بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 40
باب سوم
در فضیلت قناعت
حکایت
گدایی اهل سرزمین "مغرب" به پارچه فروشان "حلب" می گفت :" اگر شما کمی انصاف داشته باشید و ما نیز بیشتر قناعت کنیم در جهان گدایی کردن از بین می رود . ای قناعت ، بالاتر از تو نعمتی وجود ندارد ، وجود مرا از خود سیراب کن !
دانش و حکمت "لقمان حکیم" به دلیل صبر و شکیبایی او است . کسی که تحمل و شکیبایی نداشته باشد ، نمی تواند به حکمت دست یابد .
حکایت
در مصردو امیر زاده بودند . یکی از آن ها مشتاق آموختن علم و دانش و دیگری علاقه زیادی به مال اندوزی داشت ! سرانجام یکی دانشمند و علامه زمان خود شد و دیگری مقام عزیزی (پادشاهی) مصر را کسب کرد . روزی برادری ثروتمند به برادر دانشمند گفت :" من عزیز مصر شدم اما تو هنوز مسکین و بینوا هستی !" برادر دانشمند گفت :" ای برادر من باید نزد خداوند سپاگزاری کنم ! زیرا کار و دانش من میراثی از انبیاء است . اما تو سرزمین مصر را به دست آوردی که میراثی از فرعون و هامان است ! من مانند مورچه افتاده حال و بی آزارم که گاهی از فرط فروتنی زیر پا له می شود و مانند زنبور کسی را نیش نمی زنم که درد آن ناله کنند . با تمام دانش و هوشم نمی توانم باعث رنجش و آزار کسی بشوم . سپاسگزاری برای این نعمت خدا ، برای من ممکن نیست .
حکایت
می گویند ، درویشی تنگدست در حالی که خرقه (لباس) خود را وصله می کرد ، با خود می گفت: "به نان خشک و پیراهن پاره خود قناعت می کنم و زیر بار منت مردم نمی روم . "
شخصی به درویش گفت :" برخیز و به خانه فلان شخص ثروتمند برو و درخواست کمک کن ، زیرا او مردی بسیار بخشنده و مهربان است و به آزادگان و تهیدستان کمک می کند . همه او را دوست دارند . اگر او از وضع تو آگاه شود ، حتما ً محترمانه به تو کمک می کند . درویش گفت :" برای من در تنگدستی در گوشه ای مُردن ، بهتر از آن است که از کسی درخواست کمک کنم ! با لباس وصله شده با شکیبایی در گوشه ای نشستن ، بهتر از آن است که به خانه بزرگان بروی و در نامه درخواست لباس کنی ! نزد من عذاب کشیدن در دوزخ با رفتن به بهشت با کمک همسایه برابر است .