم تعریف کرد و به زال گفت : از او دقیق نگهداری کن ! روز بعد سام قصد رفتن کرد و زال و رستم تا دو منزل او را بدرقه کردند .

ستاره شناسان خبر دادند مرگ منوچهر ، شاه ایران نزدیک است ، منوچهر انجمنی تشکیل داد و آخرین پند های خود را در حضور موبدان و بزرگان به پهلوانان و نام آوران ایران زمین و فرزندش نوذر داد و گفت کسی در دنیا عمر جاوید ندارد و سرانجام همه مرگ است و چه خوب است که به دلیل کار های نیک انسان بعد از مرگ از او به خوبی یاد کنند و به نوذر گفت : پسر پشنگ افراسیاب دشمن توست و مژده داد که تورانیان در برابر رستم هنری نخواهند داشت . نوذر از رفتن منوچهر گریست و منوچهر بدون این که درد یا بیماری داشته باشد دنیا را بدرود گفت و تنها خنانش از او به یادگار ماند .

نوذر

نوذر پس از مرگ پدر بر تخت پادشاهی نشست به مناسبت تاج بر سر نهادن خود به همه دینار بخشید اما چندی نگذشت که بیدادگری آغاز نمود او رسوم پدرش را فراموش کرد و مردم را خوار شمرد ، موبدان و بزرگان را گرامی نداشت و ایالات کشور به سردارانش بخشید و آنها نیز به مردم جور و ستم کردند ، مردم از ستم به خروش آمدند ، نوذر از این آشوب بیمناک شد و از سام درخواست کمک کرد ، سام از گرگسار به سوی نوذر آمد بزرگان ایران به پیشوازش آمدند و از بیدادگری نوذر برای او گفتند و از او خواستند او بر تخت پادشاهی بنشیند و آنها فرمانبرداریش کنند . اما سام نپذیرفت و گفت این کار پسندیده نیست اما به آنها قول داد که نوذر را پند و نصیحت خواهد نمود گه دست از ستم بردارد .

خبر مرگ منوچهر و آشوب و مورد قبول مردم نبودن نوذر به گوش سپاهیان توران و پشنگ رسید. او وضعیت ایران مناسب حمله دید و بزرگان لشکرش چون ارجاسب و گرسیوز و بارمان و کلباد و ویسه و فرزندش افراسیاب را برای جنگیدن فراخواند وقتی مقدمات جنگ آماده شد ، اغریرث برادر افراسیاب نزد پدرشان پشنگ رفت و گفت اگر منوچهر در ایران نیست پهلوانان و دلاوران دیگری چون سام و گرشاسب و قارن هستند و حتما ً به خاطر داری با سلم و تور چه کردند جنگ ما با ایرانیان مایه آشوب و شورش در کشور می شود . پشنگ سخنان اغریرث را نپذیرفت و گفت افراسیاب جنگجویی دلیر است و بهتر است به عنوان مشاور در خدمت او باشی ! بروید و بجنگید و انتقام نیاکان خود را بگیرید .

افراسیاب

افراسیاب با دو سالارش شماساس و خزروان با سی هزار مرد جنگی به سمت زابلستان حرکت کردند در این هنگام به آنها خبر رسید سام مرده است و زال مشغول مراسم تدفین ساختن استودان (محل قراردادن استخوان های جسد ) و در دخمه گذاری اوست . خبر موجب شادی افراسیاب شد .

از سویی دیگر نوذر با یکصد و چهل هزار به مقابله افراسیاب آمد. هنگام روبرو شدن دو لشکر بارمان از افراسیاب خواست که به او اجازه دهد تا به سراپرده نوذر برای جنگ برود اما اغریرث هوشمند گفت : رفتن بارمان صلاح نیست ، چون مرد مشهوری است در صورت کشته شدن در روحیه مرزبانان تاثیر منفی خواهد گذاشت ، جنگجویی بی نام نشان را به جای او به میدان نبرد بفرست ، افراسیاب از این گفته خوشش نیامد و به بارمان گفت : آماده شو و به میدان برو ! او به کارزار رفت و هماورد خواست . قباد پیر برادر قارن سالار با هوش نوذر اعلام آمادگی کرد اما در نبرد کشته شد ، افراسیاب به سمت نوذر حمله کرد و تا شب جنگیدند .

وقتی شب شد قارن با چشم گریان از مرگ برادر نزد نوذر آمد و گفت : افراسیاب کار را برای ما سخت کرده است ، لشکریان دو طرف شب خاموش شدند و روز دوم جنگ آغاز گردید ، ده نفر ده نفر از دو طرف با یکدیگر جنگیدند ، نوذر از قلب سپاه بیرون آمد و با افراسیاب تا شب جنگید ، از سپاه ایران جنگجویان زیادی کشته و مجروح شدند و بسیاری پا به فرار گذاشتند ، نوذر موقعیت خود را غم انگیز و وخیم می دید ، او توس و گستهم را فراخواند و با چشمان گریان گفت : هم اکنون پنهانی از لشکریان به پارس بروید و شبستان (خانواده شاه) را به کوه زاوه و البرز ببرید تا این وضعیت بدتر از این نشود و پادشاهی من به خطر افتد . سپاهیان نوذر در برابر سپاه افراسیاب چون رودی در برابر دریایی خروشان بودند ، افراسیاب توانست با دلاوری های پهلوانی به نام شاپور بر سمت راست لشکر نوذر چیره شود ، افراسیاب گروهی را نیز برای اسیر کردن شبستان نوذر روانه پارس کرد ، قارن به شاه گفت اگر این اتفاق بیفتد مایه ننگ ماست من برای نجات آنها می روم . نوذر گفت اگر تو بروی سپاه از هم می پاشد ، توس و گستهم این کار را خواهند کرد .

