بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 28

حکایت

        یک شب در سفر حج آن چنان خوابم گرفته بود که تحمل ادامه دادن سفر با دوستانم را نداشتم . به ساربان گفتم :" من همین جا می مانم ، شما بروید . دیگر نمی توانم در این راهی که شتر به ستوه می آید از ناتوانی و خواب ، راه بروم ؟! ساربان گفت :" ای برادر ، کعبه در مقابل ما و دزدان پشت سر ما هستند. اگر با ما بیایی زنده می مانی و اگر این جا بخوابی دزدان به تو می رسند و تو را می کشند . شب در این بیابان خوابیدن بسیار دلپذیر است اما باید منتظر مرگ باشی .

حکایت

         پارسایی را دیدم که پلنگی او را زخمی کرده بود . هیچ دارویی زخم او را مداوا نمی کرد . مدت ها درد می کشید اما همیشه شکر خدا را به جا می آورد . از او پرسیدم :" چرا خدا را سپاس می گویی؟" او گفت :" خدا را سپاس می گویم که درد و رنج من بخاطر بیماری است ، نه به خاطر عذاب در جهنم برای گناهانی که انجام داده ام ! من برای مرگ به دست محبوب نگرانی ندارم اما از آن دلواپس هستم که او چرا از من آزرده شده و من چه کار بد یا گناه انجام داده ام ؟

حکایت

        برای یکی از درویشان مشکل مالی پیش آمد . از خانه دوستش گلیمی را دزدید ! حاکم شرع دستور داد :" دست او را (دزد) را ببرند ." صاحب گلیم گفت :" من او را حلال کردم و از حقم می گذرم! " حاکم شرع گفت :" حتی با شفاعت و گذشت صاحب گلیم از حق خود باید دست دزد بریده شود ! صاحب گلیم گفت :" درست می گویی ، اما اگر کسی مال وقف شده ای را بدزدد ، حد شرعی برای جرم او قطع کردن دستش نیست ! من درویش هستم و تمام دارایی هایم وقف نیازمندان و افراد محتاج است ! حاکم شرع دستور رهایی دزد را داد و درویش را برای دزدی سرزنش کرد ! به دزد گفت :" در این شهر بزرگ این همه خانه وجود دارد ، چرا از خانه این دوست بینوای خود دزدی کردی ؟! " دزد گفت:" ای قاضی می گویند : خانه ی دوستت خود را خالی کن اما دست نیاز جلو دشمن دراز مکن ! در دچار سختی و مشکل شدی ، در برابر دشمن اظهار ناتوانی مکن .

حکایت

        پادشاهی به یک پارسا گفت :" آیا از من هیچ یادی می کنی ؟! " پارسا گفت :" آری ، هر وقت که خدا را فراموش کرده باشم ! " آن کس که از درگاه خداوند رانده شده به درگاه بندگان روی می آورد ! اما کسی را که خداوند به سوی خود فرابخواند نیازی به بندگان ندارد !

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 27

حکایت

         یکی از کریمان و عارفان مشهور "لبنان" وارد مدرسه جامع "دمشق" شد . او کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود که ناگهان پایش لغزید و درون حوض افتاد . با زحمت بسیار او را بیرون آوردند . پس از پایان نمازش یکی از دوستان از او اجازه خواست و پرسید :" ای شیخ ، به یاد دارم بر روی آب "دریای مغرب" راه رفتید و پایتان حتی خیس نشد اما امروز چه شد در آب حوضی که به اندازه قامت یک انسان بود ، می خواستی غرق شوی و از بین بروی ؟! "

         شیخ کمی اندیشید و گفت :" پیامبر اکرم (ص) می فرماید :"من یک زمان با خدا و ملائک مقرب و یک زمان با "حفصه ، دختر عمر ابن الخطاب و زینب ، دختر خزیمه بن حارث ام المساکین (همسران پیامبر) " همنشین هستم . می دانی چرا او نگفته من همیشه با جبرئیل و میکاییل همنشین هستم ؟ چون مقام مشاهده (یکی از مراتب سیر و سلوک معنوی) در میان نیکان و پاکان در سیر و سلوک ، جایگاهی بین حالت تجلی (جلوه انوار حق و دیدن آن با چشم دل) و حالت استتار (پنهان بودن انوار حق از دیدگان) است . "

         گاهی حقیقتی را بدون هیچ گونه وسیله ای می بینی و سپس این توانایی از تو گرفته می شود و تو از شرح آن حالات پرهیز می کنی و ما را تشنه مشاهده آن حالت می کنی .

