بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 15

جنگ رستم  سهراب

      سهراب لشکر ایران را دید به هومان گفت : اگرچه تعداد آنها و سلاحشان زیاد است در میان آنها حتی یک نفر مرد جنگی نیست که بتواند هماورد من باشد .

     رستم به کی کاووس گفت باید بروم و این پهلوان جوان و سردارانش را ببینم ، رستم لباس تورانیان را پوشید وارد دژ سپید شد ، سهراب را دید بر تخت نشسته و هومان و بارمان را در کنار او هستند و پنجاه خدمتکار که گرد او می گردند پهلوانی به نام ژنده رزم رستم را دید و گفت : تو کیستی ؟ رستم با مشتی او را از پا درآرد ! سهراب متوجه غایب شدن ژنده رزم شد و پرسید ژنده رزم کجاست ؟خدمتکاران گفتند او را مرده یافتیم سهراب گفت نباید خوابید که دشمنی در میان ماست . من انتقام ژنده رزم را از ایرانیان خواهم گرفت . هنگام طلوع خورشید سهراب نزد هجیر رفت و نام پهلوانان ایرایران را پرسید . نام همه را شنید الا نام پدرش ، دوباره سهراب از رستم پرسید هجیر برای حفظ جان رستم گفت شاید او در زابلستان باشد . سهراب به میدان نبرد رفت ، کی کاووس از دستور داد رستم برای نبرد به میدان برود .

      سهراب و رستم یکدیگر را نمی شناختند سهراب به رستم گفت : کس دیگری برای نبرد نبود که به جای توی پیرمرد به میدان بیاید ، تو تحمل یک مشت من را هم نداری ! رستم گفت ای مرد جوان آرام باش ! من سرد و گرم چشیده ام  نبرد های زیادی با دیوان و نامداران توران کرده ام ! سهراب گفت پرسشی دارم ؟ آیا تو رستم نیستی ؟ رستم گفت : نه

       سهراب ناامید شد جنگ آغاز شد از شدت برخورد سلاح هایشان شکست ، زره هایشان پاره شد ، تن هایشان غرق عرق و تشنه و خاک آلود شدند از هم جدا شدند و از نیروی یکدیگر در تعجب بودند کمان کشیدند و پس از آن کشتی گرفتند با گرز بر یکدیگر کوبیدند ، از خستگی تن هر دو سست شده بود . رستم به سپاه توران حمله کرد و سهراب به سپاه ایران و سپاهیان زیادی را کشتند ، رستم از ترس این مبادا سهراب به کی کاووس گزندی برساند به میان سپاه ایران بازگشت رستم به سهراب گفت اکنون شب شده نبرد را برای فردا بگذاریم . روز بعد سهراب به هومان گفت نشانه های رستم را در هماوردم می بینم دوست ندارم با پدرم بجنگم ، هومان گفت من رستم را در نبرد چند بار دیده ام او رستم نیست !

        سهراب به میدان نبرد رفت و به رستم گفت بیا با هم به خوبی رفتار کنیم و به بزم بنشینیم ، مهر تو به دل من افتادهو از جنگیدن با تو شرمم می آید . رستم گفت : فریب و نیرنگ مکن ! من آماده کشتی هستم .  

        سهراب گفت : از پیرمردی چون تو این گونه سخن گفتن دلپذیر نیست ! شروع به کشتی گرفتن کردند ، سهراب رستم را بلند کرد و بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست و خنجرش را کشید تا سرش را ببرد رستم برای نجات جان خود گفت رسم و آیین کشتی ما اینگونه است که اگر کسی برای اولین با پشت حریف را به خاک برساند سر او را نمی برد . سهراب حرف رستم را پذیرفت چون دلش نمی آمد او را بکشد و می خواست مهلت دیگری به او دهد و از روی جوانمردی این کار را شایسته نمی دانست .

هومان به سهراب گفت : چرا این کار را کردی ؟ او با نیرویی تازه می آید و تو را می کشد . رستم به کنار آب رفت و سر و روی شست و به میدان نبرد بازگشت . باز کشتی گرفتند این بار رستم سهراب را به زمین زد و خنجر کشید و شکم او را پاره کرد .

