قوميت و الگو های آن بخش اول
قوميت و الگو های سیاست قومی در کشور
اسفند ماه 1384
بخش اول
مقدمه
شكل گيري پديده مسايل قومي و اقليت ها موضوعي است كه با فروپاشي تعدادي از قدرت هاي بزرگ جهاني در پايان جنگ بين المللي اول شكل مشخص و گسترده اي يافته است ، حدود پنج هزار قومیت در دنیا شناسایی شده که در چارچوب بیش از دویست دولت جمع شده اند . ظهور جوامع چند قومیتی 1 پدیده تاریخی جهان معاصر و زاییده حوادث جهانی متعدد است ، عمده ترین عوامل مهاجرت های گسترده طی قرن نوزدهم و بیستم و تأسیس دولت های تازه در جهان سوم بدنبال زوال نظام استعماری اروپایی متعاقب جنگ جهانی دوم است . امروزه جوامع اندکی وجود دارند که ( حداقل تا حدودی ) چند قومیتی نباشند . اضمحلال امپراتوري روسيه ، اتريش و عثماني در پايان جنگ جهاني اول باعث شكل گيري انبوهي از خواسته هاي قومي و ملي در بخش هاي برجاي مانده از اين امپراتوري ها براي كسب نوعي موجوديت مستقل و كشوري و پديد آمدن مسايلي بود كه هنوز هم تا حل و فصل نهايي آنها ، راه دشواري در پيش است . نفوذ تجدد 2 نیز در تمامی مناطق جهان نتوانسته است موضوع قومیت را به عنوان منبع ایجاد منازعات سیاسی " از اعتبار ساقط سازد ."
جامعه ایران از لحاظ دسته بندی تشکل های قومی ، در زمره کشور های کثیرالمله یا کثیرالمله قومی که دارای بدنه تاریخی – فرهنگی مشترکی هستند ولی در عین حال از خرده فرهنگ ها 3 و نوعی گویش های فرهنگی برخوردارند ، قرار دارد . ارتباط خرده فرهنگ ها از دو سو است :
الف – از یک طرف به موجب ارثیه ای که از زمان هخامنشیان تا به امروز در کالبد و پیکره جوامع ایرانی رسوخ داشته ، همانا سازگاری و تساهل و بردباری و همزیستی مسالمت آمیز نژادی – زبانی در کشور وجود دارد . بدین معنی که برای افراد متعلق به خرده فرهنگ ها هیچگونه مانع بازدارنده اساسی برای مشارکت در اداره عمومی – البته به معنای متداول خود – و یا میل به مقامات و مناسب مختلف وجود ندارد . به خصوص در هزار ساله گذشته به ویژه از زمان سلجوقیان به بعد بسیاری از سلسله ها و شخصیت های دیوانی و سیاسی و غیره متصف و متعلق به همین خرده فرهنگ ها بوده اند .
ب – از سوی دیگر در این رابطه از لحاظ مذهب ، جامعه ما با نوعی نارسایی و نابردباری روبروست .
تاريخ ايران در صد ساله اخير حاكي از آن است كه در شرايط بحران سياسي و اقتصادي كه قدرت سياسي به شدت در بحران بسر مي برد ، شاهد حركت هاي قومي فراواني هستيم كه غالبا ً در دوراني اتفاق افتاده اند كه دولت مركزي به دليل هجوم بيگانگان ، اشغال كشور و امثال آن دچار بحران بوده و در عمل حكومت چندان حضوري در جامعه نداشته است .
برخي از محققان خارجي تشكيل دولت ملي را به تاسيس حكومت صفويان در ايران نسبت مي دهند اما به مفهوم مدرن كلمه ، دولت ملي با پيروزي انقلاب مشروطه در ايران شكل مي گيرد . علت هم اين است كه تا اين زمان كشور ايران بر اساس پيوند هاي ايلي – قبيله اي اداره مي شد ، اما با انقلاب مشروطيت در نظام اداره كشور عنصري جديدي به نام ملت دخيل شد كه دستاورد انقلاب مشروطيت بود . انقلاب مشروطيت و نهاد هاي تاسيسي آن به يك معنا شأن مردم ايران را از رعيت به ملت كه صاحب حقوق سياسي و اجتماعي و از جمله حق دخالت در تعيين سرنوشت است ارتقاء داد .
ماهيت سنتي قدرت در دوران قبل از مشروطيت باعث شده بود كه حكومت هاي مركزي همواره ساز و كار خاصي را در كنش خويش نسبت به حكومت هاي محلي و مركز گريز و گروه هاي قومي و ايلات و عشاير در پيش بگيرد اين كنش ، واكنش متقابل خود را در پي داشت كه در تاريخ ايران به روابط حكومت هاي محلي و مركزي تعبير شده و باعث تعاملاتي در روابط حكومت هاي محلي و مركزي گشته و نيز باعث تعاملاتي در روابط حكومت هاي مركزي و محلي و گروه هاي قومي با ساختار هاي معيشتي مبتني بر مناسبات توليدي خاص خود و ساختار سياسي قومي و ايلي و عشيره اي شده بود.
ژان ژاک روسو می گوید : اعطای یک شخصیت ملی به یک واحد و جمعیت که از داشتن شخصیت ملی محروم است وظیفه ساده ای نیست بوجود آوردن و ابداع اقوام , مانند خلق امت ها به عوامل از قبل موجود و شرایط مناسب احتیاج دارد , در غیر این صورت ابداعات از پا گرفتن در میان جمعیت های ناشناخته , عاجز و ناتوان خواهند بود .
قوميت از واژگاني است كه پس از انقلاب مشروطيت در ايران معاني نويني پيدا كرده و با مفاهيم كهن آن متفاوت شده است ، قوميت به گروهي با ويژگي هاي فرهنگي بنيادي چون زبان ، آداب و رسوم و ميراث تاريخي متمايز از ساير گروه هاي اجتماعي اشاره دارد كه داراي پيوستگي ها و هبستگي هاي نژادي بوده و از منابع و منافع مشترك و تجربيات تاريخي تقريبا ً مشابهي برخوردار هستند ، برخی مفهوم قومیت را مفهومی کهن و برخی مدرن می دانند ، گروهی بر آنند که قومیت همواره وجود داشته و باید آن را پدیده ای فراتر از نظام خویشاوندی و انسجام دهنده به یک گروه انسانی دانست که با تکیه بر گروه بزرگی از نماد ها ، باور ها و ذهنیت ها در طول زمانی بسیار طولانی شکل گرفته است ، در حالی که گروه دیگر معتقدند که قومیت بیش از هر چیز حاصل مدرنیته بوده و باید آن را واکنشی در برابر پدید آمدن دولت های ملی دانست که به ویژه در کشور های در حال توسعه عموما ً بر محور یکی از اقوام موجود در پهنه سرزمینی خود به وجود آمده اند و این امر سبب شده است که اقوام دیگر این پهنه به صورتی واکنشی نسبت به هویت قومی خود آگاهی یافته و حرکات قوم گرا و حتی جدایی طلب را آغاز کنند . گاه نیز موضوع در قالب واکنشی نسبت به دخالت های استعماری و حتی به صورت دخالتی استعماری برای تضعیف دولت های کوچک جهان سومی مطرح شده است .
