زنان نقش آفرین در شاهنامه
نقش آفرین داستان " جریره "
کی خسرو ، لشکریان را فراخواند و به آنها گفت : " همه شما به فرماندهی توس و گودرز به کاسه رود در توران بروید ، برادرم فرود و مادرش جریره ، دختر پیران ، در کلاتی در نزدیکی آنجا زندگی می کند. به آن ها آسیبی نرسانید و به سراغ تورانیان بروید ."
توس و لشکریان به سوی کاسه رود به راه افتادند ، در راه به دوراهی رسیدند که یکی به کلات و راه دیگر به "چرم "می رفت . توس به گودرز گفت : " راه کلات سر سبز و فراز و نشیب کمی دارد ، بهتر است از راه چرم که بیابانی است ، نرویم .
فرود از آمدن لشکر ایران به فرماندهی توس با خبر شد . او دستور داد که گله ها و گوسفندان و ستوران را به "سپد کوه" برده و پنهان کنند . سپس نزد مادرش جریره رفت و گفت : " از ایران سپاهی به فرماندهی توس به اینجا آمده چه باید بکنیم ؟ "
جریره گفت : " کاری مکن . برادرت کی خسرو شاه تازه ایران شده و از وجود تو با خبر است ، خفتان به تن کن و پیش سپاه ایران برو و بگو ، من هم کین خواه سیاوش هستم و بر افراسیاب نفرین کن و سیاوش را تحسین کن و بگو نژادت از مادر و پدر به پادشاهان و نامداران می رسد ، از آنان سراغ "بهرام " و "شاوران" را بگیر و نشانه های آن دو را به آنها بگو تا به ما آسیبی نرسانند . "
فرود با "تخوار" از راه چرم به سوی ایرانیان رفتند . فرود مشاهده کرد لشکر ایران در اطراف دژ دربند موج می زنند . او از تخوار خواست نام نامدارانی را که در لشکر ایران می شناسد ، به او بگوید . تخوار ، توس ، فریبرز ، گستهم گژدهم ، زنگه شاوران ، بیژن پسر گیو ، شیدوش ، گرازه ، فرهاد ، گودرز کشوادگان را از دور به او نشان داد . فرود بسیار خوشحال شد . دیدبان سپاه ایران ، فرود و تخوار را دید و به توس گزارش داد .
توس با دیدن آن دو در بالای کوه ، برآشفت و به بهرام دستور داد : " برو و این دو را کشان کشان اینجا بیاور ، اگر جاسوس افراسیاب بودند ، به آن ها امان مده و همانجا به دو نیمشان کن و برگرد."
بهرام به سوی فرود و تخوار حرکت کرد . تخوار ، بهرام را نشناخت . بهرام به آن دو گفت : " چرا لشکریان ایران را می پایید و شمارش می کنید ؟ " فرود گفت : " با ما این گونه صحبت مکن ، چرا خصمانه صحبت می کنی ! تو برتری بر ما نداری ! "
فرود پرسید : " سالارتان کیست ؟ بهرام گفت : " سالار ما توس است و نام سرداران سپاه را نیز به او گفت . "
فرود گفت : " چرا از بهرام نام نبردی ؟ " بهرام پرسید : " نام بهرام را از چه کسی شنیده ای ؟! " فرود گفت : " از مادرم ، او گفته است : " وقتی سپاه ایران را دیدی ، از آن ها سراغ بهرام یا زنگه شاوران را بگیر ! " بهرام گفت: " ای شهریار جوان ، آیا تو فرود هستی ؟ نشان سیاوش را به من نشان بده ! " فرود علامت روی بازویش را نشان داد.
بهرام به فرود احترام گذاشت و گفت : " توس دوست نداشت خبری از تو بشنود ، چون از ابتدا دوستدار به پادشاهی رسیدن فریبرز بود و نه برادر تو ! اگر هرکس برای جستجو و دستگیری شما به جای من به بالای کوه می آمد ، برای تو خطرناک بود . اکنون به لشکرگاه می روم و مژده دیدن تو را به لشکر ایران می دهم ، تو داخل دژ برو و درش را ببند . " فرود گرزی از زر و فیروزه را به بهرام برای یادگاری هدیه داد و گفت : " اگر توس اجازه دهد با هدایایی خواهم آمد . "
بهرام نشانه های فرود را به توس بیان کرد و گفت : " شاه به تو گفته گرد فرود نگرد و به او آسیبی مرسان . " توس گفت : " من فرمانده سپاه ایران هستم ، چرا دستور مرا اجرا نکردی و او را نیاوردی ؟ ! ای بزدل تو از یک تورانی ترسیدی ! او برای شناسایی ما آمده بود ! "
توس رو به سوی سپاه کرد و گفت : " یک پهلوان می خواهم که برود و سر این ترک تورانی را بیاورد . " بهرام گفت :" از خدا بترس! از شاه شرم کن ! هرکس با فرود نبرد کند ، از چنگش رهایی نمی یابد . "
توس ، چند سوار نامدار را برای نبرد با فرود برگزید . چند نفر داوطلب نبرد با فرود شدند ، بهرام به آنها گفت : " شخص بالای کوه برادر کی خسرو است . " و نشانه های او را بیان کرد . عده ای از سواران بازگشتند .
