زنان نقش آفرین در شاهنامه

نقش آفرین داستان " جریره "

        کی خسرو ، لشکریان را فراخواند و به آنها گفت : " همه شما به فرماندهی توس و گودرز به کاسه رود در توران بروید ، برادرم فرود و مادرش جریره ، دختر پیران ، در کلاتی در نزدیکی آنجا زندگی می کند. به آن ها آسیبی نرسانید و به سراغ تورانیان بروید ."

        توس و لشکریان به سوی کاسه رود به راه افتادند ، در راه به دوراهی رسیدند که یکی به کلات و راه دیگر به "چرم "می رفت . توس به گودرز گفت : " راه کلات سر سبز و فراز و نشیب کمی دارد ، بهتر است از راه چرم که بیابانی است ، نرویم .

        فرود از آمدن لشکر ایران به فرماندهی توس با خبر شد . او دستور داد که گله ها و گوسفندان و ستوران را به "سپد کوه" برده و پنهان کنند . سپس نزد مادرش جریره رفت و گفت : " از ایران سپاهی به فرماندهی توس به اینجا آمده چه باید بکنیم ؟ "

      جریره گفت : " کاری مکن . برادرت کی خسرو شاه تازه ایران شده و از وجود تو با خبر است ، خفتان به تن کن و پیش سپاه ایران برو و بگو ، من هم کین خواه سیاوش هستم و بر افراسیاب نفرین کن و سیاوش را تحسین کن و بگو نژادت از مادر و پدر به پادشاهان و نامداران می رسد ، از آنان سراغ "بهرام " و "شاوران" را بگیر و نشانه های آن دو را به آنها بگو تا به ما آسیبی نرسانند . "

       فرود با "تخوار" از راه چرم به سوی ایرانیان رفتند . فرود مشاهده کرد لشکر ایران در اطراف دژ دربند موج می زنند . او از تخوار خواست نام نامدارانی را که در لشکر ایران می شناسد ، به او بگوید . تخوار ، توس ، فریبرز ، گستهم گژدهم ، زنگه شاوران ، بیژن پسر گیو ، شیدوش ، گرازه ، فرهاد ، گودرز کشوادگان را از دور به او نشان داد . فرود بسیار خوشحال شد . دیدبان سپاه ایران ، فرود و تخوار را دید و به توس گزارش داد .

        توس با دیدن آن دو در بالای کوه ، برآشفت و به بهرام دستور داد : " برو و این دو را کشان کشان اینجا بیاور ، اگر جاسوس افراسیاب بودند ، به آن ها امان مده و همانجا به دو نیمشان کن و برگرد."

       بهرام به سوی فرود و تخوار حرکت کرد . تخوار ، بهرام را نشناخت . بهرام به آن دو گفت : " چرا لشکریان ایران را می پایید و شمارش می کنید ؟ " فرود گفت : " با ما این گونه صحبت مکن ، چرا خصمانه صحبت می کنی ! تو برتری بر ما نداری ! "

       فرود پرسید : " سالارتان کیست ؟ بهرام گفت : " سالار ما توس است و نام سرداران سپاه را نیز به او گفت . "

 فرود گفت : " چرا از بهرام نام نبردی ؟ " بهرام پرسید : " نام بهرام را از چه کسی شنیده ای ؟! " فرود گفت : " از مادرم  ، او گفته است : " وقتی سپاه ایران را دیدی ، از آن ها سراغ بهرام یا زنگه شاوران را بگیر ! " بهرام گفت: " ای شهریار جوان ، آیا تو فرود هستی ؟ نشان سیاوش را به من نشان بده ! " فرود علامت روی بازویش را نشان داد.

       بهرام به فرود احترام گذاشت و گفت : " توس دوست نداشت خبری از تو بشنود ، چون از ابتدا دوستدار به پادشاهی رسیدن فریبرز بود و نه برادر تو ! اگر هرکس برای جستجو و دستگیری شما به جای من به بالای کوه می آمد ، برای تو خطرناک بود . اکنون به لشکرگاه می روم و مژده دیدن تو را به لشکر ایران می دهم ، تو داخل دژ برو و درش را ببند . " فرود گرزی از زر و فیروزه را به بهرام برای یادگاری هدیه داد و گفت : " اگر توس اجازه دهد با هدایایی خواهم آمد . "

        بهرام نشانه های فرود را به توس بیان کرد و گفت : " شاه به تو گفته گرد فرود نگرد و به او آسیبی مرسان . " توس گفت : " من فرمانده سپاه ایران هستم ، چرا دستور مرا اجرا نکردی و او را نیاوردی ؟ ! ای بزدل تو از یک تورانی ترسیدی ! او برای شناسایی ما آمده بود ! "

        توس رو به سوی سپاه کرد و گفت : " یک پهلوان می خواهم که برود و سر این ترک تورانی را بیاورد . " بهرام گفت :" از خدا بترس! از شاه شرم کن ! هرکس با فرود نبرد کند ، از چنگش رهایی نمی یابد . "

      توس ، چند سوار نامدار را برای نبرد با فرود برگزید . چند نفر داوطلب نبرد با فرود شدند ، بهرام به آنها گفت : " شخص بالای کوه برادر کی خسرو است . " و نشانه های او را بیان کرد . عده ای از سواران بازگشتند .

       داماد توس برای نبرد به بالای کوه رفت . فرود تیری به سر او زد ، از اسب افتاد . توس، پسرش ، "زرسپ" را به نبرد فرستاد . فرود او را نیز با تیر زد و بر زمین افتاد . توس خشمگین شد و خود به او حمله ور شد .

      تخوار به فرود گفت : "باید به دژ برگردیم و در آن را ببندیم . اکنون سی هزار سوار به سوی تو می آید و دژی نمی ماند و اینجا را زیر و رو می کنند . " تخوار گفت : " مواظب باش توس را نکشی ، اسبش را با تیر بزن ! فرصتی به او بده ، جلو تیر تو نیاید ، اگر لشکر بالای کوه بیاید تو توان رویارویی نداری !"