آنتونی اسمیت در مقاله " منابع قومی ناسیونالیسم " ویژگی های زیر را در مورد قومیت برشمرده است :
الف – نام ها و اسامی نه تنها برای هویت خود یا دیگری ، بلکه به عنوان علامات نشان دهنده شخصیت جمعی ، حائز اهمیت هستند . ب – داشتن عقیده و افسانه نیاکان و اجداد مشترک ، اجتماع دارای خاطرات تاریخی باشد . ج – داشتن فرهنگ مشترک ، اجزاء فرهنگ شامل لباس ، غذا ، موسیقی ، حرفه ها ، معماری ، مقررات ، آداب و رسوم و نهاد ها می شود . د – پیوند با یک سرزمین مشخص و معین ه – هبستگی و وحدت منافع
ويكتور كوزولف يكي از قوم شناسان مي گويد : قوم ، سازمان اجتماعي تشكيل يافته اي است كه در پهنه سرزمين معين قرار دارد و شامل مردماني است كه در طول تاريخ با هم پيوند اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي ، خويشاوندي و ... برقرار كرده اند و داراي زبان و ويژگي هاي فرهنگي ( كه شامل دين و دينداري نيز مي شود ) هستند ، پيوند هاي خويشي ، ارزش هاي اجتماعي و سنت هاي مشترك دارند .
قوم گرايي در فرهنگ غربي نيز وجود دارد و ويژه كشور ما ايران نيست ، ممكن است در كشوري مليت واحد ، مليت ها يا قوميت ها ي مختلف موجود باشد ، اما قوميت قديميترين شكل يا سازمان اجتماعي – سياسي انساني داراي زبان ، تبار ، فرهنگ ، تاريخ و سرزمين مشترك است كه ممكن است دولت مستقل و مليت واحدي را ايجاد نمايد ، شاخصه هاي قوميت زبان و فرهنگ است چرا كه ممكن است در طول تاريخ سرزمين تغيير كند .
به مجموعه از این اقوام كه در درون مرز هاي يك كشور معين مي زيند و تابعيت مشترك دولت آن را دارند ملت گفته مي شود ، در هر جامعه و کشوری وجوه مشترک موجود ، ارکان و اساس ملیت قرار می گیرد ، مثلا ً در آلمان قومیت ، در سویس وطن یا سرزمین و در آمریکا تابعیت رکن اصلی ملت و ملیت را تشکیل می دهد .
در قانون اساسي مشروطه صحبت از مسايلي به ميان آمد كه طرح آنها مي توانست در دراز مدت احساس تبعيض را در برخي از اقوام ايراني بوجود آورد . جنبش مشروطه که به سرازیری افتاد ناگهان استبداد رضا خانی سر بر آورد ، وضعيت این دوران را با ظهور دولت مطلقه در ايران برابر دانسته اند ، در این دوره مسئله قوميت ها به صورت حاد در سياست عمومي كشور مطرح شد . رضا خان اقدام به سركوب خوانين ، روساي قبايل و كانون هاي قدرت محلي كه تا اين زمان به خاطر ماهيت اداره ملوك الطوايفي كشور و ضعف دولت مركزي قدرتمند بودند ، كرد. تحرکات قومی چنان افزایش یافت که حکومت حتی به کوچ اجباری برخی اقوام نیز دست زد .
در دوران اشغال متفقين در جنگ جهاني دوم مسائل قومي دوباره به شكل حاد در كشور مطرح شد ، قضاياي آذربايجان و كردستان در زمره بزرگترين مسايل قومي در اين مقطع تاريخ كشورمان است .
در این دوران قدرت هاي استعماري وقتي بر سرزميني تسلط مي يافتند توافقاتي بين خودشان در مورد حدود و مرز ها و نحوه ملاحظات اجتماعي انجام مي دادند ، استعمار در اين حالت محور اصلي نگهدارنده روابط بين اجزاء ساخت اجتماعي ( اقوام و نهاد هاي اجتماعي ) بود . آزادي از يوغ استعمار سبب پيدايش ملي گرايي خرد در اين جوامع بود ، زيرا اقوام احساس مي کردند كه مورد ستم واقع شده اند و سپس هويت و آمال خود را در طلب آزادي بيشتر ابراز مي داشتند ، به همين ترتيب واكنش دولت نيز مي توانست از شكل سازش و مذاكره تا سركوبي را در برگيرد .
در دوران پهلوي دوم روي هم رفته مسئله قومي حادي در كشور وجود نداشت ، اما با پيروزي انقلاب اسلامي مسئله قوميت ها ، دوباره در سياست عمومي كشور چهره نمود ، بخشي از مسئله ناشي از سابقه تاريخي و محروميت هايي بود كه بر اين اقوام لااقل از جهت مسايل اقتصادي تحمل شده بود و بخشي ديگر ناشي از تحولات انقلابي آن زمان بود در هر صورت اين مسايل به دستاويزي براي شكل دهي به هويت قومي و دست زدن به آشوب هايي تبديل شد كه در اوايل انقلاب در ميان قوميت ها ديده مي شود .
اهمیت موضوع قومیت در ایران و جهان
مشكل قوميت گرايي در كشور هاي در حال توسعه و تازه استقلال يافته وسعت و شدت بيشتري داشته و مي توان گفت كه پديده قوميت گرايي پديده اي اساسا ً داخلي در عين حال متاثر از محيط پيراموني سيستم سياسي است دوم اين كه پديده اي جهاني است كه در كشور هاي چند قوميتي در حال توسعه و توسعه نيافته از موضوعيت و حساسيت بيشتر برخوردار است .
اهميت بسيار زياد مسئله قوميت ها در جمهوري اسلامي ايران هم اكنون نقش قابل توجهي را در توسعه و امنيت شهر ها و كشور ايفاء مي كند اين موضوع مسئله تازه اي نبوده و در بعد داخلي و بين المللي بسيار به آن پرداخته شده كه به تعدادي از آنها اشاره مي گردد .
در قانون اساسي ج.ا. ايران با درج تعابيري چون 4 : سپردن سرنوشت مردم به دست خودشان ، استفاده از زبان های محلی و قومی در مطبوعات ، موفقيت در گرو مشاركت فعال و گسترده تمامي عناصر اجتماع در روند تحول جامعه است ، رنگ و نژاد سبب امتیاز نخواهد بود ، دولت موظف به تهيه امكانات براي مشاركت عامه در روند تحول جامعه است ، دولت موظف به تهيه امكانات براي مشاركت عامه مردم در تعيين سرنوشت سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي خويش است ، امور كشور به اتكاي آراي عمومي اداره مي شود ، شورا ها اركان تصميم گيري و اداره امور كشورند ، به چشم مي خورد .
بدلیل اهمیت موضوع قومیت از دیدگاه جهانیان اعضاء سازمان ملل در منشور این سازمان وبیانیه های خویش تاکید ویژه ای بر حمایت از حقوق اقلیت های ملی ،قومی ، مذهبی ، زبانی داشته اند .
منشور سازمان ملل و مجمع عمومي سازمان ملل متحد و ديگر نهاد هاي وابسته به آن به صراحت به اين حقوق اشاره كرده اند . واپسين بيانيه از اين نوع بيانيه ويژه مجمع عمومي سازمان ملل متحد است كه در دسامبر 1992 درباره حقوق اقليت هاي ملي ، قومي ، مذهبي و زباني صادر گرديد .
در ماده نخست اين بيانيه آمده است " هر كشوري بايد در قلمرو خود از وجود اقليت ها و هويت قومي يا نژادي و نيز از هويت فرهنگي ، ديني و زباني آنها حمايت كند و شرايطي را كه ضامن تحكيم اين هويت است فراهم نمايد . " ، اقدامات و مقررات پيش بيني شده بسيار ديگري نيز در اين زمينه براي حمايت از حقوق اقليت ها صورت پذيرفته است 5.
