بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 23

دوستان عزیز

سال نو مبارک

تلاش پیران برای نجات اسیران

       پس از شنیدن خبر ، پیران با ده اسب تیزرو دو شب و دو روز تاخت تا به کاخ افراسیاب رسید فرنگیس را دید بی هوش افتاده و او را روی زمین می کشند تا به تبعیدگاه ببرند از نگهبان خواست کمی درنگ کند تا او نزد افراسیاب برای وساطت برود .

        گریان نزد افراسیاب رفت و گفت این چه اندیشه دیو گونه ای است که سیاوش بی گناه را کشتی ! نفرین بر کسی که این اندیشه را در ذهن تو انداخت سرانجام روزی پشیمان می شوی و بسیاری از بزرگان ایران با لشکر به کینه جویی برای انتقام به سوی تو می آیند و جایگاه تو دوزخ خواهد بود .

       افراسیاب گفت حرف های تو بر من تاثیر گذاشت می توانی فرنگیس را ببری ! پیران آنها را به ختن برد و به گلشهر همسرش گفت باید فرنگیس را مخفی کنی !

خواب پیران

       چند روز گذشت شبی پیران سیاوش را در خواب دید که در نور شمع شمشیری به دست دارد ، امشب شب جشن تولد کی خسرو است ! گلشهر را بیدار کرد و گفت نزد فرنگیس برو و جویای حال فرنگیس شو !

      گلشهر دید کی خسرو متولد شده و این خبر را به پیران داد ، پیران با دیدن کی خسرو برای سیاوش گریست و بر افراسیاب نفرین کرد و قسم خورد تا جان دارد از او محافظت کند . برای این که به گزندی نرسد او را نزد شبانی در کوه قلا فرستاد و به او سفارش کرد هیچکس نباید بفهمد او کیست و پدر و مادرش کیست ؟ کودک نیز نباید بفهمد فرزند کیست و برای چه پیش توست ؟ 

رشد کی خسرو نزد شبان

        پیران به شبان گفت باید کودک را مانند جان خود نگهداری کنی و به چیزهای زیادی داد و دایه ای نیز به همراه او به کوهستان فرستاد .

       چون کودک هفت ساله شد از چوب روده کمان و از پر و پیکان تیری ساخت و به نخجیرگاه به شکار می رفت ، وقتی ده ساله شد آن چنان قدرتمند بود که گراز و خرس و گرگ و شیر و پلنگ شکار می کرد .

       شبان به پیران خبر رساند که دیگر من چیزی برای آموختن به کودک ندارم و توان نگهداری او را  ندارم ، پیران نیز این خبر را به افراسیاب رساند ، افراسیاب دستور داد که خسرو و مادرش فرنگیس را به سیاوش گرد بفرست و هرچه نیاز دارند به آنها بده !

رسیدن خبر مرگ سیاوش به ایران

      وقتی کاووس از خبر کشته شدن سیاوش بی گناه با خبر شد جامه درید و خاک بر سر ریخت ، بزرگان ایران چون توس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و رهام جامه سیاه پوشیدند ، رستم با شنیدن خبر مرگ سیاوش از هوش رفت و یک هفته سوگواری کرد و بر سر و صورت زد و خاک بر سر ریخت روز هشتم سپاهی گرد آورد و گریان و جامه دریده نزد کی کاووس رفت .

      به کی کاووس گفت : کم خردی و بد خویی تو و عشق سودابه باعث شد این زیان بزرگ به ما برسد ، کاووس از شرم سر به زیر انداخت و پاسخی نداد و فقط گریه کرد .

کشته شدن سودابه به دست رستم

      رستم به خانه سودابه رفت و چنگ در گیسوی او زد و او را از شبستان بیرون کشید و او را به دو نیم کرد . یک هفته در سوگ نشست .

آماده شدن برای جنگ با افراسیاب

      روز هشتم با تهییج و تحریک گیو و گودرز و توس و فرهاد و شیدوش و گرگین و بهرام و رهام و شاپور و فریبرز و گرازه و فرامرز و دوازده هزار شمشیر زن زابلی و کابلی به سوی مرز توران رفت ، فرامرز را با سپاهی به سرزمین سپیچاب فرستاد ، شاه سپیچاب ورازاد بود که سی هزار شمشیر زن داشت او نزد فرامرز رفت و گفت : چرا اینجا آمده ای ؟ نام تو چیست ؟ فرامرز گفت من نامم را به تو نمی گویم ما به همراه جهان پهلوان رستم و سپپاهش که به دنبال ماست برای انتقام گرفتن خون سیاوش از افراسیاب آمده ایم .

      ورازاد دستور حمله داد فرامرز در یک یورش هزار جنگجو را کشت و در یورش دوم هزار و دویست نفر دیگر را هلاک کرد و راه ورازاد را بست او را گرفت و از روی اسب بر زمین زد و سر از تنش جدا کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 22

نامه سیاوش به افراسیاب

       با فریبکاری گرسیوز سیاوش نامه ای تند به افراسیاب نوشت ، گرسیوز سه اسب تیز پا گفت تا نامه را با شتاب هرچه تمام به افراسیاب برساند ، سه روز بدون خواب در راه بود به محض رسیدن سراسیمه به نزد افراسیاب رفت و گفت سیاوش نامه تو را نخواند ! مرا پیش تختش به زانو نشاند ، برای او پیوسته از ایران پیام و نامه می آمد ! اگر درنگ کنی او به جنگ تو خواهد آمد و دو کشور ایران و توران به چنگ می آورد .

