مقدمه
گفتن شعر و بیان عقاید و مکنونات قلبی در کلام موزون و خیال انگیز یکی از هنر هایی است که قرن ها بین مردم ایران زمین برای بیان زیبای ، عقاید و مفاهیم دینی کاربرد داشته است ، " گاثا ها " اشعار دینی زردشت در ایران باستان ، مضامینی در خصوص طبیعت ، مفاهیم عرفانی ، فلسفی ، عشقی و ستایش شاهان در دوران بعد و بیان موضوعات اجتماعی و سیاسی یا طنز در دوران مشروطه و دوران معاصر و سرانجام بیان احساسات و مقولاتی نو با سنت شکنی قالب های کهن در شعر نو بعد از نیما از این مقوله اند .
در طی عمر دراز شعر سالمند فارسی گاهی شاعران برای گنجاندن مفاهیم خیال انگیز زیبا و سُترگ ، ایهام ، اشاره ، ابهام ، ایجاز و صنایع ادبی در تعدادی واژگان اندک ، موزون و با قافیه و برای موجز گویی جهت تاثیر گذاری بیشتر ، شعر فارسی را به اوج زیبایی رسانده و گاهی با تکلفات نا به جا و اغراق آمیز خود موجبات افول آن را فراهم آورده اند اما در این گذار هیچگاه شعر نمُرده و در اوج بی جانی ، به ناگاه نابغه ای تیزبین و تیزرو آن را از ورطه انحطاط نجات داده است .
روزگاری شغل شاعری (به استثناء برخی افراد) و شعر به اجبار در خدمت دربار و ستایشگر شاه و درباریان بوده و به دینار یا درهم فروخته و معاوضه می گردید که البته یکی از دلایل اصلی آن فقر شاعران بوده است ، حتی ستارگان ادب فارسی نیز خود به این نقیصه در اشعارشان اقرار داشته اند ، فردوسی سی سال ، به اجرت خسی ، برای کسی ناآگاه از شعر و ادب زحمت می کشد و مجبور می شود ، شاهنامه اثر ارزشمند و زیبای حماسی خود را به سلطان وقت تقدیم کند که او نیز با ناجوانمردی بر خلاف وعده نخست خویش به جای کیسه های زر برای او کیسه های سیم می فرستد .
امروز در نزد بیشتر شاعران شعر یک هنر متعالی است و نه ابزار درآمد ، شاعران امروز اگرچه معمولا ً از قالب های موزون قدیم و نو تقلید می کنند اما یک تفاوت اساسی با قدما خود دارند و آن استقلال اندیشه برای گنجاندن مفاهیم بدیع و متفاوت نو در فحوای کلام و انتقال احساس و افکار و تاثیر گذاری بیشتر خود بر شنونده است و خریداران شعرشان مردمان با خردند که قدرت درک و ارزیابی سره از ناسره را دارند .
نویسنده این واژگان نیز هیچگاه ادعایی نداشته و افتخار می کنم که در این وادی مقلد ستارگان گذشته و حال ادب فارسی هستم ، هنگام تدوین بخش کوچک قابل انتشار ذوق و قریحه ناچیزم سعی کرده ام در حد توان مضامینی احساسی و از دیدگاه خودم نویی ( به قولی دیگر حرف دلم ) را در این قالب ها گنجانده و به شنوندگان و خوانندگان مجموعه "خیال در کلام " ارائه نمایم .
اگرچه داوری در مورد اینکه تا چه اندازه موفق بوده ام را به خوانندگان عزیز محول می کنم اما امیدوارم گیرایی و قدرت کلام عرضه شده توانسته باشد گوشه کوچکی از خاطر خطیر آنها را تصرف کرده باشد .
