بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 114
خواب دیدن کید پادشاه هند
کید ده شب متوالی خواب دید تعبیر کنندگان را فراخواند هیچ یک نتوانستند خوابش را تعبیر کنند ، یکی از بزرگان گفت مردی دانشمند به نام مهران که از آزار مردم با حیوانات وحشی در کوه زنگی می کند و و خوراکش از تخم گیاهان است می تواند خوابت را تعبیر کند .
کید به سرعت با اسب نزد مهران رفت و به او گفت ای مرد کوه نشین خواب مرا تعبیر کن .
شب اول در خواب خانه ای چون کاخ دیدم که در آن فیلی بزرگ بود در کاخ بسیار بزرگ بود و پشت آن سوراخی تنگ بود که فیل به راحتی و بدون آسیب از آن گذشت .
شب دوم خواب دیدم تخت پادشاهی من خالی است و شاهی دیگر آنجا نشسته و تاج بر سر نهاده است .
شب سوم خواب دیدم سه مرد کرباسی را با هم می کشند اما پاره نمی شود .
شب چهارم خواب دیدم مردی تشنه به جویباری رفته و ماهیان بر او آب می ریختند .اما او با تشنگی اش فرار می کرد .
شب پنجم خواب دیدم شهری در نزدیکی دریا است و همه مردم شهر کورند ، کسی به دیگری خشمگین نمی شود و همه جا پر از داد وستد و خرید و فروش بود .
شب ششم خواب شهری پر از درد و بیماری را دیدم که همه از بیماری جانشان به لب آمده و به دنبال درمان هستند .
شب هفتم خواب یک اسب جهنده در دشت دیدم که دو پا و دو دست و دو سر داشت و با دو سرش می چرخید و جایی برای آنچه می خورد روی بدنش نداشت .
شب هشتم سه خمره دو تا پر و یکی خالی که سالیان دراز از آن می گذشت و دو مرد پارسا دو خمره پر را در دو خمره خالی می ریزند نه چیزی از دو خمره پر کم می شود و نه خمره خشک خیس می شود .
شب نهم خواب محلی پر از آب و گیاه دیدم که گوساله ای لاغر مقابل آفتاب کنار گاوی فربه بود و گاو فربه از شیر او می خورد ، گوساله رنجور و ضعیف اما گاو بزرگ و تنومند بود .
شب دهم در خواب چشمه ای در دشت وسیع سر سبز دیدم که بالای آن کاخی بود اما چشمه خشک و بی علف بود .
حال تو تعبیر این خواب های مرا بگو . مهران گفت ناراحت مباش به پادشاهی تو گزندی نمی رسد ، اسکندر با سپاهی بزرگ به سوی تو می آید اگر می خواهی آبرویت باقی بماند با او جنگ و ستیز مکن . در دنیا چهار چیز داری که کسی آنها را ندیده است : یکی دخترت دوم مشاور فیلسوف که راز ها را برای تو آشکار می کند . سوم پزشک ماهری که به دانایی مشهور است . چهارم قدحی که در آن وقتی آب می ریزی در مقابل گرمای آتش و آفتاب و یا خوردن از آن ، چیزی از آن کم نمی شود . وقتی اسکندر بیاید تو توان مقابله به او را نداری و با داشته هایت باید آبرویت را حفظ کنی .