بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 117

آزمودن فیلسوف

         اسکندر دستور داد جامی پر از روغن گاو برای فیلسوف ببرند و بگویند آن را به بدنت بمال تا خستگی و کوفتگی سفر از تنت بیرون بیاید ! تا بتوانی به من بعدا ً چیز های زیادی بیاموزی ! فیلسوف فهمید که اسکندر قصد آزمودن دانش او را دارد !

         فیلسوف هزار سوزن در جام ریخت و به سوی اسکندر باز گرداند ! اسکندر سوزن ها را دید و ئستور داد آهنگران آنها را گداختند و از آن مهره ای ساختند و دوباره آنرا نزد فیلسوف باز گردان !

        فیلسوف از آهن تیره مهره ، آینه ای ساخت و باز نزد اسکندر بازگرداند . اسکندر آینه را در جایی مرطوب گذاشت تا سیاه و کدر شود و سپس نزد فیلسوف دانا بازگرداند !

        فیلسوف آهن را صیقل داد و سایید و سپس آهن براق را نزد اسکندر فرستاد .

رویارویی اسکندر و فیلسوف

     اسکندر از دانا پرسید چرا در جام روغن سوزن ریختی ؟ گوی آهنین را آینه کردی ؟  چرا آینه زگار گرفته را صیقل دادی ؟! دانا گفت روغن از اندام ها می گذرد و پی استخوان ها را می آزارد منظورم از این کار آن بود که دل مردمان پارسا چون سوزن است !

    گوی آهن را آینه کردم تا بگویم دلی که تیره باشد و با بزم و رزم و کشتار سیاه شده باشد سخن مردان خردمند در آن اثر نمی کند ! روان و دل و اندیشه و گفتار تو بسیار پر نکته و و ظریف است و دل تو چون آهن زنگ زده و تیره نیست !

     تو گفتی بر اثر گذشت سالیان و ریختن خون مردمان دلم چون آهن زنگ زده و تیره شده از من پرسیدی پگونه این زنگار را از دلم بزدایم من گفتم با دانش دلت را از زنگار پاک می کنم و صیقل می دهم .

       اسکندر از سخنان فیلسوف دانا خوشش آمد و ئستور داد تا خزانه دار یک جامه و مقداری سیم و زر و جامی پر از گوهر بیاورد و به فیلسوف دهد . فیلسوف دانا گفت من گوهری در درون و نهان خود دارم که با آن می توانم همه چیز را به دست آورم و مانند دارایی و مال دشمن جان من نیست و برای نگهداری آن از دست دزد نیاز به نگهبان ندارد و آن خرد و دانش و راستی من است .

      دانا گفت من با ثروت خوشحال نمی شوم ! دستور بده این هدایا را به خزانه بازگردانند . اسکندر گفت از این به بعد من پیرو سنان و پند و اندرز تو هستم .

آزمودن پزشک

      اسکندر پزشک را فراخواند و گفت را علاج شخص بیماری که ، سردردی موجب گریه همیشگی است ، چیست ؟ 

      پزشک گفت از زیاده روی در خوردن چیزی حاصل نمی شود و زیاده خواری انسان را بیمار می کند . اکنون با گیاهان دارویی می سازم تا بهبود یابی و رنگ چهره ات باز شود و مویت سفید نشود !

      اسکندر گفت اگر چنین دارویی داشته باشی خریدارم ! پزشک به کوه رفت و گیاهانی را جمع کرد سپس آنها را با هم ترکیب کرد و تن او را با داروی ساخته شده شست ، آنقدر دارو قدرت شهوانی او را تقویت کرد که سه شبانه روز نخوابید ، اسکندر موضوع را به پزشک گفت و راه علاج خواست ، پزشک دارویی دیگر ساخت که چنان اسکندر را سست کرد که شب به راحتی خوابید . پزشک به به طنز اسکندر گفت ای شهریار اگر شب تنها بوابی دیگر نیاز به دارو نداری ! اسکندر خندید و شادان دستور داد یک بدره دینار و یک اسب سیاه به پزشک خردمند هدیه بدهند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 116