      سهراب غرق در خون گفت : من پسر رستم هستم ، پدرم حتما ً به محض شنیدن خبر مرگ من انتقام خون مرا از تو خواهد گرفت ، چشم رستم سیاهی رفت با ناله از سهراب پرسید چه نشانه ای از رستم داری ؟ سهراب مهره بازوبند خود را نشان داد و گفت : پسر به دست پدر کشته شد ، گریه فایده ندارد زیرا تو خود را کشتی ! و به علت این که او موجب این جنگ شده از رستم خواست حال که از این دنیا می رود رستم نگذارد سپاه ایران به سپاه تورانیان حمله کند و با آنها به نیکی رفتار کن ، تا غروب رستم در کنار سهراب می گریست ، کی کاووس نگران شد توس را به دنبال رستم فرستاد . توس رستم را در کنار جسم نیمه جان سهراب یافت . رستم با پسرش به سوی سپاه ایران بازگشت ، رستم دشنه ای به دست گرفت و گفت می خواهم سر خود راببرم ، بزرگان همه دلداریش دادند و گفتند همگی ما رفتنی هستیم و برای این اتفاق کاری نمی توان کرد . رستم به گودرز گفت نزد کی کاووس برو و از او نوش دارویش رابگیر و بیاور . کاووس گفت آیا ندیدی که می گفت کاووس کیست بی گمان اگر سهراب زنده بماند مرا نابود خواهد کرد گودرز نزد رستم رفت و گفت کاووس نوش دارو را نمی دهد و سرانجام سهراب جان به جان آفرین داد .رستم تابوت سهراب را به زابلستان برد و با جامه دریده  خاک بر سر پیشاپیش تابوت می رفت زال و تمامی مردم زابلستان گریان به پیشواز آمدند بهرام پیش آمد گفت همه رفتنی هستند یک روز هم نوبت پدر سهراب است که برود این رازی است که کلید آنرا هرگز نخواهی یافت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 14

رزم گردآفرید و سهراب

       گردآفرید دختر کژدهم شیر زنی پهلوان بود لباس رزم پوشید موی را در کلاه خُود پنهان کرد و مانند شیری به پیکار سهراب رفت اما نیروی سهراب بیشتر بود و او را به زمین زد و هنگامی که کلاه خُدش را برداشت فهمید زنی ایرانی است . گردآفرید به سهراب گفت : بهتر است بگذاری سر من پوشیده بماند تا سوارانت نبینند که پهلوان آنها با زنی جنگیده است ، دژ ما به کار تو نمی آید خود را به زحمت مینداز اگر رستم و کاووس شاه بدانند تو به ایران حمله کردی سپاه تو را زنده نخواهند گذاشت .

      سهراب از این که دژ را آسان به دست آورده ننگش آمد و از دژ بیرون آمد و هجیر را آزاد کرد ، گژدهم پیر به شاه نوشت که پهلوانی دوازده سال هجیر را شکست داده و دژ را گرفت و ما از او بیم داریم ، شاه پس از خواندن نامه بزرگان سپاه بزرگان سپاه را دعوت کرد و نامه ای به رستم نوشت و درخواست کرد با شتاب برای کمک و نبرد با سهراب بیاید رستم به یاد فرزند خود افتاد اما با خود گفت او کودک است و کسی از تورانیان نمی تواند با من هم نبرد شود و با خیال آرام پس از چند روز به سوی کاووس حرکت کرد .                

     کی کاووس از نافرمانی رستم و گیو و تاخیر در آمدن عصبانی شد و با تندی گفت هر دو را دار بزن ، رستم تاب بی احترامی شاه را نیاورد و به او گفت تو سزاوار شاهی نیستی ! تو باید سهراب را دار بزنی نه ما را ! و با شتاب بیرون آمد  سوار رخش شد و کفت اگر من خشم کنم برای من کاووس کسی نیست ! به کاووس گفت : من بنده تو نیستم ، بنده آفریدگارم ، با آمدن سهراب باید فکری برای زنده ماندنتان بکنید به گودرز گفن : نزد این شاه دیوانه برو و کارها و پهلوانی هایی که من انجام داده ام را برای او یکی یکی بگو !

     گودرز و سرداران سپاه ایران گرد رستم را گرفتند و گفتند تو بهتر می دانی شاه عقل ندارد ! او در لحظه عصبانی شدن چیزی می گوید و بعد پشیمان می شود ،رستم گفت : من از کی کاووس بی نیازم تاج من کلاه خُود ، و تخت من زین اسبم است و به پیشواز مرگ می روم و از کاووس هم نمی ترسم ، گودرز به رستم گفت چشم امید سپاه ایران به قدرت توست ما را ترک مکن . رستم تحت تاثیر حرف های گودرز قرار گرفت و ماند وقتی به دربار کاووس رفت شاه از او پوزش خواست و گفت : خشم من برای آمدن سهراب و چاره جویی است . از اینکه تو را آزردم خاک بر دهان من باد !

     رستم گفت : اکنون چه فرمانی می دهی ؟ امروز را به بزم می نشینیم و فردا با صد هزار جنگجو به رزم به سوی دژ سپید می رویم .