سرداران قارن و شیدوش و کشواد هم اندیشه شدند نیمه شب به بارمان از سپاه دشمن که مقابل آنها بود حمله کنند بارمان را بکشند و به پارس بروند و این کار نیز کردند . نوذر نیز به دنبال آنها رفت ، افراسیاب نیز به تعقیب آنها پرداخت و نوذر را با یک هزار و دویست مرد جنگی نامدار گرفتار کرد .

افراسیاب به ویسه سردارش دستور داد قارن را بیابد ، ویسه پدر قارن بود بین او و قارن جنگ سختی در گرفت و قارن پیروز میدان شد و ویسه پا به فرار گذاشت .

افراسیاب همچنین شماساس را با سی هزار ترک جنگجو به زابلستان فرستاد ف مهراب سفیری به سوی او فرستاد و گفت من نواده ضحاک هستم و از ترس جانم با زال پیمان بسته ام به ما حمله نکنید ، من قاصدی را نزد افراسیاب خواهم فرستاد تا از نهان من آگاه شود ، مهراب قاصدی دیگر را نزد زال که سوگوار پدر بود فرستاد و به او پیغام داد هر چه زودتر خود را به اینجا برسان .

زال شیروار در برابر سپاه افراسیاب قرار گرفت و به آنها حمله کرد ، سپاهیان و گردان از ترس خود را به نشان نمی دادند شماساس که وضع لشکر را خراب دید با لشکر شکست خورده فرار کرد در راه با لشکر قارن روبرو شد باقی مانده سپپاه افراسیاب نیز توسط قارن کشته شدند و شماساس توانست با چند تن از مردانش بگریزد .

وقتی خبر شکست سپاهیان به افراسیاب رسید دستور داد نوذر اسیر را به کین خواهی بکشند ، اغریرث برادر هوشمند افراسیاب درخواست کرد باقی سرداران اسیر در بند را برای نگهداری به او بسپارد تا در غاری زندانی کند تا بدین گونه آنها را نجات دهد . وقتی سران در بند را تحویل گرفت آنها را با احترام به ری برد و به آنها دینار بخشید و آنها را به سپاه ایران داد . افراسیاب از این کار خشمگین شد و برادرش اغریرث را با شمشیر به دو نیم کرد .

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 6

     گفتنی است که بازنویسی های متعدد از شاهنامه فردوسی و برگردان نظم به نثر شده است که هر یک زیبایی هایی مختص به خود را داشته اند اما همانطور که داستان عشق لیلی و مجنون و خیلی دیگر از داستان ها بار ها به زبان شاعران مختلف به شعر یا نثر در آمده  و هر یک باز زیبا هستند ، خوانندگان عزیز سلسله یادداشت اینجانب نیز این نوشتار را از منظر و دیدگاه ساده ، براساس سلیقه من نگریسته و ضمن گوشزد کردن خطا های احتمالی ، آنها بر من ببخشند و امیدوارم از آن لذت ببرند .  

ازدواج زال

       پس از آن   منوچهر پاسخ نامه سام را داد و برای داشتن چنین فرزند پهلوان و دلیر و آشنا به فنون رزمی و دانا به او تبریک گفت و به سام اجازه داد که هر تصمیمی که صلاح می داند بگیرد ، زال ، سام و مهراب از این پاسخ آسوده خاطر و شاد شدند و مهراب از همسرش سیندخت که تلاشش موجب این موفقیت شد سپاسگزاری کرد .

       سیندخت کاخ را آراست و ایوان های کاخ را با گلاب و مشک و عنبر خوشبو کرد و به این مناسبت همه کابلستان در جشن و شادی بود .

      زال به نزد پدر رفت و سام داستان گفتگویش با سیندخت را برای او بازگو کرد و از او خواست تا سفیری به کابل بفرستد تا به مهراب بگوید او قصد دیدار او را دارد ، خبر به مهراب رسانیده شد و مراسم با شکوهی برای ورود سام و پسرش ترتیب داده شد ، نوازندگان ، رامشگران ، پرچم های رنگارنگ در تمام شهر نشان از شادی و خوشامد گویی بود ، مهراب و سیندخت به پیشواز آنها رفتند ، سیندخت به سام گفت : اگر هوای دیدن عروس چون آفتاب و زیبایت را داری پس هدیه ات کجاست ؟ سام گفت : تو فقط بگو که چه می خواهی تا من تقدیم کنم ؟ سام از دیدن رودابه مبهوت زیبایی او شد و به مهراب دستور داد که پیمان عقد و عروسی را براساس آیین بین این دو جوان برپا کند . سپس گنج های فراوانی را به آنها بخشید و تخت و تاج پادشاهی زابل را نیز به زال سپرد و برای سرکوب آشوب در مازندران و گرگساران عازم نبرد شد .