چگونگی روند رشد احساسات قومی
رشد احساسات قومي بر پايه تفاوت هاي زباني ، در صورت عدم ايجاد ساختار ها و نهاد هاي مناسب براي اداره كشور ها بر پايه نوعي پلوراليسم 6 قومي ، خود مي تواند عاملي در جهت تجزيه بسياري از كشور هاي موجود جهان باشد . در جهان كنوني پنج هزار ( و به قولي ده هزار ) زبان جداگانه وجود دارد و اگر هر يك از گروه هاي قومي جهان كه به زبان خاص خود سخن مي گويد ، قصد آن كند كه تشكيل يك دولت ملي جداگانه بدهد – جهاني كه در آينده شاهد آن خواهيم بود – به طبع چنين جهاني بسيار متفرق تر خواهد بود . با توجه به اين تحولات برخي تحليل گران سياسي پيش بيني مي كنند كه تا سال 2000 ، سيصد كشور مستقل در سازمان ملل كرسي خواهند داشت .
بسياري از كشور هايي كه در گذشته با پشت سر گذاشتن يك فرايند سخت و دردناك ملت سازي تولد يافته اند ، اكنون به عنوان يك واحد ملي زير سؤال رفته اند ، آماج قوم گرايي و جدايي طلبي آنها را فرا گرفته در واقع ده درصد كشور هاي جهاني را مي توان به لحاظ قومي همگن يا يكدست محسوب كرد . در بقيه كشور ها به طور عموم چندين گروه قومي يا زباني در كنار هم زندگي مي كنند . به نظر مي رسد الگوي فرانسوي يا ژاكوبن مليت كه عضويت در يك ملت خاص را امري سياسي و حقوقي مي داند ، بيش از پيش جاي خود را به الگوي مليت ، يعني تعلق به يك قوم يا فرهنگ با ريشه خوني و تبار مشترك داده است .
روند نوسازي در شرايط جهاني شدن بازار هاي اقتصادي و ارتباطات همگاني خود ، موجد پيدايش پديده قوم گرايي و جستجو براي هويت هاي قومي بوده است .
بر اساس تعريف علماي انسان شناسي ، قوم آن گروه انساني است كه فرهنگ خاص خود را دارد و مذهب بخشي از فرهنگ هر گروه انساني است و قوميت به خودآگاهي سياسي گروه هاي مختلف زباني ، مذهبي و نژادي در يك سرزمين نسبت به هويت خود تعبير شده است .
دكتر حميد احمدي در نشست " قوم شناسي سياسي ايران " در اين باره گفته است : اختلافات قومي و تشكيل احزاب سياسي قومي و نژادي در ايران منشاء سياسي دارند و از زماني مطرح شده اند كه مديريت مدرن از زمان سلطنت رضا شاه روي كار آمده است . از نظر وي اين پديده منشاء كهن ، فرهنگي و سنتي ندارد و محصول خواست هاي سياسي مدرن است .
اقوام در ايران تا زماني كه حكومت كشور به شكل سنتي اداره مي شد داراي قدمت ، نفوذ و تسليحات محلي بودند . روساي قوم هاي كرد ، ترك ، بلوچ ، عرب و ... اسلحه داشتند و بر طايفه هاي زير نفوذ خود به شيوه ارباب و رعيتي حكومت مي كردند و داراي اختيارات محلي بودند . اين اقوام اگرچه خراج و ماليات از طوايف خود جمع مي كردند و به دربار حكومت مركزي مي فرستادند اما از هر نظر تام الاختيار بودند . اين رابطه ميان مردم و روساي قوم بر اساس شناخت هويت قومي و تاكيد بر آن نبوده است و يك رابطه سنتي ارباب و رعيتي بوده است .
در اسناد تاريخي ، وقايع بسياري ثبت شده است مبني بر اين كه مردم طوايف يك قوم از جور رييس قوم خود به حكومت مركزي تظلم برده اند ، نمونه آن تظلم بردن نمايندگان قوم بلوچ نزد احمد شاه قاجار از دست رييس قوم بلوچ " دوست محمد خان " ، اين مسئله در كردستان و خوزستان هم اتفاق افتاده است .
اسناد تاريخي نشان مي دهد كه هويت ايلي و طايفه اي ، برتر از هويت قومي بوده است و چيزي به نام آگاهي قومي با تكيه بر زبان ، آداب ، رسوم ، نژاد و سمبل هاي قومي وجود نداشته است اين آگاهي قومي پس از جنگ جهاني دوم و شروع مستقيم دخالت هاي خارجي بر اقوام ايران ، به مردم و روساي قبايل القاء مي شود .
اين اقوام ناگهان سعي مي كنند كه يك ناسيوناليسم منسجم تاريخي قديمي كه ريشه در دوران كهن دارد را تصوير كنند . در حالي كه واقعيات تاريخي اين نظريه پردازي ها را تاييد نمي كند .
چگونگی شكل گيري قوميت
برای تبلور قومیت شرایط زیر را لازم می دانند :
الف – بدست آوردن یک تکه زمین مشخص حتی اگر مردم یا بخش قابل توجهی از آنها از وطن تبعید شوند , احساس تعلق مردم به آن سرزمین به عنوان وطن مانند ارامنه دیاسپورا و یهودیان
ب – توالی و پیوستگی نبرد با عده ای از دشمنان معمولا ً فرسایشی بین کشور ها به حرکت سالانه جمعیت ها در فصل تابستان و تقویت و پرورش احساس جمعی منجر می شد .
ج – برخی اشکال مذهب سازمان یافته برای تربیت متخصصان و کارشناسانی در امر ارتباطات و وقایع نگاری همانند پیدایش آداب و رسوم و مراسم عبادی که موجب استمرار و پیوستگی جوامع قومی می گردید .
د – تقویت افسانه ای دال بر " برگزیدگی قومی " ، درک عامه از برگزیدگی از نوع مذهبی در ذات و فطرت به عنوان یک منبع پایدار داخلی در تحمل عذاب ها و رنج هایی که بسیاری اقوام - به ویژه اقلیت های قومی - با آنها روبرو بوده اند ، اثبات شده است .
ه – چهار شاخص به عنوان عناصر شناخت و تميز يك گروه قومي دانسته شده است : 1 – بيولوژي 2 – فرهنگي 3 - زباني 4 – ساختاري
درباره چگونگي شكل گيري قوميت سياسي و بسيج قومي چهار نظريه زير وجود دارد :
1 - نظريه استعمار داخلي : قومي ، قوم ديگر را تحت ستم قرار مي دهد تا امتيازات اقتصادي و صنعتي در دست قوم غالب بماند ، اين مسئله مي تواند باعث بسيج قومي شود . بنابر اين نظريه برخي مطرح مي كنند كه قومي به نام فارس بر ديگر اقوام تسلط پيدا كرده است و به آنها ظلم كرده است و حالا اين اقوام حق مسلم حكومت خود مختار خود را مي خواهند .
دكتر امان اللهي يكي از انسان شناسان ايران در اين باره مي گويد : ما در ايران فارس داريم ، زبان فارسي هم داريم ، اما قوم فارس نداريم ، زيرا به فرض اين كه اين نظريه را بپذيريم از زمان سلجوقيان به اين طرف ، هميشه قوم ترك بر ايران حكومت داشته است ، در زمان پهلوي هم خود رضا شاه نيمه ترك و مادرش قفقازي بود ، فرح ديبا نيز تبريزي بود ، بدين ترتيب درك ستم قومي در ايران اساسا ً مشكل است در مورد عقب ماندگي هاي اقتصادي از سوي قوم فارس به اقوام ديگر هم بايد گفت برخي از مناطق فارس از نظر اقتصادي و صنعتي بسيار عقب تر از مناطق اقوام ديگر است.