برای روشن شدن بیشتر جایگاه ادبی شعر خود و امثال خود در حوزه شعر فارسی به عنوان بخشی از ادبیات فارسی ، مثالی می آورم که در عرصه و دشت گسترده شعر فارسی با درختان تنومند و سرافراز زیبای روزگار قدیم و عصر نو که برخی از مدعیان معاصر ما نیز همچون بوته کوچکی از آن به حساب می آیند ما در اندیشه خود به مثابه خزه ها و علف های ریز این دشت می مانیم ، به تعبیر دیگر مانند خال کوچکی بر چهره ای زیبارویی هستیم ، که بود و نبودش برابر است ، اما شاید گاهی کمی موجب افزودن زیبایی جزئی و در مواقعی نیز شاید موجب کاهش اعتبار شعر در ادبیات شده و حتی از زیبایی آن بکاهد .
از آنجا که در مجموعه " خیال در کلام " گاه کلام موزون اما به صورت آزاد و گاهی براساس قالب ها ، اوزان عروضی و با قافیه ، مضامین در قوالب مرسوم شعر کهنه و نو فارسی ریخته شده ، برای اینکه در محضر ستارگان شعر فارسی خطایی نکرده باشم به جای نامیدن این دل نوشته ها به عنوان شعر ، نام مجموعه را " خیال در کلام " گذاشته ام .
بزرگان گفته اند : " سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند " ، داوری و تمییز شعر بودن از کلام این مجموعه را بر عهده خوانندگان عزیز می گذارم .
ما کجا و حسین (ع) کجا !
اي حسين (ع) اي مقتداي دين ما
راه و رسمت تا ابد آيين ما
جسم تو خونين ز دنيا دار شد
دشمن تو رو سياه و خوار شد
باش يارم ناخداي كشتي خير و نجات
هم شفيع و دستگيرم بر صراط
گفته هايت بوي عرفان مي دهد
ميوه خوش عطر ايمان مي دهد
هم پيامت ، خفته را جان مي دهد
هم مرامت ، درس قرآن مي دهد
سرخي خونت به رنگ لاله هاست
چشم ما غرقاب و پُر از ژاله هاست
اي صداي تو نداي حق و داد
راه توعقباييان را توش و زاد
پرچم خون رنگ تو در دست ماست
ضامن اسلام و دين و هست ماست
گر محبانت روند آن راه تو
کاش بينند گوشه اي از جاه تو
زمستان 81
به یاد اربعین حسين ( ع )
اربعين رفت و نشستم گوشه اي
چون درختی فاقد یک خوشه اي
آن شجاع با فتوت ، آن سخي
آن حسين ( ع ) با مروت آن اخي
زندگی بخشیده او بر مومنان
در ميان جنگ و غوغاي سنان
ديده ام نادر ، گياه سبز و تر
سبزيش جذاب افكار و بصر
من كه مغموم و خراب راه او
ناتوان از وصف و حد و جاه او
مسجد و منزل همه محزون او
هر كجا باشد ازویش گفتگو
تا قيامت باقي ، است افكار او
فعل و ذکر و داستان هایی از او
مست و مقهور است با ظلمش چرا دنياپرست ؟
چون جزاشان مانده تا روز الست
مر خدایا ، در جهان ما ذره ايم
از سفاهت غافل و هم غره ايم
بي فروغ و دوریت ، روزم شب است
لطف کن بر من چو ذکرم رب است
تو ببيني جرم ما ، پوشيده دار
در ره وصلت مرا کوشیده دار
چون نمایي رحمتت بر شخص خوار
باز می گردد گره از کار و بار
شاكرم ، يا رب تو را یار ودود
بر همه انعام بر بود و نبود
زمستان 1385
در رثای امام علی ( ع )
يا علي (ع) اي باب دانش، منجي روز شمار