رستم

      مدتی نگذشت که رودابه باردار شد درد سنگینی حمل فرزند برای او بسیار رنج آور بود تا این که روزی از شدت درد از هوش رفت ، سیندخت هراسان خبر را به زال رسانید زال نیز نگران به یاد سیمرغ افتاد تا از او کمک بگیرد ظرفی آورد و پر سیمرغ را آتش زد ناگهان هوا تیره شد و سیمرغ فرمانروا ظاهر شد . سیمرغ از زال پرسید : چرا گریانی ؟ همسر زیبای تو پسری شیر مرد ، پهلوان و جنگجو به دنیا خواهد آورد که هیچ پهلوانی قدرت هم آوردی و جنگیدن با او را نخواهد داشت ، برو یک خنجر و موبدی بیاور !

      سیمرغ گفت : ابتدا او را با می مست کنید و شکم اورا پاره کن و بچه را بیرون بیاور و سپس شکم او را بدوز ، او هیچ دردی را حس نخواهد کرد ! گیاهی را که می گویمت با شیر و مشک بکوب و در سایه خشک کن ، بعد آن را بساب و بر روی زخم بمال و نگران مباش ! تو از داشتن این فرزند خوشبخت خواهی شد .

      سیمرغ یک پر خود را کند و به زمین انداخت و پرواز کرد و رفت . زال آن را برداشت و دستورات او را انجام داد .

تولد رستم

       رودابه یک روز بیهوش بود وقتی به هوش آمد نوزاد را به او نشان دادند ، جشن و سرور در زابلستان و کابلستان بر پا شد ، نوزاد را نزد سام بردند او نیز جشنی بر پا کرد و به نیازمندان درهم و دینار بخشید ، سام نامه ای به زال نوشت

                         

     گفتنی است که بازنویسی های متعدد از شاهنامه فردوسی و برگردان نظم به نثر شده است که هر یک زیبایی هایی مختص به خود را داشته اند اما همانطور که داستان عشق لیلی و مجنون و خیلی دیگر از داستان ها بار ها به زبان شاعران مختلف به شعر یا نثر در آمده  و هر یک باز زیبا هستند ، خوانندگان عزیز سلسله یادداشت اینجانب نیز این نوشتار را از منظر و دیدگاه ساده ، براساس سلیقه من نگریسته و ضمن گوشزد کردن خطا های احتمالی ، آنها بر من ببخشند و امیدوارم از آن لذت ببرند .  

   


براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 5

رودابه

        همراهانش به نزدیکی خیمه زال رفتند و همراهانش توصیف رودابه را برای زال کردند زال نیز عاشق رودابه شد و قصد دیدار رودابه را کرد ، برای دیدنش مخفیانه کنار دیوار کاخ مهراب رفت رودابه روی بام آمد او گیسوان بسیار بلند خود را برای این که زال بتواند از آن به عنوان طناب استفاده کند و از دیوار بالا برود به پایین انداخت اما زال خود کمندش را بر کنگره های دیوار کاخ انداخت و از دیوار بالا رفت از دیدار این دو عاشق فرزندی به وجود آمد سپس زال از طریق همان کمند از دیوار پایین آمد و نزد موبدان و بزرگان رفت و داستان عشق و دیدارش با رودابه را به آنها گفت ، بزرگان گفتند : چون نیای مهراب شاه کابل پدر رودابه ضحاک تازی است امکان دارد سام و منوچهر از این پیوند ناخشنود باشند اما پیشنهاد کردند که زال نامه ای از شرح حال خود برای پدرش سام بنویسد او نیز به آن عمل کرد و نامه را برای پدر فرستاد .

        سام از نامه زال برآشفت و افسرده شد اما از ستاره شناسان خواست تا از سرانجام این پیوند او را آگاه کنند . منجمان به او مژده دادند که از این پیوند فرزندی دلیر ، نیکو سیرت و پهلوان به دنیا خواهد آمد . پس سام با این پیوند موافقت کرد و تصمیم گرفت این خبر را نیز به شاه ایران منوچهر بدهد .

       سام از جنگ گرگساران نزد منوچهر بازگشت و گزارش جنگ را به او داد ، شاه از او سپاسگزاری کرد و گفت حالا به جنگ شاه کابلستان مهراب برو و اورا نابود کن !

        سام فرمان منوچهر را پذیرفت اما از زابلستان زال پیام فرستاد که من نخواهم گذاشت که تو کابلستان را ویران کنی ! سام تصمیم گرفت نامه ای به منوچهر بنویسد و نظر او را تغییر دهد .

سیندخت                      

        مادر رودابه سیندخت نیز از این راز با خبر شد و به این پیوند رضایت داد و از خبر حمله سام نیز با خبر شد برای پیشگیری از جنگ و خونریزی و کشته شدن مردمانش پس از گفتگو با مهراب شاه خود به مانند مردی با هدایای بسیار چون اسبان تازی ، شتر های سرخ موی ، استر ها ، زر و گوهر ، دینار ، مشک و کافور ، جامه های دیبا ، شمشیر های هندی ، فرش ها و غلامان برای منصرف کردن سام از جنگ به عنوان سفیر مهراب شاه به سوی سام رفت ، سیندخت وقتی دید سام هدایا را پذیرفت چهره و پیکر زنانه خود و نامه مهراب شاه را به او نشان داد .

       او گفت : اگر مهراب گناهکار است مردم بی گناهند ، چرا باید آنها کشته شوند ؟ همه ما خاک پای تو هستیم ، این کار از تو پسندیده نیست !