      فرود ، اسب توس را با تیر زد و توس بر خاک افتاد . همه خدمتکاران از ظاهر فرمانده خاک آلود خود خندیدند .

      گیو پسر گودرز از سرافکندگی و خواری توس ناراحت شد ، جوشن پوشید و گفت : " او پسر " جم " و " قباد" است ، اما از روی نادانی جنگی را آغاز کرد و به فرود حمله ور شد ! "

       تخوار گفت : "او گیو است که دست پیران نیای تو را بسته ، لشکر توران را شکست داده  و برادرت کی خسرو را بدون کشتی از جیحون گذرانده و به ایران رسانده است ، بهتر است اسب او را با تیر بزنی . " فرود ، اسب گیو را با تیر زد و او نیز بر خاک افتاد و همه خدمتکاران خندیدند .

    بیژن پسر گیو گفت : " سوگند می خورم تا فرود را نکشم باز نخواهم گشت . " گیو گفت : " ما فقط دو اسب داریم که توان و تحمل سنگینی سوار با جوشن را دارد . " بیژن گفت : " می خواهم پیاده بروم."

     گستهم گفت : " از اسبان من اسبی برگزین و برو . " او نیز با اسب به سوی کوه رفت ، فرود اسب او را نیز با تیر زد و به خاک افتاد .

      فرود و تخوار با شتاب به دژ برگشتند و در را بستند . بیژن به دنبال آنها دوید ، نگهبانان دژ از بالای دیوار دژ بر سر بیژن سنگ ریختند و بیژن نیز ناکام نزد توس بازگشت .

          شب شده بود ، و همه خسته از جنگ در اضطراب خوابیده بودند . جریره خواب دید آتشی بزرگ جلو فرود در دژ افروخته شده و سراسر سپدکوه و خدمتکاران در آتش می سوزند . بیدار شد و به بالای دیوار دژ رفت . اطراف دژ را پُر از جنگجویان ایرانی دید ، نزد فرود رفت ، او را بیدار کرد و گفت : " وضع بسیار بد است . " فرود گفت : " سرنوشت من نیز مانند پدرم است ، او در جوانی کشته شد من هم همنگونه می میرم ، او را گروی کشت و مرا بیژن خواهد کشت . " سپس به همه مردم ، زره و سلاح داد و خود لباس رزم پوشید .

        در طول شب ، سپاهیان فرود یکی یکی کشته شدند و یاوری برایش نماند . او به تنهایی از دژ بیرون رفت . رهام و بیژن کمین کرده بودند . رهام با شمشیر دست فرود را قطع کرد و بیژن پای اسب فرود را برید .

        فرود به دژ بازگشت . خدمتکاران پشت سرش در دژ را بستند ، همه گریه می کردند و موی خود را می کندند . فرود در حالی که جان می داد ، گفت : " اگر به من علاقه دارید و دلتان برای من می سوزد به حرف من گوش دهید ، برای اینکه اسیر دشمن نشوید ، باید خود را از بالای دیوار قلعه پایین بیندازید تا یک تن زنده نماند . آنگاه چشم از جهان فرو بست !" خدمتکاران یکی یکی از بالای دژ خود را پایین انداختند .

        جریره برای اینکه غنیمتی نصیب دشمن نشود ، تمام وسایل موجود در دژ را به آتش کشید و سپس خنجری برداشت و شکم اسبان را درید و پاهای آنها را قطع کرد و در آخر ، صورتش را به صورت فرود چسباند و در کنار جنازه او با خنجر خود را کشت .

          بهرام به دژ نزدیک شد . دلش از آن صحنه به درد آمد و گفت : " فرود از سیاوش بدتر و خوارتر مُرد ، زیرا که قاتل پدرش از خدمتگزارانش نبود و مادرش نیز بر بالینش جان نداد و خان و مانش در آتش نسوخت . " سرداران ایرانی همه بر جنازه فرود و مادرش گریستند و از کرده خود پشیمان شدند .

         گودرز به توس و گیو گفت : " شایسته یک سپهبُد ایرانی نیست که تندخو و لجوج باشد ، زیرا نه تنها جنگجویانمان را از دست دادیم ، بلکه فرود ، فرزند سیاوش و برادر کی خسرو و جریره همسر سیاوش را نیز از دست دادیم . " سپس دستور داد به رسم و آیین ایرانیان باستان دخمه ای شاهانه بر بالای کوه ساختند و پیکر فرود و زرسپ را که پیچیده در دیبای زرباف معطر شده به کافور و گلاب و مشک ، در آن جا قرار دادند و سه روز در چرم به سوگواری نشستند و روز چهارم ، سپاه به سوی کاسه رود به راه افتاد .

زنان نقش آفرین در شاهنامه

نقش آفرین داستان " جریره " و " گلشهر " و " فرنگیس "

         کینه جویی های سودابه و بهانه جویی های کی کاووس نسبت به سیاوش موجب شد که او برای رهایی از این سختی ها به آن سوی مرز های ایران یعنی توران برود . روزی پیران (از بزرگان توران) به سیاوش گفت : " چشم امید ایران و توران به تو است . تو شاه آینده ی ما هستی ! برای خود همسری برگزین ! افراسیاب (شاه توران) سه دختر زیبا در خانه دارد . گرسیوز(از بزرگان توران) نیز در شبستان ، سه دخترش شایستگی تو را دارد ، در خانه من نیز چهار دختر زیبا است که بزرگترین آنها "جریره " است ، اگر تو بخواهی ، همسرت خواهد شد . "

       سیاوش جریره را از پیران خواستگاری کرد . پیران برای آشنا شدن سیاوش با خانواده اش او را به خانه برد و داماد را به همسرش " گلشهر " معرفی کرد . مراسم عروسی بر پا شد و به سیاوش یاقوت و زر و دینار هدیه دادند و به رسم و آیین پیوند  ازدواج برقرار شد .

