بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 15
جنگ رستم سهراب
سهراب لشکر ایران را دید به هومان گفت : اگرچه تعداد آنها و سلاحشان زیاد است در میان آنها حتی یک نفر مرد جنگی نیست که بتواند هماورد من باشد .
رستم به کی کاووس گفت باید بروم و این پهلوان جوان و سردارانش را ببینم ، رستم لباس تورانیان را پوشید وارد دژ سپید شد ، سهراب را دید بر تخت نشسته و هومان و بارمان را در کنار او هستند و پنجاه خدمتکار که گرد او می گردند پهلوانی به نام ژنده رزم رستم را دید و گفت : تو کیستی ؟ رستم با مشتی او را از پا درآرد ! سهراب متوجه غایب شدن ژنده رزم شد و پرسید ژنده رزم کجاست ؟خدمتکاران گفتند او را مرده یافتیم سهراب گفت نباید خوابید که دشمنی در میان ماست . من انتقام ژنده رزم را از ایرانیان خواهم گرفت . هنگام طلوع خورشید سهراب نزد هجیر رفت و نام پهلوانان ایرایران را پرسید . نام همه را شنید الا نام پدرش ، دوباره سهراب از رستم پرسید هجیر برای حفظ جان رستم گفت شاید او در زابلستان باشد . سهراب به میدان نبرد رفت ، کی کاووس از دستور داد رستم برای نبرد به میدان برود .
سهراب و رستم یکدیگر را نمی شناختند سهراب به رستم گفت : کس دیگری برای نبرد نبود که به جای توی پیرمرد به میدان بیاید ، تو تحمل یک مشت من را هم نداری ! رستم گفت ای مرد جوان آرام باش ! من سرد و گرم چشیده ام نبرد های زیادی با دیوان و نامداران توران کرده ام ! سهراب گفت پرسشی دارم ؟ آیا تو رستم نیستی ؟ رستم گفت : نه
سهراب ناامید شد جنگ آغاز شد از شدت برخورد سلاح هایشان شکست ، زره هایشان پاره شد ، تن هایشان غرق عرق و تشنه و خاک آلود شدند از هم جدا شدند و از نیروی یکدیگر در تعجب بودند کمان کشیدند و پس از آن کشتی گرفتند با گرز بر یکدیگر کوبیدند ، از خستگی تن هر دو سست شده بود . رستم به سپاه توران حمله کرد و سهراب به سپاه ایران و سپاهیان زیادی را کشتند ، رستم از ترس این مبادا سهراب به کی کاووس گزندی برساند به میان سپاه ایران بازگشت رستم به سهراب گفت اکنون شب شده نبرد را برای فردا بگذاریم . روز بعد سهراب به هومان گفت نشانه های رستم را در هماوردم می بینم دوست ندارم با پدرم بجنگم ، هومان گفت من رستم را در نبرد چند بار دیده ام او رستم نیست !
سهراب به میدان نبرد رفت و به رستم گفت بیا با هم به خوبی رفتار کنیم و به بزم بنشینیم ، مهر تو به دل من افتادهو از جنگیدن با تو شرمم می آید . رستم گفت : فریب و نیرنگ مکن ! من آماده کشتی هستم .
سهراب گفت : از پیرمردی چون تو این گونه سخن گفتن دلپذیر نیست ! شروع به کشتی گرفتن کردند ، سهراب رستم را بلند کرد و بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست و خنجرش را کشید تا سرش را ببرد رستم برای نجات جان خود گفت رسم و آیین کشتی ما اینگونه است که اگر کسی برای اولین با پشت حریف را به خاک برساند سر او را نمی برد . سهراب حرف رستم را پذیرفت چون دلش نمی آمد او را بکشد و می خواست مهلت دیگری به او دهد و از روی جوانمردی این کار را شایسته نمی دانست .
هومان به سهراب گفت : چرا این کار را کردی ؟ او با نیرویی تازه می آید و تو را می کشد . رستم به کنار آب رفت و سر و روی شست و به میدان نبرد بازگشت . باز کشتی گرفتند این بار رستم سهراب را به زمین زد و خنجر کشید و شکم او را پاره کرد .
سهراب غرق در خون گفت : من پسر رستم هستم ، پدرم حتما ً به محض شنیدن خبر مرگ من انتقام خون مرا از تو خواهد گرفت ، چشم رستم سیاهی رفت با ناله از سهراب پرسید چه نشانه ای از رستم داری ؟ سهراب مهره بازوبند خود را نشان داد و گفت : پسر به دست پدر کشته شد ، گریه فایده ندارد زیرا تو خود را کشتی ! و به علت این که او موجب این جنگ شده از رستم خواست حال که از این دنیا می رود رستم نگذارد سپاه ایران به سپاه تورانیان حمله کند و با آنها به نیکی رفتار کن ، تا غروب رستم در کنار سهراب می گریست ، کی کاووس نگران شد توس را به دنبال رستم فرستاد . توس رستم را در کنار جسم نیمه جان سهراب یافت . رستم با پسرش به سوی سپاه ایران بازگشت ، رستم دشنه ای به دست گرفت و گفت می خواهم سر خود راببرم ، بزرگان همه دلداریش دادند و گفتند همگی ما رفتنی هستیم و برای این اتفاق کاری نمی توان کرد . رستم به گودرز گفت نزد کی کاووس برو و از او نوش دارویش رابگیر و بیاور . کاووس گفت آیا ندیدی که می گفت کاووس کیست بی گمان اگر سهراب زنده بماند مرا نابود خواهد کرد گودرز نزد رستم رفت و گفت کاووس نوش دارو را نمی دهد و سرانجام سهراب جان به جان آفرین داد .رستم تابوت سهراب را به زابلستان برد و با جامه دریده خاک بر سر پیشاپیش تابوت می رفت زال و تمامی مردم زابلستان گریان به پیشواز آمدند بهرام پیش آمد گفت همه رفتنی هستند یک روز هم نوبت پدر سهراب است که برود این رازی است که کلید آنرا هرگز نخواهی یافت .