     او گفت : سوگند بخور که به من آسیب نمی رسانی تا حقایقی را برایت بگویم ! سام سوگند حورد !

      او گفت من سیندخت همسر مهراب کابلی از خویشان ضحاک و مادر رودابه هستم . سام وقتی گفته های سیندخت را شنید فهمید او شیرزنی روشن فکر و خردمند و فهیم است ، به او گفت من زال را با نامه ای درد مندانه به سوی منوچهر می فرستم حتما ً شاه ایران منوچهر تصمیم درست را خواهد گرفت .

      سام به سیندخت هدایایی از چهارپایان و پوشیدنی ها بخشید و پیوند زال و رودابه را پذیرفت و او را همراه یک پهلوان و دویست مرد جنگی روانه کابل کرد و به او اطمینان داد که او و مردمش از این پس در امان هستند .

       زال نیز نزد منوچهر رفت و نامه سام پیر را به او داد ، منوچهر در نامه ای با درخواست سام موافقت کرد و سپس از زال پذیرایی گرم و مفصلی نمود . منوچهر از موبدان و ستاره شناسان و دانایان خواست که در مورد سرانجام پیوند زال و آینده او پژوهش کنند و او را از نتیجه آگاه نمایند .

        پس پژوهش آنها گزارش کردند که آینده زال و فرزند او نیکو و مایه افتخار شهریاران و بزرگان خواهد بود آنها در آینده پشتیبان ایران و پناه سواران و جنگاوران و شهریارانند . منوچهر از بزرگان خواست تا در حضورش هوش زال را با پرسش هایی بیازمایند ، زال تمامی پرسش ها را به درستی پاسخ داد و شاه از هوش او شادمان شد ، سپس منوچهر او را در زمینه جنگاوری و رزم با سلاح مختلف چون تیر و کمان و تیراندازی از روی اسب ، استفاده از ژوبین و سپر ، نیزه ، سنان آزمود و از پهلوانان مختلف و آشنا با فنون رزمی خواست تا با نبرد کنند که از همه این آزمون ها موفق بیرون آمد .

   

    

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 4

سام

       فرزند سام پسری سپید موی به نام زال است ، که یک هفته او را از سام پنهان کردند و کسی جرات دادن خبر تولد او را به سام نداشت بالاخره دایه کودک خبر تولدش را به سام داد سام کودک را دید و نمی دانست چگونه خبر تولد این کودک بد نشان را به دیگر پهلوانان دهد و کودک را ننگی برای خود می دانست ، او دستور داد کودک را به جایی دور در کوه البرز که سیمرغ لانه داشت ببرند و رهایش کنند و باز گردند ، این کار انجام شد .

سیمرغ

        سیمرغ که بچه هایش گرسنه بودند به قصد تهیه غذا پرواز کرد ، او کودک تنها و شیرخوار را که در کوه رها شده و گریه می کرد دید ، کودک را برداشت و به کوه البرز برد تا بچه های خود را سیر کند اما وقتی در لانه گریه و اشک کودک را دید مهر کودک دلش را گرفت و تصمیم گرفت از کودک در کنار بچه هایش نگهداری کند ، روزگار ذرازی سپری شد زال مرد نیرومندی شد ، خبر و اوصاف زال به سام نریمان رسید ، شبی سام که وجدانش از بدی به فرزندش زال ناراحت بود خواب دید که در کوه هند پرچمی برافراشته است و جوانی با سپاه بزرگ آنجا است ، موبدی سمت راست او و خردمندی سمت چپ او ایستاده است یکی از آن دو نزد سام آمده و می گوید : تو چه پهلوانی هستی ؟ این پسر که روزی نزد تو خوار بود امروز به مهر ایزدی بزرگ شده است . تو بویی از مهر و وفا نبرده ای ! او در خواب می خروشد و از شدت ناراحتی بیدار می شود . او خردمندان و بزرگان را گرد می آورد و به همراه آنها به سوی کوه البرز و لانه سیمرغ حرکت می کند . وقتی آنجا می رسند سیمرغ از به زال می گوید : بیا تا تو را نزد پدرت ببرم ، به پر خود را نیز می دهد و می گوید هنگام سختی و احتیاج اگر آن را آتش بزنی من به کمک تو می آیم ، سپس او را برداشت و به سوی سام پرواز کرد .

دلش کرد پدرام و برداشتش          گرازان به ابر اندر افراشتش   

       سیمرغ به زمین نشست ، سام پشیمان از کردار گذشته با فرزندش زال بود ، زال از خواست که از گذشته دیگر یادی نکند ، یکی از پهلوانان پیکر عریان زال را با جامه ای پوشاند ، این خبر به منوچهر رسید منوچهر به نوذر گفت به نزد سام برو و به سام و فرزندش بگو نزد من بیایند این کار انجام شد ، منوچهر هدایایی نیکو چون : خلعت ، ابان تازی ، شمشیر هندی ، دیبا ، خز، یاقوت ، زر ، ، غلامان رومی ، دیبای گوهر و زر نشان ، طبق های زبرجد ، جام فیروزه از زر سرخ و سیم پر از مشک و کافور و زعفران ، جوشن ، ترگ ، برگستوان ، نیزه ، تیر و گرز ، تخت فیروزه ، تاج زرین ، مهر یاقوت و کمر زرین به او بخشید ، منوچهر طی عهد نامه ای حکومت محلی کابل و زابل ، مای و هند ، از دریای چین تا دریای سند تا زابلستان را به سام سپرد .