       افراسیاب خشمگین شد و فورا ً فرمان حرکت سپاه برای جنگ با سیاوش را داد ، خبر به سیاوش رسید او به سراپرده رفت و با لرزه به فرنگیس گفت : آبروی من در توران رفت و فریب گرسیوز را خوردم ، فرنگیس بر سر زد و می کند و گریه کرد و گفت : اکنون به کجا پناه می بری ؟

تعبیر خواب سیاوش

       چهار شب بعد سیاوش خوابی وحشتناک دید و فرنگیس نیز از صدای او در خواب بیدار شد . سیاوش گفت در خواب دیدم رودی بیکران یک سو که در کنار آن نیزه دارانی بودند و کوهی از آتش در سوی دیگر بود و سیاوشگرد در آتش می سوخت و افراسیاب با دیدن من چهره اش را برافروخته کرد این آتش را گرسیوز روشن کرد که مرا بسوزاند فرنگیس گفت نگران مباش سرنوشت گرسیوز نیز شوم است و او به دست سالار روم کشته خواهد شد . سیاوش گفت این تعبیر خواب من است . از مرگ راه گریزی نیست ، من باید بروم  .

تولد کی خسرو

       فرنگیس پنج ماهه باردار بود سیاوش به او گفت اگر فرزندمان پسر شد نام او را کی خسرو بگذار و نیکو بپرورش . من می دانم به فرمان افراسیاب سرم بریده می شود و تابوت و گور و کفن نخواهم داشت ، تو را نیز با خواری و سر و پای برهنه به نزد شاه می برند باید پیران از شاه خواهش کند که شاه تو را نکشد تا این که سال هایی بعد پنهانی تو را یک نفر از راه جیحون به ایران ببرد تا کی خسرو را بر تخت پادشاهی بنشاند و او با لشکری به توران بیاید و انتقام مرا بگیرد ، پس از وداع با فرنگیس با اسبش شبرنگ بهزاد نیز بدرود گفت و هزار سوار از یارانش به سوی ایران حرکت کرد .

دستگیری سیاوش

         پس از طی کردن نیم فرسنگ سپاهیان افراسیاب به او رسیدند ، سیاوش به افراسیاب گفت : چرا به جنگ من آمده ای و می خواهی مرا بی گناه سر ببری ؟ گرسیوز بد نهاد فورا ً گفت : اگر به گناهی چرا با زره و در لباس رزم نزد شاه هستی ؟  افراسیاب دستور حمله به آنها را داد سپاهیان سیاوش را گرفتند پالهنگ بر گردنش افکندند و او را برای تحقیر با سیاوش گرد بردند وقتی افراسیاب دستور بریدن سر او داد عده ای مخالفت کردند اما گرسیوز بد نهاد گفت : خون او را باید ریخت !

وساطت پیلسم برادر پیران

        پیلسم برادر پیران به افراسیاب گفت : در کشتن او شتاب مکن . شاید پشیمان شوی ! سیاوش پسر شاه ایران و شاگرد و دست پرورده رستم پهلوان است و پهلوانانی چون گیو و گودرز و توس و برزین و فریبرز هوادار او هستند اگر آنها به انتقام خواهی برخیزند پهلوان و سرداری را در توران باقی نخواهند گذاشت ، بهتر است با پیران مشورت کنی !

کشته شدن سیاوش به دست دمور و گروی

        دمور و گروی در سینه از پیش کینه شکست از سیاوش را داشتند به پیروی از گرسیوز به افراسیاب گفتند بهتر است او را بکشی !

       افراسیاب گفت : با کشتن او در ایران تشنج و آشوب می شود و اگر او را رها کنم اوضاع بدتر از این می شو د .

       فرنگیس گریان و بر سر زنان نزد افراسیاب آمد و گفت چرا می خواهی مرا خوار کنی ؟ ! سیاوش که در خدمت تو بود ، سر او را از تن جدا مکن ! به من ستم مکن ! اما افراسیاب به زاری فرنگیس توجه نکرد و به آن دو نابکار دستور داد در دور دست سر سیاوش را تشت زرین ببرند ! سیاوش را در حالی که به درگاه ایزد می گریست و می نالید ، کشیدند و می بردند پیلسم گریان به دنبال سیاوش میرفت سیاوش به او گفت : به پیران بگو مگر نگفتی من با صد هزار سوار یار تو هستم من اکنون کسی را یار خود نمی بینم و گروی بی شرمانه خنجر را از گرسیوز گرفت و سر سیاوش را برید ، فغان از فرنگیس و اهل خانه سیاوش برخاست بر سر و صورت زدند و خاک بر سر ریختندو گیسوی خود بریدند و با چنگ صورت خراشیدند ، فرنگیس به افراسیاب نفرین می کرد افراسیاب وقتی صدای او را شنید دستور داد او را بزنید تا از نژاد سیاوش کسی به دنیا نیاید ولی بعد دلش بر فرنگیس سوخت و او را نکشت و دستور داد او را در محلی در کوه بلند در بند کردند .