داماد توس برای نبرد به بالای کوه رفت . فرود تیری به سر او زد ، از اسب افتاد . توس، پسرش ، "زرسپ" را به نبرد فرستاد . فرود او را نیز با تیر زد و بر زمین افتاد . توس خشمگین شد و خود به او حمله ور شد .
تخوار به فرود گفت : "باید به دژ برگردیم و در آن را ببندیم . اکنون سی هزار سوار به سوی تو می آید و دژی نمی ماند و اینجا را زیر و رو می کنند . " تخوار گفت : " مواظب باش توس را نکشی ، اسبش را با تیر بزن ! فرصتی به او بده ، جلو تیر تو نیاید ، اگر لشکر بالای کوه بیاید تو توان رویارویی نداری !"
فرود ، اسب توس را با تیر زد و توس بر خاک افتاد . همه خدمتکاران از ظاهر فرمانده خاک آلود خود خندیدند .
گیو پسر گودرز از سرافکندگی و خواری توس ناراحت شد ، جوشن پوشید و گفت : " او پسر " جم " و " قباد" است ، اما از روی نادانی جنگی را آغاز کرد و به فرود حمله ور شد ! "
تخوار گفت : "او گیو است که دست پیران نیای تو را بسته ، لشکر توران را شکست داده و برادرت کی خسرو را بدون کشتی از جیحون گذرانده و به ایران رسانده است ، بهتر است اسب او را با تیر بزنی . " فرود ، اسب گیو را با تیر زد و او نیز بر خاک افتاد و همه خدمتکاران خندیدند .
بیژن پسر گیو گفت : " سوگند می خورم تا فرود را نکشم باز نخواهم گشت . " گیو گفت : " ما فقط دو اسب داریم که توان و تحمل سنگینی سوار با جوشن را دارد . " بیژن گفت : " می خواهم پیاده بروم."
گستهم گفت : " از اسبان من اسبی برگزین و برو . " او نیز با اسب به سوی کوه رفت ، فرود اسب او را نیز با تیر زد و به خاک افتاد .
فرود و تخوار با شتاب به دژ برگشتند و در را بستند . بیژن به دنبال آنها دوید ، نگهبانان دژ از بالای دیوار دژ بر سر بیژن سنگ ریختند و بیژن نیز ناکام نزد توس بازگشت .
شب شده بود ، و همه خسته از جنگ در اضطراب خوابیده بودند . جریره خواب دید آتشی بزرگ جلو فرود در دژ افروخته شده و سراسر سپدکوه و خدمتکاران در آتش می سوزند . بیدار شد و به بالای دیوار دژ رفت . اطراف دژ را پُر از جنگجویان ایرانی دید ، نزد فرود رفت ، او را بیدار کرد و گفت : " وضع بسیار بد است . " فرود گفت : " سرنوشت من نیز مانند پدرم است ، او در جوانی کشته شد من هم همنگونه می میرم ، او را گروی کشت و مرا بیژن خواهد کشت . " سپس به همه مردم ، زره و سلاح داد و خود لباس رزم پوشید .
در طول شب ، سپاهیان فرود یکی یکی کشته شدند و یاوری برایش نماند . او به تنهایی از دژ بیرون رفت . رهام و بیژن کمین کرده بودند . رهام با شمشیر دست فرود را قطع کرد و بیژن پای اسب فرود را برید .
فرود به دژ بازگشت . خدمتکاران پشت سرش در دژ را بستند ، همه گریه می کردند و موی خود را می کندند . فرود در حالی که جان می داد ، گفت : " اگر به من علاقه دارید و دلتان برای من می سوزد به حرف من گوش دهید ، برای اینکه اسیر دشمن نشوید ، باید خود را از بالای دیوار قلعه پایین بیندازید تا یک تن زنده نماند . آنگاه چشم از جهان فرو بست !" خدمتکاران یکی یکی از بالای دژ خود را پایین انداختند .
جریره برای اینکه غنیمتی نصیب دشمن نشود ، تمام وسایل موجود در دژ را به آتش کشید و سپس خنجری برداشت و شکم اسبان را درید و پاهای آنها را قطع کرد و در آخر ، صورتش را به صورت فرود چسباند و در کنار جنازه او با خنجر خود را کشت .
بهرام به دژ نزدیک شد . دلش از آن صحنه به درد آمد و گفت : " فرود از سیاوش بدتر و خوارتر مُرد ، زیرا که قاتل پدرش از خدمتگزارانش نبود و مادرش نیز بر بالینش جان نداد و خان و مانش در آتش نسوخت . " سرداران ایرانی همه بر جنازه فرود و مادرش گریستند و از کرده خود پشیمان شدند .
گودرز به توس و گیو گفت : " شایسته یک سپهبُد ایرانی نیست که تندخو و لجوج باشد ، زیرا نه تنها جنگجویانمان را از دست دادیم ، بلکه فرود ، فرزند سیاوش و برادر کی خسرو و جریره همسر سیاوش را نیز از دست دادیم . " سپس دستور داد به رسم و آیین ایرانیان باستان دخمه ای شاهانه بر بالای کوه ساختند و پیکر فرود و زرسپ را که پیچیده در دیبای زرباف معطر شده به کافور و گلاب و مشک ، در آن جا قرار دادند و سه روز در چرم به سوگواری نشستند و روز چهارم ، سپاه به سوی کاسه رود به راه افتاد .