بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو 59

حکایت

        طوطی به زاغ گفت :" دیدن تو زشت ملعون برای من کراهت دارد . دوست دارم فرسنگ ها از تو دور باشم . هر کس صبحش را با دیدن تو آغاز کند ، روزش تا شب تیره و نامبارک می شود . تو باید با یک بدیُمن مانند خودت همنشین شوی ! اما فکر کنم از تو بد اقبال و بد طالع تر در دنیا وجود نداشته باشد . "

      زاغ نیز از همنشینی با طوطی ناراحت بود . او با حسرت گفت :" اقبال بدی دارم که با این طوطی همنشین شدم . باید با کلاغی زیبا بر روی دیوار باغ خرامان قدم می زدم . برای مرد پارسا ، همنشین شدن با رندان ، چون زندگی کردن در زندان است ! نمی دانم چه گناهی مرتکب شده ام که روزگار مرا گرفتار چنین طوطی نادان ، مغرور ، بد جنس و یاوه گویی کرده است .

        ای طوطی ، کسی نقش زشت تو را بر دیواری نمی کشد . اگر تو در بهشت باشی ، همنشینانت دوست دارند از دست تو به دوزخ پناه ببرند !

       سعدی در این جا می گوید :" دلیل بیان این ضرب المثل برای دانستن میزان نفرت دانا و نادان از همنشینی با یکدیگر بوده است .

      زاهدی به سماع رفته و ناراحت گوشه ای نشسته بود . زیبارویی اهل بلخ آنجا بود ، به او گفت :" اگر از همنشینی با ما ناراحت هستی ، بدان که ما نیز از حضور تو در این مجلس ناراحتیم ! گروهی اینجا همچون دسته گل لاله گرد هم نشسته اند و تو در میان آن ها مانند یک چوب خشک هستی ! تو در مجلس ما چون باد و سرما ناخوشایند هستی ! زیرا همچون برف و یخ  ، گوشه ای نشسته ای و شادی و نشط را از میان ما برده ای !

حکایت

        با دوستی سال ها همسفر و همنشین بودم . برای منافعی ناچیز او مرا آزرد و ارتباط ما از آن پس قطع شد ، ولی محبت و علاقه ما همچنان پا بر جا بود . روزی از دوستان شنیدم که او در جمعی تعدادی از اشعار مرا خوانده و گفته است :" دوست محبوب من با نمک است ، ولی گاهی نمک زیادی بر دل زخمی ما می ریزد . ای کاش می توانستم روزی او را ببینم و با او همنشین و هم صحبت شوم . " او برای از بین رفتن ارتباط و دوستی اش با من افسوس خورده بود . در آن مجلس دوستانم او را برای یاد کردن و خواندن اشعاری از من ستوده بودند .

         برایش پیام فرستادم :" با هم پیمان بستیم که پیوند دوستی ما گسسته نشود . اما تو بد عهدی کردی و پیمان خود را شکستی ! من همیشه دوستدار تو هستم . اکنون شنیده ام تو نیز مایل به برقراری دوستی هستی ! اگر آشتی کنی ، مطمئن باش جایگاهی بالاتر از قبل نزد من داری ."

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو 58

حکایت

         در دوران جوانی عاشق خوش صدایی و زیبا پیکری چون ماه بودم . همه از زیبایی او مبهوت و شگفت زده بودند . روزی او کاری خلاف میل من کرد . از او جدا شدم و به او گفتم :" از این پس راه خودت را برو و آنچه را می پسندی ، انجام بده ! او در حالی که می رفت ، گفت :" اگر شب پره دوست ندارد آفتاب تابان را ببیند از اهمیت ، علاقه و اشتیاق سایر موجودات به آفتاب ، چیزی کم نمی کند . او از پیش من رفت اما گفتار او ، موجب پریشانی خاطر من شد .

       ای دوست بازگرد و مرا بکش ! که مُردن در  کنار تو بهتر از زندگانی بدون وجود تو است . او پس از مدتی بازگشت . چهره اش دگرگون و پیر شده بود . انتظار داشت همچون گذشته ، با او همنشین شوم اما من از او دوری کردم و گفتم :" هنگامی که زیبا و جوان بودی ، مرا از خود راندی ، امروز که چین و چروک بر چهره ات افتاده است ، نزد من آمده ای ! تو زیباییت را از دست داده ای و من نیز تمایلی به همنشینی با تو ندارم ! چرا وقتی جوان بودی ناز و تکبر کردی ؟! آیا تصور می کنی همیشه زیبا باقی خواهی ماند ؟! اکنون نیز می توانی نزد کسی بروی که فکر می کنی دوست دارد با تو همنشینی کند و ناز تو را خریدار باشد !

       سرانجام روزی جوانی به پایان می رسد و زیبایی و جوانی انسان تبدیل به پیری و زشتی می شود. کاش می توانستم کاری کنم که هرگز پیر نشوم ! از او پرسیدم :" آن روی زیبایت چه شد ؟! " او گفت :" خودم نیز نمی دانم ، شاید غم از دست دادن عمر ، موجب زشت رویی من شده است !

حکایت

         در بغداد یکی از غیر عرب زبانان می گفت :" زیبارویان تا جوان و خوش چهره و لطیف هستند ، به خود مغرور و نسبت به دوستدارانشان سخت گیر و تندخو هستند . اما وقتی پیر می شوند شیرین سخن شده و اظهار دوستی و لطف می کنند !

حکایت

        از عالمی پرسیدند :" اگر کسی با ماه رویی در خلوت باشد ، آیا می تواند با نیروی زهد و پرهیزگاری بر شهوت جوانی و هوای نفس خود غالب شود و خود را به گناه نیالاید ؟ عالم گفت :" شاید بتواند بر شهوت و هوای نفس چیره شود ، اما نمی تواند بر بد گمانی مردم و زبان بد گویان غالب شود و دهان آن ها را ببندد تا پشت سر او چیزی نگویند !  

 

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو 57

حکایت

          شبی دوستی عزیز به دیدنم آمد ، از شادی دیدن او از جا پریدم و با وزش باد آستینم ، چراغ خاموش شد . دوستم مرا برای خاموش شدن چراغ سرزنش کرد . به او گفتم :" چون دیدم آفتاب در منزل من طلوع کرد و روز شد ، چراغ را از خوشحالی خاموش کردم .

حکایت

          شخصی یکی از دوستانش را بعد از مدت ها دید به او گفت :" تو کجایی ؟ من مشتاق دیدار تو بودم . " او گفت :" مشتاق دیدار دوست بودن ، بهتر از اندوه خوردن برای ندیدن دوست است ." به او گفتم :" با این که مدتی طولانی به سراغ من نیامده ای ، اما محبت تو در دل من است و هیچگاه تو را از یاد نمی برم ." لحظه ای دیدن یار بسیار ارزشمند است . کار معشوق جفاکاری و دشمنی با عاشق است و کار عاشق اشتیاق برای وصال به معشوق تا پای جان است . اگر یک دم محبت یار من به سوی بیگانه ای معطوف شود ، از درد و غم هجران او خواهم مُرد .

        شمع با خنده می گفت :" ای سعدی ، برای آن من در میان جمع خود را می سوزانم تا پروانه عاشق بتواند خود را در راه عشقش بسوزاند .  

حکایت

       در روز های جوانی دوستی بسیار عزیز داشتم که همه جا همنشین و همدم من بود . ناگهان مدتی دوستم مرا رها کرد و رفت . پس از بازگشت با ناراحتی گفت :" چرا در این مدت پیامی برای من نفرستادی ؟ به او گفتم :" حیفم آمد ، قاصد روی تو را ببیند و من از دیدنت محروم باشم ! دوست قدیمی و عزیزم ، هیچگاه حتی به زور شمشیر از تو جدا نخواهم شد . اگر کسی تو را بیشتر از من ببیند ، موجب حسادت من می شود .

حکایت

         عالمی عاشق شده بود و از این جهت مورد طعنه و آزار مردم قرار می گرفت ، اما شکیبایی می کرد . به او گفتم :" راز عشق و خواری تو را می دانم ، شایسته فرد عالم نیست که با عملش ابزار آزار بی ادبان برای خود را فراهم آورد . او گفت :" مرا سرزنش مکن . من بار ها به آنچه تو می گویی ، اندیشیده ام . نسبت به سرزنش مردم شکیبایی کرده و دیدن یارم را بر همه این سختی ها ترجیح داده ام . زندگی کردن بدون یار ممکن نیست . باید جفای او را به جان خرید . اگر موجب رنجش او شدم ، از او طلب بخشش می کنم . آنچه او می پسندد را انجام می دهم و هنگام قهر و آشتی اش همیشه او را دوست دارم .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو56

حکایت

        شخصی عاشق معشوقی شده بود که رسیدن به او بسیار سخت بود و معشوق به اظهار علاقه او توجهی نمی کرد . وقتی تو در نظر معشوق بی ارزش هستی همه چیز دنیا برای تو بی ارزش خواهد شد.

          دوستانش به او گفتند:" از این وصالی که رسیدن به آن محال است ، دست بکش ! زیرا افراد بسیاری مانند تو عاشق و مشتاق وصال این معشوق هستند . عاشق آهی کشید و گفت :" مرا نصیحت نکنید من مرید محبوبم هستم . جنگجویان در میدان رزم با نیروی بازوی خود ، دشمن را می کشند اما معشوق در میدان عشق با نیروی خود ، عاشق را می کشد . شرط عاشقی نیست که از ترس کشته شدن در میدان عشق ، دست از معشوق بکشی ! عاشق واقعی کسی است که در راه عشق  از  جان خود بگذرد و تا پای جان برای رسیدن به محبوب تلاش کند تا به محبوب برسد یا در این راه بمیرد !

         خویشاوندان عاشق او را اندرز دادند و در خانه زندان کردند تا شاید از تصمیم خود منصرف شود اما اثر نکرد ! پزشکان تنها داروی درمانبخش عشق را صبر می دانند . آیا نشنیده ای که معشوقی به عاشقش می گفت :" تا وقتی تو از جانت برای رسیدن به من نگذری ، من ارزش واقعی خود را کسب نکرده ام .

         شاهزاده ای که قلب عاشق را ربوده بود ، از عشق او آگاه شد . سوار اسبش شد و به سوی عاشق آمد . عاشق با شنیدن خبر آمدن محبوب ، گفت :" کسی که من هلاک عشق او هستم ، امروز برای دیدن کشته خود به این جا می آید! شاهزاده با دیدن عاشق با مهر و محبت به او گفت :" چرا هیچ سخنی نمی گویی؟! من نیز در حلقه درویشانی چون تو و مرید آن ها هستم . عاشق گفت :" برای همه باید تعجب برانگیز باشد ، زمانی که تو سخن بگویی ، من بتوانم سخن بگویم . سپس فریادی کشید و جان داد .

         عجیب نیست که عاشقی بی جان را مقابل خانه محبوب ببینی ! شگفت آور زمانی است که عاشق  برای وصال مجبوب به خانه او برود و سالم و تندرست باز گردد وجان خود را فدای او نکرده باشد !      

حکایت

         کودک یکی از خویشاوندانم در مکتب درس می خواند . آموزگارش در حق او محبت بسیار داشت و اگر اشتباهی می کرد ، او را مانند سایر بچه ها سرزنش و تنبیه نمی کرد و به او می گفت :" حس علاقه و محبت من به تو و خوبی هایت باعث می شود که عیب ها و بدی های تو را نبینم ." کودک به آموزگار گفت:" همان طور که در آداب آموزش دانش به من تلاش خود را می فرمایی ، بر آموزش آداب که مرتبط با نفس است ، دقت بفرما ! از شما می خواهم اگر اخلاق ناپسندی در من می بینی ، به من بگویی تا آن را تغییر دهم . آموزگار گفت :" این درخواست را از کسی دیگر کن . زیرا به سبب مهر من به تو ، من چیزی جز ادب و هنر در تو نمی بینم ." بد اندیش صفات نیکوی انسان را عیب می بیند ، اما دوست اگر هفتاد عیب و صفت بد داشته باشی ، همه را صفات خوب و زیبایی می بیند !   

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو55

باب پنجم

در عشق و جوانی

حکایت

         بزرگان به وزیر سلطان ، حسن میمندی گفتند :" چرا سلطان به "ایاز" خدمتکار خود بیشتر دیگران توجه و محبت دارد ، در صورتی که نسبت به سایر خدمتکاران برتری ندارد ؟! " میمندی گفت:" هر چیزی به دل بنشیند در چشم انسان نیکو جلوه می کند . کسی که سلطان به او علاقه داشته باشد اگر حتی رفتار و کردارش بد باشد ، باز او در چشم سلطان خوب و نیکو است و اگر سلطان کسی را از دربار بیرون کند دیگر کسی به او توجه نخواهد کرد .

        اگر به کسی علاقه نداشته باشی ، حتی اگر مانند یوسف ظاهر و باطنی زیبا داشته باشد ، او را بد می بینی ! و اگر به دیو سیرتی ارادت و علاقه داشته باشی ، او را مانند فرشته زیبا می بینی !    

