بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نو 27
حکایت
یکی از کریمان و عارفان مشهور "لبنان" وارد مدرسه جامع "دمشق" شد . او کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود که ناگهان پایش لغزید و درون حوض افتاد . با زحمت بسیار او را بیرون آوردند . پس از پایان نمازش یکی از دوستان از او اجازه خواست و پرسید :" ای شیخ ، به یاد دارم بر روی آب "دریای مغرب" راه رفتید و پایتان حتی خیس نشد اما امروز چه شد در آب حوضی که به اندازه قامت یک انسان بود ، می خواستی غرق شوی و از بین بروی ؟! "
شیخ کمی اندیشید و گفت :" پیامبر اکرم (ص) می فرماید :"من یک زمان با خدا و ملائک مقرب و یک زمان با "حفصه ، دختر عمر ابن الخطاب و زینب ، دختر خزیمه بن حارث ام المساکین (همسران پیامبر) " همنشین هستم . می دانی چرا او نگفته من همیشه با جبرئیل و میکاییل همنشین هستم ؟ چون مقام مشاهده (یکی از مراتب سیر و سلوک معنوی) در میان نیکان و پاکان در سیر و سلوک ، جایگاهی بین حالت تجلی (جلوه انوار حق و دیدن آن با چشم دل) و حالت استتار (پنهان بودن انوار حق از دیدگان) است . "
گاهی حقیقتی را بدون هیچ گونه وسیله ای می بینی و سپس این توانایی از تو گرفته می شود و تو از شرح آن حالات پرهیز می کنی و ما را تشنه مشاهده آن حالت می کنی .
حکایت
شخصی از یعقوب پیامبر (ع) پرسید :" تو با با بوییدن پیراهنی که از مصر برایت آورده بودند ، بوی بدن یوسف را شناختی ! و فرزند گم شده خود را یافتی ! چگونه وقتی او را در چاه کنعان انداخته بودند ، متوجه این موضوع نشدی ؟ یعقوب گفت:" حالت من مانند رعد و برق است ! زمانی چیزی برایم پنهان و زمانی دیگر آشکار می شود و گاهی تا دوردست ها را می بینم و گاهی از پشت سر خود بی خبر هستم . اگر درویش به حالت روحانی دست یابد و در آن حال باقی بماند ، دست از جان می کشد .
حکایت
در مدرسه جامع "بعلبک" (شهری در لبنان کنونی) برای گروهی روح و دل مرده سخنرانی و وعظ می کردم . سخنانم هیچ تاثیر و تغییری بر روح و جان آن ها نداشت . حیفم می آمد چون پند و اندرز من برای آن ها همچون تربیت کردن چهار پایان نادان و نگهداشتن آینه برای کوران بود . دلسرد نشدم و ادامه دادم تا به آیه ای از قرآن رسیدم که خداوند می فرماید :" من از رگ گردن به شما نزدیک ترم . به آنها گفتم : خداوند ، بسیار به ما نزدیک است ولی ما غافل بوده و از او دورم !"
در حالی که مدهوش و غرق در سخنان خود بودم ، سالکی از کنار مجلس ما عبور کرد . وقتی سخنان مرا شنید ، از تاثیر سخنان من چنان فریادی کشید که حاضرین بی روح مجلس را به وجد آورد .
با خود گفتم :" – پاکیزه است خداوند – این سالک از راهی دور آمد و به سبب شناخت پروردگار سخن مرا درک کرد ، اما این مردم کنار من نشسته اند ولی قدرت فهم و توانایی درک سخن مرا ندارند . وقتی شنونده قدرت تشخیص و فهم موضوعی را ندارد کاری از سخنران بر نمی آید و نباید علت آن را سخنوری متکلم دانست . مرد سخنور در مجلسی که پر از افراد فهیم و با بصیرت باشد ، مشکلی برای تفهیم سخنانش ندارد.