بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 100
نامهربانی اسفندیار به رستم و نپذیرفتن خواهش های او
اسفندیار گفت ای فریبکار اگر می خواهی زنده بمانی بند و زنجیر را بر پای خود کن و شاه را ستمگر مخوان ! گنج تو به کار من نمی آید من به تو هزاران گوهر شاهوار ، هزاران کنیزک خلخی می دهم ! رستم فهمید خواهش و لابه اش تاثیری ندارد کمان را زه کرد و تیری را که از درخت گز بود در آن نهاد رو به آسمان کرد و گفت خدایا تو خود دیدی که هرچه کردم اسفندیار را از جنگ منصرف کنم نپذیرفت مرا برای این گناه مجازات مکن !
اسفندیار فریاد زد ای سگزی (سیستانی) اکنون تیر گشتاسبی را خواهی دید و تیری بر ترگ رستم زد ، رستم همانگونه که سیمرغ گفته بود تیر را بر چشمان اسفندیار زد ، سر اسفندیار نگون سار شد و کمان از دستش افتاد ، در حالی که از چشمانش خون می ریخت یال اسب را گرفت .
رستم به اسفندیار گفت من از تو هشت تیر خدنگ خوردم و ننالیدم تو با یک تیر از جنگیدن بازگشتی ! اسفندیار روی زمین نشست و تیر را بیرون کشید .
زاری و مویه سپاه برای اسفندیار
بهمن و پشوتن پیاده دوان دوان نزد اسفندیار آمدند و گریستند ، رستم زال و زواره نیز بر حال اسفندیار گریستند ، زال به رستم گفت من برای تو ناراحت ترم زیرا اختر شناسان گفته اند هر کس اسفندیار را بکشد سرنوشت بدی در زندگی خواهد داشت .
اسفندیار گفت تو برای من بهانه بودی پدرم گفت برو و سیستان را نابود کن ، اکنون شاهی برای او باقی ماند ، از شما می خواهم پس از من به فرزنم بهمن آموزش های مختلف دهید زیرا او شایسته شهریاری و یادگاری از من است . رستم به احترام برخاست و گفت هر چه گفتی اجرا می کنم و او را به پادشاهی می رسانم .
بازگشت پشوتن با وصایای اسفندیار
اسفندیار به پشوتن گفت وقتی از دنیا رفتم تو لشکر را به ایران بازگردان و به پدر بگو سرانجام به کام خود رسیدی ! و آسوده خاطر شدی ! اکنون تخت و تاج برای توست و تابوت برای من ! روان من چشم به راه توست تا یزدان بین ما داوری کند .
به مادرم نیز بگو بی تابی مکن ، تو نیز به زودی به من خواهی پیوست .
به خواهران و همسرم بگو برای رسیدن به تاج پدر جانم را از دست دادم شاهی را برای او می گذارم تا از ستمی که به من کرد شرم کند سپس آهی کشید و جان به جان آفرین داد .
رستم گریست و گفت من خوشنام بودم اما گشتاسب مرا بدنام کرد و رو به اسفندیار کرد گفت ای شاه بی یار و بی همتا امیدوارم به بهشت بروی و دشمن بد اندیش تو بدی درو کند . بعد تابوت آهنی زیبایی ساخت با دیبای چین آنرا فرش کرد آنرا قیر اندود کرد مشک و عبیر بر آن ریخت ، بدن اسفندیار را با کفنی از دیبای زرباف پوشاند تاجی بر سرش گذاشت چهل شتر را با دیبای چینی تزیین کرد و در جلو آنها اسب یال و دم بریده اسفندیار که لباس و سلاحش را واژگون رویش انداخته بودند ، می رفت .
رسیدن خبر مرگ اسفندیار به گشتاسب
صدای شیون در کاخ گشتاسب برخاست ، بزرگان ایران به گشتاسب گفتند تو برای این که کشته شود او را به زابلستان فرستادی ! پشوتن در تابوب را باز کرد تا برای آخرین بار چهره اسفندیار را ببینند . کتایون و خواهران بر سر خاک می ریختند و می گریستند .
پشوتن به ایوان گشتاسب رفت به او تعظیم و احترام نکرد و گفت تو تا جاودان نمی توانی تخت را داشته باشی و با این کار به خودت و ایران بد کردی ، پسرت را به خاطر تخت شاهی از دست دادی ! امیدوارم چشمت نه تخت را ببیند و نه خوشبختی را !
پشوتن به جاماسب گفت ای بد اندیش و بد ذات تو میان پادشاهان دشمنی انداختی ، این بزرگ با گفتار تو کشته شد . تو به شاه این راه کج را یاد دادی ، تو گفتی مرگ اسفندیار به دست رستم است .
همای و به آفرید گریان نزد پدر آمدند و گفتند اسفندیار را سیمرغ و رستم و زال نکشتند تو او را کشتی !