حکایت 

         دو برادر بودند که یکی در دربار سلطان کار می کرد و دیگری برای خود حرفه ای داشت . آن که در خدمت سلطان بود ثروت بیشتری داشت . روزی به برادرش گفت :" تو نیز بیا و در خدمت سلطان کار کن تا رنج و مشقت زیاد نبری ! او اسخ داد تو چرا کار سخت نمی کنی تا از خواری خدمت در دربار و بنده بودن رهایی یابی ؟! خردمندان گفته اند نان خود را با قدرت بازو به دست آوردن بهتر از خدمت در دبار و کمربند زرین بستن است . آهنگری و کوبیدن پتک بر آهن گداخته بهتر از دست به سینه بودن در دربار مقابل امیر است در تمام عمر به فکر خوردن و پوشیدن خود هستیم  اگر جلو هوای نفسانی خود را بگیری ، برای به دست آوردن روزی هرگز در مقابل کسی تعظیم و کرنش نمی کنی !     

حکایت

شخصی نزد انوشیروان عادل ( لقب عادل به دلیل دادگری انوشیروان به او داده شده است .) رفت و گفت:" خداوند وجود یکی از دشمنان تو را از روی زمین برداشت. " انوشیروان گفت :" آیا می دانی که من نیز تا ابد باقی نخواهم ماند ! اگر دشمنی مُرد نباید شادمان بود ، چون زندگی من نیز جاودانه نیست و روزی به پایان می رسد .         

حکایت   

         خردمندان برای گرفتن تصمیم مهمی نزد کسری (نام دیگر انوشیروان از پادشاهان ساسانی) گرد آمده بودند . هر یک سخنی می گفتند اما بزرگمهر که بزرگ خردمندان بود ساکت نشسته بود . خردمندان از او پرسیدند :" چرا اظهار نظری نمی کنی ؟! " او گفت :" خردمندان چون پزشکان هستند . پزشک جز به بیمار دارو نمی دهد . وقتی می بینم سخن و اندیشه شما نیکو و درست است و. این مشکل بدون دخالت من حل می شود ، سخن گفتن من بیهوده است . اما اگر خطر لغزش یا اشتباهی را در نظرات شما ببینم هیچگاه خامش نخواهم نشست زیرا در این زمان سکوت من گناهی بزرگ است .

"وگر بینم که نابینا و چاه ست               اگر خاموش بنشینم ، گناه ست "