       روزی پیران به سیاوش گفت :" افراسیاب به تو علاقه بسیار دارد ! اگر با او خویشاوند شوی ، جایگاه تو در دلش مستحکم تر می شود ، او دختری به نام " فرنگیس " دارد او بسیار زیبا ، بلند بالا ، با دانش و خرد است اگر بخواهی او را از افراسیاب برایت خواستگاری کنم . " سیاوش پیشنهاد پیران پدر زنش را پذیرفت .

       پیران ، برای خواستگاری نزد افراسیاب رفت و او را راضی به این پیوند کرد . پیران به سیاوش گفت : " اجازه بده همسرم گلشهر ، هدایایی را برای رفتن به خانه افراسیاب و دیدار با عروس آماده کند." گلشهر ، هزار جامه زرباف چینی ، طبق هایی از زبرجد ، صد طبق مشک ، صد طبق زعفران ، جام فیروزه پر از مشک و عود خام ، دو تاج پر از گوهر ، دو گردنبند و دو گوشواره ، شصت شتر وسایل گستردنی ، سی شتر ظروف سیمین و زرین ، یک تخت زرین و چهار کرسی ، سه کفش زرین زبرجد ، سیصد خدمتکار زرین کلاه در لباس هایی از دیبا ،  سی هزار دینار برای افشاندن بر سر عروس با صد نفر از خویشاوندانش را به همراه سیاوش ، برای خواستگاری نزد فرنگیس فرستاد .

       به مناسبت این پیوند ، یک هفته مراسم جشن و شادی بر پا شد و افراسیاب به فرخندگی این ازداواج ، همه زندانیان را آزاد کرد و  تا یک هفته به هرکس که به کاخ می آمد ، هرچه می خواست هدیه می داد .

       به دلیل کینه تورانیان به ایران و سیاوش ، او را برای انجام دادن ماموریت های سخت روانه کردند ، تا شاید به گونه ای از دست او رهایی یابند و او نابود شود .

       پس از چندی در نبود سیاوش ، شبی پیران ، سیاوش را در خواب دید که در نور شمع ، شمشیری به دست دارد و می گوید : " امشب فرزندم ، خسرو به دنیا می آید ! " پیران ، گلشهر را بیدار کرد و گفت : " نزد فرنگیس برو و جویای حال او شو ! "

          وقتی گلشهر نزد فرنگیس رسید ، متوجه شد خسرو متولد شده است ، او این خبر را به پیران رساند ، پیران با دیدن خسرو قسم خورد تا جان دارد از او محافظت کند . پیران برای این که به نوزاد آسیبی نرسد ، او را به همراه یک دایه ، نزد شبانی در " کوه قلا " فرستاد و به چوپان گفت :" کسی نباید بداند او کیست و پدر و مادرش چه کسانی هستند ؟ کودک نیز نباید بفهمد فرزند کیست و برای چه پیش تو اینجا آمده است ؟ از کودک باید مانند جان خود نگهداری کنی . "

         وقتی کودک هفت ساله شد ، با چوب درختان و روده گوسفند ، کمان و از پر پرندگان و پیکان ، تیری ساخت و برای شکار ، به نخجیرگاه رفت . وقتی ده ساله شد ، آن چنان قدرتمند شده بود که می توانست به راحتی گراز ، خرس ، گرگ ، شیر و پلنگ را شکار کند . شبان برای پیران پیام داد که دیگر من دانشی برای آموختن به کودک و توان نگهداری او را ندارم .

        پیران خبر بزرگ شدن و رشد کودک را به افراسیاب داد ، افراسیاب به پیران گفت :"  خسرو و مادرش ، فرنگیس را به " سیاوش گرد " بفرست و هرچه نیاز دارند به آنها بده !"

        از آنجا که سیاوش در توران نیز فرزند شاه ایران و دشمن به حساب می آمد با دسیسه های مختلف موجب آزار او می شدند و سرانجام توسط گرسیوز که از او کینه به دل داشت ، کشته شد . وقتی کاووس از کشته شدن سیاوش با خبر شد ، گریست و جامه خود را درید و خاک بر سر ریخت . بزرگان ایران چون توس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و رهام جامه ی سیاه پوشیدند . رستم با شنیدن خبر مرگ سیاوش از هوش رفت . او یک هفته در مرگ سیاوش سوگواری کرد و بر سر و صورت زد و خاک بر سر می ریخت . روز هشتم ، رستم سپاهی گرد آورد و گریان و جامه دریده نزد کی کاووس رفت . به او گفت : " کم خردی و تند خویی تو و عشق و کینه جویی سودابه باعث مرگ سیاوش و این زیان بزرگ برای ما شد . " کاووس از شرمسار سر به زیر انداخت و پاسخی نداد و فقط گریه کرد .

      رستم به کاخ سودابه رفت و چنگ در گیسوی او زد و او را از شبستان بیرون کشید و با شمشیر به دو نیم کرد سپس یک هفته به سوگ سیاوش نشست .

        گیو را برای یافتن خسرو و آوردن او به ایران به توران فرستادند . مدت ها گیو با لباس مبدل و به زبان ترکی در سرمای زمستان و گرمای تابستان به دنبال خسرو می گشت . پس از یافتن خسرو و فرنگیس و اسب سیاوش به نام " شبرنگ بهزاد " ، فرنگیس ، گیو و خسرو را به جایی برد که گنجی را پنهان کرده بود ، به گیو گفت :" آن چه از زر و دینار و گوهر و سلاح برای رسیدن به ایران لازم است ، بردار ! " سپس هر سه سوار اسب شده و به سوی ایران حرکت کردند .

      خبر گریختن خسرو و فرنگیس به پیران رسید . او سردارنش کلباد ، نستهین و پولاد را با سیصد سوار به دنبالشان فرستاد .

