بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 126
رسیدن به چشمه آب حیوان
اسکندر در راه به شهری که مردمانش سرخ پوست و موی زرد بودند رسید همه به رسم خدمتگزاری نزد اسکندر آمدند ، یکی از پیران به اسکندر گفت ای شاه بزرگ اینجا آبگیری است که کسی از آن استفاده نکرده وقتی خورشید می تابد آبگیر ناپدید می شود ، انتهای آبگیر تاریکی بی پایان است ، آنجا چشمه ای است که به آن آب چشمه حیوان می گویند هر کس از آن بنوشد هرگز نمی میرد . آن چشمه به بهشت راه دارد اگر در آن شستشو کنی گناهانت شسته و بخشوده می شود .
اسکندر پرسید چهارپا گونه می تواند به آنجا برود آنها گفتند با کره اسب باید مسیر را طی نمود . اسکندر ده هزار اسب چهار ساله برگزید از لشکر بزرگش جدا شد و بدون سپاه به سوی چشمه به راه افتاد . غروب خورشید آفتاب به درون چشمه فرو رفت و چشمه ناپدید شد .
همراهی خضر با اسکندر و مهیا سازی تجهیزات
به لشکرگاه بازگشت از میان سپاه افراد شکیبا و صبور را برگزید ، برای چهل روز خوراک برداشت . مشاور او خضر گفت اگر آب چشمه را به دست بیاوریم همگی نامیرا می شویم . او گفت من دو مهره دارم که مانند آفتاب در شب تیره نورافشانی می کند یکی نزد تو باشد و دیگری نزد من و سپاه تا چون شمع راه تاریکمان را روشن کند .
لشکر چون از آب حیوان گذشت صدای الله اکبر از دشت رسید ! خضر پس از گذر از یک منزل خوراک ها را آنجا گذاشت ، دو شبانه روز سپاه حرکت کرد و کسی چیزی نخورد تا این که به دو راهی رسیدند و اسکندر خضر را گم کرد ، خضر تن خود را در آب روشن شست و مقداری نیز خورد و زود بازگشت .
دیدار اسکندر با پرنده در کوه
اسکندر نیز به کوهی درخشنده رسید .از چوب عود بر بالای کوه خارا عمود هایی نصب بود و روی آن آشیانه پرنده سبز بزرگی بود که به زبان رومی ب هم سخن می گفتند .
پرنده از اسکندر پرسید در این دنیای فانی به دنبال چه می گردی ؟ ! از اسکندر پرسید آیا تا کنون بنایی ساخته ای ؟ ! گفت آری !
پرنده پایین تر آمد و از اسکندر پرسید آیا تا کنون صدای رود و سرود شنیده ای ؟ ! اسکندر گفت آری ! پرنده پایین آمد و بر زمین نشست .
پرنده از اسکندر پرسید از دانایی و راستی کدام را بیشتر داری ؟! اسکندر گفت خردمند با داشتن هر دو سرافراز می شود !
پرنده به سوی عمود رفت و با منقار چنگالش را پاک کرد و پرسید در کشور تو یزدان پرستی بر کوه اقامت دارد ؟ اسکندر گفت جایگاه یزدان پرست بر کوه است .
پرنده به آشیانه اش پرید و به اسکندر گفت بدون سپاه بر قله کوه برو ببین آنجا چیست ؟ ! تا از شادی گریه کنی !