       پیلسم به لهاک و فرشید رود دو پهلوان دیگر گفت : دوزخ بهتر از اینجاست باید با شتاب نزد پیران برویم و چاره ای برای نجات جان این اسیران بیابیم چون افراسیاب حتما ً فرنگیس را خواهد کشت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 21

تولد فرود

         در همین هنگام سواری از سوی پیران نزد سیاوش آمد و تولد دختر او از جریره دختر پیران به او داد سیاوش بسیار شاد شد و به فرستاده مژدگانی فراوان داد .

بازی چوگان با گرسیوز و زورآزمایی با دمور و گروی

        به سبب مهارت سیاوش در بازی چوگان و تیراندازی و رزم آوری گرسیوز از او شکست خورد و از این بات بسیار دلخورشد و کینه به دل گرفت سپس به دو سردار پهلوان خود دمور و گروی دستور داد که زره بپوشند و فنون جنگی مختلف با سیاوش زور آزمایی و نبرد کنند اما سیاوش بسیار قوی بود و هر دو را شکست سخت داد این دو نیز از این تحقیر و شکست از یک ایرانی کینه سیاوش را به دل گرفتند .کینه ای که تا هنگام کشتن ناجوانمردانه و غم انگیز سیاوش با دست آنها همراه آنان بود .

       سیاوش با دل پاک خود یک هفته برای این کینه جویان بزم برپا کرد روز هشتم گرسوز عزم رفتن کرد .

       وقتی گرسیوز نزد افراسیاب رسید گزارشی همراه با کینه و مغرضانه و وارونه از سیاوش به افراسیاب داد و گفت او دائم به یاد ایران و کی کاووس است و دائم از کی کاووس و چین و روم برای او نامه و پیغام می آمد و با آنها و مردمش سپاهی بزرگ دارد . افراسیاب نگران شد ! سیاوش که قبلا خوابی آشفته دیده بود که سپاه توران بوسیله یک جوان ایرانی نابود می شدند به گرسیوز گفت تو از خواب من با خبری ! حتما ً از سیاوش گزندی به من خواهد رسید . او تا کنون از فرمان من سرپیچی نکرده حال که تو به او بد گمانی ! من برای تنبیه او ندارم و فقط می توانم به او بگویم : از اینجا نزد پدرت برو !!

       گرسیوز گفت : او همه راز های ما را می داند اگر او از اینجا برود بسیار خطرناک است ، فرنگیس و سپاه و مردم از بخشش و کردار او همه فرمانبردار او هستند ، سیاوش دیگر آن کسی نیست که تو قبلا ً او را می شناختی ! چگونه به آنها می خواهی بگویی از من فرمانبرداری کنید .

پیام دوم افراسیاب برای سیاوش

       افراسیاب گفت : تو پیش فرنگیس و سیاوش برو و بگو شاه مشتاق دیدار شماست ! وقتی گرسیوز به سیاوش گرد رسید گرسیوز کسی را نزد سیاوش فرستاد تا بگوید به پیشواز ما نیا ! زیرا که تو از فرهنگ و نژاد و بخت از من برتری ، سیاوش از گفته گرسیوز غمگین شد و فهمید رازی در پس این کار است . گرسیوز به کاخ سیاوش آمد و پیغام افراسیاب را با نیت خود مغرضانه به او رساند و گفت بیا باهم نزد افراسیاب برویم . سیاوش گفت سه روز اینجا میهمان من باش تا پس از آن برویم .

       گرسیوز دوباره نیرنگی به ذهنش رسید و شروع به گریه کرد سیاوش گفت اگر از ترس افراسیاب گریه می کنی اکنون با هم به راه می افتیم و با او یا هر که چنین باعث آزار تو شده می جنگم من یار توام  . گرسیوز گفت : با شهریار و کسی دشمنی ندارم . افراسیاب از همه نیاکان خود بدتر است ! اندوه من به خاطر توست ! افراسیاب از تو دلگیر شده .سیاوش گفت نگران من مباش من با تو می آیم اگر او از من آزرده بود که این تاج و تخت را به من نمی داد . گرسیوز گفت : افراسیاب را ساده منگر او بسیار هوشیار است . این که او تو را داماد خود کرد یک دام است و یا این که تو را از خودش دور کرده دلیل دارد و از روی سیاست است . تو از برادرش اغریرث بی گناه که به او نزدیکتر نیستی ! که با خنجر به دو نیمش کرد ! نباید با پای خود به میان آتش بروی و نباید خود را ایمن بدانی ! بهتر است برای او نامه ای بفرستی و خوب و زشت را به او یادآور شوی و به راستی دعوت کنی ! اگر من دیدم بعد از خواندن نامه تو هنوز کینه تو را دارد فرستاده ای می فرستم و به تو می گویم تا فورا ً از سرزمین توران بروی ! تو در کشور های مختلف دوستداران زیادی داری می توانی به چین یا ایران بروی .

نامه سیاوش به افراسیاب

       با فریبکاری گرسیوز سیاوش نامه ای تند به افراسیاب نوشت ، گرسیوز سه اسب تیز پا گفت تا نامه را با شتاب هرچه تمام به افراسیاب برساند ، سه روز بدون خواب در راه بود به محض رسیدن سراسیمه به نزد افراسیاب رفت و گفت سیاوش نامه تو را نخواند ! مرا پیش تختش به زانو نشاند ، برای او پیوسته از ایران پیام و نامه می آمد ! اگر درنگ کنی او به جنگ تو خواهد آمد و دو کشور ایران و توران به چنگ می آورد .