حکایت

        می گویند : بزرگی خدمتکاری زیباروی داشت ، به یکی از دوستانش گفت :" افسوس می خورم که این خدمتکار بر خلاف زیبایی ظاهریش بی ادب و زبان دراز است !" دوستش گفت :" ای برادر ، وقتی به خدمتکار اظهار دوستی و علاقه کنی ، نباید از او همچون گذشته توقع خدمتکاری را داشته باشی و هنگامی که این رابطه به رابطه عشقی عاشق و معشوق بدل شود ، دیگر رابطه ارباب و خدمتکار از بین می رود . آنگاه تعجبی ندارد که خدمتکار مانند یک بزرگ ، به ارباب عاشق دستور دهد و ارباب ، دستور خدمتکار را انجام دهد .

حکایت

        پارسایی عاشق شده بود ، ولی نه توانایی اظهار عشق و علاقه خود به محبوب را داشت و نه می توانست دوری او را تحمل کند ! دوستانش او را برای این عشق و دست نکشیدن از آن ، ملامت و سرزنش می کردند . هر چه گفتند ، در او اثر نکرد و او از عشق خود دست نکشید . پارسا خطاب به محبوبش گفت :" ای محبوب ، حتی اگر با شمشیر مرا بکشی ، دست از عشق تو نمی کشم ، زیرا غیر از تو پناهی ندارم .

         من (سعدی) هم او را سرزنش کردم و گفتم :" مگر عقلت را از دست داده ای که هوای نفسانی بر تو غالب شده است ! " او اندیشید و گفت :" هنگامی که عاشق می شوی ، تقوای تو توان مقاومت در برابر عشق را ندارد . عاشق پاکدامن وقتی تا گریبان در گل فرو رفته ، بیچاره چگونه بی معشوق بسر ببرد ؟!" 

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو54

حکایت

        پیشگو و منجمی وارد خانه اش شد . مردی غریبه را در خانه اش دید . با او درگیر شد و با یکدیگر زد و خورد کرده و دشنام می دادند . صاحبدلی به طنز به او گفت :" تو چگونه می توانی ادعا کنی از روی ستارگان و افلاک آینده را می فهمی ؟! در حالی که خبر نداری ، غریبه ای در خانه تو است؟!

حکایت

        خطیبی بسیار بد صدا با صدای  بلند همچون کلاغ برای مردم روستایی خطبه می خواند . او می پنداشت آواز خوشایندی دارد اما صدایش مصداقی از آیه قران بود که می فرماید : " به درستی که زشت ترین آواز ها ، آواز الاغ است ."  . مردم روستا به دلیل جایگاه و مقامش به او احترام می گذاشتند !

         روزی خطیبی دیگر که با دشمن او داشت نزد نزدش آمد و گفت :" در مورد تو خوابی دیده ام که امیدوارم خیر باشد . خواب دیدم که خوش صدا شده بودی و مردم از صدایت بلندت رنج نمی بردند !" خطیب روستا اندیشید و گفت :" این خواب مبارکی است ، زیرا مرا از عیب خود آگاه نمودی ! فهمیدم صدای خوبی ندارم و مردم از آواز بلند من رنج می برند . به درگاه خداوند توبه می کنم و از این پس خطبه ها را با صدایی آهسته می خوانم ! از سخن دوستی می رنجم که عیب مرا برایم خوب جلوه می دهد و به دنبال دشمن ناپاکی هستم تا عیب هایم را به من بگوید !   

حکایت

         اذان گوی مسجد "سنجار" بد صدا بود . مردم از صدای او نفرت داشتند . صاحب مسجد امیری دادگر و نیکومنش بود . امیر برای اینکه موذن ناراحت نشود به او گفت :" ای جوانمرد این مسجد از گذشته تعدادی موذن دارد و نیازی به حضور تو نیست . من پنج دینار به تو می دهم تو برای مسجد دیگری اذان بخوان ! موذن پذیرفت و از آن مسجد رفت .

        روزی گذر موذن نزد امیر افتاد به او گفت :" حیف شد مرا بیرون کردی در مسجدی که رفته ام بیست دینار می دهند تا به جایی دیگر بروم . اما من پیشنهاد آن ها را نپذیرفته ام ! " امیر از خنده ، بی خود شد و گفت:" هوشیار باش ! مبادا پول را بگیری تا آن ها پیشنهاد خود را به پنجاه دینار افزایش دهند. زخم تیشه بر سنگ خارا ، برای تراشیدن نقش ، از زخم صدای تو بر دل ها ، دردناک تر است .  

حکایت

        بد صدایی با صوت بلند ، قرآن می خواند . صاحبدلی به او گفت :" آیا مزدی بابت خواندن گرفته ای؟" گفت :" خیر " صاحبدل گفت :" چرا به خودت زحمت می دهی ؟! " او گفت :" قرآن را برای خدا می خوانم ." صاحبدل گفت :" پس به خاطر خدا مخوان ." این گونه که تو قرآن می خوانی ، آبروی مسلمانان را می بری !

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو53

حکایت

        نشانه نادانی یک فرد آن است که هنوز سخن فرد مقابلش تمام نشده ، شروع به سخن گفتن کند . ای خردمند ، هر سخن آغاز و پایانی دارد . نباید میان سخن دیگران ، سخن بگویی . کسی که هوشمند و مودب است ، با تدبیر سخن می گوید تا سخن او را قطع نکنند و نگویند ساکت شو !  

حکایت

        تعدادی از خدمتکاران نزدیک "سلطان محمود" به "حسن میمندی" (وزیر اعظم سلطان) گفتند :" امروز سلطان در مورد فلان موضوع مهم چه گفت ؟ ! " میمندی گفت :" در آینده از آن با خبر خواهید شد ." آن ها گفتند :" چرا سخن سلطان را به ما نمی گویی ؟! " میمندی گفت :" زیرا سلطان به من اعتماد دارد و می داند که سخنش را جایی فاش نمی کنم . تعجب می کنم که چرا شما از من ، سخن سلطان را می پرسید ؟! خردمند هر چه را از سلطان می شنود ، به دیگران نمی گوید و با فاش کردن راز شاه ، زندگی خود را از دست نمی دهد ! "

حکایت

        قصد خریدن خانه داشتم . اما کمی دو دل بودم ! در آن محل یک یهودی زندگی می کرد که به فضولی کردن در کار دیگران شهرت داشت . او نزد من آمد و گفت :" من بزرگ این محل هستم . اگر می خواهی چیزی در مورد این خانه بدانی ، می توانی از من بپرسی ! این خانه را با خیال راحت بخر ، هیچ عیبی ندارد . " به او گفتم :" من نیز متوجه شدم این خانه عیبی جز همسایه شدن با تو را ندارد . این خانه با همسایه ای مانند تو را باید ده درم ارزان تر خرید ، اما پس از مرگ تو هزار دینار ارزش پیدا می کند !

حکایت

         شاعری نزد رئیس دزدان رفت و او را مدح و ستایش کرد . رئیس دزدان دستور داد :" لباسش را در آورند و ازروستا او را بیرون بیندازند ." شاعر بینوا در سرما برهنه راه می رفت و سگ ها او را دنبال می کردند . او خواست سگ ها را با سنگ از خود دور کند اما زمین یخ بسته بود و سنگ از زمین جدا نمی شد . او گفت :" مردم این روستا نامردند ! سگ ها را رها کرده و سنگ ها را به زمین بسته اند ! " رئیس دزدان از شوخ طبعی شاعر خوشش آمد و گفت :" اگر چیزی می خواهی از من درخواست کن ! " شاعر گفت :" لباس خود را می خواهم . اگر انعامی نیز به من بدهی خشنود می شوم . من امیدوار بودم از شما به من خیری برسد به من بدی نکنید و آزار مرسانید . " رئیس دزدان دستور داد:" علاوه بر لباسش ، قبا و پوستین و چند درم نیز به او بدهند . "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 52

حکایت

"جالینوس" حکیم ، نادانی را دید که گریبان (یقه) دانشمندی را گرفته و به او بی احترامی می کند. جالینوس گفت:" اگر این مرد دانشمند بود با این نادان درگیر نمی شد . هیچگاه دو نفر عاقل با هم درگیر نشده و مشاجره نمی کنند . یک دانا نیز با یک نادان پیکار نمی کند . اگر نادانی یک سخن زشت به خردمندی گفت ، او باید با رفتاری ملایم و خونسردانه با نادان برخورد کند . دو صاحبدل و عارف آن قدر در رفتار و سلوک خود سنجیده و و با تامل عمل می کنند که اتصال دوستی را اگر حتی به باریکی مویی باشد ، حفظ می کنند . اما در همان شرایط دو نادان اگر پیوند دوستی آن ها به محکمی زنجیر باشد ، پیوند خود را می گسلند .

فردی بد اخلاق و بی ادب به یک نفر ناسزا گفت . او در پاسخ ناسزای بی ادب گفت :" ای خوشبخت من از آن صفات زشت و دشنام هایی که گفتی و یا بعد از این خواهی داد ، بد تر هستم ! زیرا می دانم تو عیب های مرا ، از من بهتر نمی دانی !

حکایت

می گویند :" "سبحان وائل" در فصاحت و سخنوری سرآمد هم عصران خود بود . او در سخنوری چنان بود که اگر یک سال هر روز برای گروهی سخنرانی می کرد ، سخنانش هیچگاه تکراری نمی شد . او درباره آداب ندیمان (خدمتکاران نزدیک سلطان) می گوید :" اگر سخنی شیرین و دلپذیر باشد ، شایسته تایید و تحسین است . اگر سخنی را یک بار به زبان آوردی ، برای بار دوم آن را تکرار مکن ! زیرا سخن نیز مانند حلوا است که یک بار خوردن آن خوشمزه است ."

حکایت

نشانه نادانی یک فرد آن است که هنوز سخن فرد مقابلش تمام نشده ، شروع به سخن گفتن کند . ای خردمند ، هر سخن آغاز و پایانی دارد . نباید میان سخن دیگران ، سخن بگویی . کسی که هوشمند و مودب است ، با تدبیر سخن می گوید تا سخن او را قطع نکنند و نگویند ساکت شو !

حکایت

تعدادی از خدمتکاران نزدیک "سلطان محمود" به "حسن میمندی" (وزیر اعظم سلطان) گفتند :" امروز سلطان در مورد فلان موضوع مهم چه گفت ؟ ! " میمندی گفت :" در آینده از آن با خبر خواهید شد ." آن ها گفتند :" چرا سخن سلطان را به ما نمی گویی ؟! " میمندی گفت :" زیرا سلطان به من اعتماد دارد و می داند که سخنش را جایی فاش نمی کنم . تعجب می کنم که چرا شما از من ، سخن سلطان را می پرسید ؟! خردمند هر چه را از سلطان می شنود ، به دیگران نمی گوید و با فاش کردن راز شاه ، زندگی خود را از دست نمی دهد ! "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 51

باب چهارم

در فواید خاموشی

حکایت

به دوستم گفتم :" علت سکوت من آن است که هرگاه سخن نیک یا بد می گویم ، دشمنانم فقط سخنان بد مرا می شنوند . " دوستم گفت :" امیدوارم که دشمن هیچگاه نیکی نبیند . هنر تو در چشم دشمن بزرگترین عیب است ، همچنان که دشمنان ، سعدی را که مانند گل است "خار" می بینند ! موش کور چون توانایی دیدن نور درخشان خورشید را ندارد ، آن را زشت می پندارد ."

حکایت

به بازرگانی در یک معامله تجاری هزار دینار خسارت وارد شد ، به پسرش گفت :" این موضوع را برای کسی بازگو مکن ! " پسر گفت :" پدر اطاعت می کنم ، اما بیان نکردن این موضوع نزد دیگران چه سودی برای ما دارد ؟! "بازرگان گفت :" پنهان کردن این راز از یک مصیبت دیگر برای ما جلوگیری می کند و آن شماتت و سرزنش دیگران است . نباید دشمنانت را از غم خود آگاه کنی . زیرا آنها از غم تو شاد می شوند ."

حکایت

جوانی خردمند بود که با داشتن دانش و فضایل زیاد ، هیچگاه نزد دیگران و محافل دانشمندان اظهار فضل نمی کرد . روزی پدرش گفت :" پسرم چرا تو نیز در جمع خردمندان سخنی نمی گویی ! " پسر گفت: " می ترسم در جمع از من پرسشی کنند که پاسخ آن را ندانم ! و در میان جمع شرمسار شوم!" می گویند :" یک صوفی در راهی مشغول کوبیدن میخ به زیر نعلین (کفش) خود بود ." سرهنگی از سپاه سلطان او را در این حال دید و به او گفت :" تو که این کار را می دانی ، نعل اسب مرا نیز بکوب ! تا سخنی نگویی ، کسی کاری با تو ندارد . وقتی سخن گفتی ، از تو دلیلی برای اثبات سخنت می خواهند. "

دانشمندی خدا شناس با کافری بی دین _ که خدا او را لعنت کند _ مناظره می کرد . یکی از حاضرین به مرد خدا شناس گفت :" با این همه دلایل و دانش تو چگونه او سخن تو را نمی پذیرد ؟!" دانشمند گفت :" دانش من برگرفته از مطالب قرآن و حدیث و گفتار بزرگان دین است که او به آن ها اعتقادی ندارد . من نیز دلیلی نمی بینم که به سخنان کفرآمیز او گوش دهم . کسی که کلام قرآن و احادیث بر او تاثیری ندارد و آن را نمی پذیرد ، بهتر است تو نیز پاسخ پرسش های او را ندهی ! "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 50

حکایت

درویشی در یک غار ، گوشه تنهایی گزیده بود و اهمیتی به پادشاه و بزرگان نمی داد . هر کس از دیگران درخواست کمک کند تا زمان مرگ نیازمند آن ها باقی می ماند . اما اگر حرص را کنار بگذاری و قناعت پیشه کنی ، گردنت را به نشانه تعظیم مقابل کسی خم نمی کنی .

