بازنویسی حکایات گلستان سعدی از نظم و نثر کهن به نثر نو 72
حکایت
پارسایی ، یکی از بزرگان را دید که دست و پای خدمتکارش را بسته و او را تنبیه می کند . پارسا به آن بزرگ گفت :" ای پسر ، خداوند بزرگ ، آفریده ای همسان تو را تحت امر تو درآورده و تو را بر او برتری داده است . خداوند را بر این نعمتی که به تو داده سپاسگزاری کن و این خدمتکار را بیش از این تنبیه مکن . شاید او در روز قیامت از تو جایگاه والا تری داشته باشد و تو برای این کارت شرمسار شوی !
با خدمتکارت با خشونت رفتار مکن و به او ستم و آزار مرسان . این غلام را ده درم خریده ای اما او را نیافریده و صاحب او نیستی ! مغرور مباش زیرا قدرت خدا از همه آفریده ها بیشتر است . در احادیث آمده است ، بزرگ ترین حسرت انسان در روز قیامت آن است که خدمتکاران نیکوکار را به بهشت و بزرگان گناهکار را به دوزخ می برند . به غلام خود ستم مکن ! زیرا زشت است ، غلام نیکوکار تو را به بهشت ببرند و جایگاه تو در دوزخ باشد .
حکایت
یک سال به سوی "بلخ بامیان" می رفتم که مسیری پر از راهزن و خطرناک داشت . جوانی ورزیده و زورمند ، سلحشور همراه من بود . که ده مرد توانایی زه کردن کمان او را نداشتند و کسی توانایی کشتی گرفتن با او را نداشت . اما او جوانی نازپرورده ، بی تجربه ، سفر نکرده و میدان جنگ ندیده ای بود . جوان در مسیر هر دیوار ویرانه ای را می دید با زور بازو خراب می کرد و درختان تنومند را از ریشه بیرون می کشید . او با افتخار می گفت :" قدرت کتف و بازوی من از فیل بیشتر است.
ناگهان از پشت سر دو هندو یکی با سنگ و دیگری با کلوخ کوب به ما حمله کردند . به او گفتم:" اکنون زمان نشان دادن زور بازویت به دشمن است . جوان به لرزه افتاد دستش سست شد و تیر و کمان از دستش به زمین افتاد . باز کردن فرق سر با تیر به جای شانه ، برای کسی نشانه جنگجو بودن او نیست . ناچار تسلیم دزدان شدیم لباس و سلاح خود را به آن ها دادیم تا به ما آإسیبی نرسانند. برای کار مهم و خطرناک باید از مردان با تجربه که بتوانند با کمند خود شیر شکار کنند ، استفاده نمود . جوان قوی بنیه و بی تجربه نمی تواند بجنگد . او تو را رها می کند و می گریزد اما مرد کار آزموده ، با جنگیدن آشنا است و به خوبی می جنگد .
حکایت
پسر مردی ثروتمند کنار مزار پدرش با پسر درویشی بحث و جدل می کرد . پسر مرد ثروتمند می گفت :" سنگ قبر پدر من از سنگ مرمر رنگی و داخل قبرش را با خشت فیروزه ساخته ایم " او به مسخره می گفت :" گور پدر تو با دو خشت و دو مشت خاک ساخته شده و این دو قبر شباهتی به یکدیگر ندارند . پسر درویش گفت :" تا پدر تو زیر این همه سنگ سنگین بجنبد ، پدر من به بهشت رسیده است .
اگر بار چهارپا کمتر باشد ، راحت تر حرکت می کند . مرد درویش نیز هنگام مرگ ، راحت تر است اما آن کس که در ناز و نعمت و آسایش زندگی کرده باشد ، مردنش سخت تر است . درویش پس از مرگ مانند اسیری است که رها شده و ثروتمند مانند امیری است که اسیر شده است ! (عارفان دنیا را مانند اسارتگاه و خوشی ها و لذات زود گذر دنیوی را که موجب دوری از خداوند می شود همچون غل و زنجیر های زندان بر پای خود می داند .)