       افراسیاب خشمگین شد و فورا ً فرمان حرکت سپاه برای جنگ با سیاوش را داد ، خبر به سیاوش رسید او به سراپرده رفت و با لرزه به فرنگیس گفت : آبروی من در توران رفت و فریب گرسیوز را خوردم ، فرنگیس بر سر زد و می کند و گریه کرد و گفت : اکنون به کجا پناه می بری ؟

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 20

گنگ دژ

        سیاوش جایگاهی را برای خود ساخت که تیر و منجنیق بدان راه نداشت اما دلخوش نبود زیرا این خوشی را برای خود پایدار نمی دانست و تقدیر خود را در آینده سرنوشتی شوم و کشته شدنی غم انگیز و بی گناه می دانست  .

       پیران گفت : من پشتیبان تو هستم نگران مباش نمی گذارم آسیبی به تو برسد اما سیاوش همچنان از سیاه بختی خود و از آشوب و جنگی که در آینده بین تورانیان و ایرانیان اتفاق خواهد افتاد می گفت .

      یک هفته شادی کردند و در بزم بودند روز هشتم نامه ای از افراسیاب رسید که با سپاه و اسبان و دینار فرستاده شده از دریای چین به مکران برو سپس از مرز هند بگذر و به دریای سند تا دریای خزر برو ، در مسیر از کشور ها تحت فرمان من باج ها را گرداوری کن !

      سیاوش نامه ای دیگر از افراسیاب دریافت کرد که نوشته بود از این سفر برای تو نگرانم اگر همانجا راحت تر و خوش و خرمی آنجا بمان !

ساختن سیاوش گرد

    پس از مدتی سیاوش با سپاه به همراه صد بار شتر گنج و درم ف چهل شتر با بار دینار ، هزار شتر آذوقه خوش عطر و بو ف ده هزار شمشیر زن ، با اهل شبستان و خوبرویان آراسته به گردن بند و تاج و گوشواره یاقوت و گوهر نشان و مشک و کافور و عود در کجاوه ها  ، سی شتر دیبا و حریر مصری و چینی و پارسی با تخت های آراسته برای ساختن شهری آرمانی حرکت کرد وقتی به مقصد مطلوب رسید شهری به طول و عرض دو فرسنگ ، در آن کاخی بلند با ایوان بزرگ ، با پالیز و باغ ، کشتزاری و گلزاری از سنبل و لاله ساخت ، تصویری از تخت و تاج کی کاووس پدرش و جهان پهلوان رستم آموزگارش در کنار گودرز کشید و گوشه های کاخ نیز گنبد های زیبایی ساخت و نام آنجا را سیاوش گرد گذاشت شهرت زیبایی سیاوش گرد از هند و چین گذشت ، همه برای دیدن این شهر از نقاط مختلف می آمدند .

          پیران با هزار هنرمند زبردست به سوی این شهر آمد و سیاوش با سپاه به پیشواز او رفت سیاوش شهر را به او و همراهانش نشان داد همه از دیدن آن مبهوت بودند و شهر و زیبایی های آن را می ستودند .سپس نزد فرنگیس رفتند و مورد پذیرایی او قرار گرفتند ، یک هفته در بزم و شادی بودند روز هشتم پیران هدایای همراهش را تقدیم سیاوش و فرنگیس کرد و به سوی ختن مرکز فرمانروایی خود رفت .

        وقتی به ختن رسید به همسرش گلشهر گفت : تا کنون چنین بهشتی ندیده بودم سپس به نزد افراسیاب رفت و باجی که گرداوری کرده بود را به او داد و وصف شهر سیاوش گرد را برای او کرد و به افراسیاب گفت ، از دادگری سیاوش از دریای چین تا دریای روم همه جا آباد شده و وصف شهر بهشتی سیاوش گرد و فرنگیس را در همه جا پیچیده است ، سیاوش دخترت فرنگیس را غرق در گنج و گوهر و شادی نموده است افراسیاب شاد شد .

رفتن گرسیوز به سیاوش گرد

        افراسیاب نهانی گرسیوز را فراخواند و از او خواست با هدایایی به سیاوش گرد برو و اخبار کاملی برای من بیاور !

       گرسیوز که ناخرسند از برتری جایگاه یک ایرانی نزد افراسیاب تورانی بود به سوی سیاوش با هزار سوار به راه افتاد سیاوش به پیشوازش رفت ، روز بعد گرسیوز هدایایی را تقدیم کرد و سپس با سیاوش در کوی و برزن شهر قدم زدند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 19

ازدواج سیاوش

         سیاوش یک سال پیش آنها بود روزی پیران گفت : چشم امید ایران و توران به توست و شاه آینده ما هستی ! برای خود همسری برگزین افراسیاب سه دختر زیبا در خانه دارد و در شبستان گرسیوز نیز سه دخترش شایستگی تو را دارند ، در خانه من نیز چهار دختر خوبروست که بزرگترین آنها جریره است که اگر بخواهی همسر تو خواهد شد .

