بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 143

مرگ اردشیر و بر تخت نشستن شاپور

       اردشیر در هفتاد و هشت سالگی بیمار شد ، شاپور را فراخواند و او را پند های بسیار داد و به او گفت سه چیز آفت پادشاهی است ، نخست بیدادگری شهریار ، دوم ارج نهادن به بی هنران و نادن ها ، سوم دوست داشتن گنج و دنیا و افزون طلبی در ثروت

     اردشیر به شاپور گفت بخشنده باش و به دنبال کسب خرد و دین باش . دروغ مگو . عصبانی و خشمگین مباش . کار امروز را به فرا میفکن . با جاه طلب و مغرور همنشین مشو . پر حرف و زیاده گو مباش . به دنبال هوی و هوس مباش . سخنان را بشنو و بهترین را برگزین . نزد خردمندان سنجیده سخن بگو . پوزش دیگران را از گناهشان بپذیر . تو از دانایی و عدالت نام آور می شوی . از خدا می خواهم از بدی ها نگهدارت باشد و نیکنامی به تو بدهد .

      سپس گفت در چهل سال و دو ماه است از پادشاهیم ، شهر های زیبا چون اردشیر خوره در کشور خوزیان دوم گندی شاپور سوم بوم میشان کنار رود فرات سوم برکه اردشیر چارم رام اردشیر در مسیر پارس  ساختم .

سی و یک سال پادشاهی شاپور

       شاپور پس از تاجگزاری اعلام کرد که راه و رسم پدر را ادامه خواهد داد اما با مرگ اردشیر شورش هایی در کشور به پا شد . قیدافه زیر بار باژ دادن نرفت . شاپور برای سرکوب شورش سپاهی را با التونیه و سپاهی دیگر به فرماندهی انوش را به روم فرستاد .

     سپاه انوش سه هزار نفر از رومیان را کشت و هزار دویست نفر اسیر شدند . قیصر فرستاده ای نزد شاپور فرستاد و گفت چرا خونریزی می کنی ؟ ! باژ را همچون گذشته می دهیم و فرمانبردار توام ! از خویشانمان نیز گروگان هایی نزد تو می فرستیم !  سپس همراه باژ و گروگان ها هدایایی چون هزار غلام و خدمتکار ، مقدار زیادی دیبا فرستاد .

     شاپور و سپاهش هفت روز در التونیه بودند و سپس به اهواز رفت و شهری به نام شاپورگرد را بنا نهاد شهری نیز برای اسیران رومی ساخت ، در پارس و سیستان نیز شهر هایی را ساخت در شهر نیشابور کهن دژ را ساخت .

     رودی پهناور در شوشتر بود به انوش گفت برای آن پلی بساز که بتوانیم از طریق آن بازگردیم . روزگار سپری شد و سی سال و دو ماه از پادشاهیش گذشت روزی اورمزد را فراخواند و پند فراوان داد وقتی پند هایش تمام شد رنگ چهره اش زرد شد و جان به جان آفرین داد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 142

دیدار شاپور با دختر مهرک نوش زاد

       دختر مهرک نوش زاد خود را پنهان نمود . روزی شاپور برای شکار به نخجیر رفته بود روستایی پر از باغ و ایوان و کاخ را از دور دید شاپور به روستا رفت و جلو بزرگترین خانه ده پیاده شده در خانه دختری را دید که از چاه آب می کشد .

      دخترک پیش آمد و گفت بی گمان اسبت تشنه است . آب رود شور است اما آب این چاه شیرین است ، اجازه بده برایت از چاه آب بکشم .

     شاپور گفت چرا تو آب بکشی ؟ ! خدمتکاران زیادی همراه من هستند که این کار را می کنند . دختر روی خود را پوشاند و کنار جوی آب نشست . شاپور به خدمتکار گفت برو از چاه با دلو آب بیاور .  خدمتکار وقتی دلو را پر از آب کرد نتوانست آن را بالا بکشد ، شاپور به خدمتکار گفت ندیدی این زن چگونه چندین بار دلو را پر از آب کرد و بیرون کشید تو نصف او هم نیستی ! خود نیز وقتی طناب دلو را کشید برایش سخت بود .

