بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 112
توطئه قتل دارا توسط ماهیار و جانوشیار
دو وزیر معتقد بودند پادشاهی دارا به پایان رسیده و اگر او را بکشند اسکندر پادشاهی یکی از کشور هایش را به آنها خواهد داد . دارا را آن دو به قتل رساندند و نزد اسکندر بردند و به او گفتند دشمنت را کشتیم !
اسکندر از اسب پیاده شد و تن زخمی دارا را بلند کرد و سرش را روی زانویش گذاشت و چهره او را با دست مالید و به او گفت برخیز برایت از هند و روم پزشک می آورم و وقتی بهتر شدی تخت و تاج شاهی را به تو می دهم ! جفا کارانی که با تو این گونه کردند به دار می آویزم . ما از یک درخت و ریشه و نژاد هستیم !
دارا گفت ای خردمند آرزو می کنم که پاداش کارت را از یزدان پاک بگیری ! ایران شایسته توست ! اکنون مرگ به من نزدیکتر از تاج و تخت است . اسکندر بر حال دارا گریست و گفت هرچه بخواهی می کنم .
وصیت دارا به اسکندر
دارا گفت گریه مکن که این تقدیر من بود . از خدا بترس که او آفریننده توانایی و ناتوانی است . دخترم روشنک را از من بخواه ! او را هیچگاه سرزنش مکن شاید از فرزندی چون اسفندیار پدید آید و آتشکده ها و زند و اوستا را زنده نگهدارد ! اسکندر گفت آنچه گفتی می پذیرم سپس دارا دست اسکندر را گرفت و گریست و جان داد .
اسکندر دستور داد دخمه ای شایسته او بسازند و تن او را با گلاب بشویند و روی او را با دیبای رومی بپوشانند سپس دارا را را روی تخت زرین نهادند و رسم و آیین ایرانیان را برای او به جا آوردند.
پس از آن دو دار بلند بیرون دخمه برپا کردند و و جانوشیار و ماهیار را به دار آویختند و لشکریان آنها را سنگسار کردند .
تکریم اسکندر از خاندان دارا در اصفهان
اسکندر فرستاده ای به اصفهان فرستاد و به خاندان دارا پیام فرستاد کسی از کشته شدن شاهان شاد نمی شود ، امروز مرا چون دارا بدانید همه ما دیر یا زود گرفتار مرگ می شویم ! اگر با بار و بنه به استخر بیایید مایه خوشحالی من خواهید شد .
اسکندر به سران کشور های مختلف نامه نوشت که من به دارا گزندی نزدم دشمن او در خانه اش و از خدمتکارانش بودند ، من آنها را مجازات کردم ، من از مرگ دارا دل آزرده ام و پند های او را گوش دادم ، هر یک از شما به دربار من بیایید ارزشمندید و گنج و گوهر و تخت و تاج می گیرید اگر در کاخ خود باشید و از فرمان من سرپیچی نکنید به شما آزاری نمی رسانم و گنج می دهم ، سکه ها را به نام اسکندر بزنید . بازار ها را بی پاسبان و مرز ها را بی مرزبان مگذارید ، برده زیبا روی با شرم را که آیین مرا بداند و از آمدن به کاخ من غمگین شود را به شبستان من مفرستید ، غریبان در شهر و مستمندان را شادکام کنید .بیخ و بن بیداد و ستم را برکنید . من کسی را که روز رستاخیز را فراموش کرده و ستم کند بر دار می زنم