بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 48

رسیدن رستم به مرز توران

       رستم به جنگجویان گفت اینجا در مرز توران منتظر ما آماده بایستید سپس خود لباس بازرگانان را پوشید و سران برگزیده همراهش جامه هایی از گلیم مانند بازرگانان پوشیدند و با هفت اسب قدرتمند در پشت کاروان با صد شتر با بار گوهر و صد شتر لباس شهر به شهر در توران به پیش می رفتند ، نزدیک ختن مردم برای تماشای آنها آمده بودند رستم با همراهانش نزد بزرگ و شاه آنجا پیران ویسه با ده اسب و یک جام زرین گوهر اراسته به دیبا به عنوان هدیه رفتند و چنان نقش بازی کردند که پیران او را نشناخت .

      پیران گفت تو کیستی ؟ رستم گفت بازرگانی ایرانی هستم هم چیز هایم را می فروشم و هم خریدار اجناس شما هستم ! امید دارم به لطف تو کسی ما را اذیت نکند من برای مهربانی های تو این هدایا را آورده ام .

        پیران او را ستود و گفت هرچه می خواهی خریداری کن و هرچه داری می توانی بفروشی ! می توانی در خانه فرزند من مدتی که اینجا هستی سپری کنی !

پخش خبر آمدن کاروان از ایران بین مردم   

        از هر سو خریداران و فروشندگان نزد رستم می آمدند منیژه نیز خبر آمدن کاروان ایرانی را شنید ، گریان برهنه نزد رستم آمد و گفت آیا از سرداران ایران و سپاهیان ایرانی چون گودرز و گیو خبری داری ؟ آیا از اسارت بیژن به ایران خبری رسیده است ؟ او اکنون دست و پا بسته در غل و زنجیر خونین در چاهی گرفتار است !

       رستم به او شک کرد و ترسید و فریاد زد بیرون برو ! من نه خسرو می شناسم ! نه سالار اورا ! نه گودرز و گیو را !

       منیژه گریست مگر رسم ایرانیان این است مستمندی را از خانه بیرون کنند ! رستم به منیژه گفت تو بازار مرا خراب کردی ! به خاطر این کارت خشمگینم ! من در شهر کی خسرو نیستم و سالاران او را نمی شناسم ! سپس دستور داد که از او پذیرایی کنند و از او پرسید چرا ظاهرت این گونه است ؟  برای چه در مورد شاه ایران و سپاه و سردارانش می پرسی ؟

      منیژه گفت من از سر چاه بیژن نزد تو آمده ام تو به من پرخاش می کنی ، از خدا نمی ترسی ! اکنون من در به درم و از خانه ها نان خشک و کشکی برای خود و بیژن جمع می کنم تا به زاری بتوانیم زنده بمانیم . بیژن بیچاره در غل و زنجیر در چاه اسیر است و شب و روز را نمی بیند و از خدا مرگ را می طلبد .

      اگر گذرت به ایران افتاد و شاه ایران ، رستم ، گودرز یا گیو را دیدی آنها را از حال زار بیژن با خبر کن !

     رستم گفت چرا به وسیله بزرگان از پدرت خواهش نمی کنی که او را به خاطر تو ببخشد ! رستم گفت اگر پدرت ناراحت نمشد چیز های بسیاری به تو می دادم .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 47

دیدار رستم و گیو

       رستم بازگشت و گیو گریان را در آغوش گرفت رستم احوال کی خسرو و تک تک بزرگان ایران را جویا شد وقتی احوال بیژن را پرسید گیو آهی سرد کشید و گفت پسرم گم شده و نشانی از او نیست و روزگار بدی دارم بعد داستان گرگین از چگونگی گم شدن بیژن را برای رستم گفت .شاه مکان او را در جام جهان نما دید که در بند تورانیان اسیر است برای نجات او نزد تو آمده ام سپس نامه شاه را به رستم داد .

     رستم غمگین شد و به حال بیژن گریست نامه را خواند و گیو گفت نگران مباش من تا بیژن را نیابم و دستش را در دست تو نگذارم  تو را رها نمی کنم و از جان و خود و جنگجویان در این راه دریغ نمی کنم سپس گفت سه روز اینجا بمان بعد می رویم .

