بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 45
حکایت
یک عرب در بیابان در نهایت تشنگی می گفت :
" یا لیت قبل منیتی یوماً افوز بمنیتی نهر تلاطم رکبتی و اظل املاء قربتی"
"ای کاش قبل از مرگ روزی به آرزوی خود برسم و از رودی که آبش تا زانو هایم می رسد ، مشک خود را پر کنم !" خواسته و آرزو های انسان بسیار زیاد و پایان یافتنی نیست . انسان تا زمان مرگ در دلهره و نگرانی برای به دست آوردن آن ها است .
حکایت
مسافری در بیابان گم شده بود . او چیزی برای خوردن و توانی برای راه رفتن نداشت . چند درم به همراه داشت هرچه گشت کسی را نیافت تا از او آب و نانی بخرد . از بی آبی و بی غذایی در بیابان درگذشت .
کاروانی از از آن مسیر می گذشت . کاروانیان ، پیکر بی جان مسافر و درم های او را یافتند . کنار او روی خاک نوشتند :" کسی که در بیان آب و توشه ای برای خوردن ندارد ، زر بسیار نیز به کار او نمی آید !" برای فقیر در بیابان شلغم پخته از یک کیسه پر از سکه نقره ارزشمند تر است .
حکایت
پا برهنه بودم و توانایی خرید کفش را نداشتم ، اما از روزگار ناسازگار گلایه نمی کردم . دلتنگ از این وضع فلاکت بار وارد مدرسه جامع "کوفه" شدم . نگهان مردی بدون پـــا را دیدم . از خدا سپاسگزاری کردم که پا دارم و می توانم راه بروم و مانند آن مرد بی پا نیستم . برای خرید کفش صبر کردم .در سفره شخص سیر مرغ بریان ارزش کمی دارد اما برای بی پول ارزش شلغم پخته مانند مرغ بریان است .
حکایت
یکی از پادشاهان با همراهانش در زمستان به شکار رفته بود . بیشه از کاخ بسیار دور بود و مجبور بود ، شب را در خیمه ها در سرما بیرون از کاخ بگذرانند . پس از شکار خانه دهقانی را دیدند . پادشاه گفت :" سرما بسیار شدید است ، بهتر است به خانه او برویم ." یکی از وزیران گفت :" در خور و شایسته پادشاه نیست که شب را در خانه دهقانی بگذراند . " شاه گفت :" همین جا می مانیم . " خیمه ها را بر پا کرده و آتشی برافروختند .
دهقان از حضور شاه و همراهانش با خبر شد . خوراکی تهیه کرد و نزد شاه برد . پس از احترام به شاه گفت :" برای این که ارزش شاه کم نشود همراهانتان نگذاشتند به خانه من بیایی ، اما اگر به خانه من می آمدی ، ارزش و جایگاه این دهقان افزایش می یافت !
شاه تحت تاثیر سخنان دهقان قرار گرفت و دستور داد خیمه ها را جمع کرده و به خانه دهقان بروند . بامداد روز بعد شاه خلعت و هدایای بسیاری به دهقان بخشید و به راه افتاد . دهقان در حالی که چند قدم به رسم احترام و بدرقه به دنبال اسب شاه رفت ، گفت :" سایه سلطان بر سر دهقان افتاد . ارزش سلطان با آمدن به خانه دهقان کم نشد . اما افتخار حضور شاه در خانه دهقان ، باعث شد که جایگاه او تا خورشید بالا رود .