بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 106

پایان دوران پیش از تاریخ و سلسله کیانیان و ورود به دوران تاریخی و سلسله هخامنشیان

پرورش داراب نزد رختشو و همسرش

       رختشو فرزندش را از دست داده بود و همسرش برای فرزندشان بی تابی می کرد ، رختشو به همسرش گفت اگر پسر کوچکمان را از دست دادیم امرز پسر دیگری با دارایی و دینار یافتیم . زن با دیدن کودک زیبا او را در آغوش گرفت و شیرش داد ، رختشو گفت تا آخر عمر از او نگهداری می کنیم به نظر می رسد او کودک با نام و نشانی باشد .

      روز سوم او را داراب نام نهادند ، زن رختشو گفت با این گوهر ها چه کنبم ؟ رختشو گفت باید به شهر دیگری برویم تا کسی ما را نشناسد سپس نیمه شب بار و بنه خود را جمع کردند و به راه افتادند پس از طی کردن شصت فرسنگ به شهر بزرگی رسیدند ، گوهر ها را فروختند و زندگی جدیدی را آغاز کردند . زن رختشو به شوهرش گفت ما نیازی به کار کردن تو نداریم .

      داراب به نیکویی بزرگ شد وقتی چند سال گذشت کسی از همسالانش در کشتی گرفتن حریف او نبود . رختشو از کارهای کودک به ستوه آمده بود . هر چه می گفت برو و رخت های مردم را با سنگ بشوی ، داراب از کار کردن فرار می کرد !

علاقه داراب به سوارکاری و نبرد

     روزی رختشوی در دست داراب کمان دید خشمگین شد و گفت چرا به دنبال جنگ و پرخاشجویی هستی ؟ داراب گفت : پدر از من رختشویی بر نمی آید بگذار پیشه سواری را برگزینم . رختشو او را به سوار کاری جنگجو برای آموزش سپرد .

     داراب همه فنون رزم با سلاح ها مختلف (عنان ، سنان ، سپر ، کمان ، چوگان) را آموخت به گونه ای که دیگر هماوردی برای او نبود

روشن شدن راز رختشو برای داراب

    روزی مرد رختشو از خانه خارج شد داراب با شمشیر به سراغ زن رختشو رفت و پرسید راستش را بگو من پسر چه کسی هستم ؟ آیا با شما نسبتی دارم ! زن رختشو راز صندوق ، کودک شیرخوار ، گوهر ها و لباس دیبا را به داراب گفت . داراب شگفت زده گفت : آیا از آن صروت چیزی باقی مانده است  که بتوانم اسبی بخرم ؟ زن رختشو چند دینار باقیمانده را به او داد .

    داراب با آن اسب و زین و کمند کم بهایی را خرید و نزد مرزبانی برای کار رفت ، مرزبان او را گرامی داشت .

   روزی سپاه روم به آن مرزبان حمله کرد و مرزبان کشته شد ، هما از حمله رومیان آگاه شد به سپهبدی به نام رشنواد دستور داد و گفت برو و با شمشیرت روم را ویران کن ! رشنواد به جمع آوری سپاه پرداخت داراب برای شرکت در جنگ نزد او نام نویسی کرد . رشنواد سپاه جمع آوری شده جهت بازدید نزد هما آورد هما در بین سپاهیان داراب را با یال و کوپالو چهره دلپذیرش دید . از رشنواد پرسید او اهل کجاست ؟ چهره و هیکلش به نامداران شبیه است ! اما سلاحش شایسته او نیست ، پس از آن هما کاراگاهانی را بین سپاه می فرستاد تا اخبار لشکر را به او بدهند .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 105

بر تخت نشستن هما دختر بهمن

     بهمن پسری به نام اردشیر  ، دختری باردار به نام هما داشت ، بهمن بر بستر بیماری افتاد و این درد او را از پا در آورد ، بهمن پیش از مرگ هما و بزرگان ایران را فراخواند و تاج و تخت شاهی را به او سپرد  وصیت کرد اگر فرزند پسر یا دختری از او به دنیا آید او پادشاه ایران می شود .

     اردشیر از کار پدر شگفت زده و دلگیر شد و پدر را ترک کرد و به مرز نیشاپور رفت و با دختر یکی از بزرگان آنجا ازدواج کرد اما نژاد خود را پنهان کرد و چوپانی شاه نیشاپور را می کرد .

تاجگزاری هما و رها کردن کودکش (داراب یا داریوش شاه) در رود فرات

      هما روز اول شاهی به به ببخشش زر و سیم و دینار پرداخت ، وقتی فرزندش را به دنیا آورد او را پنهانی به دایه ای داد تا بپرورد و تظاهر کرد فرزند مرده به دنیا آمده است .

       هشت ماه این گونه گذشت سپس دستور داد صندوقی زیبا به اندازه فرزندش بسازند و درون آن را بستر خوابی نرم و جامه ای از دیبا بگذارند و میان آن را زر و عقیق و زبرجد بسیار بریزند ، گوهری شاهوار بر بازوی کودک شیرخوار ببندند .