چو رستم دل گیو پدرام دید              از آن پس به نیکی سرانجام دید

        سپس سفره غذا گستردند و بزرگان و خردمندان را فراخواند زواره ، فرامرز ، زال و گیو به بزم نشستند و خوردند و نوشیدند .

      روز چهارم با صد سوار زابلی برگزیده به سوی کیخسرو به راه افتادند . نزدیک ایران گیو به رستم گفت اینجا بایست تا شاه را از آمدنت آگاه کنم گیو خبر ورود رستم را به کیخسرو داد و او نیز آن چنان که سزاوار او بود از او استقبال با شکوه کرد و طبق آیین کیان و پیشنیان با توس و گودرز و فرهاد به پیشواز او رستم آمد . رستم به کی خسرو احترام گذاشت و کی خسرو او را در آغوش گرفت و جویای احوال زال و زواره و گودرز و فرامرز شد سپس دستور داد در باغ در میان درختان پر بار و گلستان تخت شاهی را برپا کنند وبه رستم گفت کنار تخت زیر درخت بنشیند .

      کی خسرو به رستم گفت تو در بلایا برای ایرانیان چون سپر و گشاینده گره های بسته ای ! تو گودرزیان را در رفتار و کردار به خوبی می شناسی که همیشه در کنار من و کمک و راهنما بوده اند امروز چاره حل مشگل پسر گم شده آنها در دست توست من برای رهایی بیژن از بند هر کمک مالی ، سوار و اسب بخواهی می دهم !

      رستم گفت من به فرمان تو هستم . اگر از آسمان آتش ببارد او را از بند نجات خواهم داد همه بزرگان ایران چون چون گودرز و گیو و فریبرز و فرهاد و شاپور او را تحسین نمودند .

درخواست کمک گرگین از رستم

        گرگین از رستم درخواست کرد که از شاه بخواهد او را ببخشد و او در عوض جان خود را برای برطرف کردن نام ننگ خود فدا خواهد کرد اگر رستم بخواهد دوان دوان راه را تا تران با او خواهد دوید.

       رستم پیام فرستاد تو از چنگ هوای نفست رها نبودی و بیژن را به نخجیر بردی اگر او سالم نجات یابد تو نیز از بند رها می شوی و اگر او آسیبی ببیند جانت را من یا گودرز یا گیو خواهیم گرفت !

درخواست بخشش گرگین از کی خسرو توسط رستم

        روز دوم رستم نزد کی خسرو رفت و درخواست بخشش گرگین را نمود . کی خسرو گفت من سوگند خورده ام تا بیژن از بند رها نشود او در بند باشد .

         رستم گفت او سال ها خدمتگزار تو و نیاکانت بوده به حرمت من او را ببخش ! کی خسرو گرگین را بخشید و از او خواست برای نجات بیژن هر چه لازم داری بگو !

نقشه رستم برای نجات بیژن

        رستم به کی خسرو گفت راه نجات بیژن آن است که تورانیان فریب دهیم ! ما نیاز به شمشیر و نیزه و گرز و سنان نداریم ! اما نیاز به زر  گوهر و سیم فروان داریم ! من می خواهم به شکل بازرگانان با کاروانی از اجناس و پوشیدنی های گران قیمت به توران بروم !

        سپس رستم درخواست تهیه لباس بازرگانان برای خود و همراهانش را و آماده نمودن هزار سوار جنگجو مانند گرگین ، گستهم ، زنگه شاوران ، گرازه ، فرهاد و رهام را نمود . کی خسرو همه درخواست او را فراهم کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 46

بازگشت گرگین

       گرگین یک هفته منتظر بیژن ماند به دنبال او در محل جشن منیژه هرچه گشت او را نیافت اسب بیژن را در مرغزار با زین سرنگون بی سوار دید فهمید که به دست افراسیاب اسیر شده ! از فریبکاری خودش پشیمان شد و با شتاب به ایران بازگشت !

       کی خسرو دریافت بیژن نیست به گیو گفت ببین بیژن کجاست ؟ گیو نزد گرگین رفت و اسب بی سوار را دید از هوش رفت ، وفتی به هوش آمد به گرگین گفت بیژن کجاست ؟ گرگین گفت : پس از جنگ با گراز ها در بیشه ارمان و کندن دندان هایشان به سوی ایران حرکت کردیم در راه گورخری دیدیم بیژن کمند انداخت و به دنبالش رفت و سپس گور و بیژن ناپدید شدند به دنبالش گشتم و فقط اسبش را یافتم و به ایران بازگشتم !