 

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 13


کار های کاووس پس از پیروزی بر افراسیاب

        وقتی پاسخ افراسیاب رسید کی کاووس دستور حمله داد و دو برابر سپاه ایرانیان از سپاه افراسیاب کشته شد و افراسیاب شکست سختی خورد و کاووس پس از پیروزی به پارس بازگشت و به آراستن آن پداخت ، پهلوانانی با لشکر را به نمایندگی خود به مرو ، نیشابور ، بلخ ، هری فرستاد و ایران پر از دادگری کرد ، لقب جهان پهلوانی را نیز به رستم داد ، در کوه البرز خانه ای از سنگ خارا برای در بند کردن دیوان اسیر ساخت ، دو خانه شیشه ای ساخت و در هر گوشه ای زبرجد بکار برد ، دو خانه از نقره برای نگهداری سلاح ساخت ، یک کاخ زرین که سرما و گرما در آن اثر نمی کرد ساخت و برای آراستن ایوان کاخ یاقوت و فیروزه به کار برد .

 فریب خوردن کی کاووس از ابلیس و آرزوی پرواز 

       ابلیس برای کی کاووس نقشه ریخت و خود را به شکل غلامی در آورد و هنگام شکار به شاه نزدیک شد و به او گفت اکنون باید همه جهان به فرمان تو باشد ! کاووس دستور داد که مردم عقاب هایی را از کوه آورده و در خانه هایشان پرورش دهند . وقتی عقاب ها بزرگ شدند دستور داد تختی محکم ساختند و در چهار طرفش چهار نیزه نصب کردند و چهار بره را به آن آویختند ، چهار عقاب گرسنه قوی را به چهار طرف تخت بستند ، کی کاووس بر تخت نشست عقاب ها برای رسیدن به گوشت شروع
به پرواز کردند ، تخت از زمین بلند شد و در آسمان به پرواز درآمد ، عقاب ها تا
نیرو داشتند بال زدند اما وقتی توانشان به پایان رسید تخت شاه سقوط کرد و در آمل
به زمین افتاد ، رستم و گیو گودرز و توس به دنبال شاه رفتند و پس از یافتنش او را
با این رفتار ناپسند نکوهش کردند ، کاووس پوزش خواست و چهل روز برای آمرزش گناهش گریان به درگاه یزدان پوزش خواست ، سرانجام مورد بخشش جهان آفرین قرار گرفت و روزگار مانند روز نخست شد .

سور و میهمانی دادن رستم

           روزی رستم سوری بر پا
کرد و از بزرگانی چون توس و گیو و گودرز و بهرام و گرگین و زنگه و گستهم و خراد و
برزین و فرهاد که هر یک باچند نفر بودند دعوت کرد میهمان ها به چوگان بازی و
تیراندازی  شکار و خوشگذرانی پرداختند ، گیو در حالت مستی گفت : حالا که تصمیم شکار داریم به نخجیرگاه افراسیاب و دشت تورانیان برویم ، رستم گفت : فردا می رویم ، دشت پر از شکار بود و یک هفته خوردند و نوشیدند روز هشتم خبر حضور ایرانیان در در نخجیرگاه به افراسیاب رسید .

         افراسیاب به سردارانش گفت باید رستم و جنگجویان بزرگ دیگر را به بند بکشیم تا اوضاع را بر کی کاووس تنگ کنیم و برای این کار سی هزار جنگجو را مامور این حمله کرد . رستم برای با خبر شدن  از حمله احتمالی شخصی به نام گرازه را دیدبان
گذاشته بود ، گرازه می ترسید اما رستم به او گفت هر کدام از ما برابر هزار تورانی
هستیم . پیران به فرمان افراسیاب با هزار سوار به پهلوانان ایرانی حمله کرد ،
پیران دید همه سوارانش در حال کشته شدن هستند سپس از الکوس با پیش از هزار جنگجو خواست به رستم و همراهانش حمله کند ، زواره برادر رستم در مقابل او قرار گرفت ، الکوس با گرز به زواره زد ، زواره بیهوش شد و از اسب افتاد رستم که برادر را دید به الکوس حمله کرد و با نیزه از زین اسب او را بلند کرد و بر زمین کوفت رستم و
همراهانش دلاورانه به لشکر دشمن زدند و سر از تن بسیاری جدا کردند ، رستم به
افراسیاب حمله کرد اما افراسیاب گریخت و سپاه او تار و مار شد .

تهمینه

       بامدادی رستم برای شکار به نخجیر رفت ، گورخری شکار کرد و خورد و سپس خوابید و رخش را برای چر رها کرد چند تن از سواران تورانی از آنجا می گذشتند رخش را دیدند و با کمند به بند کشیدند و با خود بردند ، رستم بیدار شد و دنبال رخش گشت تا به شهر سمنگان رسید ، شاه سمنگان به پیشوازش آمد و به او گفت آسوده باش ما رخش را برایت پیدا می کنیم و سپس بزمی را برای او مهیا کرد تا شب خوردند و نوشیدند وقتی رستم خوابید شب خنگام در اتاق باز شد و خدمتکاری شمع به دست وارد شد پشت سر او زیبایی رویی پس پرده مخفی بود ، رستم از او نامش را
پرسید ، او گفت : من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم با شنیدن وصف تو به تو علاقمند شده ام در ضمن جای رخش را می دانم. رستم نیز شیفته او و زیبایی تهمینه شد و دستور داد مبدان او را از پدرش خواستگاری کنند .