        هنگامی که سام به زابلستان رسید همه مردمان و بزرگان با شادمانی او را پذیرا شدند ، سام به بزرگان زابلستان گفت : من باید برای جنگ با سپاهم به گرگساران و مازندران بروم یادگار و پسرم زال را به شما می سپارم او را گرامی بدارید و به او دانش و پند بیاموزید و به زال گفت اینجا تحت فرمان و خانه تو است ، با مردم به دادگری رفتار کن .

زال

        زال برای بدرقه پدر تا دو منزل با او رفت و سپس بازگشت . زابلستان پادشاهی به نام مهراب داشت که برای خوش آمدگویی نزد زال آمد ، مهراب از منش پهلوانی زال خرسند شد ، مهراب دختری به نام رودابه داشت او از پدر خواست که تعریف اوصاف زال را برایش بکند چون وصف او را شنید ندیده صد دل عاشق زال شد از اطرافیانش خواست تا نقشه ای بریزند تا زال را ببیند و بتواند با او ارتباط برقرار کند .

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 3

ادامه مطلب روز بعد منتشر خواهد شد .

ضحاک          

        ضحاک بد نهاد فرزند شاهکی تازی به نام مرداس مشهور به دادگری و بخشش بود مرداس هزار چهارپا ( گاو ، بز و میش ) داشت که شیر آنها را به نیازمندان می داد ، اما پسرش ضحاک تازی  دلیر ، سبک مغز و ناپاک بود ، ضحاک را به زبان پهلوی بیوراسپ می گویند .         

        روزی اهریمن به شکل انسان نیکخواه نزد ضحاک بد نهاد تازی آمد و گفت اگر با من پیمان ببندی که سخنم را به کسی نگویی راز های خوبی را برای تو خواهم گفت ، ضحاک سوگند خورد ، ابلیس گفت جز تو کسی شایسته شاهی نیست ، تو پدر را بکُش و جای او را بگیر ، او نتوانست در برابر پیشنهاد ابلیس مقاومت کند ، او در باغ روی چاهی را با خاشاک پوشاند و پدر را به آنجا بُرد ، پدر هنگام عبور در چاه افتاد و کشته شد و بدین ترتیب ضحاک بدکردار تاج پدر بر سر گذاشت .

         بار دیگر اهریمن خود را به شکل جوانی آراسته سخندان و بینا و فهمیده درآورد و نزد ضحاک رفت ضحاک از او خوشش آمد و مسئولیت آشپزخانه شاهی را به داد او از گوشت پرنگان و چهارپایان خورش و حوراک های خوشمزه می پخت و شاه را چون شیرخونخوار کرد ، هرچه شاه می خواست می پخت تا اطمینان ضحاک را کاملا ً جلب کرد ، ابلیس از ضحاک خواست به پاداش زحماتش اجازه دهد شانه های او را ببوسد ، ضحاک اجازه بوسیدن شانه هایش را به ابلیس داد ، به محض این ابلیس این کار را کرد ناپدید شد و از شانه های ضحاک تازی دو مار سیاه بیرون آمد . ضحاک سر دو مار را برید اما دو مار دیگر بیرون آمد ، پزشکان نیز نتوانستند کاری کنند .

        بار دیگر اهریمن به شکل پزشک نزد ضحاک آمد و گفت چاره آرام کردن این مار آن است که هر روز مغز دو جوان را به آنها بخورانی تا شاید خودشان بمیرند .

       مردم ایران از این وضعیت به خروش آمدند و روز سپید به دلیل بدکرداری ها و نابخردی ها شاهک ها در زمان فمانرواییش به تیرگی گرایید و در هر گوشه هر پهلوانی برای خود سپاه و حکومتی تشکیل داده بود و با یکدیگر می جنگیدند و از سوی جشید به سوی ضحاک روی می آوردند و او را شاه ایران زمین می دانستند . ضحاک خود را به تخت جمشید رساند و تاج و تخت و سپاه را از جمشید گرفت. ضحاک جمشید را با اره به دو نیم کرد و حکومت هفتصد ساله او را نابود کرد و شهرنواز و ارنواز دختران جمشید را به کاخ خود برد .

فریدون

       زندگی ضحاک اژدهاوش روزگار درازی ادامه یافت تا فریدون فرزند آبتین و فرانک زاده شد و از ترس کشته شدنش به دست ضحاک او را به نگهبان مرغزای سپردند تا از او شیر مردی بسازد ، پس از سه سالگی باز از ترس گزند ضحاک فریدون را در مرز هندوستان بر بلندای کوه البرز به مردی پاک دین و گرانمایه سپردند ضحاک خانه فریدون را پس از نیافتن او به آتش کشید . فریدون پس از شانزده سال نزد مادرش باز گشت و فرانک علت نهان کردن او را برایش بازگو کرد ، فریدون به جوش آمد و به شمشیر دست برد تا کاخ ضحاک ماردوش را با خاک یکسان کند . مادر فریدون را نصیحت کرد که جوانی مکن ، تو نیروی نابود کردن او را نداری او می تواند از هر کشور صد هزار سوار فرابخواند ، نباید دشمن خود خوار بشماری همه بزرگان را گردآورد و پیر و جوان هم پیمان شدند .