       سیاوش جریره را خواستگاری کرد پیران نیز سیاوش را به خانه برد و داماد را به گلشهر همسرش معرفی کرد مراسمی به پا شد و یاقوت و زر و دینار به سیاوش هدیه دادند و پیوند زوج برقرار شد . روزی پیران به سیاوش گفت افراسیاب به تو خیلی علاقه دارد ! اگر با او خویشاوند شوی جایگاه تو در دلش مستحکم تر می شود ، او دختری به نام فرنگیس دارد او بسیار زیبا و بلند بالا و با دانش و خرد است اگر بخواهی او را از افراسیاب برایت خواستگاری کنم ، سیاوش پذیرفت و پیران نزد افراسیاب برای خواستگاری رفت و او را راضی به این پیوند کرد .

       پیران به سیاوش گفت اگر اجازه دهی هدایایی را برای رفتن به خانه افراسیاب را آماده کنم پیران از همسرش گلشهر خواست تا هدایا را مهیا کرد او هزار جامه زربافت چینی ، طبق هایی از زبرجد ، صد طبق مشک و صد طبق زعفران ، جام فیروزه پر از مشک و عود خام ، دو تاج پر از گوهر ، دو گرنبند و دو گوشواره ، سصت شتر وسایل گستردنی ، سی شتر ظروف سیمین و زرین ، یک تخت زرین و چهار کرسی ، سه کفش زرین زبرجد ، سیصد خدمتکار زرین کلاه در لباس هایی از دیبا ،  سی هزار دینار برای افشاندن بر سر عروس با صد نفر از خویشاوندان به نزد فرنگیس فرستاد .

       یک هفته مراسم سور و شادی برای این پیوند به مناسبت این پیوند بر پا شد و افراسیاب تا یک هفته به هرکس به کاخ می آمد هرچه می خواست هدیه می داد ، زندانیان را آزاد کرد .

اعطا فرمانروایی چین به سیاوش

     یک سال گذشت ، شاه به سیاوش پیام داد فرمانروایی سرزمین چین را به تو می دهم به آنجا برو ! سیاوش با پیران و فرنگیس و سپاه  سلاح و ثروت فراوان به راه افتاد تا به ختن که محل حکمرانی پیران بود ، رسیدند . یک ماه میهمان پیران بود و هر روز در بزم یا شکار بودند سپس به راه افتادند تا به سرزمینی سرسبز و خرم و پر چراگاه رسیدند ، سیاوش با ستاره شناسان و پیشگویان مشورت کرد که اگر آنجا خوش یمن باشد شهری بزرگ و کاخ بسازد ! ستاره شناسان پاسخ دادند این کار خوب و فرخنده است .

      سیاوش اندوهگین و گریان بود پیران پرسید : گریه ات برای چیست ؟ سیاوش گفت : برای آن است که هر چه گنج و ثروت به دست آورم همه به دشمن می رسد و نصیب من درد رنج و مرگ است .

ساختن گنگ دژ

       سیاوش سپس کنگ دژ را با سختی بالای کوهی که صد فرسنگ گرداگرد آن بود و راهی برای نفوذ به آن نبود ، ساخت . دیوار های سنگی آن را احاطه کرده بود این کوه تنگه ای به طول دو فرسنگ داشت که پنج مرد جنگی می توانستند در آنجا جلو صد هزار جنگجو و سوار را بگیرند ، بعد از تگه شهری بزرگ با گلستان ها ، باغ و ایوان ها و کاخ و رودها و جوی های آب و نجیرگاه بود که در آن گاو ، آهو ، طاووس ، بوقلمون ، کبک می دیدی ، هوایی معتدل داشت و بیماری در آن راه نداشت بوستان هایش مانند بهشت بود ، آب ها در آنجا شفاف و گوارا بود

 

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 18

تلاش افراسیاب برای آشتی

         افراسیاب سیم و زر و گوهر فراوان ، اسب تازی ، شمشیر هندی ، تاج پر گوهر ، صد شتر ، دویست غلام و کنیز به همراه بزرگان تورانی نزد سیاوش فرستاد و از او درخواست کرد که پیام و تقاضای صلحش را به کی کاووس برساند .

         سیاوش پذیرفت و گفت شما برای تضمین حرف و گفته خود و اطمینان باید گروگان هایی را نزد ما بگذارید ، سپس رستم صد تن از خویشان افراسیاب را برشمرد تا به آنها تحویل شوند و بعد پیغام افراسیاب را به کی کاووس برسانیم .

        پس از تحویل گروگان ها سیاوش پهلوانی خوش گفتار و چرب زبان را برای رساندن نامه و پیام مامور کرد ولی کی کاوس از درخواست برآشفت و گفت : سیاوش جوان و بی تجربه است اما در تعجبم چرا رستم به این پیمان تن داده در حالی که بدی های افراسیاب را که مایه سلب آسایش ما بد را بار ها دیده است اکنون مجازات آن رفتار بدی است ، افراسیاب برای جان صد نفر گروگان ارزشی قائل نیست که به پیمانش پایبند باشد ، کی کاووس گفت : گروگان ها بفرستید تا خودم سر از بدنشان جدا کنم .