    شاپور به دخترک گفت این کارت نشان می دهد که تو از نژاد بزرگان هستی ! دخترک نیز گفت با نیروی شاپور اردشیر بی گمان موفق خواهد بود .

     شاپور گفت ای چرب زبان چگونه مرا شناختی ؟! دختر گفت وصف تو را شنیده بودم ! شاپور گفت از تو پرسش هایی دارم باید به من راستش را بگویی ! تو از چه نژادی هستی ؟ دختر گفت : من دختر بزرگ این ده هستم . شاپور گفت کشاورز نمی تواند دختری به زیبارویی و خردمندی تو داشته باشد ! دختر گفت اگر جانم در امان باشد نژادم را به تو می گویم ! شاپور به دختر گفت نگران مباش ! از من و پدرم به دل بیم راه مده به تو گزندی نمی رسد ! دختر گفت من دختر مهرک نوش زاد هستم !

درخواست ازدواج از دختر مهرک نوش زاد توسط شاپور

      دختر پس از آشکار شدن رازش گفت مرا پارسایی به بزرگ این ده سپرده ! من از ترس شهریار پیشکار و آبکش او شده ام !

      شاپور نزد بزرگ ده رفت و گفت این دختر را به ازدواج من درآور ! بزرگ ده به آیین زردشتیان او را به شاپور داد .

     نه ماه گذشت و پسری به دنیا آمد شاپور او را اورمزد (هرمز) نامید وقتی هفت ساله شد همتایی نداشت ، همیشه او را پنهان می کردند .

آشنا شدن اردشیر با اورمزد

     روزی هنگامی که اردشیر با شاپور به شکار می رفت چند کودک با چوگان و گوی به میدان آمدند اردشیر نیز همزمان وارد میدان شد کودکی به گوی زد و گوی نزدیک اردشیر فرود آمد اورمزد دوید و گوی را برداشت .

     اردشیر پرسید نژاد این کودک از کیست ؟ کسی چیزی نگفت ! اردشیر به موبد گفت او را نزد من بیاور .

    اردشیر از کودک پرسید پسر چه کسی هستی ؟ کودک نترسید و گفت من پسر شاپور پسر تو و نواده مهرک هستم !  اردشیر خندید و گفت نترس و فرزندتپنهان مکن ! شاپور سپس داستان خود و دخترک آبکش و فرزندش را برای پدر گفت . اردشیر شاد شد و کودک را در آغوش گرفت .

    کودک را به کاخ بردند و او را ؟آراستند و آن قر گوهر و زر و درم و دینار بر سرش ریختند که سرش زیر آن ها ناپدید شد ، اردشیر او را بیرون کشید و به مستمندان زر و گوهر بسیار بخشید سپس دستور داد آتشکده و ایوان نوروز و کاخ سده را بیارایند .

     اردشیر به بزرگان گفت سرانجام من آن چیزی شد که کید هندی گفته بود ، اکنون سالیان خوشی را خواهیم داشت و هفت کشور (هفت اقلیم) متعلق به ما خواهد شد سپس با عدل و داد و. مهر بر کشور پادشاهی کرد و کارگزارانش را موظف به عملکرد نیکو با مردم نمود .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 141

آزمودن شاپور توسط پدرش اردشیر

      اردشیر از او سپاسگزاری کرد و گفت اکنون به تو صد پسر هم سن و سال و هم لباس به تو می دهم تو آنها را برای بازی چوگان به میدان بفرست تا ببینم مهرم به که می افتد و آیا پسرم را می شناسم !

     موبد شاپور هم لباس با سایر بچه به میدان برد ريال ، شاپور از همه برتر بود ، اردشیر به یکی از همراهان گفت گوی را از کودکان بگیر و جلوی من بینداز ! ببینم کدام کودک از همه دلیرتر است ! اگر این بزرگان را به حساب نیاورد او فرزند من است !

       وقتی گوی را جلو اردشیر انداختند کودکان به دنبالش دویدند اما کسی جرات نکرد به اردشیر نزدیک شود . شاپور پیش آمد و گوی را برداشت و بُرد . سواران او را از زمین برداشتند و اردشیر او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت هرگز در دلم نبود که شاپور کشته شده است !

      آنقدر بر سر او گوهر و دینار و زر وسیم ریختند که پیشانی اش ناپدید شد سپس دستور داد دختر اردوان را بیاورند و او را بخشید .

