بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 63
دیدار نمایندگان افراسیاب با کی خسرو
دیدبانان و طلایه داران با گروه اعزامی افراسیاب درآویختند ، شیده به آنها گفت به شاه بگویید که از افراسیاب برایش پیامی دارم .
کی خسرو پس از شنیدن درگیری سربازان ایرانی با شیده شرمنده شد و گفت : شیده دایی من است سپس به قارن گفت پس از رساندن سلام من به او پیامش بشنو و بعد به من برسان !
پس از شنیدن گزارش قارن کی خسرو گفت افراسیاب از جنگ پشیمان شده و با ترساندن ما از لشکرش قصد منصرف کردن ما را دارد تنها چاره پیش روی من مبازره تن به تن با اوست ، بزرگان و خردمندان ایرانی به کی خسرو گفتند افراسیاب دروغگو و فریبکار و بد اندیش و اهل جادوگری است ، پدر بزرگ تو از روی بیچارگی خواستار نبرد است برخی نیز گفتند پیشنهاد افراسیاب که مردی جهان دیده است را بپذیر !
رستم با آشتی مخالف بود و گفت راه درست بازگشت به ایران نیست زیرا تا افراسیاب زنده است جهان در آسایش نیست .
کی خسرو به قارن گفت به شیده بگو من گنج و درم و دینار افراسیاب را نمی خواهم و فردا سپیده دم پهلوانان ما گروه گروه به جنگ شما خواهند آمد .
تقاضای شیده برای جنگ با کی خسرو
بزرگان ایران به کی خسرو گفتند اگر شیده در نبرد کشته شود یک دلاور کم می شود اما اگر تو کشته شوی ما از کیان کسی را برای جایگزینی نداریم ، کی خسرو اندکی به گفته های بزرگان توجه کرد و اندیشید سپس گفت : ستم تورانیان به ایرج و سیاوش بی گناه فراموش شدنی نیست ! همچنین شیده به سبب برتری نژاد و جایگاهش با هیچ یک از شما هم نبرد نخواهد شد ، زیرا او نبیره فریدون است من باید با او فردا در میدان رزم بجنگم
عکس العمل تورانیان در برابر ایرانیان
سپیده دم شیده لباس رزم پوشید و به میدان رفت کی خسرو نیز آماده نبرد با اسبش شبرنگ بهزاد وارد میدان شد به لشکریان گفت کسی حرکت نکند و همه گوش به فرمان رهام باشند .
پشنگ در میدان رزم آه سردی با خود کشید و گفت ای نبیره افراسیاب اگر خردمند بودی به جنگ با دایی خود نمی آمدی ! کی خسرو گفت من دلسوخته پسر سیاوش بی گناهم که به دست افراسیاب کشته شد . من برای جاه و مقام و ثروت به میدان نبرد نیامده ام بلکه به انتقام جویی سیاوش اینجا هستم ! در ضمن کسی نیز شایسته جنگ با تو جز من نیست ! سپس با هم قسم خوردند که هیچ یک از دو لشکر به یاری آنها نیایند آنگاه از لشکر ها دور شدند و تا مرز خوارزم رفتند .
چنان با نیزه به هم حمله کردند که سر نیزه ها شکست سپس با عمود رومی و بعد شمشیر و تیر و کمان با یکدیگر نبرد کردند . وقتی شیده قدرت کی خسرو و خستگی خود و اسبش را دید فهمید توان مبارزه با او را ندارد .
کی خسرو گفت بیا کشتی بگیریم . رهام به کی خسرو گفت برای شاه ننگ است که پیاده بجنگد ، کی خسرو گفت ای دلاور چون شیده از نژاد پشنگ است با تو نمی جنگد و تو نیز توان مقابله با او را نداری !
مترجم شیده به او گفت بهتر است به نبرد ادامه ندهی زیرا تو توان مقاومت نداری ! هر دو اصرار به جنگیدن داشتند .
کی خسرو اسبش را به رهام داد و با شیده درآویخت گردن او را گرفت و بر زمین زد و با خنجر شکم او را پاره کرد و گفت این بد اندیش دایی و خویشاوند من است پس از مرگ با او به احترام رفتار کنید ! برای او دخمه ای بسازید و بدنش را با مشک و عنبر و گلاب و کافور ناب بشویید . مترجم نزد افراسیاب رفت و ماجرای کشته شدن شیده را گفت .