پادشاهی برای او پیام فرستاد :" انتظار دارم دعوت مرا بپذیری و به کاخ من بیایی ! " شیخ پذیرفت و گفت :" اجابت کردن دعوت از سنت پیامبران است ."

روز بعد پادشاه به دیدن درویش رفت . شیخ از جای خود برخاست و پادشاه را در آغوش گرفت و احترام کرد و او را ستود . وقتی پادشاه رفت ، یکی از مریدانش گفت :" ای شیخ امروز کارت خلاف رفتار همیشگی بود ! " شیخ گفت :" از سفره هر کس غذا خوردی ، اگر او نزد تو بیاید ، واجب است برای خدمتگزاری به او برخیزی . می توان در طول عمر به صدای چنگ و دف و نی گوش نداد ، می توان در طول عمر به باغ و سبزه و گیاه نگاه نکرد ، می توان هنگام خواب سر را بر سنگ گذاشت ، می توان در همه عمر ازدواج نکرد ، اما نمی توان این شکم بی خاصیت را مدت زیاد خالی نگهداشت ، زیرا تحمل و توان گرسنگی کشیدن را ندارد !

" وین شکم بی هنر پیچ پیچ تاب ندارد که بتابد به هیچ "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 49

حکایت

مشت زنی نزد پدر از روزگار نامساعد و درآمد اندک و بخت خود گلایه کرد . به پدر گفت:" اگر اجازه بدهی ، برای کسب درآمد به سفر بروم . دانش و هنر تا وقتی به نمایش در نیامده ، مانند مُشک و عود است که بر روی آتش ریخته نشده تا بوی خوش خود را پخش کنند ، "

پدر گفت :" پسرم ، تصمیم تو عاقلانه نیست . برای حفظ جان و آسایش خاطرت ، بهتر است به آن چه داری ، قناعت کنی . خوشبختی چیزی است که مقدر شده است و با تلاش بسیار به دست نمی آید . کسی خوشبختی را به زور نمی تواند کسب کند . تصمیم تو چون سرمه کشیدن برای تقویت چشم نابینا است و انجام دادن آن سودی برای تو ندارد . کسی که بدبخت است کاری نمی تواند بکند . بازوی قوی موجب خوش اقبالی شخص نمی شود . اگر به تعداد مو های سرت دانش های مختلف اندوخته باشی ولی بخت و اقبال با تو یار نباشد ، هیچ یک از آموخته هایت به کارت نمی آید . "

پسر گفت :" ای پدر ، سفر برای انسان سودمند است . سفر موجب شادی و صفا ، شنیدن و دیدن عجایب جهان ، کسب درآمد و دانش اندوزی ، کسب مقام و تجربه و شناخت دوستان می گردد . سالکان می گویند :" تا زمانی که در خانه و دکان خود بسر می بری ، خام و بی تجربه هستی ! بهتر است برای شناخت بیشتر جهان ، به اطراف آن سفر بکنی .

پدر گفت :" پسرم ، همانطور که می گویی منافع سفر بسیار است ، اما این منافع به پنج گروه می رسد : گروه نخست بازرگانان هستند که با وجود ثروت ، غلامان ، کنیزان و شاگردان چابک هر روز به شهری می روند و هر شب در جایی می خوابند و از این سفر خود سود می برند . خوشبخت در هیچ کجا تنها نبوده و احساس بیگانگی کرده و همه جا راحت زندگی می کند اما بد اقبال در موطن و محل زندگی خود ، احساس ناآشنایی و بیگانگی می کند .

گروه دوم ، عالمان هستند . عالمی که کلام شیرین و دلنشین داشته باشد ، هر کجا برود ، به او احترام می گذارند . وجود عالمان مانند طلا گرانقدر و قیمتی است و همه جا مورد احترام و توجه مردم هستند . فرزندان نادان بزرگان که در شهر و دیار خود بی قدر و ارزشند در جاهای دیگر نیز مورد توجه قرار نمی گیرند و در آن جا مانند غریبه ها با آن ها برخورد می کنند .

گروه سوم زیبارویان هستند . بزرگان گفته اند :" اندکی زیبایی بهتر از مال بسیار است . او همه جا مورد احترام است و همه دوست دارند ، همنشین او شوند . حتی اگر خانواده او را از جمع خود بیرون کنند ، باز به همه جا عزیز و محترم است .

روزی یک پر طاووس را در میان اوراق قرآن مجید دیدم . از او پرسیدم :" این جایگاه ارزشمند و همنشینی با کلام وحی بیش از ارزش و جایگاه تو است ؟!" او گفت :" ساکت باش ، زیباروی به هر جا برود ، مورد احترام قرار می گیرد . "

گروه چهارم افراد خوش صدا و خوش آواز هستند که می توانند توجه دیگران را به خود جلب کنند . آوای خوش و محزون برای سالکان طریقت بسیار دلنشین است . صدای زیبا حتی از چهره زیبا بهتر است . چون چهره زیبا موجب خوشی نفس انسان می شود و صدای زیبا موجب خوشی روح مشتاقان و رهروان طریقت می شود .

پیشه ور درآمدش را از بازوی خود به دست می آورد . اگر کفشدوزی به یک شهر غریب برود به علت مهارت و هنرش دچار مشکل و سختی نمی شود اما اگر سلطنت در یک مملکت سرنگون شود پادشاه آن مملکت هر چقدر بزرگ باشد ولی هنری نداشته باشد ، شب گرسنه می خوابد . پسرم ، اگر دارای ویژگی هایی که برشمردم باشی در سفر خوش بوده و آسایش خاطر داری . اما اگر انسان بدون داشتن ویژگی های این چند گروه به سفر برود مطمئن باش که یا از بین می رود یا دچار سختی فراوان می شود . هر کس بخت و اقبال با او یار نباشد روزگار چیزی خلاف میل او رقم می زند . اگر تقدیر یک کبوتر شکار شدن باشد ، دست سرنوشت او را به سوی دام می برد .

پسر گفت :" ای پدر ، چگونه با گفته های خردمندان مخالفت می کنی ؟! " آن ها گفته اند :" روزی افراد مقداری مشخص است اما برای به دست آوردن آن باید تلاش کنند ، خداوند روزی را برای هر فرد مقدر کرده اما برای به دست آوردن آن نباید کاری خطرناک که موجب از دست دادن جان شود ، انجام داد ! روزی هر فرد بی گمان به او میرسد اما برای یافتن آن باید از راه های مختلف استفاده کرد . انسان تا مرگش فرا نرسیده ، نخواهد مُرد . اما نباید برای رسیدن به روزی خود را دچار مشکل و سختی کرد .

ای پدر ، من می توانم با شیر درنده نبرد کنم ، از چیزی ترس ندارم و می توانم به سفر بروم و آسیبی به من نرسد . من طاقت فقر و بی چیزی را ندارم . همه جهان خانه فرد بدون جاه و مقام و ثروت است ! ثروتمندان شب هنگام برای استراحت به خانه خود می روند اما فقراء همه جا خانه آن ها است . پسر با پایان یافتن گفتگویش با پدر خداحافظی کرد .

پسر با خود گفت :" مرد هنرمندی که بخت با او همراه نیست باید جایی برود که او را نشناسند . سپس سفرش را آغاز نمود . به دریایی خروشان رسید که جریان موج هایش ، سنگ سنگین آسیاب را جا به جا می کرد ، دریایی که حتی مرغابی نیز جرات شنا کردن در آن را نداشت . مردم برای عبور از آن دریا منتظر سوار شدن بر کشتی بودند . پسر جوان پولی برای سوار شدن در کشتی نداشت ! او شروع به زبان بازی و چاپلوسی ناخدایان کشتی ها کرد . هر چه زاری و درخواست کمک کرد ، کسی به او توجهی نکرد . بی زر و گوهر کسی نیاز کسی را برآورده نمی کند و زور بازو نیز به کارت نمی آید .

ناخدای کشتی به او گفت :" اگر زر و سکه ای نداری ، کسی تو را برای زور بازویت به آن طرف دریا نمی برد . جوان از طعنه ناخدا ناراحت شد و خواست از او انتقام بگیرد اما کشتی از ساحل دور شده بود و کاری از دستش بر نمی آمد .

جوان فریاد زد :" ناخدا ، آیا لباسم را به عنوان کرایه سفر قبول می کنی ؟ " ناخدا طمع کرد و کشتی را بازگرداند . گاهی حرص عقل و هوش انسان را می برد و انسان را اسیر و گرفتار می کند . جوان به محض نزدیک شدن ناخدا به ساحل یقه او را گرفت و شروع به کتک زدنش کرد . کشتی بان دیگری نیز به جوان حمله کرد . جوان او را نیز کتک زد . ناخدا وقتی که دید توان مقابله با زور جوان را ندارد ، مدارا کرد . وقتی از کسی پرخاش و تندخویی می بینی ، با او مدارا کن ! با زبان خوش و لطف می توانی فیل را مطیع خود کنی ! هر جا با تو ستیز و دشمنی می کنند با نرمی و لطافت خشم دشمن را فرو بنشان ! هر دو دریانورد از کار گذشته اشان از جوان پوزش خواستند ، او را بوسیدند و سوار کشتی شدند .

نزدیک یونان کشتی در میان دریا متوقف شد . ناخدا گفت :" کشتی دچار نقص شده یک نفر داوطلب قوی می خواهیم که روی تیرک شکسته کشتی برود و مهار کشتی را به دست گیرد تا نقص کشتی را برطرف کنیم ! " جوان مغرور به زور بازو و غافل از کینه ی گذشته کشتی بانان کتک خورده گفت :" من این کار را می کنم ." حکماء گفته اند :" در صورت آزردن کسی ، حتی اگر به او لطف بسیاری کرده باشی ، باید مواظب کینه پیشین او باشی !" زیرا زخم تیر خوب می شود اما زخم دل ماندگار است . بزرگ قوم "تاش" در جمله ای زیبا به قومش گفته است :" وقتی دشمن از تو آزرده شده ، از حمله او خود را در امان مدان !" زمانی که دلی کسی را شکسته و او را آزرده ای ، آسوده خاطر مباش ! اگر به سوی کسی سنگی پرتاب کردی منتطر دریافت سنگی از سوی او باش !

جوان طناب را به دست خود پیچید و روی تیرک کشتی رفت . ناخدا از فرصت استفاده کرد و طناب جوان را برید و کشتی را حرکت داد . جوان و تیرک شکسته به میان آب متلاطم دریا افتادند . جوان یک شب و دو روز گرسنه و تشنه روی تیرک شکسته ، شناور بود . روز سوم جوان خوابش برد و امواج دریا بعد از یک شبانه روز او را به ساحل رساند . از گرسنگی نیمه جان شده بود و رمقی نداشت . از برگ درختان خورد تا کمی نیرو گرفت .

سپس برای رسیدن به یک شهر به راه افتاد . راه بیابانی را در پیش گرفت . تشنه و گرسنه به چاهی رسید . گروهی اطراف چاه بودند و هر جام آب را ، یک "پشیز" (واحد پول) می فروختند . جوان پولی نداشت و شروع به خواهش و التماس کرد . آن ها به زاری او توجهی نکردند . جوان شروع به کتک زدن آن ها کرد ، تعداد آن ها بیشتر بود . بر سرش ریختند و او را مجروح کردند . پشه با این که کوچک است می تواند به فیل حمله کند و او را نیش بزند و بیازارد . مورچه های ریز می توانند به شیر حمله کنند و پوست او را پاره کنند .

پسر جوان زار و تشنه به ناچار دنبال کاروانی به راه افتاد . کاروان به جایی رسید که پر از دزد بود . جوان متوجه شد کاروانیان از ترس دزدان به خود می لرزند ، به آن ها گفت :" نگران مباشید من یک تنه می توانم با پنجاه تن از آن ها بجنگم . اگر جوانان دیگر مرا کمک کنند می توانیم آن ها را شکست دهیم . کاروانیان لاف زدن او را باور کردند و خوشحال به او آب ، نان و غذا دادند جوان خوب سیر خورد و نوشید و سپس خوابید . پیرمردی که در میان کاروان بود ، گفت :" من از تصمیم شما برای همراهی این جوان با کاروان بیشتر می ترسم .

حکایت آن عرب است که می گویند :" عربی مقداری درم جمع کرده بود شب ها از ترس دزدان خوابش نمی برد . از دوستش خواست که شب ها برای محافظت از او و درم ها به خانه اش بیاید و آن جا بخوابد . دوستش پس از چند شب وقتی از مکان نگهداری و مقدار درم ها آگاه شد ، درم ها را برداشت و گریخت . بامداد مردم او را دیدند که گریان در کوچه و برزن به دنبال دزد می گردد . به او گفتند :" چه اتفاقی افتاده است ؟ مگر درم هایت را دزد برده است ! " او گفت :" نه ، به خدا دوستم برده است ! " هیچگاه خود را از نیش مار ایمن ندانستم ، دشمنی که خود را دوست نمایش می دهد ضربه بدتری به انسان می زند .

پیرمرد به کاروانیان گفت :" شاید این جوان دزد باشد که میان ما آمده تا در زمان مناسب دوستانش را با خبر کند . به صلاح ما نیست که او همراه ما باشد . بهتر است او را همین جا رها کنیم و برویم ." سخنان پیرمرد بر کاروانیان تاثیر گذاشت و آن ها جوان مشت زن را در حالی که خواب بود بدون سر و صدا رها کرده و به راه افتاد .