آموزش و آشنا نمودن شاپور با فنون و هنر های مختلف

       اردشیر خردمندان را فراخواند و از آنها خواست به کودک زبان پهلوی و فنون جنگاوری و رزم و بزم ، انتخاب سپاه را بیاموزند .

      اردشیر دستور داد یک روی سکه درم و دینار را نام خود و روی دیگر را نام وزیر فرزانه و خردمندش را ضرب کنند . به وزیر گنج فراوان و طی نامه ای حکومت و مهر و نگین داد  سپس شهری به نام گندی شاپور بنا کرد .

همراهی شاپور با اردشیر

        شاپور همه جا با پدر بود اردشیر پیوسته در حال جنگ با شورشیان بود و می گفت می خواهم جهان را بدون دشمن و جنگ به دست بیاورم .

       وزیر به شاه گفت کسی را نزد کید شاه هند بفرست تا او آینده را برایت پیشگویی کنم . اردشیر فرستاده ای را با هدایای بسیار نزد کید فرستاد تا بپرسد اگر می تواند جهان را بگیرد راهش را به او نشان دهد و اگر نمی تواند رنج بیهوده و گنج را به هدر ندهد !

پیشگویی کید از آینده حکومت اردشیر

     کید زیج و صلاب و اختر ها را نگاه کرد و گفت اگر اردشیر با نژاد مهرک نوش زاد وصلت کند می تواند آرام بر تختش بنشیند و لازم نیست سپاهش را به هر سو بفرستد و گنجش افزایش می یابد .

      فرستاده پیشگویی کید را به اردشیر رساند ، اردشیر گفت مباد که من با نژاد مهرک نوش زاد وصلت کنم و دشمن را به خانه خود بیاورم ، از مهرک نیز دختر ماند که او نیز در جهرم ناپدید است . اکنون دستور می دهم او را هر کجا یافتند بکشند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 140

تاجگزاری اردشیر در بغداد

       اردشیر دختر اردوان را به زنی گرفت و دادگری را پیشه کرد و دو پسر هفتواد را به زندان کرد و دو پسر دیگرش به هندوستان رفت .

      روزی پسر بزرگتر هفتواد به نام بهمن برای خواهرش پیام فرستاد و زهری را برای او فرستاد و گفت دو برادرت در زندان اردشیر اسیرند و دو برادرت در هندوستان هستند ، چرا محبت و مهرت را بریده ای ؟ اگر می خواهی شهبانوی ایران شوی این زهر هلاهل را به هنگام شام به اردشیر بده !

سوء قصد دختر اردوان به جان اردشیر

      خواهر پیام را شنید و زهر را گرفت و دلش برای برادرانش سوخت . روزی اردشیر به نخجیر برای شکار گور رفته بود ، وقتی اردشیر بازگشت نزد دختر اردوان رفت ، دختر با جامی از یاقوت زرد پر از آب سرد شکر و پسته آغشته به زهر به سوی اردشیر دوید . جام را به اردشیر داد ناگاه جام افتاد و شکست ، دختر اردوان به لرزه افتاد .

       اردشیر به او بدگمان شد و دستور داد چهار مرغ بیاورند ، مرغ ها تا پسته ها را خوردند مُردند . اردشیر بزرگان و موبدان را فراخواند و گفت اگر کسی را نوازش کنی و از خوشی چنان مست شود که بیهوده قصد جان تو را کند مجازات او چیست ؟!

دستور به دار آویختن دختر اردوان

     یکی از بزرگان گفت : او را باید کُشت . موبد و دختر اردوان به راه افتادند ، دختر به موبد گفت ای خردمند سرانجام من و تو مرگ است تو مجبوری مرا بکشی ! من کودکی از اردشیر در شکم دارم بگذار او به دنیا بیاید سپس مرا بکش !

       موبد برای بخشش دختر اردوان نزد اردشیر رفت و آنچه شنیده بود را گزارش داد ، اردشیر گفت سخن او را گوش مکن و او را به دار بزن !

       موبد با خود اندشید که چون شهریار پسر ندارد اگر صاحب فرزند نشود تخت و تاجش به دشمن می رسد ، بهتر است این زن را نکشم تا شاید شاه را پشیمان کنم .