حکایت

         شخصی از یعقوب پیامبر (ع) پرسید :" تو با با بوییدن پیراهنی که از مصر برایت آورده بودند ، بوی بدن یوسف را شناختی ! و فرزند گم شده خود را یافتی ! چگونه وقتی او را در چاه کنعان انداخته بودند ، متوجه این موضوع نشدی ؟ یعقوب گفت:" حالت من مانند رعد و برق است ! زمانی چیزی برایم پنهان و زمانی دیگر آشکار می شود و گاهی تا دوردست ها را می بینم و گاهی از پشت سر خود بی خبر هستم . اگر درویش به حالت روحانی دست یابد و در آن حال باقی بماند ، دست از جان می کشد .

حکایت

        در مدرسه جامع "بعلبک" (شهری در لبنان کنونی) برای گروهی روح و دل مرده سخنرانی و وعظ می کردم . سخنانم هیچ تاثیر و تغییری بر روح و جان آن ها نداشت . حیفم می آمد چون پند و اندرز من برای آن ها همچون تربیت کردن چهار پایان نادان و نگهداشتن آینه برای کوران بود . دلسرد نشدم و ادامه دادم تا به آیه ای از قرآن رسیدم که خداوند می فرماید :" من از رگ گردن به شما نزدیک ترم . به آنها گفتم : خداوند ، بسیار به ما نزدیک است ولی ما غافل بوده و از او دورم !"

       در حالی که مدهوش  و غرق در سخنان خود بودم ، سالکی از کنار مجلس ما عبور کرد . وقتی سخنان مرا شنید ، از تاثیر سخنان من چنان فریادی کشید که حاضرین بی روح مجلس را به وجد آورد .

        با خود گفتم :" – پاکیزه است خداوند – این سالک از راهی دور آمد و به سبب شناخت پروردگار سخن مرا درک کرد ، اما این مردم کنار من نشسته اند ولی قدرت فهم و توانایی درک سخن مرا ندارند . وقتی شنونده قدرت تشخیص و فهم موضوعی را ندارد کاری از سخنران بر نمی آید و نباید علت آن را  سخنوری متکلم دانست . مرد سخنور در مجلسی که پر از افراد فهیم و با بصیرت باشد ، مشکلی برای تفهیم سخنانش ندارد.

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 26

حکایت

        زاهدی عرب نزد پادشاه مهمان بود هنگام خوردن غذا کمتر از آن چه همیشه عادت داشت ، خوراک خورد . هنگام نماز خواندن نیز بیشتر از معمول به مستحبات و تعقیبات نماز پرداخت ، تا گمان بیشتری به پاکی و خوب بودن او برده شود ! ای عرب ، بعید می دانم ، با این راه اشتباهی که انتخاب کرده ای به هیچ مقصد و مقصودی برسی !

"ترسم نرسی به کعبه ، ای اعرابی            کاین ره که تو می روی ، به ترکستان است"

        عرب به خانه خود بازگشت . چون گرسنه بود ، از پسرش غذا خواست ! پسر زیرک به پدر گفت:" ای پدر ، چرا در کاخ سلطان سیر غذا نخوردی ؟! عرب گفت :" این کار را کردم تا روزی به کارم بیایید . پسر گفت :" برخیز و نماز قضایی نیز بخوان زیرا آن نمازی که در خانه سلطان خواندی تظاهر به عبادت بوده و عبادتی انجام نداده ای تا روزی به کارت بیاید ! تو که با ظاهرسازی خود را زیبا نشان می دهی و عیب های خود را می پوشانی ، فکر می کنی با ریا کاری چه چیز به دست می آوری ؟"     

