روز بعد سودابه سیاوش را فراخواند و گفت : چرا تو به من مهربان نیستی و از من رو بر می گردانی ؟ من دلباخته توام ! روز و شب ندارم ! با وصالت مرا شاد کن ! بیشتر از آن چه که شاه به تو ثروت بخشیده به تو خواهم داد و اگر خواستم را برآورده نسازی روزگارت را سیاه خواهم کرد و تو را از چشم شاه می اندازم ! سیاوش به سودابه گفت : منهرگز از روی هوی و هوس به پدرم خیانت نمی کنم و شایسته تو نیز نیست که به عنوان همسر شاه این گناه را بکنی ! برخواست تا بیرون برود سودابه با چنگ به او آویخت  لباس خود راپاره کرد و ناخن دست و صورتش را خراشید و فریاد بلندی کشید ! شبستان غلغله شد خبر به گوش شاه رسید شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه می کند و موی خود را می کند و می گوید سیاوش قصد تعرض به من داشت ! من جز تو هیچ کس در دنیا را نمی خواهم و جان و مهر و دلم متعلق به توست ! شاه گفت اگر تو راست بگویی سر سیاوش را می برم . به سیاوش گفت راستش را بگو . سیاوش داستان را گفت اما سودابه گفت دروغ می گوید ! او به من نظر داشت ! من به خواست او عمل نکردم !

آزمودن سیاوش

        شاه دست شیاوش را بویید بوی عطر تن سودابه را نمی داد و بوی عطر دیگری داشت شاه دانست که سیاوش بی گناه است و از او خواست که این موضوع را جایی نگوید تا میان مردم پخش نشود .

       سودابه کینه سیاوش را به دل داشت و نیرنگ دیگری طراحی کرد در شبستان زن باردار جادوگری بو که دو فرزند در شکم داشت سودابه به او گفت اگر بچه هایت را بیندازی و آنها را به من دهی و این راز را جایی نگویی و من به شاه بگویم این فرزندان من از سیاوش است به تو گنج فراوان می دهم  زن پذیرفت و بچه های سقط شده را تشت گذاشت و نزد سودابه آورد . سودابه فغان و فریاد می زد خبر به شاه رسید ، شاه عصبانی شد و تا هفته در مورد ادعای سودابه تحقیق کرد و فهمید بچه ها از سودابه نیستند و متعلق به زن جادوگرند شاه ابتدا با مهربانی با زن سخن گفت و وقتی دید فایده ندارد زن را از عقوبت کارش ترساند و زن همچنان انکار کرد . سودابه نیز گفت : او پیلتنی است و من توانایی مقاومت نداشتم  شروع به زاری کرد . شاه داستان را به موبدان گفت تا چاره ای بیندیشند .

آزمودن سیاوش

     موبدان گفتند آتشی بزرگ بیفروز تا این دو از آن عبور کنند هر کس بی گناه باشد زنده می ماند . سودابه گفت من راست می گویم که بچه ام را از دست داده ام سیاوش برای ثابت کردن راستگویی خود باید از آتش بگذرد .صد شتر بار هیزم جمع کردند و دو کوه بلند از هیزم پدید آمد . وقتی هزم ها را آتش زدند دود آن تا دو فرسنگ دور تر دیده می شد ، دویست مرد هیزم ها را آتش زدند سیاوش با اسبش از میان زبانه های آتش گذشت بدون آنکه آسیبی ببیند . سودابه باز شرمگین شد سیاش از اسب پیاده شد  شاه او را در بغل گرفت و از رفتارش پوزش خواست . سپس دستور داد سه روز جشن گرفتند روز چهارم سودابه را خواست و به او گفت زمین باید از وجود ناپاک تو پاک شود ، سیاوش وساطت کرد و به شاه گفت به خاطر من او را ببخش ! شاه پذیرفت . سودابه جایگاه گذشته خود را بازیافت و در دل شاه جای گرفت اما هنوز کینه سیاوش را در دل داشت تا این که خبر آوردند افراسیاب با صد هزار سوار جنگی برای حمله به سوی ایران می آید .

جنگ سیاوش با افراسیاب

         سیاوش برای رهایی از نیرنگ های سودابه به کی کاووس گفت من با سپاه به جنگ شاه توران می روم ، کی کاووس رستم را فراخواند تا همراه سیاوش به جنگ برود همچنین سپهدار توس و دوازده هزار مرد جنگی از مردم پارس ، پهلو ، کوچ ، بلوچ و گیلان و دشت سروچ به همراه نام آورانی چون بهرام ، زنگه شاوران و پنچ موبد و درفش کاویانی را همراه او فرستاد . کی کاووس سپاه و سیاوش  را پیاده به مدت یک روز بدرقه کرد ، سپاه به سوی طالقان و مرو رود رفت وقتی سپاه به بلخ رسید گرسیوز و بارمان به مدت سه روز به سختی با ایرانیان جنگیدند . سپاه ایران پیروز شد و سیاوش خبر را برای پدر فرستاد گفت : بلخ و ترمذ تا جیحون تحت فرمان من است . اکنون افراسیاب در سغد است اگر فرمان دهی با سپاه به حمله کنم و کارش را پایان دهم ، کی کاووس گفت : نمی خواهد تو به جنگ او بروی او با پای خود به جنگ شما می آید .

        گرسیوز نزد افراسیاب رفت و وضعیت سپاهیان توران را برای او تشریح کرد و گفت هر ایرانی با پنجاه نفر ما برابری می کند . سه روز سه شب گذشت سپاهیان خسته شدند افراسیاب دستور بزم داد ، شاه را خواب گرفت و خوابی وحشتناک دید که در بیابانی پر از مار و آسمان پر از گرد و خاک و عقاب ، خیمه ها سرنگون و هزاران سپاه تورانی سر بریده روی زمین هستند سوارانی سیاپوش و نیزه داران او را دوان دوان نزد کی کاووس می برند ، روی تتخ کی کاووس پسر جوانش نشسته که ضربه شمشیر بدنش را به دو نیم می کند . گرسیوز گفت این نشان بدی است خوابگزاران و موبدان را برای تعبیر خوابش خواست آنها گفتند تو نباید با سیاوش بجنگی وگرنه او تو توران را نابود خواهد کرد .