پناه گرفتن و پنهان شدن دختر اردوان در خانه موبد

      موبد به دختر اردوان جایی را در خانه و ایوان خود داد به او گفت دشمن بسیار است نباید کسی گمان بد به من و تو کند . سپس خود را عقیم و نازا کرد و اندام تناسلی قطع کرده خود را در (حُقه) صندوقچه ای قرار داد و مهر و تاریخ زد و به دست خزانه دار شاه داد تا به امانت تا روزی که او خواست نگهدارد .

به دنیا آمدن شاپور

         دختر اردوان پسری زایید و نام او را شاپور نهاد و تا هفت سال پنهانش کرد . روزی موبد که مشاور اردشیر نیز بود شاه را نگران و گریان دید به او گفت چه شده ؟ اردشیر گفت من پنجاه و یک سال دارم اکنون باید پسری در کنارم می داشتم که شادی بخش و قوت بخش دل و کمک من باشد ، این تاج و تخت پس از من به دشمن می رسد !

       موبد با خود گفت وقت گفتن راز است سپس به اردشیر گفت اگر امان بدهی و قول بدهی به جانم آسیب نرسانی رازی را به تو می گویم ، صندوقچه ای نزد خزانه دار است تقاضا می کنم آن را از او بخواهی ! اردشیر دستور داد خزانه دار حُقه را آورد .

       شاه پرسید در حُقه چیست ؟ موبد گفت در آن خون گرم و عضو تناسلی بریده شده من است ! تو دختر اردوان را به من سپردی من اورا چون باردار بود نکشتم ، کودک او اکنون هفت ساله و نامش شاپور است ، مادرش نیز زنده است .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 139

حیله اردشیر برای شکست دادن هفتواد و کرم

      اردشیر با دوازده هزار جنگجو به جنگ هفتواد رفت ، در نزدیکی دژ به یکی از سالاران به نام شهرگیر گفت اینجا بایست و از دور مواظب باش اگر در روز دود و در شب آتشی روشن در کوه دیدی بدانید که من کا ر هفتواد را تمام کرده ام .

     سپس مانند بازرگانان با هفت تن از خردمندان و دلیران و دو روستایی رازدار با مقداری دیبا و دینار و گنج و دو صندوق پر از سرب و ارزیر ، یک دیگ رویین با ده خر از آخور با بار زر و سیم و خود مانند مهتر در لباسی از گلیم به سوی دژ هفتواد به راه افتاد . 

    وقتی به دژ رسید ، کسی پرسید در صندوق چه داری ؟ اردشیر گفت پر از زر وسیم و گوهر و مروارید و  دیباست . اهل خراسانم دارایی زیادی به برکت کرم به دست آورده ام و امروز برای دیدن کرم آمده ام .  از اقبال او کار من رو به راه شده ، بار را باز کرد و چیزی به او داد .

     هر کس برای کرم چیزی آورده بود ، اردشیر بلند شد و گفت من شیربرنج زیادی به همراه دارم تا سه روز من افتخار می کنم که به کرم غذا بدهم . تا شاید اقبال بیشتری به من رو کند . 

      به خدمتکاران کرم گفت شما نیز سه روز با من می بخورید ، روز چهارم کلبه ای می سازم طاقش بلندتر از ایوان کاخ باشد ، می خواهم نزد کرم آبروی بیشتری بیابم . خدمتکاران کرم مست شدند .

         اردشیر دیگ رویین و ارزیر را آورد و آتشی را روشن کرد ، ارزیر را درون کُنده چوبی که کرم بود ریختند کرم ناتوان شد و حلقومش ترکید ، اردشیر با همراهانش خدمتکاران کرم را کشتند و ابالای دژ دودی برای علامت دادن به سپاهش به آسمان فرستاد .

حمله شهرگیر به دژ با دیدن علامت اردشیر

         اردشیر از بالای دژ فریاد زد شهرگیر هفتواد را بگیر ! که اگر او بگریزد رنج تو بی نتیجه است ! من کرم را کشتم و دولت او به سر آمده است . لشکر با شنیدن صدای اردشیر دلیر شدند و به لشکر هفتواد و شاهوی پسرش حمله کردند و او را اسیر شد .