جوان با تابش آفتاب بیدار و متوجه رفتن کاروان شد . هر چه اطراف را گشت ، اثری از کاروان ندید . تشنه ، گرسنه ، بیهوش و بی رمق به زمین افتاد و به خود گفت :" کسی که با دیگران تندخویی می کند . موجب نابودی خود در غربت می شود .

شاهزاده ای که برای شکار به آن منطقه آمده بود او کمی از همراهان خود دور شده بود ، ناگهان جوان را پریشان و بی حال روی زمین دید . به او نزدیک شد ، از او پرسید:" اهل کجایی و چگونه این جا آمده ای ؟!" جوان بی رمق مقداری از اتفاقاتی را که برایش رخ داده بود برای شاهزاده تعریف کرد . شاهزاده دلش به حال جوان سوخت . او را به کاخ برد و تیمار کرد و پس از مدتی به او خلعت و درم داد تا او بتواند به شهرش بازگردد .

جوان پس از بهبود با کمک شاهزاده نزد پدرش بازگشت . پدرش با دیدن او شاد شد و خدا را برای به سلامت بازگشتن او شکر کرد . شب جوان داستانش را راجع به کشتی و ناخدا ، ستم روستاییان بر سر چاه ، حیله کاروانیان و رها کردن او در بیابان و هر چه بر سرش آمده بود ، برای پدرش تعریف کرد .

پدرش گفت :" ای پسر ، هنگام رفتن به تو گفتم ، فقراء نباید به زور و قدرت خود مغرور و متکی باشند . " سلحشوری تهیدست گفته است :" داشتن اندکی درم و زر از زور و پهلوانی بهتر است . " پسر گفت :" ای پدر ، تا رنج نبری ، گنجینه تجربه را نمی یابی ! تا شجاع نباشی و جان خود را به خطر نمی اندازی ، بر دشمن پیروز نمی شوی ! تا دانه نپاشی ، محصولی برداشت نمی کنی . مگر نمی بینی ، با این رنج و سختی که کشیده ام ، چه تجربه ای کسب کرده ام ؟ درست است که روزی هر کس را خداوند معین کرده است اما اگر کسی تنبلی کند ، چیزی به دست نمی آورد . غواص اگر از نهنگ بترسد نمی تواند از دل صدف در دریا مروارید بیابد . سنگ ثابت زیرین آسیاب ناچار است برای آرد شدن گندم سنگینی را تحمل کند . شیر درنده گرسنه که در غار زمینگیر شده ، نمی تواند در آن جا شکاری برای خوردن به دست آورد . ای پسر ، در این ماجرا اقبال با تو یار بود که شاهزاده ای به کمک تو آمد و تو را نجات داد . بندرت این گونه اتفاقی می افتد . باید مواظب باشی و طمع نکنی و دوباره اشتباهت را تکرار نکنی . شکارچی نمی تواند هر بار شغالی صید کند و ممکن است خودش روزی شکار پلنگ شود.

یکی از پادشاهان پارس ، انگشترش نگینی گرانبها داشت . روزی با چند تن از بزرگان برای تفریح به "مصلای شیراز" رفت . دستور داد انگشتر را بر "گنبد عضدالدوله" نصب کنند . سپس گفت:" هر کس بتواند تیری از میان حلقه انگشتر بگذراند انگشتر را به او می دهم . " چهارصد تیرانداز ماهر حاضر شدند و هریک تیری انداختند اما کسی نتوانست این کار را انجام دهد .

کودکی بر بالای سقف رباط مشغول بازی با تیر و کمان بود و به اطراف تیر می انداخت . باد یکی از تیر های او را برد و از میان حلقه انگشتر عبور داد . پادشاه به او انگشتر و خلعت و هدایای بسیار داد . کودک همان جا تیر و کمان خود را آتش زد . به او گفتند :" چرا این کار را کردی ؟!" کودک گفت :" برای این که این افتخار برایم باقی بماند . گاهی صد ها تیرانداز نمی تواند به هدفی بزنند اما کودکی نادانسته و ناخواسته تیرش را به هدف می زند .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 48

حکایت

مرد چاق نادانی را دیدم ، خلعت گرانبها و کلاه کتانی مصری زیبایی پوشیده و سوار اسبی تازی شده است . یکی از من پرسید:" ای سعدی ، نظرت در مورد این نادان با این لباس زیبا و فاخر چیست؟!" به او گفتم :" این لباس مانند آن است که کسی نوشته ای را با خطی زشت ، با آب طلا بر کاغذ بنویسد . انسان کامل با خصلت هایی نیکو ، بهتر از کسی است که ظاهری زیبا دارد ! این نادان حیوانی است که نمی توان او را انسان نامید . فقط ظاهر و پوشش او مانند انسان ها است . دارایی او از مال حرام جمع شده است . انسان شریف هیچگاه جایگاه اجتماعی خود را از دست نمی دهد اما انسان پست حتی با ظاهرسازی و آراستن خود با لباس و زیور های زیبا همچنان جایگاهی خوار و پست دارد . "

حکایت

یک دزد به گدایی گفت :" از این که دستت را جلو هر انسان پستی دراز می کنی ، خجالت نمی کشی ؟!" گدا گفت :" دراز کردن دست برای گرفتن یک درم شرافتمندانه تر از دزدی اموال مردم است!"

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 47

حکایت

در شهر ثروتمندی به خساست و بخل مشهور بود. حتی به مستمند در حال مرگ نانی نمی داد . در خانه و سفره اش برای کسی گشوده نمی شد . سفره اش ریزه غذایی نداشت که پرندگان از آن بخورند. روزی تصمیم گرفت از طریق دریای مغرب به مصر برود . در سفر دریایی او باد مخالف وزید و دریا را متلاطم کرد و کشتی اش در حال غرق شدن بود . آن مرد دست به دعا شد و فریاد می زد خدایا مرا نجات بده !

دستانی که هیچگاه بخشش نمی کنند و فقط زمان درخواست کمک به آسمان بلند می شود ، هنگام ارتباط با خدا ، نمی توانند گره از مشکل و نیاز انسان بگشایند . اگر با سکه های زر و سیم (طلا و نقره) خود موجب آسودگی خاطر و رفع مشکل کسی شوی ، پس از مرگ در دنیای باقی ، به جبران هر درم سیم یا زر ، خشتی (آجرگلی) از سیم یا زر به تو خواهند داد و پاداش کار نیک تو چند برابر می شود .

طوفان ، کشتی را غرق کرد . می گویند ، مرد خسیس مُرد و دارایی او به خویشاوندان فقیر و مستمندش که در مصر بودند ، به ارث رسید . با دارایی او همه آن ها ثروتمند شدند و لباس های گرانبها پوشیدند .

یک هفته بعد یکی از خویشاوندان او را دیدم که بر اسبی تیزرو سوار است و غلامش به دنبال او می دود ! حتی اگر مرد ثروتمند خسیس زنده می شد ، خویشاوندانش حاضر نبودند ، این ثروت را به او بازگردانند . آن سوار را می شناختم به او گفتم :" ای مرد ارجمند ، این ثروت نوش جانت ! زیرا صاحب بد بختش فقط در فکر جمع کردن این مال بود و نتوانست خود آن را بخورد !

حکایت

ماهیگیری نحیف و لاغر ، ماهی بزرگی را در دریا صید کرد . چون توان نگهداشتن تور ماهیگیری را نداشت ، ماهی قدرتمند تور را کشید و با خود بُرد ! ماهیگیران دیگر او را سرزنش کردند و گفتند :" ماهی به آن بزرگی را چرا رها کردی ؟!" ماهیگیر گفت :" برادران آن ماهی روزی من نبود و مقدر بود آن ماهی یک روز دیگر زندگی کند . اگر تقدیر الهی بر موفق نبودن ماهیگیران در گرفتن ماهی و یا زنده ماندن ماهی باشد ، ماهیگیر از دجله پر ماهی نمی تواند ماهی بگیرد . ماهی صید شده نیز اگر بر روی زمین بیفتد ، نخواهد مُرد .

حکایت

مردی که دست و پایش را بُریده بودند ، هزارپایی را کشت . صاحبدلی گفت :"- پاک و منزه است خدا – با این که این جانور هزارپا داشت ، چون زمان مرگش فرارسیده بود ، توان فرار کردن از چنگ تو که دست و پا نداری ، را نداشت . وقتی مرگ فرا برسد پای اسب تیز پا را در میدان جنگ می بندد و تیر کمان نیز به کار جنگجو نمی آید . "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 46

حکایت

         گدایی با دست دراز کردن جلو مردم ، ثروت فراوانی جمع کرده بود . روزی پادشاه به او گفت:" برای من مشکلی پیش آمده ، مقداری از آن ثروت فراوانت را به من بده ! وقتی مشکلم حل شد جبران این لطف تو را خواهم کرد ." گدا که می خواست از برآوردن درخواست شاه شانه خالی کند ، گفت :" ای پادشاه اموال من که از گدایی به دست آمده ، شایسته مقام بزرگوار و شاهانه شما نیست ! دستتان را با مال کثیف ، آلوده نکنید !

        شاه گفت :" نگران مباش من قصد دارم این اموال را به کافران بدهم زیرا می گویند : مال ناپاک به ناپاکان می رسد . اگر در آب چاهی که ناپاک است یک مسیحی ، یک یهودی مرده را بشوید ، مشکلی پیش نمی آید ، زیرا نیازی نیست ، چیز "ناپاک" را با آب پاک شست .

       چون گدا همچنان از دادن مالش به شاه طفره رفته و سرپیچی می کرد ، پادشاه دستور داد تا اموال مورد نیاز را به زور از او بگیرند . وقتی کسی با لطف و نرم خویی کاری انجام نمی دهد ، به ناچار با بی احترامی او را مجبور به انجام کار کنند . کسی که حاضر به خرج کردن مالش حتی برای خودش نیست ، سزاوار نیست کسی به او کمکی کند .

حکایت

         در یکی از سفر هایم با بازرگانی ثروتمند که صد و پنجاه شتر و چهل غلام و خدمتکار داشت ، ملاقات کردم . او یک شب مرا در "جزیره کیش" به حجره خود دعوت کرد . تا صبح با نگران و پریشان احوالی از اموال و املاک و دارایی های خود تعریف می کرد . او می گفت :" انباری در ترکستان ، مالی در هندوستان دارم . این قباله فلان زمین من است . این ضمانتی است که برای فلان چیز به من داده اند . به اسکندریه که  آب و هوای خوبی دارد ، بسیار علاقه دارم ، اما به دلیل طوفانی بودن دریای مغرب امکان رفتن به آن جا نیست . ای سعدی ، قصد دارم به عنوان آخرین سفر ، به سفری سودآور و طولانی بروم و سپس تا آخر عمر در گوشه ای راحت بمانم !"

        به او گفتم :" در این سفر می خواهی چه کار کنی ؟ " بازرگان گفت :" قصد دارم از پارس گوگرد بخرم ، به چین ببرم ، زیرا آن را خوب می خرند ! با پول آن کاسه چینی خریده ، به روم ببرم . از روم دیبا خریده ، به هند ببرم . از هند فولاد خریده ، به حلب ببرم . از حلب آینه خریده ، به یمن ببرم . از یمن بُرد یمانی (نوعی پارچه) خریده ، به پارس ببرم . سپس تجارت را کنار گذاشته دکانی خریده و گوشه ای بنشینم ! بازرگان تا می توانست از رویا های تجاری و خیالات خود تعریف کرد . سپس گفت:" ای سعدی ، تو هم سخنی در مورد تجربیات زندگی و ماجراهایی که در سفرهایت اتفاق افتاده ، یا داستان هایی که از دیگران شنیده ای ، بگو ! " به او گفتم :" آیا این سخن را نشنیده ای که وقتی بازرگانی از روی چهارپایش به زمین افتاد به دوستانش گفت : دو چیز است که انسان را از هوی و هوس و مال اندوختن دور می کند : نخست قناعت کردن و دوم به پایان رسیدن زندگی و مرگ "         

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 45

حکایت

        یک عرب در بیابان در نهایت تشنگی می گفت :

" یا لیت قبل منیتی یوماً افوز بمنیتی          نهر تلاطم رکبتی و اظل املاء قربتی"

       "ای کاش قبل از مرگ روزی به آرزوی خود برسم و از رودی که آبش تا زانو هایم می رسد ، مشک خود را پر کنم !" خواسته و آرزو های انسان بسیار زیاد و پایان یافتنی نیست . انسان تا زمان مرگ در دلهره و نگرانی برای به دست آوردن آن ها است .    

حکایت

        مسافری در بیابان گم شده بود . او چیزی برای خوردن و توانی برای راه رفتن نداشت . چند درم به همراه داشت هرچه گشت کسی را نیافت تا از او آب و نانی بخرد . از بی آبی و بی غذایی در بیابان درگذشت .

        کاروانی از از آن مسیر می گذشت . کاروانیان ، پیکر بی جان مسافر و درم های او را یافتند . کنار او روی خاک نوشتند :" کسی که در بیان آب و توشه ای برای خوردن ندارد ، زر بسیار نیز به کار او نمی آید !" برای فقیر در بیابان شلغم پخته از یک کیسه پر از سکه نقره ارزشمند تر است . 