        خسرو و فرنگیس در راه برای استراحت ، خوابیدند . گیو با لباس رزم نگهبانی می داد . ناگهان از دور سپاه توران را دید . با اسب به میان آنها تاخت و با شمشیر خود بسیاری از آنها را کشت ، کلباد و نستهین و تعدادی که زنده ماندند ، گریختند .

      خسرو و فرنگیس و گیو پس گریختن سپاه توران ، چیزی خوردند و با شتاب به راه افتادند . پیران نیز با هزار جنگجو به دنبال آنها تاخت تا این که آنها را آن سوی رود بزرگی یافت . سپاه در طول رود پراکنده ایستاد . گیو و خسرو خوابیده بودند و فرنگیس نگهبانی می داد . وقتی فرنگیس از دور درفش سپاه توران را دید ، آن دو را از خواب بیدار کرد تا چاره ای بیندیشند .

       گیو به فرنگیس و خسرو گفت :" نگران سپاه پیران نباشید من با آن ها می جنگم . برخیزید و به تاخت بروید . اگر من کشته شوم مهم نیست ، مهم آن است که شما زنده به ایران برسید و دوباره ایران آباد شود . " 

        گیو فریاد زد و به پیران گفت : " اگر می خواهی با من جنگ کنی ، برای نبرد به این سوی رود بیا!" پیران نزدیک گیو شد . گیو با گرز چنان محکم بر سر پیران زد که از اسب به زمین افتاد . گیو ، او را با طناب محکم بست و سپس به میان سپاه پراکنده دشمن تاخت و بسیاری را کشت . سپاه دشمن پا به فرار گذاشت .

        گیو می خواست سر پیران را از تن جدا کند ، پیران گفت : " تو می دانی من از افراسیاب متنفر بوده و با او در پیکار هستم ، سزاوار است که به دست تو از چنگ این اژدهای بدسرشت رهایی یابم ! "

       گیو نظر فرنگیس و خسرو را خواست . فرنگیس با چشم گریان گفت : " او ما را از دست افراسیاب در امان نگهداشت ، خون او را مریز ! "

       گیو گفت : " من سوگند خورده ام که اگر او را بگیرم ، خونش را بریزم و عمل نکردن به سوگند گناه است ." خسرو گفت : " برای سوگندی که خوردی می توانی گوش پیران را سوراخ کنی تا خونی بچکد و سوگندت ادا شود . " گیو پیشنهاد خسرو را پذیرفت و به آن عمل کرد . سپس پیران اسبی خواست تا با آن بتواند باز گردد . گیو گفت : " به شرطی می دهم که سوگند بخوری تا نزد گلشهر ، همسرت ، دستان بسته ات را باز نکنی . " سپس اسبی به او داد و دست های پیران را بست و او را رها نمود .

       گیو ، فرنگیس و خسرو به کنار رود جیحون مرز ایران و توران رسیدند . گیو نزد ناخدای یک کشتی رفت و گفت : " ما را به آن سوی رود ببر . " ناخدا گفت : " باید چیزی به من بدهی ! زره ات یا این زن یا این جوان را به عنوان اجرت می گیرم ! " گیو نپذیرفت و به او گفت :" روزی از این کارت پشیمان خواهی شد . " خسرو با اسب به رود جیحون زد و بعد از او فرنگیس و گیو وارد رود شدند و به سلامت از آن گذر کردند . 

زنان نقش آفرین شاهنامه

زن نفش آفرین داستان " گردآفرید "

       گردآفرید دختر " گژدهم "، شیر زنی پهلوان بود که در دژ سپید ساکن بود . با شنیدن خبر اسارت هجیر لباس رزم پوشید ، گیسوی خود را در کلاه خُود پنهان کرد و مانند شیری به پیکار سهراب رفت .

       در کُشتی ، نیروی سهراب بیشتر بود و او را به زمین زد . هنگامی که سهراب کلاه خُود گردآفرید را برداشت ، متوجه شد با زنی ایرانی جنگیده است . گردآفرید به سهراب گفت : " بهتر است بگذاری سر من پوشیده بماند تا سوارانت نبینند که پهلوان آن ها با زنی ضعیف تر از خود جنگیده است . آمده ام به تو بگویم دژ سپید به کار تو نمی آید . بیش از این خود را به زحمت مینداز ! اگر رستم و کاووس شاه بدانند تو به ایران حمله کرده ای ، سپاه تو را زنده نخواهند گذاشت ." سهراب از این که حریفش زنی بوده خجالت کشید و از این که دژ را به آسانی فتح کرده ، این پیروزی را ناچیز و شکست دادن پیرمرد و زن ایرانی را نوعی سرافکنده برای خود می دانست . از دژ سپید بیرون آمد و هجیر را آزاد کرد .

نقش آفرین داستان سودابه

        روزی کی کاووس شاه ایران ، با توس و گیو و گودرز برای شکار به نخجیر نزدیک توران رفته بود ، حیوانات بسیاری را شکار کردند . دو پهلوان ایرانی ، توس و گیو پیشاپیش شاه  حرکت می کردند  ناگهان در مرغزار دخترکی زیباروی را دیدند . دو پهلوان شیفته دخترک زیباروی خوش پیکر شدند و برسر تصاحب با او کارشان به مشاجره کشید ، آنها با دخترک نزد کی کاووس رفتند تا شاه قضاوت کند که دخترک به کدام یک از آن ها می رسد . کی کاووس خود با دیدن دخترک ، مبهوت زیبایی ها و دلباخته ی او شد و گفت : " تا بزرگتری چون من اینجا هست ، او به شما نخواهد رسید . "

       سپس شاه دستور داد دخترک را به شبستان(محل اقامت زنان شاه)  ببرند ، از پیوند کی کاووس و دخترک پسری به دنیا آمد که نام او را "سیاوخش" (سیاوش) گذاردند . ستاره شناسان و پیشگویان سرانجام غم انگیز و شومی را برای سیاوش پیش بینی کردند و شاه از این بابت اندوهگین شد .