      گیو می خواست گرگین را بکشد ولی به خود گفت از کشتنش چیزی عاید او نمی شود سپس نزد شاه رفت و به شاه گفت به خاطر کردار گرگین من پسرم را از دست دادم حق مرا از او بگیر !

       کی خسرو از شنیدن خبر مفقود شدن بیژن غمگین شد ، گیو گفت به نظر من بیژن زنده است ! کی خسرو گفت من فکری برای حل شدن مشکل می اندیشم !

دیدار کی خسرو با گرگین

      گرگین با دندان های گراز ها به کاخ رفت شاه پرسید چه بر سر بیژن آمد ؟ گرگین با ترس و لرز و رنگ پریده داستانش را گفت کیخسرو متوجه متفاوت بودن این داستان و داستان قبلی که گیو از او نقل قول کرده بود شد ! برآشفت و به او دشنام داد و او را از کاخ بیرون کرد و دستور داد او را در بند و زنجیر زندان کنند تا پند بگیرد که دروغ نگوید !

         سپس کی خسرو به گیو گفت دستور می دهم  به هر سو سپاهی روانه کنند تا خبری از او بیاورد و اگر او را نیافتند در نوروز فروردین ماه هنگام بهار در جام جهان نما نگاه می کنم و از یزدان کمک می خواهم تا جایگاه او را در جام به من نشان دهد .

        سپاهیان همه جای توران و ارمان را گشتند و نشانی نیافتند چون نوروز شد جام جهان نما را آوردند و کی خسرو هفت اقلیم را نگریست وقتی به کشور گرگساران نگاه می کرد او را در چاهی بسته در غل و رنجیر دید که دختری از نژاد کیان گریان در کنار چاه مواظب اوست اما حال و روزش خوب نیست  . کی خسرو خندید و برای زنده بودن بیژن به گیو شادباش گفت .

کمک خواستن کی خسرو از رستم برای نجات بیژن

کی خسرو گفت تنها راه چاره برای نجات جان بیژن کمک خواستن از رستم است به گیو گفت با شتاب به سیستان برو و نامه مرا به او برسان و بگو ای کشنده دشمنان و دیوان مازندران و به بند کشنده جادوگران ! ای مایه افتخار من و ایرانیان ! ای گشاینده بند های بسته ! ایزد به تو زوری داده تا فریادرس اسیران در چاه باشی ! امروز امید ما برای نجات بیژن به توست ! گیو جز این پسر کسی را ندارد خاندان گودرز و گیو خدمات زیادی به من و نیاکانم و ایرانیان کرده اند وقتی نامه مرا خواندی با شتاب اینجا بیا تا چاره ای بیندیشیم . من آنچه از لحاظ مالی و اسب و سوار نیاز داشته باشی در اختیار تو قرار می دهم تا بیژن را از بند و اسارت رها کنی !    

      گیو به سرعت به سوی سیستان حرکت کرد دیدبانان خبرآمدن تعدادی سوار را به زال دادند زال به پیشواز رفت وقتی چهره غمگین گیو را دید فهمید کی خسرو کاری دارد زال جویای احوال کی خسرو و بزرگان ایران شد . گیو درود آنها را رساند و داستان گم شدن بیژن را گفت . گیو پسید رستم کجاست ؟ نامه ای از شاه برای او دارم . زال گفت به نجیرگاه برای شکار گورخر رفته غروب باز خواهد گشت .

        گیو گفت نزد او می روم . زال گفت رستم به زودی می آید تا آمدنش به خانه من بیا کمی استراحت کن تا از تو پذیرایی کنیم .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 46

فریبکاری گرسیوز

         گرسیوز دید اگر به بیژن حمله کند بسیاری را خواهد کشت دست به حیله زد و گفت سوگند می خورم اگر تسلیم شوی و خنجرت را به من دهی به تو آسیبی نرسد ! و او را دست بسته نزد افراسیاب برد .