حکایت

         پا برهنه بودم و توانایی خرید کفش را نداشتم ، اما از روزگار ناسازگار گلایه نمی کردم . دلتنگ از این وضع فلاکت بار وارد مدرسه جامع "کوفه" شدم . نگهان مردی بدون پـــا را دیدم . از خدا سپاسگزاری کردم که پا دارم و می توانم راه بروم و مانند آن مرد بی پا نیستم . برای خرید کفش صبر کردم .در سفره شخص سیر مرغ بریان ارزش کمی دارد اما برای بی پول ارزش شلغم پخته مانند مرغ بریان است .   

حکایت

        یکی از پادشاهان با همراهانش در زمستان به شکار رفته بود . بیشه از کاخ بسیار دور بود و مجبور بود ، شب را در خیمه ها در سرما بیرون از کاخ بگذرانند . پس از شکار خانه دهقانی را دیدند . پادشاه گفت :" سرما بسیار شدید است ، بهتر است به خانه او برویم ." یکی از وزیران گفت :" در خور و شایسته پادشاه نیست که شب را در خانه دهقانی بگذراند . " شاه گفت :" همین جا می مانیم . " خیمه ها را بر پا کرده و آتشی برافروختند .

        دهقان از حضور شاه و همراهانش با خبر شد . خوراکی تهیه کرد و نزد شاه برد . پس از احترام به شاه گفت :" برای این که ارزش شاه کم نشود همراهانتان نگذاشتند به خانه من بیایی ، اما اگر به خانه من می آمدی ، ارزش و جایگاه این دهقان افزایش می یافت !

         شاه تحت تاثیر سخنان دهقان قرار گرفت و دستور داد خیمه ها را جمع کرده و به خانه دهقان بروند . بامداد روز بعد شاه خلعت و هدایای بسیاری به دهقان بخشید و به راه افتاد . دهقان در حالی که چند قدم به رسم احترام و بدرقه به دنبال اسب شاه رفت ، گفت :" سایه سلطان بر سر دهقان افتاد . ارزش سلطان با آمدن به خانه دهقان کم نشد . اما افتخار حضور شاه در خانه دهقان ، باعث شد که جایگاه او تا خورشید بالا رود .                                                                 

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 44

حکایت

        یکی از حاتم طایی پرسید :" آیا از خودت کسی را در جهان جوانمرد تر دیده ای ؟!" حاتم طایی گفت :" آری ، روزی برای پذیرایی از امیران عرب چهل شتر قربانی کرده بودم . برای کمی قدم زدن به صحرای اطراف خیمه ها رفتم . آن جا خارکنی را دیدم که مقداری خار جمع کرده است . به او گفتم :" سفره حاتم طایی برای همه مردم گسترده است برو و میهمان او باش ." خارکن گفت :" کسی که با زور و توان خود روزیش را تهیه کند ، منت حاتم طایی را نمی کشد . " من او را از خود جوانمرد تر دیدم .

حکایت

          حضرت موسی – بر او درود باد – روزی فقیری را دید که تشنه و گرسنه روی ریگ های بیابان افتاده است . فقیر گفت :" ای موسی ، تنگدستی مرا به ستوه آورده است . برایم دعا کن که خداوند عزیز و بلند مرتبه روزی مرا افزایش دهد ." موسی برای فقیر دعا کرد و حاجت او برآورده شد .

          چند روز بعد موسی (ع) برای مناجات به آن محل بازگشت . آن مرد را دید که در میان جمعیت انبوهی قرار دارد . موسی (ع) از مردی پرسید:" چه خبر شده است ؟" او گفت :" آن مرد شراب خورده و هنگام مستی ، یک نفر را کشته است . این مردم برای تماشای قصاص (مجازات) کردن او در این مکان گرد آمده اند . "

         شوخ طبعان گفته اند :" گربه اگر پر داشت و می توانست پرواز کند ، نسل گنجشک را از روی زمین برمی داشت . گاهی ناتوانی وقتی به قدرت می رسد موجب آزار و اذیت تهیدستان دیگر می شوند . افزایش روزی برای برخی از بندگان موجب سرکشی آن ها در زمین می شود . موسی – بر او درود باد – حکمت الهی را تحسین کرد و از درخواست جسورانه خود از خداوند بزرگ برای روزی دادن به مرد فقیر طلب آمرزش کرد . وقتی انسان پست به مقام و ثروت می رسد ، باید هنگام نیاز و تندروی او ، گذشته اش را به یادش آورد و محکم جلو ستم او ایستاد  . می گویند :" همان بهتر که مورچه پر ندارد و گرنه موجب آزار مردم می شد . مطمئن باش که در کار خداوند مصلحتی نهفته است که به تو مال و دارایی زیاد نداده است ، زیرا او صلاح و خیر تو را از تو بهتر می داند .

حکایت

         یک عرب در میان جمع جواهرفروشان بصره برای آن ها ، داستانی راجع به خودش تعریف می کرد . او می گفت :" در بیابانی گم شده بوده بودم . خوراکی برای خوردن نداشتم و از زنده ماندن ناامید شده بودم . ناگهان کیسه ای یافتم . گمان کردم ، پر از گندم بریان است . بسیار شاد شدم . وقتی در آن را گشودم ، ناامید شدم ! چون دیدم پر از مروارید گرانبها است . " برای تشنه ای که در بیابانی با شن های روان و خشک راه می رود ، ارزش قطره ای آب از مروارید غلتان بیشتر است . برای کسی که بی توشه ، بدون خوراک و آب و خسته در بیابان گم شده است ، کوزه ای گلی پر آب ، از کمربند زرین با ارزش تر است .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 43

حکایت

        برای درویشی مشکل مالی پیش آمد . دوستی به او گفت :" نزد فلان شخص که ثروت بسیار دارد ، برو و درخواست خود را مطرح کن . او به تو کمک خواهد کرد ." درویش گفت :" من منزل او را نمی دانم ." دوستش گفت :" من تورا تا آن جا راهنمایی می کنم ."

        درویش در خانه مردی با چهره ای عبوس و گرفته دید .  بدون این که درخواست خود را به مرد ثروتمند مطرح کند ، به خانه خود بازگشت . از او پرسیدند :" چه کار کردی ؟" درویش گفت :" با دیدن قیافه عبوس و گرفته او از بخشش و کمک او چشم پوشی کردم !" نباید نیازت را به شخص بد اخلاق بگویی ، زیرا موجب غم و اندوه تو می شود . اگر می خواهی با کسی درد دل کنی ، غم و اندوه خود را با کسی مطرح کن که با دیدن چهره شاد او غم از دل تو زدوده شود . 

حکایت

        خشکسالی بی حد در شهر "اسکندریه" مردم را کلافه کرده بود . قطره ای باران نمی بارید و مردم برای باریدن باران پیوسته دعا می کردند . جانوران وحشی چون پرندگان ، ماهی ها و مورچه ها نابود شده بودند ، دعا و آه و ناله مردم نیز برای رفع مشکل آن ها سودی نداشت . سال بی برکت و وحشتناکی که امیدوارم هیچ یک از دوستان به آن گرفتار نشوند .

        اگرچه سخن گفتن در مورد این خشکسالی ناگوار و سخت است ، اما نپرداختن به آن نیز نوعی بی خیالی تلقی می شود و برای این که گروهی نپندارند من در شرح این حادثه ناتوان بوده ام ، فقط با دو بیت به صورت کوتاه به آن می پردازم ، زیرا گفته اند :" مشتی ، نمودار خرواری " (مفهوم بیت)" اگر قوم تاتار بتواند سختی این خشکسالی را تحمل کند ، کشتن آن ها جایز نیست . زیرا مجازات گناه خود را کشیده اند. همانند آن که روی پل بغداد باشی و نعمت فراوان آب زیر پایت عبور کند و تو دسترسی به آن نداشته باشی ! "

        شخصی ثروتمند دارای  مال و مکنت و حشم در آن سال برای کمک به مردم بینوا ، از مال خود بسیار بخشید و هر روز برای مسافرین سفره رنگین می گسترد . گروهی از درویشان تنگدست قصد درخواست کمک از او را داشتند برای مشورت پیش من آمدند .

        من با آن ها مخالفت کردم و گفتم :" شیر حتی اگر در حال مرگ در غاری گرسنه افتاده باشد ، هیچگاه ته مانده ی غذای سگ را نمی خورد . به درماندگی و گرسنگی خود راضی باش ! از شخص پست درخواست کمک مکن . اگر شخص نالایقی را دیدی به جایگاه فریدون رسیده و ثروتمند است ! برای او ارزشی قائل مشو . پوشاندن لباسی از جنس پرنیان یا پارچه معمولی بر تن انسان بی تفاوت به حال جامعه و نااهل همچون آراستن دیوار با سنگ لاجورد و طلا است و چیزی به ارزش واقعی او نمی افزاید .   

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 42

حکایت

        به بیماری گفتند :" دلت چه می خواهد ؟!" او گفت :" دلم می خواهد چیزی نخواهم . معده اگر پُر شود موجب دل درد می گردد و هر دارویی بخوری آن را درمان نمی کند . "

حکایت

        خواربار فروشی در شهر "واسط" چند درم به صوفیان قرض داده بود . او هر روز طلبش را با بد اخلاقی و سرزنش از آن ها درخواست می کرد .همه از رفتارش خسته شده بودند . صاحبدلی گفت :" اگر برای رفع گرسنگی به شکم خود وعده خوراک بدهی تا تحمل کند ، آسان تر از آن است که این خواربار فروش را به وعده پرداختن قرض دلخوش کنی ! نباید به احسان و بخشش بزرگی دل ببندی که احتمال دارد دربانش تو را از خانه او براند . در آرزوی خوردن گوشت مُردن ، بهتر از آن است که با قصابان زشت گفتار و بد کردار روبرو شوی !

حکایت

         در نبردی با قوم "تاتار"یک جنگجوی جوانمرد به سختی زخمی شد  . شخصی به او گفت :" فلان بازرگان داروی درمان تو را دارد . اگر آن را از او درخواست کنی ، دارو را به تو می دهد . می گویند : " بازرگان به حدی بخیل و حسود بود که اگر صاحب خورشید بود ، اجازه نمی داد کسی آن را ببیند . " جنگجو گفت :" در صورتی که از او دارو درخواست کنم ، او یا آن را می دهد یا نمی دهد . اگر دارو را داد ، با آن من یا بهبود می یابم و یا خواهم مُرد . برای من درخواست دارو از او چون زهر کُشنده است ." دریافت کمک با منت از افراد پست ، شاید موجب بهبود در زندگی مادی تو می شود اما از لحاظ معنوی به روحت آسیب می رسانی .

         حکیمان می گویند :" اگر آب حیات (آبی که زندگی جاوید می بخشد. ) را در مقابل آبروی شخص بفروشند ، دانا آن را نمی خرد . زیرا مرگ در بستر بیماری بهتر از زندگانی در حالت خواری و بی آبرویی است . با برخورد خوب میزبان ، طعم تلخ میوه "حنظل" شیرین حس می شود و برخورد ناخوشایند و بد میزبان ، می تواند طعم شیرین شیرینی را برای تو تلخ کند ! اما خوردن میوه تلخ ، از شیرینی برای تو بهتر است .

" اگر حنظل خوری از دست خوشروی          به از شیرینی از دست ترشروی "

حکایت

         یکی از علماء به رغم درآمد اندکش ، هر روز در خانه اش از مستمندان بسیاری پذیرایی می کرد. روزی او جهت درخواست کمک مالی ، نزد بزرگی که حقوقی روزانه به او می داد ، رفت . بزرگ از درخواست او ناراحت شد . ولی مقداری به مقرری او افزود و دیگر چون گذشته به عالم احترام نمی گذاشت !

         برای درخواست کمک با چهره غم زده و درمانده نزد دوست خود مرو ! تا خُلق او تلخ نشود . اما اگر با چهره ای خندان بروی ، او گره از مشکل تو خواهد گشود .

        وقتی عالم متوجه کم توجهی و کم شدن احترامش شد ، گفت :" او مقداری به حقوق من اضافه کرد اما به همان میزان از اعتبارم کاست ! به نظرم تحمل کردن فقر ، بهتر از خوار شدن برای درخواست کمک است .  "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 41

حکایت

         پزشکی ماهر به دستور پادشاه پارس ، حضور حضرت "محمد" (ص) جهت مداوای بیماران مسلمان فرستاده شد . او یک سال در میان اعراب بود ، اما کسی برای مداوا نزد او نیامد ! پزشک نزد پیامبر برای گلایه رفت و گفت :" در مدتی که این جا هستم کسی نسبت به من توجهی نداشته و برای معالجه نزد من نیامده است ! من برای مداوای امت شما آمده ام ، دوست دارم وظیفه ای را که به من محول کرده اند به نحو خوب انجام دهم ." 

         پیامبر فرمودند :" مسلمانان تا گرسنه نشوند ، چیزی نمی خورند . قبل از سیر شدن ، دست از غذا می کشند . " پزشک گفت :" حال علت تندرستی آن ها را فهمیدم . سپس سپاسگزاری کرد و از آن جا خارج شد . "

          خردمند زمان نیاز ، و زمانی که سکوتش موجب ضایع شدن حقی شود . سخن می گوید . زمانی غذا می خورد که احساس گرسنگی کند . به این دلایل گفتارش حکیمانه و خوراک خوردنش موجب تندرستی او می شود .  