       روزی "سودابه" ، همسر کی کاووس (زنی که در یکی از داستان های پیشین نیز نقش آفرینی کرد.) ، سیاوش را دید و عاشق و دلباخته او شد و پنهانی یکی از ندیمان را فرستاد تا او را برای کامیابی ، با خود به شبستان شاه بیاورد . سیاوش که خیانت به پدر را نمی پسندید و از قصد و عشق سودابه آگاه شده بود ، این دعوت را نپذیرفت .

       روز دیگر ، سودابه به کی کاووس گفت : " خوب است سیاوش را به شبستان بفرستی تا خواهران و اهل شبستان و خویشان خود را ببیند و با آن ها آشنا شود ، در ضمن همه آن زنان نیز دوست دارند او را ببینند . شاه گفت :" این سخن تو از روی مهر مادری است و بسیار شایسته و پسندیده است ." کی کاووس به سیاوش گفت : " به شبستان برو و خویشان و خواهران و سودابه را ببین و اندکی پیش آنها بمان ."

       سیاوش به شبستان رفت . سودابه برای او مراسم و جشن مفصلی ترتیب داده بود . به او نه به عنوان فرزند بلکه به عنوان معشوق مهربانی بسیار کرد اما سیاوش به اظهار عشق و علاقه سودابه اهمیتی نمی داد و پس از دیدن خواهران ، با شتاب به کاخ کی کاووس بازگشت .

       روز بعد شاه از سودابه پرسید :" نظرت در مورد سیاوش چیست ؟ " سودابه گفت :" او همتای شاه و بی نظیر است ، اگر او را به من بسپاری و اجازه دهی از میان خویشان همسری شایسته از نژاد خودم که فرزندی برومند برای او بیاورد ، برخواهم گزید ." شاه گفت : " این آرزو و خواست من است . "

       وقتی سیاوش نزد پدر آمد ، شاه گفت : " آرزوی پدرت آن است که همسری شایسته برگزینی تا از تو جانشینی برای شهریاری من به وجود آید . " سیاوش گفت : " هر که را بگویی با او ازدواج می کنم اما این موضوع ازذواج مرا به سودابه نسپارید . " شاه از سخن سیاوش خندید ، زیرا از نیرنگ و نقشه سودابه خبر نداشت .

       سودابه هیربد (مقام دینی دربار)  و خواجه شبستان را نزد سیاوش فرستاد ، تا او را به شبستان آورند . سودابه تلاش بسیار کرد تا با دلبری و وسوسه معشوقش از او کامیاب شود . اما وسوسه ها و نیرنگ های سودابه نتوانست سیاوش را به خیانت نسبت به پدر وادارد ، بار دیگر سیاوش  شبستان را بدون کامیاب شدن سودابه ترک کرد .

      شاه برای آگاهی از همسر برگزیده احتمالی سیاوش به شبستان آمد . سودابه به شاه گفت : " سیاوش کسی را برگزید ! شاه شاد شد و هدایایی را به پاس تلاش های سودابه به او داد . "

       روز بعد سودابه سیاوش را فراخواند و گفت : " چرا تو به من مهربان نیستی و از من رو بر می گردانی ؟ من عاشق و دلباخته تو هستم ! جدا و دور از تو روز و شب ندارم ! با وصالت مرا شاد کن ! بیشتر از آن چه که شاه به تو ثروت بخشیده ، از دارایی هایم به تو خواهم داد ، اما اگر مرا از خود محروم کنی و خواسته ام را برآورده نسازی ، روزگارت را سیاه خواهم کرد . تو را نزد شاه بی ارزش و خوار می کنم ! "

       سیاوش به سودابه گفت : " من هرگز از روی هوی و هوس و برای کامیابی تو به پدرم خیانت نمی کنم . از نظر من شایسته نیست که تو به عنوان همسر شاه این گناه خیانت بار را مرتکب شوی ! " سپس برخاست تا از شبستان خارج شود . ناکهان سودابه با چنگ به او درآویخت ، همچنین لباس خود را پاره کرد و با ناخن دست و صورتش را خراشید و فریاد بلندی کشید ! شبستان غلغله شد . همه به سوی سودابه می دویند تا ببینند چه اتفاقی برای او افتاده است .

 این خبر به گوش شاه رسید ، شاه با شتاب به شبستان آمد . کی کاووس ، سودابه را دید که گریان ، مو های خود را می کند و می گوید : " سیاوش قصد دست درازی به من را داشت ! ای شاه ، من جز تو هیچ کس را در دنیا نمی خواهم و جان و مهر و دلم متعلق به تو است ! " شاه به سودابه گفت : " اگر راست بگویی ، سر سیاوش را از تن جدا می کنم . " سپس به سیاوش گفت : " راست ماجرا را به من  بگو ." سیاوش حقیقت واقعه را تعریف کرد ، اما سودابه گریان گفت : "او دروغ می گوید ، او به من نظر و قصد بد داشت ، اما من با او مخالفت کرده و تن به خواست ننگین او ندادم ! "

        کی کاووس برای فهمیدن راستی گفتار آن دو ، دستان سیاوش را گرفت و بویید ، بوی عطر تن سودابه را نمی داد و بوی عطر دیگری داشت . با این آزمایش شاه متوجه شد که سودابه دروغ گفته و سیاوش بی گناه است . سپس از او خواست که این ماجرا را جایی تعریف نکند و به کسی نگوید تا در میان مردم پخش نشود .

       سودابه که دستش در برابر شاه رو شده و رسوا شده بود ، کینه سیاوش را به دل داشت . برای انتقام جویی از سیاوش نیرنگ دیگری طراحی کرد . زن جادوگری در شبستان باردار بود . او دو فرزند در شکم داشت . سودابه به او گفت : " اگر جنین ها را بیندازی (سقط کنی) و مُرده آن ها را به من دهی و این راز را در جایی بازگو نکنی تا من بتوانم به شاه بگویم ، این ها  فرزندان من از سیاوش هستند ، به تو گنج فراوان خواهم داد ." آن زن جادوگر پیشنهاد سودابه پذیرفت و بچه های سقط شده را در تشت گذاشت و نزد سودابه آورد .

