بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 48
رسیدن رستم به مرز توران
رستم به جنگجویان گفت اینجا در مرز توران منتظر ما آماده بایستید سپس خود لباس بازرگانان را پوشید و سران برگزیده همراهش جامه هایی از گلیم مانند بازرگانان پوشیدند و با هفت اسب قدرتمند در پشت کاروان با صد شتر با بار گوهر و صد شتر لباس شهر به شهر در توران به پیش می رفتند ، نزدیک ختن مردم برای تماشای آنها آمده بودند رستم با همراهانش نزد بزرگ و شاه آنجا پیران ویسه با ده اسب و یک جام زرین گوهر اراسته به دیبا به عنوان هدیه رفتند و چنان نقش بازی کردند که پیران او را نشناخت .
پیران گفت تو کیستی ؟ رستم گفت بازرگانی ایرانی هستم هم چیز هایم را می فروشم و هم خریدار اجناس شما هستم ! امید دارم به لطف تو کسی ما را اذیت نکند من برای مهربانی های تو این هدایا را آورده ام .
پیران او را ستود و گفت هرچه می خواهی خریداری کن و هرچه داری می توانی بفروشی ! می توانی در خانه فرزند من مدتی که اینجا هستی سپری کنی !
پخش خبر آمدن کاروان از ایران بین مردم
از هر سو خریداران و فروشندگان نزد رستم می آمدند منیژه نیز خبر آمدن کاروان ایرانی را شنید ، گریان برهنه نزد رستم آمد و گفت آیا از سرداران ایران و سپاهیان ایرانی چون گودرز و گیو خبری داری ؟ آیا از اسارت بیژن به ایران خبری رسیده است ؟ او اکنون دست و پا بسته در غل و زنجیر خونین در چاهی گرفتار است !
رستم به او شک کرد و ترسید و فریاد زد بیرون برو ! من نه خسرو می شناسم ! نه سالار اورا ! نه گودرز و گیو را !
منیژه گریست مگر رسم ایرانیان این است مستمندی را از خانه بیرون کنند ! رستم به منیژه گفت تو بازار مرا خراب کردی ! به خاطر این کارت خشمگینم ! من در شهر کی خسرو نیستم و سالاران او را نمی شناسم ! سپس دستور داد که از او پذیرایی کنند و از او پرسید چرا ظاهرت این گونه است ؟ برای چه در مورد شاه ایران و سپاه و سردارانش می پرسی ؟
منیژه گفت من از سر چاه بیژن نزد تو آمده ام تو به من پرخاش می کنی ، از خدا نمی ترسی ! اکنون من در به درم و از خانه ها نان خشک و کشکی برای خود و بیژن جمع می کنم تا به زاری بتوانیم زنده بمانیم . بیژن بیچاره در غل و زنجیر در چاه اسیر است و شب و روز را نمی بیند و از خدا مرگ را می طلبد .
اگر گذرت به ایران افتاد و شاه ایران ، رستم ، گودرز یا گیو را دیدی آنها را از حال زار بیژن با خبر کن !
رستم گفت چرا به وسیله بزرگان از پدرت خواهش نمی کنی که او را به خاطر تو ببخشد ! رستم گفت اگر پدرت ناراحت نمشد چیز های بسیاری به تو می دادم .