      شاه سمنگان شاد شد و طبق آیین و کیش خود دخترش را به رستم سپرد ، رستم مهره ای به تهمینه داد و گفت : اگر فرزندمان دختر شد این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر آن را برای شناسایی بر بازویش ببند ، بالاخره رخش پیدا شد و رستم سمنگان را ترک کرد .

سهراب

پسری از پیوند رستم و تهمینه به دنیا آمد ، تهمینه نامش را سهراب گذاشت سهراب همچون پدر در یکی ماهگی مانند کودک یکساله بود و در سه سالگی چوگان بازی می کرد در پنج سالگی تیراندازی با کمان می کرد در ده سالگی کسی یارای نبرد با او را نداشت .

          روزی سهراب نزد مادر آمد و گفت : پدر من کیست ؟ مادر گفت : تو پسر پهلوان رستم هستی که تا کنون جنگجویی مانند او در جهان نیامده است اما این موضوع را از افراسیاب مخفی کن !

        سهراب گفت : چا باید من نژاد افتخارآمیز خود را مخفی کنم ! من لشکری از تورانیان فراهم می کنم و دربار کاووس را نابود می کنم و پدرم را شاه ایران زمین می کنم ، افراسیاب از این خبر خوشحال شد و دوازده هزار جنگجو مانند هومان و بارمان را به او برای جنگ سپرد ، افراسیاب به سردارانش گفت نباید رستم بفهمد سهراب پسر اوست تا آن پهلوان سالخورده به دست این دلاور جوان کشته شود ، هومان و بارمان با هدایای افراسیاب ، ده اسب و ده استر با بار تخت فیروزه و تاج زرین و نامه ای مبنی بر حمایت از سهراب به نزدش رفتند ، سپاه برای جنگ به سوی دژ سپید که فرماندهی آن با هجیر دلاور بود حرکت کرد .

      هجیر مقابل لشکر ایستاد و با سهراب جنگید ، سهراب او را با نیزه زخمی کرد هجیر درخواست کرد او را نکشد ، سهراب دلش سوخت او را بست و نزد هومان فرستاد ساکنین دژ سپید از این خبر اندوهگین شدند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 12

ازدواج کی کاووس با سودابه

         به کی کاووس گفتند که او دختری زیبا و شایسته تو دارد ، کی کاووس فرستاده ای دانا و گرانمایه را نزد شاه هاماوران فرستاد تا ضمن ابلاغ پیام دوستی دختر او سودابه را برایش خواستگاری نماید . شاه هاماوران ناراضی بود اما به اجبار درخواست کی کاووس را پذیرفت اما نخست نظر سودابه را پرسید . سودابه گفت : چاره ای به جز پذیرفتن این درخواست نیست ، سپس شاه هاماوران عروس زیبا را با سیصد وچهل خدمتگزار ، هزار استر و اسب ، هزار شتر با بار دینار و دیبا با لشکری آراسته به سوی کی کاووس فرستاد .

نیرنگ شاه هاماوران به کی کاووس

          یک هفته پس از ازدواج شاه هاماوران با خدعه کی کاووس را به میمانی دعوت کرد تا او را به بند بکشد ، سودابه از قصد و منظور پدرش را آگاه شد به کی کاووس گفت به هاماوران مرو ! این جشن و بزم نیرنگی برای به بند کشیدن تو و بازگرداندن من است .

         کی کاووس حرف سودابه را نپذیرفت شاه هاماوران پس از یک هفته پذیرایی گرم و جلب اعتماد با بربر ها هماهنگ شد و با حمله ناگهانی کی کاووس و گودرز و گیو و توس به بند کشید و آنها را در دژ دست نیافتنی که هزاران پهلوان دلیر مسلح از آن نگهداری می کرد زندان نمود و پس از آن به تاراج تاج و تخت و کاخ و حرمسرای او پرداخت .

        سودابه از نیرنگ پدر ناراحت شد و به فرستادگانی که از سوی پدر برای بازگردانش آمده بودند گفت : ای سگان چرا وقتی او در لباس جنگ بود با او نجنگیدید تا این ثروت را به دست آورید و او را با همراهانش اسیر کنید ؟ چرا از این پیوند دوستی و ازدواج سوء استفاده کردید ؟ من از او تا هنگام مرگ جدا نخواهم شد .

        شاه هاماوران از سخنان سودابه عصبانی شد و را نیز به زندان کنار کی کاووس فرستاد . سپاهیان چون شاه را اسیر دیدند به ایران بازگشتند . شورش و آشوب در ایران به وجود آمد و هر کسی ادعای شاهی کرد ، افراسیاب از فرصت استفاده کرد با لشکر تازیان سه ماه جنگید و آنها را شکست داد ، روزگار ایرانیان تیره و تاریک شد .

