بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به طلب ویس
ویس بلند بالا و خوش پیکرو دارای گیسوانی چون کمند شد که دل هر کسی را می ربود دایه نامه ای به شهرو نوشت و گفت تو چه مادری هستی که علاقه ای به فرزندت نداری!نه به دایه ها توجهی داری ! نه نیاز های فرزندت برآورده می کنی ! نه یک روز به ملاقاتش می آیی ! از روزی که این دختر را زاییده ای و به من سپردی پشیزی به من نداده ای ! اکنون این دختر در ناز و نعمت بزرگ شده ، می ترسم شریک و همسری برای خود انتخاب کند ، من او را شایسته ، با لباس های نیکو، زیور های زیبا درخور شاهزادگان پرورش داده ام. اکنون او چیز های ما را نمی پسندد و چیز های گرانبهای دیگری را می خواهد که برآوردنش برای من مقدور نیست ، شب و روز از من لباس های زیبا و گرانبها می خواهد ، هشتاد خدمتکار در خدمت اویند ، هنگام غذا خوردن کاسه زرین و خوراک های ویژه می خواهد پنجاه کنیز هر لحظه همراه او هستند . من دیگر توان برآورده سازی خواسته های او را ندارم من چیزی ندارم که برای درخواست های او بدهم ، از تو می خواهم که پس از خواندن نامه فکری برای او بکنی ، زیرا توان صد ها نفر مانند من به اندازه تو نخواهد شد .
شهرو نامه را دریافت کرد و فهمید دخترش دخترش به نیکویی بزرگ شده است ، سپس پیکی را با تاج و زر ، گوهر و دینار بسیاربه همراه کجاوه زرین شاهانه با خادمان بسیار به سوی دایه ها فرستاد تا آن ها ویس را از خوزان به همدان بیاورند .
مادر وقتی ویس زیبا را دید ،چنان بلند بالا و بزرگ شده بود او نشناخت ، از شادمانی زر و گوهر بسیار بر سرش ریخت ، او را کنار تخت شاهانه خود نشاند سپس چهره و مو های ویس را آراست و لباس زربافت به تن او کرد ، او را خوشبو کرد ، چنان زیبایش کرد انگار حوری از بهشت در آن مجلس نشسته است .
دادن شهرو ویس را به ویرو ، مراد نیافتن آن دو
)در آن زماندر خاندان پادشاهی برای اصیل و پاک ماندن خون پادشاهی ، نوعی ازدواج با محارم ، خواهر با برادر ، پدر با دختر ، مادر باپسر به نام خویدوده وجود داشته است که ازدواج ویرو با خواهرش نیز از این گونه است (
وقتی مادر دختر را برازنده ازدواج دید به ویس گفت : پدرت پادشاه است و مادرت شهبانو ، در کشور شوهری مناسب و شایسته تو نمی بینم و نمی توانم تو را به ازدواج کسی که هم سطح تو نیست درآورم ، در ایران تنها برادرت شایسته همسری توست . همسر او شو و به خاندان پادشاهی افرادی را بیفزا و مرا با این پیوند شاد کن ، زن ویرو باید خواهر شایسته اش باشد زیرا تو عروس خوبی برای من هستی ، او نیز مرد خوبی است ، برای من بهتر از این نیست که گوهر با ارزش خود را به دست انسان ارزشمندی بسپارم .
ویس از روی شرم چیزی نگفت اما مهر برادرش را دل داشت اما رنگ رخسارش از خجالت دگرگون شد و مادر با تجربه و جهاندیده از حالت ویس و سکوتش فهمید که ویس به ویرو علاقه و مهری خاص دارد و به این پیوند رضایت دارد . سپس اخترشناسان را فراخواند تا بادیدن اسطرلاب و زیج و ستارگان و گردش آن ها سود و زیان این پیوند را برایش بگویند.
