بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر  222                            

بر تخت شاهی نشستن ماهوی

        ماهوی دستور داد هرکس دخمه را درست کرده بکشند و زندگیش را تاراج کنند . سپس بر تخت شاهی نشست و خراسان را گرفت ، بلخ و هری را به پسر بزرگش داد ، بد کرداران را سالار جاهای مختلف کرد و خردمندان را از بین برد .

         بیژن با خبر شد که ماهوی خود را شاه خوانده و به هر کشوری مُهر و نگین خود را فرستاده و اکنون با لشکرش به سوی جیحون رفته است ، بیژن از برسام پرسید : چه کسی شاهی را به او داده است ؟ !

         برسام ماجرای جنگ در مرو و حمله یک تنه یزدگرد به سپاه دشمن و پنهان شدن او در آسیاب و کشتن یزدگرد و بر تخت شاهی نشستن ماهوی را برای بیژن تعریف کرد .

          بیژن گفت : شتاب مکنید وقتی ماهوی به این سوی جیحون رسید ، ما انتقام یزدگرد را از او می گیریم و پسر یا دختری از نژاد او را به شاهی می نشانیم . برسام گفت : همه شهر های ایران را تازیان گرفته اند .

رسیدن ماهوی به جیحون

       طلایه داران خبر آوردند ماهوی به این سوی جیحون رسید . بیژن به برسام گفت : مواظب باش ماهوی فرار نکند . برسام با دیدن درفش ماهوی به دنبال او تا ریگ فرات تاخت ، کمربند او را گرفت و از زین بلند کرد و بر زمین زد ، پیاده شد و دست او را بست و او را جلو اسب انداخت !

        وقتی بیژن دید ماهوی را گرفته اند به او گفت : ای بد نژاد چرا یزدگرد را کشتی ؟ ماهوی گفت : جزای بدکردار کشتن است .

         بیژن دو دست ماهوی را برید ، دستور داد دو پا و گوش و بینی او را ببرند و پیکر او را  بر روی ریگ گرم بگذارند و خود سوار بر اسب شد .

        منادی گرد لشکر گشت و ندا داد ، آگاه باشید که هر کس مانند ماهوی باشد ، هرگز به شاهی نمی رسد . سپس او سه پسر جوان ماهوی را با تخت و تاجشان به آتش کشید .

        و سرانجام این گونه داستان های شاهنامه ، این منظومه پر ارزش فرهنگ و ادب پارسی به پایان می رسد ، باشد که این تلاش مورد پسند و بهره برداری نوجوانان و جوانان ادب جوی سرزمین عزیزمان ایران قرار گیرد .

منبع :

شاهنامه فردوسی   

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر  221                            

پیشنهاد فرخ زاد به یزدگرد

       فرخ زاد به شاه گفت : به سوی بیشه نارون و آمل و ساری که پشتیبان و از خدمتگزاران تو هستند برو و لشکری فراهم کن و بازگرد !

      یزدگرد گفت : باید به خراسان برویم که لشکر فراوانی آنجا دارم با خاقان دوستی می کنم و با دخترش ازدواج می کنم تا بتوانم با سپاهی بزرگ باز گردم .

حرکت یزدگرد برای جمع آوری سپاه

         یزدگرد از گرگان به راه بُست و سپس مرو رفت . آنجا نامه ای به "ماهوی سوری"، "کنارنگ مرو"  و "توس" نوشت و از آنها کمک خواست و گفت : فردی به نام سعد وقاس که بوم و نژاد و دانش ندارد تا تیسفون آمده است ، اگر بتوانم با کمکتان پیروز شویم پاداشی نیکو به شما خواهم داد .

         ماهوی سوری نامه ای به "بیژن" پهلوانی از نژاد طرخان در شهر سمرقند نوشت : اگر خواهان جنگی سودمند هستی ، اکنون یزگرد اینجاست ! اگر بیایی می توانی سر و تاج و تخت و گنج او را تصاحب کنی !

       بیژن به بزرگان گفت : اگر این کار را بکنم ، شاه چین آزرده می شود و اگر جنگ نکنم ، می گویند ترسید . دبیر به او گفت : اگر ننگ داری به ماهوی یاری کنی به "برسام" دستور بده تا با سپاه او را یاری کند !

دستور بیژن به برسام برای کمک به ماهوی

     بیژن به برسام گفت : با ده هزار جنگجو به مرو برای جنگ برو و گنج ایرانیان را به دست بیاور ! برسام پس از یک هفته به مرو رسید .