کاوه آهنگر

       نامداری به نام کاوه آهنگر بر ضحاک و بزرگان خروشید و چرم آهنگران به سر نیزه زد و به سوی فریدون برای همراهی در نبرد با ضحاک رفت ، فریدون او را به نیکی پذیرفت و چرم آهنگری را با گوهر و زر بیاراست و آن را درفش کاویانی خواند ، بعد از او هر پادشاهی که تاجگزاری کرد بر آن چرم گوهر هایی را آویخت .  

       فریدون دو برادرش کیانوش و شادکام را به بازار فرستاد تا تا گرزی گران برایش تهیه کنند ، وقتی گرز فراهم گردید ، با دلاوران به سوی ضحاک حرکت آغاز شد ، فریدون با اسب وارد کاخ ضحاک شد ، سران جادوگران و دیوان و نامداران را با گرز کوفت و تاج شاهی را از او پس گرفت ، دختران جمشید را آزاد نمود ، ضحاک  به هندوستان فرار کرد ، سرانجام ضحاک را گرفت و در کوه دماوند در غاری با میخ هایی بزرگ او را به کوه بست .

سلم ، تور ، ایرج

       فریدون پانصد سال بر کشور پادشاهی کرد او از شهرنواز دو پسر به نام سلم و تور و از ارنواز یک پسر به نام ایرج داشت که برای آنها سه دختر پادشاه یمن را گرفت ، او کشور را به سه قسمت تقسیم کرد و پادشاهی روم و خاور را به سلم ، ترکستان و چین را به تور و ایران زمین را به ایرج بخشید . 

      سلم از بخشش پدر خشنود نبود که تخت زرین و برتری را به ارج برادر کوچکتر داده است ، او تور رانیز تحریک کرد تا به پدر فریدون پیام دهند اگر این ستم را جبران نکند ، با لشکری بزرگ از ترکان و چین و روم به ایران حمله خواهند نمود ، فریدون ایرج را با نامه پند آمیز روانه دیدار دو برادر کرد ، ایرج به دو برادر گفت : سرانجام همه مرگ است اگر شما آرزوی داشتن تاج و تخت شاهی ایران را دارید ، من آن را به شما می دهم ، با من کینه جویی نکنید اما سلم درخواست برادر را کوچکتر را نپذسرفت و با خنجر سر برادر از تن جدا کرد و نزد پدر فرستاد .

منوچهر

      فریدون بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت تنها بازمانده ایرج یعنی فرزندش از کنیزکی به نام ماه آفرید را که از او باردار بود را برای خونخواهی پدر به مهر و ناز و بزرگی بپرورد . از ماه آفرید دختری به دنیا آمد وقتی دختر بزرگ شد همسر پشنگ شد و از ازدواج آنها پسری به نام منوچهر به دنیا آمد . فریدون تمامی هنر های شاهی را به آموخت و تاج و تخت شاهی را به او سپرد ، خبر آن به سلم و تور رسید و آن دو را بیمناک شدند ، پس قاصدی را برای پوزش و عذرخواهی از گناه گذشته نزد فریدون فرستادند و درخواست کردند که جهت جبران اشتباه و خدمتگزاری ، منوچهر را به نزدشان بفرستد ، وقتی پاسخ پدر را شنیدند تصمیم گرفتند لشکرشان را برای جنگ با منوچهر بسیج کنند .

       فریدون نیز با منوچهر لشکری بزرگ را آماده کرد و سیصد هزار سوار جنگی با سیصد بُنه بار در طول دو میل با تجهیزات کامل و فرماندهان لایق چون گرشاسپ ، سام ، قباد ، قارن ، سرو شاه یمن ، و شیروی به جنگی خونین پرداختند ، به رغم شبیخون ها و حیله های سلم و تور ، منوچهر توانسن تور را در شبیخون اش بکُشد و سر او را با نامه برای فریدون بفرستد و در جنگی دیگر نیز سلم را کشت و این قائله به سر رسید .


 

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 2

ادامه مطالب در روز بعد منتشر خواهد شد .

جمشید

          جمشید فرزند تهمورث است در زمان پادشاهی او دیو و مرغ و پری همه تحت فرمان او بودند او فره ایزدی و شهریاری و موبدی را به دست داشت ، او در مدت پنجاه سال از فرمانرواییش ابزار های جنگی چون زره ، کلاه خُود ، جوشن ، خفتان ، تیغ شمشیر و برگستوان را ساخت ، او از کتان ، ابریشم و موی بز دیبا ، خز و قصب را ساخت ، او مردم را در طبقات اجتماعی جای داد ،  به مردم رشتن و بافتن آموخت و آنها را در طبقه پیشه وران قرار داد ، گروهی به نام کاتوزیان را فقط به کار پرستش گمارد (طبقه روحانیون ) ، گروهی به نام نیساریان را به کار جنگیدن و لشکری گمارد (طبقه جنگجویان و ارتشیان) و گروهی را به زراعت و کشاورزی گمارد (طبقه کشاورزان ) ، در زمان او ساخت دیوار با خشت ، سنگ و گچ با معیار های هندسی آغاز شد و گرمابه ها و کاخ های بلند را بنا نمود . او از سنگ خارا گوهر هایی چون یاقوت ، بیجاده و نقره و طلا را استخراج نمود ، در زمان او مردم به بوی های خوش مانند مُشک ناب ، کافور و بان ، عنبر ، عود و گلاب پی بردند و از آنها در درمان و پزشکی استفاده کردند ، در زمان او کشتی ها از طریق آبها از یک کشور به کشور دیگر می رفتند ، در زمان او مردم به هنر های زیادی دست یافتند .

