بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 46
حکایت
گدایی با دست دراز کردن جلو مردم ، ثروت فراوانی جمع کرده بود . روزی پادشاه به او گفت:" برای من مشکلی پیش آمده ، مقداری از آن ثروت فراوانت را به من بده ! وقتی مشکلم حل شد جبران این لطف تو را خواهم کرد ." گدا که می خواست از برآوردن درخواست شاه شانه خالی کند ، گفت :" ای پادشاه اموال من که از گدایی به دست آمده ، شایسته مقام بزرگوار و شاهانه شما نیست ! دستتان را با مال کثیف ، آلوده نکنید !
شاه گفت :" نگران مباش من قصد دارم این اموال را به کافران بدهم زیرا می گویند : مال ناپاک به ناپاکان می رسد . اگر در آب چاهی که ناپاک است یک مسیحی ، یک یهودی مرده را بشوید ، مشکلی پیش نمی آید ، زیرا نیازی نیست ، چیز "ناپاک" را با آب پاک شست .
چون گدا همچنان از دادن مالش به شاه طفره رفته و سرپیچی می کرد ، پادشاه دستور داد تا اموال مورد نیاز را به زور از او بگیرند . وقتی کسی با لطف و نرم خویی کاری انجام نمی دهد ، به ناچار با بی احترامی او را مجبور به انجام کار کنند . کسی که حاضر به خرج کردن مالش حتی برای خودش نیست ، سزاوار نیست کسی به او کمکی کند .
حکایت
در یکی از سفر هایم با بازرگانی ثروتمند که صد و پنجاه شتر و چهل غلام و خدمتکار داشت ، ملاقات کردم . او یک شب مرا در "جزیره کیش" به حجره خود دعوت کرد . تا صبح با نگران و پریشان احوالی از اموال و املاک و دارایی های خود تعریف می کرد . او می گفت :" انباری در ترکستان ، مالی در هندوستان دارم . این قباله فلان زمین من است . این ضمانتی است که برای فلان چیز به من داده اند . به اسکندریه که آب و هوای خوبی دارد ، بسیار علاقه دارم ، اما به دلیل طوفانی بودن دریای مغرب امکان رفتن به آن جا نیست . ای سعدی ، قصد دارم به عنوان آخرین سفر ، به سفری سودآور و طولانی بروم و سپس تا آخر عمر در گوشه ای راحت بمانم !"
به او گفتم :" در این سفر می خواهی چه کار کنی ؟ " بازرگان گفت :" قصد دارم از پارس گوگرد بخرم ، به چین ببرم ، زیرا آن را خوب می خرند ! با پول آن کاسه چینی خریده ، به روم ببرم . از روم دیبا خریده ، به هند ببرم . از هند فولاد خریده ، به حلب ببرم . از حلب آینه خریده ، به یمن ببرم . از یمن بُرد یمانی (نوعی پارچه) خریده ، به پارس ببرم . سپس تجارت را کنار گذاشته دکانی خریده و گوشه ای بنشینم ! بازرگان تا می توانست از رویا های تجاری و خیالات خود تعریف کرد . سپس گفت:" ای سعدی ، تو هم سخنی در مورد تجربیات زندگی و ماجراهایی که در سفرهایت اتفاق افتاده ، یا داستان هایی که از دیگران شنیده ای ، بگو ! " به او گفتم :" آیا این سخن را نشنیده ای که وقتی بازرگانی از روی چهارپایش به زمین افتاد به دوستانش گفت : دو چیز است که انسان را از هوی و هوس و مال اندوختن دور می کند : نخست قناعت کردن و دوم به پایان رسیدن زندگی و مرگ "