مشتاق شدن اسکندر برای دانستن چهار چیز رمزآلود

      کید به فرستاده گفت یکی از آن چیز ها دختر کمند گیسو ، شیرین لب ، بلند بالا ، شیرین سخن خردمند ، با شرم و خداپرست من است . دیگری جامی است که اگر آن را پر از آب سرد کنی پس از ده سال چیزی از آن کم نمی شود و هر چه از آن بنوشی تمام نمی شود و آبش همیشه سرد است . سومین چیز پزشکی دارم که وقتی اشک چشم را می بیند علت بیماری را درمی یابد اگر او در دربار باشد پادشاه به هیچ درد گرفتار نمی شود . چهارمین چیز فیلسوفی نزد من است که پادشاه را از نادانسته هایش آگاه می کند و همه چیز را می داند .

     فرستاده پاسخ را چون باد به اسکندر رساند ، اسکندر شاد شد و گفت اگر گفته هایش درست باشد کشورش را ویران نمی کنم  باز می گردم .

اعزام گروه تحقیق برای دریافت درستی سخن کید شاه هند

       اسکندر نه نفر خردمند رومی را برگزید و در نامه ای از کید خواست که آن چهار چیز را به این آنها نشان دهد اگر خردمندان سخن او را تایید کردند تا پایان عمر پادشاه هند باقی خواهی ماند .

        کید از فرستادگان به شایستگی استقبال و پذیرایی کرد روز بعد دترش به زیبایی آرایش کرد و بر تخت زرین نشست ، فرستادگان با دیدن دتر همگی انگشت به دهان و خیره از زیبایی او مانده بودند چون فرستادگان دیر بازگشتند کید شاه کسی را به دنبال ـنهت فرستاد و گفت چرا این همه معطل می کنید او نیز یک انسان است اما زیبا روست .

       ده خردمند نامه ای به اسکندر نوشتند و زیبایی خیره کننده دختر کید را برای او تایید کردند سپس آن را به میلاد دادند تا نزد اسکندر ببرد .

فراخواندن خردمند و چهار چیز نادیده کید شاه توسط اسکندر

     اسکندر با خواندن نامه شگفت زده شد و در نامه ای دستور داد هم اکنون به سوی من بیایید و عهدنامه مرا به او بدهید .

      خردمندان نز کید شاه رفتند و پیام اسکندر را به کید رساندند . کید شاه صد پیر فرزانه هندی را برگزید ، گنجی شامل سیصد شتر گوهر و پارچه های زیبا ، صد بار شتر درم ، یک گهواره عود تر که رویش را با زر و گوهر آراسته بودند فراهم کرد سپس تختی زرین روی فیل گذاشت و فغستان دخترش را با چشمانی گریان سوار آن کرد و با  فیلسوف و پزشک و جامش نزد اسکندر فرستاد .

ملاقات اسکندر و فغستان دختر کید شاه

        اسکندر با دیدن فغستان جهان آفرین را برای خلق چنین موجود زیبایی ستود سپس دستور داد با آیین مسیح پیوند و ازدواج آنها را برپا کنند و بر سر عروس دینار و درم و گوهر ریختند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 115

تعبیر خواب کید توسط مهران

      مهران گفت : تعبیر خواب شب اول در مرد آن کاخ که از سراخ تنگ آن فیل عبور می کرد آن کاخ تعبیر این دنیا ست  آن فیل نیز شاه بیدادگر و ستم پیشه و دروغگوست که از شاهی فقط نامی دارد .

      تعبیر خواب شب دوم این است که پس از شاه پادشاهی می آید که پست  ناتوان و حریص است و زیر دستانش همه از دست او غمگین هستند .