       او تختی گوهر نشان ساخت که توانست در آسمان پرواز کند و معلق بماند مردم آن روز را نوروز نامیدند که تا به امروز برای ما باقی مانده است . در سیصد سال از حکومت جمشید در جهان بیماری و مرگ نبود و مردم در خوشی و نعمات فراوان زندگی می کردند اما غرور جمشید و سرپیچی از فرمان یزدان و خود را آفریننده جهان دانستن و آرامش و وفور نعمات مردمان را از بزرگی و تاج شاهی خود دانستن باعث شد فره یزدان از او جدا شده و شکست و تیرگی نصیب او گردد .

ضحاک          

        ضحاک بد نهاد فرزند شاهکی تازی به نام مرداس مشهور به دادگری و بخشش بود مرداس هزار چهارپا ( گاو ، بز و میش ) داشت که شیر آنها را به نیازمندان می داد ، اما پسرش ضحاک تازی  دلیر ، سبک مغز و ناپاک بود ، ضحاک را به زبان پهلوی بیوراسپ می گویند .         

        روزی اهریمن به شکل انسان نیکخواه نزد ضحاک بد نهاد تازی آمد و گفت اگر با من پیمان ببندی که سخنم را به کسی نگویی راز های خوبی را برای تو خواهم گفت ، ضحاک سوگند خورد ، ابلیس گفت جز تو کسی شایسته شاهی نیست ، تو پدر را بکُش و جای او را بگیر ، او نتوانست در برابر پیشنهاد ابلیس مقاومت کند ، او در باغ روی چاهی را با خاشاک پوشاند و پدر را به آنجا بُرد ، پدر هنگام عبور در چاه افتاد و کشته شد و بدین ترتیبضحاک بدکردار تاج پدر بر سر گذاشت .

         

  

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

ادامه این مطلب در روز آینده خواهد آمد .

 کیومرث

        حکومت داری و پادشاهی کیانیان از زمان کیومرث آغاز شد . او و همراهانش با لباسی از پوست پلنگ بودند ، در آن زمان سی شاه دیگر نیز حکومت می کردند ، مردمان زمان او آرام در کنار یکدیگر می زیستند .

سیامک

        نام پسر او سیامک بود که در جهان دشمنی جز اهریمن نداشت فرزند اهریمن سپاهی فراهم کرد و با سیامک درآویخت و سرانجام مرگ نصیب سیامک شد .

هوشنگ

        سیامک فرزندی به نام هوشنگ داشت او برای کیومرث یادگاری از پسرش بود ، کیومرث هوشنگ را ترغیب به خونخواهی پدرش از اهریمن کرد و تاج و تخت را به او سپرد ، او چهل سال بر هفت اقلیم پادشاهی و تلاش برای آبادانی و دادگری بین مردم کرد . او برای نخستین بار آهن را از دل سنگ استخراج کرد . او در نبرد با مار بزرگی ، سنگی را به سوی مار پرتاب کرد هنگام برخورد این سنگ با سنگ دیگر آتشی را مشاهده نمود و به این ترتیب آتش نیز توسط او کشف شد .ایرانیان از آن روی آتش را فروغ ایزدی و مورد احترام دانسته و آن روز را جشن گرفتند و آن را سده نام نهادند و جشن سده امروزی یادگار دوران اوست . او آهنگری را آغاز کرد و اره و تیشه را که مایه پیشرفت صنعت کشتی سازی و نظامی و کشاورزی شد ، ساخت . او نگهداری حیوانات و دامپروری را آغاز کرد و به رام کردن حیواناتی چون گاو ، الاغ ، گوسفند پرداخت . او حیواناتی که پوست و موی نرم و گرم ( روباه ، قاقم ، سنجاب ، سمور ) داشتند را کشت و از چرم و پوست آنها برای پوشش و لباس استفاده کرد .

تهمورث

تهمورث فرزند هوشنگ بود . او پس از پدر به پادشاهی رسید . او با اندیشه نیک به دنبال نابودی بدی در جهان بود . در زمان او با ریسیدن و بافت پارچه با پشم میش و بره آغاز شد . او به پرورش حیوانات تیزرو مانند اسب و پرندگانی چون باز و شاهین پرداخت و برخی حیوانات وحشی مانند یوزپلنگ و گربه وحشی را از دشت و کوه به کاخ آورد و نگهداری کرد . او حیوانات سودمند چون ماکیان و خروس را پرورش داد .

تهمورث وزیر و مشاوری نیک اندیش و نافذ به نام شهرسپ داشت که در کار های مهم و خطیر به او مشاوره می داد و اورا از بدی ها ، ناپاکی ها ، اندیشه و گفتار و کردار بد باز می داشت ، دیوان از این وضعیت ناراحت بودند و کمر به جنگ با شاه بستند در این نبرد از تهمورث شکست خوردند و به بند کشیده شدند ، دیوان برای رهایی خود از بند متعهد شدند تا نوشتن را را به پادشاه بیاموزند آنها او را با دانش به زبان های مختلف چون رومی ، تازی ، پارسی ، سغدی ، چینی و پهلوی در طی سی سال آشنا نمودند .    