در مسير عشق بودي جان سپار
ختم اخلاص عمل در راه دين
پاك روحي و بري از كافرين
پاسدار راه حق از دشمنان
نور تو روشن كند تا بيكران
ياور مظلوم و از ظالم بري
فاتح لشگرگه ديو و پري
با تو قوم کور و ساده ، بد نهاد
واي بر اين كوه حلم و صبر و داد
سايه اي بر آفتاب روي او
ناكساني گمشده ، در كوي او
عاري از خشم شقاوت ، باد آز
خصم او را كُشته در حین نماز
هم دعا هم زاريش در چاه بود
بنده اي ارزنده همچون ماه بود
چشم او مدهوش انوار خدا
عصر او غافل ز انوار هدی
فعل او یکتا ز قوم خویش بود (=خویشتن)
داوری عادل برای خویش بود (=خویشاوند)
بهر حفظ مصطفي (ص)، دست شقي
او بخفت در جاي پاك آن نبي
قرب كعبه جايگاه زاد او
خلق ایمن بر حقوق از داد او
بر اسير و ضارب ظلمت سرشت
رحم او سجن اش نموده چون بهشت
ضربه اي کردش سزاي كار او
بهر آن ديو سياه و زشت رو
از علي اخلاص و عرفان را بجو
تا شناسي صورت زشت از نكو
مهر ماه 83
شهر رندان
شهری است پر ز رندان ، هر سو بود نگاری
تا وقت بازگشت است ، باید نمود کاری
چشم و زبان نگهدار ، در طول زندگانی
تا کامران شوی تو ، با رسم بردباری
گر اندکی نظر بر ، جسم و تنت نمایی
فهمی که از تکبر ، دور است از تو یاری
چون یار دردمندی ، عاری کنی ز باری
او با تو باز خندد ، همچون گل بهاری
وقتی توان تو داری ، دریاب مستمندان
گر بشنوی غم دل ، از یار یا کناری
در بوستان غفلت ، مست اند این حریفان
خوابند و سخت خوابی منجر شود به زاری
ما را درین سرامان ، هر لحظه فرصتی بود
کی ما توان رساندن ، با حال زار باری
روشن نما تو دل را ، از غفلت و جهالت
زشتی بشوی از دل ، از گرد و هر غباری
یا رب مرا چوعشقی است ، مملو این وجودم
گوید مرا که گیری ، آرامش و قراری
با خوبروی خوشدل ، همراه و همنشین شو
شاید به یک تبسم ، تو بر کنی حصاری
ای مهربان صابر ، از خویشتن برون رو
رو سوی شهر نیکان ، با نیت شکاری
با یاد مستمندان ، مغبون و مشتعل شو
شکر خدا نما تو ، گر مست و هوشیاری
مهر از کسی مگردان ، کز وی وفا برآید
این است رسم مردی ، گر مرکبی سواری
با فکر و کرامت ، پوشان گناهکاری
با رحمت الهی ، رو سوی کامکاری
ای راهوار عاشق ، کن جلوه ای نمایان
آزاد کن تو دل را ، گر عشق یار داری
چون سال ها برفت و عمرت رسید آخر
بگشای چشم دل را در حال خوار و زاری
راغب به حال جان باش ، در این جهان فانی
غافل مباش اینجا ، زیرا که بار داری
آبان 1385
راز و نیاز
گردي گردون ، تب خيره سري
صرف ندارد كه تو دنيا خري
حبس دل و روح و روان در درون
مانده فقط نقش تني در برون
گرچه شكسته دل و آشفته ايم
مخزن درديم ، ولي خفته ايم
بار خدايا ، سر جهل و هوي
داده همه عمر مرا بر فنا
با گذر اين دهه ها ، سال ها
ريخت مرا ، جمله پر و بال ها
زرد و نحيف از همه جا رانده ام آن غزل آخر خود خوانده ام
چشم ترم تا دم آخر به توست