       افراسیاب از بیژن خواست چگونگی ورود خودش به کاخ را توضی دهد . بیژن گفت اگر راستش را بخواهی من برای دیدن محل جشن بهاری دخترت نیامده بودم و گناهی ندارم ، من برای کشتن گراز ها از ایران آمدم پس از انجام کار و گم شدن زیر درختی خوابیدم پری از خدمتکاران دختر شما مرا خفته از اسبم جدا کرد و در کجاوه ای گذاشت و نمی دانم چه افسونی خواند که تا این کاخ در خواب بودم ! نه من گنهکارم ! نه منیژه !

     افراسیاب گفت تو با دروغت می خواهی مرا فریب بدهی ! بیژن به افراسیاب گفت اگر می خواهی شجاعت و دلیری مرا ببینی گرز و اسبی به من بده تا با هزار تن از سران برگزیده ترک بجنگم ! و یکی را زنده نگذارم ! افراسیاب به گرسیوز گفت این گزافه گوی بد رفتار را دست و پایش را ببند و او را زنده بر دار بزن !

وساطت پیران برای نجات جان بیژن

      ماموران مشغول آماده سازی دار بودند که از بخت خوب بیژن پیران از آنجا گذر کرد و از گرسیوز پرسید این دار برای کیست ؟ او گفت برای بیژن ایرانی از دشمنان افراسیاب است .

      با اسب به بیژن نزدیک شد او را برهنه و دست بسته دید از بیژن پرسید برای چه از ایران اینجا آمده ای ؟ بیژن داستانش را برای پیران تعریف کرد . از شنیدن داستان ناراحت شد و دستور داد در دار زدنش کمی درنگ کنند تا با افراسیاب ملاقات کنم .

     افراسیاب فهمید پیران درخواستی دارد خندید و گفت چه می خواهی ؟ اگر زر و گوهر و یا سرزمینی را می خواهی بگو از تو دریغ نمی کنم ! پیران گفت تو نزد همه شاهان ستوده هستی ! خوشبختی گنج و جنگجویان من به خاطر وجود توست !

     پیران گفت من برای خود چیزی نمی خواهم من چند بار شاه را پند دادم و شاه پند مرا پذیرفت اکنون نیز می گویم پسر کاووس را مکُش زیرا رستم و توس و ایرانیان را به کین خواهی و انتقام  به سوی ما می کشانی ! تو سیاوش را که در خدمتت بود کشتی ! و خشم ایرانیان را برانگیختی و کشته شدن تورانیان را دیدی هنوز هم رستم و گیو و گودرز به خاطر آن کار تو دست از سرما بر نمی دارند ! اگر بیژن را بکشی ایرانیان به خونخواهی او می آیند !

افراسیاب گفت ببین بیژن چگونه آبروی مرا برده و دخترم را رسوا کرده اگر او زنده بماند لشکر و مردم کشور تا ابد به این ننگ خواهند خندید .

مجازات کردن بیژن و منیژه

        پیران گفت : او را به من ببخش تا به بند و زنجیر محکم ببندم و ایرانیان پند بگیرند و جرات بد کردن به ما را نداشته باشند . سپس به گرسیوز دستور داد بر گردن و دو دست بیژن غل و زنجیر ببندند و با میخ آهنی او را واژگون در چاهی بیاویزند تا نور خورشید و ماه را نبیند و دهانه چاه را با سنگ بزرگ اکوان دیو که از بیشه ای در سرزمین چین می آورند ببندند همچنین منیژه را که مایه سرافکندگی ما شده برهنه با یک چادر تا چاه بکش و بیژن را به او نشانش بده ! منیژه یک شبانه روز نزدیک چاه می گریست سوراخی بالای چاه درست کرد و با بیژن حرف می زد روز ها به گدایی تکه نانی از مردم می گرفت و از سوراخ چاه به بیژن می داد و می گریست .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 45

ملاقات بیژن با منیژه

        بیژن با وسوسه های گرگین گفت من برای شناسایی محل استقرار خیمه گاه دختر افراسیاب و همراهانش می روم ، به خزانه دار همراهش گفت تا کلاه زر نشان ، گردن بند و گوشوار خسروانی ، کمربند گوهر نشان ، قبای رومی و تاج را بیاور تا بپوشم .

