بازنویسی داستان های ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی از نڟم به نثر
نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به طلب ویس
ویس بلند بالا و خوش پیکرو دارای گیسوانی چون کمند شد که دل هر کسی را می ربود دایه نامه ای به شهرو نوشت و گفت تو چه مادری هستی که علاقه ای به فرزندت نداری!نه به دایه ها توجهی داری ! نه نیاز های فرزندت برآورده می کنی ! نه یک روز به ملاقاتش می آیی ! از روزی که این دختر را زاییده ای و به من سپردی پشیزی به من نداده ای ! اکنون این دختر در ناز و نعمت بزرگ شده ، می ترسم شریک و همسری برای خود انتخاب کند ، من او را شایسته ، با لباس های نیکو، زیور های زیبا درخور شاهزادگان پرورش داده ام. اکنون او چیز های ما را نمی پسندد و چیز های گرانبهای دیگری را می خواهد که برآوردنش برای من مقدور نیست ، شب و روز از من لباس های زیبا و گرانبها می خواهد ، هشتاد خدمتکار در خدمت اویند ، هنگام غذا خوردن کاسه زرین و خوراک های ویژه می خواهد پنجاه کنیز هر لحظه همراه او هستند . من دیگر توان برآورده سازی خواسته های او را ندارم من چیزی ندارم که برای درخواست های او بدهم ، از تو می خواهم که پس از خواندن نامه فکری برای او بکنی ، زیرا توان صد ها نفر مانند من به اندازه تو نخواهد شد .
شهرو نامه را دریافت کرد و فهمید دخترش دخترش به نیکویی بزرگ شده است ، سپس پیکی را با تاج و زر ، گوهر و دینار بسیاربه همراه کجاوه زرین شاهانه با خادمان بسیار به سوی دایه ها فرستاد تا آن ها ویس را از خوزان به همدان بیاورند .
مادر وقتی ویس زیبا را دید ،چنان بلند بالا و بزرگ شده بود او نشناخت ، از شادمانی زر و گوهر بسیار بر سرش ریخت ، او را کنار تخت شاهانه خود نشاند سپس چهره و مو های ویس را آراست و لباس زربافت به تن او کرد ، او را خوشبو کرد ، چنان زیبایش کرد انگار حوری از بهشت در آن مجلس نشسته است .
دادن شهرو ویس را به ویرو ، مراد نیافتن آن دو
)در آن زماندر خاندان پادشاهی برای اصیل و پاک ماندن خون پادشاهی ، نوعی ازدواج با محارم ، خواهر با برادر ، پدر با دختر ، مادر باپسر به نام خویدوده وجود داشته است که ازدواج ویرو با خواهرش نیز از این گونه است (
وقتی مادر دختر را برازنده ازدواج دید به ویس گفت : پدرت پادشاه است و مادرت شهبانو ، در کشور شوهری مناسب و شایسته تو نمی بینم و نمی توانم تو را به ازدواج کسی که هم سطح تو نیست درآورم ، در ایران تنها برادرت شایسته همسری توست . همسر او شو و به خاندان پادشاهی افرادی را بیفزا و مرا با این پیوند شاد کن ، زن ویرو باید خواهر شایسته اش باشد زیرا تو عروس خوبی برای من هستی ، او نیز مرد خوبی است ، برای من بهتر از این نیست که گوهر با ارزش خود را به دست انسان ارزشمندی بسپارم .
ویس از روی شرم چیزی نگفت اما مهر برادرش را دل داشت اما رنگ رخسارش از خجالت دگرگون شد و مادر با تجربه و جهاندیده از حالت ویس و سکوتش فهمید که ویس به ویرو علاقه و مهری خاص دارد و به این پیوند رضایت دارد . سپس اخترشناسان را فراخواند تا بادیدن اسطرلاب و زیج و ستارگان و گردش آن ها سود و زیان این پیوند را برایش بگویند.