     به یزدگرد خبر دادند که ماهوی برای جنگ آمده است . شاه جوشن پوشید و به لشکر ترکان حمله کرد و بسیاری را کشت . وقتی خسته شد بازگشت ترکان او را دنبال کردند . او در آسیابی که در راهش بود پناه برد .

یزدگرد در آسیاب

        وقتی آسیابان در آسیاب را گشود ، دید پهلوانی تاج بر سر با دیبای چینی ، کفشی زرین مستمندانه بر روی سنگ آسیاب نشسته است !

        آسیابان پرسید : کیستی ؟ ! یزدگرد گفت : از ایرانیانم و از سپاه توران گریخته ام ، آسیابان گفت : من فقیرم اگر نان و کشک می خوری ، برایت بیاورم ! یزدگرد گفت : خورش با برسُم بیاور ! آسیابان نزد بزرگ خود رفت و گفت : مردی بزرگ در آسیاب است ، برسُم می خواهد .   

کشته شدن یزدگرد

        بزرگ آسیابان به او گفت : برو و به ماهوی ماجرای مردی که در آساب است را بگو ! ماهوی با شنیدن سخن آسیابان فهمید او یزدگرد است . ماهوی گفت : بشتاب و سر او را از تن جدا کن و گرنه او سر تو و خانواده ات را از تن جدا خواهد کرد . سپس به آسیابان گفت : برخیز و این سوار را به آسیاب ببر !

         سوار وقتی به یزدگرد رسید با دشنه به تهیگاه او زد و او را در کنار سفره نان و کشک چاک چاک کرد . ماهوی دستور داد تن او را در آب رودخانه بیندازند .

         روز بعد مردم تن برهنه یزدگرد را در کنار آب پیدا کردند ، چهار اسقف برهنه شدند و او را از آب بیرون کشیدند ، در باغ دخمه ای ساختند . زخم های تن یزدگرد را با مشک و کافور خشک کردند و در دخمه گذاشتند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر  220                            

نامه پهلوان رستم به سعد وقاس

          رستم به سعد پیام فرستاد که کارزار ما ناپسند است به من بگو ، شاه تو کیست ؟ آیین و راه تو چیست ؟ سپهبُد و سپاهت گرسنه اند ، با نانی سیری ! نه فیل و نه بار و بنه داری ! برای تو زندگانی خوبی در ایران مهیاست ، شرم نداری که هوس تخت و تاج شاه ایران را کرده ای ؟ پاسخت را بفرست ! ما سواری نزد شاه می فرستیم و هر چه بخواهی برایت مهیا می کنیم !

پاسخ سعد به رستم نیکخواه

          فرستاده نزد سعد رفت . تازیان ردایی زیر او انداختند و گفتند : ما مرد نیزه و تیغ هستیم و با دیبا و زر و سیم خواب و خوردن کاری نداریم !

          سپس به تازی در پاسخ او از جن و انس ، از گفتار پیامبر هاشمی ، از توحید و قران ، از وعده های آن ، از آداب جدیدشان ، از آتش و زمهریر ، از قطران ، از بهشت و حوری و جوی شیر ، از کافور ، ماء معین و انگبین با او سخن گفت .

سعد به فرستاده گفت : اگر شاه شما دین ما را بپذیرد ، در دو عالم شاهی را به دست می آورد و محمد (ص) شفیع او خواهد بود .

          وقتی با این کار می توانی بهشت را بیابی نباید به دنبال بلا و کینه جویی باشی ، سپس نامه را مُهر زد و بر محمد درود فرستاد ، نامه را به شعبه مغیره داد تا به رستم برساند .

دریافت پاسخ سعد

           به رستم گفتند : نامداری پیر و فرتوت بدون سلاح آمده است تا پاسخ سعد را به تو بدهد ، جایگاهی زرین ساختند و شصت سوار و بزرگ ایران با لباس های فاخر گرد آمدند .

           مغیره به بالای جایگاه زرین نرفت و بر خاک ایستاد و شمشیر را مانند عصا بر زمین زد و بر خاک نشست و به پهلوانان سپاه اهمیت نداد . رستم به او گفت : بیا و شاد باش ! مغیره گفت : اگر دین مرا بپذیری شاد می شوم .

           رستم ناراحت شد ، نامه را گرفت و به دبیر داد تا بخواند . رستم گفت : اگر سعد با تاج بود ، جنگیدن برایم آسانتر بود .