آن ها ستارگان را رصد کردند و گفتند : آذر ماه روز دی برای انجام این پیوند مناسب است . روز دی از آذر ماه شش ماه گذشته بودکه شهرو در حالی که دست ویس و ویرو را گرفته بود به ایوان کاخ رفت . ابتدا یزدان را ستایش و سپاس گفت ، دیوان را نفرین نمود و نیایش بسیار کرد سپس به آن دو گفت امیدوارم شما در ناز و شادکامی بسر برید احتیاج به مهر موبد برای تایید این پیوند نیست ، شاهد شما خداوند ، سروش ، ماه ، خورشید و ستارگان هستند . سپس دست آن دو را به دست هم داد و آرزوی شادی و نیکی جاوید در کنار هم کرد

بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

گفتار اندر زادن ویس از مادر
از آنجا که چرخ روزگار گردش بسیار دارد و رخداد های مختلف و غیرقابل تصور بسیار رخ می دهد ، گاهی مشکلاتی پیش می آید که عقل قادر به حل کردن آن نیست . بنگر که روزگار اکنون چه پیش می آورد و پادشاهی را چگونه گرفتار مشکلات می کند ، با برانگیختن هوی و هوس در دل او دختری زاده نشده را خواستگاری کند . بلایی بر ر دحتر زاده نشده نازل شد که هیچ خردمندی قادر به برطرف کردن آن نیست بر سر موجودی که هنوز وجود ندارد پیمان بستند و سوگند خوردند ، روزگار سرانجام کار خود را کرد و شگفتی بر وقایع شگفت پیشین خود افزود .
سال ها گذشت و این وقایع فراموش شد ، ناگهان شهرو در پیری باردار شد و پس از نه ماه دختری زیبارویکه همه را مبهوت کرده بود ، به دنیا آمد . نامش را ویس گذاشتند. شهرو به محض تولد کودک را به دایه ها سپرد . دایه ها ویس را به سرزمین خود خوزان بردند و او را با ناز و نعمت بزرگ کرند . او را در بستر های زیبای معطر به بو های خوش و لباس فاخر نرم و لطیف پروردند .وغذا های لذیذ و مقوی و پاک به او دادند ، چهره اش لاله گون و زیبا ، اندامش نرم و سفید ، لبش چو یاقوت و شیری، ده انگشتش مزین به انگشتر های زیبا ، چنان زیبا شد که همه مبهوت و خیره زیبایی و بودند .
پروردن ویس و رامین به خوزان نزد دایگان
دایه ها با دل و جان در خدمت ویس بودند . رامین هم در خوزان به دایه ها سپرده شده بود، او در کنار ویس با هم بزرگ شدند و هم بازی بودند .
ده سال گذشت و رامین را به خراسان بردند ، چه کسی می دانست که قضا و قدر با آن دو چه خواهد کرد ؟ آن چه روزگار پیش از زاده شدن ویس برایش مقدر کرده بود قابل تغییر نبود . اگر کسی این داستان را بخواند می فهمد این مشکلات و حوادث تقصیر آن دو نبود ، سرنوشت آن ها قضای آسمانی و حکم خداوند است که قابل تغیر نیست

بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد
روزی شاهنشاه موبد ، شهروی سیمین تن خندان زیباروی را دید ، او را فراخواند و در جایگاهی ویژه نشاند و دسته گلی به او تقدیم کرد . شاه با رویی گشاده و مهربان به او گفت : من پیوند با تو را بسیار نیکو می دانم ، تو را از جانم بیشتر دوست دارم ش، شاهیم را به تو می دهم و به فرمانت گوش می دهم . اکنون همه چیز در فرمان من است ، تو را از همه برتر دیدم و برگزیدم ، دوست دارم در کنار تو شادکام باشم ، جان و مال و دلم را به تو می بخشم ، جانم به قربانت تو هرچه بگویی انجام می دهم . اگر تو همسرم شوی ، شب تاریک من روز و هر روز من نوروز می شود.