حکایت

         می گویند ، روزی "اردشیربابکان" (پادشاه ساسانی) از پزشکی عرب پرسید :" روزانه چقدر باید خوراک خورد ؟" پزشک گفت :" به اندازه صد درم سنگ " اردشیربابکان پرسید :" آیا مقدار این غذا را به من می گویی ؟" او گفت :" به اندازه ای که غذا موجب قوت تو شود و بتوانی امور روزانه را انجام دهی ! اگر بیش از این میزان بخوری ، تو باربر آن چه که خورده ای ، خواهی شد . چون خوردن برای زنده ماندن و عبادت کردن است نه زندگی کردن برای خوردن !"

حکایت

         دو درویش خراسانی با هم مسافرت می کردند . یکی از آن ها لاغر و نحیف بود و پس از دو شب یک بارغذا می خورد و دیگری چاق وپُرخور و روزی سه وعده غذا می خورد ! در مسیر سفر ، کنار شهری آن دو را به جرم جاسوسی دستگیر کردند . برای مجازات آن دو را بدون خوراک در اتاقی زندانی کردند و روزنه ها و در اتاق را با گل و لای مسدود کردند . بعد از دو هفته مردم شهر متوجه بی گناهی آن ها شدند . به سراغ آن ها رفتند . در اتاق را گشودند . درویش چاق و پُرخور از دنیا رفته بود و درویش لاغر و نحیف هنوز زنده بود . حکیمی خردمند گفت :" اگر خلاف این حالت انفاق می افتاد باید تعجب می کردیم . آن یکی پُر خور بود و تحمل گرسنگی را نداشت و درگذشت و دیگری خویشتن دار و به کم خوردن غذا عادت داشت در طول دوهفته دوام آورد و زنده ماند . کسی که به کم خوردن غذا عادت داشته باشد ، هنگام نبودن خوراک و سختی تحملش بیشتر است . اما کسی که تن پرور و پُر خور باشد ، دچار ضعف و مرگ می شود .

حکایت

        حکیمی به پسرش گفت :" از خوردن زیاد پرهیز کن ، زیرا پر خوری موجب بیماری می شود ." پسر گفت :" ای پدر ، گرسنگی موجب مرگ انسان می شود . " شوخ طبعان می گویند :" با شکم سیر مرُدن ، بهتر از مُردن در حال گرسنگی است .

         حکیمی پسرش از زیاد خوردن نهی می کرد و می گفت پُرخوری موجب بیماری می شود پسرش گفت :" ای پدر گرسنگی نیز موجب مُردن می شود برخی به شوخی می گویند ، سیر مُردن بهتر از گرسنگی کشیدن انسان است . حکیم گفت :" باید هر چیز را به اندازه بخوری !" "کلوا و اشربوا و لا تسرفوا" ، بخورید و بیاشامید اما زیاده روی مکنید . نباید در خوردن زیاده روی کنی چون بیمار می شوی . نه آنقدر کم بخور که از ضعف و گرسنگی بمیری ! با آن که خوردن خوراک لذتبخش است اما بیش از حد خوردن آن موجب بیماری می شود . حتی خوردن بیش از حد شیرینی خوشمزه هم موجب بیمار می شود . اما نان خشک هنگام گرسنگی برای تو همچون شیرینی خوشمزه به نظر می رسد . انسان عاقل مانند حیوانات پُر خوری نمی کند .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 40

باب سوم

در فضیلت قناعت 

حکایت

         گدایی اهل سرزمین "مغرب" به پارچه فروشان "حلب" می گفت :" اگر شما کمی انصاف داشته باشید و ما نیز بیشتر قناعت کنیم در جهان گدایی کردن از بین می رود . ای قناعت ، بالاتر از تو نعمتی وجود ندارد ، وجود مرا از خود سیراب کن !

         دانش و حکمت "لقمان حکیم" به دلیل صبر و شکیبایی او است . کسی که تحمل و شکیبایی نداشته باشد ، نمی تواند به حکمت دست یابد .

حکایت

         در مصردو امیر زاده بودند . یکی از آن ها مشتاق آموختن علم و دانش و دیگری علاقه زیادی به مال اندوزی داشت ! سرانجام یکی دانشمند و علامه زمان خود شد و دیگری مقام عزیزی (پادشاهی) مصر را کسب کرد . روزی برادری ثروتمند به برادر دانشمند گفت :" من عزیز مصر شدم اما تو هنوز مسکین و بینوا هستی !" برادر دانشمند گفت :" ای برادر من باید نزد خداوند سپاگزاری کنم ! زیرا کار و دانش من میراثی از انبیاء است . اما تو سرزمین مصر را به دست آوردی که  میراثی از فرعون و هامان است ! من مانند مورچه افتاده حال و بی آزارم که گاهی از فرط فروتنی زیر پا له می شود و مانند زنبور کسی را نیش نمی زنم که درد آن ناله کنند . با تمام دانش و هوشم نمی توانم باعث رنجش و آزار کسی بشوم . سپاسگزاری برای این نعمت خدا ، برای من ممکن نیست .

حکایت

         می گویند ، درویشی تنگدست در حالی که خرقه (لباس) خود را وصله می کرد ، با خود می گفت: "به نان خشک و پیراهن پاره خود قناعت می کنم و زیر بار منت مردم نمی روم . "

         شخصی به درویش گفت :" برخیز و به خانه فلان شخص ثروتمند برو و درخواست کمک کن ، زیرا او مردی بسیار بخشنده و مهربان است و به آزادگان و تهیدستان کمک می کند . همه او را دوست دارند . اگر او از وضع تو آگاه شود ، حتما ً محترمانه به تو کمک می کند . درویش گفت :" برای من در تنگدستی در گوشه ای مُردن ، بهتر از آن است که از کسی درخواست کمک کنم ! با لباس وصله شده با شکیبایی در گوشه ای نشستن ، بهتر از آن است که به خانه بزرگان بروی و در نامه درخواست لباس کنی ! نزد من عذاب کشیدن در دوزخ با رفتن به بهشت با کمک همسایه برابر است .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 39

حکایت

        یکی از پادشاهان به چشم حقارت به درویشان نگاه می کرد . درویشی زیرک به او گفت :" ما در این دنیا چون تو لشکر نداریم . تو فقط از این جهت بر ما برتر هستی ! ما در زندگی از تو خوشتر و هنگام مرگ جایگاهی برابر با تو و در روز قیامت وضعیت ما از تو بهتر است ! اگر می بینی به پادشاه خوش می گذرد ، به علت آن است که او غرق در ثروت و دارایی است و درویش محتاج نان و گرسنه است . زمانی که مرگ فرامی رسد هر دو از این جهان یک کفن بیشتر نمی برند . هنگام کوچ از وطن نیز وضعیت گدا بهتر از پادشاه است . اگر می بینی ظاهر درویش ژولیده با لباسی پاره است برای آن است که او می خواهد با کشتن هوی و هوس نفسانی ، دلی زنده داشته باشد . کسی که مدعی گوشه نشینی است با تحقیر یک نفر ، با او مناقشه نمی کند . عارف آن کسی نیست که با بروز مشکلات و سختی ها سیر و سلوک و راه خود را کنار بگذارد . سیره و روش درویشان شامل : یکتا پرستی ، ذکر وعبادت و سپاسگزاری از خدا ، خدمت به خلق خدا ، از خودگذشتگی ، قناعت ، توکل بر خدا ، تسلیم در برابر فرمان خداوند و تحمل سختی ها و دشواری های این راه است .   کسی که دارای این ویژگی ها باشد ، درویشی حقیقی است . حتی اگر لباس درویشان را نپوشیده باشد .

      اما اگر کسی هرزه باشد ، نماز نخواند ، به دنبال هوی و هوس باشد ، شبانه روز پای بند شهوات خود باشد ، حلال و حرام نشناسد ، حرف زشت بزند و مدام در حال غفلت باشد ، او رند است . حتی اگر لباس درویشان را پوشیده باشد ! ای کسی که تقوای درونی نداری ! روی سخن من با تو است . لباس نیرنگ و ریا را بیرون بیآور ! دل تو مانند خانه خالی که با حصیر فرش شده ، پس نیاز به آراستن آن با پرده های رنگارنگ و زیبا نیست !

حکایت

         تعدادی گل را ، بر بالای مقدار زیادی گیاه و شاخه های سبز دیدم . از آن ها پرسیدم :" چرا چنین بی ارزش زیر گل ها قرار گرفته اید ؟ !"  گیاه سبز گریست و گفت :" اگرچه زیبایی گل را ندارم اما بزرگواری خداوند را فراموش نکرده ام . من آفریده ای کوچک در کائنات الهی هستم . چه نیکوکار چه بدکردار باشم ، به لطف خداوند امیدوار هستم . من سرمایه اخروی و عبادی ندارم ، اما او دستگیر آفریدگان کوچک خود است . می گویند :" در دربار وقتی غلامان پیر می شوند مرسوم است آن ها را از قید بندگی آزاد کرده و می بخشند . خدایا این آفریده پیر خود را ببخش ."

         سعدی تن به رضا و خشنودی خداوند بده و راه راست را دنبال کن تا سعادتمند شوی .کسی که از فرمان خدا سرپیچی کند و از درگاه او دور شود راه نجات دیگری برای سعادتمندی نخواهد یافت .    

حکایت

         از حکیمی پرسیدند :" از شجاعت و سخاوت کدام بهتر است ؟" او گفت :" سخاوت ، زیرا آن کس که سخاوت دارد ، نیازی به شجاعت ندارد .

        بر سنگ قبر بهرام گور نوشته شده است :" دستان بخشنده از بازوان پرقدرت برتر و بهتر است." حاتم طایی در حال حاضر زنده نیست ، اما نام نیک او به سبب بخشنده بودنش تا ابد زنده خواهد ماند . زکات مال خود را به مستحقان و مستمندان ببخش تا همچون درخت انگور که با چیدن شاخه هایش پر بار تر می شود مال تو نیز افزایش یابد .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 38

حکایت

        صاحبدلی در گوشه ای پهلوانی را غمگین دید . از مردم علت این حالت او را پرسید. آن ها گفتند:" فلان شخص به او دشنام داده است . به او گفتم :" این پهلوان فرومایه هزار من وزنه سنگین را بلند می کند ، اما تحمل شنیدن سخنی ناملایم را ندارد !

        ای مرد و ای زنی که اسیر نفس فرومایه خود هستی ، بیهوده ادعای جوانمردی مکن ! اگر می توانی با زور بازو و لطف و بخشش خود ، یک نفر را شاد کن . به مرد نیرومندی که دیگران را بیازارد و ستم کند ، جوانمرد نمی گویند . حتی اگر بتوانی یک تنه فیلی را بکُشی اما نتوانی مردم دار و فروتن باشی ، جوانمرد نیستی . خداوند آدم را از خاک آفریده ، اگر او نتواند خاکی و فروتن باشد ، آدم نیست .

حکایت

        از بزرگی راجع به ویژگی های "اخوان الصفا" پرسیدم . او گفت :"کوچکترین ویژگی این گروه آن است که به خاطر دوستانشان از منافع و مصالح خود می گذرند ." حکما گفته اند : " برادر یا خویشاوندی که فقط به فکر خود باشد او برادر یا خویشاوند نیست . کسی که تو را در کاری همراهی می کند ، اگر لحظاتی تو را رها کند و یا از تو پیش بیفتد ، او را دوست خود مدان ! به کسی که علاقه ای به تو ندارد ، دل مبند ! اگر در با تقوا و دیندار نیستی ، بهتر است با دوستان پاک و خویشانت قطع رابطه کنی .

        در این هنگام فردی به من اعتراض کرد و گفت :" خداوند در قرآن مجید دستور داده است ، انسان  "صله رحم" (دیدار خویشاوندان) کرده و با همنشینان پاک (ذی القربی) ، دیدار داشته باشد . آن چه تو می گویی خلاف دستور خداوند است . " به او گفتم :" تو اشتباه می کنی ، چون چیزی که گفتم موافق با دستور خداوند در قرآن است . " و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما " من بر این باورم که هزار خویشاوند کافر دور از خدا ، فدای یک غریبه مومن و خداشناس شود .

حکایت

        در شهر بغداد پیرمردی دختر خود را به ازدواج یک کفاش درآورد . کفاش زنش را چنان گاز گرفت که خون از لب او جاری شد . صبح روز بعد پیرمرد دختر زخمی خود را دید ، نزد داماد رفت و گفت :" ای مرد فرومایه و سنگدل این کار زشت را چرا انجام دادی ؟! با همسرت بنشین و سخنان خوب و دل انگیز بگو ، دست از این کار ها بردار ! اگر اخلاق بدی در کسی عادت شود تا هنگام مرگ او را رها نمی کند .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 37

حکایت

        فقیهی به پدرش گفت :" سخنان متکلمان بر من تاثیری ندارد و آن ها را نمی توانم ، بپذیرم . چون عمل و گفتارشان با هم یکسان نیست . آن ها به مردم توصیه می کنند به دنبال مال دنیا نباشید ! اما خود مال اندوزی می کنند . عالمی که فقط سخن می گوید و چیزی از سخنانش را در رفتارش نمی بینی ، سخنش بر کسی تاثیرگذار نیست ! عالم کسی است که خود نخست به اندرز هایی که به مردم می دهد ،  عمل بکند و کار بدی نکند ." آیا مردم را به نیکی دعوت می کنید و خود را فراموش کرده اید ؟!" " اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسم ؟" عالمی که پُرخور و خوشگذران است ، چگونه می تواند مردم را هدایت کند !

