خواستگاری دختران برزین توسط بهرام

     برزین پذیرفت و گفت به همراه آنها دویست شتر بار و تعدادی بنده و خدمتکار ، گردنبند و دستبند و تخت و تاج می دهم نام بزرگترین آنها ماه آفرید دومی فرانک و سومی شنبلید است . بهرام گفت هر چه داری برای خودت !

     بهرام دستور داد چهار مهد زرین و کجاوه با شصت خادم رومی را برای آنها بیاورند ! برزین گفت تا زنده ام ، بنده و خدمتکار توام ! سپس یکی از تازیانه زنان شاه را با خود برد و لشکریان از تازیانه خوردن راحت شدند .

     بهرام در حالت مستی هر کس هر چه خواست بخشید ، یک هفته آنجا بود و بسیار خورد و بخشید و شادی کرد !

       روز هشتم بهرام عازم نخجیر و شکاری دیگر شد و شیر نری را شکار و شیر ماده را بست و گور نری را که به ماده نزدیک شده بود با تیر به هم دوخت .

       در آنجا تعدادی شبان و سرشبان و تعداد زیادی گوسفند دید . بهرام به شبان گفت اینجا جای چرای گوسفند نیست ! شبان گفت این گوسفندان متعلق به گوهرفروشی به نام ماهیار است که خروار ها سیم و زر و گوهر دارد و در دنیا به جز یک دختر که چنگ می نوازد ندارد ! او جز از دست دخترش می نمی نوشد ! بهرام گفت جای او را به من نشان بده !

دیدار بهرام با ماهیار گوهر فروش و دخترش آرزو

         سرشبان گفت اینجا دهی است اگر کمی درنگ کنی ، قرار است او برای جشن با لباس حریر سیاه به نزدیکی کاخ شاه برود ! اکنون آواز چنگ دختر را می شنوی .

       روزبه وزیر گفت اکنون بهرام به خانه گوهر فروش می رود و او را خواستگاری می کند ! این کار بسیار بد است و هزینه و خرج زیادی دارند از این خفت و خیز نیز تباه خواهد شد ! از زن گرفتن سیر نمی شود در شبستان بیش از صد زن دارد که نهصد و سی زن از بزرگان خادم آنها هستند !

       بهرام آوای چنگ را شنید اسب را سوار شد و به تاخت به سوی خانه گوهر فروش رفت ! در زد ، دختر در را گفت این کیست که این موقع شب در می زند ؟ شاه گفت برای نخجیر آمده بودم که اسبم لنگید ، اکنون اگر با این اسب لنگ و لگام زرین بیرون تمانم آن را از من خواهند دزدید !

      دخترک که آرزو نام داشت نزد پدر رفت و گفت مردی برای این که اسبش را ندزدند تقاضا دارد داخل بیاید و امشب اینجا بماند ! گوهر فروش گفت ای پسر به داخل بیا ! او را گرامی داشت و خوراک جلو او گذاشت !

       بهرام گفت بعد از خوراک خوردن ، خوابیدن خوش است ، دخترک می  آورد و به بهرام گفت نامت چیست ؟ ای مرد بجا مانده از سپاه بهرام شاه قول می دهم تو را به دست بهرام شاه بدهم .

      بهرام خندید و گفت نامم گشسب است ، من به خاطر صدای دلنشین چنگ اینجا آمده ام ، آرزو چنگ زن و چکامه خوان بود ماهیار به دخترش گفت برای این سوار بنواز و بخوان !

       بهرام به ماهیار گفت دخترت را به رسم و آیین به من بده ! ماهیار به آرزو گفت آیا این مرد مورد پسندت است ؟ آرزو گفت آری پسندیدم .

درگیری تازیانه زن بهرام شاه با دربان ماهیار

     با مشاجره تازیانه زن و دربان همه سپاه جلو خانه ماهیار جمع شدند دربان ماهیار نزد او که خواب بود ، آمد و گفت برخیز که مهمانت بهرام شاه است .

     ماهیار نیز نزد آرزو رفت و گفت آن سوار شهریار ایران است . دیروز با گستاخی با سخن گفتیم امروز با احترام رفتار کن . بهرام از همهمه بیدار شد به سپاهیانش گفت بروید سپس نزد آرزو رفت . آرزو آراسته با می و نثار از او پذیرایی کرد ماهیار نیز سپاه پشت در به داخل خانه آورد و پذیرایی کرد. سپس آرزو را با چهل خادم به شبستان خود فرستاد و خود برای یک ماه دیگر به نخجیر رفت .