      سودابه در یک نمایش غمناک در شبستان فغان و فریاد می کشید که بچه هایم از این سیاوش نابکار  مُردند . خبر به شاه رسید . کی کاووس خشمگین و عصبانی شد و در مورد ادعای سودابه تحقیق کرد .

       شاه پس از تحقیقات متوجه شد زن جادوگر در این ماجرا دست دارد . ابتدا با مهربانی با زن جادوگر سخن گفت . ولی دید با مهربانی و شفقت سخن گفتن و نیک رفتاری نتیجه ای به دست نمی آید ، زن را از عقوبت دروغش سخت ترساند اما زن همچنان انکار می کرد . سودابه نیز گفت : سیاوش تنومند و قوی است و من توانایی مقاومت در برابر عمل شرمناک و دست درازی او را نداشتم . " دوباره   شروع به گریه و زاری کرد . شاه این داستان را برای موبدان تعریف کرد تا راه حل مشکل را بیابند و چاره ای برای آن بیندیشند .

     موبدان به شاه گفتند : " دستور بده آتشی بزرگ بیفروزند و به سودابه وسیاوش بگو تا از میان آن عبور کنند ، هر کس بی گناه باشد ، در آتش نمی سوزد و زنده می ماند . " سودابه با حیله گری گفت : " من راست می گویم ، دلیل راستی من آن است که دو نوزادم را از دست داده ام ، سیاوش باید برای ثابت کردن راستگویی خود ، از میان آتش بگذرد ."

       هیزم با صد شتر جمع شد و دو کوه بلند از هیزم پدید آمد . دویست مرد هیزم ها را آتش زدند . دود آتش تا دو فرسنگ دور تر دیده می شد .

       سیاوش برای سربلند بیرون آمدن از این آزمون ، با اسبش به میان زبانه های آتش تاخت اما بدون آنکه آسیبی ببیند ، از آن گذشت . باز سودابه از دروغ خود شرمگین شد . وقتی سیاوش از اسب پیاده شد. شاه به استقبالش آمد . او را در آغوش گرفت و از رفتار و گمان بدش پوزش خواست . سپس دستور داد برای سربلند بیرون آمدن سیاوش از این آزمون سه روز جشن و سرور برپا کردند .

       کی کاوس ، روز چهارم ، سودابه را خواست و به او گفت : " زمین باید از وجود ناپاک و شوم تو پاک شود . " سیاوش برای وساطت پیش آمد و به شاه گفت :" به خاطر من از گناهش درگذر و او را ببخش ! " شاه نیز درخواست سیاوش را پذیرفت . سودابه جایگاه گذشته خود را بازیافت و در دل شاه جای گرفت ، اما هنوز کینه سیاوش را در دل داشت .

زنان نقش آفرین در شاهنامه

زن نقش آفرین داستان " تهمینه "

       روزی بامداد ، رستم برای شکار به نخجیر رفته بود ، گورخری شکار کرد . شاخه درختی را برید و چون سیخ کرد و گور بر آتش کباب نمود . آن را  خورد و پس از آن خوابید . رستم رخش را برای چریدن در بیشه زار آزاد و رها گذاشته بود . چند تن از سواران تورانی از آنجا می گذشتند ، رخش را دیدند و با کمند رخش را به بند کشیده و با خود بردند .

      رستم از خواب بیدار شد . هر چه در بیشه به دنبال رخش گشت ، رخش را نیافت . تا این که به شهر "سمنگان" رسید . شاه سمنگان به پیشواز آمد و به او گفت : " آسوده باش ! ما رخش را برایت پیدا می کنیم . " سپس بزمی برای او مهیا کرد و تا شب با شادمانی ، خوردند و نوشیدند .

     رستم را برای خواب به اتاقی هدایت کردند . ساعاتی از شب گذشته بود که ناگهان در اتاق باز شد و خدمتکاری شمع به دست وارد شد . پشت سر او زیبارویی پشت پرده خود را مخفی کرده بود . رستم از زیباروی پنهان ، نامش را پرسید . او گفت : " من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم . با شنیدن وصف پهلوانی و شجاعت تو عاشق و علاقه مند به تو شده ام ، در ضمن محل نگهداری اسبت رخش را نیز می دانم . " رستم نیز عاشق و شیفته زیبایی ها ، رفتار و گفتار تهمینه شد . بامداد روز بعد به موبدان دستور داد تا او را از پدرش خواستگاری کنند .

      شاه سمنگان از خواستگاری رستم شاد شد و طبق آیین و کیش خود دخترش را به ازدواج رستم در آورد . رستم چند روزی را در کنار همسرش در سمنگان ماند ، سپس تصمیم گرفت به زابل بازگردد . هنگام خداحافظی ، مهره ای به تهمینه داد و گفت : " اگر فرزندمان دختر شد ، این مهره را به ریسمان کن و برای شناسایی من به گیسویش ببند و اگر فرزندمان پسر بود ، آن را بر بازویش ببند . " رخش نیز پیدا شد و رستم سمنگان را به سوی زابل ترک کرد .

          از پیوند رستم و تهمینه پسری زیبا و قوی به دنیا آمد . تهمینه ، نامش را "سهراب" گذاشت . سهراب همچون پدر در یک ماهگی مانند کودک یک ساله بود و در سه سالگی اسب سواری و چوگان بازی می کرد ، در پنج سالگی با تیراندازی با کمان آشنا بود و در ده سالگی کسی یارای نبرد و کُشتی گرفتن با او را نداشت .