      تعبیر خواب شب سوم ، این که چهار مرد پارسا کرباسی را می کشند اما پاره نمی شود و آن چهار مرد خسته نمی شوند به آن معناست که بعد از این نامداری پارسا ، نیکخو و جنگجو خواهد آمد که خدا پرستان را چهار گروه می کند یک گروه زردشتیان که به آتش احترام می گذارند  برسُم (نام گیاه) به دست می گیرند ، یک گروه یهودیان پیروان موسی ، یک گروه دین یونانیان که موجب دادگری شاهان می شود ، گروه چهارم همان پارسایان اند که از همه هوشمند ترند  برای همین است که هریک کرباس را برای خود می کشند و از برای دین با هم دشمنی می کنند .

      تعبیر خواب شب چهارم ، مرد تشنه ای که از آب می گریزد و ماهی به او آب می دهد به معنی آن است که زمانی می آید که انسان از دانشی که دارد خوار می شود همه را به سوی آب می خواند اما کسی به او اعتماد نمی کند و از او می گریزند .

     تعبیر خواب شب پنجم ، در مورد شهری که پر از داد و ستد و خرید و فروش بود و مردمانش کور بودند و همدیگر را نمی دیدند آن است که زمانی می آید که دانایان در خدمت نادان ها در می آیند و دانش خوار می شود و ارزشی ندارد و باید دانایان نادان ها را ستایش کنند و به دروغ ریا و نیایش و پرستش خدا کنند .

    تعبیر خواب شب ششم ، اما اسب دو سری که هرچه می خورد دفع نمی کرد بدان معناست که زمانی می آید که مردم حریص می شوند و از چیزی سیر نمی شوند .

    تعبیر خواب شب هفتم ، آن است که هر کس همه چیز را برای خود می خواهد و کسی به دیگری کمک نمی کند و فقط به خود می اندیشد .

     تعبیر خواب شب هشتم ، آن دو خمره که خمره پر هیچگاه خالی نمی شد و خمره خشک که هر چه آب در آن می ریخت خیس نمی شد تعبیرش آن است که روزگار چنان سخت می شود که توانگران چیزی به درویشان و مستمندان نمی بخشند و آنها با شکم گرسنه می خوابند .

      تعبیر خواب شب نهم ، آن که گاوی فربه از گوساله ای لاغر شیر می خورد به معنای آن است که توانگران به جای کمک به مستمندان و گشودن گنج های خود شیره درویشان و مستمندان را می مکند .

      تعبیر خواب شب دهم ، آن که چشمه ای بی آب که اطرافش سر سبز است به این معناست که روزگاری شهریاری نادان می آید که جنگ افروز است و به دنبال کشور گشایی است و سرانجام نه خودش و نه لشکرش باقی نمی مانند که این زمان اسکندر است که وقتی نزد تو می آید ، چهار چیزی را گفتم به او بده ، اگر ا را راضی کنی کاری با تو نخواهد داشت .

    کید پس از شنیدن تعبیر خوابش مهران بوسید و از او سپاسگزاری کرد و سپس خداحافظی نمود .

لشکرکشی اسکندر به هند پس از فتح ایران

     وقتی اسکندر به هند رسید در شهر ها را به روی او باز کردند اسکندر در شهر میلاد دبیر را فراخواند تا نامه ای به کید بنویسد به کید دستور داد که سریع نزد من بیا وگرنه تاج  تخت خود را از دست خواهی داد .

      کید فرستاده را احترام کرد  گفت دستور او را فرمانبردارم به دبیر خود دستور داد پاسخی برای اسکندر بنویسد که من چهار چیز در دنیا دارم که همه از آن بی اطلاعند و بعد از مرگ من نیز باقی نخواهند ماند اگر شهریار اسکنر اجازه دهند بنده وار به خدمتش بیایم و تقدیم کنم .

      فرستاده نامه را به اسکندر داد و خواند . اسکندر گفت برو و بپرس آن چهار چیزی که کسی آن را ندیده چیست ؟