بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 59
پایان کار پیران و سپاهش
گودرز پس از شکست دادن پیران هنوز به حمله احتمالی افراسیاب می اندیشید اما از سوی دیگر امید به رسیدن لشکر کی خسرو داشت ، دیدبان خبر آورد از دور درفش کاویانی و سوارانی که گرداگرد تخت فیروزه ای بر پشت فیلی هستند را می بیند و گفت اگر این لشکر با همین سرعت حرکت کند شاید تا یک روز دیگر به ما برسد .
فرشیدورد و لهاک سران سپاه پیران وقتی کشتگان خود را دیدند به وصیت پیران به لشگرگاه برگشتند و به سربازانشان گفتند پیران از ایرانیان پیمان گرفته که اگر در جنگ کشته شد به سپاهیانش اجازه بازگشت به سلامت به توران را بدهند و چون ایرانیان پیمان شکن نیستند ما سه راه پیش رو داریم: یا باید به سرزمین مان بازگردیم که راه بازگشت باز است یا بمانیم و بجنگیم و بمیریم یا به سوی ایرانیان برویم کسی مانع شما نمی شود .
بازگشت فرشیدورد و لهاک به توران
ما دو برادر به توصیه پیران به توران بازخواهیم گشت ، یکی از سرداران تورانیان گفت سالار و ده سردار ما را کشتند ، نه اسب و نه سلاح و نه توان جنگ داریم ، اگر عقب نشینی کنید گودرز و کی خسرو به دنبال شما خواهد آمد و یک تن از شما را زنده نخواهند گذاشت اما نای نبرد نداشتند با همه خداحافظی کردند و با ده تن از سواران از راه بیابان به سوی توران رفتند .
گودرز چون خبر رفتن فرشیدورد و لهاک را شنید به پهلوانان ایران گفت این دو اگر زنده بمانند و به توران برسند باز به لشکر ایران صدمه خواهند زد یکی از شما باید داوطلب شود و به جنگ آنها برود هیچکس پا پیش نگذاشت .
تعقیب فرشیدورد و لهاک توسط گستهم
گستهم پیش آمد و گفت من جزء ده نفر پهلوانی که برای جنگ با پیران و پهلوانانش بردی نبودم اکنون می خواهم افتخار این نبرد را به من بدهی ! سپس لباس رزم پوشید و به جنگ آن دو تورانی رفت.
بیژن شنید گستهم عازم جنگ با آن دو تورانی شده است نزد پدر بزرگش گودرز رفت و گفت چرا اجازه دادی او خود را به کشتن بدهد ؟ آن دو از هومان و پیران دلاورترند . چگونه گستهم می تواند با آن دو بجنگد ؟ گودرز از کار خود پشیمان شد ! و به پهلوانان گفت کسی داوطلب شود و به کمک گستهم برود باز کسی پا پیش نگذاشت .
داوطلب شدن بیژن برای کمک به گستهم
بیژن گفت من خود به کمک او می روم . گودرز گفت تو تجربه این کار را نداری گستهم بر آنها پیروز خواهد شد . بیژن گفت ما باید تا او زنده است به ا کمک کنیم پس به من اجازه بده بروم ! اگر اجازه ندهی من سرم را با خنجر اینجا خواهم برید ! گفت حال که دلت برای پدر و خودت نمی سوزد برو! بیژن لباس رزم پوشید و سوار اسبش شبرنگ شد . گیو که خبر رفتن او برای کمک به گستهم و نبرد با فرشیدورد و لهاک را شنیده بود سراسیمه به سوی پسرش بیژن آمد و گفت کجا می روی ؟ من به جز تو فرزندی ندارم ! ده شبانه روز در جنگ بودی آیا از جنگ سیر نشدی ؟ به خاط من این کار را مکن !
بیژن گفت : این رفتار از تو بعید است ! مگر در جنگ لاون به یاد نداری که گستهم چه فذاکاری برای من کرد ؟ اکنون روز جبران است .
گیو گفت : پس بگذار من نیز با تو بیایم ، بیژن گفت : خوب نیست سه ایرانی به نبرد دو تورانی بروند ، من فرمان تو را در این کار نمی پذیرم ، گیو شجاعت بیژن را ستود و گفت امیدوارم در این نبرد پیروز شوید .