2 - نظريه انتخاب عقلايي : امروزه اين نظريه از محبوبيت زيادي نزد جامعه شناسان برخوردار است ، زيرا بر اساس رفتار عقلايي انسان ها شكل مي گيرد .
می توان گفت ، نظريه هاي مبتني بر انتخاب عقلايي ، از تبيين جنبش هاي مذهبي به كلي عاجزند و موارد نقض فراوان نشان مي دهد كه اين جنبش ها را نمي توان در قالب تنگ محاسبات سود و زيان محصور كرد . در عين حال این نظریات مي تواند در تبيين حركات قومي مفيد فايده واقع شود.
دكتر هوشنگ امير احمدي يكي از كارشناسان قوم شناسي نيز معتقد است كه مسئله قوميت در ايران در نيمه دوم سده بيستم با اين تئوري منطبق بوده است .
3 - نظريه بسيج منافع : منابعي در منطقه اي وجود دارد و سياسي شدن قومي در واقع پديده اي است براي كسب و تصرف آن منابع
4 - نظريه نخبگان و روشنفكران : روشنفكران و نخبگان هستند كه جنبش هاي قومي و ملي را شكل مي دهند .
دكتر حميد احمدي مي گويد ، شناخت سه متغير زير براي تشخيص وضعيت سياسي اقوام ايران ضروري است و در نهايت نتيجه مي گيرد كه در ايران چيزي به نام " پافشاري بر هويت قومي " وجود نداشته است .
1 - يكي از اين متغير ها ظهور دولت مدرن از كودتاي 1299 شمسي و ظهور رضا شاه پهلوي ، ايجاد بروكراسي و ديوان سالاري دولتي و تشكيل ارتش مدرن است ، با ايجاد دولت مدرن اقوام و عشاير خلع سلاح شدند و دولت از قوه قهريه خود استفاده كرد و نخبگان و حكمرانان محلي را از صحنه به در كرد.
2 - متغير بعدي بحث روشنفكران و نخبگان است كه همواره در راه اندازي گروه هاي قومي سياسي نقش موثري داشته اند ، حتي امروز هم خواسته هاي قومي ، همان خواسته هاي نخبگان و روشنفكران است نه خواسته هاي عامه مردم ، نخبگان الزاما ً نخبگان قومي يعني متعلق به همان قوم و نژاد نيستند بلكه برخي روشنفكران و نخبگان مركز كشور هستند . مانند برخی گروه ها یا احزاب كه نقش اساسي در طرح گفتمان قومي معاصر در كردستان و تركمن صحرا داشته و اين اقوام را به پافشاري بر فرهنگ و زبان و نژاد قومي تشويق كرده اند ، روشنفكران و نخبگان مركز در پي كسب قدرت و جامه پوشي به آرمان هايشان در دولت رضا خان بودند دولتي كه ويژگي اساسي اش اقتدار گرايي بود و دموكراسي و كانال هاي دمكراتيك و چرخش نخبگان را فراهم نمي آورد در نتيجه نخبگان براي مقابله بسيج قومي را تحريك كرده تا حمايت سياسي و بسيج رأي را به سوي خود سوق دهند .
3 - متغير سوم مسئله نظام جهاني اين نظريه اساسا ً سياسي ، خواستار تفرقه اندازي در كشور ها بوسيله طرح قوميت سياسي و استقلال اقوام بوده است ، طراحان اين برنامه براي كشور هاي خود خواستار اقتدار و استقلال اقوام داخل كشور نيستند بلكه به دنبال يكپارچگي دولت مدرن هستند اما آنها براي كشورهايي مثل كشور هاي خاورميانه اين را نمي خواهند و مدام مسئله قدرت و استقلال اقوام را دامن مي زنند ، در حاليكه اين عدم يكپارچگي در كشور ها باعث اختلال و تشنج و كشمكش و در نهايت بي ثباتي در خاورميانه مي شود كه به طور قطع طراحان اين نظريه را نيز دچار مشكل خواهد كرد ، به ويژه در مورد مسئله نفت .
قوميت از ديدگاه پژوهشگران
در سال هاي اخير تحقيقات گسترده اي توسط پژوهشگران و دست اندركاران مسايل قومي در اين خصوص انجام گرفته است ، هريك از محققان با پرداختن به زوايا ، ابعاد و اجزاء سعي در تبيين اين موضوع داشته و در كنار اين مباحث درباره علل و زمينه هاي بروز منازعات قومي نيز به تحقيق پرداخته و با ديدگاه هاي خود اظهاراتي را نسبت به توسعه و بحران هاي قومي ارائه داده اند .
در توضيح و تشريح رابطه ميان توسعه و درگيري هاي قومي در جوامع مختلف در دوران معاصر پرسش هايي در ذهن بوجود مي آيد كه سبب درك بهتر و دقيق تري از اين مفهوم مي گردد در اينجا به تعدادي از آنها اشاره مي شود :
1 - چه رابطه اي ميان توسعه و درگيري هاي قومي وجود دارد ؟
2 - آيا فرايند نوگرايي موجب استحاله ، ادغام و كم رنگي هويت هاي قومي مي گردد ؟
3 - آيا حركت به سمت مدرنيزه كردن كشور ، رشد هويت قومي را بدنبال خواهد داشت ؟
4 - آيا درخواست گروه هاي قومي براي كسب جايگاه بهتر در هرم قدرت سياسي ، ثروت و مرتبه اجتماعي آنها را افزايش خواهد داد ؟
5 - دوران گذار چه تاثيري بر مناسبات قومي بر جاي خواهد گذاشت ؟
6 - سرانجام درگيري هاي قومي در مرحله فرانوگرايي چگونه خواهد بود ؟
7 - ستيزه هاي قومي در چه شرايطي افزايش پيدا خواهند كرد ؟
با پاسخ به پرسش هاي بالا و دسته بندي نظريه ها ي انجام شده ، چهار مرحله قابل شناسايي است كه هر يك در صدد پاسخگويي به پرسش هاي طرح شده هستند كه جهت روشن شدن بيشتر و تحليل موضوع به تشريح اين چهار مرحله مي پردازيم :
1 - مرحله سنتي 2 - مرحله هاي جديد 3 - مرحله گذار 4 - مرحله فرانوگرايي
مرحله سنتي
تا چند دهه گذشته ، بيشتر پژوهش هاي انجام شده درباره فرايند توسعه ، تكيه و تاكيد بر هويت هاي قومي را ويژه جوامع عقب افتاده مي دانستند ، و اعتقاد داشتند جوامعي كه از لحاظ تركيب اقتصادي و اجتماعي در مراحل عقب مانده تري هستند در اين باره با مشكلات بيشتري روبرو هستند .
اعتقاد گروهي از جامعه شناسان و نظريه پردازان توسعه و نوسازي ، در تجزيه و تحليل ها و مقايسه هاي خود از جامعه سنتي و جامعه صنعتي بر اصول زير بود :
الف - تفاوت ها و اختلافات قومي در روند مدرنيزه شدن بتدريج رنگ خواهد باخت .
ب - نقش هاي كاركردي مهمتر از نقش هاي ناشي از وفاداري ها و علايق سنتي خواهد شد .
ج - منافع عمومي وخصوصي در عمل بر اصول سنتي پيشي خواهند گرفت .
د - مذاكره و گفتگو شالوده زندگي سياسي خواهد شد .
ه - مدارا و و تحمل به شكل كثرت گرايي در جهت احترام به خرده فرهنگ هايي كه وحدت ساز شده اند ، غلبه خواهند كرد .
