بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 125
پیام اسکندر به حکمران شهر هروم
لشکر به راه افتاد تا به نزدیکی شهر هروم رسید در این شهر فقط زنانی زندگی می کردند که یک طرف سینه آنها مانند زنان و طرف دیگر سینه آنها مانند مردان بود .
اسکندر به حکمران هروم نامه ای نوشت که اگر کسی خردمند باشد حتما ً شنیده است که ما در جهان چه کرده ایم و چه عظمتی داریم و کسی که از فرمان من سرپیچی کند منزل ابدیش خاک خواهد بود ، من قصد جنگ با شما را ندارم پند مرا بشنوید و راه زیان از من را بر خود ببندید تا جنگ پیش نیاید .
دانای شهر پاسخ نامه را داد که ای شاه ، پاینده و جاودان باشی اگر لشکر را به هروم بیاوری در شهر ما کوچه و برزن بسیار است و در هر یک از آنها هزاران زن دوشیزه جنگجو زندگی می کند .
آیین مردم هروم
در شهر ما هر کس شوهر کند ازشهر ما می رود . اگر ثمره ازدواجش دختر باشد تا پایان عمر در خانه شوهر می ماند و اگر پسر بیاورد او می توند نزد ما بیاید . اگر هر یک از ما در جنگ جنگجویی را بکُشیم تاج زرین به او می دهیم .
ما سی هزار زن هستیم که مردان توان جنگ با ما را ندارند تو بزرگ مردی خوب نیست بگویند با زنان جنگیدی و گریختی !
پاسخ مردم هروم به اسکندر
سپس نامه به زنی داد شد تا با ده سوار زن دیگر به اسکندر برساند . اسکندر پس از خواندن نامه به فرستادگان پاسخ داد همه شهریاران جهان فرمانبردار و کوچک من هستند من مرد رزم و بزم هستم ! من نمی خواهم بجنگم اما می خواهم شهر شما را ببینم ! می خواهم راز شما را بدانم و بفهمم چگونه بی مرد زندگی می کنید .
وقتی فرستادگان پیام را به حکمران هروم رساندند بزرگان شهر را جمع کرد دو هزار زن دانا و باهوش و سخنور که صد نفر آنان تاج زرین گوهر نشان بر سر داشتند را نزد اسکندر فرستادند تا یک به یک به او خوش آمد بگویند .
حرکت اسکندر به سوی هروم و عبور از شهر های دیگر
اسکندر پس از طی کردن دو منزل با باد و کولاک سخت روبرو شد ، دشت پر از برف شد افراد بسیاری ز بین رفتند .
ناگهان هوا گرم شد و ابر سیاهی آسمان را فرا گرفت از زمین گرما بر می خاست ، به حدی که جنگجویان در زره و جوشن خود می سوختند . افراد بسیاری از بین رفتند .
در بین راه به شهری رسید که مردمانش سیاه پوست و افلیج بودند رنگ چشمشان خون رنگ و از دهانشان گرما و آتش بیرون می زد . مردم شهر با هدایا به استقبال اسکندر آمدند و گفتند تا کنون کسی نتوانسته به شهر ما بیاید تو و سپاهت اولین گروه هستی ! یک ماه آنجا ماند و سپس به سوی شهر زنان حرکت کرد .
اسکندر با دو هزار زن همراه از دریا گذر کرد به بیشه ای سر سبز و خرم رسیدند آنجا خوراکی رنگارنگ پختند و پس از آن وارد شهر زنان شدند ، زنان شهر تاج و جامه و گوهر به اسکندر هدیه دادند و اسکندر از آنها سپاسگزاری کرد و در مسیر راز های ایشان را پرسید و از آن شهر به سوی مغرب به راه افتاد .