         پدر گفت :" پسرم با بدگمانی به این گروه نباید خود را از سخنان افراد صالح محروم کنی و همه علماء را به گمراهی متهم کنی . اگر بخواهی خود را از دانش آموختن محروم کنی ، تا این که فرد شایسته و معصوم بیابی ، این کار تو مانند کار آن نابینایی است که شبی در گل و لای افتاده بود و می گفت :" ای مسمانان چراغی روشن کنید !" زنی شوخ طبع از آن جا می گذشت ، گفت :" تو خود چراغ را نمی بینی ، چگونه می توانی چیزی ببینی ؟! " پسرم مجالس موعظه مانند خانه پارچه فروش است تا پول ندهی ، پارچه ای به تو نمی دهند .  در مجلس موعظه تا خلوص نیت و ارادت نداشته باشی ، چیزی درک نمی کنی و سعادتمند نمی شوی . خردمندی گفته است :" تو سخن را با گوش جانت بشنو ! حتی اگر گوینده ی سخن ، به آن حرف عمل نکند . این که می گویند :" انسان غافل را ، شخص غافلی دیگر نمی تواند از خواب جهالت بیدار کند ، سخنی بیهوده است ! مرد عاقل کسی است که پند و اندرز را می پذیرد ، حتی اگر متنی نوشته شده روی دیوار باشد . "

         صاحبدلی خانقاه و عابدان را رها کرد و به مدرسه ای که جمعی از علماء آن جا بودند ، پیوست . از او پرسیدم: " آیا فرقی بین عابد و عالم وجود دارد که دوستانت را رها کردی و به این جا آمده ای ؟" صاحبدل گفت:" عابد در خانقاه فقط برای نجات خود از گمراهی و شناخت حق می کوشد . اما این گروه به فکر آن هستند تا به دیگران حق را بشناسانند و از گمراهی نجات دهند .     

حکایت

         می خواهم یک واقعه را که در شهر "بغداد" رویداد ، برایت تعریف کنم . روزی علم (پرچم) و پرده ایوان کاخ با هم سخت بحث می کردند و هریک می خواستند برتری خود را بر دیگری ثابت کنند . پرچم با به یاد آوردن رنج ها و سختی هایش که روی اسب در سفر با سربازان و در میان میدان جنگ کشیده بود ، به سرزنش پرده ایوان کاخ پرداخت و گفت :" من و تو هر دو برای مردم عزیز و در خدمت دربار سلطان هستیم . من همیشه در حال کار و در سفر هستم اما تو همیشه در حال استراحت ، آسایش و رفاه هستی ! هیچگاه رنج سفر در بیابان و گرد و غبار و باد را نچشیده ای ! چرا با وجود این که من بیشتر از تو در تلاشم ، جایگاه تو از من والاتر است؟!" تو در دست کنیزکان و زیبارویان خوشبوی دربار هستی و من در دست این و آن سرگردانم !

        پرده گفت :" علت عزت من آن است که همیشه در برابر سلطان به خاک افتاده ام و مانند تو سر به هوا و مانند سرکشان و یاغی ها قیام نکرده ام . هر کس که بیهوده قیام کند ، اعتبار خود را از دست داده و خوار می شود .       

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 36

حکایت

        از یکی از علماء پرسیدند :" نظر شما در رابطه با گذران زندگی با مال وقفی چیست ؟ " او گفت:" اگر نان وقفی برای رفع گرسنگی و توانایی برای انجام نیایش و تمرکز بر سیر و سلوک باشد حلال است اما اگر به سیر سلوک روی آورد ، تا تظاهر به عبادت کند و نان وقفی بستاند ، حرام است . ای صاحبدل هدف از عبادت نباید برای گرفتن نان وقفی باشد .

حکایت

        درویشی به حضور صاحبدلی بزرگوار رفت . در مجلس او گروهی از سخنوران بلیغ و فاضل نشسته بودند . هریک سخنی زیبا و لطیف می گفت . درویش که بیابانی طولانی را طی کرده بود ، خسته و گرسنه گوشه ای نشسته بود . یکی از میهمانان از او پرسید :" چرا سخنی نمی گویی ؟"

         درویش گفت :" من مانند حاضرین در این مجلس فاضل و بلیغ نیستم و چیزی نمی دانم ، اما اما یک بیت شعر را تقدیم شما می کنم . " همه باهم گفتند :" شعرت رابخوان ! " درویش اشاره به سفره کرد و گفت :" (مفهوم بیت) فرد گرسنه در برابر سفره گسترده غذا های لذیذ چه سخنی می تواند ، بگوید . همه به ظرافت سخن او خندیدند . صاحبخانه به درویش گفت :" اگر کمی صبر کنی خدمتکاران مشغول درست کردن کوفته بریان هستند . درویش گفت :" کوفته نمی خواهم ، برای من نان خالی سفره تو از کوفته بریان بهتر است .

حکایت

        مریدی به پیر خانقاه گفت :" از مزاحمت مردم که هر روز به دیدارم می آیند ، در عذاب هستم و وقتی برای انجام نیایش و کارای عبادی خود و خلوت نشینی من نمی گذارند ، چه باید بکنم ؟!"  مرشد پیر گفت :" به آن کس که درویش است کمک کن و پول بده و از آن کس که ثروتمند است ، درخواست کمک و پول کن ! تا آن ها دیگر مزاحم تو نشوند . اگر گروهی گدا را جلودار لشکر کنی ، دشمنان از ترس توقع و درخواست کمک آن ها ، جبهه نبرد را ترک کرده و تا دور دست ها می گریزند . 

 

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 35

حکایت

         یکی از عابدان "شام" در بیشه زندگی می کرد و خوراکش از برگ گیاهان بود . روزی پادشاه به ملاقات او رفت و گفت :" اگر اجاز بدهی در شهر برای تو جایگاهی وسیع برای عبادت و دیدار با مردم می سازم . تا مردم از برکات وجود تو استفاده کرده و از اعمال و رفتار تو پیروی کنند . زاهد قبول نکرد . یکی از وزیران نزد او آمد گفت : به خاطر احترام به شاه چند روز به شهر بیا و در جایگاهی که برایت تهیه شده اگر خواستی بمان و اگر دوست نداشتی برگرد .

        عابد به شهر آمد . در بوستان شاه برای او جایگاهی زیبا ؛ فرحبخش و وسیع ساختند . باغ پر از گل سنبل و درختان سرسبز پر شکوفه بود . پادشاه کنیزک و غلام زیبارویی را برای خدمتگزاری به درویش نزد او فرستاد . رفته رفته عابد به خوردن خوراک های لذید و لباس های نرم و لطیف و زیبا عادت کرد و غرق در شادی و لذت شد . خردمندان می گویند :" لذت های مادی همچون زندان و غل و زنجیر اندیشه و عقل است . پرنده (سالک) با هوش و مشغول پرواز در ملکوت را نیز به خود جلب و در دام خود گرفتار می کند ! دنیا دل عابد را با همه دانش ، خرد و دین می رباید . بالاخره خوشبختی عابد به پایان رسید ، زیرا گفته اند :" فقیه و پیر و مرید پاک ، اگر اسیر دنیای دون شود ، دچار تباهی و زبونی می شود .

         روزی پادشاه به دیدن عابد رفت . عابد را در لباسی زیبا با چهره ای گلگون دید که چاق شده بود و به بالشی تکیه داده و غلامی با پر طاووس او را باد می زد . شروع به گفتگو با او کرد و در پایان دیدارش به اوگفت :" من دو گروه را در دنیا بسیار دوست دارم . گروه نخست علماء و دانشمندان هستند و گروه دیگر ، زاهدان و پارسایانند ." وزیر شاه که در آن جا حضور داشت گفت :" ای پادشاه تو باید به صورت متفاوت به هردو گروه لطف کنی ! به دانشمندان کمک مالی کن و زر بده تا بتوانند به تحقیق در دانش و علوم بپردازند .اما به زاهدان و عابدان چیزی نبخش تا همچنان زاهد باقی بمانند . زیرا زن زیبا ، نیازی به آرایش و آویختن جواهر به خود ندارد . درویش نیک سیرت نیز نیازی به گدایی نان و جایی برای خوابیدن ندارد ! عابدی که به دنبال تعلقات دنیوی باشد ، شایسته نیست او را زاهد بنامیم . 

حکایت

        پادشاهی برایش مشکلی پیش آمد ، نذر کرد اگر مشکلش حل شود ، مقداری درم (پول) به عابدان و زاهدان می بخشد . وقتی حاجتش برآورده شد ، به یکی از خدمتکارانش ده درم داد تا به زاهدان ببخشد.

        غلام پادشاه فردی زیرک و با هوش بود . هر روز در شهر می گشت و شب درم ها را نزد پادشاه بازمی گرداند و می گفت :" من زاهدی را نیافتم تا درم ها را به او بدهم ! " پس از چند شب شاه به او گفت :" این چه حرفی است که تو می زنی ؟! تا آن جا که من می دانم در این شهر چهارصد زاهد زندگی می کنند . " غلام گفت :" ای پادشاه آن کس که زاهد است این پول را از من نمی پذیرد و آن کس که این پول را بپذیرد دیگر زاهد نیست ! عارف ، با گدایی و نانی که از وقف اموال است ، زندگی نمی کند . (مال وقف : طبق وصیت فرد در زمانی که زنده است ، مالش و یا عایدات املاکش را پس از درگذشت به نیازمندان و مستمندان می بخشید .) انگشتان زیبا و گوش های دلفریب نیازی به آراستن خود با انگشتری با نگین خاتم یا گوشواره زر ندارد ."

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 34

حکایت

        بزرگی در مجلس ، ناگهان بی اختیار بادی از خود خارج کرد . از دوستانش خواست با لطف خود او را برای این کار ببخشند . سپس به طنز گفت :" اگر با حریف بد جنس و ناسازگار روبرو شدی و او خواست تو را رها کند ، بگذار او برود تا راحت شوی . "

حکایت

         از همنشینی با دوستانم در "دمشق" دل آزرده بودم به سوی بیابان های "قدس" رفتم و و با حیوانات وحشی همنشین شدم . "فرنگیان" (رومیان) مرا اسیر کردند و مرا برای کارگری در کنار یهودیان به ساخت خندقی در اطراف شهر "طرابلس" به کار گماردند . روزگار به سختی بر من می گذشت  . روزی دوستی از بزرگان شهر "حلب" که از گذشته مرا می شناخت از آن جا عبور کرد . مرا دید و گفت :" این چه روزگاری است که تو داری ؟ ! به او گفتم :" چون به یاد خدا نبودم دل مشغولی دیگری پیدا کردم  واز دست دوستان ناسازگار رو به کوه و دشت نهادم . اما اکنون تصور کن که من با این نامردمان چه حالی دارم ؟! اگر در غل و زنجیر در کنار دوستانت باشی ، بهتر از آن است که با غریبه ها در بوستان سرسبز بسر ببری !

        دوستم مرا با ده دینار از فرنگیان خرید . با خود به حلب برد و دخترش را با مهریه صد دینار به عقد من درآورد ! دخترش ، زنی بد اخلاق و ستیزه جو بود و زندگی را بر من تیره و تار کرده بود .

        زن بد اخلاق زندگی را برای مرد همچون دوزخ می کند . شنیدم گرگ به گوسفندی حمله کرد . مردی از آن جا می گذشت گوسفند را از چنگ گرگ نجات داد  و به خانه برد . سپس شب سر گوسفند را برید ! روان گوسفند می نالید و می گفت :" تو مرا از چنگ گرگ نجات دادی اما برای من ، گرگ درنده تو بودی!"   

حکایت

        پادشاهی از یک عابد پرسید :" اوقات عمرت را چگونه می گذرانی ؟"عابد گفت :" شب ها را به مناجات کردن می گذرانم ، سحرگاهان از خدا حاجاتم را می خواهم و روز ها به دنبال کسب روزی هستم .

         شاه از سخن عابد فهمید که منظور او درخواست کمک مالی است . شاه دستور داد تا روزانه مبلغی را به او بپردازند تا دل نگران مخارج خانواده اش نباشد . زیرا کسی که گرفتار کسب روزی برای  خانواده است ، آسایش خاطر ندارد . نگرانی عابد برای فراهم نمودن نان و خوراک و لباس برای خانواده ، او را از عبادت و سیر و سلوک عارفانه بازمی دارد . روز ها در فکر آن است که شب به عبادت بپردازد ، اما وقتی به نماز می ایستد به فکر آن است که فردا صبح برای خوراک فرزندم چه کنم ؟

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 33

حکایت

        پادشاهی فرزندی برای جانشینی نداشت . پیش از مرگش وصیت کرد ، نخستین بامداد پس از درگذشت او ، هرکس از دروازه شهر وارد شد ، تاج پادشاهی بر سر او بگذارند و مملکت را به او بسپارند! بزرگان به وصیت شاه ، بامداد پس از مرگ او ، مقابل دروازه شهر جمع شدند . نخستین فردی که وارد شهر شد . یک درویش مسکین بود . او را به کاخ بردند و فرمانروایی مملکت و کلید خزانه و گنج های شاه را به او دادند . مدتی این گونه گذشت اما تعدادی از امیران از فرمان او سرپیچی می کردند. شورش و جنگ های داخلی به راه افتاد . برخی از شهر ها از فرمانبری او خارج شدند .