و - دستيابي به دموكراسي ، رشد صنعت ، كسب رفاه اقتصادي و بالا رفتن سطح تحصيلات به از ميان رفتن حساسيت هاي قومي كمك خواهد كرد .
ز - تا زمان تسلط پارادايم 7 نوسازي بر علوم اجتماعي شيوه ای سازماندهي مي شد كه فرايند تغيير اجتماعي از سنتي به مدرن ، از ساده به پيچيده و از خاص گرايي به عام گرايي بوده است ، در اين چارچوب موضوعات قومي ، موضوعي متعلق به خاص گرايي يا ماقبل مدرن است كه فرايند نوسازي در حال كنار گذاردن آن است.
ح - اگر الگو هاي غالب سر برآورند به آنها به مثابه "مانع تغيير" يا نتيجه "نوسازي ناقص" نگريسته مي شود و به همين خاطر اهميت آنها نزد نظريه پردازان اصولا ً ناچيز است .
ط - اصولا ً عقب افتادگي هاي اقتصادي و صنعتي ، فقدان رشد سرمايه داري ملي و بازاري يكپارچه و ملي موجب بقاي بازار هاي محلي و منطقه اي محدود در ميان اقوام خودي شده است ، ناتواني سرمايه داري ملي در گشودن بازار هاي داخلي و فقدان تقسيم كار منطقه اي با سلب امكان توليد انبوه از سرمايه داري داخلي ، در عمل به استمرار اين ناتواني كمك كرده است .
هربرت اسپنسر از ديدگاه مكتب تكامل اجتماعي معتقد است كه فرايند تكامل اجتماعي حركت به سوي پيچيدگي يا از وحدت به كثرت است به نظر او جامعه انساني با گذشت زمان "از توحش به تمدن " و طي مراحل خاصي به حالت كنوني رسيده است و بطور كلي جوامع انساني داراي روح ستيزه جويي و جنگجويي هستند و تنها با قدرت يافتن صنعت ، آرامش بر جامعه سايه مي افكند .
اسپنسر جوامعي را كه رابطه سازگارانه دارند ، جوامع صنعتي يا كوشا و نوع ديگر كه رابطه ستيزه جويانه دارند جوامع جنگجو مي نامد .
قوميت ها در ايران از ديدگاه نظريه پردازان سنتي
نظريه پردازي هاي سنتي با تكيه و تاكيد بر دوران پهلوي به ويژه اقدامات رضا خان در پايه ريزي دولت مدرن و قدرتمند مسايلي چون : از بين بردن رقباي سياسي ، خلع سلاح قدرت هاي مستقل منطقه اي و خاتمه بخشيدن به نظام ملوك الطوايفي ، سركوب علايق و تحركات مركز گرايانه ، سياست تخته قاپو 8 كردن ايلات و عشاير كشور ، توسعه شهر نشيني ، برقراري نظام آموزش همگاني و نظام وظيفه عمومي در استقرار ساخت و بافت بوركراتيك و خلق يك بازار ملي را عامل استحاله اقليت هاي قومي در درون هويت ملي و موجب كاهش منازعات قومي مي دانستند .
در واقع تحركات گريز از مركز از ناحيه گروه هاي قومي – منطقه اي در دهه دوم قرن بيستم در مناطق مختلف كشور نظير گيلان به رهبري ميرزا كوچك خان جنگلي ، تبريز به رهبري شيخ محمد خياباني ، كردستان به وسيله سيمتقو و در جنوب شيخ خزئل به رغم تفاوت هاي ماهوي معلول شكست انقلاب مشروطه در برآورده سازي دو هدف عمده مشروطه خواهان يعني آزادي و توسعه بوده است .
از اين ميان آزادي به هرج و مرج و توسعه به تشديد فقر و تنگدستي مردم انجاميد در چنين شرايطي رضا خان با طرح برقراري امنيت عمومي و با سركوب گروه هاي قومي - منطقه اي به كسب قدرت سياسي پرداخت و در فرايند استقرار قدرت مطلقه خود ، آزادي را به قربانگاه شبه مدرنيسم فرستاد ، به عقيده نظريه پردازان سنتي اين شبه مدرنيسم در همه حال كاهش منازعات قومي را به دنبال داشته است .
مرحله جديد
بر خلاف نظريات قديم كه مدرنيزه كردن جوامع را عامل استحاله و ادغام گروه هاي قومي مي دانستند نظريه پردازان جديد ، فرايند مدرن شدن را موجب آگاهي گروه هاي قومي و عاملي براي مقاومت در برابر هويت ملي و جهاني مي دانند .
گابريل اي . آلموند ، جيمز اس . كلمن و لويس دبليو . پاي سه پژوهشگر و نام آور در مسايل توسعه و نوسازي در پيشگفتار مشترك خود بر كتاب " منازعه قومي و توسعه سياسي " با توجه به وضعيت جديد جهاني و بروز ستيزه هاي قومي در يوگسلاوي ، بريتانيا ، بلژيك و كانادا و بسياري از كشور هاي توسعه يافته صنعتي ، با زير سوال بردن و نقد ديدگاه هاي پيشين خود و همفكرانشان در اين باره كه هر چه دولت ملي توسعه يافته تر باشد قوميت كم رنگ تر و كم توان تر خواهد بود و با بيان اين نظريه كه رشد فزاينده هويت هاي قومي در حال حاضر ، به رغم قوام و دوام دولت ها توسعه يافته صنعتي يك واقعيت جهان معاصر است كه اين خود در شرايط نو با تاثيرپذيري از نفوذ فزاينده هويت ملي ، سازمان سياسي ، توزيع ارضي قدرت و سلطه فزاينده سازمان هاي جهاني سر بر آورده است .
اصولا ً فرايند مدرنيزه كردن ، بدليل نياز به الگو هاي جديد رفتاري و فشار هاي همزماني كه بر ادغام ملي و بر پايان مسئله قوميت وارد مي كند ، به نظر عده اي مي تواند رو در رويي سياسي را سبب شود .
بلانكر معتقد است نهضت هاي قومي از 1960 به بعد در بسياري از جوامع چند فرهنگي ، بايد ناشي از افزايش رقابت قومي به ويژه رقابت شغلي محسوب گردد ، كه اين افزايش رقابت خود نتيجه فرايند مدرنيزه كردن ، به ويژه شهرنشيني ، توسعه بخش هاي درجه دو و سه اقتصادي ، توسعه بخش سياسي و افزايش ميزان سازمان ها تلقي گرديده است .
واكر كانر صاحب نظر برجسته مسائل قومي در مقاله خود به نام " ملي گرايي قومي در جستجوي درك بيشتر " ضمن مردود دانستن ديدگاه هاي خوشبينانه نظريه پردازان سنتي و با استناد به ناهمگوني قومي اكثر دولت هاي ملي معتقد است كه آگاهي هاي قومي هنوز موضوعي است كه در آينده تحقق خواهد يافت .
به اين ترتيب مي توان انتظار داشت كه افزايش آگاهي هاي قومي در دوران نوگرايي ستيزه هاي قومي بيشتري را در آينده بوجود آورد ، جوامع توسعه نيافته به طريق ديگر نيز موجب افزايش آگاهي هاي قومي شده اند . براي نمونه افزايش تعداد رهبران سياسي اقليت هاي قومي در پي تقسيم بندي مسكوني و شغلي آنها و دفاع از حقوق اين اقليت ها انجاميد ، چرا كه بعضي مواقع رهبران قومي اقدامات سازنده و مفيدي در دفاع از حقانيت و درخواست هاي گروه هاي قومي خود انجام داده اند .