شهرو با شنیدن سخنان شاه با ناز و احترام گفت : ای جهاندار قدرتمند ، چرا افسوس نداشتن مرا می خوری ؟ من نه همسر می خواهم و نه شایسته ازدواجم ، من چند فرزند بزرگ دارم که هریک پهلوان و دلاورند !! بزرگترین آن ها ویرو پهلوان سالاری نیرومند است . تودوران جوانی مرا ندیده ای که ازیبایی و ناز چو سرو بودم ، هنگامی که باد دو گیسوی معطر مرا به اطراف می پراکند بوی خوش بهار را به یاد می آورد و هوش از سر هر بیننده ای می ربود ، بوی خوش بدنم مردم را در کوی و برزن از خود بی خود می کرد و همه مفتون زیبایی چهره ام می شدند . اکنون سالخرده شده ام و زیبایی ندرم رنگ چهره ام زرد و قامتم خمیده شده است ، اگر پیر ادعایی جوانی و عاشقی کند موجب رسوایی او می شود . تا کار زشتی نزد تو انجام دهم از چشم تو می افتم .
شاه موبد منیکان گفت : ای ماه رو ،همیشه شاد باشی ، درود بر مادرت که پری رویی بلند بالا چون تو را زایید .درود بر سرزمینی که تو آن جا زاده شده ای ، مردم آن سرزمین همیشه شاد باشند ، اکنون در هنگام پیری اینگونه جذاب و زیبایی در روز های جوانی چه بوده ای !! با این سن و سال شایسته هزاران تحسین و تعریف هستی در جوانی چه بوده ای ؟ !! اگر همسرم نشوی و موجبات شادکامی مرا فراهم نکنی لااقل از نژاد خود برایم دختری بیاور تا شادی و خوشی را به زندگی من بیاورد .بی شک دختر تو دلبری زیبا و جذاب است .
شهرو گفت :شهریارا دامادی تو برای خانواده ما موجب افتخار است ، اگر دختری داشتم به تو می دادم ، قسم به جان خودت که دختری ندارم اگر در آینده دختری زاییدم تو داماد من خواهی بود .
شوهر شهرو مردی پیر و فرتوت به نام قارن ، پادشاه یکی از ایالات بود . یکی از دلایل خمیدگی امت شهرو شوهر پیرش بود . هنگامی که شهرو سوگند یاد کرد دخترش را به ازدواج پادشاه در می آورد ، این پیمان را بر کاغذی نوشتند ، تا اگر شهرو دختری زایید او را به پادشاه بدهند و به این ترتیب عروس زاده نشده را به شاه دادند

بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

آغاز داستان ویس و رامین
در میان افسانه ها نوشته ای را یافتم که توسط راویان بین مردم نقل می شد ، داستان از این قرار بود : در روزگاری پادشاهی خوشبخت و پیروزی زندگی می کرد . که شاهان ممالک دیگر تحت فرمان او بودند . او ثروتمند تر از قارون ، قدرتمندتر از خسرو پرویز بود ، بسیار شجاع و بخشنده بود ، در جشن و شادی ها بخشش می کرد .سر های بسیاری از دشمنان را در جنگ ها بریده بود چون ستاره کیوان در فلک هفتم یاور او بود صاحب بخت و اقبال بود ، هرمز در فلک هشتم ، ستاره بهرام در فلک پنجم ، ستاره مهر در فلک چهارم ، ستاره ناهید و ستاره تیر همگی یاور او بودند و بخت و اقبال همیشه همراه او بود و پادشاهی جهان می کرد . نام این پادشاه " موبد" بود ، او هم رهبر دینی مردم موبد هم بزرگ خردمندان بود همیشه در کار هایش موفق و در شادی و سرور بود ، به حق شایسته تاج و دربار شاهی بود ، همه ساله در بهار و نوروز جشن بر پا می کرد و شاهان و سالاران و سپهداران از آذربایجان ، ری ، گرگان ، خراسان کهستان ، شیراز ، اصفهان ، دهستان به خدمتش می آمدند . پهلوانانی مانند بهرام ، رهام اردبیلی ، گشسب دیلمی ، شاپور گیلی ، کشمیر یل ، آذین ، ویرو ، رامین ، زرد ، ویس گرد او آمدند . شاه در میان بزرگان می نشست ، در بالا زیبارویان دربار می ایستادند
، همانطور که همه دلیران و زیبارویان در انتظار دیدار شاه بودند نوازندگان می نواختند ، بلبلان بر درختان ٱواز شادی سر داده بودند ، همه حاضرین مست و سرخوش و سرخ گون از شراب بودند ، هیچ جایی چنین جشن و سروریرا نمی توان یافت ، مردم با تاج گلی بر سر جام شراب می نوشیدند ، برخی سوار بر اسب شادمانی می کردند ، برخی سماع )رقص درویشان( و برخی می رقصیدند ، گروهی به کنار رودخانه و بوستان رفته ، گل می چیدند و شادی می کردند.
