بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 92
حمله کهرم به ایران
لهراسب خبر حمله کهرم را شنید خود لباس رزم پوشید و به سپاه دشمن حمله کرد بسیاری را کشت لهراسب از تیر ترکان زخمی شد و به خاک افتاد و ترکان او را با شمشیر چاک چاک کردند .
کهرم به خلخ حمل کرد و کاخ و آتشکده ها را تاراج کرد و هر چه زند (تفسیر اوستا)و اوستا بود را سوزاند هشتاد تن از موبدان را در آتشکده کنار آتش مقدس کشت ! و آتش را با خون آنها خاموش کرد !
گشتاسب زنی هوشمند و خردمند داشت لباس ترکان را به تن کرد و از ایران به سوی سیستان با سرعت تاخت و خبر تاراج بلخ و کشته شدن لهراسب و حمله ترکان و به اسارت بردن هما و به آفرید را به گشتاسب داد .
گشتاسب با این خبر غمگین شد و نامه ای به بزرگان و سران کشور های تحت امرش نوشت که با سپاهیان خود آماده همراهی او در نبرد باشند ، با گرد آمدن سپاه به سوی بلخ بامی حرکت کرد .
صف آرایی دو سپاه مقابل هم
در میمنه لشکر ایران فرشیدورد در میسره بستور و در قلب لشکر گشتاسب قرار داشتند . در میمنه لشکر چین کندر و در میسره کهرم و در قلب سپاه ارجاسب قرار داشت . دو لشکر به هم تاختند صدای طبل ها و سم ستوران همه جا را گرفته بود و از شدت گد و غبار هوا تیره شده بود میدان نبرد پر از کشته و زخمی شد و سه شبانه روز اینچنین گذشت .
کهرم فرشیدورد را زخمی کرد اما او توانست بگریزد و سواران ایران او را نجات دادند . سی و هشت پسر گشتاسب در این جنگ کشته شدند .
گشتاسب از میدان نبرد با گروهی از همراهانش به سوی کوه از راهی که می شناختند گریختند ارجاسب و لشکرش که او را دنبال کرده بودند و قتی به کوه رسیدند راهی برای عبور نیافتند .اما اطراف کوه را محاصره کردند .
گشتاسب و همراهانش از بیچارگی و نداشتن آذوقه با خار های کوه آتشی افروختند و اسب های خود را کشتند و خوردند ، گشتاسب از جاماسب وزیر خردمندش چاره جویی کرد او گفت شاها اکنون پسرت اسفندیار در بند و زنجیر است اگر او را آزاد کنی او تو را از این مشکل می رهاند .
رهایی اسفندیار از غل و زنجیر و زندان
گشتاسب به جاماسب گفت من از ابتدا با به بند کشیدن اسفندیار بی گناه با گفتار بدخواه مخالف بودم ! بعد از همراهانش پرسید چه کسی می تواند برود و او را از بند آزاد کند ، جاماسب این کار را پذیرفت . گشتاسب گفت شب حرکت کن وقتی به او رسیدی درود مرا به برسان و بگو اگر ستم کردم اکنون از کارم پشیمانم !
اگر از من کینه ای نداری بیا و سر این دشمنان را از تن جدا کن ! وگرنه این تخت و تاج و پادشاهی نابود خواهد شد . اگر کمکم کنی تاج و تخت و گنجم از آن تو خواهد شد .
جاماسب با لباس مبدل به شکل ترکان با اسبی ترکی از کوه پایین آمد وقتی کسی از او پرسشی می کرد به ترکی پاسخ می گفت و ناشناخته از میان ترکان عبور کرد سپس به دژ گنبدان زندان اسفندیار رسید .
از سویی بهمن پسر با گروهی از پهلوانان به سوی پدر بی گناه به غل و زنجیر کشیده اش اسفندیار رفت ! نوش آذر پسر دیگر اسفندیار از بالای دژ پدرش را آگاه کرد که گروهی با لباس تورانی به سوی دژ می آیند سپس گفت می روم تا ببینم کیستند ؟ کینه جویانی از سوی گشتاسب هستند یا ترکانی از سوی ارجاسب هستند ؟