       با اسب به بیشه رفت در سایه درختی نزدیکی خیمه منیژه ایستاد ، منیژه از درون خیمه پشت پرده قد بلند و چهره زیبا ، لباس و تاج شاهانه بیژن را دید ، مهر و عشق بیژن به دلش افتاد . دایه خود گفت برو و بپرس آن ماه روی سیاوش پیکر کیست ؟ بپرس چگونه وارد بیشه ما شده ؟ بگو من سالیان دراز هر نو بهار به این بیشه می آیم اما پری زاده و سیاوشی به جز او در اینجا ندیده ام . دایه پیام منیژه را به بیژن رساند .

        بیژن گفت من پسر گیو هستم که برای کشتن گراز ها اینجا آمده ام سر آنها را بریده ام تا دندان هایشان برای شاه ببرم وقتی از محل جشن شما آگاه شدم راه درازی پیمودم و به خیمه گاه شما آمدم تا چهره زیبای منیژه دختر افراسیاب را ببینم ! اگر تو دلش را به مهر من درآوری و مرا نزد او ببری تاج و گوشوار و کمرزرین به تو می بخشم !

       دایه بازگشت و توصیف قامت و چهره بیژن و آنچه را به او گفته بود برای منیژه بازگو کرد . منیژه گفت برو و به او بگو که آرزویت برآورده می شود اکنون به اینجا بیا .

دعوت شدن بیژن به خیمه منیژه

       بیژن پیاده به سمت خیمه منیژه رفت و وارد شد منیژه او را در بر گرفت و در مورد سختی های راه و چگونگی کشتن گراز ها پرسید سپس دستور داد تا پای او را با مشک و گلاب بشویند و خوراک های گوناگون برایش تهیه کنند و بزمی برپا کنند بربط و چنگ بنوازند و خدمتکاران در خدمتش بایستند و سراسر سراپرده را با عطر ، مشک و عنبر و یاقوت بیارایند .

        سه روز و سه شب با هم بودند بیژن خواست منیژه شیفته را ترک کند و برود منیژه به خدمتکارانش گفت داروی بیهوشی در نوشیدنی او بریزند ، بیژن نوشیدنی را سرکشید و به خواب سنگین رفت ، منیژه دستور داد کجاوه برای او بسازند و بیژن را در آن قرار داد و چادری روی او انداخت سپس هنگام شب بیژن را با کجاوه درون کاخ پدرش افراسیاب برد .

انتقال بیژن بیهوش به کاخ افراسیاب

       وقتی بیژن به هوش آمد خود را در کاخ افراسیاب و کنار منیژه دید و بسیار ناراحت و غمگین بود اما منیژه که به او دست یافته بود بسیار خوشحال بود و میگفت نگران مباش و پیوسته از او پذیرایی می کرد ، خدمتکاران در خدمت او و نوازندگان به شادی می نواختند .

        این گونه چندین روز گذشت روزی دربان او را دید از او پرسید تو کیستی ؟! و اهل کجایی ؟ ! چرا اینجا هستی ؟! دربان پس از آگاهی از این راز آن را به اطلاع افراسیاب رساند و به او گفت دخترت از میان ایرانیان مردی را برگزیده ، افراسیاب از کار دختر خود آشفته و عصبانی شد .

       قراخوان را فراخواند و به او گفت منیژه این کار نادرست را کرده نظر تو چیست ؟ سپس به گرسیوز گفت با سوارانت به کاخ برو و بیژن را به اینجا بکشان و بیاور !

      گرسیوز تمام در ها خروجی و راه های فرار بیژن از کاخ را بست و بیژن را محاصره کردند اما بیژن از میان آنها به داخل کاخ دوید سیصد خدمتکار و نوازنده و خواننده در کاخ بود بیژن گفت به من سلاح و زره و اسب بدهید . چگونه نبرد کنم ؟ خنجری در ساق پا مخفی کرده بود آن را کشید و فریاد زد من بیژن از طایفه گشواد هستم کسی نمی تواند مرا اسیر کند مگر از جانش سیر شده باشد به گرسیوز گفت برو و از افراسیاب بخواه از کشتن و ریختن خون من درگذرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 45