شاهنشاه نیز سوار فیلی ٱراسته شده در میان مردم خوشحال و شادمان بود .عده ای جلو فیل ها می دویدند ، پشت سر آن ها کجاوه ها حرکت می کردند بر پشت اسبان گوهر و زر و دینار بود که همه آن ها را بر سر مردم می پاشیدند ، سلطان تا یک هفته در جشن و شادی و سرور بود .
اگر می توانی تو نیز این رفتار را انجام بده تا تو را جوانمردی بخشنده بشناسند .
نظاره کردن ماهرویان در بزم شاه موبد
شهرو زیبارویی از مهاباد ، آزاد از آذربایجان ، آبنوش از گرگان ، دلبر از دهستان ، دینار گیس و زرین گیس از ری ، شیرین و فرنگیس از بوم کوه ، آب ناز و آب ناهید از اصفهان ، دختران دبیران گلاب و یاسمن و گلبوی و مینوی ، دختر کنارنگ ناز و آذرگون و گلگون از ساوه، سهی نام و سهی بالا و شکر لب همسران شاه از سرزمین هماور و پرستاران زیبای آن ها و هزاران نفر دیگر در جشن حضور داشتند . زیبارویانی سیمین تن ، خوشبو ، کمر باریک ، تاج بر سر ، دلبران دلنواز با چشمانی چون آهو در جشن فراوان بود ، سرآمد آن ها شهبانو همچون سرو بلند بالا با چشمانی زیبا و لبی چون یاقوت ، شیرین سخن با دو گیسوی خوشبو تا کمر که با وزش باد در هوا تاب می خورد و عطرش همه جا را خوشبو کرده بود چون گوهری در میان زیبارویان می درخشید

بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گوینده ی کتاب
با صدای دهل لشکر به حرکت در آمد سلطان بزرگ و سپاهیانش خیمه ها را جمع کردند و با خدم و حشم به راه افتادند ، سلطان در کهستان و همدان نیز توقف داشت ، چون در اصفهان کاری داشتم من همراه سلطان نبودم . مدتی را در اصفهان نزد خواجه ابوالفتح ماندم ، خواجه به من گفت زمستان را در اصفهان بمانم و پس از بهتر شدن هوا ساز برگ سفری شایسته فراهم می آورد و مرا به شهرم خواهد فرستاد .
به خواجه گفتم : ای بزرگمرد مهمان نواز ، کوچک نواز ، یاور رنجدیدگان ، من کوچک توام
ای بزرگوار اقامت در دربار تو موجب افتخار من است . در کنار تو افراد شایسته تر از من بسیار است ، اقامت در درگاه تو مایه عزت و ارتقا جایگاه من است ، من تا نوروز اینجا می مانم و از گفتار دلنشین تو لذت می برم اقبال با من است و آرزوی قلبی من دیدار تو است .