جنگ رستم و شاه هاماوران

        عده ای از بزرگان نزد رستم به زابلستان رفتند و درخواست کمک و نجات ایران را کردند ، رستم جنگجویان را فرخواند ، سپس فرستاده ای به هاماوران فرستاد تا به شاه هاواران بگوید تو با نیرنگ و سوء استفاده از پیوند خویشاوندی و ناجوانمردانه کی کاووس و سردارانش را اسیر کردی اگر او را رها کنی کاری با تو ندارم وگرنه منتظر حمله من با سپاهیانم باش !

           شاه هاماوران پاسخ داد شمشیر و و گرز ما آماده است و زندان برای تو آراسته شده است . رستم و سپاهش با شتاب از راه دریا به هاماوران وارد شد و به محض ورود به کشتن و تاراج پرداختند ، شاه هاماوران از دیدن سپاه رستم هراسان شد و نامه ای برای شاهان مصر و بربر نوشت که به کمکش بیایند آنها نیز از ترس رستم سپاهی آراسته و به سوی هاماوران حرکت کردند ، رستم فرستاده ای به سوی کاووس فرستاد تا از او بپرسد آیا حمله من برای جان تو خطری ندارد . کاووس گفت : نگران من نباش به جنگ و یکی از آنها را زنده مگذار . رستم چون پاسخ را شنید به لشکریانش گفت زیادی لشکر فایده ای ندارد ، صد سوار ما بر صد هزار نفر آنها برتری دارد . رستم به دنبال شاه مصر گذاشت و او را گرفت و فرهاد فورا ً او را بست و اسیر کرد ، شاه بربر نیز با چهل جنگاورش اسیر شد و شاه هاماوران شکست خورد رستم شرط در امان بودن او را آزادی کی کاووس و شبستانش (حرمسرایش ) و گیو و گودرز و توس ، بازگرداندن تاج و تخت و گوهر های تاراج شده دانست .

       شاه هاماوران پذیرفت و سیصد هزار سوار از بربر ، مصر و هاماوران به خدمت رستم در آمدند ، از گرگساران خبر آوردند که افراسیاب سر به شورش گذاشته ، کی کاووس فرستاده ای نزد افراسیاب  فرستاد تا به او بگوید : دست از سر ایران بردار و زیاده خواهی مکن ! همان توران برای تو کافی است . افراسیاب پاسخ داد : اگر ایران شایسته تو بود نیازی به حمله به مازاندران نداشتی و اضافه کرد ایران از دو جهت متعلق به من است ، یکی این که فریدون نیای من است و دیگر این که من ایران را از تازیان خالی کردم .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 11

جنگ رستم در مازندران

        رستم اجازه خواست با نامه ای دیگر با مضمون دعوت شاه مازندران به آشتی نزد او برود . رستم به سوی قرارگاه شاه مازندران رفت چون چند تن از بزرگان آنها را دید شاخه بزرگ درختی را کند و به سوی آنها پرتاب کرد گروهی از آنها شاخه را به سختی جابجا کردند . یکی از آنها نزد رستم آمد و دست داد و خواست دست رستم را فشار دردناکی بدهد اما رستم چنان فشاری به دست او داد که رنگش زرد شد و بیهوش از روی اسب به زمین افتاد ، شاه مازندران پهلوان دیگری به نام کلاهور به سوی رستم فرستاد تا دستش را فشار دهد اما رستم چنان فشاری به دست او داد که ناخن هایش ریخت ،  کلاهور با شتاب نزد شاه مازندران رفت و گفت بهتر است با ایرانیان صلح کنی ! رستم نامه را به شاه داد ، شاه از خواندن نامه برآشفت و به رستم گفت : به کاووس بگو من سپاه بزرگی دارم ، اگر اوضاع را بر من سخت و تنگ کنی به تو بد خواهد رسید ، سپس برای رستم خلعت (جامه و اسب و زر ) آوردند اما او نپذیرفت و به نزد سپاه ایران بازگشت ، کی کاووس نیز دستور شروع جنگ داد .

        پهلوانی از مازندران به نام جویان به میدان آمد و هماورد خواست کسی از ایرانیان از ترس پا پیش نگذاشت . رستم از کی کاووس اجازه او نبرد خواست ، رستم پس از رجز خوانی به جویان حمله کرد و او را از پای درآورد . شاه مازندران به لشکر دستور حمله داد یک هفته دو لشکر به سختی با هم می جنگیدند بالاخره رستم با نیزه به سوی شاه مازندران حمله کرد و نیزه را بر کمربند او زد او از اسب افتاد سپاهیانش فورا ً گرداگرد او را گرفتند و در میان سنگ خارایی مخفی شد ، رستم بار دیگر به لشکریان دشمن حمله کرد و سنگ خارا را با شاه مازندران از زمین بلند کرد و نزد کی کاووس آورد و به شاه مازندران گفت اگر بیرون بیایی چه بهتر و اگر بیرون نیایی با گرز و شمشیر و تبرسنگ را خُرد خواهم کرد ، شاه مازندران از ترس بیرون آمد .

