شکست سپاه ارجاسب

      ارجاسب از پشت سر جنگجویان فراری خود را می کشت ، ارجاسب با دیدن ناتوانی سپاهش پا به فرار گذاشت اما ایرانیان به دنبال فراریان رفتند و همه را کشتند . ترکان سلاح خود را بر زمین گذاشتند و لباس رزم را از تن بیرون آوردند و گریان نزد اسفندیار رفتند و امان خواستند ، اسفندیار پوزش آنها را پذیرفت و به لشکر ایران گفت اکنون که لشکر دشمن شکست خورده و به زاری نزد ما آمده اند کسی خون آنها را نریزد .

شادی لشکر ایران از پیروزی و بزرگداشت کشتگان

       گشتاسب دستور داد سی هزار کشته که هفتصد تن از آنها از بزرگان بودند را در تابوت ها برای تدفین بگذارند و هزار و چهل تن از زخمی ها را مداوا کنند . از صد هزار کشته دشمن هزار و صد و شصت و سه تن از نامداران و بزرگان بودند و تعداد زخمیان سه هزار دویست تن بودند .

     گشتاسب به بستور دستور داد که فردا با سپاهش به ایران بازگردد و زخمی ها را نیز با خود ببرد .

بازگشت گشتاسب به ایران

     وقتی گشتاسب به ایران بازگشت بنا به قولش هما را به اسفندیار داد . سپاهی با ده هزار سوار جنگی و نیزه دار به بستور داد و به او گفت به سوی شاه توران و ایتاش و خاخستان برو و انتقام خون پدرت را بگیر ! و به او هر نیازی داشت بی حساب و کتاب بخشید .

     گشتاسب بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و به لشکریان و بزرگان در خور کار هایشان هدایایی بخشید .و آنها را روانه خانه و سرزمین هایشان کرد .

      وقتی قیص خبر پیروزی ایرانیان را شنید فرستاده ای را با هدایا و غلامان و اسبان آراسته به ایران برای نشان دادن فرمانبرداری فرستاد .

       اسفندیار نزد گشتاسب آمد ، گشتاسب به او گفت وقت تاج و تخت تو نرسیده ! تو باید تمام کشور را به دین زردشت درآوری ! اسفندیار غمگین از رفتار پدر به هندوستان و یمن رفت ، شاهان آن کشور نامه نوشتند ما به دین تو گرویده ایم ، بت ها را سوزانده ایم و به جای آن آتشکده ساخته ایم و کشتی (کمربندی که زردشتیان وقتی به سن بلوغ می رسند می بندند) اکنون شایسته نیست از ما به عنوان بی دین باژ بخواهی ! ما ایزدپرست شده ایم برای ما زند (تفسیر اوستا کتاب دینی زردشتیان) و اوستا بفرست .پایان کار تبلیغی اسفندیار

     اسفندیار با پایان یافتن کارش ، برادرش فرشیدورد را فراخواند و به او حکومت خراسان را داد و مدتی را با سپاهیانش در آنجا به استراحت پرداخت سپس نامه ای به گشتاسب پدرش نوشت و گفت جهان را از بدی پاک کردم کسی به دیگری ستم نمی کند و فقیری وجود ندارد .

کینه ورزی گرزم به اسفندیار

       روزی گرزم که به اسفندیار حسد می ورزید نزد گشتاسب نشسته بود گفت  اسفندیار از دشمن برای تو بدتر است فرزندی که از پدرش سرپیچی می کند باید سرش را برید . من رازی را در مورد او می دانم ! شاه گفت رازت چیست ؟ گرزم گفت اکنون گرد اسفندیار لشکری عظیم جمع شده ، او قصد دارد تو را به بند بکشد ، او شاهی تو را نمی پسندد ! تو می دانی که او هرچه را بخواهد به دست می آورد ، اکنون من راز خود را گفتم هر کاری مایلی بکن !

      شاه با گفته گرزم کینه اسفندیار را به دل گرفت و غمگین شد و شب از فکر آن خوابش نبرد ، سپیده دم جاماسب را فراخواند و نامه ای به او برای اسفندیار داد و گفت به او بگو با شتاب نزد من بیاید که کار مهمی با او دارم که انجامش به دست او ممکن است !