          روزی سهراب نزد مادرش تهمینه آمد و پرسید : " پدر من کیست ؟ " مادر گفت : " تو پسر پهلوان رستم ایرانی هستی که تا کنون جنگجویی مانند او در جهان نیامده است ، اما این موضوع را باید از افراسیاب ، شاه توران مخفی کنی ، چون او دشمن ایرانیان و پدر تو است و از این موضوع به نفع خود و کشورش استفاده خواهد کرد !"  سهراب گفت : " چرا باید من نژاد افتخارآمیز خود را مخفی کنم ؟ ! من لشکری از تورانیان فراهم می کنم و دربار کاووس شاه ایران را نابود می سازم و پدرم را شاه "ایران زمین" می کنم ."

        افراسیاب با آگاهی از تصمیم سهراب خوشحال شد . او دوازده هزار جنگجوی ورزیده به فرماندهی "هومان" و "بارمان" را به او سپرد . سپس به فرماندهان گفت : " مراقب باشید رستم ، سهراب ، پسر خود را نشناسد تا آن پهلوان سالخورده ، به دست این دلاور جوان کشته شود . " هومان و بارمان با هدایای افراسیاب ، ده اسب و ده استر با بار تخت فیروزه و تاج زرین و نامه ای مبنی بر حمایت از سهراب به نزدش رفتند .

        سپاه سهراب برای جنگ با ایرانیان به سوی مرز ایران حرکت کرد . نخستین برخورد آن ها با سپاه ایران در "دژ سپید" به فرماندهی "هجیر" دلاور بود . هجیر با این که بسیار پیر و فرتوت بود ، شجاعانه مقابل لشکر توران ایستاد و با سهراب جنگید . سهراب او را با نیزه زخمی کرد . هجیر از سهراب خواست ، او را نکشد . سهراب دلش به حال پیرمرد سوخت . او را نکُشت و دست بسته ، نزد هومان فرستاد . ساکنین دژ سپید از خبر اسارت هجیر اندوهگین شدند .

زنان نقش آفرین در شاهنامه

زن نقش آفرین داستان "سودابه"

         درباریان به کی کاووس(از شاهان کیانی ، سلسله پیشدایان) گفتند :" شاه هاماوران دختری زیبا و شایسته ی همسری تو به نام "سودابه" دارد . خوب است او را به همسری برگزینی ! " کی کاووس فرستاده ای دانا و گرانمایه را نزد شاه هاماوران فرستاد تا ضمن ابلاغ پیام دوستی ، دختر او سودابه را برایش خواستگاری نماید . اگر چه شاه هاماوران ازاین خواستگاری ناراضی بود ، اما به اجبار درخواست کی کاووس را پذیرفت ، وقتی پدر نظر سودابه را پرسید ، سودابه گفت : " من چاره ای به جز پذیرفتن این درخواست ندارم . " سپس شاه هاماوران ، عروس زیبا را با سیصد وچهل خدمتگزار ، هزار استر و اسب ، هزار شتر با بار دینار و دیبا ، با لشکری آراسته به سوی کی کاووس فرستاد .

          یک هفته پس از ازدواج ، شاه هاماوران با خدعه ، کی کاووس را به میهمانی دعوت کرد تا او را اسیر کرده و به بند بکشد . سودابه از قصد و منظور پدر ، برای دعوت کی کاووس آگاه شد . او به کی کاووس گفت : " خدعه ای در کار است ، نباید به هاماوران بروی ! این جشن و بزم نیرنگی برای به اسارت گرفتن و بند کشیدن تو و بازگرداندن من به کاخ پدر است . " کی کاووس به سخنان دلسوزانه سودابه گوش نداد و آن را نپذیرفت .

         کی کاووس به میهمانی شاه هاماوران رفت . پس از یک هفته پذیرایی گرم و جلب شدن اعتماد شاه و بزرگان ایران ، شاه هاماوران با هماهنگی قبلی با بربر ها ، با حمله ناگهانی ، کی کاووس ، گودرز ، گیو و توس را به بند کشید و آنها را در دژ دست نیافتنی که هزاران پهلوان دلیر مسلح از آن نگهداری می کردند ، زندانی نمود و پس از آن به تاراج تاج و تخت و کاخ و دارایی های کی کاووس پرداخت .

        سودابه از نیرنگ پدر ناراحت بود . وقتی فرستادگان پدرش قصد تاراج تخت و تاج و  بازگرداندن او را داشتند ، با خشم و طعنه به آن ها گفت : " ای سگان ! چرا وقتی او در لباس جنگ بود با او نجنگیدید تا این ثروت را به دست آورید و او را با همراهانش اسیر کنید ؟ ! چرا از این پیوند دوستی و ازدواج سوء استفاده کردید ؟ ! من از او تا هنگام مرگ جدا نخواهم شد . "

        شاه هاماوران از شنیدن توهین سودابه به او و سپاهیانش به سختی عصبانی شد و او را به همان جایی که کاووس در آن بود ، به زندان انداخت . سپاهیان کی کاووس نیز چون شاه را اسیر دیدند ، متواری شده و به ایران بازگشتند . شورش و آشوب در ایران به وجود آمد و هر کسی ادعای شاهی کرد.

زنان نقش آفرین در شاهنامه

       سام وقتی سخنان سیندخت را شنید و متوجه شد او شیرزنی روشن فکر و خردمند و فهیم است ، به او گفت : " من زال را با نامه ای محترمانه و دردمندانه به سوی منوچهر می فرستم ، حتما ً شاه ایران تصمیم درست را خواهد گرفت . " سام نیز در مقابل به سیندخت هدایایی چون چهارپایان و پوشیدنی های بسیار بخشید و پیوند زال و رودابه را پذیرفت و او را همراه یک پهلوان و دویست مرد جنگی روانه کابل کرد و به او اطمینان داد که او و مردمش از این پس در امان هستند .