        روزی یکی از دوستان و همنشینان درویش به دیدن او آمد ، وقتی جایگاه او را دید به او گفت :" خدا را سپاس که روزگارت بهتر شده و خوشبخت و سعادتمند شده ای . به درستی که پس از هر سختی و مشکل ، گشایشی در کار بوجود می آید . شکوفه گاهی باز و گاهی بسته است . درخت گاهی پر برگ و گاهی بی برگ است . اکنون برای این نیک بختی به تو تبریک می گویم . " درویش گفت :" بهتر است به جای تبریک به من تسلیت بگویی ! وقتی دارایی نداری ، غمگین هستی ! وقتی ثروتمند می شوی ، چون به آن علاقه پیدا می کنی ، باید برای حفظ آن نگران باشی ! بلایی بدتر از مال دنیا در جهان وجود ندارد . زیرا داشتن و نداشتن آن ، انسان را دچار رنج و عذاب می کند ! می خواهی بگویم ثروتمند کیست و ثروتمندی در چیست ؟ ثروتمند کسی است که قانع باشد و در زندگی اش قناعت کند . حتی  به بخشش ثروتمندان توجهی مکن و چیزی را از آن ها مگیر! ارزش ران یک ملخ برای یک مورچه از گورخری که بهرام گور پس از شکار کباب می کند ، بیشتر است ."

حکایت

         مدت ها بود که یکی از دوستانم را که در دیوان دربار شاه (امور دفتری و محاسبات دربار) کار می کرد ، ندیده بودم . دوستی دیگری به من گفت :" چرا فلانی را مدت ها است ، ملاقات نکرده ای ؟!" به او گفتم :" علاقه ای به دیدار او ندارم !" دوستم گفت :" آیا خطایی از او سر زده است؟!" به او گفتم :" کار اشتباهی نکرده اما دوست شاغل در دیوان شاه را زمانی می توانم ملاقات کنم که از کار بر کنار شده باشد ! من راضی به زحمت و رنج او برای دیدن خود نیستم . افراد صاحب منصب و مقام ، اهمیتی به آشنایان خود نمی دهند . اما زمانی که از کار بر کنار می شوند به یاد دوستان می افتند و برای درد دل کردن نزد آن ها می آیند !    

حکایت

        " ابوهریره " – خداوند از او خشنود باد – هر روز به حضور حضرت محمد (ص) می رسید . پیامبر به او گفت :" ای ابو هریره ، هر روز به این جا میا . تا علاقه به دیدار تو بیشتر شود . " صاحبدلی گفت :" تا کنون نشنیده ام که کسی بگوید ، آفتاب را با همه خوبی هایش عاشقانه دوست دارم ! زیرا آفتاب را هر روز می توانی ببینی . ولی در زمستان که آفتاب بیشتر زیر ابر پنهان است همه دوستش دارند ! به دیدار دیگران رفتن ، عیبی ندارد اما نباید به اندازه ای زیاده روی کنی که به تو بگویند دیگر این جا میا . اگر خودت متوجه عیوب خود شوی ، مورد سرزنش دیگران قرار نخواهی گرفت .   

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 32

حکایت

        نزد یکی از بزرگان طریقت از دوستم گلایه کردم و گفتم :"دوستم ، مرا به فساد اخلاق متهم می کند ." او گفت :" با انجام دادن کار نیک او را خجالت زده و شرمسار کن ."

حکایت

        از یکی از بزرگان طریقت در "شام" پرسیدم :" نظر شما در مورد تصوف ( مرام و مسلک صوفیان) چیست ؟" او گفت :" آن ها گروهی از مردم هستند که در گذشته در ظاهر ، متفرق و از هم دور بودند اما در باطن ، همه چون یک روح بودند . اما امروز در ظاهر ، این افراد در یک مکان با هم زندگی می کنند ولی در باطن ، از هم دیگر بسیار دورند ! وقتی دل تو هر لحظه به دنبال چیز های دنیوی باشد ، حتی با گوشه نشینی نیز نمی توانی صفای باطن را بیابی ! اما اگر مقام و دارایی زیاد داشته باشی و همیشه به یاد خدا باشی ، همچون صوفیان خلوت نشین دارای مقام والای عرفانی هستی و تو یک صوفی واقعی به حساب  می آیی!

حکایت

         با کاروانی سفر می کردم . یک شب برای خوابیدن در محلی ایستادیم . ناگهان درویشی شوریده حال از میان کاروانیان فریاد کشید و سر به بیابان گذاشت . او در بیابان تا صبح می نالید و با خدا راز و نیاز و زاری می کرد . صبح از او پرسیدم :" این چه حالتی بود که داشتی ؟ چرا به بیابان رفتی ؟! " درویش گفت :" وقتی بلبلان را درمیان درختان ، کبک ها را میان کوه ، غورباقه ها را میان برکه آب و حیوانات وحشی را در بیشه مشغول آواز خواندن و راز و نیاز با خدا دیدم ، به خود گفتم :" دور از جوانمردی است در حالی که همه موجودات به ستایش خداوند مشغولند من از روی نادانی بخوابم . دیشب از نغمه های پرنده ای از خود بی خود شدم . " دوستم وقتی صدای نیایش و ناله مرا به درگاه خداوند دید با تعجب به من گفت :" باورم نمی شد که آواز یک پرنده تو را از خود بی خود کند !" به او گفتم :" اگر پرنده ای خدا را ستایش کند و من ساکت باشم ، جای پرسش دارد . اگر هیچ تاثیری در من بوجود نیامد و سکوت کنم ، نشانگر آن است که از آدمیت بویی نبرده ام . "

حکایت

         در یک سفر حج با گروهی از جوانان با صفا و اهل دل همراه و همنشین بودم . آن ها در راه باهم زمزمه های عارفانه می کردند . عابدی در بین کاروانیان رفتار این جوانان را درک نمی کرد و مخالف آن ها بود ! تا این که به قبیله "بنی هلال" رسیدیم . ناگهان کودکی سیاه چهره از خیمه ای بیرون آمد و شروع به خواند رباعیات عارفانه زیبایی کرد ، به گونه ای که شتر عابد به رقص درآمد و او را برزمین زد و رفت ! به طعنه به عابد گفتم :" نغمه این کودک حال شتر را دگرگون کرد . می دانی او چه می گفت؟" او می گفت :"تو چه انسان بی خبر از عالم روحانی هستی ؟  چرا تو همچنان بی تفاوت هستی؟! تو حتی به اندازه آن شتر درک و ذوق نداری ! با شنیدن نام حق همه موجودات تحت تاثیر قرار می گیرند . تو این حالت را نمی توانی درک کنی ، مگر این که با چشم دل به اطرافت نگاه کنی ! تنها بلبل هنگامی که روی گُل نشسته خدا را ستایش نمی کند بلکه همه موجودات و حتی خار های بیابان نیز زبان به نیایش او می گشایند !"

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 31

حکایت

         به لقمان گفتند :" ادب را از چه کسی آموخته ای ؟ " او گفت :" از افراد بی ادب ! هر عمل آن ها را ناپسند پنداشتم ، آن را انجام ندادم . هوشمندان از هر سخنی پند می گیرند اما اگر برای نادان از کتابی حکمت آموز صد فصل گفتار اندرز گونه بخوانی تاثیری در او نمی کند !  

حکایت

        می گویند :" عابدی شب غذای بسیاری می خورد و تا سحر عبادت می کرد و نماز می خواند . "صاحبدلی به او گفت :" اگر نصف یک قرص نان می خوردی و و سپس می خوابیدی ثواب آن برای تو بیشتر بود . با شکم خالی بهتر می توانی عبادت کنی تا به معرفت و شناخت حق دست بیابی . می دانی چرا از حکمت بی بهره ای  ؟ زیرا بیش از اندازه غذا می خوری !"

حکایت

        با لطف خداوند یکی از گمراهان با گروهی از صالحین و نیکوکاران همنشین شد و به برکت آن همنشینی ، راستی و پاکی نفس این گروه نیکوکار موجب شد تا اخلاق و رفتار ناپسند او به رفتاری پسندیده مبدل شود و به دنبال هوی و هوس دنیوی نگردد . عده ای به او طعنه می زدند که او همچون گذشته تقوی ندارد و در عبادت سستی می کند . انسان با طلب آمرزش و پوزش از خداوند ، از عذاب دوزخ رها می شود اما نمی تواند لحظه ای از طعنه و غیبت و بدگویی مردم رها شود !

        آن مرد تحمل زخم زبان و طعنه مردم را نداشت و شکایت مردم را به پیر طریقت و مرشد درویشان کرد . مرشد درویشان  گفت :" لازم نیست بگویی ، مردم از من بدگویی و عیب جویی می کنند ، مردم پیوسته به دنبال بهانه ای برای بدگویی از دیگران هستند . اگر نیک کردار باشی و مردم پشت سرت بدگویی کنند بهتر از آن است که بد کردار باشی و مردم به نیکی از تو یاد کنند !

        مردم فکر می کنند که من مردی نیک رفتار و صالح هستم ، اما از نظر خودم این طور نیست . واجب است که کمی در احوال و رفتار خودم بیندیشم ، تا عیب هایمان موجب رسوایی ما نشود ! اگر به ادعا هایم عمل می کردم اکنون سیرتی پاک و خوی و خصلتی نیکو داشتم . من عیب هایم را در مقابل دیدگان دیگران می پوشانم در حالی که غافلم که خداوند بینا از اسرار و راز های نهان من با خبر و آگاه است . با گوشه نشینی و مخفی کردن خود از دیدگان مردم ممکن است بتوانی آن ها را فریب دهی تا عیب های تو را نبینند اما این ترفند برای فریفتن خداوند که دانای همه راز ها است ، سودی ندارد .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 30

حکایت

        در یونان دزدان به کاروانی حمله کردند . ثروت فراوانی نصیب آن ها شد . هرچه بازرگانان گریه کردند و دزدان را قسم دادند ، توجهی نکردند و همه چیز را بردند . "لقمان" در این کاروان بود . یکی از کاروانیان نزد او رفت و گفت :" به این دزدان چند کلمه پند آموز بگو ، شاید کلامت اثر کند و از بخشی از اموال و کالا های گران ما چشم پوشی کنند . حیف است که این کالا ها از بین برود !"

          لقمان گفت :" گفتن کلمه حکمت آمیز و اندرز به آن ها حیف است ! آهن زنگ زده را با صیقل دادن نمی توان مانند روز اول کرد . وعظ و اندرز بر دل و ذهن انسان بدکار و گناهکار تاثیری نداشته و همچون کوبیدن میخ آهنی در سنگ است که زحمتی بی حاصل است و هیچگاه فرو نمی رود . "

"با سیاه دل گفتن وعظ چه سود                 نرود میخ آهنی در سنگ "

          لقمان به کاروانیان گفت :" البته علت بروز این گرفتاری خود ما هستیم . باید وقتی وضع خوبی داری به نیازمندان توجه داشته باشی . اگر دل بینوا و مستمندی را به دست بیاوری بلا و مصیبت از تو دور می شود . اگر مستمندی با زاری درخواستی از تو داشت آن را برآورده کن چون اگر این کار را نکنی ستمگری پیدا می شود و آن را به زور از تو می گیرد . "

حکایت

        تازه به دوران جوانی رسیده بودم که مراد و استادم "شیخ ابوالفرج بن جوزی" – خداوند او را رحمت کند – به من دستور داد سماع (رقص و آواز خوانی صوفیان) را ترک کرده و گوشه نشینی اختیار کنم . حرف استاد را گوش نکردم و بر خلاف نظر او به سماع رفتم . بسیار شادمان شدم . وقتی به یاد پند استاد افتادم با خود گفتم:" اگر او هم به همراه من شور و شوق سماع را می دید ، مبهوت رفتار سماع کنندگان می شد و خود نیز در سماع شرکت می کرد .

        شبی نوازنده در مجلس سماع به بدتری و گوش خراش ترین شکل ممکن ساز می زد . صدای ساز آن چنان ناخوشایند بود که گاهی شنوندگان گوش خود را می گرفتند . اما کسی چیزی به نوازنده نمی گفت . در هنگام سماع اگر آوازی ناخوش داشته باشی ، کسی بهره ای نمی برد و همه منتظرند زودتر ساکت شوی ! به صاحب خانه گفتم :" نوازنده را ساکت کن یا جیوه بده در گوشم بریزم تا ناشنوا شوم و صدای سازش را نشنوم . " به خاطر دوستان آن شب را تا صبح تحمل کردم .

       در شرایط معمول تا هنگام خواندن اذان صبح ، گذشت زمان و ساعت را نمی فهمی اما طول شب را ازمن بپرس که به سختی تا صبح بیدار بوده و خوابم نبرده است ! صبح کمی کنار نوازنده نشستم و از او سپاسگزاری کردم و به نیت تبرک عمامه و چند دینار همراهم را به او دادم . دوستانم از کار من نسبت به نوازنده تعجب کردند و گفتند :" به طور حتم دیوانه شده ای ! " یکی از آن ها به نشانه اعتراض و سرزنش به من گفت :" این رفتار تو شایسته یک خردمند نیست . چرا درم ها و خرقه ارزشمندت را که پوشش بزرگان است ، به نوازنده بخشیدی ؟! او کسی بود که در عمرش یک درم ندیده و امیدوارم دیگر او را نبینم . بد صدایی که مغز ما را برد و حنجره خود را پاره کرد و انسان و حیوان از صدای او فراری هستند ! "