       رستم به شاه گفت تو قصد نداشتی تا وقتی افراسیاب به ایران حمله و نبرد را به او آغاز کرد از نظر من درست نیست با کسی که تقاضای آشتی نموده بجنگیم  پیمان شکنی از جانب شاه نیز پسندیده نیست . شاه به رستم گفت : این فکر را تو برای آسایش خودت در ذهن سیاوش انداختی ! اکنون من توس را با سپاهی به بلخ می فرستم تا اگر سیاوش نیز بخواهد از نبرد امتناع کند فرماندهی را از او بگیرد و به او بگوید اینجا بیاید تا به او تنبیهی درخور عملش بکنم . رستم از بی احترامی شاه ناراحت شد  کاخ را ترک کرد .

         سیاوش وقتی از قصد شاه با خبر شد ، گفت : ای کاش از مادر زاده نشده بودم که چنین بلا هایی بر سرم بیاید سپس به زنگه شاوران گفت : گروگان ها و تمام هدایای تورانیان را نزد افراسیاب ببر و ماجرا را برایش بگو ! به بهرام گفت : من سپاه را تو به تو می سپارم تا وقتی توس بیاید به او تحویل دهی !

دعوت افراسیاب

         افراسیاب که از وضع سیاوش با خبر شده بود نامه ای برای او فرستاد و نوشت : تو در حق ما کار بزرگی کردی و از تصمیم کاووس دل گرفته شدم ! اما بدان که تمام توران پذیرا و در خدمت توست ، تو مانند فرزند من هستی !

       سیاوش از یک سو شاد شد اما از سی دیگر غمگین بود که دشمن به او اظهار دوستی کرده و دوستی از دشمن بعید است . سیاوش نامه ای به کاووس نوشت و گفت : من به خاطر شبستان تو و سودابه در به در شده  و به جنگ آمدم سپس مقدار مورد نیازش درم و دینار برداشت و با سیصد سوار و اسب و صد غلام پس گفتن آخرین نصایح به سپاه و بهرام به سوی افراسیاب و پیران رفت .

        پیران به پیشواز آمد به او گفت : تو سه چیز داری ، یکی از نژاد کی قبادی ، دوم این که راست گفتاری ، سوم از چهره ات مهربانی می ریزد . سیاوش گفت اگر ماندن من نزد شما خطرناک است بگو تا به کشور دیگری بروم ، پیران گفت نگران مباش ، من با افراسیاب خویشاوندی داشته و حکم مشاور  راهنمای او را دارم ، او مردی خردمند و باهوش است و به تو گزندی نمی رساند ، من در اینجا صد هزار فرمانبردار و سوار و ملک و دارایی بسیار اعم از گوسفند و اسب و سلاح دارم ، این ها همه در خدمت توست . سیاوش به او اعتماد کرد و به شهر گنگ رفت .

دیدار سیاوش و افراسیاب

         افراسیاب پیاده به پیشواز سیاوش آمد  او را در آغوش گرفت و گفت مردم کشور توران همه فرمانبردار تو هستند ، جان و مال من متعلق به توست ، تو خویشاوند من هستی ! سپس میهمانی بزرگی برایش برپا کرد ، روز بعد دستور داد تا برای او درم و دینار ، غلام و استر ببرند تا یک هفته به افتخار او جشن برپا بود .

        رزی افراسیاب او را به میدان چوگان بازی دعوت کرد سیاوش گفت من نمی توانم مقابل تو به میدان بیایم زیرا امروز من سوار و یار تو شده ام هماورد دیگری بجوی ! افراسیاب از گفته بخردانه سیاوش شاد شد ، افراسیاب کلباد ، گرسیوز ، جهن ، پولاد ، پیران ، نستیهن ، هومان ، اندریمان ، ارجاسب را برگزید ، سیاوش گفت اگر اجازه بدهی من از ایرانیان یار خود را برگزینم او هفت مرد شایسته را برگزید تا شب بازی کردند و در همه مدت گوی و میدان و برد با ایرانیان بود روز بعد با تیر و کمان مسابقه دادند و سپس به نخجیرگاه (شکارگاه) رفتند که در آنجا نیز ایرانیان شایستگی خود را نشان دادند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 17

       روز بعد سودابه سیاوش را فراخواند و گفت : چرا تو به من مهربان نیستی و از من رو بر می گردانی ؟ من دلباخته توام ! روز و شب ندارم ! با وصالت مرا شاد کن ! بیشتر از آن چه که شاه به تو ثروت بخشیده به تو خواهم داد و اگر خواستم را برآورده نسازی روزگارت را سیاه خواهم کرد و تو را از چشم شاه می اندازم ! سیاوش به سودابه گفت : منهرگز از روی هوی و هوس به پدرم خیانت نمی کنم و شایسته تو نیز نیست که به عنوان همسر شاه این گناه را بکنی ! برخواست تا بیرون برود سودابه با چنگ به او آویخت  لباس خود راپاره کرد و ناخن دست و صورتش را خراشید و فریاد بلندی کشید ! شبستان غلغله شد خبر به گوش شاه رسید شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه می کند و موی خود را می کند و می گوید سیاوش قصد تعرض به من داشت ! من جز تو هیچ کس در دنیا را نمی خواهم و جان و مهر و دلم متعلق به توست ! شاه گفت اگر تو راست بگویی سر سیاوش را می برم . به سیاوش گفت راستش را بگو . سیاوش داستان را گفت اما سودابه گفت دروغ می گوید ! او به من نظر داشت ! من به خواست او عمل نکردم !