براساس شاهنامه پاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

درخت آسوریگ شعری از زبان پهلوی

درخت آسوریگ

           داستان گویی از دیر باز از دوران باستان تا کنون در ادبیات فارسی ریشه داشته و آثار به جای مانده از دوره فارسی میانه نشانی بارز از وجود داستان و استفاده از این عنصر برای آموزش کودکان است ، درخت آسوریگ نام داستانی منظوم به جای مانده از زبان پهلوی و در شمار متن ها غیر دینی فارسی میانه است اگرچه در این متن و سایر منظومه ها تطبیق مسائلی چون وزن و قافیه و بحر های عروضی با قواعد شعری کاملا ً امکان پذیر نیست اما  شعر بودن برخی از متون پهلوی چون یادگار زریران و درخت آسوریگ ثابت شده است ، گفتنی است که زمان سرایش این اشعار و چگونگی تلفظ سراینده نیز برای ما معلوم نیست . داستان درخت آسوریگ شامل گفتگوی یک درخت خرما و یک بُز است که هر یک سعی دارند برتری خود را با فایده هایی که دارند بر دیگری ثابت کنند و وجود دیگری را بی ارزش جلوه دهند که به جهت زیبایی داستان و مفاهیم آموزشی ذکر شده در آن ، بخش هایی از این متن در زیر آمده است .

بنام یزدان

درختی رُسته است            سراسر کشور سورستان

بُنش خُشک است              سرش است تر

برگش به نی ماند             برش ماند به انگور

شیرین بار آورد               برای مردمان

آن درخت بلند                 با بُز نبرد کرد

که من از تو برترم           به بسیار گونه چیز

و مرا به خونیرس زمین             درختی هم تن نیست

چه شاه از من خورد                 چون نو بار آورم

تخته کشتیانم                 فرسب بادبانم

جاروب از من کُنند                 که روبند میهن و مان

جواز از من کُنند                   که کوبند جو و برنج

دمینه از من کُنند                   برای آذران

موزه ام برزیگران را             کفشم برهنه پایان را

رسن از من کُنند                  که پای تو را بندند

چوب از من کُنند                 که گردن تو را مالند

میخ از من کُنند                  که سر تو را آویزند

هیمه ام آذران را                که ... تو را بریزند

تابستان سایه ام                 به سر شهریاران

شیرم برای برزیگران                   انگبین برای آزاد مردان

تبنگو (عطردان) از من کُنند            دارو دان را

شهر به شهر برند                        پزشک به پزشک

آشیانم مرغکان را                       سایه ام رهگذران را

هسته بیفکنم                    به نو بوم روید

اگر مردم بهلند                و کم بنیازارند

بُشنم (کاکلم)زرگون است              تا به روز جاوید

آن مردم نیز                 کشان نیست می و نان

از بار من خورند             تا سیر انباشته شوند

چون آن گفته شد              درخت آسوریگ

بُز پاسخ کرد                  سر فراز جنباند

که تو با من پیکار می کنی         تو با من نبرد می کنی

....

درازی دیو بلند               بُشنت ماند به گیس دیو

که بر سر جمشید            در آن فرخ هنگام

....

تا به کی برم بار             از تو بلند بی سود

اگرت پاسخی کُنم            ننگی گرانم بُود

که کاه هستی و بد خردی          و از درختان بی سود

دین ویژه مزدیسنان را            که هرمزد مهربان آموخت

جُز از من که بُزم                کس نتواند ستود

چه شیر از من کُنند              اندر پرستش یزدان

و هم هوم نیرومند               نیرو از من است

و هم بار جامه ای              که به پشت دارند

جُز از من که بُزم             ساختن نتوان

کمر از من کُنند               که مروارید در آن نشانند

موزه (کفش) سختگم                برای آزادگان

انگشت بانم خسروان               و همالان شاه را

مشکم را کُنند آبدان                به دشت و بیابان

به روز گرم و نیمروز            سرد آب از من است

دستار خوان از من کُنند           که سور بر آن آرایند

سفره و سور بزرگ               از  ... من آرایند

پیش بند از من کُنند               برای شهریاران

نامه از من کُنند                   و طومار دیوان

دفتر و پادشیر               بر من نویسند

زه از من کُنند              که بندند بر کمان

دوال از من کُنند           که بندند زین بان

چون رستم و اسفندیار        بر بنشینند

که به پیل بزرگ زنده پیل          دارند زین افزار

که به بسیار کارزار                اندر کار دارند

انبان از من کنند               بازرگانان وسناد

که نان و پست و پنیر           و هرگونه روغن خوردی

....

پس من دیگر بار برترم          از تو درخت آسوریگ

چون بُز به بازار برند            و به بها دارند

هر که ده درم ندارد              فراز بُز نیاید

خُرما به دو پشیز                 کودکان خرند

....

اینم سود و نیکی               اینم دهش و درود

که از من بُز برود            در سراسر این پهن بوم

این زرین سخنم               که من به تو گفتم

....

ایدون باد

 

 

متنی از زبان پهلوی – ترجمه ماهیار نوابی –انتشارات فروهر - 1363