حکایت

        به خاطر می آورم ، در کودکی چون دوست داشتم که با تقوی و زاهد باشم ، شب ها بسیار عبادت می کردم ! شبی با پدرم – خدا او را رحمت کند – در حالی که همه خوابیده بودند ، مشغول عبادت بودیم. تمام شب مشغول خواندن قرآن بودم . به پدرم گفتم :" نمی دانم چرا یکی از این ها برنمی خیزد تا دو رکعت نماز بخواند . این ها مانند مردگان هستند که در خواب غفلت به سر می برند !" پدرم گفت :" فرزند عزیزم ، اگر تو هم می خوابیدی و به عیب جویی از دیگران نمی پرداختی ، بهتر بود !

       مدعی خداشناسی و خوب بودن ، چون غرق در خیال خود است ، جز خوبی های خود چیزی دیگر را نمی بیند . اما اگر واقعا ً خداشناس و عارف شود هیچ کس را از خود ناتوان تر و بدتر نخواهد دید ."

حکایت

         در مجلسی ، یکی از بزرگان را پیوسته می ستودند و از رفتار و کردار خوب او به صورت مبالغه آمیز تعریف می کردند . ناگهان او خطاب به جمع گفت :" من همان هستم که تنها خودم می دانم ! کسی به اندازه خودم مرا نمی شناسد و از خوبی های من با خبر نیست ! ظاهرم در برابر دیدگان مردم نیک و خوب جلوه می کند اما خودم از ناپاکی های درونم در پیشگاه خداوند شرمسارم ! مردم همیشه از زیبایی پر طاووس تعریف می کنند اما او همیشه از پا های زشت خود خجالت زده است . "

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 25

حکایت   

         عبدالقادر گیلانی - رحمت خدا بر او باد – در حرم کعبه صورتش را بر سنگریزه های زمین گذاشته بود و می گفت :" خدایا گناهان مرا ببخش . اگر باید مجازات شوم مرا روز قیامت نابینا برانگیز تا در برابر نیکان درگاهت شرمسار نشوم . هنگام سحر وقت نماز وقتی باد صبحگاهی می وزد ، به خداوند می گویم :" ای آن که هیچگاه تو را فراموش نمی کنم . آیا به یاد این بنده گناهکار و بخشش او هستی ؟"

 حکایت

         دزدی نیمه شب وارد خانه پارسایی شد .هرچه گشت چیزی برای بردن نیافت ! پارسا او را دید و دلش سوخت . گلیمی را که رویش خوابیده بود در راه خروج دزد انداخت تا دست خالی از خانه اش نرود! شنیده ام که مردان خدا حتی ناراحتی و دلتنگی دشمنانشان را دوست ندارند .حال تو که با دوستانت اختلاف و جنگ داری ! این مقام بلند برای تو دست یافتنی نیست .

        با اهل صفا و درویشان چنان دوستی کن که پیش رویت اظهار ارادت مبالغه آمیز نکنند و پشت سر تو عیب هایت را نگویند . در برابرت همچون گوسفند تسلیم و پشت سرت چون گرگ درنده به عیب جویی تو بپردازند . مطمئن باش هرکس نزد تو عیب های دیگران را بازگو کرد ، به طور حتم عیب تو را نیز به دیگران خواهد گفت .

حکایت 

         چند سالک با هم سفر می کردند و در خوشی و ناخوشی در کنار یکدیگر بودند .از آن ها خواستم تا اجازه دهند من نیز در کنارشان در این سفر همراه باشم . آن ها درخواست مرا نپذیرفتند . از سالکان پرسیدم به چه دلیل مرا در جمع خود راه نمی دهند ؟! زیرا این رفتار از سالکان عارف به دور است که با درمانده ای همنشینی نکنند و از انفاس قدسی خود دیگری را محروم کند ! به آن ها گفتم از خود مطمئنم که رهرویی چابک بوده و توان همراهی با آن ها را داشته باشم و مانعی بر سر راه سیر و سلوک آن ها نباشم !