       زال با نامه پدر ، نزد منوچهر رفت . وقتی نامه سام پیر را به او داد ، منوچهر با خواندن آن تحت تاثیر قرار گرفت و با درخواست سام موافقت کرد . پس از آن دستور داد از زال پذیرایی گرم و مفصلی بنمایند . منوچهر نیز از پیشگویان ، موبدان ، ستاره شناسان و دانایان خواست که در مورد سرانجام پیوند زال و آینده او پژوهش کنند و او را از نتیجه آگاه نمایند . آنها پس از بررسی ، گزارش دادند که آینده ی زال و فرزند او نیکو و مایه افتخار شهریاران و بزرگان خواهد بود . فرزند زال در آینده پشتیبان ایران و پناه سواران و جنگاوران و شهریاران خواهد بود .

       سپس منوچهر از بزرگان خواست تا در حضورش هوش زال را با پرسش هایی بیازمایند . زال به تمامی پرسش ها ، به درستی پاسخ داد و شاه از هوش او شادمان شد . بعد از آن منوچهر ، زال را در زمینه جنگاوری و رزم با سلاح مختلف و تیراندازی از روی اسب ، استفاده از ژوبین و سپر ، نیزه و سنان آزمود و از پهلوانان مختلف آشنا با فنون رزمی خواست تا با او نبرد کنند ، زال از همه این آزمون ها موفق و پیروز بیرون آمد .

       پس از آن منوچهر در پاسخ به نامه سام نوشت :" به خاطر داشتن چنین فرزند دانا و پهلوان و دلیر و آشنا به فنون رزمی به تو تبریک می گویم و اجازه می دهم تا هر تصمیمی که در مورد این پیوند صلاح می دانی ، بگیری ."

       با رسیدن پیام منوچهر به کابلستان زال ، سام و مهراب از این پاسخ آسوده خاطر و شادمان شدند .   مهراب از همسرش سیندخت که تلاشش موجب این موفقیت شده بود ، سپاسگزاری کرد . سیندخت ، کاخ را آراست و ایوان های کاخ را با گلاب و مشک و عنبر خوشبو کرد و به این مناسبت همه کابلستان غرق در جشن و شادی شد .

       سام داستان گفتگویش با سیندخت را برای زال بازگو کرد و از او خواست سفیری به کابل بفرستد تا به مهراب بگوید که قصد دیدارش را دارد . خبر به مهراب رسانیده شد و مراسم با شکوهی برای ورود سام و زال ترتیب داده شد . نوازندگان ، رامشگران ، پرچم های رنگارنگ در تمام شهر نشان از شادی مردم و خوشامد گویی به سام و زال بود ، مهراب و سیندخت به پیشواز آن ها رفتند .

         سیندخت به سام گفت : " اگر قصد دیدن عروس زیبای چون آفتاب خود را داری ، چرا هدیه ای نیاورده ای ؟ " سام گفت : " بگو که چه می خواهی تا من تقدیم کنم ؟" سام از دیدن زیبایی رودابه مبهوت  شده و به مهراب دستور داد که پیمان عقد و عروسی را مطابق آیین ، بین این دو جوان برپا کند . سپس گنج های فراوانی را به آن ها بخشید و تخت و تاج پادشاهی زابل را نیز به زال سپرد و خود برای سرکوب آشوب در مازندران و گرگساران عازم نبرد شد .

        رودابه پس از مدتی باردار شد . درد سنگین حمل فرزند برای وی بسیار رنج آور بود . فرزند در شکمش بسیار بزرگ و سنگین شده بود تا این که روزی از شدت درد از هوش رفت . سیندخت هراسان این خبر را به زال رسانید . زال نگران ، به یاد سیمرغ افتاد تا از او کمک بگیرد . ظرفی آورد و پر سیمرغ را آتش زد . ناگهان آسمان تیره و تاریک شد و سیمرغ غول پیکر ظاهر شد و بر زمین نشست . سیمرغ از زال پرسید : " چرا گریه می کنی ؟ ! همسر زیبای تو پسری شیر مرد ، پهلوان و جنگجو به دنیا خواهد آورد که هیچ پهلوانی قدرت هم آوردی و جنگیدن با او را نخواهد داشت ، برو یک خنجر و یکی از موبدان را اینجا بیاور !" زال همه درخواست های سیمرغ را فراهم کرد . سیمرغ گفت : " ابتدا رودابه را با "می" بیهوش کن . آنگاه باید  شکم اورا پاره کنی و بچه را بیرون بیاوری و سپس شکم او را بدوزی ، او هیچ دردی را حس نخواهد کرد ! گیاهی را که ویژگی هایش را به تو می گویم با شیر و مُشک مخلوط کرده ، بکوبی و سپس در سایه خشک کنی ، بعد از آن گیاه خشک شده را بساب و بر روی زخم رودابه بمال تا بهبود یابد . نگران مباش ! تو از داشتن این فرزند خوشبخت خواهی شد ." سپس سیمرغ یک پر خود را کند و به زمین انداخت و پرواز کرد . زال پر را برداشت و دستورات سیمرغ را یک به یک انجام داد .

       رودابه پس از زایمان ، یک روز تمام بیهوش بود ؛ وقتی به هوش آمد ، نوزاد را به او نشان دادند. جشن و سرور در سرتاسر کابلستان بر پا شد . سام نیز برای تولد کودک جشنی بزرگ بر پا کرد و به نیازمندان درم و دینار بخشید و در نامه ای به زال نوشت : " از این نوزاد ارجمند که از نژاد من است و نشانه های پهلوانی دارد به خوبی مواظبت کن . "

      زال از دیدن نامه پدر و توجه اش به نوزاد شادمان شد . برای تغذیه رستم ده دایه به او شیر می دادند . وقتی شیر خوردن او را قطع کردند و غذا خور شد ، به اندازه پنج مرد خوراک می خورد . وقتی کودک هشت ساله شد ، او از جهت پیکر و هیکل ، اندیشه و فرهنگ همانند یلان و پهلوانان و خردمندان بود .