بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 46
فریبکاری گرسیوز
گرسیوز دید اگر به بیژن حمله کند بسیاری را خواهد کشت دست به حیله زد و گفت سوگند می خورم اگر تسلیم شوی و خنجرت را به من دهی به تو آسیبی نرسد ! و او را دست بسته نزد افراسیاب برد .
افراسیاب از بیژن خواست چگونگی ورود خودش به کاخ را توضی دهد . بیژن گفت اگر راستش را بخواهی من برای دیدن محل جشن بهاری دخترت نیامده بودم و گناهی ندارم ، من برای کشتن گراز ها از ایران آمدم پس از انجام کار و گم شدن زیر درختی خوابیدم پری از خدمتکاران دختر شما مرا خفته از اسبم جدا کرد و در کجاوه ای گذاشت و نمی دانم چه افسونی خواند که تا این کاخ در خواب بودم ! نه من گنهکارم ! نه منیژه !
افراسیاب گفت تو با دروغت می خواهی مرا فریب بدهی ! بیژن به افراسیاب گفت اگر می خواهی شجاعت و دلیری مرا ببینی گرز و اسبی به من بده تا با هزار تن از سران برگزیده ترک بجنگم ! و یکی را زنده نگذارم ! افراسیاب به گرسیوز گفت این گزافه گوی بد رفتار را دست و پایش را ببند و او را زنده بر دار بزن !
وساطت پیران برای نجات جان بیژن
ماموران مشغول آماده سازی دار بودند که از بخت خوب بیژن پیران از آنجا گذر کرد و از گرسیوز پرسید این دار برای کیست ؟ او گفت برای بیژن ایرانی از دشمنان افراسیاب است .
با اسب به بیژن نزدیک شد او را برهنه و دست بسته دید از بیژن پرسید برای چه از ایران اینجا آمده ای ؟ بیژن داستانش را برای پیران تعریف کرد . از شنیدن داستان ناراحت شد و دستور داد در دار زدنش کمی درنگ کنند تا با افراسیاب ملاقات کنم .
افراسیاب فهمید پیران درخواستی دارد خندید و گفت چه می خواهی ؟ اگر زر و گوهر و یا سرزمینی را می خواهی بگو از تو دریغ نمی کنم ! پیران گفت تو نزد همه شاهان ستوده هستی ! خوشبختی گنج و جنگجویان من به خاطر وجود توست !
پیران گفت من برای خود چیزی نمی خواهم من چند بار شاه را پند دادم و شاه پند مرا پذیرفت اکنون نیز می گویم پسر کاووس را مکُش زیرا رستم و توس و ایرانیان را به کین خواهی و انتقام به سوی ما می کشانی ! تو سیاوش را که در خدمتت بود کشتی ! و خشم ایرانیان را برانگیختی و کشته شدن تورانیان را دیدی هنوز هم رستم و گیو و گودرز به خاطر آن کار تو دست از سرما بر نمی دارند ! اگر بیژن را بکشی ایرانیان به خونخواهی او می آیند !
افراسیاب گفت ببین بیژن چگونه آبروی مرا برده و دخترم را رسوا کرده اگر او زنده بماند لشکر و مردم کشور تا ابد به این ننگ خواهند خندید .
مجازات کردن بیژن و منیژه
پیران گفت : او را به من ببخش تا به بند و زنجیر محکم ببندم و ایرانیان پند بگیرند و جرات بد کردن به ما را نداشته باشند . سپس به گرسیوز دستور داد بر گردن و دو دست بیژن غل و زنجیر ببندند و با میخ آهنی او را واژگون در چاهی بیاویزند تا نور خورشید و ماه را نبیند و دهانه چاه را با سنگ بزرگ اکوان دیو که از بیشه ای در سرزمین چین می آورند ببندند همچنین منیژه را که مایه سرافکندگی ما شده برهنه با یک چادر تا چاه بکش و بیژن را به او نشانش بده ! منیژه یک شبانه روز نزدیک چاه می گریست سوراخی بالای چاه درست کرد و با بیژن حرف می زد روز ها به گدایی تکه نانی از مردم می گرفت و از سوراخ چاه به بیژن می داد و می گریست .