همچنين ارتقاء سطح زندگي و افزايش رفاه اجتماعي ، امنيت اجتماعي و اقتصادي با كسب تخصص و بهبود جايگاه اجتماعي و اقتصادي اين گروه هاي قومي قرين گرديد به گونه اي كه در مرحله بعد در جستجوي جايگاه بهتري در هرم قدرت سياسي بوده اند .
كومار رو پزينگه پژوهشگر ارشد بنياد تحقيقات صلح اسلو در مقاله اي تحت عنوان " اشكال خشونت و دگرگوني هاي آن " با شمردن درگيري هاي قومي و هويتي به عنوان رايج ترين و خشونت آميز ترين انواع منازعات معتقد است كه به رغم اينكه انديشه نوگرايي پيچيدگي هاي زيادي داشته و محتواي جامعه شناسي را تشكيل داده است ولي هيچيك از جامعه شناساني همچون آگوست كنت ، سن سيمون ، دوركيم ، وبر ، كارل ماركس و حتي آدام اسميت به رشد خشونت همزمان با فرايند تكامل نوگرايي همچون يك برداشت و موضوع عمده توجه نكرده اند و آينده گراياني نظير : تافلر ، فوكوياما و مولر و حتي انديشه گرايان كلاسيك نقش خشونت را در عقيده و مفهوم نوگرايي عاملي محوري ندانسته اند .
روپزينگه مي افزايد ، اگر گفتمان عقلانيت با نوگرايي همبسته و همراه نباشد ، پس قطعا ً نوگرايي در بحران بسر مي برد ، چرا كه تخريب شديد محيط زيست ، حجم وسيع خشونت هاي اعمال شده بر موجودات زنده ، رواج ايدئولوژي هاي خشونت بار ، نسل كشي ، قوم كشي قرن بيستم را به خونبارترين دوران تاريخ تبديل كرده است كه اين اقدامات با عقلانيت به عنوان شرط همبسته با جامعه نوگرا در تناقض است .
به اعتقاد روپزينگه ، فرايند جهاني شدن كه به وسيله فرگرد هاي اقتصادي ، محيطي و سياسي انجام مي پذيرد با تاثير بر بسياري از جوامع و ايجاد گرايش هاي نيرومند ، موجب تشديد در گيري ها گرديده است از سوي ديگر گسترش وسيع مصرف گرايي كه بر همگوني و نونمايي فرهنگي تاكيد داشته به خيزش انتظارات دامن زده است و فرايند همگون سازي در رويارويي با مقاومت تعدادي از فرهنگ ها و ملت ها ، عملا ً به محلي شدن و داخلي شدن درگيري ها و تعارضات كمك كرده و در درون مرز هاي تعيين شده ، تعارضات داخلي و از جمله ستيزه هاي قومي را تشديد كرده است .
سيكورات از صاحب نظران مسائل قومی در مورد نقش مدرنيزه كردن در ايجاد بحران هاي قومي مي گويد : مدرنيزه كردن ، به ويژه توسعه صنعتي براساس ميزان رشد اقتصادي ملي موجب توسعه ناموزون و استمرار و تعميق هرچه بيشتر محروميت مناطق عقب مانده مي گردد . جنبه هاي ديگر مدرنيزه كردن نيز مانند گسترش اطلاعات و ارتباطات ، كتابخواني ، تحرك اجتماعي در تلاقي با محروميت ها تعميق يافته ، آگاهي قومي را در پي داشته كه خود اين امر تنش زا است ، در مجموع از نظر وي اين نقش با توجه به تناقضات ذاتي ميان توسعه ناموزون و افزايش آگاهي هاي قومي موجب تشديد منازعات قومي است .
قوميت ها در ايران از ديدگاه نظريه پردازان جديد
بحران هاي قومي در ايران پس از انقلاب اسلامي در مناطقي چون كردستان ، تركمن صحرا و بلوچستان محصول فرايند مدرنيزه كردن در دوران سلسله پهلوي بوده است ، افزايش درآمد هاي نفتي ، رشد ناموزون و نابرابري هاي منطقه اي در كنار ديگر جنبه هاي مدرنيزه كردن نظير گسترش امكانات اطلاعاتي – ارتباطي و مواصلاتي ، افزايش ميزان كتابخواني و سطح آگاهي هاي عمومي ، تحرك اجتماعي و رشد بي رويه مصرف گرايي ، خيزش انتظارات را دامن زده است .
از اين زاويه و بدون در نظر گرفتن ديگر عوامل مرتبط ، روابط قومي در اولين سال هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران محصول توامان واقعيت عيني و ذهني تصور " محروميت نسبي "در بين گروه هاي قومي بوده كه به صورت تنش و منازعه جلوه گر شده است .
مرحله گذار
دوران گذار يك جامعه سنتي به صنعتي بحران زا ترين مقطع براي رهبري آن جامعه است . هسته اصلي نظريه پردازي هاي مرحله گذار مبتني بر اين است كه جوامع سنتي و جوامع صنعتي با مشكلات و تنگنا هاي كمتري از جمله هويت خواهي هاي قومي و مسائل مربوط به آن روبروست .
سرشت در حال دگرگوني و تحول پذير جوامع در حال گذار فضا و شرايط مساعد تري براي بروز بحران هاي گوناگون مهيا مي سازد ، در اين نگرش ، جوامع سنتي با ويژگي هايي چون اقتصاد بسته ، اقتدار سنتي و متمركز ، حاكميت نظام فئوداليته و غالب بودن روستا نشيني ، تحرك كم اجتماعي و محدوديت هاي ارتباطي – اطلاعاتي با كمترين تنش ها مواجه بوده و جوامع صنعتي نيز با از سرگذراندن اين مراحل و با استقرار جامعه مدني ، اقتدار قانوني ، توسعه صنعتي و رفاه اقتصادي و اجتماعي و ... بحران كمتري دارند و احيانا ً در صورت روبرويي از توانايي بالاتري براي حل و فصل آن برخوردارند .
براي تشريح بيشتر ، جوامع در حال گذار در چهار حوزه اقتصادي ، سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي مورد بررسي قرار مي گيرند :
1 - از لحاظ اقتصادي اين جوامع در حال تجربه فرايند توسعه هستند ، اين روند با كاستي ها و تنگنا ها و انتظارات فزاينده و آرزو هاي دور همراه است ، دور شدن از فضاي آرام ، ساده ، صميمي و حركت به سوي دور دستي نامعلوم همراه تنش و تغيير مداوم و رشد فزاينده انتظارات در مقابل ناتواني اقتصادي در پاسخگويي به موقع و مناسب به اين تقاضا هاي اقتصادي است .
2 - از لحاظ سياسي در اين جوامع مدنيت به مفهوم دقيق آن شكل نگرفته و نشاني از مشاركت گروه ها و افراد جامعه را نمي توان يافت . اگر مشاركتي وجود داشته باشد به صورت كم حاصل است ، در اين حوزه ها تناوب قدرت به منزله جزئي از نظام دمكراتيك جايگاهي ندارد ، بدين خاطر راه حل مشكلات ، رفع تنگنا ها و پيكار هاي سياسي نه از طريق مسالمت آميز و در درون رژيم صورت نگرفته و از طريق شيوه هاي غير مسالمت آميز و خارج از رژيم انجام مي پذيرد .