         کی کاووس گفت او شایستگی شاهی را ندارد و به دژخیم گفت تا تن او را ریز ریز کند ، سپس دستور دادتا غنایم را جمع آوری کنند و آنها را که چون کوهی شده بود بین سردارانش و نیازمندان پخش کرد ، دستور داد هر دیوی که نافرمانی کرده سر ببرند ، هفته سوم پس از برگزاری مراسم جشن پیروزی رستم به کی کاووس گفت : پیروزی ما مدیون کمک و راستگویی اولاد است و درخواست کرد حکومت و پادشاهی مازندران به او که فردی مناسب و فرمانبردار است سپرده شود ، شاه درخواست را پذیرفت و سپس به سوی پارس حرکت کرد . در پارس نیز جشن وشادی از این پیروزی برگزار بود کی کاووس برای سپاسگزاری از رستم خلعتی شایسته و گرانبها ، تخت فیروزه ای ، تاج گوهر نگار ، لباس زربافت شاهنشاهی ، صد زیباروی ، صد اسب و زین و برگ آن ، صد استر سیاه موی با لگام زر ، صد کیسه دینار ، جامی از یاقوت سرخ پر از مشک ناب ، جامی فیروزه ای از گلاب به همراه نامه ای بر حریر با عطر  بوی مشک و عود عبیر و عنبر نوشته شده بود و در آن حکومت نیمروز (سیستان) را به رستم داده بود را تقدیم رستم کرد ، برای سپاسگزاری از توس درجه سپهبُدی را به او بخشید و برای سپاسگزاری از گودرز حکومت سپاهان (اصفهان) را به او داد .

پذیرش شاهی کی کاووس

          شاهان و بزرگان توران و چین و مکران و زره شاهی کی کاووس را پذیرفتند و به او باج و خراج می دادند اما بربر ها جنگی را با او ترتیب دادند ، کی کاووس گودرز را با هزار جنگجو به جنگ بربر ها فرستاد و او همه سپاهیان بربر را از دم تیغ گذرانید ، سالخوردگان و سران نزد کی کاووس آمدند و گفتند : ما بنده و خدمتگزار توایم و هرچه باج و خراج و درم ، زر و گوهر بخواهی به تو می دهیم ، ما را ببخش !

        کی کاووس یک ماه به میهمانی رستم به زابلستان رفت در این هنگام تازیان در مصر و شام طغیان و سرکشی کردند کاووس برای سرکوب آنها از راه دریا با قایق و کشتی به سوی مصر و شام تاخت . هنگام پیاده شدن سپاه بزرگ ایران شاه هاماوران از ترس تسلیم شد و امان خواست ، کی کاووس او را بخشید .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 10

جنگ رستم و پهلوان تورانی اولاد

        رستم تمام طول شب و سپس روز را در راه سپری کرد ، از شدت گرما پوستین و کلاه خُودش خیس عرق شده بود پوستین و کلاهش را برای خشک شدن از تن در آورد و جلو آفتاب گذاشت و رخش را رها کرد تا بچرد ، چون لباسش خشک شد آن را پوشید و از گیاهان برای خود جایگاهی نرم برای خوابیدن ساخت و خوابید دشتبان آن ناحیه هنگام گذر رستم و رخش را دید ، با چوب به پای رستم زد و گفت : چرا اسبت را رها کرده ای تا کشت مرا بخورد . رستم دو گوش دشتبان را گرفت از بیخ برید ، دشتبان با گوش بریده خونین در دستش برای شکایت از رستم نزد پهلوانی به نام اولاد رفت و گفت : اهریمنی که اسبش را از کشتزارم بیرون کردم از کرده من ناراحت شد و دو گوش مرا از بیخ برید . اولاد گفت برای شکار شیر به مرغزار مروم و رستم را تنبیه می کنم . اولاد در مرغزار شیری دید اما نتوانست با تمام تلاش هایش شیر را شکار کند رستم که شاهد ماجرا بود سوار رخش شد و در نبردی شیر را کشت سپس کمندش را بر اولاد انداخت و او را گرفت ، از رخش پیاده شد و او را بست به او گفت درخواستی دارم ، اگر صادق نباشی ، تو را خواهم کشت . تو باید محل به بند کشیدن کی کاووس و جایگاه دیو سپید و پولاد غندی و بید را به من نشان دهی . اولاد قول راهنمایی داد و هر دو به راه افتادند.