        وقتی کودک به خواب عمیق فرو رفت در صندوق را بستند و نیمه شب ثندوق را در آب رود فرات انداختند ، دو مرد نیز به دنبال صندوق و جریان آب برای فهمیدن سرانجام و سرنوشت صندوق می رفتند ، روز شد رودخانه باریک شد و صندوق به محلی که گازر ها (رختشو ها ) لباس می شستند رفت رختشویی صندوق را دید و آنرا گرفت و گشود شگفت زده از جواهرات درون آن و کودک ، جامه دیبا درون صندوق را پوشید و به خانه بازگشت  ، دو مرد نگهبان صندوق خبر گرفته شدن صندوق توسط رختشوی را به هما دادند ، هما به آنها گفت که این موضوع را به کسی نگویید .

      وقتی رختشو به خانه وارد شد همسرش پرسید این لباس دیبای فاخر را با حقوق اندکت از کجا آورده ای ؟ رختشو داستان را برای زنش تعریف کرد .

پایان دوران پیش از تاریخ و سلسله کیانیان و ورود به دوران تاریخی و سلسله هخامنشیان

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 104

کناره گیری گشتاسب از شاهی در صد و بیست سالگی       

        گشتاسب جاماسب را فراخواند و گفت حال که اسفندیار را از دست دادم بعد از من بهمن شاه می شود از فرمان او سرپیچی مکنید سپس کلید گنج ها را به بهمن داد و گفت با دادگری پادشاهی کن !

پادشاهی بهمن و کینه جویی او از زال

       وقتی بهمن بر تخت نشست بزرگان را فراخواند و گفت دیدید که رستم با افسونگری زال پدرم را کشت و فرامرز قصد انتقامجویی از من را دارد من نیز در سرم کینه خواهی نوش آذر و مهرنوش و اسفندیار را دارم سپس نیمه شب بهمن با صد هزار سوار شمشیرزن به سوی سیستان به راه افتاد وقتی که نزدیک هیرمند رسید قاصدی سوی زال فرستاد و گفت آمده ام به کین خواهی برادر و پدرم با تو بجنگم !

       زال پاسخ داد شهریار خود می داند که من از جنگ با اسفندیار ناخوشنود بودم و به تو سود و نیکی رساندم تو شنیده ای که چه خدماتی به نیاکان تو کردم ، رستم نیز چون دایه کوچکتر تو بوده است ، من شبانه روز از غم از دست داد ن رستم گریانم ، کینه را از دلت بیرون کن ، اگر پند مرا بپذیری تمام ثروت و گنج و اسب و دینار من متعلق به توست !

نپذیرفتن خواهش زال و بزرگان سیستان

          بهمن پوزش زال را نپذیرفت و وارد شهر زابل شد بزرگان شهر به احترام به پیشوازش آمدند و گفتند بخاطر نیکی های ما در پرورش تو از جنگ بگذر و کینه گذشته را فراموش کن .

         بهمن برآشفت و دستور داد پای زال را با غل و زنجیر ببندند و از ایوان زال هرچه دینار و گوهر و سیم و زر و سلاح و برده و بدره و مشک و کافور بود را به تاراج بار شتر کنند .

ناراحت شدن فرامرز از به بند کشیدن زال

       فرامرز از کار بهمن ناراحت شد و سپاهش را به سوی بهمن حرکت داد ، بهمن از حرکت سپاه فرامرز آگاه شد و دو هفته در غور ماند فرامرز در غور سه شبانه روز با بهمن جنگید روز چهارم طوفانی به پاخاست و آسمان را تیره و تارک کرد باد به سوی لشکر فرامرز تغییر جهت داد و بهمن توانست تمامی سپاه فرامرز را از بین ببرد و فرامرز و چند جنگجوی دیگر اسیر کردند و نزد بهمن بردند . بهمن دستور داد دار برپا کردند فرامرز را به دار کشیدند سپس به اردشیر دستور داد او را تیر باران کند .

اظهار نارضایتی پشوتن از کشتن فرامرز

        پشوتن به فرامرز گفت اگر کینه ای بود تمام شد اکنون دستور غارت و کشتن و جنگ مده ! از خدا بترس و از ما شرم داشته باش ! و کسی را میازار ، توتاج شاهیت را از رستم و زال گرفته ای نه از پدر یا پدر بزرگت ! بند و زنجیر را از پای زال بگشا .

     بهمن تحت تاثیر سخنان پشوتن دستور باز کردن بند و زنجیر از پای زال و تدفین کشته شدگان را داد ! وقتی زال به ایوان خود رفت رودابه با گریه و فغان گفت رستم کجایی که ببینی پسرت را کشتند ، گنج و دارایی تو را به غارت بردند ، پدرت را اسیر کردند ، امیدوارم زمین از نژاد اسفندیار پاک شود .

    پشوتن به بهمن گفت بهتر است نیمه شب لشکرت را از سیستان بیرون ببری ، شایسته نیست که بیشتر از این در خانه و ایوان زال بمانی .