پس از گذشت حدود یک ماه خواجه به من گفت : نظرت در مورد سرودن داستان ویس و رامین ، منظومه زیبایی که مردم ما دوستش دارند ، چیست ؟من گفتم :داستانی بسیار زیبا است که من از آن بهتر تا کنون نشنیده ام ، آن را شش مرد دانا گردآورده و به زبان پهلوی است ، هر کسی این زبان را نمی داند اما معانی و مفاهیم بسیار در آن گنجانده شده و مانند ادبیات امروز دارای اوزان و قوافقی متنوع ، زیبا و پیشرفته نیست ، شعر افسانه سرایی و داستان با وزن و قافیه زیباست و با معانی زیبا دلپذیرتر می شود ، معانی مانند مروارید روی انگشتر طلاست ، بزرگان و هوشیاران معانی را در می یابند ، شعر و سخن زیبا برای هرکسی خواندنی و دلپذیر است . داستان ویس و رامین نیز باید با معانی و آرایه های ادبی آراسته شود . خواجه پس از شنیدن سخنان من با احترام گفت : تو این داستان را با آرایه های ادبی بیارای . من گفتم : این داستان را از الفاظ بی معنی پاک می کنم .
تصمیم گرفتم به فرمان او عمل کنم ، اگرچه به مقامی نمی رسم ولی خشنودی او از هر چیزی برای من برتر است . شاید هم به بزرگی برسم و نام آور شوم ، این کار مرا از خشم او می رهاند و در جمع دوستدارانش قرار می گیرم امیدوارم این بزرگمرد جاویدان باشد و در میان بزرگان کشور چون خورشید بدرخشد . شادی و پاکی و نیکی و جوانمردی همنشین او باد ، همه بدنبال فراهم نمودن خواست ها و خشنودی او هستند . من هم به این منظور به کار سرودن ویس و رامین می پردازم.

بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

گفتار اندر گرفتن سلطان ، شهر اصفهان را
وقتی سلطان به اصفهان رفت دشمن شهر سر سبزاصفهان را ویران کرده بود . اگر پادشاه دادگر ما نبود اکنون حتی یک خشت از خانه های اصفهان باقی نمانده بود و کشاورزی نابود شده بود . شاه برای همه کار بوجود آورد به آن ها بخشش کرد ، همانند پادشاهان پیشین مخالفان را نکشت و پس از پیروزی کار ها ی زشت نکرد همانطور که قرآن گفته کاری را که سلیمان نسبت به بلقیس و لشکرش کرد نمود ، به بزرگان قوم وبه هیچیک از مردم در هر جایگاهی بی احترامی نکردو به آن ها بخشش نمود ، والیان و سپاهیان را ارج نهاد و از چایگاهشان عزل نکرد . به کسی زیان نرساند و کسی از او آزرده نشد ، رعایا را ارج نهاد . بداندیشان را از مصادر امور برداشت .
پس از بهبود امور و اوضاع شهر و فرو نشاندن آشوب برای اینک حضور سپاهیانش مشکلی برای شهر بوجود نیاورد دستور حرکت از اصفهان را صادر نمود و پادشاه نامدار ، سرور دلاوران ابوالفتح مظفر فرزند گرام خود را فرمانروای اصفهان کرد . او مورد پسند شاه ، با تجربه ، وفادار ، در کار ها استوار و بی آزار بود سلطان هنگام حرکت ولیعهد را احضار کرد و مهربانانه به او گفت : گرچه می دانم تو هوشیار و وفادار به من هستی ولی وظیفه دارم نصایحی به سود توست به تو بکنم آن را با دل و جان بپذیر
نخست این که از فرامین خدا سرپیچی مکن . به خدا توکل کن و از او خیر و خوبی و یاری بخواه ، فرمانبردار و فرمانگزار خدا باش . من و همه مردم بنگان خداییم پیرو حق و حقیقت باش به راستی داوری کن ستمگران دشمن خداوند هستند، با دشمنان خدا جنگ کن ، به دوستانت بخشش کن ،، وقتی خودت تحمل ستم را نداری نباید در حق کسی ستم کنی ، ما نیازی به اموال .مردم نداریم افتخار ما دادگری و دینداری است . ، اصفهان را آباد و مردم این سرزمین رابا کار های خوب شاد کن و امنیت را برقرار کن چنانچه یک زن بتواند ظرفی از طلا بر سر بگذارد و در امنیت در میان شهر و اطرافش بگردد و کسی جرٱت تعرض به او را نداشته باشد ، تو را پیش از این در جایگاه های مختلف بسیار آزموده ام و از تو خشنودم ، امیدوارمکار های تو پس از اینبر این خشنودی بیفزاید .