بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 137
شبیخون اردشیر به کرد ها
اردشیر کارآگاهانی را به اطراف کرد ها فرستاد . آنها گزارش آوردند که کرد ها شادند و می گویند بخت از اردشیر برگشته و در استخر است .
اردشیر از غفلت کرد ها شاد شد و با سی هزار شمشیرزن و هزار کماندار نیمه شب به کرد ها حمله کرد و سر از تن کرد های خفته جدا کرد و عده ای را اسیر کرد اموالشان را تاراج کرد و به سپاه داد سپس به استخر بازگشت و به بزم و شادی نشست .
دیدار اردشیر با هفتواد در کجاران
کنار دریای پارس (شاید منظور خلیج فارس باشد) شهری پر جمعیت به نام کجاران بود . این شهر دختران زیادی داشت که روز ها برای جمع کردن پنبه همگی به کوه می رفتند ، پنبه جمع می کردند و با دوک خود می ریسیدند . در کوه خوراکشان را با هم می خوردند و کسی از خورد و خواب حرفی نمی زد و شب به خانه بازمی گشتند و در خانه از آنها ریسمان می ریسیدند .
داستان دختر هفتواد
مردی به نام هفتواد در این شهر زندگی می کرد علت نامگذاری او به هفتواد این بود که او هفت پسر و یک دختر داشت ، دختر بسیار مغرور بود روزی دختر با همگروهان به کوه رفت زمان خوراک خوردن رسید در راه سیبی از درخت افتاده بود آن را برداشت . هنگام خوردن کرمی در میان آن دید کرم را در دوکدانش انداخت و به دختران دیگر گفت من امروز به سبب خوش یمنی این سیب به شما امر و نهی می کنم دختران با شادی دو برابر هر روز پنبه ریسیدند .
هنگام بازگشت دوان دوان نزد مادرش رفت و پنبه رشته شده را به او نشان داد ، آن شب تعداد ریسمان های رشته شده دو برابر هر شب شد .
روز بعد به دختران گفت من با بخت و اقبال این کرم آنقدر می ریسم که بی نیاز شوم هر روز دخترک کمی از سیب را به کرم می داد و هر روز بیشتر از روز قبل می بافت .
روزی پدر و مادر دختر به او گفتند مگر با پریان دوست شده ای ! که این همه نخ می ریسی ؟ ! دخترک راز سیب و کرم را به آنها گفت و کرم خوش یُمن و خوش اقبال را به آنها نشان داد .
هر روز کار دخترک بهتر می شد دخترک نیز از کرم به خوبی مواظبت می کرد . هفتواد و هفت پسرش ثروتمند و مشهور شدند و ارج و جایگاهی یافتند .
خلع امیر شهر کجاران و حکومت هفتواد
در شهر آنها امیری بود که به بهانه های مختلف از آنها پول می ستاند . هفتواد به پهلوانان درم و دینار داد و لشکری از نامداران شمشیرزن گرد آورد و حکومت شهر کجاران را گرفت ، امیر را کشت و ثوت فراوانی به دست آورد . مردم شهر نیز به او پیوستند .
هفتواد بر قله کوه مجاور شهر دژی بزرگ با دیوار های بلند ساخت و دری آهنین بر آن گذاشت چشمه بر کوه بود که از میان آنجا می گذشت .
صندوقی که کرم در آن نگهداری می شد برایش تنگ شده بود . در میان دژ بر بالای کوه حوضی برای کرم ساختند هر روز در حوض علف می ریختند تا کرم روی سنگ گرمش نشود .
پنج سال این گونه گذشت و کرم بسیار بزرگ شد هر روز دختر و هفت واد او را آرایش می کردند و به او شهد و شیر می دادند .
هفتواد برای خود وزیر و دبیر و سپهبد و سالار دربار و هر چه شاهان داشتند ، معین کرده بود . لشکرش در کشور از دریای چین تا تا کرمان پراکنده بودند ، هرگاه شاهی حمله می کرد هفت پسرش با ده هزار شمشیرزن و کرم به جنگ دشمن می رفتند و دشمن را شکست می دادند .
دژ هفتواد چنان مشهور معروف بود که کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشت ، او را شهریار می خواندند و درون دژ پر از گنج و سپاه بود .