رو سيه ام بخشش آن دست توست
فاش بگويم به تو من راز خويش
گرچه بداني همه را خويش بيش
رنگ رخم زرد ز زخم زبان
بارش تير است ولی كو كمان
آن هنر و مهر و دل سوخته
آن ادب و دانش آموخته
من نتوانم كه كنم ادعا
بنده لطفم ، لیک بی مدعا
شكرگزارم همه جا ، هر زمان
بر در تو خوار و زبون در امان
با قلم لطف و كرم كن حساب
وقت شمارش بدي ام را عتاب
جز تو ني ام كس که پناهم تويي
آن صمد واحد و غير دويي
خرداد 86
اميد به فردا
بار الها ، من چرا با دست خود
پاي عشق و روشني پي مي كنم
در گذار چرخش چرخ زمان
اشك ريزان ، آه ، بر دي مي كنم
سينه اي پر درد و رنج و مسكنت
قوت جان و دل ني مي كنم
سال هاي سالكي ، آشفتگي
من ، فداي قامت وي مي كنم
حال از آغاز راه ، با معرفت
جام عشقي ، مملو از مي مي كنم
رفتني چابك ، به سوي سرنوشت
از براي دل ، خدا ، طي مي كنم
ناتوان ، از ديدن انجام كار
قصد تاج و تخت آن كي مي كنم
۲/۲/ ۸۸
مفاهیم رنگي
رنگ ها هر يك چه معني مي دهند
شور و شوقي در دل و فكر مي نهند
سنگ و آب و چرخش رنگين كمان
قدرت حق رنگ كرده ، اين جهان
رنگ آبي ، رنگ آب و آسمان
پاكي و آزادگي را پاسبان
رنگ سرد و رنگ گرم در يك زمان
جمع ، اما نكته ها در آن نهان
رنگ زرد همرنگ نور كهكشان
روشني هاي جهان را آن نشان
مهر و كينه ، خشم و نفرت سركشان
خفته در معني رنگي بي گمان
رنگ قرمز رنگ خون و لاله ها ست
يادمان عشق و درد و ناله ها ست
گنبد سبز پيمبر قبله گاه مسلمين
پرچم عمار و حيدر پوشش ابن امين
رنگ سبز با سبزي روي زمين
داده ما را وعده ي عصري نوين
رنگ " مشكي " رنگ ماتم رنگ مرگ
قطع هستي ، قطع شاخ و قطع برگ
در " سپيدي " صلح و سازش باقي است
شهد مهر در جام يار و ساقي است حسرت
اي
خدا من چرا پنداشتم ؟
جاي ديگر ديدم و برداشتم
روزگاري جايگاهي داشتم
در خيالم تخم ايمان كاشتم
قربت كوي تو در سر ، داشتم
مي پريدم گر كمي پر داشتم
گاه گاهي چشم خود تر ، داشتم
ساده راه وصل تو انگاشتم
ذكر و يادت را كه باور داشتم
دوستی در دل همی انباشتم
وای بر من آنچه را من کاشتم
خار بوده ، داشت یا برداشتم
پشت سر ، راهی كمي باريك است
پيش رو سختي ولی تاريك است
گرد پيري ، حسرتم ، سرمايه شد
آه بر دوران ماضي مايه شد
در لباس زهد ، زاهد ، گم شده
کشف مجهول بر مردم شده
بد سرشتی ، مكر و حيله ، دلبري
نخوت و مردم فريبي ، خود سري
31/3/88
نهفته هاي ضمير
الهي اي كارساز و اي داننده نهفته هاي ضميرم .
بي تو غرق غفلت و به هواي خويش اسيرم .
رويم سوي توست و دل به ديگر جاي دارم .
اگرچه راه رسم دويدن ديده و پاي دارم .
قصدم راه توست اما گاهي گم گشته و به بيراهه مي روم .
سرگشته و حيران ، بيهوده مي دوم .
به بندگي ات ايستاده و پيشاني خويش بر خاك مي سايم .
در سنگلاخ عشق بي باك مي آيم .
خشنوديت مي جويم اما گاهي موفق وگاه ناآگاه به وادي شهوت و حرص قدم مي گذارم .