        یکی از آن ها گفت :" از سخن و پاسخ منفی ما ناراحت مشو پاسخ منفی ما به دلیل آن است که چند روز پیش دزدی با لباس درویشان با ما ادعای دوستی کرد و همنشین ما شد . با دیدن ظاهر کسی نمی توان به باطن او پی برد . تنها نویسنده نامه می داند در نامه دربسته چه چیزی نوشته شده است .از آن جا که درویشان انسان های شریفی هستند به نیت پلید او شک نکردیم . او را به جمع خود راه دادیم ." ظاهر عارفان با خرقه ای (لباس درویشان) که می پوشند برای مردم قابل شناسایی است . عملی صالح داشته باش و هرچه می خواهی بپوش . عارف شدن به معنی رها کردن تعلقات دنیوی و شهوات نفسانی و هوس ها است و نپوشین لباس راحت و زیبا دلیل عارف بودن نیست ! هنگام جنگ باید جوانمردی و شجاعت داشت و گرنه دادن هرگونه سلاح به دست یک نفر بی غیرت برای او جوانمردی و غیرت نمی آورد. یک روز راه رفتیم . شب به کنار قلعه ای رسیدیم آنجا برای استراحت و خواب توقف کردیم .

         دزد آفتابه یکی از همراهان ما را برای رفتن به دستشویی گرفت و رفت اما دیگر پیدایش نشد . کسی که چون پارسایان خرقه می پوشد و کار خلاف و ناشایست می کند ، خرقه برای او چون جل (پوشش) خر است ! دزد پس دزدی از ما به قلعه رفت و از آنجا گوهری دزد و گریخت . روز بعد ما را بی گناه و بی خبر از بیرون قلعه به جرم دزدی دستگیر کرده و به زندان انداختند . بعد از آن واقعه هیچ غریبه ای را بین خود راه ندادیم زیرا سلامت و ایمنی ما در تنهایی و گوشه نشیننی است . اگر از یک گروه یکی کار نابخردانه ای کرد برای کوچک و بزرگ آن گروه آبرو نخواهد گذاشت .سابقه بد آن یک نفر موجب بدنامی تمام همنشینان او در آن گروه می شود .

        به درویشان گفتم :" از خدا سپاسگزاری می کنم که اگرچه نتوانستم همنشین شما شوم اما از شما اندرزی مفید آموختم تا در تمام عمرم از آن استفاده کنم . یک نااهل می تواند با حضور و رفتار نامناسب خود ، حال و هوای مجلس خردمندان را به هم بریزد . اگر برکه ای را پر از گلاب کنند در صورتی که سگی درون آن بیفتد آن را نجس و بی ارزش می کند . "   

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 24

حکایت

          از اسکندر پرسیدند :" سرزمین های مغرب و مشرق را چگونه گرفتی ، در حالی که پادشاهان پیش از تو که دارای اموال و ثروت بیشتر بودند این کار را نتوانسته بودند ، بکنند ؟" اسکندر گفت :" به کمک خداوند بلند مرتبه و بزرگ هر کشوری را که فتح کردم به مردمانش آسیب نرساندم و از پادشاهانشان به نیکی یاد کردم . خردمندان کسی را که از گذشتگان خود به زشتی یاد می کند بزرگ نمی شمارند . این دنیا و هرچه در آن است گذرا و ناپایدار است . اگر می خواهی نام نیکی از تو باقی بماند از درگذشتگان نیک سیرت پیش از خود به بدی یاد مکن . "

باب دوم

در اخلاق درویشان

حکایت

         یکی از بزرگان از پارسایی پرسید :" نظرت در مورد فلان عابد که مردم از او به بدی یاد می کنند ، چیست ؟"مرد پارسا گفت :" من در ظاهرش عیبی نمی بینم و چون علم غیب نمی دانم از باطن او نیز بی خبرم . اگر ظاهر کسی چون پارسایان و مومنان است تا زمانی که از او بدی ندیده ای او را پارسا بدان . محتسب (داروغه ) حق ندارد برای دانستن مسائل خصوصی افراد وارد خانه آنان شود .