می دانم سخنان و نظرات مرا بهتر می دانی پس سخن را کوتاه می کنم . می دانی که من دل به دنیا نبسته ام و بزرگی من به این دلیل است . به دنبال سرنوشت خوب در آخرت هستم، تو نیز نام مرا با کار های نیکویت سرافراز کن چون در این جایگاه از خداوند می ترسم ، از تو در مورد چگونگی انجام کار ها خواهم پرسید اگر مطابق میل من باشد از تو حمایت می کنم اکنون بخت با تو یار است و من گره از مشکلات تو خواهم گشود . هر آن چه لازم بود را به تو گفتم اکنون می روم و تو را به خدوند می سپارم سپس خزینه ها و اموال را به بهترین وجه او سپرد اسبی بادپا، خوش نژاد ، تازی با زین ، قبای رومی، دستاری زرباف به او بخشید و با تشریفات او را به مقامش منصوب نمودبرای ارج نهادن بیشتر به او ورود او را با طبل زدن و پرچم و مراسم اعطا خلعت همراه نمود تا مردم اصفهان از فرمانروایی و حضور او شاد باشند .
گفتار اندر ستایش عمید ابوالفتح مظفر
ای اصفهان بیش از این چه می خواهی این شاهنشاه فرمانروای توست اکون بغداد به تو حسادت خواهد کرد که شاهنشاه ابوالفتح مظفر به دستور سلطان فرمانروای تو شده است ، او دارای نژادی اصیل ، ثروتی فراوان ه، همتی بلند ، برگزیده خاص و عام و صاحب بخت و اقبال بلند است ، همانند نامش برای سرزمیینش . فتح و پیروزی می آورد اگرچه جوان است اما چون پیران اندیشمند، پخته و با تجربه است هر انسان خردمندی با دیدن او این امر را تایید می کند ، دادگر است گویی خداوند این نیکویی را به او وحی کرده است پادشاه ،باید اینگونه باشد منصوبین او از ترس او ستمگری نکنند او سرآمد دادگران ، برآورنده آرزو ها ، گیرنده حق ستمدیدگان است ، ستایش و دعا ی من برای او از اقبال بلند اوست ، جبرییل به دعای من آمین می گوید . او به ظاهر مانند ما انسان است اما در عمل رفتارش چون فرشتگان است ، اصفهان افتخار ایران است و او افتخار جهان است ، نیشابوریان از این که او را از دست داده اند می گریند و اصفهان کامیاب به او می نازد، اصفهان با فر و شکوه او بر ایستاد . به این خاطر شگفت نیست که او را می ستایند . اگر این پاکدل دعا کند که برگ خشکی از درخت بیفتد خداوند حاجت او را برآورده می کند . سلطان به خار این ویژگی های او این منصب را به او داده است .اصفهانیان عاشق اویند هر کس برتری های او را می بیند شیفته او می گردد ، او خوشخو و،مردم دار است و با هر طبعی سازگار است همچون بهار موجب خوشی و شادابی است و مانند آفتاب به دل ها و زندگی مردم روشنی می بخشد
بزرگان و همه مردم اصفهان خیر و نیکی او را می خواهند و برایش عمر و حکومت جاودانه می خواهند، او مشکل گشای مسایل سخت است ، او راز نگهدار و فرمانبر سلطان و در پارسایی سرآمد است ، حقوق و درایی کسی را نمی خورد به دنبال لذت جویی و تمایلات نیست، فرمانش چون فرمان خدا و دین است، با خردمندان همنشین است و اندرز آن ها را در زندگی به کار می برد ، فریادرس بینوایان است و ستمگران امیدی به حمایتش ندارند ، جایی برتر از او ندیده ام و نه از کسی شنیده ام، پرهیزگار است و از روی خشم کینه ورزی نمی کند ، به دلیل پیروی از دستورات دین و خدا شیطان نمی تواند او را گمراه کند ، شهوت پرست نیست در کار ها مانند خردمندان میانه رو است ، بخشنده است ، همه در سرزمین او اسایش دارند ، بدکرداران و مردم آزاراناز ترس او پنهان شده اند ، برخی از آن ها در زندانند و برخی کشته شده اند ، در شهر و روستا این وضع حاکم است پیش از این همه ی روستا های اصفهان ویران و مردمش آواره و تنگدست بودند ولی پس از شنیدن درباره رفتار سلطان به روستای خود بازگشتند و از بخشش و احسان و تفقد سلطان بهره بردند ، پس از سه ماه چنان وضع مردم تغییر کرد که باور کردنی نیست ، همه جا سرسبز شده و با گذشته فرق کرده ، این اشعار من در ستایش او حاصل مشاهدات من از رفتار و کردار او است .