آغاز جنگ با سعد

       رستم دستور شروع جنگ با سعد را داد . سه روز جنگ کردند ، از تشنگی لب سپاهیان دو طرف خشکیده بود ، ناگهان رستم و سعد به سوی هم تاختند . رستم با شمشیر بر سر اسب سعد زد و خواست سرش را ببرد . از اسب پایین آمد و بر کمر اسب زد ، سعد با شمشیر بر کلاه خٌُود رستم زد و خون از پیشانی اش جاری شد . چشمان رستم تیره شد . سعد با شمشیر بر بدن و گردن او زد ، رستم به خاک افتاد.

       سپاهیان راهی برای رسیدن و کمک کردن به رستم نداشتند . سپاهیان که او را سراپا خونین دیدند پا به فرار گذاشتند .

       پس از کشته شدن رستم ، فرخ زاد و هرمز گریان به اروند رود زدند . از کرخه به نیزه داران حمله کردند و همه را کشتند و با درد این شکست نزد شاه بازگشتند ، بسیاری کشته شدند ، سپاه تازیان پیروزمندانه به سوی بغداد و کاخ شاه حرکت کرد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر219                        

پادشاهی پوران دخت

      پوران دخت ، دختر شاه را به عنوان پادشاه زن برگزیدند او نیز چون پدرانش هنگام بر تخت نشستن قول برقراری عدالت ، کمک به مستمندان ، راندن دشمنان و بدخواهان از کشور را داد .

     او به پیروز خسرو از دشمنان پدرش گفت : ای بدکردار من تو را برای کار بدت در حق پدرم مجازات می کنم .

      کره اسبی را از آخور خواست و پیروز خسرو را بست و با سر درون پالهنگ اسب انداخت . کره اسب چموش که تا آن موقع سنگینی زین بر پشتش را حس نکرده بود را به تاخت در میدان به حرکت در آوردند . اسب مدام به زمین می خورد وپیروز خسرو را به زمین می کوبید ، آن قدر پیروز خسرو به زمین خورد تا خون از بدن او جاری شد و جان داد . پوران دخت شش ماه شاهی کرد و ناگهان بیمار شد و در عرض یک هفته درگذشت .

پادشاهی آزرم دخت

      آزرم دخت نیز چهار ماه بر تخت نشست اما از بدخواهانش شکست خورد و کشته شد .

پادشاهی فرخ زاد

       بزرگان ایران فرخ زاد را از جهرم فراخواندند و بر تخت نشاندند او یک ماه پادشاهی کرد اما در نوشیدنی او زهر ریختند و یک هفته پس از آن درگذشت و شورش ها پدید آمد .

پادشاهی شانزده ساله یزگرد

        عمر ، سعد وقاس را برای جنگیدن با رستم پسر هرمز راهی کرد . سی ماه در قادسیه جنگید . از هر دو طرف تعداد بسیاری کشته شدند .

        رستم فهمید که توان مقابله با سعد وقاس را ندارد . نامه ای به برادر نوشت که اخترشناسان شکست مرا از تازیان پیشگویی کرده اند . همچنین از سوی تازیان فرستاده ای آمده و می گوید از قادسیه تا کنار رودبار را به شما می دهیم به شرطی که ما را به شهر راه بدهید تا بتوانیم بازرگانی و داد و ستد کنیم . باژ و ساو را نیز می پذیریم و شاه را فرمان می بریم . بزرگانمان را نیز به عنوان گروگان نزد شما می فرستیم .

رستم به شاه نوشت : اگر جنگ ادامه یابد ، صد ها دلاور کشته می شود . سربازان فرمان سردارانم میروی طبری ، ارمنی ، کلبوی سوری را نمی شنوند اما ما تلاش خود را در جنگ می کنیم ، به مادر بگو : اگر دیگر مرا ندید ، غمگین نشود که کسی در این سرای سپج جاوید نیست !

      از تازیان گروهی دیبای سیاه بر سر می گذارند ، تخت و تاج و کفش زرین و گوهر و درفش ندارند ، در بین تازیان بندگان شهریار می شوند ، کشاورز می جنگد و از نژاد و هنر سخن نمی گوید .پدر با پسر بر سر سیم می جنگد ، خوراکشان نان و کشک و پوشش آنها گلیم است .

        از بخت من تا پهلوان شدم ، روزگار ساسانیان تیره شد . قادسیه گور من خواهد شد و جوشن من کفن من است .