داستان بیژن و منیژه

         روزی کی خسرو با فریبرز ، گستهم ، گودرز ، گیو ، فرهاد ، گرگین ، شاپور ، توس ، رهام و بیژن به بزم و شادی نشسته بودند ، پرده دار نزد شاه آمد و گفت : طایفه ارمانیان مرزنشین برای دادخواهی و درخواست کمک آمده اند . کی خسرو به آنها بار داد آنها با گریه و زاری گفتند ما از شهری میان ایران و توران آمده ایم جایی که به آن خان آرمان می گویند . تورانیان ما بسیار اذیت می کنند در کنار محل زندگی ما بیشه زاری است که چندی است گراز های بسیار از آنجا به کشتزار ها و درختان میوه و چراگاه های گله های ما حمله می کنند آنها مرغزار و چارپایان ما را نابود کرده اند و مردم شهر ما را به ستوه آورده اند .

        کی خسرو رو به نامداران و سردارانش که در بزم بودند کرد و گفت کدامیک از شما برای کشتن گراز ها به این بیشه می رود ، سپس به خزانه دار و خادمان دستور داد سفره ای بگسترند و گوهر های فراوان روی آن بریزند و ده اسب آراسته به دیبا نیز بیاورند . کی خسرو گفت این هدایا دست رنج کسی است که گاراز ها را بکشد ! کسی پاسخ نداد ! بیژن برخاست و گفت من این کار را می کنم .

     گیو نگران پسرش بیژن شد و به او گفت ، جوانی مکن ! تو توانایی و تجربه این کار سخت را نداری ! تا کنون چنین کاری نکرده ای ! آبرویت را نزد شاه مبر !

     بیژن از گفته های پدر جلو جمع ناراحت شد و به شاه گفت شک به خود راه ندهید که من در انجام این کار توانایی ندارم ! من جوانم اما اندیشه ام همانند سالخوردگان است ! من خوک های وحشی را خواهم کشت .

         شاه از سخنان بیژن شاد شد و به گرگین پسر میلاد نیز دستور داد او را همراهی کند چون بیژن راه توران و آن بیشه را نمی دانست .

کشته شدن گراز ها به دست بیژن

        بیژن و گرگین به بیشه رسیدند . بیژن به گرگین گفت یا با من بیا و یا نزدیک آبگیر منتظر من باش ، تا من گراز ها را بکشم ، وقتی صدای خروش گراز ها را شنیدی با گرز مواظب باش .

        گرگین که به بیژن رشک و حسادت می ورزید به او گفت هدایای گوهر و سیم و زر را تو گرفتی و با شاه پیمان بستی ! این کار به من ربطی ندارد ! بیژن بسیار ناراحت شد ، کمان را به زه کرد و چون شیر به سوی بیشه رفت و شروع به تیراندازی کرد با خنجر به دنبال خوک های وحشی افتاد و سر آنها را می برید .

       گرازی به او حمله کرد و دندان زره او را پاره کرد ، بیژن با خنجر گراز را به دو نیم کرد گراز ها پا به فرار گذاشتند ، بیژن سر بریده گراز ها را با فتراک به اسب بست سرهای بریده زیادی که اگر روی گردونه می گذاشتی گاومیش از کشیدن آن عاجز بود .

فریبکاری گرگین

        گرگین از بدنام شدن خود در همکاری نکردن با بیژن ترسید و حیله ای اندیشید دغل کارانه با مهربانی کار او را ستود ، بیژن گفتار او را باور کرد و شاد شد سپس گفت من به همراه رستم ، گیو ، گژدهم ، توس ، گستهم بار ها از این کار ها کرده ایم اما مایه افتخار و کسب جایگاهی نزد کی خسرو نشده .

        اگر می خواهی نزد کی خسرو مقامی ارجمند بیابی در نزدیکی اینجا در توران جایی خوش آب و هوا و زیبا است که دختر افراسیاب منیژه برای تفریح و استراحت با گروهی از ندیمان و خدمتکاران و پری چهرگان به آنجا می آید . اگر یک روز به تاخت برویم به آنجا می رسیم ، چند زیبا روی را به اسارت می گیریم و به کی خسرو هدیه می دهیم . بیژن از روی جوانی پذیرفت و با گرگین دغل کار به راه افتاد . بیژن یک روز را در مرغزار به شادی و بزم سپری کرد ، باز گرگین داستان پری چهرگان را به یاد بیژن آورد .