آن ها ستارگان را رصد کردند و گفتند : آذر ماه روز دی برای انجام این پیوند مناسب است . روز دی از آذر ماه شش ماه گذشته بودکه شهرو در حالی که دست ویس و ویرو را گرفته بود به ایوان کاخ رفت . ابتدا یزدان را ستایش و سپاس گفت ، دیوان را نفرین نمود و نیایش بسیار کرد سپس به آن دو گفت امیدوارم شما در ناز و شادکامی بسر برید احتیاج به مهر موبد برای تایید این پیوند نیست ، شاهد شما خداوند ، سروش ، ماه ، خورشید و ستارگان هستند . سپس دست آن دو را به دست هم داد و آرزوی شادی و نیکی جاوید در کنار هم کرد
ویس بلند بالا و خوش پیکرو دارای گیسوانی چون کمند شد که دل هر کسی را می ربود دایه نامه ای به شهرو نوشت و گفت تو چه مادری هستی که علاقه ای به فرزندت نداری!نه به دایه ها توجهی داری ! نه نیاز های فرزندت برآورده می کنی ! نه یک روز به ملاقاتش می آیی ! از روزی که این دختر را زاییده ای و به من سپردی پشیزی به من نداده ای ! اکنون این دختر در ناز و نعمت بزرگ شده ، می ترسم شریک و همسری برای خود انتخاب کند ، من او را شایسته ، با لباس های نیکو، زیور های زیبا درخور شاهزادگان پرورش داده ام. اکنون او چیز های ما را نمی پسندد و چیز های گرانبهای دیگری را می خواهد که برآوردنش برای من مقدور نیست ، شب و روز از من لباس های زیبا و گرانبها می خواهد ، هشتاد خدمتکار در خدمت اویند ، هنگام غذا خوردن کاسه زرین و خوراک های ویژه می خواهد پنجاه کنیز هر لحظه همراه او هستند . من دیگر توان برآورده سازی خواسته های او را ندارم من چیزی ندارم که برای درخواست های او بدهم ، از تو می خواهم که پس از خواندن نامه فکری برای او بکنی ، زیرا توان صد ها نفر مانند من به اندازه تو نخواهد شد .
شهرو نامه را دریافت کرد و فهمید دخترش دخترش به نیکویی بزرگ شده است ، سپس پیکی را با تاج و زر ، گوهر و دینار بسیاربه همراه کجاوه زرین شاهانه با خادمان بسیار به سوی دایه ها فرستاد تا آن ها ویس را از خوزان به همدان بیاورند .
مادر وقتی ویس زیبا را دید ،چنان بلند بالا و بزرگ شده بود او نشناخت ، از شادمانی زر و گوهر بسیار بر سرش ریخت ، او را کنار تخت شاهانه خود نشاند سپس چهره و مو های ویس را آراست و لباس زربافت به تن او کرد ، او را خوشبو کرد ، چنان زیبایش کرد انگار حوری از بهشت در آن مجلس نشسته است .
دادن شهرو ویس را به ویرو ، مراد نیافتن آن دو
)در آن زماندر خاندان پادشاهی برای اصیل و پاک ماندن خون پادشاهی ، نوعی ازدواج با محارم ، خواهر با برادر ، پدر با دختر ، مادر باپسر به نام خویدوده وجود داشته است که ازدواج ویرو با خواهرش نیز از این گونه است (
وقتی مادر دختر را برازنده ازدواج دید به ویس گفت : پدرت پادشاه است و مادرت شهبانو ، در کشور شوهری مناسب و شایسته تو نمی بینم و نمی توانم تو را به ازدواج کسی که هم سطح تو نیست درآورم ، در ایران تنها برادرت شایسته همسری توست . همسر او شو و به خاندان پادشاهی افرادی را بیفزا و مرا با این پیوند شاد کن ، زن ویرو باید خواهر شایسته اش باشد زیرا تو عروس خوبی برای من هستی ، او نیز مرد خوبی است ، برای من بهتر از این نیست که گوهر با ارزش خود را به دست انسان ارزشمندی بسپارم .
ویس از روی شرم چیزی نگفت اما مهر برادرش را دل داشت اما رنگ رخسارش از خجالت دگرگون شد و مادر با تجربه و جهاندیده از حالت ویس و سکوتش فهمید که ویس به ویرو علاقه و مهری خاص دارد و به این پیوند رضایت دارد . سپس اخترشناسان را فراخواند تا بادیدن اسطرلاب و زیج و ستارگان و گردش آن ها سود و زیان این پیوند را برایش بگویند.
آن ها ستارگان را رصد کردند و گفتند : آذر ماه روز دی برای انجام این پیوند مناسب است . روز دی از آذر ماه شش ماه گذشته بودکه شهرو در حالی که دست ویس و ویرو را گرفته بود به ایوان کاخ رفت . ابتدا یزدان را ستایش و سپاس گفت ، دیوان را نفرین نمود و نیایش بسیار کرد سپس به آن دو گفت امیدوارم شما در ناز و شادکامی بسر برید احتیاج به مهر موبد برای تایید این پیوند نیست ، شاهد شما خداوند ، سروش ، ماه ، خورشید و ستارگان هستند . سپس دست آن دو را به دست هم داد و آرزوی شادی و نیکی جاوید در کنار هم کرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۳۳ ق.ظ توسط سروش نیا
|