حکایت

        درویشی را دیدم که سرش را به دیوار کعبه می مالید و می گفت :" یا غفور (ای آمرزنده ) ، یا رحیم (ای بسیار مهربان) ، تو می دانی که این بنده بسیار نادان و بسیار ستمگر از تو  چه می خواهد . من برای پوزش و بخشش به درگاهت آمده ام . در حالی که پشتوانه ای از عبادت و اطاعت از تو به همراه ندارم . گناهکاران نزد تو  توبه می کنند و عارفان از عبادات ناقص خود از تو طلب آمرزش می کنند . همان طور که بازرگانان از مشتری بهای سرمایه و کالای خود را می ستانند ، عابدان نیز پاداشنیایش و عبادات خود را دریافت می کنند . من نه مانن آن عابد بندگی تو را کرده و نه مانند آن بازرگان سرمایه ای دارم اما فقط به امید بخشش تو به این جا آمده ام . حاجت مرا برآورده و رو به راه کن . چه مرا بکشی یا مجازات کنی من برای بخشش به درگاه تو روی آورده ام من بنده ای بیش نیستم هر آن چه فرمان دهی اطاعت می کنم . گدایی را در کعبه دایم که پیوسته می گریست و می گفت :" من نمی گویم عبادات مرا بپذیر بلکه می گویم گناهان مرا ببخش .

بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 23

 حکایت

         وقتی هارون الرشید سرزمین مصر را فتح کرد . به مرد مصر گفت :" اکنون بر خلاف آن پادشاه سرکش مغلوب که به دلیل غرور ادعای خدایی داشت ، فرومایه و نادان ترین فرد از بندگانم را پادشاه این کشور می کنم ." سپس غلام سیاه پوست خود به نام " خصیب " را پادشاه مصر کرد .

        گفته اند :" روزی مردم سرزمین حراث برای درخواست کمک نزد خصیب آمدند و گفتندمحصول پنبه امسال ما به علت بارش باران بی موقع از بین رفت . " او چنان کم عقل ، بی کفایت و بی شعور بود ، پاسخ داد :" به جای پنبه باید پشم می کاشتید تا آسیب نمی دید ."

         اگر دانش را مانند روزی بدانیم ، این روزی از همه کمتر نصیب افراد نادان شده است و گاهی این روزی آن چنان کم است که همه دانایان را حیران می کند . خوشبختی  ابال به دلیل داشتن عقل و فهمزیاد نیست بلکه هدیه ای آسمانی از سوی خداوند به فرد است . افراد بسیاری در جهان استعداد , عقل و و شعور کافی ندارند اما در منصب بالا و ارجمندی قرار گرفته اند ! کیمیاگران برای به دست آوردن طلا سال ها تلاش می کنند اما به چیزی دست نمی یابند و سرانجام می میرند ولی ناگهان نادان در خرابه ای گنجی بزرگ می یابد !    

حکایت   

         برای پادشاهی از چین کنیزکی آورند . کنیزک از رفتن نزد شاه امتناع کرد . شاه ناراحت شد و او را به غلامی غول پیکر در نهایت زشتی ، سیاه چهره ، با لب هایی پهن چون شتر ، بد بو و متعفن تر از مرداری که جلو آفتاب قرار گرفته باشد بخشید ، غلام مهر کنیزک را به خود جلب کرد و از کاخ خارج شد . وقتی شاه ماجرای کنیزک و غلام سیاه را شنید بسیار خشمگین شد . او دستور داد هر دو را وارونه از دیوار قلعه به سوی زمین بیاویزند .

          یکی از ویران برای شفاعت از غلام نزد شاه رفت و گفت :" در این ماجرا غلام گناهکار نیست او بنده ای بوده که کسی برای او ارزشی قائل نمی شده است . وقتی به گوهری ارزشمند دست یافته و بدون بیم و ترس او را با خود برده است . هیچ کس باور ندارد که کافری گرسنه وقتی در ماه رمضان به تنهایی بر سر سفره ای رنگین باشد ، دست به خوراک نزند . شاه از سخن وزیر خوشش آمد و گفت :" این کنیزک شایسته او است هرگز نباید کسی را که به جایی ناپسند می رود به دوستی برگزید . شخص تشنه ، آب زلالی که نیم خورده دهان متعفن است را نمی خورد !