بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 23
دوستان عزیز
سال نو مبارک
تلاش پیران برای نجات اسیران
پس از شنیدن خبر ، پیران با ده اسب تیزرو دو شب و دو روز تاخت تا به کاخ افراسیاب رسید فرنگیس را دید بی هوش افتاده و او را روی زمین می کشند تا به تبعیدگاه ببرند از نگهبان خواست کمی درنگ کند تا او نزد افراسیاب برای وساطت برود .
گریان نزد افراسیاب رفت و گفت این چه اندیشه دیو گونه ای است که سیاوش بی گناه را کشتی ! نفرین بر کسی که این اندیشه را در ذهن تو انداخت سرانجام روزی پشیمان می شوی و بسیاری از بزرگان ایران با لشکر به کینه جویی برای انتقام به سوی تو می آیند و جایگاه تو دوزخ خواهد بود .
افراسیاب گفت حرف های تو بر من تاثیر گذاشت می توانی فرنگیس را ببری ! پیران آنها را به ختن برد و به گلشهر همسرش گفت باید فرنگیس را مخفی کنی !
خواب پیران
چند روز گذشت شبی پیران سیاوش را در خواب دید که در نور شمع شمشیری به دست دارد ، امشب شب جشن تولد کی خسرو است ! گلشهر را بیدار کرد و گفت نزد فرنگیس برو و جویای حال فرنگیس شو !
گلشهر دید کی خسرو متولد شده و این خبر را به پیران داد ، پیران با دیدن کی خسرو برای سیاوش گریست و بر افراسیاب نفرین کرد و قسم خورد تا جان دارد از او محافظت کند . برای این که به گزندی نرسد او را نزد شبانی در کوه قلا فرستاد و به او سفارش کرد هیچکس نباید بفهمد او کیست و پدر و مادرش کیست ؟ کودک نیز نباید بفهمد فرزند کیست و برای چه پیش توست ؟
رشد کی خسرو نزد شبان
پیران به شبان گفت باید کودک را مانند جان خود نگهداری کنی و به چیزهای زیادی داد و دایه ای نیز به همراه او به کوهستان فرستاد .
چون کودک هفت ساله شد از چوب روده کمان و از پر و پیکان تیری ساخت و به نخجیرگاه به شکار می رفت ، وقتی ده ساله شد آن چنان قدرتمند بود که گراز و خرس و گرگ و شیر و پلنگ شکار می کرد .
شبان به پیران خبر رساند که دیگر من چیزی برای آموختن به کودک ندارم و توان نگهداری او را ندارم ، پیران نیز این خبر را به افراسیاب رساند ، افراسیاب دستور داد که خسرو و مادرش فرنگیس را به سیاوش گرد بفرست و هرچه نیاز دارند به آنها بده !
رسیدن خبر مرگ سیاوش به ایران
وقتی کاووس از خبر کشته شدن سیاوش بی گناه با خبر شد جامه درید و خاک بر سر ریخت ، بزرگان ایران چون توس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و رهام جامه سیاه پوشیدند ، رستم با شنیدن خبر مرگ سیاوش از هوش رفت و یک هفته سوگواری کرد و بر سر و صورت زد و خاک بر سر ریخت روز هشتم سپاهی گرد آورد و گریان و جامه دریده نزد کی کاووس رفت .
به کی کاووس گفت : کم خردی و بد خویی تو و عشق سودابه باعث شد این زیان بزرگ به ما برسد ، کاووس از شرم سر به زیر انداخت و پاسخی نداد و فقط گریه کرد .
کشته شدن سودابه به دست رستم
رستم به خانه سودابه رفت و چنگ در گیسوی او زد و او را از شبستان بیرون کشید و او را به دو نیم کرد . یک هفته در سوگ نشست .
آماده شدن برای جنگ با افراسیاب
روز هشتم با تهییج و تحریک گیو و گودرز و توس و فرهاد و شیدوش و گرگین و بهرام و رهام و شاپور و فریبرز و گرازه و فرامرز و دوازده هزار شمشیر زن زابلی و کابلی به سوی مرز توران رفت ، فرامرز را با سپاهی به سرزمین سپیچاب فرستاد ، شاه سپیچاب ورازاد بود که سی هزار شمشیر زن داشت او نزد فرامرز رفت و گفت : چرا اینجا آمده ای ؟ نام تو چیست ؟ فرامرز گفت من نامم را به تو نمی گویم ما به همراه جهان پهلوان رستم و سپپاهش که به دنبال ماست برای انتقام گرفتن خون سیاوش از افراسیاب آمده ایم .
ورازاد دستور حمله داد فرامرز در یک یورش هزار جنگجو را کشت و در یورش دوم هزار و دویست نفر دیگر را هلاک کرد و راه ورازاد را بست او را گرفت و از روی اسب بر زمین زد و سر از تنش جدا کرد .