از روز اآشنایم با او روشنایی بر دل و زندگی من آشکار شد که موجب رونق زندگیم گشته است ، خداوندا جان او را همیشه شادمان و بخت و اقبال را راهنمای او کن و یاورش باش

بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر

گفتار در ستایش خواجه ابو منصور بن محمد
وقتی خداوند یاور کسی باشد بطور حتم بخت و اقبال با اوستو شادکام و مشهور می شود خداوند به بنده شایسته خود در هر جایی نعمات خود را می دهدهمانطور که به سلطان ما و همه خدمتگزاران وسالاران درگاهش نعماتش را عطا کرده است .
یکی از بندگان نیک خداوندمرد حکیم ، زیرک ، بخشنده ، نیک اندیش ، خوش اخلاق ، سخنور ، ادیب و هنرمندپیروز و نیکبخت ، مورد اعتماد که در کارهایش مورد ستایش سلطان و مردم است، ابو نصر منصور محمد نام دارد . او خداوند نیکی با افکارش آسمانی است ، دوستدار دانش و به دنبال نیکنامی است ، حق مردم را می دهد و آزارش به کسی نمی رسد ، به دلیل فروتنی و بخشندگی دشمنی ندارد، خردمند است و کار ناپسندی نمی کند کلامی نافذ دارد و از حاتم طاعی بخشنده تر و از رستم جوانمرد تر است به زبان های مردمان هفت اقلیم همانند زبان مادریشبه زیبایی و سلیس سخن می گوید با اهل طراز و حجاز چنان سلیس و مسلط صحبت می کند که کسی شک نمی کند که از اهالی آن جا نیست به نثر و نظم همه زبان ها تسلط دارد به شیوایی با فارسی زبانان ، عر ب زبانان و ترک زبانان سخن می گوید ، در سخنوری و هنرمندی تواناست و در نبرد نیز شمشیرش برنده است ، پهلوانان بزرگ بسیاری را شکست داده و کشته است ، امین و مورد عتماد شاه و لشکریانش است ، رفتارش نسبت به کوچکتران و بزرگان با همسران خود مهربان و بسیار پسندیده است
حکیمان و هنرمندان در رشته های مختلف هنری و ادبی در اطراف او گرد آمده اند و از لطف و کرم او بهره مند می شوند ، اگر او نبود کسی به شاعران ارج نمی نهاد ، او حتی شاعرانی را که شعری نیکو نگفته اند مورد لطف قرار می دهد و هدیایی می بخشد تا شاعر شاد شود . سلطان نیز همه امور کشور را به او سپرده است زیرا کشورداری برایش کاری ساده است . ای بزرگمرد تو بخشنده و درای فضیلت هستی ، خدایا به این بزرگ خوش اخلاق جایگاهی والاتر ببخش و او را همیشه خوشبخت و پیروز بدار ، امیدوارم دنیا همیشه به وفق مرادش باشد و خداوند همیشه با او باشد