توصیف اولاد درباره مسیر راه

        اولاد گفت : از اینجا تا جایگاه دیو سپید صد فرسنگ است و دویست سیاه چال مخوف با دوازده هزار دیو محافظ آنها از جمله دیو غندی و بید و سنجه در مسیر ماست ، اگر بتوانیم از این ها بگذریم به محلی سنگلاخ و و پس از آن دشتی می رسیم که پهنای آن دو فرسنگ است دیوی به نام کنارک آنجاست که دیوانی نیز تحت فرمان او هستند ، خانه او از بُز گوش تا بزم پا سیصد فرسنگ درازا دارد ، سپس از بُز گوش تا شاه مازندران راهی بسیار ناهموار و سخت است که سیصد هزار سوار جنگی و 1200 دیو  در اطراف آن است ، تو مطمئن باش از دست آنها جان سالم به در نخواهی برد ، رستم گفت : من با نیروی یزدان و شمشیر تیزم پی و پوست آنها را پاره می کنم . حال مرا به سوی جایی که کی کاووس در بند است ببر ! رستم به سوی کوه اسپروز محل اسارت کی کاووس رفت .

         رستم از دور جایی را دید که آتشی روشن است و در هر جایش شمعی روشن ! از اولاد پرسید آنجا کجاست ؟ اولاد گفت : آنجا مازندران جایگاه ارژنگ دیو است . رستم برای استراحت اندکی خوابید بعد از بیدار شدن اولاد را به درختی بست و به تنهایی به سوی ارژنگ دیو حرکت کرد .

جنگ با ارژنگ دیو

         وقتی رستم به قرارگاه ارژنگ دیو رسید فریادی بلند کشید ارژنگ از خیمه بیرون آمد و رستم به او حمله کرد و دلیرانه سر و گوش و یال ارژنگ را گرفت و از تن جدا کرد و به سوی دیگر دیوان انداخت ، دیوان با وحشت پا به فرار گذاشتند ، رستم شمشیرش را کشید و دیوان فراری را کشت و کوه اسپروز بازگشت ، اولاد را از دخت باز کرد و گفت : مرا به سوی کی کاووس ببر ! اولاد بپذیرفت و شروع به دویدن کرد و رستم به دنبال او می رفت وقتی کی کاووس رستم را دید به سردارانش گفت : دیگر بدبختی ما به سر آمد . رستم گفت : باید به سوی هفت کوه برویم .

جنگ با دیو سپید

      رستم به غاری بی پایان رسید که جایگاه دیو سپید بود و دیوان بسیاری در اطرافش بودند ، رستم به اولاد گفت : اکنون که راستی را در تو دیدم حالا بگوچه کنیم ، اولاد گفت : وقتی آفتاب هوا را گرم کند دیو سپید به خواب می رود و بیشتر دیوان گرداگردش پراکنده می شوند و فقط چند دیو جادوگر باقی می مانند ، اگر آن زمان به او حمله کنی ، پیروز می شوی . رستم دوباره دست و پای اولاد را بست و پس از گرم شدن روز به سران دیو سپید حمله و سر آنها را از تن جدا کرد و دیوانی نیز از او می گریختند . سپس به دیو سپید حمله کرد ، ناگهان هوا تیره شد و دیگرش چشم رستم چیزی ندید ، اندکی در تاریکی جستجو کرد متوجه شد غار ناپدید شده و کوهی سیاه و ساعد و کلاه خُودی آهنین در برابر اوست ، رستم با شمشیر به او حمله کرد و یک دست و پای او را برید ، هر دو به هم ضربه می زدند بالاخره رستم دیو سپید را زمین زد و با خنجر شکمش را درید و جگرش را بیرون کشید .

      رستم از غار بیرون آمد ، اولاد را باز کرد و جگر دیو سپید را به او داد و گفت مازندران را به تو می سپارم ، کار بعدی من جدا کردن سر هزاران هزار دیو و گرفتن شاه مازندران و به چاه افکندن اوست  .

جنگ با شاه مازندران

       رستم نزد کی کاووس رفت و گزارش نبردش را داد کی کاووس از او سپاسگزاری کرد از آنجا که کی کاووس در نبردش با دیوان مازندران قبلا ً بینایی اش را از دست داده بود رستم چند قطره از خون دیو سپید را در چشم او چکاند تا بینایی اش را بازیابد سپس کی کاووس هفت روز با توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و فرهاد به بزو و شادمانی نشست و روز هشتم به سوی مازندران حرکت کردند و هرچه سر راه بود را نابود کردند وقتی به مازندران رسیدند کی کاووس به سپاهیانش گفت : این مردم مکافات و مجازات کار خود را دیدند ، دیگر خونریزی و کشتار نکنید .

       سپس فرهاد با هوش و دانش را با نامه ای به سوی شاه مازندران فرستاد و در نامه نوشت : اگر خواهان سرنوشت دیو سپید و ارژنگ هستی بجنگ ! اگر می خواهی شاه بمانی ، به ما باج و خراج بده و راحت در مازندران زندگی کن !