ظفر را با صبر به لطفت نزديك مي شمارم .
از جان و دل مقامت را ستوده و به بزرگيت و بخشش ات ايمان دارم .
گاه هواي درون با اغواي ديو بيرون با هم ساخته
و مرا به گمراهي كشانده
و مردماني را مي بينم كه بر خاك مذلت نشانده
هر جا به بازي انسان ها جمع دل
و دين موجب كمرنگي ايمان و رونق ريا شده
نور هدايتت چراغي منير و ضيا شده
كسب همه به بازار يكدلي و يكرنگي كساد
خوش مي درخشد سالوس و ريا و فساد
جوشان ضمير و طوفان به دل
نالان زبان آكنده ديدگان ز اشك
هر دم و زمان زيبا خط و خالند دورويان نقش باز
مردم فريب و تيره دل پر ز آز
برخي به وعده دل به بنده بسته اند .
گم كرده راه و بيمار عشق و خسته اند .
آنان نيازمند
و چشم به داروي حيات
هم غرق غفلت
و هم عاشق ممات
الهي با دانش اندك و سياق خود سعي بر خشنودي تو داريم .
اما زمان گذشت و هنوز با منزل امنت فاصله داريم .
گرد پيري و بيم دوري راه ، غم جانكاهي را بر دوشمان نهاده در كمال ناتواني عزم لقاء تو كرده ايم .
اي فرياد رس ، دستان ما را به رحمتت پر نعمت نما .
و ناديده انگار نقصان و گناه كوچك و بزرگ ما
روشن نما ديدگان نابيناي ما را با بارش نعمات و روزيت تا زنده ايم
بر تن نحيفمان بپوشان لباس بي نيازي و عافيت
بنمای بر ما راه خداشناسي
بیش بساز كار ما
و بنواز ما را به لطف و بخشش خويش
قهر خود را فرو ريز بر نامردمان ناراست
كه به تزوير و نيت پليد و گرگاني آراسته به پوستين گوسفند همچون ولید
با آتشي از خشم ، بر جاي خويش بنشان
و انوار روشنت برای هدایتشان بیفشان
جادة موفقيت را برایمان تا زنده ايم پيوسته در مسيري كه مي پسندي هموار کن
و ما را با تن هاي مقربت همراه کن
حاجات ما را خود برآر تا آن را از روي نياز ، نزد بندگان نبريم .
بدي هاي ما را ببخش تا با كوله بار شرمندگي و گناه از اين دنيا نرويم .
سه شنبه ۲۵ خرداد
باران
مواج چون نسيمي نرم بر چهره ي زمين
مي وزد بهار با صداي گريه باران
پوستين سفيد كوه سوراخ سوراخ و بي قواره کهنه شده
می خواهد جامه ای نو ، سبز و رنگین بخرد .
پرندگان با شادی چند روز است نغمه می خوانند .
صداي خشش برگ های خشكيده زير پا ها نمي آيد .
سيماي خاك با اشک باران شسته شده
لحظاتي آسمان پاكی را به زمين و انسان هدیه می دهد .
كلاغ آب كشيده در خانه خيسش آراميده و در حسرت ، خشكيدگي ها انتظار می کشد .
تا به جاي بلبلان باز آواز بخواند .
تا روح مردگان زنده نما با شنيدنش آسایش بیابد .
سه شنبه 11 بهمن 89
آرزو
عمريست كه پي آرزو هايم مي گردم
و مي جويم آن چه را كه به همان اندازه كه دور است گاهي نزديك و دست يافتني است .
واي كه يكي دو تا نيست .
و هرچه عمر مي گذرد تعدادش بيشتر مي شود .
برخي از زياده خواهي است .
و برخي هم از روي به گزيني و به خواهي و بهپويي مشغله فكري ام شده !!
گاهي دست از آن كوتاه و همچون خرما بر نخيل خود نمايي مي كند .