3 - از لحاظ اجتماعي در جوامع در حال گذار وجود سطح بالاي سواد ، تخصص و درآمد سرانه متوسط ( و در نوسان ) و اقدامات مختلف درباره كنترل مواليد ، فرايند صنعتي شدن در اين جوامع سيل وسيعي از مهاجران را روانه شهر هاي بزرگ و به ويژه بخش هاي حاشيه آن كرده است . روند مهاجرت فزاينده مشاهده و لمس شكاف هاي اقتصادي ، طبقاتي و اجتماعي به همراه عدم كارآيي مناسب نظام اطلاع رساني و مديريتي ، شرايطي را مهيا مي كند كه هر ناظر بي طرفي را نسبت به آينده اين جوامع دچار شك و ترديد مي كند .
4 - ناتواني در جذب و ادغام هويت هاي قومي در فرهنگ و ارزش هاي حاكم ، افزايش آگاهي هاي قومي و برقراري روابط فرامرزي ميان اقوام هم ريشه و تبار ، به ويژه در سطح نخبگان گروه هاي قومي ، حمايت بشردوستانه و مداخله جهت دار منطقه اي و بين المللي در امر حقوق اقليت هاي قومي و نيز عدم وجود زمينه مناسب براي همسازي و همنوايي فرهنگي محملي براي تنش هاي قوم گرايانه در اين جوامع است .
گابريل آلموند ، لئونارد بايندر ، لوسين پاي با توجه به بحران هاي دوران گذار 1960 و 1970 و اشاره به بحران هاي هويت ملي ، نفوذ ، مشروعيت ، مشاركت ، توزيع و يكپارچگي ، گذر توفيق آميز از هر يك از بحران ها را راهگشاي توسعه و نوسازي دانسته و در مقابل ناتواني جوامع در حال گذر در زدودن اين بحران هاي ساختاري را براي فرايند توسعه ، تنش زا ، تباهي آور و تاخيرزا محسوب مي كنند و در چارچوب برداشت انتزاعي از اين نظريات ، زمينه هاي منازعات قومي در جوامع در حال گذاري رخ مي دهد كه هنوز كاملا ً به راهكار هاي توفيق آميز بحران ها دست نيافته اند .
قوميت ها در ايران از ديدگاه نظريه پردازان مرحله گذار
هر سه مقطع عمده از بحران هاي قومي در دوران معاصر ، يعني بعد از انقلاب مشروطه اواسط دهه 1320 ه . ش ( بحران آذربايجان و كردستان ) و اولين سال هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي را متاثر از شرايط گذار در جامعه ايران دانسته اند و گذار از ساخت سياسي ، اجتماعي و فرهنگي بسته دوران قاجار به فضاي نوين مشروطه و دوره رضا شاه و محمد رضا شاه در دهه 1320 را از مهمترين عوامل تنش زاي قومي دانسته اند ، كمي و كاستي دولت هاي جديد در پاسخگويي سريع باعث پيدايش انتظارات جديد شده و شكاف ميان واقعيت هاي موجود و آمال و آرزو هاي گروه هاي اجتماعي و قومي را تشديد مي كند .
در مقطع اول ، گذار از ساخت و بافت فئودالي – نيمه سرمايه داري ، در مقطع دوم ، گذار از ساخت نيمه فئودالي – نيمه سرمايه داري به نظام سرمايه داري وابسته ، در مقطع سوم ، گذار تزلزل در اركان نظام سرمايه داري وابسته و تلاش در جهت ايجاد زير ساخت هاي مستقل اقتصادي ، بعد اقتصادي اين دوران را به معرض نمايش مي گذارد كه در پيوند با ابعاد ديگر ، ارتباط مستقيم ميان مرحله گذار و بروز بحران هاي قومي خبر مي دهد .
مرحله فرانوگرايي
از دهه 1980 برخي از پژوهشگران ، گفتمان جديد فرانوگرايي را در مقابل انديشه نوگرايي بيان كردند كه از زاويه جديدي به امكان بروز و تشديد ستيز هاي قومي در دوران جديد مي پردازد .
فرايند نوگرايي رويكردي فلسفي – تاريخي است كه سعي در ايجاد پيوند دو مرجع عقلانيت و ذهنيت كه گاهي متضاد و گاهي سازگارند داشته و در فرگرد خود به حذف تدريجي امور اجتماعي ، فرهنگي ، سنتي و مذهبي به نفع دنياي شفاف و ناقد دانش فني نويد مي دهد اما در انديشه فرانوگرايي بر عقل انسان و حدود توانايي هايي آن در دستيابي به حقايق امور و پديده ها ترديد وارد شده و با تعريف جديدي از انسان روبرو مي شويم كه بيش از حد بر فرديت خود متكي است و مايل نيست خود را با نظم اجتماعي و جهان سازگار كند در چنين فضايي تعارضات قومي و فرهنگي ، وسواس هويت ، نژاد پرستي و عدم تحمل و تساهل با ديگران فراهم مي آيد و در چنين شرايطي دولت به منزله مظهر هويت ملي و ساختار سياسي – اجتماعي از اعتبار مي افتد و اخلاقيات در دايره اي از نسبيت ها گرفتار مي شود .
گي روشه در اين باره در كتاب " تغيير اجتماعي " با توجه به بحران خيزي جامعه فراصنعتي چنين آورده است : اين فرضيه نيز قابل توجه است كه به تناسب پيچيدگي و توسعه نيافتگي جامعه ، به دليل وجود تناقضات اجتماعي ، امكان وحدت نظام اجتماعي كاهش مي يابد ، همچنين مي توان گفت كه هر چه جمعيت يك جامعه آگاه تر و با سوادتر باشد ، بيشتر به تناقضات ساختي و فشار هايي كه ايجاد مي كند حساس تر است و اين واقعيت توجيه گر اين است كه جامعه فراصنعتي دائما ً با اعتراضات و آشوب هاي اجتماعي روبرو خواهد بود .
ساده سازي گرايش و جهت بحران هاي قومي در جوامع فرانوگرا به دو صورت امكان پذير است ، در حركت شتابنده جوامع سنتي به صنعتي و مدرنيسم منزلگاه افول كشمكش هاي قومي است كه پس از گذراندن اين مرحله ، مجددا ً شاهد رشد شتابان هويت خواهي هاي قومي خواهيم بود .
قوميت ها در ايران از ديدگاه نظريه پردازان فرانوگرايي
اين نظريه به نوعي ناظر بر بروز بحران هاي قومي از دهه 1980 است در اين ديدگاه قوميت مداري ، نژاد پرستي و عدم تحمل و تساهل ناشي از تكيه بيش از حد بر فرديت انسان ها و از منظر اين نظريه پردازي ، مبارزات گروه هاي قومي در باسك اسپانيا ، كبك كانادا و ايرلندي ها در انگلستان نمونه بارزي از اين الگو هستند .
همنوايي اين دو ديدگاه با مواضع و اقدامات خصمانه دشمنان يكپارچه ملي اين مرز و بوم ، لزوم اجماع نظر و وحدت عمل ميان نخبگان فكري و اجرايي در انجام دادن مطالعات راهبردي و تصويب و اجراي اقدامات بازدارنده در عرصه سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي را براي جلوگيري از بروز ستيزه هاي قومي در آينده را به عنوان ضرورتي واجب نمايان مي سازد.