آزمودن سیاوش

        شاه دست شیاوش را بویید بوی عطر تن سودابه را نمی داد و بوی عطر دیگری داشت شاه دانست که سیاوش بی گناه است و از او خواست که این موضوع را جایی نگوید تا میان مردم پخش نشود .

       سودابه کینه سیاوش را به دل داشت و نیرنگ دیگری طراحی کرد در شبستان زن باردار جادوگری بو که دو فرزند در شکم داشت سودابه به او گفت اگر بچه هایت را بیندازی و آنها را به من دهی و این راز را جایی نگویی و من به شاه بگویم این فرزندان من از سیاوش است به تو گنج فراوان می دهم  زن پذیرفت و بچه های سقط شده را تشت گذاشت و نزد سودابه آورد . سودابه فغان و فریاد می زد خبر به شاه رسید ، شاه عصبانی شد و تا هفته در مورد ادعای سودابه تحقیق کرد و فهمید بچه ها از سودابه نیستند و متعلق به زن جادوگرند شاه ابتدا با مهربانی با زن سخن گفت و وقتی دید فایده ندارد زن را از عقوبت کارش ترساند و زن همچنان انکار کرد . سودابه نیز گفت : او پیلتنی است و من توانایی مقاومت نداشتم  شروع به زاری کرد . شاه داستان را به موبدان گفت تا چاره ای بیندیشند .

آزمودن سیاوش

     موبدان گفتند آتشی بزرگ بیفروز تا این دو از آن عبور کنند هر کس بی گناه باشد زنده می ماند . سودابه گفت من راست می گویم که بچه ام را از دست داده ام سیاوش برای ثابت کردن راستگویی خود باید از آتش بگذرد .صد شتر بار هیزم جمع کردند و دو کوه بلند از هیزم پدید آمد . وقتی هزم ها را آتش زدند دود آن تا دو فرسنگ دور تر دیده می شد ، دویست مرد هیزم ها را آتش زدند سیاوش با اسبش از میان زبانه های آتش گذشت بدون آنکه آسیبی ببیند . سودابه باز شرمگین شد سیاش از اسب پیاده شد  شاه او را در بغل گرفت و از رفتارش پوزش خواست . سپس دستور داد سه روز جشن گرفتند روز چهارم سودابه را خواست و به او گفت زمین باید از وجود ناپاک تو پاک شود ، سیاوش وساطت کرد و به شاه گفت به خاطر من او را ببخش ! شاه پذیرفت . سودابه جایگاه گذشته خود را بازیافت و در دل شاه جای گرفت اما هنوز کینه سیاوش را در دل داشت تا این که خبر آوردند افراسیاب با صد هزار سوار جنگی برای حمله به سوی ایران می آید .

جنگ سیاوش با افراسیاب

         سیاوش برای رهایی از نیرنگ های سودابه به کی کاووس گفت من با سپاه به جنگ شاه توران می روم ، کی کاووس رستم را فراخواند تا همراه سیاوش به جنگ برود همچنین سپهدار توس و دوازده هزار مرد جنگی از مردم پارس ، پهلو ، کوچ ، بلوچ و گیلان و دشت سروچ به همراه نام آورانی چون بهرام ، زنگه شاوران و پنچ موبد و درفش کاویانی را همراه او فرستاد . کی کاووس سپاه و سیاوش  را پیاده به مدت یک روز بدرقه کرد ، سپاه به سوی طالقان و مرو رود رفت وقتی سپاه به بلخ رسید گرسیوز و بارمان به مدت سه روز به سختی با ایرانیان جنگیدند . سپاه ایران پیروز شد و سیاوش خبر را برای پدر فرستاد گفت : بلخ و ترمذ تا جیحون تحت فرمان من است . اکنون افراسیاب در سغد است اگر فرمان دهی با سپاه به حمله کنم و کارش را پایان دهم ، کی کاووس گفت : نمی خواهد تو به جنگ او بروی او با پای خود به جنگ شما می آید .

        گرسیوز نزد افراسیاب رفت و وضعیت سپاهیان توران را برای او تشریح کرد و گفت هر ایرانی با پنجاه نفر ما برابری می کند . سه روز سه شب گذشت سپاهیان خسته شدند افراسیاب دستور بزم داد ، شاه را خواب گرفت و خوابی وحشتناک دید که در بیابانی پر از مار و آسمان پر از گرد و خاک و عقاب ، خیمه ها سرنگون و هزاران سپاه تورانی سر بریده روی زمین هستند سوارانی سیاپوش و نیزه داران او را دوان دوان نزد کی کاووس می برند ، روی تتخ کی کاووس پسر جوانش نشسته که ضربه شمشیر بدنش را به دو نیم می کند . گرسیوز گفت این نشان بدی است خوابگزاران و موبدان را برای تعبیر خوابش خواست آنها گفتند تو نباید با سیاوش بجنگی وگرنه او تو توران را نابود خواهد کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 16