و گوشه اي از فكر و ذكر و نماز و دعايم را پر كرده !!
اما با دلبستگي غريبانه در دور دست ها مي بينمش .
گاهي سراب است و گاهي نقشي خوشي بر آب !!
اگرچه برخي در راهش سر مي بازند تا به بهاي گزاف بيابندش
اما باور دارم كه ميوه آرزو وقتي كه آفتاب خواست آفريدگار را ببيند خواهد رسيد .
در وقت موعود ، در چند قدمي با ناباوري پيش پايم آن را خواهم یافت .
با رنگي و بويي خدايي همان گونه كه بار ها پيش از این ديده ام .
و باز آرزويي ديگر كه به اميدش زندگي و روزگار مي گذرانم .
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390
شعر گونه با حروف بي نقطه
دادارا
مردي محرم راه آواره هر سو در هواي سرد و كم سوي سحر مي گردد .
آگاه در دام مكري دائم
گامي آرام هوي و هوسي مرده
و احساسي سرد كه مرگ را هر دم در دل مي مكارد .
ملول و دلي درد آلود
مار و دد و دام گرداگرد روح
و اما گروهي در صدر كار كوروار گرد دلدار
و رود را در سراسر سحر طي مي دارد .
دمادم اي هلال ماه درود گوي
و صد سلام
اشک
مي توان گفت و شنيد
آن صداي نتراشيده که مذبوح ركيك
مي تراود ز دهان رنگارنگ
مي خراشد دل و روح معصوم
پُر شد از عطر و فریب و نیرنگ
چون که آغشته نمود این فضا با کلامی زهرآلود ، پست و سخيف
خنده اي مستانه ، كه ز غيرت خالي است .
در پسش تاريكي ، در برونش چه نمايي زيبا !!
مي توان ديد ريا كه مخفی شده در ستر پرستش
بي اساس و بنيان
و غريب است كسي با دلي نا همراه
چون كه تمكين نكند کام داران سخیف
مي نوازند رفيقان شفيق
كه به دستان و به دل رهسپارند به تاريكي ها
عارفان تنهايند ! عاشقان تنهايند !
انتظار ياري ،سوی بالا دارند . ( یاری = دوستی ،کمکی )
آسمان ابر شد ، به دلش غم دارد .
اشك چشمش جاري است .
به دلم افتاده که دلش غم دارد .
دوشنبه 11 بهمن 89
به یاد دوست
روزگاري با اميدي زيستم
رهنما شد هر دمي من كيستم .
در اميد و نااميدي شاد بود
نرم خو ، شيرين زبان ، چون باد بود .
حلقۀ زنجير ياران بود او
بر كوير تشنه باران بود او
گرمي جمع و محيط غم زده
پوششي بر جسم سرد يخ زده
با كمال دانشش بي ادعا
مي كنم هر دم مر او را اين دعا
بار الهي حرمتش افزون نما
تا كه بينم شهرتش اندر سماء
چشم بر درگاه حق من دوختم
جمله ها از يار خود آموختم
كاش باشم هم رهش بار
دگر تا که جويم هم رهش كار دگر ب
همن ماه ۸۷
بحر طویل
ای بشر ، تو کیستی !
عاقبت تو نیستی !
پاک دینی یا به راه کفر هستی ، چیستی ؟!
عاشق دنیایی یا كه رهرو عقبایی !
در تمنای وصال ، بيش داری به سرت کار محال !
ای که داری موی زال ، بس کن این قال و مقال !
کژدمی اندر درونت ... ماه وش نقش برونت !
در هوای دلبری , سخت کوبی هر دری !
می شناسی معرفت!
ذره اي داري مروت ، یا صفت!
گفتگویت آشناست ، تا قیامت نارساست !!
نقش بازی بی بدیل !
کشته ای عدل و عدیل !
