زنان نقش آفرین در شاهنامه
زنان نقش آفرینان داستان هما و به آفرید
اسفندیار فرزند گشتاسب بود که از پدر می خواست که پادشاهی را به او بسپارد اما گشتاسب دل از تخت و تاج بر نمی داشت و با وجود اینکه پیر شده بود اما راضی به این کار نبود . به اسفندیار پاسخ منفی نمی داد و برای این که او را مشغول کند ، او را به جنگ هایی که بر اثر بی لیاقتی خودش به راه می افتاد می فرستاد . یکی از این درگیری ها فرستادن اسفندیار برای نجات خواهرانش از دست ارجاسب تورانی بود . داستان نبرد از آنجا آغاز می شود که او برای شناسایی از بلندی به دژ با استحکامات آهنی آن نگاه کرد . دژی که چهل و سه فرسنگ طول و عرض آن بود . چهار سوار می توانستند از بالای دیوار آن همزمان حرکت کنند . در بیابان مقابلش دو ترک تورانی با چهار سگ شکاری دید . با نیزه به سوی آنها رفت و از آنها پرسید :" دژ چند سوار جنگجو دارد ؟ هر چه می دانید بگویید ؟ " ترکان از ترس جانشان تمامی اطلاعاتشان در مورد حضور ارجاسب ، سی هزار شمشیرزن در آن ، امکانات و مثدار آذوقه ده ساله دژ ، محدوده آن که یک در این دژ به سوی ایران و در دیگرش به سوی چین باز می شود را به اسفندیار گفتند . " سپس اسفندیار با مشت به دو سوار ساده دل زد و آن ها را کشت و به خیمه گاه و محل استقرار سپاه باز گشت و به پشوتن برادرش گفت : "این چنین دژی حتی با سال ها جنگیدن فتح نخواهد شد ! باید آنها را فریب دهم ."
اسفندیار به پشوتن گفت : " تو با طلایه داران اینجا بمانید و منتظر علامت من باشید . باید هوش و حواستان جمع باشد ، اگر دیدبانان هنگام روز از درون دژ دود و در شب نور آتشی دیدند و گزارش کردند ، بدان که علامت من به شما برای حمله به دژ است ، با سپاه به سوی دژ بیا ، خودت با درفش من در قلب سپاه قرار بگیر ، تا گمان کنند ، من هستم . " اسفندیار ساربان را فراخواند و گفت صد شتر سرخ موی ، ده شتر با بار دینار ، پنج شتر دیبای چین ، پنج شتر گوهر ، بر بالای یک شتر تخت زرین و تاج را بار کن . صندوق هشتاد چفت (قفل) را آوردند . صد و شصت مرد جنگجو از خویشان و خنجر داران که ظاهرشان با سربازان فرق داشت ، برگزید . بیست تن از آنها را در جلو کاروان مانند ساربانان با لباسی مبدل همانند همراهان بازرگانان ، از جنس گلیم و با کفش های خاص قرار داد . و به سوی دژ رفت . به بزرگان دژ خبر دادند که بازرگانی با درم و دینار بسیار آمده است . وقتی نگبانان دژ از محتوای بار پرسیدند ، اسفندیار گفت : " اگر من را نزد شاهتان ببرید بار هایم را معرفی می کنم !"
سپس با مقداری دینار برای نثار، دو دیبای چینی ، یک اسب و ظرفی پر از گوهر شاهوار که رویش را با حریر پوشانده بود ، نزد ارجاسب رفت . با دیدن ارجاسب دینار ها را بر سر او ریخت و گفت: " ای شاه ، من بازرگانی هستم که پدرم ترک و مادرم از آزادگان است ، اجناس را از توران می خرم و به ایران می برم ، یک کاروان شتر پر از پوشیدنی ، گوهر ، تاج و مشک با من است . به دنبال خریدار می گردم . کاروانم بیرون دژ است اگر شاه اجازه دهد وارد دژ شویم . ارجاسب گفت :" تو را کسی در توران و چین و ماچین آزار نخواهد داد ." ارجاسب پرسید :" آیا لشکر ایران ، اسفندیار و گرگسار را ندیده ای ؟ " اسفندیار گفت :"پنج ماه است که در راه هستم . می گویند اسفندیار نیز به علت سرپیچی از پدرش ، از دربار رانده شده و قصد دارد از راه هفت خوان با توران و ارجاسب بجنگد . اسفندیار سپس احترام گذاشت و با شادی ارجاسب را ترک کرد و شروع به خرید و فروش و بازرگانی خود کرد .
دو خواهرش "هما" و "به آفرید" با شنیدن آمدن بازرگان ایرانی گریان نزد او آمدند یکی از خواهران پرسید :" ای ساربان از کجا می آیی ؟ از گشتاسب و اسفندیار خبر داری ؟ ما دو دختر یک پادشاهیم که اسیر شده ایم!" اسفندیار فریاد زد :" نمی بینید من بازرگان و فروشنده ام ! من برای کسب مقام نزد ارجاسب نرفته ام ." هما صدای اسفندیار را شناخت و گفت :" من هما هستم ! اسفندیار خشمگین و ناراحت گفت : "من رفتار پدری که در خوشی است و روزگار دخترانش به این بدی است ، را نمی پسندم ! چند روز صبر کنید ، من شما را نجات می دهم ، من اکنون هدفی دیگر دارم و برای جنگ نیامده ام !
اسفندیار نزد ارجاسب رفت و گفت :" همیشه زنده باشی . در مسیر اینجا دریایی دیدم که بازرگانان از آن و طوفان هایش با خبرند . من در یکی از آنها گرفتار شدم و نذر کردم که اگر رهایی یابم ، به هر کشوری برسم ، بزمی بر پا کنم و به مستمندان بخشش کنم . امروز می خواهم اجازه دهی برای همه سران لشکر سرافراز تو میهمانی ترتیب دهم . ارجاسب شاد و مغرور شد و به او اجازه این کار را داد .
اسفندیار گفت : "جایگاه اقامت من کوچک است . اگر اجازه دهی ، بر بالای دژ بزمی برپا کنیم ، آتشی بیفروزیم و با خوردن و نوشیدن سردارانت را شاد کنیم ." ارجاسب گفت :"هر چه میل داری انجام بده!"
اسفندیار شادمان هیزم زیادی تهیه کرد . چند اسب و بره را برای خوراک کشتند و بر آن آتش کباب کردند دود بسیاری به آسمان بلند شد . سربازان خوردند و نوشیدند و از نوشیدن شراب بی حد از خود بی خود شده و خوابشان برد . اسفندیار هنگام شب آتش را فروزانتر کرد . دیدبانان سپاه ایران دود را در روز و آتش را در شب دیدند و علامت اسفندیار را به پشوتن برادرش گزارش کردند . پشوتن نیز طبق قرار لشکر را به سوی دژ حرکت داد .