سیاوش

        روزی کی کاووس با توس و گیو و گودرز برای شکار به نخجیر نزدیک توران رفتند و با شکار هایی که کردند توشه چهل روز را فراهم آوردند توس و گیو پیشاپیش می رفتند در کنار مرغزار دخترکی زیباروی را دیدند از او پرسیدند تنها اینجا چکار می کنی ؟ دخترک گفت : پدرم دیشب در حالت مستی مرا زد و در اینجا رهایم کرد .نیای من گرسیوز است و از نژاد فریدون هستم دو پهلوان شیفته او شدند و برسر تصاحبش کارشان به مشاجره کشید گفتند به نزد کی کاووس برویم تا او قضاوت کند که این دخترک به کدام ما می رسد ، کاووس خود با دیدن دخترک شیفته او شد و گفت تا بزرگتری هست او به شما نمی رسد و دخترک را به شبستان خود فرستاد . از پیوند با او پسری به دنیا آمد که نام او را سیاوخش (سیاوش) گذاردند ، ستاره شناسان سرانجام غم انگیزی را برای او دیدند و شاه از این بابت اندوهگین بد .

پرورش سیاوش به دست رستم

        کی کاووس رستم را فراخواند و مسئولیت پرورش سهراب را به او سپرد ، رستم سیاوش را به زابلستان برد و او را با فنون رزم با تیر و کمان ، عنان و رکیب ، سوارکاری آداب رزم  بزم ، دادگری و شاهی ، آداب سخن گفتن در رزم و راندن سپاه آشنا نمود سیاووش وقتی تمام هنر ها را آموخت به رستم گفت باید به نزد پدرم بروم تا هنر های مرا ببیند ، رستم پذیرفت  به راه افتادند .کی کاووس مراسم پیشواز را مهیا کرد و جشنی بزرگ برپا کرد هفت روز به بزم شادی گذراندند روز هشتم گنج ها ، تاج و ثروت فروان و سرزمین کهستان (ماورا النهر) را به سیاوش بخشید .

عشق سودابه به سیاوش

       سودابه همسر کی کاووس سیاوش را دید و دلباخته او شد و پنهانی کسی را فرستاد تا او را به شبستان شاه بیاورد سیلوش این دعوت را نپذیرفت ، روز دیگر سودابه به کی کاوس گفت : خوب است سیاوش را به شبستان بفرستی تا با خواهرانش و اهل شبستان و خویشانش آشنا شود همه دست دارند او را ببینند ، شاه گفت این سخن تو از روی مهر مادری و بسیار شایسته است ، کی کاووس به سیاوش گفت به شبستان برو و خویشان و خاهران و سدابه که چون مادرت است راببین و اندکی پیش آنها بمان .

       سیاوش به شبستان رفت سودابه برای او مراسم و جشن مفصلی ترتیب داده بود او را بوسید و به او بسیار مهربانی کرد . پس از دیدن خواهران سیاوش به کاخ کی کاووس بازگشت . شاه از سودابه پرسید نظرت در مورد سیاوش چیست ؟ سودابه گفت او همتای شاه بوده و بی نظیر است اگر او را به من بسپاری از میان خویشان همسری شایسته از نژاد خودم که فرزندی برومند برای او بیاورد برمی گزینم ، شاه گفت این خواست من است .

       وقتی سیاوش نزد پدر آمد شاه گفت : آرزوی پدرت آن است که همسری شایسته برگزینی و از تو جانشینی برای شهریاری من به وجود آید . ساوش گفت : هر که رابگویی با او ازدواج می کنم اما ای موضوع را به سودابه نگویید ، شاه خندید زیرا از نیرنگ سودابه خبر نداشت .سودابه هیربد خواجه شبستان را نزد سیاوش فرستاد و او را به شبستان آورد ، وسوسه های و نیرنگ های سودابه نتوانست سیاوش را به خیانت به پدر وادارد ، سراسیمه از شبستان خارج شد ، وقتی شاه به شبستان آمد سودابه گفت سیاوش کسی را برگزید ! شاه شاد شد و هدایایی به سودابه داد .

       روز بعد سودابه سیاوش را فراخواند و گفت : چرا تو به من مهربان نیستی و از من رو بر می گردانی ؟ من دلباخته توام ! روز و شب ندارم ! با وصالت مرا شاد کن ! بیشتر از آن چه که شاه به تو ثروت بخشیده به تو خواهم داد و اگر خواستم را برآورده نسازی روزگارت را سیاه خواهم کرد و تو را از چشم شاه می اندازم ! سیاوش به سودابه گفت : منهرگز از روی هوی و هوس به پدرم خیانت نمی کنم و شایسته تو نیز نیست که به عنوان همسر شاه این گناه را بکنی ! برخواست تا بیرون برود سودابه با چنگ به او آویخت  لباس خود راپاره کرد و ناخن دست و صورتش را خراشید و فریاد بلندی کشید ! شبستان غلغله شد خبر به گوش شاه رسید شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه می کند و موی خود را می کند و می گوید سیاوش قصد تعرض به من داشت ! من جز تو هیچ کس در دنیا را نمی خواهم و جان و مهر و دلم متعلق به توست ! شاه گفت اگر تو راست بگویی سر سیاوش را می برم . به سیاوش گفت راستش را بگو . سیاوش داستان را گفت اما سودابه گفت دروغ می گوید ! او به من نظر داشت ! من به خواست او عمل نکردم !