حق تو جویی ، دیو رویی
عابر غافل تويي مدهوش کو ایی !(کو= کوی ، کوچه)
نقش بينی ، سر گذاری تو بسویی ارزشش ، کمتر ز مویی !
آن خس بر روی آبی
غافل از هر کار نابی
با دو چشم باز ، لیکن خواب خواب و خواب خوابی !!!
تو خماری عاشق دنیا مداری
غافل از هر کارزاری (جنگ)
میزبان و میز داری کار داری هیمه ها بر گرده داری
در سرای مهر و الفت هم زبون و خار و خواری
بار داری ، نار داری ، وای من چون کار داری
ذره ای با خود بیندیش ، بر سکوی کفر بهتان از چه روی ، تو کار داری !
خورد دیوان بار داری
دیو خود خواهی و محنت ، همنشین و یار داری !
راه و رسمت بی وفایی ، دوستي با بی صفایی
کم به دیده ، کم به سینه ، مردنت را یاد داری ؟!
شاه بیتی در همایش
شاهبازی در پریدن
هم پرش ، هم در همایش ، خط و ربط و ختم کاری !
تو به ظاهر اوج احسان سکه دار مردمانی
ياد دار اين پند من جان
چوبی است پای رفیقان
بشکند هنگام یاری ، دست گیرت دست شیطان
غافلی از کار یزدان
دوستدار نارفیقان
کن توقف ، باز بنگر بر تجاهل ، نیست وقت آه و زاری !!
وقت رفت و قد خمید و نفخه مالک دمید !
آری , آری کار داری آستین پر مار داری
از قبول اشتباهت عار داری !
نتيجه :
قامت رعنا چه خوش می آوری
چشم بر بستی ز روز داوری !
هان بدان ، کو نیست با تو یاوری !
این همه گفتم از آنچه خورده ای
لیک دانم باز همچون مُرده ای
باز بنگر توشه خود با تعمق باخته يا بُرده ای !
خرداد 81
بهار
آمد بهاری زیبا
آمد و چه سریع در حال طی شدن است .
عمر و جوانی هم زود گذر است .
بهتر بگویم هر چیز تازه ای نیز با گذر زمان کهنه و قدیمی می شود .
تلاش کنیم که در فرصتی که داریم و تا چراغ زندگیمان روشن است راه را برای آینده ی دنیا و عقبی خود هموارتر کنیم و راه دیگران را روشن نماییم .
کاری کنیم که با آثار و خاطرات به جا مانده از ما اگر باشیم یا نباشیم به نیکی از ما یاد کنند .
اگر بودیم تمایل همنشینی با ما را داشته و در سختی ها به کمکمان بیایند .
و اگر نبودیم آمرزشی برایمان بخواهند .
دستمان رسید کمکی کنیم .
و اگر دستمان نیامد لااقل دل کسی نیازاریم
که این بار بد ، به منزل آخرت نتوانیم رساند .
هر زشتکاری و شیطان صفتی و شیطان گفتاری و شیطان اندیشی را می کنیم اما در توهم متکبرانه خود را صالح و عابد و دیگران را نادان و پست تر از خود می بینیم .
سرشت خود را ببینیم ، چرا که آیینه شکستن خطاست .
مطمئن باشیم که با نمایش بندگی و ظاهرآرایی و عوام فریبی خدا را نمی توان فریفت .
غافل نباشیم در هر مکان و موقعیت اجتماعی که باشیم گزینه ها و راه های رسیدن به خدا برایمان فراوان است .
هیچگاه مدعی نباشیم که این راه را فقط ما شناخته ایم که پیش ازما نیز بیگمان مردمانی آن را پیموده اند . اگر ستمی بر ما رفته ، بدانیم دست بالای دست بسیار است و دست خدا بالاترین دست هاست .
با توکل و امید به خدا و همت مطمئنا ْ زندگی را زیبا دیده و از آن خرسند خواهیم بود .
بهار 1391