      اردشیر دستور داد دو دار کنار دریا برپا کنند و آن دو را دار بزنند شهرگیر نیز آن دو را تیرباران کرد . اردشیر ثروت او را تاراج و بین سپاهیان تقسیم کرد و با مقداری از دارایی او آتشکده هایی را در کشور ساخت تا مراسم مهرگان و سده را در آن زنده بماند .

    اردشیر لشکر را به سوی شهر گور حرکت کرد  و سپاهیان را به کرمان فرستاد و خود به تیسفون تاخت .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 138

جنگ اردشیر با هفتواد

     شهرت و بزرگی هفتواد برای اردشیر دلپذیر نبود ، یکی از سپهبدان را با سپاه نزد او فرستاد هفتواد آگاه شد و در کوه به کمین آنها منتظر نشست ! به سپاه اردشیر حمله کرد و بیشتر آنها را کشت ، تعدادی از آنها توانستند بگریزند و خبر این شکست را به اردشیر برسانند .

    اردشیر خود با لشکری به سوی هفتواد تاخت . پسر بزرگ شاهوی هفتواد که بسیار ناسازگار و بد زبان و از او دور بود  خود را برای کمک به پدر به او رساند ، هفتواد از دیدنش شاد شد و جنگ سخت با اردشیر را آغاز کردند .

     تا شب با هم جنگیدند اردشیر سپاه را جمع کرد . پشت سر او و سپاهش آبگیر بو و خوراک برای آنها کم بود .

حمله مهرک نوش آذر به کاخ اردشیر

     مهرک وقتی از نبودن اردشیر در کاخ و مشغول بودن و گرفتاری او به جنگ و کمبود آذوغه در کنار آبگیر آگاه شد از جهرم با سپاهی به کاخ اردشیر حمله کرد و کاخ و گنج های آن را غارت کرد .

       اردشیر به خود می گفت من که خانه خود را رو به راه نکردم چرا به جنگ آمدم ؟ ! با سران سپاه مشورت کرد تا چاره ای بیندیشند . اردشیر گفت تلخ تر از درد حمله مهرک در زندگیم ندیده ام ! بزرگان گفتند نگران مباش ما همه فرمانبردار تو هستیم .

      اردشیر دستور داد سفره ای آراستند و نان و خورش می آوردند و رامشگران خواندند و نواختند ! چند بره چاق را به تیر کشیدند تا کباب کنند . ناگهان روی تیر نوشته ای به خط پهلوی دیدند ، روی تیر نوشته بود این تیر از از با دژ که به برکت وجود کرم ایمن است آمده ، اگر می خواستم به اردشیر بزنم از بدن او می گذشت . شهریاری چون او نباید کرم را کوچک بشمارد !

       از دژ تا آنجا دو فرسنگ بود ، اردشیر از وجود کرم نگران و اندیشناک بود به لشکر دستور بازگشت به پارس را داد اما از هر سو راه را بر اردشیر می بستند و تعدادی را می کشتند !

       در راه شهری بزرگ دید در شهر خانه ای دید دو جوان جلو در ایستاده اند . جوان پرسید از کجا می آیید که خاک آلوده اید ! اردشیر گفت ما از لشکر اردشیریم که از هفتواد و کرمش گریخته و جایی نداریم  و از لشکر جا مانده ایم .

        دو جوان به او احترام گذاشتند و شروع به پذیرایی کردند و گفتند ناراحت نباشید ضحاک ، افراسیاب و اسکندر نیز نتوانستند در دنیا جاوید بمانند ، سرانجام هفتواد نیز این گونه است .

       اردشیر از سخنان آنها شاد شد و گفت من اردشیر پسر ساسان هستم دو جوان به احترام او به خاک افتادند و گفتند آن موجود کرم نیست اهریمن و دیو جنگی و دیو است . دو جوان نیز با اردشیر به شهر اردشیر خوره رفتند .

انتقامجویی اردشیر از مهرک

       در اردشیر بزرگان را گرد آورد و به سپاه درم و دینار داد سپس به جهرم رفت ، مهرک از ترس مخفی شد اما سرانجام او را یافتند و اردشیر سر از تن او جدا کرد و تن بی سرش را در آتش انداخت ، هر کس از نژاد او بود را سر برید به جز یک دختر که او را پنهان کرده بودند .