بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 37
تلاش خاقان چین و هومان برای شناسایی پهلوان ناشناس
خاقان چین به هومان گفت بو و نام این پهلوان نامدار را بپرس ؟ هومان به میدان رزم رفت و از رستم پرسید نام و نژاد چیست ؟ ! منتی بر من بگذار و نامت را بگو !
رستم گفت تو چرا نامت را نمی گویی ؟ تو که با چرب زبانی آمده ای اگر جویای آشتی و صلح هستی به من بگو چه کسی سیاوش را کشت ؟ او موجب این جنگ است ! گناهکاری که او را کشته به من معرفی کن تا من جنگ با تورانیان را متوقف کنم و خشم و کینه کی خسرو را فرونشانم !
رستم گفت اکنون من نام گناهکاران را به تو می گویم : گرسیوز سپس گروی زره و نوادگانش که روی افراسیاب برای کشتن سیاوش تاثیر گذاشتند ، بزرگانی که از نژاد ویسه که در ابتدا دشمنی نداشتند اما به مرور دشمن ایرانیان شدند مانند هومان ، لهاک ، فرشیدورد ، کلباد ، نستیهن اکنون اگر آنها را به من تحویل دهی این جنگ به پایان می رسد ! و تو می توانی جوشن و زره را از تن درآوری ! در غیر این صورت سر و کار شما با من است ! من سر سر بسیاری از تورانیان جدا کرده ام ! جنگیدن مرا که دیده ای !
وحشت هومان هنگام شنیدن نامش به عنوان گناهکار از رستم
هومان باشنیدن نامش به عنوان دشمن گناهکار و همه افرادی که از خاندان او بودند به لرزه افتاد و به دروغ گفت : من کوه گوش پسر بوسپاس هستم ! من برای این آمده ام که نام تو را بپرسم و سخنان و پیامت را به سپاه توران و منشور و خاقان چین و بزرگان دیگر برسانم !
رستم گفت نام من را جستجو مکن اما هرچه از من دیده ای و شنیده ای را به آنها بگو ! دلم به حال پیران می سوزد که از مرگ سیاوش غمگین است ، او در میان ترکان تورانی جوانمرد است به او بگو اکنون نزد من بیاید .
هومان گفت : چگونه پیران و کلباد و گروی زره و پولاد را می شناسی ؟ رستم پاسخ داد : پرسش اضافه مکن ! مگر نمی بینی ! آمدن این سپاه به اینجا به دلیل کار آنها ست .
بازگشت هومان به نزد پیران
هومان به پیران گفت بی گمان این پهلوان رستم زابلی است او همه را می شناسد ! او نام مرا می دانست ! و از کار های گذشته هر یک از ما در مورد سیاوش سخن می گفت ! به جز تو نسبت به کس دیگر مهر و محبتی نداشت ! و گفت که نزد او بروی !
پیران نزد خاقان چین رفت و گفت : حس زدم آن پهلوان رستم باشد او دایه سیاوش بوده من میروم ببینم چه می گوید . خاقان گفت اگر رستم هدیه داد و جویای آشتی بود بپذیر ! اگر جویای جنگ بود ما نیز جنگ می کنیم در برابر هر ایرانی سیصد جنگجوی ما قرار دارد ما سلاح و فیل های جنگی بسیار داریم ، مگر این زابلی چقدر قدرت دارد .
ملاقات پیران با رستم
پیران به رستم گفت : از هومان خواستار دیدار من شدی ! با من چه کار داری ؟ تو کیستی ؟ رستم خود را معرفی کرد . پیران گفت خوشحالم که تو و برادرت زواره و زال را دیدم خدا شاهد است من برای سیاوش همچون پدر و در ناملایمات مانند سپر بودم من در آتش مرگ او می سوزم ، من در میان ایرانیان و تورانیان خوار شدم من بودم که ضامن زنده ماندن فرنگیس شدم و آنها را در خانه پنهان کردم من برای حفظ جان خود و خانواده و خاندانم مجبورم لشکرکشی کنم پیلسم برادرم و جوانان زیادی از خاندان در جنگ های افراسیاب کشته شدند .اکنون نیز افراد بی گناه زیادی از اقوام کشانی ، سقلاب ، شگنی و هند تا سند اینجا آمده اند که به انتقام کشته شدن سیاوش شاید کشته شوند . اکنون نیز به نظر می رسد جنگ بهتر از صلح است .