شكاف هاي قومي در ايران
نوگرايي در ايران موجب ايجاد و تشديد تنش هاي قومي و هويتي شد و در موارد فراواني صحنه هاي سياسي را به خشونت كشيد . شايد بتوان گفت انقلاب مشروطه و به تعاقب آن نوگرايي رضاخاني كه حركتي مستبدانه و از " بالا " بود ، يكي از حوادث مهم قرن اخير است كه شكاف اجتماعي را در ايران تا حد زيادي شكل داده است . نوگرايي رضا خاني را مي توان مبتني بر سه اصل كلي دانست :
1 – سكولاريسم 9 2 - توسعه صنعتي در مركز 3 - وابستگي به بيگانگان
اين سه ركن نوگرايي در ايران منشاء سه شكاف اساسي در جامعه ايراني شد چرا كه سكولاريسم دولت را در مقابل روحانيت قرار داد و بي توجهي و تبعيضات نژادي و قومي ، مركز و حاشيه را با هم روياروي نمود . وابستگي به خارج هم ملي گرا ها را در مقابل جريان هاي سياسي وابسته به خارج قرار داد .
شكاف هاي اصلي در ايران اساسا ً هويتي هستند ، روحانيت و جناح مذهبي در نوگرايي ، تهديد ارزش هاي ديني و تعرض به حريم شرع مقدس را مي بيند و با دولت و گروه هاي لائيك 10 در ستيزي هويتي است .
صنعتي كردن كشور و توسعه حاصل نوگرايي رضاخاني در عصر پهلوي است که بر اثر آن ، نابرابري هاي اقتصادي به سرعت باعث دامن زدن به تبعيض نژادي و قومي شد و منشاء تحركات هويت طلبانه قوم ها و نژاد هاي در اقليت شد . همچنان اين شكاف ، منشاء تحركات سياسي فراوان و مهمي گرديد و در ايران اين دوران ، شاهد تكوين و بروز قيام هاي نژادي متعددي هستيم .
آغاز نوگرايي در ايران از عصر قاجار است ، در اين دوره هر منطقه و يا اقليتي ، نظام اقتصادي و معيشتي ويژه خود را داشت و ارتباطي بين اين مناطق و دولت مركزي وجود نداشت و اگر هم ارتباطي بود بسيار سطحي و در سطح پرداخت ماليات به دولت مركزي بود ، جدايي بين دولت و جامعه و استقلال نسبي مناطق نسبت به دولت مركزي ، احساس نابرابري ناشي از سياست هاي دولت مفهومي ندارد ، پيروزي مشروطه خواهان اگرچه تحولات عميقي در جامعه ايران به همراه داشت ولي در اين زمينه نتوانست تحول و دگرگوني چشمگيري را موجب شود اما در عصر انقلاب مشروطه و به ويژه زمان حكومت پهلوي آهنگ آن شدت بيشتري يافت و همواره با دست اندازي و دخالت فراوان قدرت هاي بيگانه همراه بوده است كه بارقابت شديد استعمارگران روسي و انگليسي و در پايان دوران پهلوي دخالت بي حد آمريكا همراه بوده است .
قدرت هاي خارجي سعي نمودند تا علاوه بر نفوذ در قدرت مركزي ، جناح ها و جريان هاي مختلفي را نيز به خود وابسته سازند ، دخالت بي حد كشور هاي خارجي در امور داخلي ايران ، منشاء رويارويي قشر هاي مختلف جامعه ايراني شد و اين رويارويي به شكاف مهمي مبدل گشت ، ستيزي كه يك طرف آن افراد وابسته به بيگانگان و طرف ديگر آن آناني كه به اين وابستگي اعتقاد ندارند قرار داد ، در اينجا آن چه منشاء تعارض است هويت ملي است كه با دست اندازي بيگانگان مورد تهديد قرار می گرفت. گروه ها و قشر هاي اجتماعي به نوعي براي دفاع از هويتي كه از ديدگاه آنان مورد تعرض واقع می شد به صحنه سياست كشانده مي شوند . خواسته هاي گروه هاي اجتماعي بر خلاف اروپاي قرن نوزدهم و بيستم كمتر رنگ اقتصادي و يا اجتماعي داشته و بيشتر رنگ و صبغه مذهبي داشت ، خواسته هاي اينگونه كمتر گفتگو پذيرند و به سختي مي توان اميد داشت كه در پشت ميز مذاكره برای آنها راه حلي مناسب يافت ، بسيج هويت هاي مذهبي و ملي به راحتي مي توانست به خشونت كشيده شود و راه حل هاي سياسي را به بن بست بكشاند .
سياست هاي نوگرايي در زمان رضا شاه ، با انهدام اقتصادي منطقه و ذوب آن در اقتصاد ملي آغاز شد ، نوگرايي مستبدانه و از " بالا " نتوانست در عمق جامعه رسوخ كند و بسيار سطحي بود و روندي مبتني بر نابرابري بين اقليت هاي نژادي شكل گرفت ، اين نابرابري ها توانست زمينه را براي تحركات قومي و نژادي فراهم سازد .
رضا خان بر اين باور بود كه براي توسعه و نفوذ و فراگير كردن دولت مركزي بايد افراد با نفوذ و سران محلي ، عشيره اي و قوم ها را از ميان برد ، زيرا نفوذ آنان را مانع گسترش حضور دولت مي دانست ، حاصل آن ايجاد شكاف بين مركز و حاشيه و آن هم از نوع هويتي آن در اين جامعه پديدار شد ، تمركز گرايي شديد و بي توجهي به حاشيه ها در توسعه اقتصادي و صنعتي ، تأكيد فراوان و بيش از اندازه بر تضعيف و اضمحلال شاخص هاي فرهنگي و زباني قوميت هاي مختلف ، دست به دست هم داد تا بحران هويت را براي برخي از اقليت هاي قومي آفريدند و منشاء حركت هاي قومي فراوان كه برخي خشن و غير مسالمت جويانه بود ، شدند .
به طور کلی احساس نا برابري و تبعيض به عصر پهلوي باز مي گردد چرا كه در عصر قاجار به سختي مي توان از پديده اي به نام " اقتصاد ملي " سخن گفت . نابرابري اقتصادي بين اقليت ها بازتابي از اقتصاد ملي و فراگير و نابودي سيستم هاي شبه اقتصاد محلي و قومي است .
مهمترین عناصر هویت ملی و قومی
مي توان گفت شاخص هاي عمده قومي شامل خود آگاهي ، زبان مادري ، سرزمين نياكاني ، ويژگي هاي رواني – فرهنگي و شيوه زيستن است ، بنابرين مهمترين عناصر و ابعاد هويت ملي ايرانيان با توجه به ويژگي هاي جغرافيايي و تركيب قومي بر موارد زير اشاره دارد :
توسعه در بعد اجتماعي ، به عنوان عامل اصلي شكل گيري و سامان شخصيت افراد يك جامعه و انسجام جدي و قوي تر شدن شخصيت اجتماعي شهروندان و در نهايت ملت است .
هرچه اين بعد قوي تر و تكامل يافته تر باشد سبب ايجاد اعتماد در جامعه ، پذيرش مصالح و منافع جمعي بر منافع فردي ، برقراري رضايت عمومي ، احساس سود بري و سود رساني ، مشاركت در تقسيم قدرت ، ثروت ، پايبندي به هنجار هاي اجتماعي و فرهنگي و ... در جامعه خواهد شد .
توسعه در بعد تاريخ ، به گفته روانشناسان تاريخ شخصيت است ، رخداد ها ، خاطرات ، شخصيت تاريخي و آشنايي با تاريخ نياكان در شكل گيري و شكل دادن انگاره هاي جمعي موثر است .
توسعه در بعد جغرافيايي ، در حقيقت هويت ملي منبعث از محيط جغرافيايي سرزمين مادري هر ملت و عامل اصلي بقاء و دلبستگي و تعلق خاطر به سرزمين است .
ادامه مقاله را در بخش دوم مطالعه فرمایید .