       شاه مازندران با شنیدن خبر کشته شدن دیو سپید و ارژنگ و پولاد غندی و بید به دست رستم برآشفته بود به کی کاووس پاسخ داد : من از تو برترم و هزاران هزار سرباز جنگی از تو بیشتر دارم ، من هزار و دویست فیل جنگی دارم که تو حتی یکی از آنها را نداری ! من با لشکرم می آیم و خواب را از چشم شما خواهم گرفت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 9

کی کاووس

     کی کاووس پس رسیدن به شاهی تصمیم گرفت به مازندران حمله کند ، هرچه بزرگانی چون توس و گیو و گودرز و رهام و گرگین و سرداران دیگر او را پند دادند و از بدی های این جنگ گفتند او نپذیرفت حتی نصایح زال نیز کارگر نشد زال به او گفت : مازندران خانه دیوان است و در طلسم و جادوست و آنجا را با شمشیر و درهم و دینار و دانش نمی توان به دست آورد و هیچ یک از شاهان پیش از تو نیز فکر جنگ با آنها را نکرده اند . کی کاووس گفت : من از فریدون و جمشید و منوچهر و کی قباد در در مردی و سپاه و گنج برترم من به جنگ دیوان می روم و زمین را از وجود آنها پاک می کنم و یا از آنها باج و خراج سنگین می گیرم ، تو و رستم نیز از ایران نگهبانی کنید ، زال گفت امیدوارم از کرده ات پشیمان نشوی و به سیستان بازگشت .

        کی کاووس به توس و گودرز دستور داد سپاه را آماده حرکت کنند و ایران زمین را نیز به میلاد سپرد و به او گفت در صورت نیاز از رستم و زال کمک بگیر ، در راه از گیو خواست که با هزار جنگجوی بی پروا و شجاع به مازندران حمله کند و همه را از دم تیغ بگذراند ، شهر را غارت کند و بسوزاند .

         گیو دستور را انجام داد غنایم فراوانی از زر و سیم و گنج و چهارپا به دست آورد ، شاه مازندران از این غارت آگاه شد و از دیو سپید خواست با دوازده هزار سپاه به سپاه ایرانیان حمله کند ، او شکست سنگینی به ایرانیان داد و سرداران بسیاری را اسیر کرد .

درخواست کمک کی کاووس

         کی کاووس با دیدن این وضعیت بد از زال و رستم کمک خواست ، زال پیام را به رستم رساند . رستم گفت : اگرچه این نبرد خردمندانه نیست اما با رخش اثری از ارژنگ ، دیو سپید ،  سنجه ، پولاد غندی و بید باقی نخواهم گذاشت .

         رستم به سرعت به سوی کی کاووس حرکت کرد ، یک شبانه روز با رخش بدون خوابیدن راه پیمود تا به دشتی رسید از گرسنگی گورخری شکار کرد و خورد ، رخش را نیز آزاد گذاشت تا بچرد و خود بر جایگاهی که با نی درست کرده بود خوابید ، شیری در آنجا آشیانه داشت به سوی رستم آمد رخش دلیرانه به شیر حمله کرد و او را کشت وقتی رستم بیدار شد شیر مرده را دید از رخش خواست که جنگیدن را به رستم بسپارد .

         رستم به راهش ادامه داد پس از مدتی از شدت تشنگی تنش سست شد و بر روی خاک افتاد ، ناگهان میشی را دید حدس زد که حیوان به سوی آبشخوری می رود با تکیه بر شمشیرش برخواست و به دنبال میش رفت تا به چشمه ای رسید و خود و رخش را سیراب کرد سپس در نخجیری گورخری شکار کرد و خورد و خوابید .

جنگ رستم و اژدها

        رخش تا نیمه شب چرید ناگهان اژدهایی نزدیک شد ، رخش رستم رابیدار کرد اما اژدها خود را پنهان کرد چون رستم اژدها را ندید بخش گفت چرا مرا بیدار کردی ؟ دوباره در تاریکی اژدها بیرون آمد و رخش رستم را بیدار کرد اما باز اژدها زود پنهان شد چون رستم اژدها را ندید به رخش گفت اگر یکبار دیگر مرا بیدار کنی سرت را با شمشیر خواهم برید . رستم دوباره خوابید و پوست ببری را بر سرش کشید ، باز اژدها نمودار شد و رخش دوباره رستم را بیدار کرد ، رستم اژدها را دید با درآویخت رخش نیز با دندان پشت اژدها را درید و اژدها کشته شد .

جنگ رستم و جادوگر

         رستم در ادامه راه از دور جوانی را دید که کنار درخت و آب روانی نشسته و نان و مرغ بریان و می می نوشد وقتی رستم به آنجا رسید او ناپدید شد ، رستم تنبوری را دید آنجا افتاده آن را برداشت و نواخت ، زن جادوگری به شکل جوانی زیبا نزدیک شد ، رستم جام می را نوشید و چشمانش سیاهی رفت اما چون نام یزدان از دهان رستم خارج شده بود جادو باطل و موجودی پیر نمایان شد رستم جام را انداخت و جادوگر را با خنجر به دو نیم کرد .